الباب التاسع (سنایی)

در صفت جاه‌جویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید

وین گروهی که نو رسیدستند

عشوهٔ جاه و زر خریدستند

سرِ باغ و دل زمین دارند

کی دل عقل و شرع و دین دارند

ماه‌رویان تیره هوشانند

جاه‌جویان دین فروشانند

همه جویای کین و تمکین را

همه کاسه کجا نهم دین را

همه رعنای و سر تهی تازند

کور زشت و کر خرآوازند

باد و بوشی برای حرمت و فرع

بل غرام و بهانه‌شان بر شرع

همه باز آشیان شاهین خشم

همه طوطی زبان کرگس چشم

به جدل کوثر و به علم ابتر

به سخن فربه و به دین لاغر

با فراغند و بی فروغ همه

گه دریغند و گه دروغ همه

آنچه نیک از حدیث، بگذارند

وآنچه باشد شنیع، بردارند

همه چون استرند تند و حرون

گاو تقطیع از درون و برون

دعوتی ساخت یک تن از همه‌شان

چون بترسید گرگ از رمشان

چون نهادند خوان برِ اخوان

گفت یک تن ز مجمع ایشان

گرچه خوان هست نان نمی‌بینم

ورچه تن هست جان نمی‌بینم

همه از جهد و جود پرهیزند

همه از علم و حلم بگریزند

سرِ بدره گرفته زیر بغل

که که‌ام خواجه و امام اجل

کرده با جانشان بسی جفتی

نز پی دین برای ای مفتی

در سرِ آنکه زیر پای شود

تا که بی‌جان و ژاژخای شود

گشته گویان ز بغض یکدیگر

کین فلان ملحد آن فلان کافر

همه از راه صدق بیخبرند

آدمی صورتند لیک خرند

مکتب شرع را ندیده هنوز

به در عقل نارسیده هنوز

همه دیوان آدمی رویند

همه غولان بیرهی پویند

معنی دیو چیست بیدادی

تو به بیدادیش چرا شادی

همه ز آواز خود بپرهیزند

از هم‌آواز خویش بگریزند

همه در راه آن جهانی کور

بندهٔ خورد و خفت همچو ستور

همه براکل و بر جماع حریص

آزشان کرده سال و مه تحریص

همه گشته نفایه سیم دغل

آنکه گفتش خدای بل هم اضل

همه خونخوار و آز ور چو مگس

همه فرزین به کجروی و فرس

همه جویای کبر و تمکین‌اند

همه قلب شریعت و دین‌اند

به خدا ار به شرع ره دانند

بی‌خبر از حیات دو جهانند

زندگیشان بتر ز مرگ بُوَد

مرگ را زان کسان چه برگ بُوَد

چون کمیز شتر ز بازیشان

رنجه دارند همچو خرمگسان

داده فتوی به خون اهل زمین

از سرِ جهل و حرص و از سر کین

همه در دست یک رمه رعنا

همچو شمعند پیش نابینا

همه بسیار گوی کم دانند

همه چون غول در بیابانند

در سخن چون شتر گسسته مهار

چون شترمرغ جمله آتش‌خوار

دیو ز افعالشان حذر کرده

آنچه او گفته زان بتر کرده

در نفاق و خیانت و تلبیس

درگذشته به صد درک ز ابلیس

مال ایتام داشته به حلال

خورده اموال بیوه و اطفال

هیچ نا یافته ز تقوی بوی

تهی از آب مانده همچو سبوی

پسِ دیوار کعبه خر گایند

ور دهی تیز غسل فرمایند

گر به چرخ این سگان برآیندی

دختر نعش را بگایندی

همه در علم سامری وارند

از برون موسی از درون مارند

پرده در گشته آن که این فهمست

زورعوا خوانده آن که این سهمست

همه رشوت خرند و قاعده‌گر

زیربارند و خوار همچون خر

از پی مال و جاه بی‌فردا

همه یوسف فروش نابینا

پرده در همچو راز غمّازان

بی‌نمازان بیهده تازان

بنهند ار جهند ازین زشتی

پای بر فرق بحر چون کشتی

ریختی آب رویت از پی نان

ای لت انبان کجاست دست اشنان

زان بمانده است خیره در پس در

خواجهٔ گاو سار همچون خر

بهرهٔ علم تو نیابد کس

زانکه از علم نام داری و بس

صبر و جودش به رغم مردم کوی

روز و شب دوستدار دشمن روی

تو چه مردان قوّت و قوتی

مرد سنبیدنی و سنبوتی

تو چه مرد کناری و بوسی

مرد زرقی و یار سالوسی

سر و ریش ار در آینه دیدی

رو که بر روی آینه ریدی

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

فی صفة‌السّعد والنّحس من‌الکواکب السبعة

دو ازین هفتگانه نحس نهند

در همه وقتها بَد و تبهند

دو ازو در نهاد مسعودند

فاعل خیر و منبع جودند

دو از این معتدل به خیر و به شر

متوسّط به حال یکدیگر

شمس خود کدخدای گردونست

نیرّست از کواکبان چونست

همه زین قبهٔ بلند چو دُرج

درشو و آی این دوازده برج

نظر سعد راه تسدیس است

وآن دگر نحس راه و تسلیس است

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در حق کسی گوید از بزرگان غزنین

بگذر از عالمان و درویشان

تو و عام و خصومت ایشان

چون تو از خوان شرع بی‌قوتی

تو و سالوس و کبر و سنبوتی

هر سخن کان ترا کند فربه

هذیان پرسمت نه از وی به

خویشتن کشته‌ای ز بی‌‌باکی

که بی‌اصلاح خوردی انطاکی

هرکه دارو ستاند از معتوه

زود گیرد همه جهان در کوه

هرکه بر رفت خیره بر سر چوب

گفت تذکیر هاون و جاروب

نشود واعظ و نه حافظ دین

نبود وارث رسول امین

هرچه او گفت خنده آرد و بس

هرچه او کرد زو نگیرد کس

مرد ماتم زده ز گفتارش

سال و مه بی‌غمی بود کارش

ناگذشتست وی به کوی سخن

نه بگفته نه دیده روی سخن

نکند نیز رنجه بیش ترا

شرم ناید ز شیب خویش ترا

من ندیدم امام بر منبر

چون تل کوه بر سر زنبر

هیچ دانی به چشم من چون بود

کیر و خایه که در خور کون بود

پشت چون خرس بر سر شخ بود

روی چون بوریای مطبخ بود

ای که در ابلهی و خیره‌سری

خرتر از گاو و هرزه‌تر ز خری

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در بیان طبایع چهارگانه

جوهر آتش است بعد از هفت

که ازو دل بخست و زهره بکفت

بعد از آتش فضا و جوِّ هوا

که زوی تا به مرکز است ملا

بحر اخضر سوم نتیجهٔ اوست

آن یکی قشر و آن دگر چون پوست

اغبر تیره چارمین ارکان

پس نبات و معادن و حیوان

حال اطباع این دوازده برج

هریکی بر مثال گوهر و دُرج

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر مذمّت عمّ گوید

آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند

همه در قصد خون و مال تواند

عمّ که بدگوی و پر ستم باشد

عم نباشد که درد و غم باشد

در مهی خویشتن پدر کرده

به گه پرورش به در کرده

در کن و در مکن مه خانه

در بیار و بده چو بیگانه

چون عقاب و چو باز وقت گرفت

همچو گنجشک وعکه خوار گرفت

همچو کیر جوان به وقت بگیر

باز وقت بیار خایهٔ پیر

دیدی ار دست و پای بلعم را

دردسر آن عمامهٔ عم را

گرت بخشد عمامه عم مستان

کان بود چون عطای بدمستان

کان عمامه نه بهر آن دادست

کز وجود تو خوشدل و شادست

تا ندیده است پای را هنجار

ندهد دست عم ترا دستار

انده خال و غمّ عم بگذار

تا بوی شاد خوار و برخوردار

ورنه جان کن که دل ستم نکشد

عاقل اندوه خال و عم نکشد

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در مثالب علوی زرمدی گوید

آخر عمرت از دل تفته

همچو بر کودک اوّل هفته

گربه گر شد به لقمه شاد از تو

گوش و بینی دهد به باد از تو

جنس آنها که نامسلمانند

همچو دونان گران و ارزانند

از پی صید آهوی خوش پوز

چشمها سرمه کرده‌ای چون یوز

زانکه دیوی رسید فریادت

ای کم از خاک چیست این بادت

مردمی گیر و دانش و آزرم

ویحک از ریش خود نداری شرم

تا کی از ریح و ضحکه و تسخر

زین سر و ریش شرم دار ای خر

از پی نان و آب هر روزه

زهر را خوانده ای شکر بوزه

تو مده مر عیال زا نانی

دیگران داده مر ورا جانی

دشت و کهسار گیر همچو وحوش

خانه و خوان بمان به گربه و موش

هرکه دارد حرام نان عیال

سخنش دان که گشت سحر حلال

در تو ای شوم نحس دارم ظن

که یکی نان بهست از ده زن

زن چو ندهی تو نان او ناچار

خود به دست آورد چو خر افسار

زن اگر بد کند شوی خرسند

سیم باید که ماند اندر بند

چون ترا عقل نیست چتوان کرد

ایزدت کرد ازین معانی فرد

نیست عقل هدایتت ز خدای

مکتسب نیز نیست ژاژ مخای

بی‌سری باش چون ز روی نوی

زرمدی شد بدین صفت علوی

حس و عقلش چو نیست اندر ذات

هست درخورد ناودانش صفات

هست از این زرمدی چو شد طالب

ننگ و عاری بر آلِ بوطالب

هرچه بستاند از حرام و حرج

از بهای نماز و روزه و حج

یا بله یا به منگ صرف کند

برف را یار دوغ و ترف کند

کم شنیدیم چون تو لنبانی

تر فروشی و خشک جنبانی

کان زبانها که اصل شور و شرست

همه اندر دهان یکدگرست

عقل و جان کسی که بی‌ادبست

این یکی بیوه وان دگر عزبست

عقل و جان کسی که بی‌باکست

آن یکی تیره این دگر خاکست

دل براین چار طبع چرخ منه

جعفری بهر خرج کرخ منه

هرکه خود زشت و بی‌خرد باشد

رای او سست و روی بد باشد

صبر کن بر ادای جان‌کش او

دل منه بر غذای ناخوش او

کاب رویش ز تختهٔ افلاک

شست تعلیقهای عمرش پاک

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در صفت بروج دوازده‌گانه

حمل و ثور و پیکر جوزا

سرطان و اسد دلیل بقا

خوشهٔ خاک و کفّهٔ میزان

عقرب مائی و زنار کمان

جدی خاکی و دلو و حوت بهم

از هوا و ز آب داده رقم

برّه و شیر ناریست و کمان

گاو و خوشه و بز ز خاک گران

باز دو پیکر و ترازو و دول

از هوا یافت بهره بیش ممول

هست خرچنگ و گزدم و ماهی

که بر آبستشان شهنشاهی

حمل و عقربست از این تاریخ

که شدستند خانهٔ مریخ

ثور و میزان ز زهره دارد بهر

زهره چون شاه و ثور و میزان شهر

پس از این هست خوشه و جوزا

کز عطارد گرفته‌اند بها

سرطان خانهٔ قمر گویند

شمس را جز اسد کجا جویند

قوس و حوتست خانهٔ هرمزد

جدی و دلو از زحل بجوید مزد

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

اندر مذمّت خال گوید

خال کآزار تو گزیده بُوَد

همچو خال سفید دیده بُوَد

کند آن خالت از خرد خالی

بهر میراث مادرت حالی

چون زرت باشد از تو جوید رنگ

چون بوی مفلس از تو دارد ننگ

خواجه خواند چو کار باشد راست

پس چو شد کژ غلام‌زادهٔ ماست

شاهزاده بوی چو داری مال

داه زاده شوی چو بد شد حال

پس تو گویی فلان مرا خالست

سنگ دل خال نیست تبخالست

رو تو از ننگ خال بی‌عم باش

خال و عم را بمان و بی‌غم باش

تا دو دستت به دامن خالست

هردو پایت میان آخالست

حکمت اندر عرب فراوانست

وز همه خوبتر یکی آنست

که عدی چون شد از عداوت خال

همنشین سباع و وحش و رمال

نشنیدی که راند در امثال

رو تو عم غم شمار و خال وبال

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در هجو شعراء بد گوید

یک رمه ناشیان شعر پراش

خویشتن کرده‌اند شعر تراش

قالب و قلبشان سلیم و لئیم

خاطر و خطشان عقیم و سقیم

همه بر درگه فرامشتی

همه از روی معرفت پشتی

دیدنی هست و خوردنی نه مدام

چون سگ پخته و چو مردم خام

رخ چو مردم به فعل چون نسناس

همه محتاج جامهٔ کرباس

فتنه را نام عافیت کرده

دال با ذال قافیت کرده

فرق ناکرده محنت از منحت

عقل از ایشان بداشته عدّت

غافل از فعل و فاعل و مفعول

حفظ کرده به جای فضل فضول

باز نشناخته ز شعر شعیر

خلد را خوانده گاه شعر سعیر

بهر دونان سپر بیفکنده

شعر برده به پیش خر بنده

خویشتن را شمرده از ندما

ساخته مسکن از درِ حکما

گرد کرده بسی سخن ریزه

نیک و بد خیره درهم آمیزه

همچو گربه به لقمه‌ای محتاج

کرده چو موش سفره‌ها تاراج

همچو گربه لئیم و خواری دوست

خورده سیلی ز بهر پارهٔ پوست

در ربودن بسان گربهٔ شوخ

خانه چون موش ساخته ز کلوخ

لاجرم سخت جان و سست رگند

روی ناشسته همچو خوک و سگند

یادگار منافقان به سخُن

سخنش همچنوست بی‌سر و بُن

از معانی دلش بی‌انصافست

همچو طوطی به نطق در لافست

جانشان همچو مغز پر باده

دلشان همچو نظمشان ساده

فعلشان زشت چون عبارتشان

جان گران همچو استعارتشان

از درون جاهلست عالمشان

زان یکی هست بکر و کالمشان

سخت ساده است شاخ و شخهاشان

که چنین باد هم زنخهاشان

سخت ساده است شاخ و شخهاشان

از چنین شاعران به پیش مهان

خانهٔ مردمان گرفته چو موش

خلق از ایشان رمیده همچو وحوش

گربه شکلند و موش تأثیرند

خانهٔ مردمان از آن گیرند

روی ناشسته‌تر ز خوک و سگند

لاجرم سخت جان و سست رگند

شمع‌وار ار چه کردنی کردند

جان و تن در سرِ سری کردند

دربه‌در روز و شب دوان و نوان

نام نیکو بداده از پی نان

همه هستند صورت شبدیز

زین چنین جاهلان دلا بگریز

من چراغ چکل شدم در گفت

همه پروانه‌وار با من جفت

لاجرم در غم چراغ چکل

همچو شمعند زرد و تافته دل

گرچه در خشندی و در خشمند

طاق ابرو و درگه چشمند

هریکی باد و گنگ سبزا رنگ

سه از آن کور و چار چون خر لنگ

وه از این سبزگان شیرینان

نه چو مهره نه از درِ حمدان

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...

در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید

شرف آفتاب در حملست

شرف ماه گاو بی‌جدلست

راس را خانهٔ شرف جوزاست

سرطان آنکه مشتری را جاست

شرف تیر خوشه آمد و پس

مر زحل را شرف ترازو و بس

مز ذنب را شرف کمان آمد

ملک بهرام جدی از آن آمد

شرف زهره برج ماهی دان

بعد از این جملگی تباهی دان

می ندانند که این همه وضع است

اختراع حکیم بی‌بضع است

چون ولادت سبک پدید آمد

بستگی را یکی کلید آمد

دومین خانه بیت مال نهند

اصل این حکم بر محال نهند

سومین بیت اخوه و اخوات

ایمن از حادثات و از نکبات

چارمین خان خانهٔ پدرست

که ورا خیر و عافیت ثمرست

خانهٔ پنجم آنِ فرزندست

وآنِ اولاد و خویش و پیوندست

ششمین بیت بیتِ بیماریست

که از آن خانه جای غمخواریست

هفتمین خانه جای جفت و عیال

که از آن به شود همه احوال

هشتمین هست خانهٔ نکبات

که از آن مرد را رسد آفات

نهمین جای ملت و دین است

سفر و راه و کیش و آیین است

دهم از مادران نهند شمار

خانهٔ پادشاه و حرفت و کار

خانهٔ دولتست یازدهم

اینت ترتیبها همه مبهم

از ده و دو نشان که دادستند

خانهٔ دشمنان نهادستند

زین ده و دو نظر به پنج کنند

خود درین پنج‌جا سپنج کنند

...

0
الباب التاسع (سنایی) نظر دهید...