الباب الثّالث (سنایی)

در مناقب امیرالمؤمنین حسین‌بن علی علیهماالسّلام

ذکر الحسین یضئی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرّة عین المصطفی، بضعة المرتضی و کبد فاطمة‌الزهراء رضی‌اللّٰه عنه و عن‌والدیه، قال‌اللّٰه سبحانه و تعالی عزّ من قائل فی‌محکم کتابه: ان‌الذین یؤذون‌اللّٰه و رسوله لعنهم اللّٰه فی‌الدنیا والآخرة واعدّ لهم عذاباً مهیناً و اولئک هم‌الخاسرون، و قال النّبی علیه‌السّلام: ترکت کتاب‌اللّٰه و عترتی فاخبر ان و عداللّٰه حق.

پسرِ مرتضی امیر حسین

که چنویی نبود در کونین

منبتِ عزّ نباهتِ شرفش

حشمتِ دین نزاهتِ لطفش

مشربِ دین اصالتِ نسبش

منصبِ دین نزاهتِ ادبش

اصل او در زمین علّیّین

فرع او اندر آسمان یقین

اصل و فرعش همه وفا و عطا

عفو و خشمش همه سکون و رضا

خَلق او همچو خلق پاک پدر

خُلق او همچو خُلق پیغمبر

پیش چشمش حقیر بد دنیی

نزد عقلش وجیه بد عقبی

همّت او ورای قمّهٔ عرش

نام او گستریده در همه فرش

مصطفی مر ورا کشیده به دوش

مرتضی پروریده در آغوش

بر رخش انس یافته زهرا

کرده بر جانش سال و ماه دعا

باز داند همی بصیرت او

شجرهٔ هرکسی ز سیرت او

هم تقی اصل و هم نقی فرعست

هم زکی تخم و هم بهی زرعست

نبوی جوهری ز بحرِ جلال

یافته از کمالِ صدق جمال

به سر و روی و سینه در دیدار

راست مانند احمد مختار

دُرّی از بحرِ مصطفی بوده

صدفش پشت مرتضی بوده

اصل او از برای مختصی

بوده جان نبی و صُلب وصی

او ز حیدر چو خاتم از جمشید

او ز احمد چو نور از خورشید

در صوان هدی صیانت او

دن دُردی دین دیانت او

عقل در بند عهد و پیمانش

بوده جبرئیل مهد جنبانش

بوده او سرو جویبار هدی

سرو با تاج و با دواج و ردا

اصلها ثابت اشارت حق

سوی این سرو گفتمش مطلق

آن مثال نبی و عالم زَین

وارث مصطفی امیر حسین

کرده چون مصطفی به اصل و کرم

شرف و عِرق و خلق هرسه بهم

عشق او اوّلیست بی‌آخر

راز او باطنی است بی‌ظاهر

چون طباشیر وقت تأثیرش

جگر گرم را طُبا شیرش

جگر گرم او ز آب زلال

منع کردند اهل بغی و ضلال

خشم از اصل او ندارد چشم

از جگر گوشهٔ پیامبر و خشم

شده عقل شریف باشرفش

سایهٔ سایه ز آفتاب کفش

مزرع اصل و فرع او دل و جان

مَنبت بذر و زرع او ایمان

شاخی از بیخ باغ مصطفوی

درّی از دُرج و حقهٔ نبوی

اندرو بیش سرو و پیش گیا

بوریاوار نیست بوی ریا

بوده بهرام جیش عسرت را

بوده ناهید جشن عشرت را

باد بر دوستان او رحمت

بابر دشمنان او لعنت

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا

مثلت همچو مرد در کشتی است

زان ترا فعل سال و مه زشتی است

آنکه در کشتی است و در دریا

نظرش کژ بُوَد چو نابینا

ظن چنان آیدش بخیره چنان

ساکن اویست و ساحلست روان

می نداند که اوست در رفتن

ساحل آسوده است از آشفتن

مرد دنیاپرست از این سانست

همچو کودک ضعیف و نادانست

تو به گفتار غرّه‌ای شب و روز

لیک معلومِ تو نگشت هنوز

بیش مشنو ز نیک و بد گفتار

آنچه بشنیده‌ای به کار درآر

ای ندیده ز زحمت خورِ تو

روح عیسی به خواب جز خرِ تو

عزّ علمست نخوت و بودیت

کبر و عُجبست خشم و خشنودیت

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة

دشمنان قصد جان او کردند

تا دمار از تنش برآوردند

عمروعاص از فساد رایی زد

شرع را خیره پشت پایی زد

بر یزید پلید بیعت کرد

تا که از خاندان برآرد گرد

شرم و آزرم جملگی بگذاشت

جمعی از دشمنان بر او بگماشت

تامر او را به نامه و به حیل

از مدینه کشند در منهل

کربلا چون مقام و منزل ساخت

ناگه آل زیاد بر وی تاخت

راه آبِ فرات بربستند

دل او زان عنا و غم خستند

عمروعاص و یزید بد اختر

به سرِ آب بر فکنده سپر

شمر و عبداللّٰه زیاد لعین

روحشان جفت باد با نفرین

برکشیدند تیغ بی‌آزرم

نز خدا ترس و نه ز مردم شرم

سرش از تیغ به تیغ ببریدند

واندر آن فعل سود می‌دیدند

تنش از تیغ خصم پاره شده

آل مروان برو نظاره شده

به دمشق اندرون یزید پلید

منتظر بود تا سرش برسید

پیش بنهاد و شادمانی کرد

تکیه بر دنیی و امانی کرد

بتی از قول خویش املا کرد

کین دیرینه جسن و اِنها کرد

دست شومش بر آن لب و دندان

زد قضیب از نشاط و لب خندان

کینهٔ خزرج و حدیث اسل

وآن مکافات زشت و دست عمل

کین آبا بتوخته ز حسین

خواسته کینه‌های بدر و حُنین

شهربانو و زینب گریان

مانده در فعل ناکسان حیران

سربرهنه بر اشتر و پالان

پیش ایشان ز درد دل نالان

علی‌الاصغر ایستاده به پای

وان سگان ظلم را بداده رضا

عمروعاص و یزید و ابن‌زیاد

همچو قوم ثمود و صالح و عاد

بر جفا کرده آن سگان اصرار

رفته از حقد بر ره انکار

هیچ ناورده در رهِ بیداد

مصطفی را و مرتضی را یاد

یکسو انداخته مجامله را

زشت کرده ره معامله را

کرده دوزخ برای خویش معدّ

بوالحکم را گزیده بر احمد

راه آزرم و شرم بربسته

عهد و پیمان شرع بشکسته

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

اندر مذمّت علما

علم داری عمل نه دانکه خری

بارِِ گوهر بری و کاه خوری

استر ار هست بدْ رگ و ظالم

خربه‌ای خواجه از چنین عالم

دانشت هست کار بستن کو

خنجرت هست صف شکستن کو

بوی از آن کوی خود نیابی از آن

کاین فلان مذهبست و آن بهمان

تو روان کرده از بَطَر قرقر

کان فلان ملحد آن فلان کافر

در نگر خواجه در گریبانت

تا به جا مانده است ایمانت

غم خود خور ز دیگران مندیش

توبرهٔ خویشتن بنه در پیش

این همه مظلمت چه باید بُرد

گر یقینی که می‌بباید مرد

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم

حبّذا کربلا و آن تعظیم

کز بهشت آورد به خلق نسیم

و آن تن سر بریده در گِل و خاک

وآن عزیزان به تیغ دلها چاک

وان تن سر به خاک غلطیده

تن بی‌سر بسی بد افتیده

وآن گزین همه جهان کشته

در گِل و خون تنش بیاغشته

وآن چنان ظالمان بد کردار

کرده بر ظلم خویشتن اصرار

حرمت دین و خاندان رسول

جمله برداشته ز جهل و فضول

تیغها لعل‌گون ز خون حسین

چه بود در جهان بتر زین شَین

تاج بر سر نهاده بدکردار

که از آن تاج خوبتر منشار

زخم شمشیر و نیزه و پیکان

بر سر نیزه سر به جای سنان

آل یاسین بداده یکسر جان

عاجز و خوار و بی‌کس و عطشان

کرده آل زیاد و شمر لعین

ابتدای چنین تبه در دین

مصطفی جامه جمله بدریده

علی از دیده خون بباریده

فاطمه روی را خراشیده

خون بباریده بی‌حد از دیده

حسن از زخم کرده سینه کبود

زینب از دیده‌ها برانده دو روی

شهربانوی پیر گشته حزین

علی‌اصغر آن دو رخ پر چین

عالمی بر جفا دلیر شده

روبه مرده شرزه شیر شده

کافرانی در اوّل پیگار

شده از زخم ذوالفقار فگار

همه را بر دل از علی صد داغ

شده یکسر قرین طاغی و باغ

کین دل بازخواسته ز حسین

شده قانع بدین شماتت و شَین

هرکه بدگوی آن سگان باشد

دان که او شاه این جهان باشد

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش علم و عالم و طلب علم

علم با کار سودمند بُوَد

علم بی‌کار پای‌بند بود

علم داری ولی به سود و ربا

مولعی لیک بر فساد و زنا

علم مخلص درون جان باشد

علم دوروی بر زبان باشد

چون قلم‌دار گفت جفتِ قدم

ور نداری تو نون بُوی نه قلم

تازگی دانش از صواب آمد

فرّهی ماه ز آفتاب آمد

ماه بی‌آفتاب تاریکست

ورچه آنجا مسافه نزدیکست

هرکه او آتشیست آب نگار

دانکه او هست روز در کردار

زانکه اقبال عامه نَهمت اوست

قیمت او به قدرِ همّت اوست

حق فرامش مکن به دولت نو

زانکه در دست گازرست گرو

علم با تو نگوید ایچ سخن

زانکه گه مرد باشی و گه زن

ریخته آبِ روزگار تو حق

جامهٔ زرق خلق کرده خَلق

بخل و جودت برای مردم کوی

روز و شب دوست‌ خواه و دشمن‌ جوی

دل او جان مرد غمگین است

هیچ عیبش مکن که بی دینست

جز به قول تو و تو در عالم

خور و خفّاش را که دید بهم

بر سر من مزن که برپایم

زانکه من عالمم چنین بایم

ور تو بنشسته‌ای مکن فَرهی

زانکه تو فتنه‌ای نشسته بهی

هرکجا دولتست و بُرنایی

تو بدانکس مچخ که بَرنائی

صبح کی پیش آفتابستی

گر درو تندی و شتابستی

خم رویین چراست بر کرسی

چون ازو مشکلی نمی‌پرسی

نه هرآنکس که کرسیی دارد

مشکل سایلی برون آرد

سخن بیهُده ز افراطست

هرکه دارد خمی نه سقراطست

فضل یزدانت به که منّت حیز

دَم عیسیت به که کُحل عزیز

به یکی بام گوش چون داری

به دو خانه خروش چون داری

به یکی خانه خود نداری تاب

وز وجود تو خانه گشته خراب

خصم او گر خطا کند تدبیر

روزگارش عطا کند توفیر

قاف کوهست و بس گران باشد

هرکه احمق بُوَد چنان باشد

بر دل خلف کاف کبر و گزاف

نبود هیچ کمتر از کُه قاف

خصم خود را تو چون حبیب مدان

مرد مصروع را طبیب مدان

مشکلی کابلهی جواب دهد

زرهی دان که باد زآب دهد

خود ندارد به هیچ تدبیری

زرهِ آب طاقت تیری

کی ستاند حکیم فرزانه

داروی صرع را ز دیوانه

چون نباشد به راه پیچاپیچ

عاقل از چشم بد نترسد هیچ

خضری از غول چشم چون دارد

آنکه او خضری از درون دارد

گر ترا نیست حایلی در راه

گام در نه حدیث کن کوتاه

هست بر لوح مادت و مدّت

باو تا عقل و جان، الفـ وحدت

تا فرود آمد از ره فرمان

عقل بر نفس و نفس بر انسان

عالم مظلم از نزولش نور

یافت و رخشنده شد چو طلعت حور

نعت و فضل رسول شد گفته

دُر عقل فعال کن سفته

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی‌الاشتیاق الی المشهد المعظّم المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء

بود در شهر کوفه پیرزنی

سالخورده ضعیف و ممتحنی

بود از اولاد مصطفی و علی

ممتحن مانده بی‌حبیب و ولی

کودکی چند زیر دست و یتیم

شده قانع ز کربلا به نسیم

زال هر روز بامداد پگاه

کودکان را فگندی اندر راه

آمدی از میان شهر برون

دیده از ظلم ظالمان پر خون

بر ره کربلا باستادی

برکشیدی ز دردِ دل بادی

گفتی اطفال را همی بویید

وین نکو باد را بینبویید

پیشتر زانکه در شود در شهر

بر گرید از نسیم مشهد بهر

شود از هر دماغی آلوده

باد چون گشت شهر پیموده

حظ از این باد جمله بردارید

سوی نااهل و خصم مگذارید

من غلام زنی که از صد مرد

بگذرد روز بار و بردابرد

قدرِ میر حسین بشناسد

از جفاهای خصم نهراسد

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

چون زدی کوس شرع روح امین

چشم بر گوش او نهادی دین

به نبی او ز جان شایسته

در دهان دل نمود چون پسته

قد او در رضای یزدانی

جست پیراهن مسلمانی

بوده چندان کرامت و فضلش

که لوالفضل خوانده ذوالفضلش

داده قرض از نهادهٔ دل و دین

هست من ذاالذی گواه براین

حکم من ذاالذی شنیده به گوش

زده در پیش حکم خانه فروش

در یکی دفعه گاه ایثارش

داده وی چل هزار دینارش

داده اسباب و ملک و سهل و سلیم

کرده بهر خود اختیار گلیم

از دریچهٔ مشبّک ایمان

در تماشای روضهٔ رضوان

صدق او نقشبند زیب و فرش

درد او هرهم دل و جگرش

گشته پشمینه پوش روح امین

از پی حلق او به حلقهٔ دین

تخته شسته ز بهر شرع رسول

از الفـ با و تای عقل فضول

قفصی بوده سینهٔ صدّیق

عندلیبی درو به نام عتیق

دل خود چون به شرع او بربست

به نخستین دم آن قفص بشکست

گشت حاصل هرآنچه او مسؤول

نام کُل بر دلش نهاد رسول

عندلیب دلش چو بالا جَست

در درازای شرع پهنا گشت

عرش و شرع محمدی برِ او

هم در آن سینهٔ منوّر او

طول و عرضش چو شرع معلومست

زانکه مقلوب موم هم مومست

چون کمال و جمال او بشناخت

همهٔ خویش در رهش درباخت

دایهٔ دین بلایجوز و یجوز

سیر شیرش نکرده بود هنوز

که همی کرد بهر دمسازی

جان او با صفاش دل بازی

دین چو شمعی و مصطفی جانش

جان بوبکر بود پروانه‌اش

برده در دین حق خبر بر از او

یافته روز کین ظفر فر از او

کرده منشور را به خط بدیع

حق لیستخلفنهم توقیع

به خلافت چو دست بیرون کرد

رودهٔ اهل ردّه را خون کرد

خرد خویش را ز روی نیاز

قبلهٔ راز کرد و جای نماز

آن یکی و همه چو جوهر عقل

آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل

سال و مه بوده در مرافقتش

جان فدا کرده در موافقتش

جد بوبکر بود دین را جاه

دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه

صدق او میزبان ایمان بود

مصطفی هرچه خواست او آن بود

سوخت شاخ اعادت عادت

کند بیخ ارادت ردّت

ملک افتاده را به پای آورد

ملت رفته باز جای آورد

چون جدا خواست شد زکوة و نماز

بهم آورد هر دوان را باز

تازه زو شد زکوة و فرض صلوة

رکن اسلام شد مصون ز افات

برگرفت او به قوّت ایمان

شرک و شک را ز کسوت ایمان

عالمی قصد کافری کرده

او به نوبت پیامبری کرده

صورت و سیرتش همه جان بود

زان ز چشم عوام پنهان بود

دل عاقل به نام شد نه به نان

چشم عامی به تن شده نه به جان

چشم عاقل درون جان بیند

گوهر لعل چشم کان بیند

دست هر ناکسی بدو نرسد

پای هر سفله‌ای درو نرسد

چشم ایمان جمال او بیند

کور کی چهرهٔ نکو بیند

ای ندانسته حدق بوبکری

تو چه دانش ز صدق بوبکری

جان پر کبر و عقل پر مکرت

کی نماید جمال بوبکرت

تو بدین چشم مختصر بینش

چون توانی بدیدن آن دینش

چشم بوبکر بین ز دین خیزد

نه ز مکر و هوا و کین خیزد

حور صدر قیامتش خواند

رافضی قیمتش کجا داند

کرد بوبکر کار بوبکری

تو نه مرد عیار بوبکری

دشمنش را اجل دوان آرد

که هوا مر ورا هوان دارد

تا هوا هاویه نگار تو شد

مار و موش امل شکار تو شد

سر بریده چو بیند از خود سیر

گوید او با هزار شر اناخیر

رافضی را محلّ آن نبود

وانچه او ظن برد چنان نبود

تو نه مرد علی و عبّاسی

مصلحت را ز جهل نشناسی

کانکه ابلیس‌وار تن بیند

همه را همچو خویشتن بیند

او چه داند که تابش جان چیست

چه شناسد که درد ایمان چیست

آنکه جان بهر خاندان خواهد

کی علی را به جان زیان خواهد

از برای فضول و جاهلیی

ناز خواهد ز بغض چون علیی

آنکه نستد ز حق حلال فلک

کی به خود ره دهد حرام فدک

گر نه جانش اضافتی بودی

ورنه صدقش خلافتی بودی

مصطفی کی بدو سپردی ملک

یا ز حیدر چگونه بردی ملک

آنکه جان را ز صخر بستاند

کی ز بیم عدو فرو ماند

علیی کو کشد ز دشمن پوست

با چنین دشمنی نباشد دوست

تو بدین ترّهات و هزل و فضول

مر علی را همی کنی معزول

گر مداهن بود روا نبود

به خلافت تنش سزا نبود

ور بود عاجز و خبیر بود

پس منافق بود نه میر بود

مصلحت بود آنچه کرد علی

تو چرا سال و ماه پر جدلی

مکر و کبر و هوا برون انداز

تا دهد جانش مر ترا آواز

شد چو شیر خدای حرز نویس

رخت بر گاو بر نهد ابلیس

تا علی را چو تو ولی چکند

در هوا و هوس علی چکند

زین بد و نیک به گزین کردن

زشت باشد حدیث دین کردن

برگذشت او ز مبتدای قدم

در رسید او به منتهای همم

پیش او روفتند تا درگاه

حور و غلمان به جعد و گیسو راه

رافضی را بماند در گردن

جکجک و مرگ و جسک و جان کندن

بر براقی که مصطفی پرورد

رافضی رایضی چه داند کرد

بود بوبکر با علی همراه

تو زبان فضول کن کوتاه

آفرین خدای بی‌همتا

بر ابوبکر باد و شیر خدا

صورت صدقش از دریچهٔ فضل

دیده فاروق را به علم و به عدل

هر دو مهتر برای دین بودند

در سیادت سزای دین بودند

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه

آدمی چون بداشت دست از صیت

هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت

هرکه راضی شود به کردهٔ زشت

نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت

مرد عاقل برآن کسی خندد

کز پی خویش نار بپسندد

دین به دنیا بخیره بفروشد

نکند نیک و در بدی کوشد

خیره راضی شود به خون حسین

که فزون بود وقعش از ثقلین

آنکه را این خبیث خال بُوَد

مؤمنان را کی ابن خال بُوَد

من از این ابن‌خال بیزارم

کز پدر نیز هم دل آزارم

پس تو گویی یزید میر منست

عمروعاص پلید پیرِ منست

آنکه را عمروعاص باشد پیر

با یزید پلید باشد میر

مستحق عذاب و نفرین است

بد ره و بد فعال و بد دین است

لعنت دادگر برآنکس باد

که مر او را کند به نیکی یاد

من نیم دوستدار شمر و یزید

زان قبیله منم به عهد بعید

هرکه راضی شود به بد کردن

لعنتش طوق گشت در گردن

از سنایی به جان میر حسین

صد هزاران ثناست دایم دَین

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه

ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بافضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل والقاتل الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شانه: یا ایها النبی حسبک‌اللّٰه و من اتبعک من‌المؤمنین یعنی عمر رضی‌اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة ولو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن‌الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.

بود عدل عمر ز بی‌مکری

آینهٔ صدق روی بوبکری

کان اسلام و زین ایمان بود

صدق او عقل و عدل را کان بود

دین به وقت عتیق بود هلال

پس به فاروق یافت عزّ و کمال

زانکه بگشاد پای بر عیّوق

دست اسلان عقدهٔ فاروق

طا طلب کرد مر عمر را یافت

از میان طفاوه بر وی تافت

دل او چون ز حق محقّق شد

صدف درّ رؤیت حق شد

آنکه کامل به وقت او شد کار

به سرِ نقطه باز شد پرگار

دین نهاده برای چونان شاه

پای دامی ز طا و ها در راه

آنکه طه طهارتش داده

آنکه طاسین امارتش داده

داده دستش به صدق طاء طلب

بسته پایش به عشق‌های هرب

کرده بر چرخ حق به نور یقین

طا و ها ماه چارده‌اش در دین

شوقش آورده سوی مهتر خویش

طرقوا طرقوا کنان در پیش

دیده ز طا همه طهارتها

کرده از ها همه امارتها

عمری عمر خود بیفشانده

عمری رفته فرّ حق مانده

شاهد حق روانش در خفتن

نایب حق زبانش در گفتن

کرده در عزّ و دولت سرمد

عمری را بدل به عمر ابد

بود میر عمر شهنشه دین

جان فدا کرد و مال در ره دین

از پی دیو در زمانهٔ او

سایهٔ او سلاح خانهٔ او

کرده عقلش در این سرای مجاز

آروز را به خاک سیر جواز

کرده پیوند دلق خویش از برگ

دیده زان برگ دیو آزش مرگ

گر بگفتی زبانش عاهد حق

ور بخفتی روانش شاهد حق

کرده بهر رسول یزدانش

حسبک اللّٰه ردیف ایمانش

در ره دین و دل فراغ از وی

باغ فردوس را چراغ از وی

در ده دین صلاح دِرّهٔ او

کرده خونها مباح در ره او

از پی حکم نافذش بشتاب

نامهٔ او بخوانده آب چو آب

خون دل با دم وفا بسرشت

نیل را نامه بر سفال نوشت

نیل تا نامهٔ عمر بر خواند

آب چون رنگ از دو دیده براند

راندنی کاندرو نبود وقوف

خواندتی کاندرو نبود حروف

زده عدلش درین سرای مجاز

آتش اندر سرای پردهٔ راز

دست شسته ز حضرتش تلبیس

کوچ کرده ز کوی او ابلیس

چرخ مالیدگان نکوخو ازو

عمر پالیدگان بنیرو ازو

کرده خورشید را جدا ز منیش

سایهٔ نور دلق هفده منیش

برِ فهمش ستاره کرده خروش

پیش سهمش سریش کرده سروش

گشت قیصر نگون ز تخت رفیع

دِرّه در دست او و او به بقیع

کرده تلقین بی‌ضرورت را

سورة سنّت اهل صورت را

از پی مؤمنان به تیغ و کمند

خار شبهت ز راه ایمان کند

روح کرده ز راح سرمستش

امر حق داده دِرّه در دستش

ز احتسابش در اعتدال بهار

گل پیاده بماند و باده سوار

تیغ شاهان فرس پر خطری

بود کمتر ز دِرّه عمری

خانهٔ یزدگرد زوست خراب

کرده تاراج جمله آن اسباب

شاخ و بیخ ضلالت او برکند

کفر را دست و پای کرد به بند

روی چون سوی احتساب آورد

مل چو گل در پای در رکاب آورد

نفس حسی ز هفت بند بجست

عقل انسان ز چار میخ برست

ور بخواهی کرامتی به شکوه

قصهٔ ساریه بخوان بر کوه

بر پسر حد براند از پی دین

شد روان پسر به علّیّین

آری این زخم هم ز دین من است

ورچه فرزند نازنین من است

از عمر عالمی منوّر شد

همه آفاق پر ز منبر شد

روی او مسند عتیق آراست

رای او سرو باغ دین پیراست

هست پیدا ز بهر تصحیحش

در تراویح پر مصابیحش

شده از غیرتش فریشم تن

زَهرهٔ زِهرهٔ بریشم‌زن

دِرّه‌وار از پی اقامتِ حد

در ره احمد از برای احد

ذره‌ای را برای مستوری

نزده درّه جز به دستوری

خانهٔ می خراب گشته ازو

زَهرهٔ زُهره آب گشته ازو

ناصراللّٰه در رعایت حق

حکم حق کرده در ولایت حق

...

0
الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...