باب 2 در احسان

گفتار اندر ثمره جوانمردی

ببخش ای پسر کآدمی زاده صید

به احسان توان کرد و، وحشی به قید

عدو را به الطاف گردن ببند

که نتوان بریدن به تیغ این کمند

چو دشمن کرم بیند و لطف و جود

نیاید دگر خبث از او در وجود

مکن بد که بد بینی از یار نیک

نیاید ز تخم بدی بار نیک

چو با دوست دشخوار گیری و تنگ

نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ

وگر خواجه با دشمنان نیکخوست

بسی بر نیاید که گردند دوست

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

به ره در یکی پیشم آمد جوان

بتگ در پیش گوسفندی دوان

بدو گفتم این ریسمان است و بند

که می‌آرد اندر پیت گوسفند

سبک طوق و زنجیر از او باز کرد

چپ و راست پوییدن آغاز کرد

هنوز از پیش تازیان می‌دوید

که جو خورده بود از کف مرد وخوید

چو باز آمد از عیش و بازی بجای

مرا دید و گفت ای خداوند رای

نه این ریسمان می‌برد با منش

که احسان کمندی است در گردنش

به لطفی که دیده‌ست پیل دمان

نیارد همی حمله بر پیلبان

بدان را نوازش کن ای نیکمرد

که سگ پاس دارد چو نان تو خورد

بر آن مرد کندست دندان یوز

که مالد زبان بر پنیرش دو روز

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت درویش با روباه

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیر آن که را گردنی فربه است

گر افتد چو روبه، سگ از وی به است

بچنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفگن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت

شنیدم که مردی است پاکیزه بوم

شناسا و رهرو در اقصای روم

من و چند سالوک صحرا نورد

برفتیم قاصد به دیدار مرد

سرو چشم هر یک ببوسید و دست

به تمکین و عزت نشاند و نشست

زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت

ولی بی مروت چوبی بر درخت

به لطف و لبق گرم رو مرد بود

ولی دیگدانش عجب سرد بود

همه شب نبودش قرار هجوع

ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع

سحرگه میان بست و در باز کرد

همان لطف و پرسیدن آغاز کرد

یکی بد که شیرین و خوش طبع بود

که با ما مسافر در آن ربع بود

مرا بوسه گفتا به تصحیف ده

که درویش را توشه از بوسه به

به خدمت منه دست بر کفش من

مرا نان ده و کفش بر سر بزن

به ایثار مردان سبق برده‌اند

نه شب زنده‌داران دل مرده‌اند

همین دیدم از پاسبان تتار

دل مرده وچشم شب زنده‌دار

کرامت جوانمردی و نان دهی است

مقالات بیهوده طبل تهی است

قیامت کسی بینی اندر بهشت

که معنی طلب کرد و دعوی بهشت

به معنی توان کرد دعوی درست

دم بی قدم تکیه گاهی است سست

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او

شنیدم در ایام حاتم که بود

به خیل اندرش بادپایی چو دود

صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمی

که بر برق پیشی گرفتی همی

به تگ ژاله می‌ریخت بر کوه و دشت

تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت

یکی سیل رفتار هامون نورد

که باد از پیش باز ماندی چو گرد

ز اوصاف حاتم به هر بر و بوم

بگفتند برخی به سلطان روم

که همتای او در کرم مرد نیست

چو اسبش به جولان و ناورد نیست

بیابان نوردی چو کشتی برآب

که بالای سیرش نپرد عقاب

به دستور دانا چنین گفت شاه

که دعوی خجالت بود بی گواه

من از حاتم آن اسب تازی نهاد

بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد

بدانم که در وی شکوه مهی است

وگر رد کند بانگ طبل تهی است

رسولی هنرمند عالم به طی

روان کرد و ده مرد همراه وی

زمین مرده و ابر گریان بر او

صبا کرده بار دگر جان در او

به منزلگه حاتم آمد فرود

بر آسود چون تشنه بر زنده رود

سماطی بیفگند و اسبی بکشت

به دامن شکر دادشان زر بمشت

شب آن جا ببودند و روز دگر

بگفت آنچه دانست صاحب خبر

همی گفت و حاتم پریشان چو مست

به دندان ز حسرت همی کند دست

که ای بهره ور موبد نیک نام

چرا پیش از اینم نگفتی پیام؟

من آن باد رفتار دلدل شتاب

ز بهر شما دوش کردم کباب

که دانستم از هول باران و سیل

نشاید شدن در چراگاه خیل

به نوعی دگر روی و راهم نبود

جز او بر در بارگاهم نبود

مروت ندیدم در آیین خویش

که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش

مرا نام باید در اقلیم فاش

دگر مرکب نامور گو مباش

کسان را درم داد و تشریف و اسب

طبیعی است اخلاق نیکو نه کسب

خبر شد به روم از جوانمرد طی

هزار آفرین گفت بر طبع وی

ز حاتم بدین نکته راضی مشو

از این خوب تر ماجرایی شنو

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزاد مردی

ندانم که گفت این حکایت به من

که بوده‌ست فرماندهی در یمن

ز نام آوران گوی دولت ربود

که در گنج بخشی نظیرش نبود

توان گفت او را سحاب کرم

که دستش چو باران فشاندی درم

کسی نام حاتم نبردی برش

که سودا نرفتی از او بر سرش

که چند از مقالات آن باد سنج

که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت

چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت

در ذکر حاتم کسی باز کرد

دگر کس ثنا کردن آغاز کرد

حسد مرد را بر سر کینه داشت

یکی را به خون خوردنش بر گماشت

که تا هست حاتم در ایام من

نخواهد به نیکی شدن نام من

بلا جوی راه بنی طی گرفت

به کشتن جوانمرد را پی گرفت

جوانی به ره پیشباز آمدش

کز او بوی انسی فراز آمدش

نکو روی و دانا و شیرین زبان

بر خویش برد آن شبش میهمان

کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود

بد اندیش را دل به نیکی ربود

نهادش سحر بوسه بر دست و پای

که نزدیک ما چند روزی بپای

بگفتا نیارم شد این جا مقیم

که در پیش دارم مهمی عظیم

بگفت ار نهی با من اندر میان

چو یاران یکدل بکوشم به جان

به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش

که دانم جوانمرد را پرده پوش

در این بوم حاتم شناسی مگر

که فرخنده رای است و نیکو سیر؟

سرش پادشاه یمن خواسته‌ست

ندانم چه کین در میان خاسته‌ست!

گرم ره نمایی بدان جا که اوست

همین چشم دارم ز لطف تو دوست

بخندید برنا که حاتم منم

سر اینک جدا کن به تیغ از تنم

نباید که چون صبح گردد سفید

گزندت رسد یا شوی ناامید

چو حاتم به آزادگی سر نهاد

جوان را برآمد خروش از نهاد

به خاک اندر افتاد و بر پای جست

گهش خاک بوسید و گه پای و دست

بینداخت شمشیر و ترکش نهاد

چو بیچارگان دست بر کش نهاد

که گر من گلی بر وجودت زنم

به نزدیک مردان نه مردم، زنم

دو چشمش ببوسید و در بر گرفت

وزان جا طریق یمن بر گرفت

ملک در میان دو ابروی مرد

بدانست حالی که کاری نکرد

بگفتا بیا تا چه داری خبر

چرا سر نبستی به فتراک بر؟

مگر بر تو نام‌آوری حمله کرد

نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟

جوانمرد شاطر زمین بوسه داد

ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد

که دریافتم حاتم نامجوی

هنرمند و خوش منظر و خوبروی

جوانمرد و صاحب خرد دیدمش

به مردانگی فوق خود دیدمش

مرا بار لطفش دو تا کرد پشت

به شمشیر احسان و فضلم بکشت

بگفت آنچه دید از کرمهای وی

شهنشه ثنا گفت بر آل طی

فرستاده را داد مهری درم

که مهرست بر نام حاتم کرم

مر او را سزد گر گواهی دهند

که معنی و آوازه‌اش همرهند

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر(ص)

شنیدم که طی در زمان رسول

نکردند منشور ایمان قبول

فرستاد لشکر بشیر نذیر

گرفتند از ایشان گروهی اسیر

بفرمود کشتن به شمشیر کین

که ناپاک بودند و ناپاکدین

زنی گفت من دختر حاتمم

بخواهید از این نامور حاکمم

کرم کن به جای من ای محترم

که مولای من بود از اهل کرم

به فرمان پیغمبر نیک رای

گشادند زنجیرش از دست و پای

در آن قوم باقی نهادند تیغ

که رانند سیلاب خون بی دریغ

بزاری به شمشیر زن گفت زن

مرا نیز با جمله گردن بزن

مروت نبینم رهایی ز بند

به تنها و یارانم اندر کمند

همی گفت و گریان بر اخوان طی

به سمع رسول آمد آواز وی

ببخشیدش آن قوم و دیگر عطا

که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت ممسک و فرزند ناخلف

یکی رفت و دینار از او صد هزار

خلف برد صاحبدلی هوشیار

نه چون ممسکان دست بر زر گرفت

چو آزادگان دست از او بر گرفت

ز درویش خالی نبودی درش

مسافر به مهمان سرای اندرش

دل خویش و بیگانه خرسند کرد

نه همچون پدر سیم و زر بند کرد

ملامت کنی گفتش ای باد دست

به یک ره پریشان مکن هرچه هست

به سالی توان خرمن اندوختن

به یک دم نه مردی بود سوختن

چو در دست تنگی نداری شکیب

نگه دار وقت فراخی حسیب

به دختر چه خوش گفت بانوی ده

که روز نوا برگ سختی بنه

همه وقت بردار مشک و سبوی

که پیوسته در ده روان نیست جوی

به دنیا توان آخرت یافتن

به زر پنجه شیر بر تافتن

اگر تنگدستی مرو پیش یار

وگر سیم داری بیا و بیار

اگر روی بر خاک پایش نهی

جوابت نگوید به دست تهی

خداوند زر برکند چشم دیو

به دام آورد صخر جنی به ریو

تهی دست در خوبرویان مپیچ

که بی هیچ مردم نیرزند هیچ

به دست تهی بر نیاد امید

به زر برکنی چشم دیو سپید

به یک بار بر دوستان زر مپاش

وز آسیب دشمن به اندیشه باش

اگر هرچه یابی به کف برنهی

کفت وقت حاجت بماند تهی

گدایان به سعی تو هرگز قوی

نگردند، ترسم تو لاغر شوی

چو مناع خیر این حکایت بگفت

ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت

پراگنده دل گشت از آن عیب جوی

بر آشفت و گفت ای پراگنده گوی

مرا دستگاهی که پیرامن است

پدر گفت میراث جد من است

نه ایشان به خست نگه داشتند

بحسرت بمردندو بگذاشتند؟

به دستم نیفتاد مال پدر

که بعد از من افتد به دست پسر؟

همان به که امروز مردم خورند

که فردا پس از من به یغما برند

خور و پوش و بخشای و راحت رسان

نگه می چه داری ز بهر کسان؟

برند از جهان با خود اصحاب رای

فرو مایه ماند به حسرت بجای

زر و نعمت اکنون بده کان تست

که بعد از تو بیرون ز فرمان تست

به دنیا توانی که عقبی خری

بخر، جان من، ورنه حسرت بری

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت حاتم طائی

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد

طلب ده درم سنگ فانید کرد

ز راوی چنان یاد دارم خبر

که پیشش فرستاد تنگی شکر

زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود؟

همان ده درم حاجت پیر بود

شنید این سخن نامبردار طی

بخندید و گفت ای دلارام حی

گر او در خور حاجت خویش خواست

جوانمردی آل حاتم کجاست؟

چو حاتم به آزاد مردی دگر

ز دوران گیتی نیاید مگر

ابوبکر سعد آن که دست نوال

نهد همتش بر دهان سؤال

رعیت پناها دلت شاد باد

به سعیت مسلمانی آباد باد

سرافرازد این خاک فرخنده بوم

ز عدلت بر اقلیم یونان و روم

چو حاتم، اگر نیستی کام وی

نبردی کس اندر جهان نام طی

ثنا ماند از آن نامور در کتاب

تو را هم ثنا ماند و هم ثواب

که حاتم بدان نام و آوازه خواست

تو را سعی و جهد از برای خداست

تکلف بر مرد درویش نیست

وصیت همین یک سخن بیش نیست

که چندان که جهدت بود خیر کن

ز تو خیر ماند ز سعدی سخن

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...

حکایت

بزارید وقتی زنی پیش شوی

که دیگر مخر نان ز بقال کوی

به بازار گندم فروشان گرای

که این جو فروش است گندم نمای

نه از مشتری کز ز حام مگس

به یک هفته رویش ندیده‌ست کس

به دلداری آن مرد صاحب نیاز

به زن گفت کای روشنایی، بساز

به امید ما کلبه این جا گرفت

نه مردی بود نفع از او وا گرفت

ره نیکمردان آزاده گیر

چو استاده‌ای دست افتاده‌گیر

ببخشای کانان که مرد حقند

خریدار دکان بی رونقند

جوانمرد اگر راست خواهی ولی است

کرم پیشهٔ شاه مردان علی است

...

0
باب 2 در احسان نظر دهید...