الباب الثامن (سنایی)

فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه

با سلاطین چو گفت خواهی راز

وقت آنرا بدان چو وقت نماز

کن مراعات شاهِ بدخو را

چون زن زشت شوی نیکو را

شه چو بر داردت فکندش باش

چون ترا خواجه خواند بنده‌ش باش

دستت از داد پایگاه بنه

ور ترا سر دهد کلاه بنه

هر سری کو ز شه کله جوید

پای خود زان میان ره جوید

پادشاه ار ترا برادر خواند

دان که در قعر دوزخت بنشاند

چون بگفت این ملوک‌وار سخن

پس به خود گفت هوش‌دار ای تن

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم

تا دل و دولتست و بینایی

جود و فرهنگ و هنگ و والایی

باد بر دولت دو عالم شاه

شاه و فرزند شاه دولتشاه

آنکه در روی اوست فرِّ ملوک

از پی جوی اوست جرّ ملوک

آن چو خورشید چرخ را در خورد

وآن چو بدر فلک سفر پرورد

از پی قهر خویش و بدخواهان

بندهٔ شاه و خواجهٔ شاهان

خامش و عادل و بهی چو ملک

هشتم هفت پادشاه فلک

رنج دیده چو یوسف از پس ناز

در غریبی و پادشا شده باز

چون سیاووش رفته زآفت نو

وآمده باز همچو کیخسرو

همچو یوسف به روز طفلی شاه

قهر پرورده گشته از پی گاه

گرچه از غش نبود آلوده

بوتهٔ غربتش بپالوده

بود شاه غریب همچون جم

بود خرد و بزرگ چون خاتم

خرد جرم و بزرگ فرمان بود

راست چون خاتم سلیمان بود

خرد بود و جهان فراوان دید

مردم دیده بود از آن آن دید

مردم دیده بی‌نهان بینی

هم به خُردی کند جهان بینی

نقطه‌ای نه و این جهان در وی

ذرّه‌ای نه و آسمان در وی

عمر او اندک و خرد بسیار

همچو چشم خرد شده بیدار

گرچه بسیار سال و مه نشمرد

نبود هیچ طفل بخرد خرد

دیده از دیدهٔ پسندیده

همه کشور چو مردم دیده

جرم او خُرد بود چون اکسیر

باز معنی بزرگ و قدر خطیر

فکرت او به خشندی و به خشم

اندک و دوربین چو مردم چشم

دولت از بهر میر دولتشاه

جامه از مهر کرد و خانه ز ماه

فلک از بهر خدمت درِ اوی

گشته مانند تاج افسر اوی

چون توانست بندگی کردن

پس بدانست بنده پروردن

چون پیمبر به یثرب افتاده

آمده باز و مکه بگشاده

بوده خوب و نسیب چون یوسف

هم به طفلی غریب چون یوسف

مایهٔ روح صورت خوبش

او چو یوسف پدر چو یعقوبش

از درون هم چراغ و هم مونس

وز برون هم شمامه هم مجلس

بوده بحر کفایتش ز صفا

بوده برّ درایتش ز وفا

آن یکی پُر جواهر احسان

وآن دگر پُر بواهر برهان

روی و خویش چنان ملک دل ساز

خلق نیکوش منهی غمّاز

از برون گرچه نعت خون دارد

مشک غمّاز اندرون دارد

در کفش چون سنان کمر بندد

خون همی ریزد و همی خنند

گر گریزد ز زشت و از نیکو

بوی خلش بگوید اینک او

خلق او گویی از پی دل و دین

باد زد کاروان خلّخ و چین

خلق او را که گویی از پی دل

بنده گل شد چو بردمید از گِل

دلش از باغ آن جهانی به

خلقتش از آب زندگانی به

عزم و حزمش ازل فریب چو صدق

خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق

آخر از برگ سوسن و گلزار

بی‌نوا کی بُوَد نسیم بهار

تا چو خورشید بر دو عالم تافت

هردو عالم به خدمتش بشتافت

صفت شید در دو ابرو داشت

قوّت شیر در دو بازو داشت

چشم دولت بدو شده است قریر

شاهی او همی کند تقریر

اوست اکنون سلالهٔ شاهی

دولت او را گزیده همراهی

زور و زر بهر خلق دار نبیل

گل نباشد به رنگ و بوی بخیل

عقل او در سحرگه فضلا

آفتابیست در شبِ عقلا

عدل او در ولایت تیمار

چون نسیم سحر به فصلِ بهار

برگرفت از عطا و عدل و محل

گفت و گو از میان عمر و اجل

لطف او هفت خوان اسرافیل

قهر او چار میخ عزرائیل

دست رادش به جود پیوستن

فارغ است از گشادن و بستن

پر گهر همچو گوش و گردن کان

آب ظرفش ز روی و موی چکان

چون نماید به روح صورت راز

چون زند بر فلک به خشم آواز

گرچه چشمست چرخ چون عبهر

گوش گردد همه چو سیسنبر

چشم گوشست بهر آوازش

گوش چشم است از پی رازش

گرچه با قامت کشیده رود

عقل در راه او به دیده رود

ور ببیند جمال او را حور

از ریاض دل و حیاض حبور

کند از بهر زینت جاهش

پرده داری خاک درگاهش

خرد و جان و طبع در فرمان

این سه جوید همی ز عفوش امان

تا چه فرماید آن سپهر سرور

چو گشاید ز روی پردهٔ نور

بارهٔ بخت او چو رخش قدر

هرگز او در نیاید اندر سر

گردن گردنان به طوق سخاش

خوش بود بسته بهر جود و عطاش

فلکی گرد نیک و بد می‌گرد

چون شدی قطب گرد خود می‌گرد

پدری کو چنین پسر دارد

جفت جان دیده‌ای به سر دارد

هرکجا آفتاب و دُر باشد

در و بام از نظاره پر باشد

ای امیر بلند پایه چو مهر

همره عمر تست دور سپهر

نفخ صورست از تو جود و کرم

دست بذل تو کور و مرده درم

ای بهی طلعت بهان فشان

وی قوی طالع قوی فرمان

دست جود تو در شب دیجور

پایدارست تا به روز نشور

زانکه تا خلق را خبر باشد

شام بر دشمنت سحر باشد

منتهای بدی مَنی داند

برتری در فروتنی داند

نخوتش هرچه کم به نیروتر

قدرتش هرچه بیش خوش خوتر

همه رویش به عدل و دین باشد

در امارت عمارت این باشد

دارد از یاد کرد منّت عار

اینت نیکی کن فرامش کار

بذل او بر بگیر مقصور است

لفظ او از چنین کنم دور است

بوسه جای سر و کله پایش

مرجع آفتاب و مه رایش

خانهٔ اوست خانهٔ شاهی

خانهٔ مشتری بود ماهی

بندگانند شاه و یزدان را

بنده‌تر پادشاه گیهان را

شاه را چشم از او شده روشن

رام او شد زمانهٔ توسن

این چنین ارج و این چنین تعظیم

برسد حکم او به هفت اقلیم

جود او شکر را کند زنده

جاه او خلق را کند بنده

باد هردم برای مقصودش

شکّر شُکر بر سرِ جودش

یارب او را برای خوش نفسان

به قصارای آرزو برسان

سخنی گفتم از ثنای امیر

آمد اکنون گه دعای وزیر

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در پند و نصیحت پادشاه گوید

همه خلق آنچه ماده وانچه نرند

از درون خازنان یکدگرند

گر دهی نیک نیک پیش آرند

ور کنی بد بدی نگهدارند

زانکه از کوزه بهر عادت و خو

بترابد گلاب و سرکه درو

خویشتن را همی نکو خواهی

وز بد دیگران نه آگاهی

تو که از کرمکی بیازاری

چه کنی با دگر کسی ماری

صبر کن بر سفاهت جاهل

تا شوی سایس ولایت دل

پند عاقل به آخر کارت

کند ار کند تیز بازارت

هست پندت نگاه دارنده

همچو می ناخوش و گوارنده

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة

چون از مدائح سلطان اعظم و شاهنشاه معظّم اعزّاللّٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بندهٔ عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستودهٔ وی پادشاه خلّد اللّٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم (و طریق اقتصار و اختصار سپردیم) و همان گفتیم که مهتر عالم و سیّد کائنات «و سرور موجودات» صلّی‌اللّٰه علیه و آله و سلّم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت «علی نفسک» و بعد از آن به مناقب و فضائل وزراء و اصحاب قلم و شمائل قضاة و ائمهٔ دین کثّرهم‌اللّٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جلّ ذکره درخواسته می‌آید تا مگر از جملهٔ این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللّٰه پسندیده آید و محلِّ قبول یابد که بدان یک بیت بندهٔ ضعیف با حکمای اوّلین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گوید:از کبر من آسمان سای شود

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان

بشنو تا ابوحنیفه چه گفت

صفّهٔ عقل خویش را چون رُفت

که سفیهی چو داد دشنامش

گشت خامش ز گفتن خامش

گفت از این ژاژ او چه آزارم

آنچه او گفت بیش بنگارم

گر چنانم بشویم آن از خود

ورنه‌ام با بدی چه گویم بَد

زو بهم چونکه عیب خود جویم

ورنه چه او چه من که بد گویم

مرد دین‌دار همچنین باشد

کز برون وز درونش دین باشد

نه خرد جُستن مراد خودست

از دو بد به گزین کنی خردست

گرچه با خام طبع تو نپزد

تو چنان زی برو که از تو سزد

گر کسی عیب تو کند بشنو

وآنچه عیبست جملگی بدرو

باغ دل را تو از بدی کن پاک

تا برآید نهال تو چالاک

گر کند عیب از دو بیرون نیست

یا بُوَد یا نه بر دو رای مایست

گر بود عیب آن ز خود بدرَو

ور نباشدت آن سخن به دو جو

گر تو معیوبی آن بشو از هوش

ور نه‌ای ژاژ او میار به گوش

خلق اگر در تو خست ناگه خار

تو گل خویش ازو دریغ مدار

آنکه دشنام دادت از سرِ خشم

خاک پایش گزین چو سرمهٔ چشم

وانکه بد گفت نیکویی گویش

ور نجوید ترا تو می‌جویش

آنکه زَهرت دهد بدو ده قند

وانکه از تو بُرد درو پیوند

وانکه سیمت نداد زر بخشش

وانکه پایت برید سر بخشش

همه را در محلّ خویش بدار

هیچ‌کس را ز خوی بد مازار

تا بوی در کنار وصل و فراق

دفتری از مکارم الاخلاق

هست در دین و ملک ظلم و محال

همچو در جسم و جان و با و وبال

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید

ای سنایی چو یافتی امکان

بنمای اندرین سخن برهان

چون شدی فارغ از مدایح شاه

به سوی مدح خواجه آر پناه

خواجهٔ خواجگان و جماعت دیوان

سروران و گزیدگان زمان

بعد از آن مهتران و جمع قضاة

شکرشان برتر از صیام و صلاة

سرفرازان مُلکت ایران

نام‌داران خسرو توران

خسرو شرق را به هر کاری

روز و شب نونهاده بازاری

خرّم از رایشان جهان یکسر

عیب پنهان و آشکار هنر

چاکر ملک شاه شد مینو

که نبیند کسی در او آهو

گر ببینی تو ملکت غزنین

باز نشناسی از بهشت برین

چون بُوَد شاه را نکو کردار

مملکت را فزون شود مقدار

شاه و دستور هردو نیکورای

هرچه بایست جمله داد خدای

شکر این نعمت بی‌اندازه

که شد اندر ممالکش تازه

که تواند گزارد برگو هین

گشت جنّت حوالی غزنین

ای بزرگان غزنی و لوهور

چشم بد زین زمانه بادا دور

یافتید آنچه بود حاجتتان

گشت پذرفته آن عبادتتان

شه‌جوان و جهان جوان و زمان

در امان همچو روضه‌های جنان

چون بود کردگار بخشنده

بدهد هرچه خواست زو بنده

کام دلها میسّر است اکنون

باد یارب از آنچه هست فزون

یارب این فضلهات بر بنده

دار تا روز حشر پاینده

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در عدالت و ستم ناکردن

شاه چون بستد از رعیّت نان

نقد شد کلّ من علیها فان

از رعیّت شهی که مایه ربود

بُن دیوار کَند و بام اندود

نان خشکار را ز من ببری

میده گردانی و تو میده خوری

برّهٔ خوان که وجه بابزنست

از بهای فروخ بیوه زنست

ملک ویران و گنج آبادان

نبود جز طریق بیدادان

سخت بیخی درخت از بادست

گنج پُر زر ز ملک آبادست

ملک آباد به ز گنج روان

شادی دل ندارد ایچ روان

ابر چون زُفت گشت در باران

شد ستم‌کش روانِ بیوه‌زنان

چون ستد شه عوامل از دهقان

ده ازو رفت و ماند بر وی قان

هرکه امسال آب وَرز ببرد

سال دیگر گرسنه باید مرد

گرگ چون خورد گوسفند همه

چه بُوَد سود از کلاب رمه

گر نخواهی برهنه عورت تن

در گریبان مزن ز بُن دامن

شاه را از رعیّت است اسباب

کام دریا ز جوی جوید آب

آب جوی ار ز بحر بازگری

بحر را زان سپس شَمر شمری

بس به کار آمده است و بس دلخواه

سرخی سیب را سپیدی ماه

هرکه جز شاه کالبدشان دان

شاه جانست و خفته نبود جان

مثل شه سر و رعیّت تن

هردو از یکدگر فزود ثمن

تن بی‌سر غذای زنبورست

سر بی‌تن سزای تنّورست

رونق جان ز عدل شاه بُوَد

مُلک بی‌عدل برگ کاه بُوَد

ترک و ایرانی و عرابی و کرد

هرکه عادلتر است دست او برد

شاه را خواب خوش نباید خفت

فتنه بیدار شد چو شاه بخفت

شاه را خواب غفلتست آفت

همچو بیداریش بُوَد رأفت

بالش کودکان ز خفتن دان

بالش مرد سایهٔ خفتان

فلک از همّت ار چه زه دارد

روز شمشیر و شب زره دارد

شب فلک دارد از ستاره حشر

روز دارد ز آفتاب سپر

کم ز نرگس مباش اندر حزم

چون کنی عزم رزم و مجلس بزم

نرگس از خواب از آن حذر دارد

کههمی پاس تاج زر دارد

شه چو غوّاص و ملک چون دریاست

خفتنش در درون آب خطاست

چون سیه روی بود نیلوفر

شب چو ماهی در آب دارد سر

شه چو در بحر یار خواب شود

تخت او زود تاج آب شود

چون برون شد ز کالبد غم نام

خانه ویران شمار و زن بدنام

کور دل همچو کوز می باشد

تیز مغز و ضعیف پی باشد

لیک محرور را دماغ قوی

تو ز تأثیر کوز می‌شنوی

گور پی بند کیسه پندارد

کور می را هریسه پندارد

عجز رای دلست و قدرت و جاه

خشم و کین و دروغ و بخل از شاه

هرکه بر خشم و آز قاهرتر

اوست بر خصم خویش قادرتر

شاه را در دماغ و بازوی چیر

حزم بد دل بهست و عزم دلیر

اوّل حزم چیست رای زدن

بعد از آن عزم دست و پای زدن

شاه را در خورست حزم درست

ورنه عزمش بود ز غفلت سست

دل و زهره چو نور وام کند

شمس را تیغ در نیام کند

زانکه در کارگاه دولت و دین

عقل بیند به جان حقیقت این

مردی از شاه و خدعه از بدخواه

حمله از شیر و حیله از روباه

حمله با شیر مرد همراهست

حیله کار زنست و روباهست

همچو دریاست شاه خس‌پرور

گهرش زیر پای و خس بر سر

بد نو کشته گنده نیک کُهن

خار باشد به جای خرما بُن

همه روز از برای لقمهٔ نان

این حدیثست و دوکدان زنان

میل ندهم به بد اگرچه نوست

علف خر سبوس و کاه و جوست

خار بُن گرچه رست و بالا کرد

سر او را سپهر والا کرد

تو طمع زو مدار میوه و گل

یار بد هست بابت سر پل

نه ازو میوه خوب و نه سایه

نه ازو سود به نه سرمایه

عامیان صف کشنده همچو کلنگ

لیک زیشان چو باز ناید جنگ

هست در جنگ نیروی عامه

همچو ارزیز گرم بر جامه

کودکان و زنان و حشو سپاه

دل و صف را کنند هر سه تباه

زود خیزاست و خوش گریز حشر

زود زایست و زود میر شرر

شرر تیز تگ جز ابله نیست

زادهٔ او ز عمرش آگه نیست

زیرکانی که زیر کان دلند

گوهر تخم را چو آب و گِلند

در میادین دین و ملک ملوک

از برای نجات و هلک ملوک

یار دل به ز صبر ننهادند

ظفر و صبر هردو همزادند

شه که دون را بلند و والا کرد

مر بلا را بلندبالا کرد

آتشی کاب را بلند کند

بر تن خویش ریشخند کند

از تف آتش گرش برد به فراز

از کف خویش بکشد آبش باز

زشت زشت است در ولایت شاه

گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه

لشکری و رعیتی که سرند

نفع را تیغ و دفع را سپرند

شاه بی‌بخشش آفت سپهست

بی‌نیازی سپاه ذل شهست

ای بیاموخته به خاطر دون

تاجداری ز گزدم گردون

چاکرت گر بدست و گر بد نیست

بد و نیکش ز تست از خود نیست

چاکر مرد بد نکو نبود

آب خاکی جز از سبو نبود

هست در دست تو چو تیغ و چونی

تو بدی عیب خود منه بر وی

لشکر از جاه و مال شد بد دل

رعیت از بی‌زریست بی‌حاصل

رعیت از تو چو با یسار شود

از برای تو جان سپار شود

چون نیابد یسار بگریزد

با عدوی تو برنیاویزد

تن که لاغر بُوَد بُوَد منبل

پس چو فربه شود شود کاهل

مردمی با کسی که بی‌اصل است

همچو شمشیر دسته با وصل است

سوی او دل چو خاک در دیگست

نزد او جان چو آب در ریگست

چه به بی‌اصل زر و زور دهی

چه چراغی به دست کور دهی

ای که با دین و ملک داری کار

در شره خوی خرس و خوک مدار

که نکو ناید ار ز من پرسی

خوک بر تخت و خرس بر کرسی

شاه شهری که بی‌خرد باشد

نیک لشکر به نرخ بد باشد

لهو چون مرگ جان ملک برد

ظلم چون ریگ آب ملک خورد

خاک بر باد کینه‌ور باشد

ریگ بر آب تشنه‌تر باشد

شه چو بنشست بر دریچهٔ هزل

ملک بیرون پرد ز روزن عزل

هزل با شاه اگر مقیم شود

خاطرش در هنر عقیم شود

اول نور هست باد هبات

آخر ظلمت است آب حیات

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید

سرِ احرار سیّدالوزرا

که ورا برگزید بار خدا

در محل کفایت و امکان

صاحب صاحب ری و کرمان

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحب صاحب ری و کرمان

راعی خاص و عام جمله عباد

صاحبی به ز صاحب عبّاد

نیست مانند او به هفت اقلیم

از صدور جهان حدیث و قدیم

بری از عیب و هرچه باشد عار

در وزارت بسان صاحب غار

پیشوای صدور در عالم

ملک را رای او چو خاتم جم

ملکت از وی مرفّه و نازان

هفت سیاره‌اش چو دم‌سازان

روزی جن و انس در کلکش

وحی مُنزل سرشته در سلکش

ظلم و عدل از اشارتش حیران

ظلم گریان و عدل ازو خندان

درو درگاه عقل و جان سر اوست

نردبان پایهٔ فلک در اوست

دیده از وی کمال خلق و ادب

عقلش اکفی‌الکفاة کرده لقب

خطبه کرده زمانه بر شرفش

آسمان دست بوس کرده کفش

دایه و مایهٔ خرد قلمش

قُبله و قبله جای جان قدمش

بر زمین آسمان امکانست

بر فلک سایه‌بان رضوانست

عقل مدح و خطاب وی گوید

عقل خود جز صواب کی گوید

آنکه حاتم اگر شود زنده

شود از جان و دل ورا بنده

فطنت و ذهن پای بر جایش

برده تا عرش رایت رایش

باشد اندر نظام هردو سرای

مرد صاحب حدیث و صاحب رای

اندر آن نیمه سنّت آرایست

وندر این نیمه ملک پیرایست

بوده صاحب حدیث بهر خدای

هست در شغل ملک صاحب رای

صاحب رای شه روّیت او

ناصح دین شه طویّت او

مرد کز بهر دین خرد را باخت

باخردتر ازو خرد نشناخت

عالمی عاملست در ره دین

کافی کاملست و با آیین

شد ترازوی دین وزارت او

زان بدو راست شد امارت او

در وزارت قویست بازوی او

زان سبب قلب خوان ترازوی او

هست در مجلس خداوندی

بی‌بدان را به نیک پیوندی

مرد دین را شریعت آموزد

شمع در پیش شمس نفروزد

خردی را که پیش حق یازد

آن خرد پیش شرع دربازد

گر زند در صلاح ملک نفس

نه ز خود کز خدای بیند بس

عالم از بهر بندگی کردن

از فلک طوق ساخت در گردن

پس از این دهر پر امارت را

نسخه زین در برد وزارت را

طینتش بر وفای دین مجبول

طیبتش در صفای دل مشغول

بخشش او به وعده و به سؤال

نه امل مال بل امل را مال

آفتاب آب آسمان تصویر

ماه دیدار و مشتری تأثیر

صورت و صیتش آشکار و نهان

چشمهٔ چشم چرخ و گوش جهان

دینش فارغ ز گوشمال زوال

جاهش ایمن ز چشم زخم کمال

خط ندانم سیاه‌تر یا موی

دل ندانم ظریف‌تر یا روی

چون دلت بود نافعی از تو

شاد شد جان شافعی از تو

زانکه در مذهبش قوی رایی

دست بر کار و پای بر جایی

در ره او خود از چو تو دلبند

هیچ زن برنخاست از فرزند

آز با جود او چو ممتلیان

پست همچون سبال جنبلیان

ظلم گریان ز عدل او شب و روز

که نشد بعد از آن به خود پیروز

آن وزیران که لاف عدل زدند

پیش عدلش به ظلم نامزدند

تا برانداخت ظلم را خانه

نیست در ملک غزنه ویرانه

ملک غزنین بهشت را ماند

تا درو خواجه کار می‌راند

ظالمان را ز مملکت برکند

فتنه در خاندان ظلم افکند

سال و مه در نظام دین کوشد

کفر و بدعت ز بیم بخروشد

در صلابت درین زمان عمریست

بنمای ای تن ار چنو دگریست

این مثابت بهرزه یافته نیست

وین به بالای غیر بافته نیست

در ورع همچو شبلی صوفی

در نکت بوحنیفهٔ کوفی

در حفاظ وفا یگانه شدست

اختیار همه زمانه شدست

عیش عالم بدو شده تازه

هنر او گذشت از اندازه

شهر یاری تنی شد او جانست

انس و جن مر ورا بفرمانست

روز و شب در صلاح کار جهان

سال و مه زو بود قرار جهان

قبلهٔ دانش است و جان شریف

کس چنو نیست بردبار و لطیف

در زمانه به خط چنو کس نیست

با خطش خط مقله جز خس نیست

خواجهٔ خواجگان هفت اقلیم

کرده سلطان جهان بدو تسلیم

پادشاهان ز وی کله یابند

بی‌رهان از لقاش ره یابند

همچو گردون همی کُله بخشد

عفو بستاند و گنه بخشد

از هنر تاج گشته بر وزرا

درِ او مأمن همه فضلا

تا که بنشست خواجه در بالش

بالش آمد ز نار در بالش

شهر غزنین چه کرده بود از داد

که ورا زین صفت وزیری داد

زین سپس اهل غزنی از غم و رنج

رسته گشت و نشست بر سرِ گنج

آن کز اندوه فقر می بگریست

غم فراموش کرد و شاد بزیست

چون خدا راه حکم بگشاید

حکمت خود به خلق بنماید

زین صفت پیشکار بنشاند

کار عالم به حکم او راند

شاه بهرامشاه و خواجه وزیر

برخی این چنین نکو تقدیر

شاه با عدل و خواجه با انصاف

نیست این امن و ایمنی ز گزاف

هرکجا عدل و امن روی نمود

خلق در رأفت و خوشی آسود

طن چه داری که اینچنین بنیاد

شاه بهرامشه بهرزه نهاد

چشم بد دور باد از این سلطان

که جهان را به عدل داد امان

خواجه را بر ممالکش بگماشت

که بدو دین و شرع سربفراشت

بر خلایق شده مبارک پی

خواجگان پیش وی شده لاشی

در محاسن به کار دو جهانی

چون محاسن سپید و نورانی

تا جهانست شادمانه زیاد

جان او جفت رنج و درد مباد

تا جهانست باد دلشادان

که جهانیست از وی آبادان

برکه بر جان و خاندانش باد

جان ما جمله در امانش باد

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه

به نقیبی بگفت روزی امین

که بران صد پیاده در صف کین

او حدیث امین به جای بماند

بشد و صد سوار در صف راند

چون چنان دید گرم گشت امین

پس بدو گفت کای چنین و چنین

نه درین ساعت ای بدِ بدکار

منت گفتم پیاده بر نه سوار

چون نقیب این سخن ازو بشنید

نیک دانست پاک را ز پلید

گفت بر من ترش مکن بینی

که هم اکنون به چشم خود بینی

کز بدی خویت و ز مردی خویش

هم پیاده شوند و هم درویش

عزم و حزم شهان سوی کِه و مه

آهنین پای و آتشین سر به

بدگهر رای و یار کی دارد

دوزخ آب خدای کی دارد

زر ز آهن عزیزتر زان شد

کاهن از بیم شاه لرزان شد

رای بد ملک و دین روشن را

همچو یار بدست مر تن را

...

1+
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...

در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی

خواجه بونصر نائب دستور

چشم بد زان جمال و دانش دور

خُلق او هست بی‌ریا و نفاق

خلق او هست بی‌خلاف و شقاق

هم نکو خلق و هم نکو گفتار

هم نکو خط و هم نکو دیدار

آنچه گوش از کمال خواجه شنید

چشم از او صد هزار چندان دید

جان و دل را حدیقه و مونس

عقل و گل را شمامه و مجلس

کانچه دارد ز خلق او اطراف

آهوی چین ندارد اندر ناف

روح دیدار و عقل گفتارست

دولت ایثار و ملّت آثارست

فضل او در زمان چنان فاشست

که ادب بر درش چو فرّاشست

از پی جاه و خدمت سلطان

نه برای فلانک و بهمان

قبلهٔ فاضلان ستانهٔ اوست

سرمهٔ عقل گرد خانهٔ اوست

مال خود چون خیال بگذارد

وآنِ سلطان چو جان نگه دارد

صورتش ابتدای قوّت روح

سیرتش انتهای سورهٔ نوح

کرده از بهر حق بکرد و بگفت

عادتش عُدّت وفا را جفت

در ره شاکری فریشته وش

راست محنت کن است و محنت کش

پیش او از برای سود و زیان

صدهزاران دلست و یک فرمان

همچو عقل از کی و که و چه و چون

فکرتش پی برد درون و برون

از پی آفتاب دهرآرای

زو برد مشتری اصابت رای

رای او قطب دولت مردان

ملک و دین گرد رای او گردان

همچو عقل از ورای چرخ کبود

دیده نابوده هرچه خواهد بود

پیش رایش نماند پوشیده

بر فلک هیچ روی پوشیده

فهمش از جام جم نیاید کم

که همه بودنی بدید چو جم

دل او از برای به دانی

هست مشکات نور ربّانی

اثر لطف او چو آب زُلال

خاک‌روب درش اثیر جلال

نیست در کارگاه صُنع خدای

کار بندی چو خواجه کارگشای

چون سرانگشت او قلم گیرد

چار طبع عدو الم گیرد

عقدی از دُر کشد ز نوک قلم

چون ز سر بر بیاض ساخت قدم

پست بالاست پیش عزّش عرش

تنگ پهناست پیش فرّش فرش

ابر گریان ز دست و دست گهش

صبح خندان ز خاک بوس رهش

هست در رشک آن کف و گفتار

آب دریا و لؤلؤ شهوار

برده آب بهار و آوازه‌ش

لب خندان و چهرهٔ تازه‌ش

پیش سرِّ خدایگان از هوش

هر زمان حلقه‌ای کند در گوش

گر فلک نیست کلک او هرگاه

از گریبان چرا برآرد ماه

در یکی فضل او تأمّل کن

عقل را مال و روح را مل کن

تا نبینی به چشم عقل و یقین

در دو خط صد نگارخانهٔ چین

درج کرده چو سایه و خورشید

در شب و روز نام بیم و امید

از خط او که دنیی و دینست

دیده گل‌بین و عقل گل چینست

همّتش آسمان و خُلق ملک

خاطرش آفتاب و کلک فلک

خط او در هوای گلبن راز

پشت طاوس‌دان و سینهٔ باز

زاده از روح کلک و نور یقین

شب و روز جهان دولت و دین

زردهٔ عقل زردی خامه‌ش

ادهم دین سیاهی نامه‌ش

هرکرا نیست چون قلم رایش

قلم او قلم کند پایش

خط او خط جان اسرافیل

کلک او کیل رزق میکائیل

صورت خط او که در نامه‌ست

چون نسیم بهارخوش جامه‌ست

کلک او همچو نوک دیده‌کشان

خط او همچو غمزه‌های خوشان

شحنهٔ راه دین صلابت او

روح قدسی کمین مثابت او

نیست پوشیده زو قلیل و کثیر

نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر

جاه او همچو ماه ملک نگار

کلک او همچو تیغ کارگذار

به امان و به خلق حور و پری

در تباشیر بشر او بشری

برده بیخ سخاش تا عیّوق

میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق

طیب ذکرش غذای روح ملک

طول عمرش مدار دور فلک

باد امرش چو امر روح ملک

باد عمرش چو عمر نوح و لمک

عقل با وی نشسته در مکتب

علم از وی گرفته علم و ادب

روح بر مرکب عنایت اوست

عقل در مکتب هدایت اوست

به گه ضبط مال و عقد حسیب

ساحران را زند به علم آسیب

کرده از بر به قدرت خلّاق

حاجت آید مطالعت به کتاب

او ز حالی که شاه از او جوید

همه از بر به جمله برگوید

ملک عالم برش معاینه شد

دل او بر مثال آینه شد

حبّذا رای روشن و پاکش

که فلک گشت تختهٔ خاکش

خامه اندر بنان او گه سیر

بگشاید به خلق بر در خیر

بر سر انگشت وی چو گشت سوار

آن لطیف نحیف زرد و نزار

دوستان را کند دو رخ چون لعل

دشمنان را کند سیاه چو نعل

اندُه دشمن است و شادی دوست

خیر و شر بسته در زبانهٔ اوست

شب آبستنست خامهٔ او

گشت مُضمر ز فتح نامهٔ او

زان زبان سیاه و شخص سپید

گشته دشمن ز جان خود نومید

تن سپید و سیاه منقارش

همه ساله غذا شده قارش

در شود هر زمان به بحر سیاه

برکشد دُر ز بهر تاج و کلاه

هست همواره با دلِ بیدار

در همه کار عاقل و هشیار

مال دنیا اگر ورا باشد

همه بر زایرانش بر پاشد

چیز را در دلش نماند محل

زان ورا نیست در زمانه بدل

گرچه رنگش گناه را ماند

به گه سیر ماه را ماند

ساعتی با دلش چو رهبر شد

سایه‌بان زمانه جانور شد

خیمهٔ عمر او هزار طناب

ماه خیمه‌ش برابر مهتاب

تا ورا شاه شرق تمکین داد

ملک را صدهزار تزیین داد

کار ملکت به کاردان فرمود

لاجرم رونق دول بفزود

چیست بهتر در این جهان جهان

مرد را کار و کار را مردان

این هم از بخت شاه مشرق بود

که بدو رونق عمل بفزود

لاجرم عالمی برآسودند

به حیات و به مال بر سودند

که کسی را گماشت شه به جهان

که نخواهد به هیچ خلق زیان

به قلم قسم کرد هفت اقلیم

هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم

حاکم مملکت چنین باید

تا ز عدلش جهان برآساید

تا جهانست عمر خسرو باد

که مر او را چنین مثابت داد

باد تا باد ملک را بازار

شاه از او او ز شاه برخوردار

باد تا باد شکل خط همه طول

به خدای و خدایگان مشغول

شاه را باد عمر تا جاوید

خواجگانش چو ماه و چون خورشید

صاحب عادل آن صفی وفی

صدر دیوان و خواجه مستوفی

چشم بد دور ازین چنین دو وزیر

که ندارند در زمانه نظیر

...

0
الباب الثامن (سنایی) نظر دهید...