باب 1 در عدل و تدبیر

سر آغاز

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش

نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس

چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند

شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار

که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت

درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم

ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی

به امید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی

در اقلیم و ملکش پنه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار

به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند

که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست

در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر پای بندی رضا پیش گیر

وگر یک سواره سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه

که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس

ازان کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب

که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور

رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت

که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش

که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی

کز او نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

برآن باش تا هرچه نیت کنی

نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای

که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر

کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود

بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن

نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت

بسی دیده باشی که شهری بسوخت

ازان بهره‌ورتر در آفاق نیست

که در ملکرانی بانصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش

ترحم فرستند بر تربتش

بدو نیک مردم چو می‌بگذرند

همان به که نامت به نیکی برند

خدا ترس را بر رعیت گمار

که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق

که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست

که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبیند بدی

چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکن

که بیخش برآورد باید ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست

چه از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید

نه چون گوسفندان مردم درید

چه خوش گفت بازارگانی اسیر

چو گردش گرفتند دزدان به تیر

چو مردانگی آید از رهزنان

چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست

در خیر بر شهر و لشکر ببست

کی آن جا دگر هوشمندان روند

چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

نکو بایدت نام و نیکو قبول

نکودار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر بجان پرورند

که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب

کز او خاطر آزرده آید غریب

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح جلاب نام نکوست

نکودار ضیف و مسافر عزیز

وز آسیبشان بر حذر باش نیز

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست

که دشمن توان بود در زی دوست

قدیمان خود را بیفزای قدر

که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهن

حق سالیانش فرامش مکن

گر او را هرم دست خدمت ببست

تو را بر کرم همچنان دست هست

شنیدم که شاپور دم در کشید

چو خسرو به رسمش قلم درکشید

چو شد حالش از بینوایی تباه

نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چو بذل تو کردم جوانی خویش

به هنگام پیری مرانم ز پیش

غریبی که پر فتنه باشد سرش

میازار و بیرون کن از کشورش

تو گر خشم بروی نگیری رواست

که خود خوی بد دشمنش در قفاست

وگر پارسی باشدش زاد بوم

به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن جا امانش مده تا به چاشت

نشاید بلا بر دگر کس گماشت

که گویند برگشته باد آن زمین

کز او مردم آیند بیرون چنین

عمل گر دهی مرد منعم شناس

که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش

از او بر نیاید دگر جز خروش

چو مشرف دو دست از امانت بداشت

بباید بر او ناظری بر گماشت

ور او نیز در ساخت با خاطرش

ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

خدا ترس باید امانت گزار

امین کز تو ترسد امینش مدار

امین باید از داور اندیشناک

نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

بیفشان و بشمار و فارغ نشین

که از صد یکی را نبینی امین

دو همجنس دیرینه را هم‌قلم

نباید فرستاد یک جا بهم

چه دانی که همدست گردند و یار

یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار

چو دزدان زهم باک دارند و بیم

رود در میان کاروانی سلیم

یکی را که معزول کردی ز جاه

چو چندی برآید ببخشش گناه

بر آوردن کام امیدوار

به از قید بندی شکستن هزار

نویسنده را گر ستون عمل

بیفتد، نبرد طناب امل

به فرمانبران بر شه دادگر

پدروار خشم آورد بر پسر

گهش می‌زند تا شود دردناک

گهی می‌کند آبش از دیده پاک

چو نرمی کنی خصم گردد دلیر

وگر خشم گیری شوند از تو سیر

درشتی و نرمی بهم در به است

چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است

جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش

چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

نیامد کس اندر جهان کو بماند

مگر آن کز او نام نیکو بماند

نمرد آن که ماند پس از وی بجای

پل و خانی و خان و مهمان سرای

هر آن کو نماند از پسش یادگار

درخت وجودش نیاورد بار

وگر رفت و آثار خیرش نماند

نشاید پس مرگش الحمد خواند

چو خواهی که نامت بود جاودان

مکن نام نیک بزرگان نهان

همین نقش بر خوان پس از عهد خویش

که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همین کام و ناز و طرب داشتند

به آخر برفتند و بگذاشتند

یکی نام نیکو ببرد از جهان

یکی رسم بد ماند از او جاودان

به سمع رضا مشنو ایذای کس

وگر گفته آید به غورش برس

گنهکار را عذر نسیان بنه

چو زنهار خواهند زنهار ده

گر آید گنهکاری اندر پناه

نه شرط است کشتن به اول گناه

چو باری بگفتند و نشنید پند

دگر گوش مالش به زندان و بند

وگر پند و بندش نیاید بکار

درختی خبیث است بیخش برآر

چو خشم آیدت بر گناه کسی

تأمل کنش در عقوبت بسی

که سهل است لعل بدخشان شکست

شکسته نشاید دگرباره بست

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

صفت جمعیت اوقات درویشان راضی

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست

که ایمن‌تر از ملک درویش نیست

سبکبار مردم سبک‌تر روند

حق این است و صاحبدلان بشنوند

تهیدست تشویش نانی خورد

جهانبان بقدر جهانی خورد

گدا را چو حاصل شود نان شام

چنان خوش بخسبد که سلطان شام

غم و شادمانی بسر می‌رود

به مرگ این دو از سر بدر می‌رود

چه آن را که بر سر نهادند تاج

چه آن را که بر گردن آمد خراج

اگر سرفرازی به کیوان برست

وگر تنگدستی به زندان درست

چو خیل اجل در سر هر دو تاخت

نمی شاید از یکدگرشان شناخت

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکر کشی

همی تا برآید به تدبیر کار

مدارای دشمن به از کارزار

چو نتوان عدو را به قوت شکست

به نعمت بباید در فتنه بست

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند

به تعویذ احسان زبانش ببند

عدو را بجای خسک در بریز

که احسان کند کند، دندان تیز

چو دستی نشاید گزیدن، ببوس

که با غالبان چاره زرق است و لوس

به تدبیر رستم درآید به بند

که اسفندیارش نجست از کمند

عدو را به فرصت توان کند پوست

پس او را مدارا چنان کن که دوست

حذر کن ز پیکار کمتر کسی

که از قطره سیلاب دیدم بسی

مزن تا توانی بر ابرو گره

که دشمن اگرچه زبون، دوست به

بود دشمنش تازه و دوست ریش

کسی کش بود دشمن از دوست بیش

مزن با سپاهی ز خود بیشتر

که نتوان زد انگشت با نیشتر

وگر زو تواناتری در نبرد

نه مردی است بر ناتوان زور کرد

اگر پیل زوری وگر شیر چنگ

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

چو دست از همه حیلتی در گسست

حلال است بردن به شمشیر دست

اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ

وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ

که گروی ببندد در کارزار

تو را قدر و هیبت شود یک، هزار

ور او پای جنگ آورد در رکاب

نخواهد به حشر از تو داور حساب

تو هم جنگ را باش چون کینه خاست

که با کینه ور مهربانی خطاست

چو با سفله گویی به لطف و خوشی

فزون گرددش کبر و گردن کشی

به اسبان تازی و مردان مرد

برآر از نهاد بداندیش گرد

و گر می برآید به نرمی و هوش

به تندی و خشم و درشتی مکوش

چو دشمن به عجز اندر آمد ز در

نباید که پرخاش جویی دگر

چو زنهار خواهد کرم پیشه کن

ببخشای و از مکرش اندیشه کن

ز تدبیر پیر کهن بر مگرد

که کارآزموده بود سالخورد

در آرند بنیاد رویین ز پای

جوانان به نیروی و پیران به رای

بیندیش در قلب هیجا مفر

چه دانی کران را که باشد ظفر؟

چو بینی که لشکر ز هم دست داد

به تنها مده جان شیرین به باد

اگر بر کناری به رفتن بکوش

وگر در میان لبس دشمن بپوش

وگر خود هزاری و دشمن دویست

چو شب شد در اقلیم دشمن مایست

شب تیره پنجه سوار از کمین

چو پانصد به هیبت بدرد زمین

چو خواهی بریدن به شب راهها

حذر کن نخست از کمینگاهها

میان دو لشکر چو یک روزه راه

بماند، بزن خیمه بر جایگاه

گر او پیشدستی کند غم مدار

ور افراسیاب است مغزش برآر

ندانی که لشکر چو یک روزه راند

سر پنجهٔ زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن

که نادان ستم کرد بر خویشتن

چو دشمن شکستی بیفگن علم

که بازش نیاید جراحت به هم

بسی در قفای هزیمت مران

نباید که دور افتی از یاوران

هوابینی از گرد هیجا چو میغ

بگیرند گردت به زوبین و تیغ

به دنبال غارت نراند سپاه

که خالی بماند پس پشت شاه

سپه را نگهبانی شهریار

به از جنگ در حلقهٔ کارزار

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست

ز دریای عمان برآمد کسی

سفر کرده هامون و دریا بسی

عرب دیده و ترک و تاجیک و روم

ز هر جنس در نفس پاکش علوم

جهان گشته و دانش اندوخته

سفر کرده و صحبت آموخته

به هیکل قوی چون تناور درخت

ولیکن فرو مانده بی برگ سخت

دو صد رقعه بالای هم دوخته

ز حراق و او در میان سوخته

به شهری درآمد ز دریا کنار

بزرگی در آن ناحیت شهریار

که طبعی نکونامی اندیش داشت

سر عجز بر پای درویش داشت

بشستند خدمتگزاران شاه

سر و تن به حمامش از گرد راه

چو بر آستان ملک سر نهاد

نیایش کنان دست بر بر نهاد

درآمد به ایوان شاهنشهی

که بختت جوان باد و دولت رهی

نرفتم در این مملکت منزلی

کز آسیبت آزرده دیدم دلی

ملک را همین ملک پیرایه بس

که راضی نگرد به آزار کس

ندیدم کسی سرگران از شراب

مگر هم خرابات دیدم خراب

سخن گفت و دامان گوهر فشاند

به نطقی که شاه آستین برفشاند

پسند آمدش حسن گفتار مرد

به نزد خودش خواند و اکرام کرد

زرش داد و گوهر به شکر قدوم

بپرسیدش از گوهر و زاد بوم

بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت

به قربت ز دیگر کسان بر گذشت

ملک با دل خویش در گفت و گو

که دست وزارت سپارد بدو

ولیکن بتدریج تا انجمن

به سستی نخندند بر رای من

به عقلش بباید نخست آزمود

بقدر هنر پایگاهش فزود

برد بر دل از جور غم بارها

که نا آزموده کند کارها

نظر کن چو سوفار داری به شست

نه آنگه که پرتاب کردی ز دست

چو یوسف کسی در صلاح و تمیز

به یک سال باید که گردد عزیز

به ایام تا بر نیاید بسی

نشاید رسیدن به غور کسی

زهر نوعی اخلاق او کشف کرد

خردمند و پاکیزه دین بود مرد

نکو سیرتش دید و روشن قیاس

سخن سنج و مقدار مردم شناس

به رای از بزرگان مهش دید و بیش

نشاندش زبردست دستور خویش

چنان حکمت و معرفت کار بست

که از امر و نهیش درونی نخست

در آورد ملکی به زیر قلم

کز او بر وجودی نیامد الم

زبان همه حرف گیران ببست

که حرفی بدش برنیامد ز دست

حسودی که یک جو خیانت ندید

به کارش به تابه چو گندم تپید

ز روشن دلش ملک پرتو گرفت

وزیر کهن را غم نو گرفت

ندید آن خردمند را رخنه‌ای

که در وی تواند زدن طعنه‌ای

امین و بد اندیش طشتند و مور

نشاید در او رخنه کردن بزور

ملک را دو خورشید طلعت غلام

به سر بر، کمر بسته بودی مدام

دو پاکیزه پیکر چو حور و پری

چو خورشید و ماه از سدیگر بری

دو صورت که گفتی یکی نیست بیش

نموده در آیینه همتای خویش

سخنهای دانای شیرین سخن

گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست

بطبعش هواخواه گشتند و دوست

در او هم اثر کرد میل بشر

نه میلی چو کوتاه بینان به شر

از آسایش آنگه خبر داشتی

که در روی ایشان نظر داشتی

چو خواهی که قدرت بماند بلند

دل، ای خواجه، در ساده رویان مبند

وگر خود نباشد غرض در میان

حذر کن که دارد به هیبت زیان

وزیر اندر این شمه‌ای راه برد

بخبث این حکایت بر شاه برد

که این را ندانم چه خوانند و کیست!

نخواهد بسامان در این ملک زیست

سفر کردگان لاابالی زیند

که پروردهٔ ملک و دولت نیند

شنیدم که با بندگانش سرست

خیانت پسندست و شهوت پرست

نشاید چنین خیره روی تباه

که بد نامی آرد در ایوان شاه

مگر نعمت شه فرامش کنم

که بینم تباهی و خامش کنم

به پندار نتوان سخن گفت زود

نگفتم تو را تا یقینم نبود

ز فرمانبرانم کسی گوش داشت

که آغوش رومی در آغوش داشت

من این گفتم اکنون ملک راست رای

چنان کازمودم تو نیز آزمای

به ناخوب تر صورتی شرح داد

که بد مرد را نیکروزی مباد

بداندیش بر خرده چون دست یافت

درون بزرگان به آتش بتافت

به خرده توان آتش افروختن

پس آنگه درخت کهن سوختن

ملک را چنان گرم کرد این خبر

که جوشش برآمد چو مرجل به سر

غضب دست در خون درویش داشت

ولیکن سکون دست در پیش داشت

که پرورده کشتن نه مردی بود

ستم در پی داد، سردی بود

میازار پروردهٔ خویشتن

چو تیر تو دارد به تیرش مزن

به نعمت نبایست پروردنش

چو خواهی به بیداد خون خوردنش

از او تا هنرها یقینت نشد

در ایوان شاهی قرینت نشد

کنون تا یقینت نگردد گناه

به گفتار دشمن گزندش مخواه

ملک در دل این راز پوشیده داشت

که قول حکیمان نیوشیده داشت

دل است، ای خردمند، زندان راز

چو گفتی نیاید به زنجیر باز

نظر کرد پوشیده در کار مرد

خلل دید در راه هشیار مرد

که ناگه نظر زی یکی بنده کرد

پری چهره بر زیر لب خنده کرد

دو کس را که با هم بود جان و هوش

حکایت کنانند و ایشان خموش

چو دیده به دیدار کردی دلیر

نگردی چو مستسقی از دجله سیر

ملک را گمان بدی راست شد

ز سودا بر او خشمگین خواست شد

هم از حسن تدبیر و رای تمام

باهستگی گفتش ای نیک نام

تو را من خردمند پنداشتم

بر اسرار ملکت امین داشتم

گمان بردمت زیرک و هوشمند

ندانستمت خیره و ناپسند

چنین مرتفع پایه جای تو نیست

گناه از من آمد خطای تو نیست

که چون بدگهر پرورم لاجرم

خیانت روا داردم در حرم

برآورد سر مرد بسیاردان

چنین گفت با خسرو کاردان

مرا چون بود دامن از جرم پاک

نیاید ز خبث بداندیش باک

به خاطر درم هرگز این ظن نرفت

ندانم که گفت اینچه بر من نرفت

شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت

بگویند خصمان به روی اندرت

چنین گفت با من وزیر کهن

تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن

بخندید و انگشت بر لب گرفت

کز او هرچه آید نیاید شگفت

حسودی که بیند بجای خودم

کجا بر زبان آورد جز بدم

من آن ساعت انگاشتم دشمنش

که خسرو فروتر نشاند از منش

چو سلطان فضیلت نهد بر ویم

ندانی که دشمن بود در پیم؟

مرا تا قیامت نگیرد بدوست

چو بیند که در عز من ذل اوست

بر اینت بگویم حدیثی درست

اگر گوش با بنده داری نخست

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب

که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی

فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمر

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه

دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو

بزاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشمن است

مرا همچنین نام نیک است لیک

ز علت نگوید بداندیش نیک

وزیری که جاه من آبش بریخت

به فرسنگ باید ز مکرش گریخت

ولیکن نیندیشم از خشم شاه

دلاور بود در سخن، بی‌گناه

اگر محتسب گردد آن را غم است

که سنگ ترازوی بارش کم است

چو حرفم برآمد درست از قلم

مرا از همه حرف گیران چه غم؟

ملک در سخن گفتنش خیره ماند

سر دست فرماندهی برفشاند

که مجرم به زرق و زبان آوری

ز جرمی که دارد نگردد بری

ز خصمت همانا که نشنیده‌ام

نه آخر به چشم خودت دیده‌ام؟

کز این زمره خلق در بارگاه

نمی‌باشدت جز در اینان نگاه

بخندید مرد سخنگوی و گفت

حق است این سخن، حق نشاید نهفت

در این نکته‌ای هست اگر بشنوی

که حکمت روان باد و دولت قوی

نبینی که درویش بی دستگاه

بحسرت کند در توانگر نگاه

مرا دستگاه جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

ز دیدار اینان ندارم شکیب

که سرمایه داران حسنند و زیب

مرا همچنین چهره گلپام بود

بلورینم از خوبی اندام بود

در این غایتم رشت باید کفن

که مویم چو پنبه است و دوکم بدن

مرا همچنین جعد شبرنگ بود

قبا در بر از فربهی تنگ بود

دو رسته درم در دهن داشت جای

چو دیواری از خشت سیمین بپای

کنونم نگه کن به وقت سخن

بیفتاده یک یک چو سور کهن

در اینان بحسرت چرا ننگرم؟

که عمر تلف کرده یاد آورم

برفت از من آن روزهای عزیز

بپایان رسد ناگه این روز نیز

چو دانشور این در معنی بسفت

بگفت این کز این به محال است گفت

در ارکان دولت نگه کرد شاه

کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه

کسی را نظر سوی شاهد رواست

که داند بدین شاهدی عذر خواست

بعقل ار نه آهستگی کردمی

به گفتار خصمش بیازردمی

بتندی سبک دست بردن به تیغ

به دندان برد پشت دست دریغ

ز صاحب غرض تا سخن نشنوی

که گر کار بندی پشیمان شوی

نکونام را جاه و تشریف و مال

بیفزود و، بدگوی را گوش‌مال

به تدبیر دستور دانشورش

به نیکی بشد نام در کشورش

به عدل و کرم سالها ملک راند

برفت و نکونامی از وی بماند

چنین پادشاهان که دین پرورند

به بازوی دین، گوی دولت برند

از آنان نبینم در این عهد کس

وگر هست بوبکر سعدست و بس

بهشتی درختی تو، ای پادشاه

که افگنده‌ای سایه یک ساله راه

طمع بود در بخت نیک اخترم

که بال همای افگند بر سرم

خرد گفت دولت نبخشد همای

گر اقبال خواهی در این سایه آی

خدایا برحمت نظر کرده‌ای

که این سایه بر خلق گسترده‌ای

دعا گوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده‌دار

صواب است پیش از کشش بند کرد

که نتوان سر کشته پیوند کرد

خداوند فرمان و رای و شکوه

ز غوغای مردم نگردد ستوه

سر پر غرور از تحمل تهی

حرامش بود تاج شاهنشهی

نگویم چو جنگ آوری پای دار

چو خشم آیدت عقل بر جای دار

تحمل کند هر که را عقل هست

نه عقلی که خشمش کند زیردست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین

نه انصاف ماند نه تقوی نه دین

ندیدم چنین دیو زیر فلک

کز او می‌گریزند چندین ملک

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

حکایت عابد و استخوان پوسیده

شنیدم که یک بار در حله‌ای

سخن گفت با عابدی کله‌ای

که من فر فرماندهی داشتم

به سر بر کلاه مهی داشتم

سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق

گرفتم به بازوی دولت عراق

طمع کرده بودم که کرمان خورم

که ناگه بخوردند کرمان سرم

بکن پنبهٔ غفلت از گوش هوش

که از مردگان پندت آید به گوش

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن

دلاور که باری تهور نمود

بباید به مقدارش اندر فزود

که بار دگر دل نهد بر هلاک

ندارد ز پیکار یأجوج باک

سپاهی در آسودگی خوش بدار

که در حالت سختی آید به کار

کنون دست مردان جنگی ببوس

نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس

سپاهی که کارش نباشد به برگ

چرا روز هیجا نهد دل به مرگ؟

نواحی ملک از کف بدسگال

به لشکر نگه دار و لشکر به مال

ملک را بود بر عدو دست، چیر

چو لشکر دل آسوده باشند و سیر

بهای سر خویشتن می‌خورد

نه انصاف باشد که سختی برد

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

چه مردی کند در صف کارزار

که دستش تهی باشد و کار، زار؟

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست

وگر خون به فتوی بریزی رواست

کرا شرع فتوی دهد بر هلاک

الا تا نداری ز کشتنش باک

وگر دانی اندر تبارش کسان

برایشان ببخشای و راحت رسان

گنه بود مرد ستمگاره را

چه تاوان زن و طفل بیچاره را؟

تنت زورمندست و لشکر گران

ولیکن در اقلیم دشمن مران

که وی بر حصاری گریزد بلند

رسد کشوری بی گنه را گزند

نظر کن در احوال زندانیان

که ممکن بود بی‌گنه در میان

چو بازارگان در دیارت بمرد

به مالش خساست بود دستبرد

کزان پس که بر وی بگریند زار

بهم باز گویند خویش و تبار

که مسکین در اقلیم غربت بمرد

متاعی کز او ماند ظالم ببرد

بیندیش ازان طفلک بی پدر

وز آه دل دردمندش حذر

بسا نام نیکوی پنجاه سال

که یک نام زشتش کند پایمال

پسندیده کاران جاوید نام

تطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر بسر پادشاست

چو مال از توانگر ستاند گداست

بمرد از تهیدستی آزاد مرد

ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها

نکوکار مردم نباشد بدش

نورزد کسی بد که نیک افتدش

شر انگیز هم در سر شر رود

چو کژدم که با خانه کمتر رود

اگر نفع کس در نهاد تو نیست

چنین جوهر و سنگ خارا یکی است

غلط گفتم ای یار شایسته خوی

که نفع است در آهن و سنگ و روی

چنین آدمی مرده به ننگ را

که بروی فضیلت بود سنگ را

نه هر آدمی زاده از دد به است

که دد ز آدمی زادهٔ بد به است

به است از دد انسان صاحب خرد

نه انسان که در مردم افتد چو دد

چو انسان نداند بجز خورد و خواب

کدامش فضیلت بود بر دواب؟

سوار نگون بخت بی راه رو

پیاده برد زو به رفتن گرو

کسی دانهٔ نیکمردی نکاشت

کز او خرمن کام دل برنداشت

نه هرگز شنیدیم در عمر خویش

که بدمرد را نیکی آمد به پیش

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده

به پیکار دشمن دلیران فرست

هزبران به آورد شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن

که صید آزموده‌ست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشیر زن

حذر کن ز پیران بسیار فن

جوانان پیل افگن شیر گیر

ندانند دستان روباه پیر

خردمند باشد جهاندیده مرد

که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد

جوانان شایستهٔ بخت ور

ز گفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراسته

مده کار معظم به نوخاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسی

که در جنگها بوده باشد بسی

به خردان مفرمای کار درشت

که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری

نه کاری است بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار

به ناکاردیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگ

ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکار

نترسد چو پیش آیدش کارزار

به کشتی و نخچیر و آماج و گوی

دلاور شود مرد پرخاشجوی

به گرمابه پرورده و خیش و ناز

برنجد چو بیند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زین

بود کش زند کودکی بر زمین

یکی را که دیدی تو در جنگ پشت

بکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشیر زن

که روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش

چو بربست قربان پیکار و کیش

اگر چون زنان جست خواهی گریز

مرو آب مردان جنگی مریز

سواری که بنمود در جنگ پشت

نه خود را که نام آوران را بکشت

شجاعت نیاید مگر زان دو یار

که افتند در حلقهٔ کارزار

دو همجنس همسفرهٔ همزبان

بکوشند در قلب هیجا به جان

که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر

برادر به چنگال دشمن اسیر

چو بینی که یاران نباشند یار

هزیمت ز میدان غنیمت شمار

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...

در معنی شفقت بر حال رعیت

شنیدم که فرماندهی دادگر

قبا داشتی هر دو روی آستر

یکی گفتش ای خسرو نیکروز

ز دیبای چینی قبایی بدوز

بگفت این قدر ستر و آسایش است

وز این بگذری زیب و آرایش است

نه از بهر آن می‌ستانم خراج

که زینت کنم بر خود و تخت و تاج

چو همچون زنان حله در تن کنم

بمردی کجا دفع دشمن کنم؟

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

ولیکن خزینه نه تنها مراست

خزاین پر از بهر لشکر بود

نه از بهر آذین و زیور بود

سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه

ندارد حدود ولایت نگاه

چو دشمن خر روستایی برد

ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟

مخالف خرش برد و سلطان خراج

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

مروت نباشد بر افتاده زور

برد مرغ‌دون دانه از پیش مور

رعیت درخت است اگر پروری

به کام دل دوستان برخوری

به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکن

که نادان کند حیف بر خویشتن

کسان برخورند از جوانی و بخت

که با زیردستان نگیرند سخت

اگر زیردستی درآید ز پای

حذر کن ز نالیدنش بر خدای

چو شاید گرفتن بنرمی دیار

به پیکار خون از مشامی میار

به مردی که ملک سراسر زمین

نیرزد که خونی چکد بر زمین

شنیدم که جمشید فرخ سرشت

به سرچشمه‌ای بر به سنگی نبشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند

برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور

ولیکن نبردیم با خود به گور

چو بر دشمنی باشدت دسترس

مرنجانش کو را همین غصه بس

عدو زنده سرگشته پیرامنت

به از خون او کشته در گردنت

...

0
باب 1 در عدل و تدبیر نظر دهید...