باب 9 در توبه و راه صواب

حکایت

یکی متفق بود بر منکری

گذر کرد بر وی نکو محضری

نشست از خجالت عرق کرده روی

که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!

شنید این سخن پیر روشن روان

بر او بربشورید و گفت ای جوان

نیاید همی شرمت از خویشتن

که حق حاضر و شرم داری ز من؟

نیاسایی از جانب هیچ کس

برو جانب حق نگه دار و بس

چنان شرم دار از خداوند خویش

که شرمت ز بیگانگان است و خویش

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت زلیخا با یوسف (ع)

زلیخا چو گشت از می عشق مست

به دامان یوسف درآویخت دست

چنان دیو شهوت رضا داده بود

که چون گرگ در یوسف افتاده بود

بتی داشت بانوی مصر از رخام

بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رویش بپوشید و سر

مبادا که زشت آیدش در نظر

غم آلوده یوسف به کنجی نشست

به سر بر ز نفس ستمگاره دست

زلیخا دو دستش ببوسید و پای

که ای سست پیمان سرکش درآی

به سندان دلی روی در هم مکش

به تندی پریشان مکن وقت خوش

روان گشتش از دیده بر چهره جوی

که برگرد و ناپاکی از من مجوی

تو در روی سنگی شدی شرمناک

مرا شرم باد از خداوند پاک

چه سود از پشیمانی آید به کف

چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟

شراب از پی سرخ رویی خورند

وز او عاقبت زرد رویی برند

به عذرآوری خواهش امروز کن

که فردا نماند مجال سخن

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

مثل

پلیدی کند گربه بر جای پاک

چو زشتش نماید بپوشد به خاک

تو آزادی از ناپسندیده‌ها

نترسی که بر وی فتد دیده‌ها

براندیش ازان بندهٔ پر گناه

که از خواجه مخفی شود چند گاه

اگر بر نگردد به صدق و نیاز

به زنجیر و بندش بیارند باز

به کین آوری با کسی بر ستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

کنون کرد باید عمل را حساب

نه وقتی که منشور گردد کتاب

کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد

که پیش از قیامت غم خود بخورد

گر آیینه از آه گردد سیاه

شود روشن آیینهٔ دل به آه

بترس از گناهان خویش این نفس

که روز قیامت نترسی ز کس

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت سفر حبشه

غریب آمدم در سواد حبش

دل از دهر فارغ سر از عیش خوش

به ره بر یکی دکه دیدم بلند

تنی چند مسکین بر او پای بند

بسیچ سفر کردم اندر نفس

بیابان گرفتم چو مرغ از قفس

یکی گفت کاین بندیان شب روند

نصیحت نگیرند و حق نشنوند

چو بر کس نیامد ز دستت ستم

تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟

نیاورده عامل غش اندر میان

نیندیشد از رفع دیوانیان

وگر عفتت را فریب است زیر

زبان حسابت نگردد دلیر

نکونام را کس نگیرد اسیر

بترس از خدای و مترس از امیر

چو خدمت پسندیده آرم بجای

نیندیشم از دشمن تیره رای

اگر بنده کوشش کند بنده‌وار

عزیزش بدار خداوندگار

وگر کند رای است در بندگی

ز جان داری افتد به خربندگی

قدم پیش نه کز ملک بگذری

که گر بازمانی ز دد کمتری

...

1+
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

یکی را به چوگان مه دامغان

بزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بی قراری نیارست خفت

بر او پارسایی گذر کرد و گفت

به شب گر ببردی بر شحنه، سوز

گناه آبرویش نبردی به روز

کسی روز محشر نگردد خجل

که شبها به درگه برد سوز دل

هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟

در عذرخواهان نبندد کریم

ز یزدان دادار داور بخواه

شب توبه تقصیر روز گناه

کریمی که آوردت از نیست هست

عجب گر بیفتی نگیردت دست

اگر بنده‌ای دست حاجت برآر

و گر شرمسار آب حسرت ببار

نیامد بر این در کسی عذر خواه

که سیل ندامت نشستش گناه

نریزد خدای آبروی کسی

که ریزد گناه آب چشمش بسی

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت

چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت!

قضا نقش یوسف جمالی نکرد

که ماهی گورش چو یونس نخورد

در این باغ سروی نیامد بلند

که باد اجل بیخش از بن نکند

نهالی به سی سال گردد درخت

ز بیخش برآرد یکی باد سخت

عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت

که چندین گل‌اندام در خاک خفت

به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر

که کودک رود پاک و آلوده پیر

ز سودا و آشفتگی بر قدش

برانداختم سنگی از مرقدش

ز هولم در آن جای تاریک تنگ

بشورید حال و بگردید رنگ

چو بازآمدم زان تغیر به هوش

ز فرزند دلبندم آمد به گوش

گرت وحشت آمد ز تاریک جای

به هش باش و با روشنایی درآی

شب گور خواهی منور چو روز

از این جا چراغ عمل برفروز

تن کار کن می‌بلرزد ز تب

مبادا که نخلش نیارد رطب

گروهی فراوان طمع ظن برند

که گندم نیفشانده خرمن برند

بر آن خرود سعدی که بیخی نشاند

کسی برد خرمن که تخمی فشاند

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد

ز تیمار دی خاطر آسوده کرد

شبی مست شد و آتشی برفروخت

نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت

دگر روز در خوشه چینی نشست

که یک روز جوز خرمن نماندش به دست

چو سرگشته دیدند درویش را

یکی گفت پروردهٔ خویش را

نخواهی که باشی چنین تیره روز

به دیوانگی خرمن خود مسوز

گر از دست شد عمرت اندر بدی

تو آنی که در خرمن آتش زدی

فضیحت بود خوشه اندوختن

پس از خرمن خویشتن سوختن

مکن جان من، تخم دین ورز و داد

مده خرمن نیک نامی به باد

چو برگشته بختی در افتد به بند

از او نیک‌بختان بگیرند پند

تو پیش از عقوبت در عفو کوب

که سودی ندارد فغان زیر چوب

برآر از گریبان غفلت سرت

که فردا نماند خجل در برت

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

سر آغاز

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت

مگر خفته بودی که بر باد رفت؟

همه برگ بودن همی ساختی

به تدبیر رفتن نپرداختی

قیامت که بازار مینو نهند

منازل به اعمال نیکو دهند

بضاعت به چندان که آری بری

وگر مفلسی شرمساری بری

که بازار چندان که آگنده‌تر

تهیدست را دل پراگنده‌تر

ز پنجه درم پنج اگر کم شود

دلت ریش سرپنجهٔ غم شود

چو پنجاه سالت برون شد ز دست

غنیمت شمر پنج روزی که هست

اگر مرده مسکین زبان داشتی

به فریاد و زاری فغان داشتی

که ای زنده چون هست امکان گفت

لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت

چو ما را به غفلت بشد روزگار

تو باری دمی چند فرصت شمار

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی

شبی در جوانی و طیب نعم

جوانان نشستیم چندی بهم

چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی

ز شوخی در افگنده غلغل به کوی

جهاندیده پیری ز ما بر کنار

ز دور فلک لیل مویش نهار

چو فندق دهان از سخن بسته بود

نه چون ما لب از خنده چون پسته بود

جوانی فرا رفت کای پیرمرد

چه در کنج حسرت نشینی به درد؟

یکی سر برآر از گریبان غم

به آرام دل با جوانان بچم

برآورد سر سالخورد از نهفت

جوابش نگر تا چه پیرانه گفت

چو باد صبا بر گلستان وزد

چمیدن درخت جوان را سزد

چمد تا جوان است و سر سبز خوید

شکسته شود چون به زردی رسید

بهاران که بید آرود بید مشک

بریزد درخت گشن برگ خشک

نزیبد مرا با جوانان چمید

که بر عارضم صبح پیری دمید

به قید اندرم جره بازی که بود

دمادم سر رشته خواهد ربود

شما راست نوبت بر این خوان نشست

که ما از تنعم بشستیم دست

چو بر سر نشست از بزرگی غبار

دگر چشم عیش جوانی مدار

مرا برف باریده بر پر زاغ

نشاید چو بلبل تماشای باغ

کند جلوه طاووس صاحب جمال

چه می‌خواهی از باز برکنده بال؟

مرا غله تنگ اندر آمد درو

شما را کنون می‌دمد سبزه نو

گلستان ما را طراوت گذشت

که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟

مرا تکیه جان پدر بر عصاست

دگر تکیه بر زندگانی خطاست

مسلم جوان راست بر پای جست

که پیران برند استعانت به دست

گل سرخ رویم نگر زر ناب

فرو رفت، چون زرد شد آفتاب

هوس پختن از کودک ناتمام

چنان زشت نبود که از پیر خام

مرا می‌بباید چو طفلان گریست

ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست

نکو گفت لقمان که نازیستن

به از سالها بر خطا زیستن

هم از بامدادان در کلبه بست

به از سود و سرمایه دادن ز دست

جوان تا رساند سیاهی به نور

برد پیر مسکین سپیدی به گور

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

کهن سالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ برنه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

برو، گفت دست از جهان برگسل

که پایت قیامت برآید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایام پیری به هش باش و رای

چو دوران عمر از چهل درگذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

به سبزی کجا تازه گردد دلم

که سبزی بخواهد دمید از گلم؟

تفرج کنان در هوای و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم وغافل شدیم

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که کاری نکریدم و شد روزگار

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...