ملحقات و مفردات سعدی

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز

اگر چه دل به کسی داد، جان ماست هنوز
به جان او که دلم بر سر وفاست هنوز

ندانم از پی چندین جفا که با من کرد
نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

به راز گفتم با دل، ز خاطرش بگذار
جواب داد فلانی ازان ماست هنوز

چو مرده باشم اگر بگذرد به خاک لحد
به بانگ نعره برآید که جان ماست هنوز

عداوت از طرف آن شکسته پیمانست
وگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز

بتا تو روی ز من برمتاب ودستم گیر
که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز

کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشق
میان عاشق و معشوق ماجراست هنوز

نیازمندی من در قلم نمی‌گنجد
قیاس کردم و ز اندیشه‌ها و راست هنوز

سلام من برسان ای صبا به یار و بگو
که سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۸

می‌روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد

می‌گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد

سر ز پیشت برنمی‌آرم ز دستور طلب

شرم می‌دارم ز روی گلعذارت خیر باد

هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت

از خدا باد آفرین بر روزگارت خیر باد

گر دهد عمرم امان رویت ببینم عاقبت

ور بمیرم در غریبی ز انتظارت خیر باد

گر ز چین زلف تو بویی رسد بر خاک ما

زنده برخیزم ز بوی مشکبارت خیر باد

گر ز من یاد آوری بنویس آنجا قطعه‌ای

سعدیا آن گفته‌های آبدارت خیر باد

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۲۴

چنان خوب رویی بدان دلربایی

دریغت نیاید به هر کس نمایی

مرا مصلحت نیست لیکن همان به

که در پرده باشی و بیرون نیایی

وفا را به عهد تو دشمن گرفتم

چو دیدم مرا فتنه تو بیوفایی

چنین دور از خویش و بیگانه گشتم

که افتاد با تو مرا آشنایی

اگر نه امید وصال تو بودی

ز دیده برون کردمی روشنایی

نیاید تو را هیچ غم بی‌دل من

کسی دید خود عید بی‌روستایی

من و غم ازین پس که دور از رخ تو

چه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۹

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند

همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۲۵

هر شبی با دلی و صد زاری

منم و آب چشم و بیداری

بنماندست آب در جگرم

بس که چشمم کند گهرباری

دل تو از کجا و غم ز کجا؟

تو چه دانی که چیست غمخواری؟

آگه از حال من شوی آنگاه

که چو من یک شبی به روز آری

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۱۰

بخت و دولت به برم زآب روان باز آمد

وز سعادت به سرم سرو روان باز آمد

پیر بودم به وصال رخ خویش همه روز

باز پیرانه سرم بخت جوان باز آمد

دوست بازآمد و دشمن برمید از پیشم

شکرنعمت که به تن جان گران باز آمد

مژدگانی بده ای دوست که محنت بگذشت

نعمت فتح و گشایش به زمان باز آمد

دولت آمد به بر و بخت و سعادت برسید

مشتری از سر شادی به کمان باز آمد

آفتاب کرم و ماه ضیا هم برسید

تاج اقبال و کرامت به عیان باز آمد

سعدیا تاج سعادت دگر از نو برسید

کان نگار شده چون آب روان باز آمد

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۲۶ – ترکیب بند

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

بر جان ضعیف آرزومند

زین بیش جفا و جور مپسند

من چون تو دگر ندیده‌ام خوب

منظور جهانیان و محبوب

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

ما را هوس تو کس نیاموخت

پروانه به جهد خویشتن سوخت

عشق آمد و چشم عقل بر دوخت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

دوران تو نادر اوفتادست

کاین حسن خدا به کس ندادست

در هیچ زمانه‌ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

ای چشم و چراغ دیده و حی

خون ریختنم چه می‌کنی هی

این جور که می‌بریم تا کی

وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

هرلحظه به سر درآیدم دود

فریاد و جزع نمی‌کند سود

افتادم و مصلحت چنین بود

بی‌بند نگیرد آدمی پند

دل رفت و عنان طاقت از دست

سیل آمد و ره نمی‌توان بست

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

مهر تو نگار سرو قامت

بر من رقمست تا قیامت

با دست به گوش من ملامت

واندوه فراق کوه الوند

دل در طلب تو رفت و دینم

جان نیز طمع کنی یقینم

مستوجب این و بیش ازینم

باشد که چو مردم خردمند

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنبالهٔ کار خویش گیرم

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۱۱

رفت آن کم بر تو آبی بود

یا سلام مرا جوابی بود

از سر ناز وز سر خوبی

هر دمی با منت عتابی بود

وعده‌های خوشم همی داد

گویی آن وعده‌ها سرابی بود

روزگار وصال چون بگذشت

گویی آن روزگار خوابی بود

بر کف من ز دست ساقی بزم

هر نفس ساغر شرابی بود

خستهٔ مانده‌ام نمی‌پرسی

که مرا خستهٔ خرابی بود

حبذا آنکه از زکات لبت

عاشقان تو را نصابی بود

سعدیا چون زمان وصل گذشت؟

ای دریغا که چون سرابی بود

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۲۷ – مفردات

می‌میرم و همچنان نظر بر چپ و راست

تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست؟

از روی نکو صبر نمی‌شاید کرد

لیکن نه به اختیار می‌باید کرد

خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم

برخاستی و به دیدنت زنده شدیم

نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت

تو زیبایی به نام ایزد چرا باید که بربندی؟

می‌شنیدم به حسن چون قمری

چون بدیدم از آن تو خوبتری

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...

تکه ۱۲

یاد دارم که روزگاری بود

که مرا پیش غمگساری بود

با لب یار و در بر دلدار

هر زمانیم کار و باری بود

جام عیش مرا نه دردی بود

گل وصل مرا نه خاری بود

ز اهوی شیرگیر روبه‌باز

دل بیچاره را شکاری بود

گرد آب حیات بر خورشید

از خط او بنفشه‌زاری بود

همه اسباب عیشم آماده

یارب آن خود چه روزگاری بود

گر جهان موجها زدی ز اغیار

سعدیش بس گزیده یاری بود

...

ملحقات و مفردات سعدی نظر دهید...