باب 9 در توبه و راه صواب

حکایت مست خرمن سوز

یکی غله مرداد مه توده کرد

ز تیمار دی خاطر آسوده کرد

شبی مست شد و آتشی برفروخت

نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت

دگر روز در خوشه چینی نشست

که یک روز جوز خرمن نماندش به دست

چو سرگشته دیدند درویش را

یکی گفت پروردهٔ خویش را

نخواهی که باشی چنین تیره روز

به دیوانگی خرمن خود مسوز

گر از دست شد عمرت اندر بدی

تو آنی که در خرمن آتش زدی

فضیحت بود خوشه اندوختن

پس از خرمن خویشتن سوختن

مکن جان من، تخم دین ورز و داد

مده خرمن نیک نامی به باد

چو برگشته بختی در افتد به بند

از او نیک‌بختان بگیرند پند

تو پیش از عقوبت در عفو کوب

که سودی ندارد فغان زیر چوب

برآر از گریبان غفلت سرت

که فردا نماند خجل در برت

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

یکی متفق بود بر منکری

گذر کرد بر وی نکو محضری

نشست از خجالت عرق کرده روی

که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!

شنید این سخن پیر روشن روان

بر او بربشورید و گفت ای جوان

نیاید همی شرمت از خویشتن

که حق حاضر و شرم داری ز من؟

نیاسایی از جانب هیچ کس

برو جانب حق نگه دار و بس

چنان شرم دار از خداوند خویش

که شرمت ز بیگانگان است و خویش

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت زلیخا با یوسف (ع)

زلیخا چو گشت از می عشق مست

به دامان یوسف درآویخت دست

چنان دیو شهوت رضا داده بود

که چون گرگ در یوسف افتاده بود

بتی داشت بانوی مصر از رخام

بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رویش بپوشید و سر

مبادا که زشت آیدش در نظر

غم آلوده یوسف به کنجی نشست

به سر بر ز نفس ستمگاره دست

زلیخا دو دستش ببوسید و پای

که ای سست پیمان سرکش درآی

به سندان دلی روی در هم مکش

به تندی پریشان مکن وقت خوش

روان گشتش از دیده بر چهره جوی

که برگرد و ناپاکی از من مجوی

تو در روی سنگی شدی شرمناک

مرا شرم باد از خداوند پاک

چه سود از پشیمانی آید به کف

چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟

شراب از پی سرخ رویی خورند

وز او عاقبت زرد رویی برند

به عذرآوری خواهش امروز کن

که فردا نماند مجال سخن

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

مثل

پلیدی کند گربه بر جای پاک

چو زشتش نماید بپوشد به خاک

تو آزادی از ناپسندیده‌ها

نترسی که بر وی فتد دیده‌ها

براندیش ازان بندهٔ پر گناه

که از خواجه مخفی شود چند گاه

اگر بر نگردد به صدق و نیاز

به زنجیر و بندش بیارند باز

به کین آوری با کسی بر ستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

کنون کرد باید عمل را حساب

نه وقتی که منشور گردد کتاب

کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد

که پیش از قیامت غم خود بخورد

گر آیینه از آه گردد سیاه

شود روشن آیینهٔ دل به آه

بترس از گناهان خویش این نفس

که روز قیامت نترسی ز کس

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت سفر حبشه

غریب آمدم در سواد حبش

دل از دهر فارغ سر از عیش خوش

به ره بر یکی دکه دیدم بلند

تنی چند مسکین بر او پای بند

بسیچ سفر کردم اندر نفس

بیابان گرفتم چو مرغ از قفس

یکی گفت کاین بندیان شب روند

نصیحت نگیرند و حق نشنوند

چو بر کس نیامد ز دستت ستم

تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟

نیاورده عامل غش اندر میان

نیندیشد از رفع دیوانیان

وگر عفتت را فریب است زیر

زبان حسابت نگردد دلیر

نکونام را کس نگیرد اسیر

بترس از خدای و مترس از امیر

چو خدمت پسندیده آرم بجای

نیندیشم از دشمن تیره رای

اگر بنده کوشش کند بنده‌وار

عزیزش بدار خداوندگار

وگر کند رای است در بندگی

ز جان داری افتد به خربندگی

قدم پیش نه کز ملک بگذری

که گر بازمانی ز دد کمتری

...

1+
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

یکی را به چوگان مه دامغان

بزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بی قراری نیارست خفت

بر او پارسایی گذر کرد و گفت

به شب گر ببردی بر شحنه، سوز

گناه آبرویش نبردی به روز

کسی روز محشر نگردد خجل

که شبها به درگه برد سوز دل

هنوز ار سر صلح داری چه بیم؟

در عذرخواهان نبندد کریم

ز یزدان دادار داور بخواه

شب توبه تقصیر روز گناه

کریمی که آوردت از نیست هست

عجب گر بیفتی نگیردت دست

اگر بنده‌ای دست حاجت برآر

و گر شرمسار آب حسرت ببار

نیامد بر این در کسی عذر خواه

که سیل ندامت نشستش گناه

نریزد خدای آبروی کسی

که ریزد گناه آب چشمش بسی

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

به صنعا درم طفلی اندر گذشت

چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت!

قضا نقش یوسف جمالی نکرد

که ماهی گورش چو یونس نخورد

در این باغ سروی نیامد بلند

که باد اجل بیخش از بن نکند

نهالی به سی سال گردد درخت

ز بیخش برآرد یکی باد سخت

عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت

که چندین گل‌اندام در خاک خفت

به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر

که کودک رود پاک و آلوده پیر

ز سودا و آشفتگی بر قدش

برانداختم سنگی از مرقدش

ز هولم در آن جای تاریک تنگ

بشورید حال و بگردید رنگ

چو بازآمدم زان تغیر به هوش

ز فرزند دلبندم آمد به گوش

گرت وحشت آمد ز تاریک جای

به هش باش و با روشنایی درآی

شب گور خواهی منور چو روز

از این جا چراغ عمل برفروز

تن کار کن می‌بلرزد ز تب

مبادا که نخلش نیارد رطب

گروهی فراوان طمع ظن برند

که گندم نیفشانده خرمن برند

بر آن خرود سعدی که بیخی نشاند

کسی برد خرمن که تخمی فشاند

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

یکی مال مردم به تلبیس خورد

چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد

چنین گفت ابلیس اندر رهی

که هرگز ندیدم چنین ابلهی

تو را با من است ای فلان، آتشی

چرا تیغ پیکار برداشتی؟

دریغ است فرمودهٔ دیو زشت

که دست ملک با تو خواهد نبشت

روا داری از جهل و ناباکیت

که پاکان نویسند ناپاکیت

طریقی به دست آر و صلحی بجوی

شفیعی برانگیز و عذری بگوی

که یک لحظه صورت نبندد امان

چو پیمانه پر شد به دور زمان

وگر دست قوت نداری به کار

چو بیچارگان دست زاری برآر

گرت رفت از اندازه بیرون بدی

چو دانی که بد رفت نیک آمدی

فراشو چو بینی ره صلح باز

که ناگه در توبه گردد فراز

مرو زیر بار گنه ای پسر

که حمال عاجز بود در سفر

پی نیک‌مردان بباید شتافت

که هر کاین سعادت طلب کرد یافت

ولیکن تو دنبال دیو خسی

ندانم که در صالحان چون رسی؟

پیمبر کسی را شفاعتگرست

که بر جادهٔ شرع پیغمبرست

ره راست رو تا به منزل رسی

تو بر ره نه ای زین قبل واپسی

چو گاوی که عصار چشمش ببست

دوان تا شب و شب همان جا که هست

گل آلوده‌ای راه مسجد گرفت

ز بخت نگون طالع اندر شگفت

یکی زجر کردش که تبت یداک

مرو دامن آلوده بر جای پاک

مرا رقتی در دل آمد بر این

که پاک است و خرم بهشت برین

در آن جای پاکان امیدوار

گل آلودهٔ معصیت را چه کار؟

بهشت آن ستاند که طاعت برد

کرا نقد باید بضاعت برد

مکن، دامن از گرد زلت بشوی

که ناگه ز بالا ببندند جوی

اگر مرغ دولت ز قیدت بجست

هنوزش سر رشته داری به دست

وگر دیر شد گرم رو باش و چست

ز دیر آمدن غم ندارد درست

هنوزت اجل دست خواهش نبست

برآور به درگاه دادار دست

مخسب ای گنه کردهٔ خفته، خیز

به عذر گناه آب چشمی بریز

چو حکم ضرورت بود کبروی

بریزند باری بر این خاک کوی

ور آبت نماند شفیع آر پیش

کسی را که هست آبروی از تو بیش

به قهر ار براند خدای از درم

روان بزرگان شفیع آورم

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

حکایت

همی یادم آید ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

به بازیچه مشغول مردم شدم

در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بی قراری خروش

پدر ناگهانم بمالید گوش

که ای شوخ چشم آخرت چند بار

بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد

که نتواند او راه نادیده برد

تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

برو دامن راه دانان بگیر

مکن با فرومایه مردم نشست

چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

به فتراک پاکان درآویز چنگ

که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

مریدان به قوت ز طفلان کمند

مشایخ چو دیوار مستحکمند

بیاموز رفتار از آن طفل خرد

که چون استعانت به دیوار برد

ز زنجیر ناپارسایان برست

که درحلقهٔ پارسایان نشست

اگر حاجتی داری این حلقه گیر

که سلطان از این در ندارد گزیر

برو خوشه چین باش سعدی صفت

که گردآوری خرمن معرفت

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...

سر آغاز

بیا ای که عمرت به هفتاد رفت

مگر خفته بودی که بر باد رفت؟

همه برگ بودن همی ساختی

به تدبیر رفتن نپرداختی

قیامت که بازار مینو نهند

منازل به اعمال نیکو دهند

بضاعت به چندان که آری بری

وگر مفلسی شرمساری بری

که بازار چندان که آگنده‌تر

تهیدست را دل پراگنده‌تر

ز پنجه درم پنج اگر کم شود

دلت ریش سرپنجهٔ غم شود

چو پنجاه سالت برون شد ز دست

غنیمت شمر پنج روزی که هست

اگر مرده مسکین زبان داشتی

به فریاد و زاری فغان داشتی

که ای زنده چون هست امکان گفت

لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت

چو ما را به غفلت بشد روزگار

تو باری دمی چند فرصت شمار

...

0
باب 9 در توبه و راه صواب نظر دهید...