الباب الثامن (سنایی)

در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان

بشنو تا ابوحنیفه چه گفت

صفّهٔ عقل خویش را چون رُفت

که سفیهی چو داد دشنامش

گشت خامش ز گفتن خامش

گفت از این ژاژ او چه آزارم

آنچه او گفت بیش بنگارم

گر چنانم بشویم آن از خود

ورنه‌ام با بدی چه گویم بَد

زو بهم چونکه عیب خود جویم

ورنه چه او چه من که بد گویم

مرد دین‌دار همچنین باشد

کز برون وز درونش دین باشد

نه خرد جُستن مراد خودست

از دو بد به گزین کنی خردست

گرچه با خام طبع تو نپزد

تو چنان زی برو که از تو سزد

گر کسی عیب تو کند بشنو

وآنچه عیبست جملگی بدرو

باغ دل را تو از بدی کن پاک

تا برآید نهال تو چالاک

گر کند عیب از دو بیرون نیست

یا بُوَد یا نه بر دو رای مایست

گر بود عیب آن ز خود بدرَو

ور نباشدت آن سخن به دو جو

گر تو معیوبی آن بشو از هوش

ور نه‌ای ژاژ او میار به گوش

خلق اگر در تو خست ناگه خار

تو گل خویش ازو دریغ مدار

آنکه دشنام دادت از سرِ خشم

خاک پایش گزین چو سرمهٔ چشم

وانکه بد گفت نیکویی گویش

ور نجوید ترا تو می‌جویش

آنکه زَهرت دهد بدو ده قند

وانکه از تو بُرد درو پیوند

وانکه سیمت نداد زر بخشش

وانکه پایت برید سر بخشش

همه را در محلّ خویش بدار

هیچ‌کس را ز خوی بد مازار

تا بوی در کنار وصل و فراق

دفتری از مکارم الاخلاق

هست در دین و ملک ظلم و محال

همچو در جسم و جان و با و وبال

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید

ای سنایی چو یافتی امکان

بنمای اندرین سخن برهان

چون شدی فارغ از مدایح شاه

به سوی مدح خواجه آر پناه

خواجهٔ خواجگان و جماعت دیوان

سروران و گزیدگان زمان

بعد از آن مهتران و جمع قضاة

شکرشان برتر از صیام و صلاة

سرفرازان مُلکت ایران

نام‌داران خسرو توران

خسرو شرق را به هر کاری

روز و شب نونهاده بازاری

خرّم از رایشان جهان یکسر

عیب پنهان و آشکار هنر

چاکر ملک شاه شد مینو

که نبیند کسی در او آهو

گر ببینی تو ملکت غزنین

باز نشناسی از بهشت برین

چون بُوَد شاه را نکو کردار

مملکت را فزون شود مقدار

شاه و دستور هردو نیکورای

هرچه بایست جمله داد خدای

شکر این نعمت بی‌اندازه

که شد اندر ممالکش تازه

که تواند گزارد برگو هین

گشت جنّت حوالی غزنین

ای بزرگان غزنی و لوهور

چشم بد زین زمانه بادا دور

یافتید آنچه بود حاجتتان

گشت پذرفته آن عبادتتان

شه‌جوان و جهان جوان و زمان

در امان همچو روضه‌های جنان

چون بود کردگار بخشنده

بدهد هرچه خواست زو بنده

کام دلها میسّر است اکنون

باد یارب از آنچه هست فزون

یارب این فضلهات بر بنده

دار تا روز حشر پاینده

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در عدالت و ستم ناکردن

شاه چون بستد از رعیّت نان

نقد شد کلّ من علیها فان

از رعیّت شهی که مایه ربود

بُن دیوار کَند و بام اندود

نان خشکار را ز من ببری

میده گردانی و تو میده خوری

برّهٔ خوان که وجه بابزنست

از بهای فروخ بیوه زنست

ملک ویران و گنج آبادان

نبود جز طریق بیدادان

سخت بیخی درخت از بادست

گنج پُر زر ز ملک آبادست

ملک آباد به ز گنج روان

شادی دل ندارد ایچ روان

ابر چون زُفت گشت در باران

شد ستم‌کش روانِ بیوه‌زنان

چون ستد شه عوامل از دهقان

ده ازو رفت و ماند بر وی قان

هرکه امسال آب وَرز ببرد

سال دیگر گرسنه باید مرد

گرگ چون خورد گوسفند همه

چه بُوَد سود از کلاب رمه

گر نخواهی برهنه عورت تن

در گریبان مزن ز بُن دامن

شاه را از رعیّت است اسباب

کام دریا ز جوی جوید آب

آب جوی ار ز بحر بازگری

بحر را زان سپس شَمر شمری

بس به کار آمده است و بس دلخواه

سرخی سیب را سپیدی ماه

هرکه جز شاه کالبدشان دان

شاه جانست و خفته نبود جان

مثل شه سر و رعیّت تن

هردو از یکدگر فزود ثمن

تن بی‌سر غذای زنبورست

سر بی‌تن سزای تنّورست

رونق جان ز عدل شاه بُوَد

مُلک بی‌عدل برگ کاه بُوَد

ترک و ایرانی و عرابی و کرد

هرکه عادلتر است دست او برد

شاه را خواب خوش نباید خفت

فتنه بیدار شد چو شاه بخفت

شاه را خواب غفلتست آفت

همچو بیداریش بُوَد رأفت

بالش کودکان ز خفتن دان

بالش مرد سایهٔ خفتان

فلک از همّت ار چه زه دارد

روز شمشیر و شب زره دارد

شب فلک دارد از ستاره حشر

روز دارد ز آفتاب سپر

کم ز نرگس مباش اندر حزم

چون کنی عزم رزم و مجلس بزم

نرگس از خواب از آن حذر دارد

کههمی پاس تاج زر دارد

شه چو غوّاص و ملک چون دریاست

خفتنش در درون آب خطاست

چون سیه روی بود نیلوفر

شب چو ماهی در آب دارد سر

شه چو در بحر یار خواب شود

تخت او زود تاج آب شود

چون برون شد ز کالبد غم نام

خانه ویران شمار و زن بدنام

کور دل همچو کوز می باشد

تیز مغز و ضعیف پی باشد

لیک محرور را دماغ قوی

تو ز تأثیر کوز می‌شنوی

گور پی بند کیسه پندارد

کور می را هریسه پندارد

عجز رای دلست و قدرت و جاه

خشم و کین و دروغ و بخل از شاه

هرکه بر خشم و آز قاهرتر

اوست بر خصم خویش قادرتر

شاه را در دماغ و بازوی چیر

حزم بد دل بهست و عزم دلیر

اوّل حزم چیست رای زدن

بعد از آن عزم دست و پای زدن

شاه را در خورست حزم درست

ورنه عزمش بود ز غفلت سست

دل و زهره چو نور وام کند

شمس را تیغ در نیام کند

زانکه در کارگاه دولت و دین

عقل بیند به جان حقیقت این

مردی از شاه و خدعه از بدخواه

حمله از شیر و حیله از روباه

حمله با شیر مرد همراهست

حیله کار زنست و روباهست

همچو دریاست شاه خس‌پرور

گهرش زیر پای و خس بر سر

بد نو کشته گنده نیک کُهن

خار باشد به جای خرما بُن

همه روز از برای لقمهٔ نان

این حدیثست و دوکدان زنان

میل ندهم به بد اگرچه نوست

علف خر سبوس و کاه و جوست

خار بُن گرچه رست و بالا کرد

سر او را سپهر والا کرد

تو طمع زو مدار میوه و گل

یار بد هست بابت سر پل

نه ازو میوه خوب و نه سایه

نه ازو سود به نه سرمایه

عامیان صف کشنده همچو کلنگ

لیک زیشان چو باز ناید جنگ

هست در جنگ نیروی عامه

همچو ارزیز گرم بر جامه

کودکان و زنان و حشو سپاه

دل و صف را کنند هر سه تباه

زود خیزاست و خوش گریز حشر

زود زایست و زود میر شرر

شرر تیز تگ جز ابله نیست

زادهٔ او ز عمرش آگه نیست

زیرکانی که زیر کان دلند

گوهر تخم را چو آب و گِلند

در میادین دین و ملک ملوک

از برای نجات و هلک ملوک

یار دل به ز صبر ننهادند

ظفر و صبر هردو همزادند

شه که دون را بلند و والا کرد

مر بلا را بلندبالا کرد

آتشی کاب را بلند کند

بر تن خویش ریشخند کند

از تف آتش گرش برد به فراز

از کف خویش بکشد آبش باز

زشت زشت است در ولایت شاه

گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه

لشکری و رعیتی که سرند

نفع را تیغ و دفع را سپرند

شاه بی‌بخشش آفت سپهست

بی‌نیازی سپاه ذل شهست

ای بیاموخته به خاطر دون

تاجداری ز گزدم گردون

چاکرت گر بدست و گر بد نیست

بد و نیکش ز تست از خود نیست

چاکر مرد بد نکو نبود

آب خاکی جز از سبو نبود

هست در دست تو چو تیغ و چونی

تو بدی عیب خود منه بر وی

لشکر از جاه و مال شد بد دل

رعیت از بی‌زریست بی‌حاصل

رعیت از تو چو با یسار شود

از برای تو جان سپار شود

چون نیابد یسار بگریزد

با عدوی تو برنیاویزد

تن که لاغر بُوَد بُوَد منبل

پس چو فربه شود شود کاهل

مردمی با کسی که بی‌اصل است

همچو شمشیر دسته با وصل است

سوی او دل چو خاک در دیگست

نزد او جان چو آب در ریگست

چه به بی‌اصل زر و زور دهی

چه چراغی به دست کور دهی

ای که با دین و ملک داری کار

در شره خوی خرس و خوک مدار

که نکو ناید ار ز من پرسی

خوک بر تخت و خرس بر کرسی

شاه شهری که بی‌خرد باشد

نیک لشکر به نرخ بد باشد

لهو چون مرگ جان ملک برد

ظلم چون ریگ آب ملک خورد

خاک بر باد کینه‌ور باشد

ریگ بر آب تشنه‌تر باشد

شه چو بنشست بر دریچهٔ هزل

ملک بیرون پرد ز روزن عزل

هزل با شاه اگر مقیم شود

خاطرش در هنر عقیم شود

اول نور هست باد هبات

آخر ظلمت است آب حیات

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

سرِ احرار سیّدالوزرا

که ورا برگزید بار خدا

در محل کفایت و امکان

صاحب صاحب ری و کرمان

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحب صاحب ری و کرمان

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحبی به ز صاحب عبّاد

نیست مانند او به هفت اقلیم

از صدور جهان حدیث و قدیم

بری از عیب و هرچه باشد عار

در وزارت بسان صاحب غار

پیشوای صدور در عالم

ملک را رای او چو خاتم جم

ملکت از وی مرفّه و نازان

هفت سیاره‌اش چو دم‌سازان

روزی جن و انس در کلکش

وحی مُنزل سرشته در سلکش

ظلم و عدل از اشارتش حیران

ظلم گریان و عدل ازو خندان

درو درگاه عقل و جان سر اوست

نردبان پایهٔ فلک در اوست

دیده از وی کمال خلق و ادب

عقلش اکفی‌الکفاة کرده لقب

خطبه کرده زمانه بر شرفش

آسمان دست بوس کرده کفش

دایه و مایهٔ خرد قلمش

قُبله و قبله جای جان قدمش

بر زمین آسمان امکانست

بر فلک سایه‌بان رضوانست

عقل مدح و خطاب وی گوید

عقل خود جز صواب کی گوید

آنکه حاتم اگر شود زنده

شود از جان و دل ورا بنده

فطنت و ذهن پای بر جایش

برده تا عرش رایت رایش

باشد اندر نظام هردو سرای

مرد صاحب حدیث و صاحب رای

اندر آن نیمه سنّت آرایست

وندر این نیمه ملک پیرایست

بوده صاحب حدیث بهر خدای

هست در شغل ملک صاحب رای

صاحب رای شه روّیت او

ناصح دین شه طویّت او

مرد کز بهر دین خرد را باخت

باخردتر ازو خرد نشناخت

عالمی عاملست در ره دین

کافی کاملست و با آیین

شد ترازوی دین وزارت او

زان بدو راست شد امارت او

در وزارت قویست بازوی او

زان سبب قلب خوان ترازوی او

هست در مجلس خداوندی

بی‌بدان را به نیک پیوندی

مرد دین را شریعت آموزد

شمع در پیش شمس نفروزد

خردی را که پیش حق یازد

آن خرد پیش شرع دربازد

گر زند در صلاح ملک نفس

نه ز خود کز خدای بیند بس

عالم از بهر بندگی کردن

از فلک طوق ساخت در گردن

پس از این دهر پر امارت را

نسخه زین در برد وزارت را

طینتش بر وفای دین مجبول

طیبتش در صفای دل مشغول

بخشش او به وعده و به سؤال

نه امل مال بل امل را مال

آفتاب آب آسمان تصویر

ماه دیدار و مشتری تأثیر

صورت و صیتش آشکار و نهان

چشمهٔ چشم چرخ و گوش جهان

دینش فارغ ز گوشمال زوال

جاهش ایمن ز چشم زخم کمال

خط ندانم سیاه‌تر یا موی

دل ندانم ظریف‌تر یا روی

چون دلت بود نافعی از تو

شاد شد جان شافعی از تو

زانکه در مذهبش قوی رایی

دست بر کار و پای بر جایی

در ره او خود از چو تو دلبند

هیچ زن برنخاست از فرزند

آز با جود او چو ممتلیان

پست همچون سبال جنبلیان

ظلم گریان ز عدل او شب و روز

که نشد بعد از آن به خود پیروز

آن وزیران که لاف عدل زدند

پیش عدلش به ظلم نامزدند

تا برانداخت ظلم را خانه

نیست در ملک غزنه ویرانه

ملک غزنین بهشت را ماند

تا درو خواجه کار می‌راند

ظالمان را ز مملکت برکند

فتنه در خاندان ظلم افکند

سال و مه در نظام دین کوشد

کفر و بدعت ز بیم بخروشد

در صلابت درین زمان عمریست

بنمای ای تن ار چنو دگریست

این مثابت بهرزه یافته نیست

وین به بالای غیر بافته نیست

در ورع همچو شبلی صوفی

در نکت بوحنیفهٔ کوفی

در حفاظ وفا یگانه شدست

اختیار همه زمانه شدست

عیش عالم بدو شده تازه

هنر او گذشت از اندازه

شهر یاری تنی شد او جانست

انس و جن مر ورا بفرمانست

روز و شب در صلاح کار جهان

سال و مه زو بود قرار جهان

قبلهٔ دانش است و جان شریف

کس چنو نیست بردبار و لطیف

در زمانه به خط چنو کس نیست

با خطش خط مقله جز خس نیست

خواجهٔ خواجگان هفت اقلیم

کرده سلطان جهان بدو تسلیم

پادشاهان ز وی کله یابند

بی‌رهان از لقاش ره یابند

همچو گردون همی کُله بخشد

عفو بستاند و گنه بخشد

از هنر تاج گشته بر وزرا

درِ او مأمن همه فضلا

تا که بنشست خواجه در بالش

بالش آمد ز نار در بالش

شهر غزنین چه کرده بود از داد

که ورا زین صفت وزیری داد

زین سپس اهل غزنی از غم و رنج

رسته گشت و نشست بر سرِ گنج

آن کز اندوه فقر می بگریست

غم فراموش کرد و شاد بزیست

چون خدا راه حکم بگشاید

حکمت خود به خلق بنماید

زین صفت پیشکار بنشاند

کار عالم به حکم او راند

شاه بهرامشاه و خواجه وزیر

برخی این چنین نکو تقدیر

شاه با عدل و خواجه با انصاف

نیست این امن و ایمنی ز گزاف

هرکجا عدل و امن روی نمود

خلق در رأفت و خوشی آسود

طن چه داری که اینچنین بنیاد

شاه بهرامشه بهرزه نهاد

چشم بد دور باد از این سلطان

که جهان را به عدل داد امان

خواجه را بر ممالکش بگماشت

که بدو دین و شرع سربفراشت

بر خلایق شده مبارک پی

خواجگان پیش وی شده لاشی

در محاسن به کار دو جهانی

چون محاسن سپید و نورانی

تا جهانست شادمانه زیاد

جان او جفت رنج و درد مباد

تا جهانست باد دلشادان

که جهانیست از وی آبادان

برکه بر جان و خاندانش باد

جان ما جمله در امانش باد

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه

به نقیبی بگفت روزی امین

که بران صد پیاده در صف کین

او حدیث امین به جای بماند

بشد و صد سوار در صف راند

چون چنان دید گرم گشت امین

پس بدو گفت کای چنین و چنین

نه درین ساعت ای بدِ بدکار

منت گفتم پیاده بر نه سوار

چون نقیب این سخن ازو بشنید

نیک دانست پاک را ز پلید

گفت بر من ترش مکن بینی

که هم اکنون به چشم خود بینی

کز بدی خویت و ز مردی خویش

هم پیاده شوند و هم درویش

عزم و حزم شهان سوی کِه و مه

آهنین پای و آتشین سر به

بدگهر رای و یار کی دارد

دوزخ آب خدای کی دارد

زر ز آهن عزیزتر زان شد

کاهن از بیم شاه لرزان شد

رای بد ملک و دین روشن را

همچو یار بدست مر تن را

...

1+
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی

خواجه بونصر نائب دستور

چشم بد زان جمال و دانش دور

خُلق او هست بی‌ریا و نفاق

خلق او هست بی‌خلاف و شقاق

هم نکو خلق و هم نکو گفتار

هم نکو خط و هم نکو دیدار

آنچه گوش از کمال خواجه شنید

چشم از او صد هزار چندان دید

جان و دل را حدیقه و مونس

عقل و گل را شمامه و مجلس

کانچه دارد ز خلق او اطراف

آهوی چین ندارد اندر ناف

روح دیدار و عقل گفتارست

دولت ایثار و ملّت آثارست

فضل او در زمان چنان فاشست

که ادب بر درش چو فرّاشست

از پی جاه و خدمت سلطان

نه برای فلانک و بهمان

قبلهٔ فاضلان ستانهٔ اوست

سرمهٔ عقل گرد خانهٔ اوست

مال خود چون خیال بگذارد

وآنِ سلطان چو جان نگه دارد

صورتش ابتدای قوّت روح

سیرتش انتهای سورهٔ نوح

کرده از بهر حق بکرد و بگفت

عادتش عُدّت وفا را جفت

در ره شاکری فریشته وش

راست محنت کن است و محنت کش

پیش او از برای سود و زیان

صدهزاران دلست و یک فرمان

همچو عقل از کی و که و چه و چون

فکرتش پی برد درون و برون

از پی آفتاب دهرآرای

زو برد مشتری اصابت رای

رای او قطب دولت مردان

ملک و دین گرد رای او گردان

همچو عقل از ورای چرخ کبود

دیده نابوده هرچه خواهد بود

پیش رایش نماند پوشیده

بر فلک هیچ روی پوشیده

فهمش از جام جم نیاید کم

که همه بودنی بدید چو جم

دل او از برای به دانی

هست مشکات نور ربّانی

اثر لطف او چو آب زُلال

خاک‌روب درش اثیر جلال

نیست در کارگاه صُنع خدای

کار بندی چو خواجه کارگشای

چون سرانگشت او قلم گیرد

چار طبع عدو الم گیرد

عقدی از دُر کشد ز نوک قلم

چون ز سر بر بیاض ساخت قدم

پست بالاست پیش عزّش عرش

تنگ پهناست پیش فرّش فرش

ابر گریان ز دست و دست گهش

صبح خندان ز خاک بوس رهش

هست در رشک آن کف و گفتار

آب دریا و لؤلؤ شهوار

برده آب بهار و آوازه‌ش

لب خندان و چهرهٔ تازه‌ش

پیش سرِّ خدایگان از هوش

هر زمان حلقه‌ای کند در گوش

گر فلک نیست کلک او هرگاه

از گریبان چرا برآرد ماه

در یکی فضل او تأمّل کن

عقل را مال و روح را مل کن

تا نبینی به چشم عقل و یقین

در دو خط صد نگارخانهٔ چین

درج کرده چو سایه و خورشید

در شب و روز نام بیم و امید

از خط او که دنیی و دینست

دیده گل‌بین و عقل گل چینست

همّتش آسمان و خُلق ملک

خاطرش آفتاب و کلک فلک

خط او در هوای گلبن راز

پشت طاوس‌دان و سینهٔ باز

زاده از روح کلک و نور یقین

شب و روز جهان دولت و دین

زردهٔ عقل زردی خامه‌ش

ادهم دین سیاهی نامه‌ش

هرکرا نیست چون قلم رایش

قلم او قلم کند پایش

خط او خط جان اسرافیل

کلک او کیل رزق میکائیل

صورت خط او که در نامه‌ست

چون نسیم بهارخوش جامه‌ست

کلک او همچو نوک دیده‌کشان

خط او همچو غمزه‌های خوشان

شحنهٔ راه دین صلابت او

روح قدسی کمین مثابت او

نیست پوشیده زو قلیل و کثیر

نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر

جاه او همچو ماه ملک نگار

کلک او همچو تیغ کارگذار

به امان و به خلق حور و پری

در تباشیر بشر او بشری

برده بیخ سخاش تا عیّوق

میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق

طیب ذکرش غذای روح ملک

طول عمرش مدار دور فلک

باد امرش چو امر روح ملک

باد عمرش چو عمر نوح و لمک

عقل با وی نشسته در مکتب

علم از وی گرفته علم و ادب

روح بر مرکب عنایت اوست

عقل در مکتب هدایت اوست

به گه ضبط مال و عقد حسیب

ساحران را زند به علم آسیب

کرده از بر به قدرت خلّاق

حاجت آید مطالعت به کتاب

او ز حالی که شاه از او جوید

همه از بر به جمله برگوید

ملک عالم برش معاینه شد

دل او بر مثال آینه شد

حبّذا رای روشن و پاکش

که فلک گشت تختهٔ خاکش

خامه اندر بنان او گه سیر

بگشاید به خلق بر در خیر

بر سر انگشت وی چو گشت سوار

آن لطیف نحیف زرد و نزار

دوستان را کند دو رخ چون لعل

دشمنان را کند سیاه چو نعل

اندُه دشمن است و شادی دوست

خیر و شر بسته در زبانهٔ اوست

شب آبستنست خامهٔ او

گشت مُضمر ز فتح نامهٔ او

زان زبان سیاه و شخص سپید

گشته دشمن ز جان خود نومید

تن سپید و سیاه منقارش

همه ساله غذا شده قارش

در شود هر زمان به بحر سیاه

برکشد دُر ز بهر تاج و کلاه

هست همواره با دلِ بیدار

در همه کار عاقل و هشیار

مال دنیا اگر ورا باشد

همه بر زایرانش بر پاشد

چیز را در دلش نماند محل

زان ورا نیست در زمانه بدل

گرچه رنگش گناه را ماند

به گه سیر ماه را ماند

ساعتی با دلش چو رهبر شد

سایه‌بان زمانه جانور شد

خیمهٔ عمر او هزار طناب

ماه خیمه‌ش برابر مهتاب

تا ورا شاه شرق تمکین داد

ملک را صدهزار تزیین داد

کار ملکت به کاردان فرمود

لاجرم رونق دول بفزود

چیست بهتر در این جهان جهان

مرد را کار و کار را مردان

این هم از بخت شاه مشرق بود

که بدو رونق عمل بفزود

لاجرم عالمی برآسودند

به حیات و به مال بر سودند

که کسی را گماشت شه به جهان

که نخواهد به هیچ خلق زیان

به قلم قسم کرد هفت اقلیم

هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم

حاکم مملکت چنین باید

تا ز عدلش جهان برآساید

تا جهانست عمر خسرو باد

که مر او را چنین مثابت داد

باد تا باد ملک را بازار

شاه از او او ز شاه برخوردار

باد تا باد شکل خط همه طول

به خدای و خدایگان مشغول

شاه را باد عمر تا جاوید

خواجگانش چو ماه و چون خورشید

صاحب عادل آن صفی وفی

صدر دیوان و خواجه مستوفی

چشم بد دور ازین چنین دو وزیر

که ندارند در زمانه نظیر

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

فی تقلیدالملک

کس به تدبیر سفله ملک نراند

نامه در نور برق نتوان خواند

رای کم عقل نور برق بُوَد

خاصه جایی که بیم غرق بُوَد

شاه تا زفت و بی‌خرد نبود

جفت او خود وزیر بد نبود

شاه را آید ارچه شیر ژیان

روز نیک از وزیر بد به زیان

در مشورت نیافت کس مقصود

از دو بی‌اصل سست رای و حسود

زانکه در ملک از این دو ناهشیار

کرگس و جغد را برآید کار

تا دو نحس از چنین دو دیوانه

آن غذی یابد این دگر خانه

پیشکار ملوک بی‌تدبیر

جغد باشد میان خلق خفیر

مرد را علم و حلم باید جفت

ورنه عدل از میان خلق نهفت

ملک بر رای شاه مقصورست

رای او گر قویست منصورست

رای شه جز صواب نپذیرد

باز مردار و موش کی گیرد

پس عطا بخشدش گه و بیگاه

زانکه باشد گزین خلق اله

خواجه را کز ملک عطا نبود

دان که در رای بی‌خطا نبود

مملکت را ثبات در خردست

بی‌خرد مرد همچو غول و ددست

بی‌نوا اگر خطا کند تدبیر

تو خطای ورا ببخش و مگیر

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه

آنکه بر مملکت ظهیرست او

خلق را در بهی بشیر است او

عالَم برّ و آسمان آمان

مایه و مادر نتیجهٔ جان

خلق را بر بهی بشیر شده

بر همه مملکت ظهیر شده

بر عمیدان مملکت سالار

شاه را بر گزیده بر هر کار

معتمدگاه دخل و خرج جهان

کرده از بر به جمله درج جهان

لذّت روح دان خط خوبش

نکند کس به حرف منسوبش

گشته از درج یک به یک پیدا

همچو برج دوپیکر جوزا

عقل گمره ز شکلهای رفیع

روح واله ز نقشهای بدیع

گر نه ار تنگ مانی است آن خط

از چه خطهای مقله گشت سقط

با خطش خط خازن و بوّاب

همچو با آب صافیست سراب

انس روحست نقطه‌های خطش

چون گشاد از رخ درر سقطش

چشم بد دور سخت با معنی‌ست

همچو ار تنگ خامهٔ مانیست

لفظ و معنی به یکدگر جفتست

زان خرد بر خطش برآشفتست

شود آنگه که او گرفت قلم

تارک عرش پیش او چو قدم

کاغذ نامه همچو روضهٔ نور

صورت حرف زلف بر رخ حور

در بلاغت ز سرعت قلمش

آب آتش‌فروز گشت دمش

باد بی‌بد نتیجهٔ دل اوست

داد بی‌دد دریچهٔ دل اوست

دین ودنیی مسلّم دم اوست

زانکه دل کعبهٔ معظّم اوست

صادر و وارد عطاجویان

گشته از هر سویی بدو پویان

عالمی از عطاش آسوده

یافته هرچه در دلش بوده

حرمش همچو کعبه محترمست

خانهٔ او ز کعبه خود چه کم است

صدف دُرّ عالم یزدانی

دلش اندر ره مسلمانی

در میان حریم حرمت او

از برای فزود حشمت او

دست او با قلم چو یار شود

بر معانی سخن سوار شود

آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست

ابر و دریا و کان سخاوت اوست

شاه را گاه سر معتمد اوست

در همه کارها ورا مدد اوست

صاحب سرّ خسرو و شاهست

زان ز اسرار ملکش آگاهست

هر سخن کز زبان شاه آمد

در دل خواجه‌اش پناه آمد

گشته اسرار ملک معلومش

سرّ سلطان به جمله مفهومش

جود او را کرانه پیدا نیست

چون سخایش سحاب و دریا نیست

باد لطفش بزیده بر کشور

نار عنفش بحار کرده شرر

کف او بر سحاب رجحان کرد

بحر زا صدهزار تاوان کرد

چرخ را نسبت ویست قدیم

دهر را هیبت ویست عظیم

نیست در مملکت چنو یک تن

گاه تدبیر و رای و گاه سخن

واقف راز شهریار به دل

در دلش راز مملکت حاصل

سال و ماه از شد آمد زوّار

چون حرم گشته بر صغار و کبار

همه با کام دل قرین گشته

همه با ساز و اسب و زین گشته

حزم او همچو خط او ز جلال

سحر او همچو مال اوست حلال

گر به کار افکند نهان را او

مایه بخشد همه جهان را او

علم ظاهر چو خنده کرده عیان

سرِّ باطن چو غمزه گفته نهان

خط او شکل زلف حور بُوَد

هرچه عیبست ازو نفور بُوَد

نور رویش حدیقهٔ حذقست

خط خطش حظیرهٔ صدقست

خط او خطهٔ معانی بکر

نام او نامهٔ مبانی ذکر

قلمش چون معانی انگیزد

نقشبند معالی آمیزد

خط و معنی وی ز ظلمت و نور

هست چون زلف حور بر رخ حور

هر سوادی ازو بباض ملَک

هر بیاضی ازو سواد فلک

از سواد و بیاضش از پی مزد

گشته عقل همه امینان دزد

هم نکودار اصل و فضل و کرم

هم نگهدار راز دین و حرم

چون سَر خویش سِر نگهدارد

ماره چون مار گرزه بگذارد

گنج را همچو رنج بگذارد

راز را همچو دین نگهدارد

زانکه داند که با کمال وجود

جز به موضع نکو نیاید جود

زانکه دریا و ابر و کان به عطا

بکنند از طریق جود خطا

لعل کی دید هرکه کانی کند

زر کجا یافت هرکه جانی کند

اندر آن دم که خوش زبان باشد

گوش را لفظ او چو جان باشد

فطنت او برآید از پی ساز

مور وار از میان خانهٔ راز

فلک از جود او عطا جویست

راز بارای او سخن گویست

راز دارست عزّتش زانست

خازن راز و حارس جانست

ماجرای زمانه دیده دلش

هرچه زو خوبتر گزیده دلش

وهم او چون نم هوا از گِل

آن برآرد که باشد اندر دل

هر دم آرد پدید زمزم و نیل

دست او همچو پای اسماعیل

دور دوران عقل جامهٔ او

رهِ مردان چو برق خامهٔ او

عملش هست نامهٔ یحیی

قلمش هست چون دم عیسی

عزم و حزمش ز رای نیکوتر

گشته در کارها ورا یاور

شده در کار ملک و دین بیدار

دین و دولت فزوده زو مقدار

شاه را عون در تصرّف ملک

کرده از رای او تعرّف ملک

زان نکو اعتقاد و رای رزین

شده چون خلد مُلکت غزنین

به گه دور و سیر خامهٔ او

کرده چون روی حور نامهٔ او

حور را حرز و هیکلست آن خط

که نیابی برآن نهاد و نمط

چون سرِ کلک در زند به دوات

بنویسد بصر به سمع برات

که من این نوع تا که بودستم

نه تو دیده نه من شنیدستم

راست گویی که نامهٔ یحیست

یا به گاه شفا دم عیسیست

پردهٔ معجزات تا بدرید

معجزی زان صفت کسی نشنید

قلم او سخی‌تر از کوثر

منظر او بهی‌تر از مَخبر

قلمش در تجارت عالم

بحر و کشتی و باد کرده به هم

مأمن و مأخذش نتیجهٔ جان

مَنظر و مَخبرش دریچهٔ جان

جان پاکش سرشته با سخنش

بندهٔ نو زمانهٔ کهنش

تا جهانست و هست لیل و نهار

از خط و علم باد برخوردار

که جهان را ز علم او شب و روز

هست دی ماه خوشتر از نوروز

دین و دنیا ورا مسخّر باد

صدر دنیا ورا برادر باد

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در بینوایی و فقر دبیران گوید

ور دبیر از تو بی‌نوا باشد

دان که تدبیرها خطا باشد

هرکجا کور دیدبان باشد

لاجرم گرگ سر شبان باشد

عقل خندد به زیر دامن در

بر کر خسک و کور سوزن گر

ببرد آب عالم ابرار

مدحت پادشاه آتش خوار

عالم عامل و شه عادل

ملک و دین راست این دل و آن ظل

شاه با صدق آشنا باشد

صدر او صفهٔ صفا باشد

از خطاها دلش جدا باشد

شحنهٔ شرع مصطفی باشد

تا اولوالامر لایقش گردد

کار خافی حقایقش گردد

شیر هنگام صید ظلم نکرد

یک شکم زان شکار بیش نخورد

گرچه گردد اسیر آز و نیاز

به سرِ صید کرده ناید باز

عادل و کم طمع به ملک سزاست

طامع و ظالم از خدای جداست

دین و دولت به شرع و شه زنده‌ست

زین دو شین آن دو دال پاینده‌ست

ملک و ملّت چو پود و چون تارست

آن بدین این بدان سزاوارست

ملتی را که ملک یار نشد

مایهٔ شرع هر دیار نشد

ملک بی‌ملّت آشنای غم است

شاه دین‌دار و ملک جوی کم است

ای به دم جفت عیسی مریم

دام دجّال بر کن از عالم

اندرین روزگار بدعهدی

چیست جز عدل هدیهٔ مهدی

خشک شد بیخ دین و شاخ صواب

دست بگشای اینت فتح‌الباب

شه که عادل بُوَد ز قحط منال

عدل سلطان به از فراخی سال

سال نیکو مطیع عدل شهست

ورنه مر هردو را جگر تبهست

مرد بیمار را که دیده‌تر است

خشکی لب ز آتش جگر است

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه

پس از این خواجه خواجگان دگر

زَین دیوان و شمسهٔ لشکر

خواجگانی به علم و دانش چیر

کلکشان با مثابت شمشیر

همه نقّاش معنی از خامه

دُرّ و زر دَرج کرده در نامه

از رخ و خامهٔ نگار نگار

صدر دیوان ز هریک چو بهار

درجشان همچو دُرجشان دُربار

کلکشان همچو ملکشان زردار

رویشان مرگ را کند پس دست

بویشان عقل را کند سرمست

جانشان همچو جای دین پر حُر

نفسشان چون صدف شکم پر دُر

از پی سرو جویبار صواب

دیده‌ها کرده همچو ابر پر آب

همچو عیسی ز خاطر و خامه

نقش با جان نموده در نامه

حرص را کرده در جهان نوی

کلکشان همچو علک معده قوی

چون براهیم قابل سعدند

چون سماعیل صادق الوعدند

روز کارند اهل عقل و بصر

سینه‌شان چرخ و فکرشان اختر

عقلشان آسمان آتش گیر

تنشان عنکبوت کرگس گیر

خصم را تا کنند آبی‌وار

همه بر پُردلند همچو انار

مال ایشان به نزد ایشان خاک

قال ایشان چو حال ایشان پاک

هرچه کان داد گوهر و زر و سیم

حصر آن گشته پیششان چو سلیم

ناز و نعمت ز کلکشان باران

دست اعدا قرین شده با ران

عالم عقل واله از دلشان

صورت نفس کاره از گلشان

رونق صدر و زینت دیوان

برمیده ز کلکشان دیوان

در بناشان نگر تو کلک روان

که عطا می‌دهد به خلق روان

مهر و ماه از لقایشان خیره

نور و نار از بهایشان تیره

مهتران سخن سوار دلیر

کلکشان یار گشته با شمشیر

همه اندر حساب و خط ماهر

همه اندر بیان حق قاهر

عالم از نور رایشان انور

عقلشان با بیانشان در خور

از خطا کلکشان همیشه مصون

کس نگوید که این چه یا آن چون

در جهان معاملت هریک

چون بتازند خامه را پر تگ

صفت هریکی ازین اعیان

از دو صد جزو یک ورق نتوان

زانکه هریک ز راه علم و عمل

یار عقلند و حق‌گزار امل

وجنت آن یکی خزینهٔ نور

روی و رای یکی هزینهٔ حور

کلک این علک‌وار می‌خاید

هر حوادث که چرخ بنماید

روی آن همچو برق می‌خندد

دست این پای فتنه می‌بندد

ملک این حاکی یدِ موسی

کلک آن معجز دَمِ عیسی

سازد آنگه که دست شد به نگار

کلک هریک ز آبنوس حصار

سفتهٔ هریکی سفینهٔ نوح

نکتهٔ هریکی دفینهٔ روح

گردد آنگه که چرخ گردد فرش

باشد آنگه که فرش جوید عرش

شاه و دستور شاه و لشکر شاه

گشته از وهم رایشان آگاه

کز خیانت بجملگی دورند

هم امینند و هم نه مغرورند

جز به فرمان یکی نفس نزنند

مرد کارند جملگی نه زنند

پاک و خالی همه از خیانت دل

علم دو جهان بجملگی حاصل

از شهنشاه راد نیکو نام

مستحق گشته با هزار انعام

همه را از خدایگان تشریف

نام و نان یافته وضیع و شریف

هم به اسب و ستام و زرّ و درم

هیچ را هیچ چیز نبود کم

شاه از این خواجگان مرّفه و شاد

ملک از این خواجگان شده آباد

دست ظالم ز مملکت کوتاه

شیر اعداش سخرهٔ روباه

گرگ با میش در بیابان جفت

عدل بیدار گشت و فتنه بخفت

شاد باش ای به عدل شاهنشاه

زین همه خواجگان نیکوخواه

چون بود شاه عادل و دستور

خواجگان زین صفت همه منظور

عالم آسوده از فریب و فتن

غزنه مر عدل را شده مسکن

تا جهان باد عمر خسرو باد

باغ عدلش همیشه بی‌خو باد

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...