الباب التاسع (سنایی)

حکایة فی‌التّمثّل الصوفی

آن شنیدی که بُد به شهر هری

خواجهٔ فاضلی و پر هنری

خسته از رنج بی‌کرانهٔ دهر

گشته از فضل خود یگانهٔ دهر

از خرد رخت بر فلک برده

محنتش زیر پای بسپرده

محنتش را مگر یکی آن بود

که در اندوه قوت حمدان بود

مدتی بود تا که گای نداشت

پسری راست کرد و جای نداشت

چون پناهی نیافت مضطر شد

به ضرورت به مسجدی در شد

دید محراب و مسجدی خالی

خواست تا گادنی کند حالی

چون برانداخت پرده از تل سیم

تا برد سوی چشمه ماهی شیم

مسجد از نور شد چنان روشن

که برون تاخت شعله از روزن

زاهدی زان حکایت آگه شد

پی برون برد و بر سرِ ره شد

پسری دید برده سر سوی پشت

مرد فاسق گرفته بوق به مشت

تاش بنهد میان حلقهٔ کون

زاهد آمد شد از برون به درون

کاج و مشت و عصا فراز نهاد

گلویی همچو گاو باز نهاد

کین همه شومی شما باشد

که نه باران و نه گیا باشد

چه فضولی است این و خانهٔ حق

شرع را نیست نزدتان رونق

ای کذی و کذی چه کار است این

در ره شرع ننگ و عارست این

دامنِ آخرالزمان آمد

نوبت جهل جاهلان آمد

خلق را نیست از خدای هراس

شد دل خلق مسکن وسواس

از چنین کارهاست در کشور

آسمان بی‌نم و زمین بی‌بَر

بر بساط زمین نبات نماند

خلق را مایهٔ حیات نماند

از گناهان لوطی و زانی

خشک شد چشم ابر نیسانی

بشود لامحاله دهر خراب

چون لواطه کنند در محراب

مرد فاسق به حیله بیرون جست

تا مؤذّن براو نیابد دست

مرد فاسق چو شد برون از در

مرد زاهد گرفت کار از سر

مرد فاسق چو بازپس نگریست

تا ببیند که حال زاهد چیست

دید بی نیم‌دانگ و بی‌حبّه

گزر شیخ بر سرِ دبّه

سر درون کرد و گفت ای زاهد

این همان مسجد و همان شاهد

لیکن از بخت ما و گردش حال

بود بر من حرام و بر تو حلال

شکر و منت خدای را کاکنون

گشت حال زمانه دیگرگون

بر بساط زمین نبات نماند

خلق را قوّت حیات بماند

شکر حق را که ابرها بارید

بَدلِ آب درّ مروارید

ابرهای تهی پر از نم شد

دل اهل زمانه خرّم شد

کشتها قوّت تمام گرفت

کارهای جهان نظام گرفت

ای خدا ترس اهل زهد و صلاح

هست از انفاس تو جهان به فلاح

حرمت صومعه تو می‌دانی

بر تو مانده است و بس مسلمانی

چون چنین‌اند زاهدان جهان

چه طمع داری آخر از دگران

زاهدی کاینچنین بُوَد فن او

بگریز از سرا و برزن او

صوفیی کاینچنین بُوَد فن او

یک جهان کیر در کس زن او

تا بدانی که زاهدان چه کسند

همه همچون میان تهی جرسند

همه در بند زرق و سالوسند

وز در صدهزار افسوسند

دست از این صوفیان دهر بشوی

تو چه گویی حکایت از خود گوی

چون رهی پیش آنکه مدهوشند

از پی خلق حلقه در گوشند

گردن جمله از تف سیلی

همچو کرباس در کف نیلی

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در مناقب اطباء عالِم گوید قال‌النّبی صلی‌اللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علم‌الابدان و علم‌الادیان

باز مردی که وی طبیب بُوَد

در سخن حاذق و ادیب بُوَد

کرده باشد ز اوستاد قبول

خوانده باشد بسی کتاب اصول

در ریاضی برد به دانش راه

وز طبیعی بود به وجه آگاه

داند اسرار علمی و عملی

مسله‌های خلافی و جدلی

از برون پی برد به حال درون

داند احوال اندرون ز برون

بیند احوال علّت و امراض

داند اسباب جوهر و اعراض

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر قرابت فقیه گوید

ور بود خود فقیه خویشاوند

وند گردد به حیله جوی شاوند

باشد او در مزاج و سیرت خویش

زان سخنهای بی‌بصیرت خویش

نابکاری دو روی و یافه درای

ظالمی عمر کاه و غم افزای

تا تو سر بر کنی وی از دلبر

ریش بر بر نهاده باشد و بر

بیم تو جز به حبس و چک نکند

آن کند با تو کایچ سگ نکند

بد بد است ار چه نیک‌دان باشد

سگ سگ است ارچه سرشبان باشد

او نشسته به سردی اندر درس

تو از آن حیلت و سفیهی ترس

نز پی علم و فهم را نیکست

که سفیهست و سهم را نیکست

با تو از بهر عزّ و حرمت و جاه

حمله چون شیر و حیله چون روباه

همچو پنجهٔ ذباب ریش ستر

چون طنین ذُباب خاطر بُر

سرد گفتنش چون قضا حالی

درس گفتن ز ترس حق خالی

از برای سؤال خاصه و عام

ندهد بی‌سَلم جواب سلام

می‌کز آن لب خورد نه دندانست

جام می‌کش که این سپندانست

کودکی را اگر بدرّد کون

حجُت آرد چو سر کند بیرون

گرش همسایه دید از چپ و راست

گوید این عقد اخوتست رواست

آب در جوی دیگران بردن

به اجازت چو داد بفشردن

بینی ار هیچ سوی او تازی

از سر جدّ نه از سرِ بازی

قلتبانی چو خایه گنده و دون

سر چو کیر آستین فراخ چو کون

نه به حقش امید و نز کس بیم

نه ازو بیوه ایمن و نه یتیم

کرده نام تو عامی و جاهل

تا کند حق باطنت باطل

چون درآید فغوله در تگ و پوی

تو بیار آب و هردو دست بشوی

که وکیل اندر آستین دارد

اسب حاکم به زیر زین دارد

باز تا ضیعتی براندازد

ریش بالان کند به دِه تازد

چون به دِه تاخت با دومن کاغذ

در خروش آید اهل ده کامذ

لرزه بر سیّد جلیل افتد

نیز بر خضر و بر خلیل افتد

مانده بر گوشهٔ حکم پر کم

شده تا کون فرو دم آدم

که نهد لاله تند بر زانو

که وکیلک خزد پس کندو

چکچکی زو فتاده در مسجد

نز پی هزل و ضحکه کز سرِ جدّ

که فقی بر که رخ ترش کردست

باز تا بر که چشم شش کردست

تا کرا باز خشک ریش کند

تا که بر ریش او سریش کند

یا که از بیم ریش کوسهٔ او

سبلتان بر کند ز بوسهٔ او

تو مکن دعوی توانایی

با چنین ظالمی که برنایی

به خدایش سپار ارت باید

که کسی با خدای برناید

تا ز تخییلهای شورانگیز

چند پیچد به روز رستاخیز

گر ز علم از برون علم دارد

زیر پوشی ز جهل هم دارد

آنچش امروز زیر پوش نمود

آن زبر پوش حشر خواهد بود

عزّ اینجای ذلّ آنجا راست

غلّ امروز و عزّ فردا راست

هرکه اینجا هوای نفس بهشت

دانکه آنجاست در هوای بهشت

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

تفصیل العلل و هی خمسون نوعا

نبض و قاروره و رسوب و علل

داخل و خارج و فساد و خلل

گر تو پرسی ز حدّ طب که چه چیز

چون توان کرد اندر آن تمییز

علّت سکته و حریف و دسم

سبب و دفع آن ز بیش و ز کم

انبساط انقباض و حمیّات

عطش و جوع با صداع و صفات

حال نسیان و حمق و استرخا

فالج و لقوه و فساد و وبا

خدر و رعشه و ربو و کُزاز

ریه و انتصاب و ذرب و براز

حال سرسام و علت برسام

نزله خانوق با سعال و زُکام

گر بپرسی تو از عطاس و ز سل

کز مداواش رنجه گردد دل

از تمطی و اختلاج بدن

خفقان و فواق و سستی تن

هیضه و تخمه و زحیر و نهوع

اصل این چند و باز چند فروع

باد قولنج و باد ایلاوس

یرقان و برص جذام و نقوس

نقرس پای‌بند و عِرق نسا

فتق و دیگر قروة الامعا

گر سؤالی کنی از این پنجاه

چه شنوی جمله نیستند آگاه

حدّ این هریک ار بگویم من

گردد از نکته‌ها دراز سخن

اندکی باز گویمت بشنو

باز نگرفته‌ام سخن به گرو

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

حکایت و ضرب‌المثل

آن شنیدی که از کم آزاری

رندی اندر ربود دستاری

آن دوید از نشاط در بستان

وین دوان شد به سوی گورستان

آن یکی گفتش از سرِ سردی

که بدیدم سلیم دل مردی

تو بدین سو همی چه پویی تفت

کانکه دستار برد زان سو رفت

مرد دستار برده فصلی گفت

نیک بشنو کهآن به اصلی گفت

گفت ای خواجه گرچه زان سون شد

نه ز بندِ زمانه بیرون شد

چه دوم بیهده سوی بستان

خود همی یابمش به گورستان

من همین یک دو روز صبر کنم

روی در روی این دو قبر کنم

که بدین جا خود از سرای مجاز

مرگ سیلی‌زنانش آرد باز

زود باشد که از سرای سپنج

آورندش به پیش من بی‌رنج

آنکه راز دل و نهان داند

داد من زو به جمله بستاند

تا بدین سان که کرد ما را عور

عوری خود بیند اندر گور

از چنین اقربا چه اندیشی

تا خوشی چیست در چنین خویشی

اصل دین چون علَم بلند کند

با چنین اصل ریشخند کند

خویش ناخوش به سوی من به مثل

هست موی زهار و موی بغل

بر کنی بد رها کنی ناخوش

تیره زو آب و گنده زو آتش

قیمتی در قیامت ایمانست

نه نسب‌نامهای انسانست

تخمهای که شهوتی نبود

بَرِ آن جز قیامتی نبود

نبود روز حشر نوبت طین

نوبت دین بود به یوم‌الدّین

باش تا بگسلد به وقت نشور

نسلهای جهان ز صدمت صور

چکنی خویشی کسی که عیان

ببرد آبت ار نیابد نان

گر شره سوی جانش حمله برد

بچه را لقمه سازد و بخورد

مثل خویش بد چو دهقانست

دست او پای‌بند اقرانست

تا بود سایه هست زیر درخت

چون فرو ریخت برگ بندد رخت

خرمنش چون ز دانه باشد پُر

پشک اشتر نمایدش چون دُر

سالی ار هیچ خشکی آغازد

زود دهقان پزشکی آغازد

ننگ بر شد بر آسمان برین

نام گم شد چو نم نیافت زمین

برزگر رفت و نان و دوغ ببرد

ماله و جفت و داس و یوغ ببرد

با چنین قوم چون کنی خویشی

گر نه برخیره سغبهٔ خویشی

یار آن باش کت کند یاری

شب مستی و روز هشیاری

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

فی تفصیل العلل و بیان‌الامراض

سکته از انسداد بطن دماغ

که تمامی نیابد استفراغ

بشنو از من تو حدّ و وصف حریف

خوردن و خارش زبان لطیف

وسم از او خشونتی که بود

جملگی ملمس ار بود برود

انبساط آنکه مرکز دل تو

بکشد سوی ظاهر گل تو

پس به ادخال جذب و راه هوا

بکشد آن حرارت زیبا

انقباض آنکه ظاهر بدنت

سوی مرکز برد دخان تنت

مر حمیّات را حد آنکه نهاد

گرمی بد به دلت راه گشاد

وآن حرارت غریب جای وطن

پس سرایت کند به جمله بدن

عطش آن شهوتی که گرم و تر است

جوع آن شهوتی که گرم‌تر است

لیک میلش به خشکی است فزون

این چنین گفته است افلاطون

وانکه او را صداع خوانی تو

رعشه و وجع راس دانی تو

حدّ نسیان چنین نمود استاد

سهر از انقطاع خواب نهاد

حمق را حدّ فساد ذکر و فکر

جمع این هردوان به یکدیگر

بشنو از حال و حدّ استرخا

نوع بطلان جملگی اعضا

انسداد مبادی الاعصاب

انقطاع و نفوذ قوّت و تاب

فالج از اصل و فعل استرخاست

لیک بر جانبیست چپ یا راست

لقوه کژ گشتن رخ از یک سو

میل شدق آورد ز جانب رو

آنکه بنهاد حدّ و فعل وبا

رفتن جوهر طباع هوا

خدر آن دان که چون دبیب‌النمل

ضعف و قوّت کند به نفس تو حمل

رعشه ز اضداد یکدگر حرکات

زیر و بالا به قوّت و به صفات

ربو از تنگی عروق و عضل

وز ضوارب نه در مقام و محل

ریه را از تنفّس بسیار

وز خمود عضل کزاز و قفار

انتصاب آنکه تنگ گشت نفس

قصبهٔ ریه را ز قسمت پس

ذرب است از فساد بطن طعام

بی قی اطلاق با مراره مدام

حدّ سرسام در دماغ ورم

وآن ورم گرم و سخت قحف سقم

حدّ افعال و قوّت برسام

ورمی گرم در حجاب مدام

نزله از انصباب سرد بُوَد

زو به بطن الدماغ درد بُوَد

وز دماغ آنگهی به صدر شود

وآنگهی بی‌محل و قدر شود

حدّ خانوق در عضل ورمی

بر نیاید ترا به جهد دمی

ورمی صعب از او پدید آید

حنجر و حلق را بفرساید

وآنچه را نام کرده‌اند سُعال

قصبهٔ ریّه را کند بد حال

وز زکام انصبابهای تباه

به سوی منخرین گشاید راه

بشنو از من تو حدّ و وصف عُطاس

حرکتهای ابخره ز قیاس

حاصل اندر دماغ گشت سطبر

به طبیعت ادا کننده چو ابر

سل فساد مزاج و سوداها

بس ذبول آورد به اعضاها

قوّت هاضمه تباه کند

دافعه هم به وی نگاه کند

قرحة‌الصدر ازو پدید آید

ریه را ثقلها پلید آید

از تمطی نشان چنین دادند

انکه در طب امام و استادند

حرکت در تن از همه عضلات

محتقن گشته از همه آفات

اختلاج از زیادت حرکات

کاندر اعضای آورد نفحات

انبساط انقباض ازو در دل

هر زمان آورد همی حاصل

خفقان اختلاج دل باشد

که نه از حقد و غشّ و غلّ باشد

باز گویم فُواق را من حدّ

که بر این قول ناورد کس ردّ

حرکات و تردُّد مابین

دافعه ماسکه به رأی العین

اندر اجزاء معده جمع آید

بدل انطباع منع آید

هیضه اسهال و قی بهم باشد

معده را هضم و قوّه کم باشد

به فساد آید آن طعام و شراب

هاضمه زو بمانده اندر تاب

تخمه چون هاضمه تباه شود

معده پژمرده و دوتاه شود

غلبهٔ شهوت و بیار و بگیر

حکما نام کرده‌اند زحیر

حدّ و قدر نهوع آنکه نهاد

غثیان گفت لیک بی قی و باد

حدّ قولنج هست دردی سخت

در درون شکم چو بنهد رخت

انخراقی ز حایلین باشد

وآن سرایت بانثیین باشد

گفت بقراط حد ایلاوس

وجع قولن مع‌الذبل منهوس

یرقان انتشاری از صفرا

که شود در همه بدن پیدا

چون مزاج کبد تباه شود

برص آید چو خون سیاه شود

جوهر خون شود همه بلغم

پوست ز الوان خویش گردد کم

آنکه بنهاده‌اند حدّ جذام

استحالت ز جوهر دم خام

فیعید المرار فی‌الاعضاء

شده مستولی بدن همه جا

نقرس آماس در مفاصل دان

کعب و ابهام با عروق در آن

حدّ عرق النسا بود آن درد

که کند مرد را ز راحت فرد

جانب‌الوحشی و رخ اوراک

شده زان درد پای مرد هلاک

فتق دردی شدید در امعاء

عضل البطن با صفاق قفا

حکما از قروة الامعا

این نهادند حدّ رنج و عنا

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

حکایت

قحطی افتاد وقتی اندر ری

دور از این شهر وز نواحی وی

آن چنان سخت شد برایشان کار

کادمی شد چو گرگ مردم‌خوار

کرد هر مادری همی گریان

خُرد فرزند خویش را بریان

کرده بر خویشتن طباخ امیر

خون همشیره را حلال چو شیر

اندر آن شهر چشم سر کم دید

سگ مرده که مردم آن نخرید

اندرین حال عارفی زنگی

نزدم آمد ز روی دل تنگی

گفت مردم همی خورد مردم

تو دعایی بک که من کردم

گفتمش راست رو مکن لنگی

رو تو بگذار تا بود تنگی

تا بدانی که در سرای بسیچ

هیچکس نیست ایچ کس را هیچ

بهر این است در ره اسباب

سر نگوسار لای لاانساب

زین قرابت نویس نامهٔ ننگ

که قرابت قرابه دارد و سنگ

بشکند زود و بد شود پیوند

لیک نبود چو دیو شد دلبند

خویشی خویش ریش ناسورست

از درون زشت و وز برون عورست

خشک او تر و سرد او گرم است

سرِ او پای و سخت او نرمست

نزد دانا چو خشک شد تر او

پای دل کرد خاک بر سر او

پس در این بزمگاه نامردان

از پی صحبت جوانمردان

باده همره ترا ز عشق نبی

خُم مادر اضافت نسبی

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در طبیبان نادان گوید

این نمودیم حدّ این پنجاه

کرد باید کنون سخن کوتاه

حکما جمله حدّ این امراض

این نهادند بر سواد و بیاض

از اطباء عام این ایّام

گر بپرسی از این همه یک نام

به خدا ار شناسد و داند

ور هزارن کتاب برخواند

همه از جهل پر شر و شورند

همه کناس و اکمه و کورند

صدهزاران مریض را هر سال

بکشند از تباهی افعال

همه هستند یار عزرائیل

قاتل ایشان و خلق جمله قتیل

وای آنکس که هست حاجتمند

به چنین قوم کور بی‌در و بند

ای خداوند از این چنین حکما

خلق را کن به فضل خویش رها

که جهان شد ز فعلشان ویران

خلق را زین بدان به جان برهان

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید

خلق را زیر گنبد دوّار

دیده‌ها کور و دیدنی بسیار

هرکه از خواندنی کرانه کند

اوستادش به موش خانه کند

نیست اندر جهان نکو نفسی

نه بسی ماند چرخ را نه کسی

خواجه لاحول گوی در کویت

زان بماندست تا کَند مویت

اندرین کارگاه بومرّه

تو به لاحولشان مشو غرّه

کاندرین روزگار پر تلبیس

نان ز لاحول می‌خورد ابلیس

تو چنانی به حیلت و تلبیس

کز تو اعراض می‌کند ابلیس

هرکه در خود زد از فضولی رای

دست ازو شست شرع بار خدای

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئة‌الفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیه‌السّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیه‌السّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیه‌السّلام: تعلموا من‌النجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علوم‌النبوة و قال‌اللّٰه تعالی: والسماء ذات‌البروج، والشّمس والقمر بحسبان

باز اینها که مرد احکامند

همه در فال و زجر خودکامند

نفس از گردش نجوم زنند

سال و مه فال سعد و شوم زنند

همه جاسوس نجم افلاکند

همه با میل و تختهٔ خاکند

همه در راه حکم خود رایند

به سرِ من که ژاژ می‌خایند

زرق بوالعنبس است رهبرشان

کم ز خاکند خاک بر سرشان

نشنیدند نام بطلمیوس

پر فغان و میان تهی چون کوس

همه شاگرد زرق بوالعنبس

همه از زرق او زنند نفس

روز و شب در شمار هفت و چهار

خانهٔ جدّ و خانهٔ ادبار

صاحب لیل و صاحب نوبه

زین چنین علم توبه و به توبه

صاحب ساعت و دلیل نهار

طالع و کدخدا و جان بختار

صاحب وجه و نیز صاحب حدّ

که در احکامشان نباشد ردّ

سبب کدخدایی و هیلاج

که منجّم بدو بود محتاج

صاحب صورتست و ربّ‌الیوم

که برآنند حکیمان یک قوم

حکم و تأثیر و صاحب اوتاد

برتر از حدّ وجه و نقص و زیاد

گردش و رفتن و هبوط و صعود

که ز تأثیرشان شود موجود

انحطاط و حضیض و دور و شمار

اوج خورشید و ثابت و سیار

فلک‌المستقیم و جیب‌المیل

غایت ارتفاع و گردش لیل

گه رحاوی و گاه دولابی

گه حمایل چو تیغ اعرابی

بعد و بهت و تفاوت مابین

حاصل جیب و غایت‌الطولین

زیج یحیی و فاخر و مأمون

ارتفاع طوالع و چه و چون

وانکه بنهاد اوج را حرکات

ارتفاع و تفاوت ساعات

ظلّ مقیاس و نقطهٔ محسوس

که مقادیر زاویه است رؤس

طول و عرض و سطوح و نقطه و خط

که در احوال جمله نیست غلط

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...