الباب التاسع (سنایی)

اندر مذمّت خال گوید

خال کآزار تو گزیده بُوَد

همچو خال سفید دیده بُوَد

کند آن خالت از خرد خالی

بهر میراث مادرت حالی

چون زرت باشد از تو جوید رنگ

چون بوی مفلس از تو دارد ننگ

خواجه خواند چو کار باشد راست

پس چو شد کژ غلام‌زادهٔ ماست

شاهزاده بوی چو داری مال

داه زاده شوی چو بد شد حال

پس تو گویی فلان مرا خالست

سنگ دل خال نیست تبخالست

رو تو از ننگ خال بی‌عم باش

خال و عم را بمان و بی‌غم باش

تا دو دستت به دامن خالست

هردو پایت میان آخالست

حکمت اندر عرب فراوانست

وز همه خوبتر یکی آنست

که عدی چون شد از عداوت خال

همنشین سباع و وحش و رمال

نشنیدی که راند در امثال

رو تو عم غم شمار و خال وبال

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در هجو شعراء بد گوید

یک رمه ناشیان شعر پراش

خویشتن کرده‌اند شعر تراش

قالب و قلبشان سلیم و لئیم

خاطر و خطشان عقیم و سقیم

همه بر درگه فرامشتی

همه از روی معرفت پشتی

دیدنی هست و خوردنی نه مدام

چون سگ پخته و چو مردم خام

رخ چو مردم به فعل چون نسناس

همه محتاج جامهٔ کرباس

فتنه را نام عافیت کرده

دال با ذال قافیت کرده

فرق ناکرده محنت از منحت

عقل از ایشان بداشته عدّت

غافل از فعل و فاعل و مفعول

حفظ کرده به جای فضل فضول

باز نشناخته ز شعر شعیر

خلد را خوانده گاه شعر سعیر

بهر دونان سپر بیفکنده

شعر برده به پیش خر بنده

خویشتن را شمرده از ندما

ساخته مسکن از درِ حکما

گرد کرده بسی سخن ریزه

نیک و بد خیره درهم آمیزه

همچو گربه به لقمه‌ای محتاج

کرده چو موش سفره‌ها تاراج

همچو گربه لئیم و خواری دوست

خورده سیلی ز بهر پارهٔ پوست

در ربودن بسان گربهٔ شوخ

خانه چون موش ساخته ز کلوخ

لاجرم سخت جان و سست رگند

روی ناشسته همچو خوک و سگند

یادگار منافقان به سخُن

سخنش همچنوست بی‌سر و بُن

از معانی دلش بی‌انصافست

همچو طوطی به نطق در لافست

جانشان همچو مغز پر باده

دلشان همچو نظمشان ساده

فعلشان زشت چون عبارتشان

جان گران همچو استعارتشان

از درون جاهلست عالمشان

زان یکی هست بکر و کالمشان

سخت ساده است شاخ و شخهاشان

که چنین باد هم زنخهاشان

سخت ساده است شاخ و شخهاشان

از چنین شاعران به پیش مهان

خانهٔ مردمان گرفته چو موش

خلق از ایشان رمیده همچو وحوش

گربه شکلند و موش تأثیرند

خانهٔ مردمان از آن گیرند

روی ناشسته‌تر ز خوک و سگند

لاجرم سخت جان و سست رگند

شمع‌وار ار چه کردنی کردند

جان و تن در سرِ سری کردند

دربه‌در روز و شب دوان و نوان

نام نیکو بداده از پی نان

همه هستند صورت شبدیز

زین چنین جاهلان دلا بگریز

من چراغ چکل شدم در گفت

همه پروانه‌وار با من جفت

لاجرم در غم چراغ چکل

همچو شمعند زرد و تافته دل

گرچه در خشندی و در خشمند

طاق ابرو و درگه چشمند

هریکی باد و گنگ سبزا رنگ

سه از آن کور و چار چون خر لنگ

وه از این سبزگان شیرینان

نه چو مهره نه از درِ حمدان

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید

شرف آفتاب در حملست

شرف ماه گاو بی‌جدلست

راس را خانهٔ شرف جوزاست

سرطان آنکه مشتری را جاست

شرف تیر خوشه آمد و پس

مر زحل را شرف ترازو و بس

مز ذنب را شرف کمان آمد

ملک بهرام جدی از آن آمد

شرف زهره برج ماهی دان

بعد از این جملگی تباهی دان

می ندانند که این همه وضع است

اختراع حکیم بی‌بضع است

چون ولادت سبک پدید آمد

بستگی را یکی کلید آمد

دومین خانه بیت مال نهند

اصل این حکم بر محال نهند

سومین بیت اخوه و اخوات

ایمن از حادثات و از نکبات

چارمین خان خانهٔ پدرست

که ورا خیر و عافیت ثمرست

خانهٔ پنجم آنِ فرزندست

وآنِ اولاد و خویش و پیوندست

ششمین بیت بیتِ بیماریست

که از آن خانه جای غمخواریست

هفتمین خانه جای جفت و عیال

که از آن به شود همه احوال

هشتمین هست خانهٔ نکبات

که از آن مرد را رسد آفات

نهمین جای ملت و دین است

سفر و راه و کیش و آیین است

دهم از مادران نهند شمار

خانهٔ پادشاه و حرفت و کار

خانهٔ دولتست یازدهم

اینت ترتیبها همه مبهم

از ده و دو نشان که دادستند

خانهٔ دشمنان نهادستند

زین ده و دو نظر به پنج کنند

خود درین پنج‌جا سپنج کنند

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر خویش لشکری گوید

موش کز دشت در دکان افتد

به که خویشیت با عوان افتد

چون نشیند عوان به خر پشته

چه تو در پیش او چه خر کشته

خویشتن را خدای نام نهد

خال و عم را گدای نام نهد

بنشاند ز جهل و کشخانی

پدر پیر را به دربانی

زانکه چون سفله یافت مال و عمل

بکند جفت و یار و خانه بدل

کبر او چون بلای آمدنی

باز کاسش چو کاسهٔ زدنی

گر نداری به خدمتت خواند

ور بداری به عنف بستاند

همه از کون خواجه تیز دهد

گه گه از کون میر نیز دهد

که نبینی به حرمت و صولت

یک زنخ زن چو من در این دولت

که نه از دست اینم و آنم

من کنون دست راست سلطانم

همه بادش ز حاجب و ز امیر

همه لافش ز خواجه و ز وزیر

گوید ار با تو هم سخن باشد

زیر نو گرچه ده کهن باشد

گردنم بین ز دست شه نیلی

که به دست خودم زند سیلی

من زنم بیشتر ز بیم پشه

کون پیلان به ریش غرواشه

شاه ما ار بمیرد ار بزید

جز به فرمان ریش من نرید

خود به دست من است چندین‌گاه

قفل و مهر و کلید گلخن شاه

چکنی ناخوشی و خویشی او

که مه او مه کمی و بیشی او

از لقمه‌ای به ماتم و سور

گه غلامش بوی و گه مزدور

کیست در چشم عقل ناخوش‌تر

در جهان از گدای کبرآور

دیو در مشک او دمیده فره

تا ز خود سوی خود شده فربه

سفله گردد ز مال و علم سفیه

که سیه سار برنتابد پیه

از عدم بوده وز فنا سوده

در میان طمطراق بیهوده

به دمی زنده از پفی بیمار

به خویی گنده وز تفی افگار

دور شو دور شو ز نزدیکش

روشنی شو ز ننگ تاریکش

گر براین خوان تو جفتی و فردی

دیگ دل را به از جگر خوردی

که مه او و مه عزّ دولت او

چکنی باد ریش و سبلت او

خواجهٔ تو قناعت تو بس است

صبر و همت بضاعت تو بس است

که خود آبستن است با همه ساز

شب کوتاه تو به روز دراز

دون رعنا همیشه مضطر به

دست او با دهان برابر به

صلح بی‌جنگ به کریمان را

کلبه از سنگ به لئیمان را

با عوان خویشی ار نداری به

دیده بر عقل خود گماری به

گزدم و مار سوی جانت روان

بهتر آید بسی ز خویش عوان

خویشی ار با عوانت ناچارست

اندرین قول زیرکان چارست

یا بکش یا گریز از برِ او

یا هوسها بریز از سر او

گرچه تشنه شود سرابش ده

ور چو روغن شود ترابش ده

تا ز باد بروت او برهی

آتشش را چو ز آب خاک دهی

ورنه با او نشین به هر برزخ

تات فردا برد سوی دوزخ

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر هجو حکیم طالعی گوید

وین دگر هست شاعری به دروغ

که ندارد سخنش ایچ فروغ

چون پیازست شعرش ارچه نکوست

تا به پایان چو بنگری همه پوست

دل و جان تیره همچو تودهٔ گرد

دهن و کون یکی چو مهرهٔ نرد

هزل شعرش سعیر صورت و هوش

سخنش زمهریر شه‌ره گوش

خانهٔ جغد هست چون خوانش

نخرد کس به ترّه‌ای نانش

دردسر زاد زو که در تدبیر

تیز و عریان و گنده بود چو سیر

راست گویی حکیم صابونی است

مایهٔ خبث و جهل و مأبونی است

شاعری بی‌حفاظ و بی‌خردست

در سفاهت بسان جدّ خودست

خیره رویی ز تیره‌رایی به

بی‌زبانی ز ژاژ خایی به

سخنش سر برهنه همچو تنش

معنیش کون دریده همچو زنش

بتر از کوپیاژهٔ بلخی

سخنش در خوشی نه در تلخی

صفت و صنعتش کثیف و کنیف

وقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف

چون سخن گفت در میان گروه

گفت هریک که اینت نغز و شکوه

تازی و پارسیش در گفتار

بغل زاولی است در کردار

بس که جویای لوت و قوت شود

طعمه و قوت عنکبوت شود

چون ملخ دشت و بوستانش یکیست

چون مگس دیگ و دیگدانش یکیست

چون تو کردی ز ژاژ خود آغاز

گوشها در کند به روی فراز

دل من چون شنود گفتارش

سیلی من ز دور گفت آرش

عقل و حسِّ من از تباهی آن

مانده مدهوش و عاجز و حیران

گنده باشد هرآنچه او گوید

همچو گل کز میان گه روید

به همه وقت خامش از گفتار

ملک‌الموت حاضرش بر کار

دل بُوَد شاد تا بود خاموش

بود آسوده از تباهی گوش

چون گشاید به ابلهی گفتار

گوشم ار بشنود بگرید زار

گرچه بیرون برآن سخن خندند

دل درون در ز خشم دربندند

به یکی در در آورد گوشش

به دگر در برون کند هوشش

دل عاقل چو گشت هزل نیوش

دل دو انگشت دین کند در گوش

مانده در صفِّ ناکسان ازل

از مدیح و هجا و زهد و غزل

هرکجا ترّهات او خوانند

ژاژ طیان چو موعظه دانند

چون هوا ژاژ او به گوش سپرد

گوش کفّارت گناه شمرد

پنبه در گوش پیش قولش وهم

آستین در دهان ز جهلش فهم

شده سردی نصیب در ازلش

نوحه بسیار خوشتر از غزلش

از حدیثش معاشر و می‌خوار

شود از باده و طرب بیزار

گر فسرده شدی چو پیه آخر

نشنوی نغمهٔ کریه آخر

تا کی این ژاژ بی‌شمار آخر

ویحک از خلق شرم دار آخر

چون سبکسار گشت هزل فروش

در خورست آن زمان گرانی گوش

دین که با شادمانی آمد جفت

پیش وی خود سخن که یارد گفت

همچو لاله است گفت و گوی پلید

از دهانش دل سیاه پدید

ای گزیده ره هوس بر هوش

سخنت نالهٔ جرس در گوش

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

فی تسویة البیوت

اختراعی چنین هرآنکه نهاد

راه در داد و لیک در نگشاد

خلق را جمله کرد سرگردان

وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن

شخص گاهی که در شمار آید

مادرش اوّلین به کار آید

بعد از آن خانهٔ نحوس و سعود

که درآمد وی از عدم به وجود

خواهران و برادران پس از آن

پس پدر تا بداریش چون جان

خانهٔ رنجها و بیماری

نکبات و بلای و دشخواری

بعد از آن خانهٔ مناکح و جفت

به در آید بدان زمان ز نهفت

چون بجَست از نهیب بند و کمند

پس ورا نِه تو خانهٔ فرزند

خانهٔ دوست و خانهٔ دشمن

بعد از این خانه‌ها تو پی بفکن

ورنه بیهوده زین نمط کم گوی

ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

ذکر انواع‌الشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید

هرکه شد کون‌پرست بر خیره

گوز یابد ثواب از انجیره

چه دهی از پی گذر گه ثفل

خرد پیر خود به کودک طفل

گر زبر سوش مایهٔ بد اوست

هرچه از زیر سو درآمد اوست

تن بد را بهاش جان خواهد

دل نیک تو رایگان خواهد

خاک پایی چو دیدی اندر پیش

باد دستی شوی ز شهوت خویش

آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت

دل تو کی نگه تواند داشت

خصم غمّاز طبع یافه درای

یار خلخال دست زنگله پای

دوست چون زلف زنگیان بدساز

برجهد چون فروکشیش از ناز

چون چراغند از آنکه وقت فدی

چون فتیله ز بن خورند غذی

تا کم از یک دو مه به کسب مجاز

نود خویش سی کنند از آز

بر شکسته دریده غم خوردن

طفل بی‌مادرست پروردن

راست گفت آنکه برگشاد گره

بسته‌گیری به خوی نیکو به

هرکجا دین بود درم نبود

روی و خوی نکو بهم نبود

زشت باشد نکو رها کردن

یوسفی را بنه بها کردن

چون نه یعقوبی و نه بن یامین

زین دعا نشنوی مگر آمین

نزد آنکس که عقل او خوارست

شاهد دل شکر جگر خوارست

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

دیگری را گوید

بوده مامات اسب و بابات خر

تو مشو تر چو خوانمت استر

بدخو از بی‌نکاح زاده بتر

زانک ازو بار به کشد استر

رو که دین را به شعرک و ناموس

نیک پی کور کردی از سالوس

کانکه با چشم عنکبوت بُوَد

مگسش تخم عنزروت بُوَد

از پی شوخ چشمی ای ناکس

دیده صیقل‌زنی بسان مگس

عقل من چون حدیث تو شنود

گوید ارچه سرِ توش نبود

کان چو طبع خلاف شورانگیز

وان چو دست بهار رنگ‌آمیز

بخورد چشم او چو نوش مگس

چشم دیگر کسان خورد کرگس

نوحهٔ نوحه گر بسی خوشتر

از سخنهای وعظ مادر غر

تا حکیم زمانه احمق شد

دل او عشق باز یرمق شد

هرگز از بهر یک نماز خدای

نبشسته دو دست و روی و نه پای

زان همی گِل خورد چو آبستن

شوی دارد ز شاه و خواجه چو زن

چه عجب زانکه شوی دارد زن

گر شود هر دو سالی آبستن

نوحه‌گر کز پس تسو گرید

آن نه از چشم کز گلو گرید

هرکجا گربه کشت خالیگر

غذی خواجه گشت خاکستر

ژاژ او مرده نظم من جان دار

نیست شیرآفرین چو گربه نگار

برمن ای سرسبک به خوی و به زیست

یک دو مه صبر کن گرانی چیست

خنک آنکس که چهرهٔ تو ندید

واین سخنهای هزل تو نشنید

هم کنون خود رهیم ازین گفتن

تا ابد هم من از تو هم ز تو من

آن زمانی که رخ نماید اجل

زود گردد به جمله حال بدل

بس کنم زین مثالب تو کنون

که ز اندیشهٔ منست افزون

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم

بود وقتی منجّمی کانا

همچو اهل زمانه نابینا

پادشاهی ورا به خدمت خواند

گاه و بی‌گاه پیش خود بنشاند

پادشا مر ورا سؤالی کرد

مشکلش از ره محالی کرد

پادشا زیرک و جهان‌بین بود

ظاهر و باطنش پر از دین بود

گفت روزی برای خود بگزین

رو به تقویم حال خویش ببین

آن زمان کت همه کمال بُوَد

کوکب نحس در وبال بُوَد

طالعت را همه شرف باشد

حال تو بر تو منکشف باشد

هیچ نکبت نباشدت پیدا

خیز و دل شادمانه پیش من آ

تاترا خلعتی دهم در خور

تا شود فقر و فاقه‌ات کمتر

مرد ابله برفت و روز گزید

وآنچه مقصود شاه بود ندید

بامدادی بَرِ شه آمد زود

که از آن بهترینش روز نبود

شاه چون دید مرد را دلشاد

صد در از رنج و غم برو بگشاد

گفت در حال گردنش بزنید

بسته ویرا ز پیش من بکشید

مرد دژخیم مر ورا بکشید

برد واندر زمان سرش ببرید

می ندانست روز نیک از بد

بود تقلید امام او نه خرد

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در معنی زناشویی گوید

از غلام آنکه زی عیال آمد

او ز دنبه بپوستکال آمد

نیست کدبانویی و گادن را

زن بد جز طلاق دادن را

بندهٔ زن شدن به شهوت و مال

پس براو حکم کردن اینت محال

زشت باشد که در زناشویی

بنده باشی و خواجگی جویی

بندهٔ زن مشو حرام و حلال

تا نگرداندت عیال عیال

جفت در حکم شوی خود باشد

لیک در حکم بنده بد باشد

تو چو انگشت گشته از تشویش

زن چو ناخن‌کنان به ناخن ریش

نفقه بر ریش خواجه خط کرده

سبلت او چو کون بط کرده

سیم کابین چو طوق در گردن

زرنه بر طاق و خیره غم خوردن

کرد باید زن ای ستوده سیر

لیکن از خان و مان خویش به در

زیرک آنست کو نگاید زن

ننهد در سرای خود شیون

اشتقاقش ز چیست دانی زن

یعنی آن قحبه را به تیر بزن

پس اگر والعیاذباللّٰه باز

بچه در سقف کس کند پرواز

کس ببینی گرفته از سر کین

ریش بابا ز ناز در سرگین

پس چه گویم که هرکه عاقل‌تر

پیش سحبان کیر باقل تر

...

الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...