الباب الثانی (سنایی)

ذکر حجّت قرآن

باش تا روز عرض بر یزدان

گلهٔ جان تو کند قرآن

گوید این ماحل مصدّق تو

چند باطل کشید بر حق تو

گوید ای کردگار می‌دانی

آشکارا چنانکه پنهانی

شب و روزم بخواند با فریاد

داد یک حرف من به صدق نداد

حق نحو و معانی و اعراب

زو ندیدم به صدق در محراب

حنجره در سرود نیک آید

جامهٔ غم کبود نیک آید

به جز از گفت و گوی دمدمه‌ای

نیست گوشی نصیب زمزمه‌ای

گه بخواندی مرا به راه مجاز

خیره بگشاده چون خران آواز

که بسی لاف زد به دعوی ما

پس ندانست قدر معنی ما

سوی میدان خاص اسب بتاخت

روی ما از نقاب ما نشناخت

بر سرِ کوی ما ز زشت و نکو

سگی آمد کسی نیامد ازو

عقل و جان را به حکم من نسپرد

سوی رای و هوای خویشم برد

گه به تیغ هوا بخست مرا

گاه بر دام نفس بست مرا

گه به سوی شراب راند مرا

گه به راه سرود خواند مرا

گه شکستی چوچوب را سکنه

سر و روی حروفم از شکنه

گه چو قوّال کرده از نغمه

متفرّق حروفم از زخمه

ای مدبّر ز مُدبری چونین

خواهم انصاف تو به یوم‌الدین

در سرای مجاز از سر ناز

گه به بازار و گه به بانگ نماز

جلوه کردی برای اعجازی

گه به حرفی و گه به آوازی

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

ذکر تلاوة قرآن

کی چشی طعم و لذّت قرآن

چون زبان بردی و نبردی جان

از درِ تن به منظر جان آی

به تماشای باغ قرآن آی

تا به جان تو جلوه بنماید

آنچه بود آنچه هست وانچ آید

تر و خشک جهان درون و برون

آنچه موجود شد به کن فیکون

حکمهایی که گشت ازو محکوم

همه گردد ترا ازو معلوم

بشنواند ترا صفات حدای

گشته پیشت به صدق قصّه سرای

مستمع چون کند سماع کلام

گیردش نطق موی بر اندام

تا ببینی به دیدهٔ اخلاص

چون بخوانی تو سورهٔ اخلاص

صورتی همچو سرو غاتفری

نظم او چون بنفشهٔ طبری

نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی

گر تو از مرشد خرد پرسی

جرّ و جزم وی از طریق قدم

لوح محفوظ و سرِّ سیر قلم

حرفها بال روح و پردهٔ نور

نقطه‌ها خال مُشک بر رخ حور

این چنین درنگر به صورت او

چون بخوانی تو سرِّ سورت او

تا الفـ را درون رای آرد

با و تا را به زیر پای آرد

تا فروشد به جای جان و خرد

صورت خوب را به هشدهٔ بد

زانکه در کوی عشق و حدّت هنگ

بیش از این قیمتی نیارد رنگ

بوتهٔ شهوت امتحانش کند

پس از آن همچو زرّ کانش کند

پس دگرباره بوته‌ای سازد

تا درو غِشّ و خشم بگذارد

پس چو نرمش کند فرو ساید

تا بدو تاج را بیاراید

هرکرا ملک عقل و دین باشد

افسر و تاج او چنین باشد

سخنی کز تو گشت آلوده

گرچه نیکوست هست بیهوده

باد اگرچه خوش آمد و دلکش

بر حدث بگذرد نماند خوش

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

ذکر سماع قرآن

مر جُنُب را به امر یزدانش

پس نه مهجور کرد قرآنش

پسِ زانوی حیرتش بنشاند

لایمسّه چو بر دو دستش خواند

مُقری زاهدی از پی یک دانگ

همچو قمری دو مغزه دارد بانگ

قول بازی شنو هم از باری

که حجابست صنعت قاری

مرد عارف سخن ز حق شنود

لاجرم ز اشتیاق کم غنود

با خیال لطیف گوید راز

شکن و پیچ ورقه در آواز

در دل نفس نِه نه بر رخِ خال

که جمالت نشان دهد از حال

طبعِ قوّال را زبون باشد

عشق را مطرب از درون باشد

هرچه آواز و نقش آوازه‌ست

خانه‌شان از برون دروازه‌ست

هیچ معنیستی اگر در بانگ

بلبلی بنده نیستی به دو دانگ

عدّتی دان در این سرای مجاز

چشم را رنگ و گوش را آواز

دل ز معنی طلب ز حرف مجوی

که نیابی ز نقش نرگس بوی

مجلس روح جای بی‌گوشیست

اندر آنجا سماع خاموشیست

کت سوی عشق دیدنی باشد

لذّتی کان چشیدنی باشد

طبع را از غنا مگردان شاد

که غنا جز زنا نیارد یاد

یار کو بر سر پل آید یار

تو مر او را از آب دور مدار

یا به آتش فرو بر از سرِ کین

یا به خاکش سپار و خوش بنشین

هرچه در عشق نیک و هرچه بدست

بار حکمش کشیدن از خردست

هرچه صورت دهد به آبش ده

نالهٔ زار در دل خوش نه

چون برون ناله آید از دل خوش

پای او گیر و سوی دوزخ کش

می نداری خبر تو ای نسناس

که به صد بند و حیلت و ریواس

زان همی دیوِ نفس در تو دمَد

تا زتو عقل و هوش تو برمد

راه دین صنعت و عبارت نیست

نحو و تصریف و استعارت نیست

این صفات از کلام حق دورست

ضمن قرآن چو درّ منثورست

تو در این بادیه پر از بیداد

غمز را مغز خوانده شرمت باد

ناگهی باشد ای مسلمانان

که شود سوی آسمان قرآن

گرچه ماندست سوی ما نامش

نیست مانده شروع و احکامش

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

در وجد و حال

در طریقی که شرط جان سپریست

نعرهٔ بیهده خری و تریست

مردِ دانا به جان سماع کند

حرف و ظرفش همه وداع کند

جان ازو حظِّ خویش برگیرد

کارها جملگی ز سر گیرد

با مرید جوان سرود و شفق

همچنان دان که مردِ عاشق و دق

حال کان از مراد و زرق بُوَد

همچو فرعون و بانگ غرق بُوَد

بانگ او حال غرق سود نکرد

آتش آشتیش دود نکرد

الامان ای مخنّث ملعون

بهر میویز باد دادی کون

هرکه در مجلسی سه بانگ کند

دان کز اندیشهٔ دو دانگ کند

ور نه آه مرید عشق‌الفنج

همچو ماریست خفته بر سر گنج

اژدها کو ز گنج برخیزد

مُهرهٔ کامش آتش انگیزد

کخ کخ اندر فقر چیست خری

چک چک اندر چراغ چیست تری

آب و روغن چو درهم آمیزد

نور در صفو روغن آویزد

تف چو روغن ز پیش برگیرد

نم بیگانه بانگ درگیرد

آه رعنایی طبیعت تست

راه بینایی شریعت تست

آینه روشنست راه شما

پردهٔ آینه است آه شما

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی خلقة آدم و عیسی‌بن مریم علیهماالسلام

پدر آدم اندرین عالم

هست از آن دم که زادهٔ مریم

تن که تن شد ز رنگ آدم شد

جان که جان شد ز بوی آن دم شد

هرکرا آن دمست آدم اوست

هرکرا نیست نقش عالم اوست

آدم آن دم که از قدر دریافت

دل خبر یافت سوی جان بشتافت

که از این دم خبر چگونه دهی

گفت هستم ز جام و جامه تهی

جامه و جام ما تهی زانست

کین گرانمایه سخت ارزانست

همه خواهی که باشی او را باش

برِ او سوی خویش هیچ مباش

بر پریده ز دام ناسوتی

در خزیده به دام لاهوتی

دیده خطهای خطّهٔ ملکوت

همچو عیسی به دیدهٔ لاهوت

آنکه در بند این جهان آویخت

سود کرد ار ز لشکرش بگریخت

کاین جهانیست مایهٔ غم و رنج

خوانده عاقل ورا سرای سپنج

رهبرت باد بهر صورت و جان

این جهان عقل و آن جهان ایمان

خنک آنکس که عقل رهبر اوست

هر دو عالم به طوع چاکر اوست

خنک آنکس که نقش خویش بشست

نه کس او را نه او کسی را جست

همچو نقش زیاد سوی بسیچ

نبود جز یکی و آن یک هیچ

خویشتن را یکی مخوان در ده

کان یکی نیست هیچ از آن یک به

تو یکیی ولیک هم ز اعداد

نام داری و بس چو نقش زیاد

چون درآمد وصال را حاله

سرد شد گفت و گوی دلّاله

گرچه دلّاله مُنبی کار است

گاه خلوت ترا گرانبار است

زانکه باشد ز روی عقل و نظر

دو هزیمت بوقت خود سه ظفر

پس تو ای بوالفضول بلغاری

چون در این رود بر پل و غاری

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

در فترت و جهالت گوید و ستایش پیغمبران علیهم‌السلام کند ذکرالانبیاء خیر من حدیث الجهلاء

انبیا راستانِ دین بودند

خلق را راه راست بنمودند

چون به غرب فنا فرو رفتند

باز خود کامگان برآشفتند

پرده‌ها بست ظلمت از شب شرک

بوسها داد کفر بر لب شرک

این چلیپا چو شاخ گل در دست

وآن چو نیلوفر آفتاب‌پرست

این صنم کرده سال و مه معبود

وآن جدا مانده از همه مقصود

این شمرده ز جهل بی‌برهان

بدی از دیو و نیکی از یزدان

خاک پاشانِ آتش آشامان

آبْ کوبان بادْ پیمایان

این چو باده ز مغز عقل زدای

وان چو نکبا ز سر عمامه‌ربای

این وثن را خدای خود خوانده

وآن شمن‌وار دین برافشانده

این یکی سحر آن دگر تنجیم

این یکی در امید وان در بیم

همه ناخوبْ سیرتان بودند

همه اعمی بصیرتان بودند

عام قانع شده به ریمن دین

خاص مشغول در نشیمن دین

دین حق روی خود نهان کرده

هریکی دین بد عیان کرده

بدعت و شرک پر برآورده

رندقه جمله سر برآورده

این به تلقین هرزه‌ای در بند

وآن به تخییل بیهده خرسند

گوش سرشان هوس شنوده ز ریو

هذیانشان هدی نموده ز دیو

شده نزدیک عام و دانشمند

سفه و غیبت و فضولی پند

خاص در بند لذّت و شهوات

عام در بند هزل و تراهات

مندرس گشته علم دین خدای

همگان ژاژخای و یافهْ درای

عِزّ خود جسته در بهانهٔ علم

عقل پوشیده در میانهٔ علم

راستیها ز بیم بند و طلسم

روی پوشیده چون الفـ در بسم

خاصگان چون به خانه باز شدند

عامه هم با سرِ مجاز شدند

آن یکی رفته بر ره موسی

وآن دگر مقتدای او عیسی

کیشِ زردشت آشکار شده

پردهٔ رحم پاره پاره شده

ملک توران و ملکت ایران

شده از جور یکدگر ویران

حبشه تاخته سوی یثرب

فیل با ابرهه ز مرغ هرب

خانهٔ کعبه گشته بتخانه

بگرفته به غصب بیگانه

عتبه و شیبه و لعین بوجهل

یک جهان پر ز ناکس و نااهل

عالمی پر سباع و دیو و ستور

صد هزاران ره و چه و همه کور

بر چپ و راست غول و پیش نهنگ

راهبر گشته کور و همره لنگ

خفتهٔ جهل را ز پر خوابی

گزدم حمق کرده ذبابی

پُر ضلالت جهان و پُر نیرنگ

بر خردمند راه دین شده تنگ

بانگ برداشته سحرگاهان

سگ و خر در جهان گمراهان

ای سنایی چو بر گرفتی کلک

درّ معنی کشیدی اندر سلک

چون بگفتی ثنای حق اوّل

پس بگو نعت احمدِ مرسل

چون ز توحید گفته شد طرفی

گفت خواهم ز انبیا شرفی

خاصه نعت رسولِ بازپسین

آن ز پیغمبران بهین و گزین

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام

قال‌الله تعالی قل لئن اجتمعت‌الانس والجن علی ان یأتوا به مثل هذاالقرآن لایأتون به مثله ولو کان بعضهم لبعض ظهیراً، و قال عزّ من قائل. ولاحبة فی ظلمات‌الارض ولا رطب ولا یابس الّا فی کتاب مبین، و قال النبی علیه‌السلام: القرآن غنی لافقر بعده و لاغنی دونه، و قال علیه‌السلام: القرآن هوالدواء من کل دواء الّا الموت. و قال ایضا: اهل القرآن هم اهل‌الله و خاصته، و قال ایضا صلوات‌الله وسلامه علیه اصدق الحدیث کتاب‌الله، و قال احمدبن حنبل: القرآن کلام‌الله غیر مخلوق و من قال مخلوق فهو کافربالله العظیم.

سخنش را ز بس لطافت و ظرف

صدمت صوت نی و زحمت حرف

صفتش را حدوث کی سنجد

سخنش در حروف کی گنجد

وهم حیران ز شکل صورتهاش

عقل واله ز سِرّ سورتهاش

مغز و نغز است حرف و سورت او

دلبر و دلپذیر صورت او

زان گرفته مقیم قوّت و قوت

زادهٔ ملک و دادهٔ ملکوت

سرّ او بهر حلّ مشکلها

روح جانها و راحت دلها

دل مجروح را شفا قرآن

دل پر درد را دوا قرآن

تو کلام خدای را بی‌شک

گر نئی طوطی و حمار و اِشَک

اصل ایمان و رکن تقوی دان

کان یاقوت و گنج معنی دان

هست قانون حکمت حکما

هست معیار عادت علما

نزهت جانها ستایش اوست

سلوت عقلها نمایش اوست

آیت او شفای جان تقی

رایتش درد و اندهان شقی

عقل و نفس از نهاد او حاجز

فصحا از طریق آن عاجز

عقل کل را فکنده در شدّت

نفس کل را نشانده در عدّت

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

ذکر جلال قرآن

هم جلیلست با حجاب جلال

هم دلیلست با نقاب دلال

سخن اوست واضح و واثق

حجّت اوست لایح و لایق

دُر جان را حروف او دُرجست

چرخ دین را هدایتش بُرجست

روضهٔ انس عارفانست او

جنة الاعلی روانست او

ای ترا از قرائتِ قرآن

از سرِ غفلت و ره عصیان

بر زبان از حروف ذوقی نه

در جنان از وقوف شوقی نه

از کمال جلالت و سلطان

هست قرآن به حجّت و برهان

بر زبان طرف حرف و ذوقی نه

غافل از معنیش که از پی چه

از درون شمع منهج اسلام

وز برون حارسِ عقیدهٔ عام

عاقلان را حلاوتی در جان

غافلان را تلاوتی به زبان

دیده روح و حروف قرآن را

چشم جسم این و چشم جان آنرا

زحمت این ببرده چشم ز گوش

نعمت آن بخورده روح ز هوش

زآسمان تفضّل و احسان

هر نقط زو چو طرّهٔ یاران

ز ابر برّش جدا شده به لطف

عقد دُر بسته در دهان صدف

بهر نامحرمان به پیش جمال

بسته از مشک پرده‌های جلال

پرده و پرده‌دار را از شاه

نبود دل ز کار او آگاه

داند آنکس که وی بصر دارد

پرده از شاه کی خبر دارد

نشد از دور طارم ازرق

عرق او سُست و تازگیش خَلَق

نقش و حرف و قرائتش به یقین

از زمین هست تا سرِ پروین

تو هنوز از کفایت شب و روز

قشر اول چشیده‌ای از گوز

تو ز قرآن نقاب او دیدی

حرف او را حجاب او دیدی

پیش نااهل چهره نگشادست

نقش او پیش او بر استادست

گر ترا هیچ اهل آن دیدی

آن نقاب رقیق بدریدی

مر ترا روی خویش بنمودی

تا روانت بدو بیاسودی

اولین پوست زفت و تلخ بُوَد

دومین چون ز ماه سلخ بُوَد

سیمین از حریر زرد تُنُک

چارمین مغز آبدار خنک

پنجمینت منزل است خانهٔ تو

سنّت انبیا ستانهٔ تو

چون ز پنجم روان بیارایی

پس باوّل چرا فرود آیی

دل مجروح را شفا زویست

جان محروم را دوا زویست

تن چشد طعم ثفلش از پی زیست

جان شناسد که طعم روغن چیست

حس چه بیند مگر که صورت نغز

مغز داند که چیست آنرا مغز

صورت سورتش همی خوانی

صفت سیرتش نمی‌دانی

کم ز مهمان سرای عَدْن مدان

خوانِ قرآن به پیش قرآن خوان

حرف را زان نقاب خود کردست

که ز نامحرمی تو در پردست

تو همان دیده‌ای ز سورت آن

کاهل صورت ز صورت سلطان

صورت از عین روح بیخبرست

تن دگر دان که روح خود دگرست

چه شماری حروف را قرآن

چه حدیث حدث کنی با آن

که نبینند همچو بیداران

ذات او خفتگان و طرّاران

حرف با او اگرچه هم خوابه است

بی‌خبر همچو نقش گرمابه است

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

در سرِّ قرآن

سرِّ قرآن قران نکو داند

زو شنو زانکه خود همو داند

چون نباشد ز محرمان بنهفت

سرِّ قرآن زبان چه داند گفت

کی بنشناخت جز به دیدهٔ جان

حرف پیمای را ز قرآن خوان

من نگویم اگرچه عثمانی

که تو قرآن همی نکو دانی

هست دنیا مثال تابستان

خلق در وی بسان سرمستان

در بیابان غفلتند همه

مرگ همچون شبان و خلق رمه

اندرین بادیهٔ هوا و هوان

ریگ گرم است همچو آب روان

هست قرآن چو آب سرد فرات

تو چو عاصی تشنه در عرصات

حرف و قرآن تو ظرف و آب شمر

آب می‌خور به ظرف در منگر

کان کین زان نمایدت اوطان

که تموز است و مهر در سرطان

زان بماندت نهاد بی‌روزه

کآب سرد است و کوزه پیروزه

سرِّ قرآن پاک با دل پاک

درد گوید به صوت اندُهناک

عقل کی شرح و بسط او داند

ذوق سر سرِّ او نکو داند

گرچه نقش سخن نه از سخنست

بوی یوسف درون پیرهنست

بود در مصر مانده یوسف خوب

بو به کنعان رسیده زی یعقوب

حرف قرآن ز معنی قرآن

همچنانست کز لباس تو جان

حرف را بر زبان توان راندن

جان قرآن به جان توان خواندن

صدف آمد حروف و قرآن دُر

نشود مایل صدف دل حُر

حرف او گرچه خوب و منقوشست

کوه از او همچو عهن منفوش است

از درون کن سماع موسی‌وار

نز برون سو چو زیر موسیقار

جان چو آن خواند لقمه چرب کند

دل که بشنود خرقه ضرب کند

لفظ و آواز و حرف در آیات

چون سه چوبک ز کاسهای نبات

پوست ار چه نه خوب و نغز بُوَد

پوستت پرده‌دار مغز بُوَد

حکمت از خبث تو سرود آید

نُبی از جهل تو فرود آید

تا در این تربتی که ترتیب است

تا بر این مرکزی که ترکیب است

به بصر بید بین به دل طوبی

به زبان حرف خوان به دل معنی

بکن از بهرِ حرمتِ قرآن

عقل را پیش نطق او قربان

عقل نبود دلیل اسرارش

عقل عاجز شدست در کارش

تا درین عالمی که پر صید است

تا براین مرکبی که پُر کیدست

تو کنون ناحفاظ و غمّازی

کی سزاوار پردهٔ رازی

تو نگشتی بسرِّ او واقف

نرسیدی هنوز در موقف

تا هوا خواهی و هوا داری

کودکی کن نه مرد این کاری

چون جهان هوا خرد بگرفت

نیکی محض جای بد بگرفت

دیو بگریخت هم به دوزخ آز

یافت انگشتری سلیمان باز

آنگهی بو که صبح دین بدمد

شب وهم و خیال و حس برمد

چون ببینند مر ترا بی‌عیب

روی پوشیدگان عالم غیب

مر ترا در سرای عیب آرند

پرده از پیش روی بردارند

سرِّ قرآن ترا چو بنمایند

پرده‌های حروف بگشایند

خاکی اجزای خاک را بیند

پاک باید که پاک را بیند

شد هزیمت ز سرِّ او شیطان

چه عجب گر رمید از قرآن

در دماغی که دیو کبر دمد

فهم قرآن از آن دماغ رمد

ز استماع قرآن بتابد گوش

وز پی سرِّ سوره نازد هوش

سوی سرِّ نُبی نیارد هوش

جز دل و جانت از زبان خموش

هوش اگر گوشمال حق یابد

سرِّ قرآن ز سوره دریابد

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...

در اعجاز قرآن

ای ز دریا به کف کف آورده

وز مَلک صورت صف آورده

مغز و در زان به دست ناوردی

که به گردِ صدف همی گردی

زین صدفهای تیره دست بدار

دُرِّ صافی ز قعر بحر در آر

گوهر بی‌صدف درون دلست

صدف بی‌گهر درون گِلست

قیمت دُرّ نه از صدف باشد

تیر را قیمت از هدف باشد

آنکه داند به دیده فهر از قعر

بشناسد ز درِّ دریا بعر

وآنکه بر شط و شطر این دریاست

نه سزاوار لؤلؤ لالاست

سطر قرآن چو شطر ایمانست

که ازو راحت دل و جانست

صفت لطف و عزّت قرآن

هست بحر محیط عالم جان

قعر او پر ز درّ و پُر گوهر

ساحلش پُر ز عود و پُر عنبر

زوست از بهرِ باطن و ظاهر

منشعب علم اوّل و آخر

پاک شو تا معانی مکنون

آید از پنجرهٔ حروف برون

تا برون ناید از حدث انسان

کی برون آید از حروف قرآن

تا تو باشی ز نفس خود محجوب

با تو وعقل تو چه زشت و چه خوب

نکند خیره دوری و دیری

آب در خواب تشنه را سیری

نشود دل ز حرف قرآن به

نشود بز به پچپچی فربه

تو که در بند کلک و اَنقاسی

چهره را از نقاب چه شناسی

نبود خاصه در جهان سخن

رنگ و بوی سخن چو جان سخن

گر همی گنج دلت باید و جان

شو به دریای فسّروا القرآن

تا دُر و گوهرِ یقین یابی

تا درو کیمیای دین یابی

چون قدم در نهی در آن اقلیم

کندت ابجدِ وفا تعلیم

چون بخوانی او ابجدِ دین را

اب و جد دان تو شمس و پروین را

سیرتِ صادقان چنین باشد

ابجدِ عاشقان همین باشد

پردهٔ روی روز تاریک است

نظم این نکته سخت باریک است

تا بیابی تو دُرج دُرّ یتیم

تا بدانی تو زرِّ ناب ز سیم

در جهان چیست سرِّ ربّانی

در میان چیست رمز روحانی

تا نماید به تو چو مهر و چو ماه

روی خوب خود از نقاب سیاه

چون عروسی که از نقاب تُنُک

به در آید لطیف روح و سبک

...

0
الباب الثانی (سنایی) نظر دهید...