باب 8 در شکر بر عافیت

حکایت

ز ره باز پس مانده‌ای می‌گریست

که مسکین تر از من در این دشت کیست؟

جهاندیده‌ای گفتش ای هوشیار

اگر مردی این یک سخن گوش دار

برو شکر کن چون به خر برنه‌ای

که آخر بنی آدمی، خر نه‌ای

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

حکایت

فقیهی بر افتاده مستی گذشت

به مستوری خویش مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتی نکرد

جوان سر برآورد کای پیرمرد

تکبر مکن چون به نعمت دری

که محرومی آید ز مستکبری

یکی را که در بند بینی مخند

مبادا که ناگه درافتی به بند

نه آخر در امکان تقدیر هست

که فردا چو من باشی افتاده مست؟

تو را آسمان خط به مسجد نبشت

مزن طعنه بر دیگری در کنشت

ببند ای مسلمان به شکرانه دست

که زنار مغ بر میانت نبست

نه خود می‌رود هر که جویان اوست

به عنفش کشان می‌برد لطف دوست

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

نظر در اسباب وجود عالم

نهاده‌ست باری شفا در عسل

نه چندان که زور آورد با اجل

عسل خوش کند زندگان را مزاج

ولی درد مردن ندارد علاج

رمق مانده‌ای را که جان از بدن

برآمد، چه سود انگبین در دهن؟

یکی گرز پولاد بر مغز خورد

کسی گفت صندل بمالش به درد

ز پیش خطر تا توانی گریز

ولیکن مکن با قضا پنجه تیز

درون تا بود قابل شرب و اکل

بدن تازه روی است و پاکیزه شکل

خراب آنگه این خانه گردد تمام

که با هم نسازند طبع و طعام

طبایع‌تر و خشک و گرم است و سرد

مرکب از این چار طبع است مرد

یکی زین چو بر دیگری یافت دست

ترازوی عدل طبیعت شکست

اگر باد سرد نفس نگذرد

تف معده جان در خروش آورد

وگر دیگ معده نجوشد طعام

تن نازنین را شود کار خام

در اینان نبندد دل، اهل شناخت

که پیوسته با هم نخواهند ساخت

توانایی تن مدان از خورش

که لطف حقت می‌دهد پرورش

به حقش که گردیده بر تیغ و کارد

نهی، حق شکرش نخواهی گزارد

چو رویی به طاعت نهی بر زمین

خدا را ثناگوی و خود را مبین

گدایی است تسبیح و ذکر و حضور

گدا را نباید که باشد غرور

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر

نخست او ارادت به دل در نهاد

پس این بنده بر آستان سرنهاد

گر از حق نه توفیق خیری رسد

کی از بنده چیزی به غیری رسد؟

زبان را چه بینی که اقرار داد

ببین تا زبان را که گفتار داد

در معرفت دیدهٔ آدمی است

که بگشوده بر آسمان و زمی است

کیت فهم بودی نشیب و فراز

گر این در نکردی به روی تو باز؟

سر آورد و دست از عدم در وجود

در این جود بنهاد و در وی سجود

وگرنه کی از دست جود آمدی؟

محال است کز سر سجود آمدی

به حکمت زبان داد وگوش آفرید

که بشاند صندوق دل را کلید

اگر نه زبان قصه برداشتی

کس از سر دل کی خبر داشتی؟

وگر نیستی سعی جاسوس گوش

خبر کی رسیدی به سلطان هوش

مرا لفظ شیرین خواننده داد

تو را سمع دراک داننده داد

مدام این دو چون حاجبان بر درند

ز سلطان به سلطان خبر می‌برند

چه اندیشی از خود که فعلم نکوست؟

از این در نگه کن که توفیق اوست

برد بوستان بان به ایوان شاه

به نوباوه گل هم ز بستان شاه

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

بتی دیدم از عاج در سومنات

مرصع چو در جاهلیت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر

که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحیت کاروانها روان

به دیدار آن صورت بی روان

طمع کردن رایان چین و چگل

چو سعدی وفا زان بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان

تضرع کنان پیش آن بی زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا

که حیی جمادی پرستد چرا؟

مغی را که با من سر و کار بود

نکو گوی و هم حجره و یار بود

به نرمی بپرسیدم ای برهمن

عجب دارم از کار این بقعه من

که مدهوش این ناتوان پیکرند

مقید به چاه ظلال اندرند

نه نیروی دستش، نه رفتار پای

ورش بفگنی بر نخیرد ز جای

نبینی که چشمانش از کهرباست؟

وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت

چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پیران دیر

ندیدم در آن انجمن روی خیر

فتادند گبران پازند خوان

چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن را کژ پیششان راست بود

ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است

به نزدیک بی‌دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غریق

برون از مدارا ندیدم طریق

چو بینی که جاهل به کین اندرست

سلامت به تسلیم و لین اندرست

مهین برهمن را ستودم بلند

که ای پیر تفسیر استا و زند

مرا نیز با نقش این بت خوش است

که شکلی خوش و قامتی دلکش است

بدیع آیدم صورتش در نظر

ولیکن ز معنی ندارم خبر

که سالوک این منزلم عن قریب

بد از نیک کمتر شناسد غریب

تو دانی که فرزین این رقعه‌ای

نصیحتگر شاه این بقعه‌ای

چه معنی است در صورت این صنم

که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقلید گمراهی است

خنک رهروی را که آگاهی است

برهمن ز شادی برافروخت روی

پسندید و گفت ای پسندیده گوی

سوالت صواب است و فعلت جمیل

به منزل رسد هر که جوید دلیل

بسی چون تو گردیدم اندر سفر

بتان دیدم از خویشتن بی خبر

جز این بت که هر صبح از این جا که هست

برآرد به یزدان دادار دست

وگر خواهی امشب همین جا بباش

که فردا شود سر این بر تو فاش

شب آن جا ببودم به فرمان پیر

چو بیژن به چاه بلا در اسیر

شبی همچو روز قیامت دراز

مغان گرد من بی وضو در نماز

کشیشان هرگز نیازرده آب

بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهی عظیم

که بردم در آن شب عذابی الیم

همه شب در این قید غم مبتلا

یکم دست بر دل، یکی بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس

بخواند از فضای برهمن خروس

خطیب سیه پوش شب بی خلاف

بر آهخت شمشیر روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته

به یک دم جهانی شد افروخته

تو گفتی که در خطهٔ زنگبار

ز یک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه رای ناشسته روی

به دیر آمدند از در و دشت و کوی

کس از مرد در شهر و از زن نماند

در آن بتکده جای در زن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست

که ناگاه تمثال برداشت دست

به یک بار از اینها برآمد خروش

تو گفتی که دریا برآمد به جوش

چو بتخانه خالی شد از انجمن

برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بیش مشکل نماند

حقیقت عیان گشت و باطل نماند

چو دیدم که جهل اندر او محکم است

خیال محال اندر او مدغم است

نیارستم از حق دگر هیچ گفت

که حق ز اهل باطل بباید نهفت

چو بینی زبر دست را زور دست

نه مردی بود پنجهٔ خود شکست

زمانی به سالوس گریان شدم

که من زانچه گفتم پشیمان شدم

به گریه دل کافران کرد میل

غجب نیست سنگ ار بگردد به سیل

دویدند خدمت کنان سوی من

به عزت گرفتند بازوی من

شدم عذر گویان بر شخص عاج

به کرسی زر کوفت بر تخت ساج

بتک را یکی بوسه دادم به دست

که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقلید کافر شدم روز چند

برهمن شدم در مقالات زند

چو دیدم که در دیر گشتم امین

نگنجیدم از خرمی در زمین

در دیر محکم ببستم شبی

دویدم چپ و راست چون عقربی

نگه کردم از زیر تخت و زبر

یکی پرده دیدم مکلل به زر

پس پرده مطرانی آذرپرست

مجاور سر ریسمانی به دست

به فورم در آن حل معلوم شد

چو داود کاهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ریسمان

بر آرد صنم دست، فریاد خوان

برهمن شد از روی من شرمسار

که شنعت بود بخیه بر روی کار

بتازید ومن در پیش تاختم

نگونش به چاهی در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن

بماند، کند سعی در خون من

پسندد که از من برآید دمار

مبادا که سرش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر یافتی

ز دستش برآور چو دریافتی

که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنر

نخواهد تو را زندگانی دگر

وگر سر به خدمت نهد بر درت

اگر دست یابد ببرد سرت

فریبنده را پای در پی منه

چو رفتی و دیدی امانش مده

تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث

که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم

رها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدی

ز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزای

چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتی

گریز از محلت که گرم اوفتی

به چاپک‌تر از خود مینداز تیر

چو افتاد، دامن به دندان بگیر

در اوراق سعدی چنین پند نیست

که چون پای دیوار کندی مایست

به هند آمدم بعد از آن رستخیز

وزان جا به راه یمن تا حجیز

از آن جمله سختی که بر من گذشت

دهانم جز امروز شیرین نگشت

در اقبال و تأیید بوبکر سعد

که مادر نزاید چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدم

در این سایه گسترپناه آمدم

دعاگوی این دولتم بنده‌وار

خدایا تو این سایه پاینده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ریش

که در خورد انعام و اکرام خویش

کی این شکر نعمت به جای آورم

وگر پای گردد به خدمت سرم؟

فرج یافتم بعد از آن بندها

هنوزم به گوش است از آن پندها

یکی آن که هرگه که دست نیاز

برآرم به درگاه دانای راز

بیاد آید آن لعبت چینیم

کند خاک در چشم خود بینیم

بدانم که دستی که برداشتم

به نیروی خود بر نیفراشتم

نه صاحبدلان دست برمی‌کشند

که سر رشته از غیب درمی‌کشند

در خیر بازست و طاعت ولیک

نه هر کس تواناست بر فعل نیک

همین است مانع که در بارگاه

نشاید شدن جز به فرمان شاه

کلید قدر نیست در دست کس

توانای مطلق خدای است و بس

پس ای مرد پوینده بر راه راست

تو را نیست منت، خداوند راست

چو در غیب نیکو نهادت سرشت

نیاید ز خوی تو کردار زشت

ز زنبور کرد این حلاوت پدید

همان کس که در مار زهر آفرید

چو خواهد که ملک تو ویران کند

نخست از تو خلقی پریشان کند

وگر باشدش بر تو بخشایشی

رساند به خلق از تو آسایشی

تکبر مکن بر ره راستی

که دستت گرفتند و برخاستی

سخن سودمندست اگر بشنوی

به مردان رسی گر طریقت روی

مقامی بیابی گرت ره دهند

که بر خوان عزت سماطت نهند

ولیکن نباید که تنها خوری

ز درویش درمنده یاد آوری

فرستی مگر رحمتی در پیم

که بر کردهٔ خویش واثق نیم

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

سر آغاز

نفس می‌نیارم زد از شکر دوست

که شکری ندانم که در خورد اوست

عطائی است هر موی از او بر تنم

چگونه به هر موی شکری کنم؟

ستایش خداوند بخشنده را

که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست؟

که اوصاف مستغرق شأن اوست

بدیعی که شخص آفریند ز گل

روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پایان شیب

نگر تا چه تشریف دادت ز غیب

چو پاک آفریدت بهش باش و پاک

که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

پیاپی بیفشان از آیینه گرد

که مصقل نگیرد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودی آب منی؟

اگر مردی از سر بدر کن منی

چو روزی به سعی آوری سوی خویش

مکن تکیه بر زور بازوی خویش

چرا حق نمی‌بینی ای خودپرست

که بازو بگردش درآورد و دست؟

چو آید به کوشیدنت خیر پیش

به توفیق حق دان نه از سعی خویش

تو قائم به خود نیستی یک قدم

ز غیبت مدد می‌رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

بدار و دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته‌ست

ز انبوب معده خورش یافته‌ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذیر

بهشتست و پستان در او جوی شیر

درختی است بلای جان پرورش

ولد میوه نازنین بر برش

نه رگهای پستان درون دل است؟

پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته در او مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

بر اندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

حکایت

جوانی سر از رأی مادر بتافت

دل دردمندش به آذر بتافت

چو بیچاره شد پیشش آورد مهد

که ای سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نیروی حالت نبود

مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آنی کزان یک مگس رنجه‌ای

که امروز سالار و سرپنجه‌ای

به حالی شوی باز در قعر گور

که نتوانی از خویشتن دفع مور

دگر دیده چون برفروزد چراغ

چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟

چه پوشیده چشمی ببینی که راه

نداند همی وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردی که با دیده‌ای

وگرنه تو هم چشم پوشیده‌ای

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان

ببین تا یک انگشت از چند بند

به صنع الهی به هم درفگند

پس آشفتگی باشد و ابلهی

که انگشت بر حرف صنعش نهی

تأمل کن از بهر رفتار مرد

که چند استخوان پی زد و وصل کرد

که بی گردش کعب و زانو و پای

نشاید قدم بر گرفتن ز جای

ازان سجده بر آدمی سخت نیست

که در صلب او مهره یک لخت نیست

دو صد مهره در یکدگر ساخته‌ست

که گل مهره‌ای چون تو پرداخته‌ست

رگت بر تن است ای پسندیده خوی

زمینی در او سیصد و شصت جوی

بصر در سر و فکر و رای و تمیز

جوارح به دل، دل به دانش عزیز

بهایم به روی اندر افتاده خوار

تو همچون الف بر قدمها سوار

نگون کرده ایشان سر از بهر خور

تو آری به عزت خورش پیش سر

نزیبد تو را با چنین سروری

که سر جز به طاعت فرود آوری

به انعام خود دانه دادت نه کاه

نکردت چو انعام سر در گیاه

ولیکن بدین صورت دلپذیر

فرفته مشو، سیرت خوب گیر

ره راست باید نه بالای راست

که کافر هم از روی صورت چو ماست

خردمند طبعان منت شناس

بدوزند نعمت به میخ سپاس

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

حکایت اندر معنی شکر منعم

ملک زاده‌ای ز اسب ادهم فتاد

به گردن درش مهره برهم فتاد

چو پیلش فرو رفت گردن به تن

نگشتی سرش تا نگشتی بدن

پزشکان بماندند حیران در این

مگر فیلسوفی ز یونان زمین

سرش باز پیچید و رگ راست شد

وگر وی نبودی ز من خواست شد

دگر نوبت آمد به نزدیک شاه

به عین عنایت نکردش نگاه

خردمند را سر فرو شد به شرم

شنیدم که می‌رفت و می‌گفت نرم

اگر دی نپیچیدمی گردنش

نپیچیدی امروز روی از منش

فرستاد تخمی به دست رهی

که باید که بر عود سوزش نهی

ملک را یکی عطسه آمد ز دود

سر و گردنش همچنان شد که بود

به عذر از پی مرد بشتافتند

بجستند بسیار و کم یافتند

مکن، گردن از شکر منعم مپیچ

که روز پسین سر بر آری به هیچ

شنیدم که پیری پسر را به خشم

ملامت همی کرد کای شوخ چشم

تو را تیشه دادم که هیزم شکن

نگفتم که دیوار مسجد بکن

زبان آمد از بهر شکر و سپاش

به غیبت نگرداندش حق شناس

گذرگاه قرآن و پندست گوش

به بهتان و باطل شنیدن مکوش

دو چشم از پی صنع باری نکوست

ز عیب برادر فرو گیر و دوست

...

0
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...

گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها

شب از بهر آسایش تست و روز

مه روشن و مهر گیتی فروز

اگر باد و برف است و باران و میغ

وگر رعد چوگان زند، برق تیغ

همه کارداران فرمانبرند

که تخم تو در خاک می‌پرورند

اگر تشنه مانی ز سختی مجوش

که سقای ابر آبت آرد به دوش

صبا هم ز بهر تو فراش وار

همی گستراند بساط بهار

ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام

تماشاگه دیده و مغز و کام

عسل دادت از نحل و من از هوا

رطب دادت از نخل و نخل از نوی

همه نخلبندان بخایند دست

ز حیرت که نخلی چنین کس نبست

خور و ماه و پروین برای تواند

قنادیل سقف سرای تواند

ز خارت گل آورد و از نافه مشک

زر از کان و برگ تر از چوب خشک

به دست خودت چشم و ابرو نگاشت

که محرم به اغیار نتوان گذاشت

توانا که او نازنین پرورد

به الوان نعمت چنین پرورد

به جان گفت باید نفس بر نفس

که شکرش نه کار زبان است و بس

خدایا دلم خون شد و دیده ریش

که می‌بینم انعامت از گفت بیش

نگویم دد و دام و مور و سمک

که فوج ملایک بر اوج فلک

هنوزت سپاس اندکی گفته‌اند

ز بیور هزاران یکی گفته‌اند

برو سعدیا دست و دفتر بشوی

به راهی که پایان ندارد مپوی

...

1+
باب 8 در شکر بر عافیت نظر دهید...