الباب الثامن (سنایی)

حکایت

شحنه‌ای در دهی شبی سرمست

پای مرغ معلّمی بشکست

روز دیگر معلّم بی‌دین

پیش بت رفت تا کند نفرین

وین سخن گشت منتشر در ده

باز گفتند این سخن کِه و مِه

برد صاحب خبر به نوشروان

قصّهٔ مرغ و شحنه و رُهبان

کس فرستاد از آنِ خویش به راه

تا بیاورد هردو را برِ شاه

بار داد و به جای خود بنشست

دل و جان اندرین سخن پیوست

هردو را پیش خواند و مرغ بخواست

شحنه را گفت اگر نگویی راست

گنه مرغ بی‌زبان ز چه بود

من برآرم ز روزگار تو دود

آنکه جان دارد و زبانش نیست

تو چه دانی که رنج جانش نیست

بشنو از من تو این سخن به درست

هان و هان تا نگیری این را سست

آن یکی پای او چو پای تو بود

ایزد از من شود بدان خشنود

که کنم پای تو چو پایش خُرد

خون شحنه به تن درون بفسرد

گرز انداخت ناگهان از دست

شحنه را هر دو پای خُرد شکست

برگرفتند شحنه را از جای

در سرِ دست خویش کرده دو پای

شد معلم خجل ز کردهٔ خویش

از خجالت فکند سر در پیش

از مکافات زی جزا پرداخت

راهب شور بخت را بنواخت

عوض مرغ بره‌ای دادش

بر معلّم پدید شد دادش

تا قیامت ز عدل نوشروان

یاد از آن آورند پیر و جوان

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن

یافت شاهی کنیزکی دلکش

شاه را آن کنیزک آمد خوش

هم در آن لحظه‌اش به آب افکند

گفت شه خوب ناید اندر بند

که چو بگشاد زو بلات بُوَد

شه چو در بند ماند مات بُوَد

گفت شه دست برده در دل خویش

نگذارم دو پای در گِل خویش

این کنیزک روان من بربود

در زیانم درآرد از پی سود

پیش تا غرقه گردد از وی تن

غرقه گردانمش به دریا من

تا برد نقش رویش آب صواب

من برم نقش روی او از آب

آنکه آتش برآرد از جگرم

من به آتش چرا فرو نبرم

آنکه بر من خورد به زشتی شام

من خورم بر وی از هلاکش بام

هرکجا هست پادشاهی دل

چه بود مِلک و مُلک مشتی گِل

چه بُوَد ملک پادشاهی کو

زشتی ملک را نهد نیکو

مایه سازد به دست موزهٔ خویش

پای بند نماز و روزهٔ خویش

ستم و زور بر گدایی چند

لاف از چیز بی‌نوایی چند

آنکه جمله‌ش به پشّه‌ای نرزد

خلق بر او و او همی لرزد

دشمنان جان طلب ز صولت او

دوستان نان طلب ز دولت او

تخت او سر فراشته به فلک

زیر حکمش پری و انس و ملک

یار او گرش برگ باشد و ساز

خصم او گرش مرگ باشد باز

خوان جان پیش دشمنان بنهد

لقمهٔ نان به دوستان ندهد

پادشاهان که این چنین باشند

چرخ دولاب و پارگین باشند

همه در دست دیو تن بَرده

بی‌نوا و حرام پرورده

خویشتن شاه خوانده در منزل

در و دیوار و بام و صحنش گِل

شده بر عمر مستعار نفور

همچو بی‌عقل مردم مغرور

ایمنی خود به باد کرده مقیم

تا کسی بو که دارد از وی بیم

راست با خود چو کم شد از وی زور

مگس باشگونه اندر گور

ظلم و بیدادها بسی کرده

خویشتن ز ابلهی کسی کرده

شادمان زانکه نان بیوه زنان

کرده در نیک و بد قضیم خران

نان گاورس و زرّه برباید

خوان خود را بدان بیاراید

وجه مشموم مجلس و میوه

ساخته از وجه خایهٔ بیوه

نان ایتام و غزل دوک عجوز

بستده حرص بیش کرده هنوز

غافل از روز عرض و نفخهٔ صور

مانده از خلد و حوض کوثر دور

به گل اندوده ماه را رخسار

همه قولش چو فعل ناهموار

شاه و عالِم که هردو را حلم است

این اولوالامر و آن اولوالعلم است

ور قدمشان نه در ره امرست

این اوالظلم و آن اوالخمرست

پسر ار چند ناخلف باشد

ملک باید که زیر کف باشد

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر

صدر دین شمسهٔ ائمّه عُمَر

که نیارد چنو زمانه دگر

شربت شرع و دین ز باغ رسول

از نسیم فتوح کرده قبول

حافظ شرع بهر پیوندش

دیدهٔ جان ندیده مانندش

از عزازیل ننگری که بتفت

دیر بشنید امر و زود برفت

از نهیب بزرگ مایهٔ او

می‌گریزد ز سهم سایهٔ او

حفظ او تا جناب شرع سپرد

دیو نسیان ازو جنابت برد

تنش از بس که پاس دین دارد

آسمان چشم بر زمین دارد

صورت امن او خفیف‌الحجم

لیک مُرشد بسان نکته و عجم

بینی آن ذات پر لطافت او

وان صفای بری ز آفت او

هم فصیح سزای گفتارست

هم صبیح ملیح دیدارست

لاجرم نطقش اندرین منزل

همچو عیسی ز گِل نماید دل

هست رطب‌اللسان به مدحت او

جبرئیل از کمال رفعت او

هم سرای سرور ازو آباد

هم همه دوستان ازو دلشاد

چون دعا را نهاد خواهد برخ

عیسی آمین کند ز چارم چرخ

سوز سینه‌ش اگر عیان گردد

چنبرِ چرخ رایگان گردد

شادی آمد چو او به صدر نشست

بر سرِ دست برنهاده بدست

صفت صفوت دل پاکش

نعت نطق شگرف و چالاکش

پردهٔ عرش و آیهٔ الکرسیست

شهد فردوس و حجرهٔ قدسیست

از مروّت لطیف منزل‌تر

ور قناعت خفیف محمل‌تر

هر عبارت کز آن فصیح آید

دم بُوَد کز لب مسیح آید

هرکه بر آستان دین باشد

عیسی مریم آستین باشد

خصم در دست خاطرش چیرش

کُند باشد چو پشت شمشیرش

تا بدو خویشتن بیاراید

منبر از گریه هیچ ناساید

معنی از لفظ او پدید از دور

چون رخ حور عین ز پردهٔ نور

داده کلکش چنانکه شاه عروس

از نقاب تُنُک خرد را بوس

هم درخت وفا از او پربار

هم زبان ثنا ازو در کار

در دعا دست دل چو برگیرد

چرخ چتر رضا به سر گیرد

در دعاها چو دست برکند او

چرخ را صدهزار در کند او

برسد تا به عرش و یابد اجاب

نشود نُه فلک ز پیش حجاب

خلق او همچو زهره قائد دین

ذهن او در سخن عُطارد دین

چون خرد کارهاش روشن و چست

چون قضا سطوتش درشت و درست

مرده دل مانده بود از پی آز

جان چو در دل نشست گاه نیاز

زنده کرد از برای یزدان را

مال او دل جمال او جان را

تا که مالش رسد به هر یاری

از جمالش توانگرم باری

خاک پایش اگر به دست کند

حور از آن خاک آبدست کند

غم گریزد چو او شود خندان

به تک پای و جامه در دندان

حلقه در گوش کرده مردم چشم

پیش آن طاق و ابرو و خم چشم

اندران کلک و خط و فضل و جمال

دست زیر زنخ بمانده خیال

خاک پایش اگرچه زو دورست

خوش چو آب دهان زنبورست

او خرد بهر راه دین دارد

عین دین است زان چنین دارد

در صلابت چو عمّری دگرست

مر سر علم را سری دگرست

روز و شب ساز آن جهان سازد

زان به دیگر عمل نپردازد

کار او نیست جز صلاح جهان

هست ازو تازه هر زمان ایمان

هیچ ناگشته گرد هزل و فضول

شده خشنود ازو خدا و رسول

نایب شرع مصطفی اویست

عالم علمِ مرتضی اویست

علم تأویل بر زبان دارد

شرح تنزیل را بیان دارد

هرچه با مرتضی بگفت رسول

او به جان کرده است جمله قبول

تا درآمد به عالم فانی

بود شرع رسول را بانی

آن چنان علم شرعش از بر شد

کان جهانش به جان مصوّر شد

گشت با مرتضی درین ره یار

لو کشف گشت بر دلش چو نگار

هرکه تن دشمنست و یزدان دوست

دانکه والرّاسخون فی‌العلم اوست

در ثنایش هرآنچه اندیشم

سیرتش گویدم که من بیشم

عجز پیش آورم من از کارش

باد یزدان به حکم در یارش

عرض از عرض دین مقید باد

تنش از عقل کلّ مؤیّد باد

بر ز عقل و خرد مکانش باد

عمر چون علم جاودانش باد

باد این خاک تا ابد دلکش

هم چنان چون سمندر از آتش

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

فی معانی القاضی الجاهل الظالم

آن شنیدی که در دهی پیری

خورد ناگه ز شحنه‌ای تیری

رفت در پیش قاضی آن درویش

گفت بنگر مرا چه آمد پیش

شحنه سرمست بود در میدان

تیری افکند و زد مرا بر جان

قاضی او را بگفت از سرِ خشم

قلتبانا نگه نداری چشم

تیر شحنه به خون بیالودی

تا مرا درد سر بیفزودی

جفت گاوت به شحنهٔ ده ده

وز چنین دردسر به نفس بجه

تا دل شحنه بر تو گردد خوش

ورنه اندر زند به جانت آتش

گفت گشتم به حکم تو راضی

چون بُوَد خشم شحنه و قاضی

ای ملک سیرت ملک سیما

ملک دنیا به تست درد و دوا

زین چنین قاضیان هرزه درای

خلق را گوش کن ز بهر خدا

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در عدل نمودن و ظلم کردن

دولت اکنون ز امن و عدل جداست

هرکه ظالم‌تراست ملک او راست

گر همی ملک جاودان خواهی

زیر فرمان خود جهان خواهی

باش چون آفتاب ناغمّاز

به زبان کوته و به تیغ دراز

عشرت آمد که می‌گزین مگزین

ظفر آمد که بر نشین منشین

از مخالف بشوی در یک دم

هم به خون مخالفان عالم

چون عُمر نفس را به کار درآر

چون علی حرص را به دار برآر

نفس با حرص هردو دشمن دان

خویشتن را ز ننگشان برهان

حرص را شربت هلاهل ده

نفس را همچو مرده در گل نه

عدل را تازه بیخ کن برگاه

ظلم را چار میخ کن در چاه

سیرت عدل صورت هنرست

صورت بخل گزدم جگرست

سیرت ظلم شه بتر ز کنشت

صورت عدل شاه به ز بهشت

شرع خشکست اشک میغش ده

کفر تشنه است آب تیغش ده

تیغ مردان چو دست زن نبود

مملکت را روان و تن نبود

ظلم صفرای ملک و دین آمد

رای و تیغش سکنگبین آمد

دین و دولت بدین دو گردد چیر

خواجه را رای و شاه را شمشیر

ملک را گرچه عقل چون سازوست

ملک بی تیغ تیغ بی‌بازوست

چکشی تیغ بهر مشتی خس

باد رعب تو تیغ ایشان بس

بشکن از گرز گردن گردون

چون بقم کن ز سهم در جان خون

شاه چون آفتاب و میغ بود

حرز و تعویذ رُمح و تیغ بود

حرز و تعویذ و سایهٔ خانه

بابت کودک است و دیوانه

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره

چونکه بهرامشاه شه باشد

مر ورا زین صفت سپه باشد

ملکش از ملک جم نیاید کم

تر و تازه چو بوستان ارم

مملکت آسمان مَلک خورشید

خواجه چون ماه و قاضیان ناهید

عالم آراسته به دولت و داد

گشته معدوم در عدم بیداد

عرصهٔ مملکت چو باغ بهشت

مشک اذفر سرشته با گل و خشت

خاک این مملکت شده کافور

چشم بد باد از این حوالی دور

اهل غزنین چه کرده بود از داد

که چنین شان کریم شاهی داد

هرچه ز ایزد بخواستید عطا

دادتان بخ بخ این گزیده دعا

به اجابت دعا چو مقرون گشت

هرچه زو خواستند افزون گشت

شاه عادل نکو نیت دستور

مُلک آباد و دست ظالم دور

لشکری بر مثال مور و ملخ

بحر و بر زان ملا و وادی و شخ

صدهزاران سوارِ جوشن‌دار

که نماند ز دشمنان دیّار

عدد لشکرش هر آنکه شمرد

نشمرد او و عمر پایان برد

روز بارش چو برنشست به تخت

کار بر دشمنان بگیرد سخت

جوش دیوان گذشته از پروین

رونق خواجه تا به علّیّین

خواجگان دگر چو مهر و چو ماه

رونق گاه و زینت درگاه

اهل دیوان همه عدول و قضاة

گاه توقیع و عرض و خط و برات

به مظالم نشسته اهل قبول

قاضیان وجیه و جمع عدول

تا ملک بر فلک مکان دارد

تا سماک از سمک نشان دارد

پادشاه و وزیر و میر و حشم

عادل و ناصح و امین حرم

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در کفایت و رای پادشاهی

شاه شاهان یمینِ دین محمود

که جهان را به عدل بُد مقصود

شاه غازی یمین دین خدای

که بُد او در زمانه بار خدای

یافته دین احمد تازی

سرفرازی بدان شه غازی

روزی اندر دلش فتاد هوس

که سوی رومیان فرستد کس

ملک روم را کند آگاه

که منم بر زمانه شاهنشاه

گفت بر درگهم کدام کس است

کهمر این کار را به علم بس است

اختیار اوفتادش از فضلا

خواجه بوبکر سیّدالندما

آن به هر علم حیدر ثانی

آنکه خوانی ورا قهستانی

کرد حاضر ورا و حال بگفت

راز خود زان نکو سیر ننهفت

گفت خواهم که سوی روم شوی

برِ آن خیره رای شوم شوی

بگزاری ز من یکی پیغام

برسانی به شرط خویش سلام

پس بگویی که حمل ما بفرست

زر و دیبا و دُر بدین فهرست

ورنه جنگ ترا بسیچم زود

از تو و ملک تو برآرم دود

گفت بوبکر بنده فرمانم

باد برخی جان تو جانم

گفتنی گفته شد بدو یکسر

همه پیغامها ز خیر و ز شر

کس فرستاد پس شبی سلطان

که برو خواجه را برِ من خوان

کرد حاضر ورا و پیش نشاند

سخن از هر نمط برش می‌راند

پس بگفتش که گر در آن محفل

رومیان آورند با تو جدل

گوید ای مرد تا کی این هذیان

شرم ناید ترا ز شاه جهان

در چنین بارگاه وین دیهیم

ظالمی را همی نهی تعظیم

بنده زادی خود آن محل دارد

که ز وی شاه ما خلل دارد

ظالمی خیره رای هر جایی

چون ورا پیش شاه بستایی

پیش این تخت با بزرگی جفت

سخن ظالمان نباید گفت

تو چه گویی جواب این گفتار

از سرِ لطف نز سرِ پیکار

خواجه بوبکر گفت سلطان را

کای به حق سایه گشته یزدان را

این سخن گر بُدی ز خصم بی‌آب

دادمی گفته را به شرط جواب

لیکن اکنون سخن تو آرایی

هم تو این را جواب فرمایی

گفت سلطان که گر رود این حال

تو بده مر ورا جواب سؤال

که چنین است و حق به دست شماست

لیکن این از جواب گردد راست

بنده زاده است و ظالمست بلی

نیست با تو مرا بدین جدلی

لیکن اندر ممالک این مرد

ظلم جز وی کسی نیارد کرد

کس ندارد به ملک او زَهره

که فزون‌تر خورد وی از بهره

جز ازو ظلم کایناً من کان

نرود هیچ آشکار و نهان

ز اتفاق این سخن برفت به روم

خواجه گفت این سخن بُوَد معلوم

هم بر آن سان جواب ایشان داد

صد در از رنج بر ملک بگشاد

چون سخن جملگی مکرّر گشت

رومیان را بیان مقرّر گشت

چون شنید این سخن عظیم‌الرّوم

کرد دستور خویش را معلوم

کین سخن باز هم از آن نمطست

نه چو دیگر سخن حدیث بطست

شد خجل زان جواب و گشت خموش

گشت در گوش او چو حلقهٔ گوش

شاه باید که وقت خلوت و بار

در همه کارها بود بیدار

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در سیاست پادشاه

ملک چون بوستان نخندد خوش

تا نگرید سنان چون آتش

بکن از خون دشمن آلوده

تیغهای نیام فرسوده

حلهٔ لعل پوش ناچخ را

هیزم‌افزای صحن دوزخ را

کین دیرینه در دل آر تمام

کان قوی باعثیست بر اقدام

دین نگوید که تیغ بر دون زن

گردن گردنان گردون زن

دلشان جز نیام تیغ مدار

این شرف ز آسمان دریغ مدار

زانکه از روی لاف روز مصاف

نتوان کرد پشت کاف چو قاف

روز هیجا که صلح جنگ شود

نام بد دل ز بیم ننگ شود

مرد رُمح و عمود و تیر و سنان

زود پیدا شود ز مرد سه نان

دشمنان را به زیر پای درآر

گردن سرکشان به دار برآر

باز دل چون دو بال باز کند

تیغ کوتاه را دراز کند

سیرت احمدی و طبع گریغ

صورت یوسفی و آینه میغ

خصم دین را به تیغ بر در پوست

که دو سر در یکی کُله نه نکوست

سر که باشد سزای خاره و خشت

سوی بالش بری نباشد زشت

تنگ باشد یکی جهان و دو شاه

تنگ باشد یکی سپهر و دو ماه

خوشهٔ ملک پخته شد خَو کن

جامهٔ تخت کهنه شد نَو کن

جدّ تو کو به هند هر باری

بت صورت شکست بسیاری

تو به جد همچو جدّ میان در بند

بت معنی شکن کنون یک چند

بت صورت اگر ممات دلست

بت معنی به سومنات دلست

دل مؤمن چو کعبه دان بدرست

زمزم و رکن او مبارک و چُست

لیک حرص و غرور و شهوت و کین

حسد و بغض و آنچه هست چنین

هر یکی آفت از درون نهاد

هست یک بت به صورت و بنیاد

ای شهنشاه عادل غازی

تیغ در نه چو احمد تازی

کعبه را از بتان مطهّر کن

شمع توحید را منوّر کن

قصد هندوستان کافر کن

گل این بام و بوم ششدر کن

چکنی پنج روزه در غم و یاس

لذّت چار طبع و پنج حواس

مر ترا بنده عنصرست و فلک

شش و پنج و چهار و سه دو و یک

شش جهت را به عالم تجرید

یک جهت کن چو عالم توحید

پنج حس را به قدر و رای بلند

از سوی چهار طبع در دربند

سه قوی را مده غذای سرشت

قوتشان ده ز باغ هشت بهشت

دو جهان را به زیر حکم در آر

یک خرد را به مصطفی بسپار

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت

گفت یک روز کوفیی به هشام

کای ز ما همچو شیر خون آشام

زنده باشیم جان ما تو خوری

چون بمیریم مال ما تو بری

شد از این دست جور سخت کمان

عالمی سست پای و سرگردان

تو در این دَور جور سلطانی

کار بر وفق طبع می رانی

سیم درویش و بیوه آوردی

حلقهٔ فرج استران کردی

شهر از این ظلم و جور گشت خراب

خلق از این آفتاب شد سیماب

مردمان قفل و پرّه بنهادند

تا کلید جهان ترا دادند

روستا پُر ز بی‌نوایی تست

هرکجا مسجدی گدایی تست

نه همی تا ابد نخواهی زیست

پس بدین پنج روزه ملک این چیست

ای به باطل ز دیو بُرده سبق

سایهٔ باطلی نه سایهٔ حق

روز محشر بگو چه عذر آری

زین تکبّر به خلق و جبّاری

با چنین جور در ولایت تو

مه تو و مه سپاه و رایت تو

بر سرِ ما در این سپنج سرای

کارساز و نگاهبان خدای

گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی

ور خداییست شرم‌دار از وی

مر ترا بر جهان بدان بگماشت

که بدِ ظالمان ز ما برداشت

چون تو بر خلق جور و ظلم کنی

بیخ عدل از میان ما بکنی

زاب چشم من گدای بترس

ورنه از آتش خدای بترس

دل درویش ناشکیبا شد

تا لباس تو خزّ و دیبا شد

در دل بیوه نالش کشکین

تو پس پشت بالش مشکین

خوان ما از تو شد سیاه چو شب

نان تو گر سپید شد چه عجب

این چه مستیست از بخار دو دُرد

که نه چون دیگران نخواهی مرد

چند خواهی به درد ما را سوخت

که نه ما را خدای بر تو فروخت

پیش هشام کوفی از ضجری

این بگفت و به های های گری

گرم شد زان حدیث سرد هشام

لیکن از حلم نوش کرد آن جام

گفت خواهند کهتران انصاف

لیک نز روی جهل و استخفاف

آن شنودم من از تو این دیدم

آنت بخشودم اینت بخشیدم

لیک زین پس چو دادخواهی خواست

به تأمّل نگاه کن چپ و راست

ستم از مصلحت نداند عام

انتقام از ادب نداند خام

کانکه او دانش و خطر دارد

مالش شاه تاج سر دارد

آفتاب اصل جنگ و گنج آمد

گرچه خفاش ازو به رنج آمد

آفتابی که بر جهان گردد

بهر خفاش کی نهان گردد

ای که اقبال شاه دیدستی

الظفر الظفر شنیدستی

هم ببین خشم شاه در هر دم

الحذر الحذر همی خوان هم

هر زمان پیش شاه داد و ستم

چار قُل بر چهار طبع بدم

شاه اگر خواندت گریز مجوی

ور براند ره ستیز مپوی

با خرد را ز شه صبوری به

بی‌خرد را ز شاه دوری به

به جدل در حدیث شه ماویز

تیغ تو کند به که خسرو تیز

هرکه بی‌عقل صدر شاهان جُست

پیل بر ناودان بود به درست

کاوّل صف بر آنکسی ماند

کاخر کارها نکو داند

مال بهر زمانه دار نگاه

خرد از بهر پاس خدمت شاه

زانکه بهر قوام تخت و کلاه

بس فریضه بُوَد سیاست شاه

کز پی نظم این گلین مفرش

بَرِ بادست و پای آب آتش

ای برادر تو پند من بشنو

وز ز من نشنوی سه که به دو جو

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در حکم راندن پادشاه

پایهٔ قدر آن جهانی جوی

سایه و فرّ آسمانی جوی

همّت اندر نهاد عالی دار

دل ز کار زمانه خالی دار

دست از این آبهای جوی بشوی

شربت از آب حوض کوثری جوی

ملک باقی کمال ساز بُوَد

ملک دنیا خیال باز بود

نیست این ملک دهر را حاصل

ملک بقی طلب برآن نه دل

دل چه بندی در این سرای مجاز

همت پست کی رسد به فراز

اوست مقصود هر دو عالم تو

زو تسلی رسد بدین غم تو

به سگان مان برای مرداری

سایه و فرّ استخوان خواری

امر و نهی زمانه خوابی دان

سرِ آبش تو چون سرابی دان

تشنه چون زی سراب روی نهاد

پشت اقبال در برو بگشاد

چکنی پنج روزه ملک خیال

کز پی تست ملک عزّ و جلال

به سراب از سرِ طمع مشتاب

زانکه نبود سراب را پایاب

صدهزاران جنیبت اندر زین

هست پیش سرای پردهٔ دین

اوت ره داد اوت شه دارد

اوت برداشت او نگه دارد

تخت تو بر رخ زمین عارست

گردن چرخ بهر این کارست

کام زخم زمانه کام تراست

اشهب و ادهمش لگام تراست

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...