الباب الثّالث (سنایی)

التمثّل فی‌الاشتیاق الی المشهد المعظّم المراة الصالحة خیرٌ من الفـ رجل سوء

بود در شهر کوفه پیرزنی

سالخورده ضعیف و ممتحنی

بود از اولاد مصطفی و علی

ممتحن مانده بی‌حبیب و ولی

کودکی چند زیر دست و یتیم

شده قانع ز کربلا به نسیم

زال هر روز بامداد پگاه

کودکان را فگندی اندر راه

آمدی از میان شهر برون

دیده از ظلم ظالمان پر خون

بر ره کربلا باستادی

برکشیدی ز دردِ دل بادی

گفتی اطفال را همی بویید

وین نکو باد را بینبویید

پیشتر زانکه در شود در شهر

بر گرید از نسیم مشهد بهر

شود از هر دماغی آلوده

باد چون گشت شهر پیموده

حظ از این باد جمله بردارید

سوی نااهل و خصم مگذارید

من غلام زنی که از صد مرد

بگذرد روز بار و بردابرد

قدرِ میر حسین بشناسد

از جفاهای خصم نهراسد

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

چون زدی کوس شرع روح امین

چشم بر گوش او نهادی دین

به نبی او ز جان شایسته

در دهان دل نمود چون پسته

قد او در رضای یزدانی

جست پیراهن مسلمانی

بوده چندان کرامت و فضلش

که لوالفضل خوانده ذوالفضلش

داده قرض از نهادهٔ دل و دین

هست من ذاالذی گواه براین

حکم من ذاالذی شنیده به گوش

زده در پیش حکم خانه فروش

در یکی دفعه گاه ایثارش

داده وی چل هزار دینارش

داده اسباب و ملک و سهل و سلیم

کرده بهر خود اختیار گلیم

از دریچهٔ مشبّک ایمان

در تماشای روضهٔ رضوان

صدق او نقشبند زیب و فرش

درد او هرهم دل و جگرش

گشته پشمینه پوش روح امین

از پی حلق او به حلقهٔ دین

تخته شسته ز بهر شرع رسول

از الفـ با و تای عقل فضول

قفصی بوده سینهٔ صدّیق

عندلیبی درو به نام عتیق

دل خود چون به شرع او بربست

به نخستین دم آن قفص بشکست

گشت حاصل هرآنچه او مسؤول

نام کُل بر دلش نهاد رسول

عندلیب دلش چو بالا جَست

در درازای شرع پهنا گشت

عرش و شرع محمدی برِ او

هم در آن سینهٔ منوّر او

طول و عرضش چو شرع معلومست

زانکه مقلوب موم هم مومست

چون کمال و جمال او بشناخت

همهٔ خویش در رهش درباخت

دایهٔ دین بلایجوز و یجوز

سیر شیرش نکرده بود هنوز

که همی کرد بهر دمسازی

جان او با صفاش دل بازی

دین چو شمعی و مصطفی جانش

جان بوبکر بود پروانه‌اش

برده در دین حق خبر بر از او

یافته روز کین ظفر فر از او

کرده منشور را به خط بدیع

حق لیستخلفنهم توقیع

به خلافت چو دست بیرون کرد

رودهٔ اهل ردّه را خون کرد

خرد خویش را ز روی نیاز

قبلهٔ راز کرد و جای نماز

آن یکی و همه چو جوهر عقل

آن خداوند و بنده چون سرِِ عقل

سال و مه بوده در مرافقتش

جان فدا کرده در موافقتش

جد بوبکر بود دین را جاه

دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه

صدق او میزبان ایمان بود

مصطفی هرچه خواست او آن بود

سوخت شاخ اعادت عادت

کند بیخ ارادت ردّت

ملک افتاده را به پای آورد

ملت رفته باز جای آورد

چون جدا خواست شد زکوة و نماز

بهم آورد هر دوان را باز

تازه زو شد زکوة و فرض صلوة

رکن اسلام شد مصون ز افات

برگرفت او به قوّت ایمان

شرک و شک را ز کسوت ایمان

عالمی قصد کافری کرده

او به نوبت پیامبری کرده

صورت و سیرتش همه جان بود

زان ز چشم عوام پنهان بود

دل عاقل به نام شد نه به نان

چشم عامی به تن شده نه به جان

چشم عاقل درون جان بیند

گوهر لعل چشم کان بیند

دست هر ناکسی بدو نرسد

پای هر سفله‌ای درو نرسد

چشم ایمان جمال او بیند

کور کی چهرهٔ نکو بیند

ای ندانسته حدق بوبکری

تو چه دانش ز صدق بوبکری

جان پر کبر و عقل پر مکرت

کی نماید جمال بوبکرت

تو بدین چشم مختصر بینش

چون توانی بدیدن آن دینش

چشم بوبکر بین ز دین خیزد

نه ز مکر و هوا و کین خیزد

حور صدر قیامتش خواند

رافضی قیمتش کجا داند

کرد بوبکر کار بوبکری

تو نه مرد عیار بوبکری

دشمنش را اجل دوان آرد

که هوا مر ورا هوان دارد

تا هوا هاویه نگار تو شد

مار و موش امل شکار تو شد

سر بریده چو بیند از خود سیر

گوید او با هزار شر اناخیر

رافضی را محلّ آن نبود

وانچه او ظن برد چنان نبود

تو نه مرد علی و عبّاسی

مصلحت را ز جهل نشناسی

کانکه ابلیس‌وار تن بیند

همه را همچو خویشتن بیند

او چه داند که تابش جان چیست

چه شناسد که درد ایمان چیست

آنکه جان بهر خاندان خواهد

کی علی را به جان زیان خواهد

از برای فضول و جاهلیی

ناز خواهد ز بغض چون علیی

آنکه نستد ز حق حلال فلک

کی به خود ره دهد حرام فدک

گر نه جانش اضافتی بودی

ورنه صدقش خلافتی بودی

مصطفی کی بدو سپردی ملک

یا ز حیدر چگونه بردی ملک

آنکه جان را ز صخر بستاند

کی ز بیم عدو فرو ماند

علیی کو کشد ز دشمن پوست

با چنین دشمنی نباشد دوست

تو بدین ترّهات و هزل و فضول

مر علی را همی کنی معزول

گر مداهن بود روا نبود

به خلافت تنش سزا نبود

ور بود عاجز و خبیر بود

پس منافق بود نه میر بود

مصلحت بود آنچه کرد علی

تو چرا سال و ماه پر جدلی

مکر و کبر و هوا برون انداز

تا دهد جانش مر ترا آواز

شد چو شیر خدای حرز نویس

رخت بر گاو بر نهد ابلیس

تا علی را چو تو ولی چکند

در هوا و هوس علی چکند

زین بد و نیک به گزین کردن

زشت باشد حدیث دین کردن

برگذشت او ز مبتدای قدم

در رسید او به منتهای همم

پیش او روفتند تا درگاه

حور و غلمان به جعد و گیسو راه

رافضی را بماند در گردن

جکجک و مرگ و جسک و جان کندن

بر براقی که مصطفی پرورد

رافضی رایضی چه داند کرد

بود بوبکر با علی همراه

تو زبان فضول کن کوتاه

آفرین خدای بی‌همتا

بر ابوبکر باد و شیر خدا

صورت صدقش از دریچهٔ فضل

دیده فاروق را به علم و به عدل

هر دو مهتر برای دین بودند

در سیادت سزای دین بودند

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه

آدمی چون بداشت دست از صیت

هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت

هرکه راضی شود به کردهٔ زشت

نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت

مرد عاقل برآن کسی خندد

کز پی خویش نار بپسندد

دین به دنیا بخیره بفروشد

نکند نیک و در بدی کوشد

خیره راضی شود به خون حسین

که فزون بود وقعش از ثقلین

آنکه را این خبیث خال بُوَد

مؤمنان را کی ابن خال بُوَد

من از این ابن‌خال بیزارم

کز پدر نیز هم دل آزارم

پس تو گویی یزید میر منست

عمروعاص پلید پیرِ منست

آنکه را عمروعاص باشد پیر

با یزید پلید باشد میر

مستحق عذاب و نفرین است

بد ره و بد فعال و بد دین است

لعنت دادگر برآنکس باد

که مر او را کند به نیکی یاد

من نیم دوستدار شمر و یزید

زان قبیله منم به عهد بعید

هرکه راضی شود به بد کردن

لعنتش طوق گشت در گردن

از سنایی به جان میر حسین

صد هزاران ثناست دایم دَین

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی‌اللّٰه عنه

ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بافضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل والقاتل الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شانه: یا ایها النبی حسبک‌اللّٰه و من اتبعک من‌المؤمنین یعنی عمر رضی‌اللّٰه عنه و قال النبی صلّی اللّٰه علیه و سلم: عمر سراج اهل الجنة ولو کان بعدی نبیّاً لکان عمر، و قال علیه‌السلام: ان الشیطان لیفرّ من ظل عمر، من احب عمر امن‌الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق، و قال: انا مدینة العدل و عمر بابها.

بود عدل عمر ز بی‌مکری

آینهٔ صدق روی بوبکری

کان اسلام و زین ایمان بود

صدق او عقل و عدل را کان بود

دین به وقت عتیق بود هلال

پس به فاروق یافت عزّ و کمال

زانکه بگشاد پای بر عیّوق

دست اسلان عقدهٔ فاروق

طا طلب کرد مر عمر را یافت

از میان طفاوه بر وی تافت

دل او چون ز حق محقّق شد

صدف درّ رؤیت حق شد

آنکه کامل به وقت او شد کار

به سرِ نقطه باز شد پرگار

دین نهاده برای چونان شاه

پای دامی ز طا و ها در راه

آنکه طه طهارتش داده

آنکه طاسین امارتش داده

داده دستش به صدق طاء طلب

بسته پایش به عشق‌های هرب

کرده بر چرخ حق به نور یقین

طا و ها ماه چارده‌اش در دین

شوقش آورده سوی مهتر خویش

طرقوا طرقوا کنان در پیش

دیده ز طا همه طهارتها

کرده از ها همه امارتها

عمری عمر خود بیفشانده

عمری رفته فرّ حق مانده

شاهد حق روانش در خفتن

نایب حق زبانش در گفتن

کرده در عزّ و دولت سرمد

عمری را بدل به عمر ابد

بود میر عمر شهنشه دین

جان فدا کرد و مال در ره دین

از پی دیو در زمانهٔ او

سایهٔ او سلاح خانهٔ او

کرده عقلش در این سرای مجاز

آروز را به خاک سیر جواز

کرده پیوند دلق خویش از برگ

دیده زان برگ دیو آزش مرگ

گر بگفتی زبانش عاهد حق

ور بخفتی روانش شاهد حق

کرده بهر رسول یزدانش

حسبک اللّٰه ردیف ایمانش

در ره دین و دل فراغ از وی

باغ فردوس را چراغ از وی

در ده دین صلاح دِرّهٔ او

کرده خونها مباح در ره او

از پی حکم نافذش بشتاب

نامهٔ او بخوانده آب چو آب

خون دل با دم وفا بسرشت

نیل را نامه بر سفال نوشت

نیل تا نامهٔ عمر بر خواند

آب چون رنگ از دو دیده براند

راندنی کاندرو نبود وقوف

خواندتی کاندرو نبود حروف

زده عدلش درین سرای مجاز

آتش اندر سرای پردهٔ راز

دست شسته ز حضرتش تلبیس

کوچ کرده ز کوی او ابلیس

چرخ مالیدگان نکوخو ازو

عمر پالیدگان بنیرو ازو

کرده خورشید را جدا ز منیش

سایهٔ نور دلق هفده منیش

برِ فهمش ستاره کرده خروش

پیش سهمش سریش کرده سروش

گشت قیصر نگون ز تخت رفیع

دِرّه در دست او و او به بقیع

کرده تلقین بی‌ضرورت را

سورة سنّت اهل صورت را

از پی مؤمنان به تیغ و کمند

خار شبهت ز راه ایمان کند

روح کرده ز راح سرمستش

امر حق داده دِرّه در دستش

ز احتسابش در اعتدال بهار

گل پیاده بماند و باده سوار

تیغ شاهان فرس پر خطری

بود کمتر ز دِرّه عمری

خانهٔ یزدگرد زوست خراب

کرده تاراج جمله آن اسباب

شاخ و بیخ ضلالت او برکند

کفر را دست و پای کرد به بند

روی چون سوی احتساب آورد

مل چو گل در پای در رکاب آورد

نفس حسی ز هفت بند بجست

عقل انسان ز چار میخ برست

ور بخواهی کرامتی به شکوه

قصهٔ ساریه بخوان بر کوه

بر پسر حد براند از پی دین

شد روان پسر به علّیّین

آری این زخم هم ز دین من است

ورچه فرزند نازنین من است

از عمر عالمی منوّر شد

همه آفاق پر ز منبر شد

روی او مسند عتیق آراست

رای او سرو باغ دین پیراست

هست پیدا ز بهر تصحیحش

در تراویح پر مصابیحش

شده از غیرتش فریشم تن

زَهرهٔ زِهرهٔ بریشم‌زن

دِرّه‌وار از پی اقامتِ حد

در ره احمد از برای احد

ذره‌ای را برای مستوری

نزده درّه جز به دستوری

خانهٔ می خراب گشته ازو

زَهرهٔ زُهره آب گشته ازو

ناصراللّٰه در رعایت حق

حکم حق کرده در ولایت حق

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامامین الهادیین ابی‌حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة‌اللّٰه علیهما. فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام‌الدّین قوام‌الاسلام ابی حنیفة نعمان‌بن ثابت الکوفی رحمة‌اللّٰه علیه، ذکرالنعمان صون عن‌الحرمان، قال الشافعی رضی‌اللّٰه عنه: الفقهاء کلّهم عیال ابی‌حنیفة رحمة‌اللّٰه.

دین چو بگذشت از این جوانمردان

خلق در دین شدند سرگردان

همه را باز رای نعمانی

آشتی داد با مسلمانی

آفتابِ سپهر معروفی

بدرِ دین بوحنیفهٔ کوفی

همه را از پی صلاح جهان

مغز سنّت نهاده اندر جان

بوده در زیرِ گنبد ارزق

حجّت صدق در محجّت حق

دل او چون سرِ خرد هشیار

تن او چون دل قضا بیدار

کرسی دین ز راه او حد بود

لوح محفوظ شرع احمد بود

پیشوای ائمهٔ دین بود

علم و حلم سخاش آئین بود

کرده توفیق پادشاه خودش

شاه شاهان رعیّت خردش

از پی فطنت و هدایت او

پادشاهان به زیر رایت او

دیده بی‌واسطهٔ حکایت و نقل

چهرهٔ سنّت از دریچهٔ عقل

حجّت اصل و فرعِ ایمان بود

نعمتِ خوان شرع نعمان بود

چون پدر در اصول ثابت بود

چون نبی کار کرد و راه نمود

روزگارش به علم مستغرق

جمله آسوده از جدال فِرق

شحنهٔ راهِ دین صلابت او

روح عشق نبی مثابت او

آسمان رای و مشتری دیدار

متّقی خلق و منتجب کردار

کرده در شاهراه فتح و ظفر

شاخ و بیخ هدی چو نام پدر

می‌کند روز و شب دعا افلاک

از دل آفتاب روشن و پاک

باد در راه جان بد عملان

دست او چاره‌گاه تنگدلان

دل همی گوید از طریق دعا

به تضرّع چو مادرِ شهدا

که روان ابوحنیفه ز ما

شادمان باد تا به روز جزا

* * *

چون درآمد به باغ دین نبی

کرد روشن چراغ دین نبی

راه دین بر خلایق آسان کرد

همه را در اصول یکسان کرد

هرکس از خود گرفته راهی پیش

این ره دین گرفته وان ره کیش

برگرفت از فلک پلنگی را

دور کرد از جهان دورنگی را

علم او کرد جمله را یکرنگ

گشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ

تاج بر فرقِ هر خطیب او بود

تخت در زیر هر ادیب او بود

زان عنان سوی آسمان برتافت

تا چو خورشید بر جهان برتافت

تیغ از روی خشم برنکشید

سپر از هیچ خصم در نکشید

قابل تابش نبوّت بود

لوح محفوظ شرع و سنّت بود

بود مفتاح گنجْ خانهٔ خود

بود مصباح آسمانِ وجود

صورتش دیو را پریوش کرد

سیرتش مغز نافه را خوش کرد

در طریقت دواج امّت بود

در شریعت سراجِ امّت بود

کرم و جودش از شتابِ نوال

از جهان برگرفت رسمِ سؤال

در رهِ بوحنیفهٔ کوفی

پایتان همچو خرقهٔ صوفی

باز بهر کمال و کسبِ یسار

دستتان چون قبای روز بهار

باز پای جهان به وقت صبوح

در ره او چو دست و دل مفتوح

صدقِ او در فضای قدّوسی

بازگشته چو بالِ طاوسی

خلق پیش وی از طریق صواب

مانده حیران چو گوی در طبطاب

همه خود را گرفته اندر چنگ

همه با دین و سنّت اندر جنگ

داده او را برای دولت و دین

دل و جانش به فضل و علم یقین

چون نشد آز و کبر از املت

پس مه علم تو باد و مه عملت

نقش معنی ز خط او در صدر

بود روزِ نهفته در شب قدر

بختِ او چون بهار امیر جهان

خردش چون شکوفه پیر و جوان

خرّم از علم او روان رسول

کو بر امّت نگاه داشت اصول

بر روانش ز ما درود و سلام

با ویم حشر کن بدار سلام

هر امامی که گفت خواهد قال

تا قیامت ورا بُوَند عیال

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

در عدل وی رضی‌اللّٰه عنه

عدل او بود با قضا همبر

حکم او بود تیز رو چو قدر

بیشه بر گور کرد همچو حرم

تله بر مرغ کرده همچو ارم

کرده از امر او به دستوری

از همه ناپسندها دوری

کرده از عدل او به دل سوزی

گرگ با جان میش خوش پوزی

بر بزرگان چو حکم دین راندی

چرخ بر حکمش آفرین خواندی

زَهرهٔ او به روز رستاخیز

بوده چون زُهره خرّمی انگیز

بوده در زیر نور پیش از نشر

عدل او بابت ترازوی حشر

کرده کم بیش شمسی و قمری

متساوی خلافت عمری

عجم و شام را به پاس و ز داد

چون دل و دست خویشتن بگشاد

بوده جانش معانی انصاف

مایه و پایه‌اش نبوده گزاف

حبذّا عدل او و شوکت او

خرّما روزگار دولت او

به صلابت گشاده شام و عجم

بستد از روم حمل زرّ و درم

سعد وقاص و عمرو معدی را

آن دو آزاده و آن دو هادی را

به عجم هر دو را فرستاده

بدل ظلم دادها داده

در نهاوند چون قوی شد حرب

کفر و اسلام در شده در ضرب

او به فرط کیاست از سرِ درد

آنچنان خدعه را به جای آورد

حیلت کافران بدید از دور

از فراست بدان دل پر نور

روز آدینه بر سرِ منبر

گفت یا ساریه ز خصم حذر

الجبل الجبل که لشکر کفر

حیله کرده‌ست حیله بر درِ کفر

سعدِ وقّاص لفظ او بشنید

وان کمینگاه کفر جمله بدید

کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز

بشنیدند و فاش گشت آن راز

زان کمینگاهشان شدند آگاه

بازگشتند از آن مضیق سپاه

کافران زان سبب شکسته شدند

هم به بد کشته زار و بسته شدند

مختصر کردم این مناقب را

بهر آن روی و رای ثاقب را

به دو حرف از برای یک ایجاز

سه سخن گویم از زبان نیاز

به عمر گشت عمر ملک دراز

به عمر شد درِ شریعت باز

از عمر یافت دین بها و شرف

اینت دین را شده گزیده خلف

پیش دین بود چون سپر عمّر

بود در شرع راهبر عمّر

روز محشر دو چشم او روشن

به خدا و رسول و عدل و سنن

صد ترحّم زما در این ساعت

بر روانش رسان پر از طاعت

ملک را در امان و در ایمان

بوده فرزند عدل او عثمان

دین بدو بود شاد و با تمکین

وز وفاتش فزود رونق دین

هرچه از لفظ و فضل با عمرست

سنّت محض و منّت امر است

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الامام العالم العارف جمال‌الدّین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیّدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج‌السنّه کنوز الاحادیث ابی‌عبداللّٰه محمّدبن ادریس شافعی رحمة‌اللّٰه علیه.

چون فروشد چراغ دین نبی

روی بنمود ماه مطّلبی

از پس بدرِ دین نه دیر چه زود

آفتابِ زمانه چهره نمود

رَو بجو ار ز دیده در طلبی

راهِ شرع از امام مطلبی

اصل او در قواعد و بنیان

فرع نسل مُعد بن عدنان

نسبش با رسول پیوسته

ادبش از فضول بگسسته

درسِ دین ساخت از پی تقدیس

صدر سنّت محمّد ادریس

از پی طالبان نورِ یقین

خویشتن وقف کرده بر درِ دین

بر خود از عقل خویش هیچ نساخت

در ره شرع خویشتن درباخت

مصطفی گفته او شنیده به جان

زان نموده به شرع او برهان

تا حدیثِ پیمبر او خوانده

بر خودش اعتماد نامانده

آنکه نارد چنو صنایع دهر

کرده خصمان دینِ حق را قهر

بوده در راهِ دین امام به حق

که امامت ورا سزد مطلق

همّتش دین فروز و عرش گذار

فطنتش فتنه سوز و شغل گزار

کرده شاگردی حدیث نبی

غاشیه بر کتف ز پیش وصی

راکبانِ درش اثیر فرس

همرهانِ دمش عبیر نفس

جود او همچو کعبه انبه جوی

خُلق او چون بهار خندان روی

شرع تا کدخدای این خانه است

عقلها را قبا غلامانه است

در تراجع ز خلق و خلقش جین

در ترّفع ز علم و حلمش دین

دین مرفّه به خوب گفتارش

همه عالم رسیده آثارش

بخشش از حق بهانه بر سعدست

جود از ابرولاف بر رعدست

گر پراگنده زو شدند اوباش

سنّت مصطفی از او شد فاش

هر حدیثی که مصطفی برگفت

شرحش او داد و علم آن ننهفت

کلک او شد خزانهٔ اسرار

درس او را فرشته شد نظّار

گاه تدریس و گاه شرحِ علوم

حاکم او بود و عالمی محکوم

گام و کامش چو مرکبانِ شکار

نَور و نُورش چو روزگار بهار

ظاهر طاهرش مدبّر بِر

خاطر عاطرش مفسّر سرّ

واعظِ عقل و حافظِ تنزیل

مُحرمِ عشق و مَحرم تأویل

خیلِ طالوت را سکینهٔ حلم

اُمّتِِ نوح را سفینهٔ علم

صورتش عین علم و دانش بود

زانکه بس پاک خاندانش بود

خاندانی که از قریش بُوَد

بیشکی سرفرازِ جیش بُوَد

هست کوته ز بهر شرع و شعار

دست او همچو زیر پوش بهار

سخنش بکر و لفظ دوشیزه

مذهب او درست و پاکیزه

یافته حلّهٔ صفا و صفات

دست و کلکش به کار شرع ثبات

از غرورِ سپهر مؤمن ظن

وز مرور زمانه ایمن تن

گرچه کژ سیرتم بگویم راست

که سخا و مروت ایشان راست

دین از او یافت زینت و رونق

در تبع متفق شدند فِرق

بندهٔ او شده وضیع و شریف

عالم و عارف و وجیه و عفیف

علم دین تا بدو سپرد قضا

جهل ز اسلام برگرفت فنا

زندقه از علم او هزیمت گشت

طالبِ علم با غنیمت گشت

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضی‌اللّٰه عنه

ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان‌بن عفان ذی‌النورین المکرم فی‌المنزلین ختن رسول‌اللّٰه صلی‌اللّٰه علیه‌ و سلّم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم‌التقی الجمعان الذی انزل‌اللّٰه سبحانه و تعالی فی شانه: امّن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربّه، و قال النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلّم فی حقه: عین‌الایمان عثمان‌بن عفان مجهز جیش‌العسرة، و قال ایضاً صلوات‌اللّٰه و سلامه علیه حکایة عن‌اللّٰه تعالی: استحییت من عثمان‌بن عفان، و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء، و قال علیه‌السّلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها.

گاه با عمر کرده نقص پدید

چون به حیدر رسید خود نرسید

آنکه بر جای مصطفی بنشست

بر لبش شرم راه خطبه ببست

آن ز لکنت نبود بود از شرم

زانکه دانست جانش را آزرم

چه عجب داری ار فگند سپر

شرم عثمان ز رعب پیغمبر

زانکه بُد جای احمد مرسل

از پی وعظ و از طریق مثل

گر رسد عقل سر در اندازد

ور رسد روح مایه دربازد

زانکه پیش وی از مهان جهان

نطق چون قطن گشت پنبه دهان

گفت عثمان چو بسته شد راهش

بگشاد از میان جان آهش

که مرا بر مقام پیغمبر

بی وی از عیش مرگ نیکوتر

گشت ایمن ره ممالک از او

سر به بر درکشد ملایک ازو

شرم و حلم و سخا شمایل او

هر سه ظاهر شد از مخایل او

این سه خصلت اصول را بنیاد

به دو دختر رسول را داماد

شد اقارب نواز درگه او

وآن اقارب عقاربِ ره او

شربت غم چو جان او بچشید

آن ستم از بنی‌امیّه کشید

تخم سدره اگر نورزیدی

جبرئیل از حیا بلرزیدی

سیرت داد را چو دد کردند

با چنین نیکمرد بد کردند

راستی از میانه بربودند

بی‌کرانه کژی بیفزودند

شامیانی که شوم پی بودند

اهل آزرم و شرم کی بودند

شوری اندر جهان پدید آمد

قفلشان بسته بی‌کلید آمد

عقل اگر چند صاحب روزیست

گفت یارب چه بی‌نمک شوریست

عقل کانجا رسید سر بنهد

روح کانجا رسید پر بنهد

عقل کانجا رسد چنان باشد

کیست عثمان که با زبان باشد

عین ایمان که بود جز عثمان

حجت این کالحیا من‌الایمان

دست مشاطهٔ پسندیده

کُحل شرمش کشیده در دیده

دایم از شرم صدر پیغمبر

ژاله و لاله با رخش همبر

شرم او را خدای کرده قبول

شده خشنود ازو خدا و رسول

مدد از خلق جشن عشرت را

عدّت از مال جیش عُسرت را

از پی ساز مصطفی شب و روز

بوده منفق کف و منافق سوز

به دل و عدل سرو آزادش

به دو چشم و چراغ دامادش

کرده در کار ملک و ملّت و ملک

درّ قران کشیده اندر سلک

دل و جان را عقیدهٔ عثمان

ساخته دُرج مصحف قرآن

سیرت و خلق او مؤکّد حلم

خرد و جان او مؤیّدِ علم

علم تنزیل مر ورا حاصل

دل او سرِّ وحی را حامل

صورتش خوب و نیّتش کامل

قابل صدق و عالم عامل

عاشق ذکر او لئیم و ظریف

جود او نکتهٔ وضیع و شریف

هم ز اسلاف مهتر آمده او

در کنارِ شرف برآمده او

دل و چشمش ز شوق در محراب

چشمهٔ آفتاب و چشمهٔ آب

در قرائت همه ثنا و ثبات

با قرابت همه حیا و حیات

بذل او پشتِ ملّت نبوی

شرم او روی دولت اموی

دل او با نبی موافق بود

نور جانش چو صبح صادق بود

شرم او کارساز خویشاوند

گرچه بد برد ازو رحم پیوند

شوخ چشمی زیان ایمانست

شرمِ دیده زبان ایمانست

در دویی عقل راست پیچاپیچ

چشم ایمان دویی نبیند هیچ

قابل آمد چو آینهٔ ایمان

پیش او بد همان و نیک همان

عقل جز نقد خیر و شر نکند

ورنه توحید بد بتر نکند

بد و نیک از درون چو برگیرد

دیو را چون فرشته بپذیرد

نه ز توحید بل ز شرک و شکیست

که به نزد تو دین و کفر یکیست

چشم افعی چو کرد علّت کور

پیش چشمش چه زمرد و چه بلور

ذل همان چاشنی‌شناس که عزّ

کایچ باطل نکرد حق هرگز

روی آیینه را که نبوَد زنگ

زنگ نپذیرد و نگیرد رنگ

هیچ کج هیچ راست نپذیرد

راست کج را به راست برگیرد

فتنه‌ای را که خاست در قصبه‌ش

از ذوالارحام بود و از عصبه‌ش

آن نه زو بود فتنه و کینه

زشت زنگی بود نه آئینه

خلق را آنچه عالی اندخسند

شرم و ایمانش عذرخواه بسند

خلق عالم هرآنکه نیک و بدند

همه در جستن هوای خودند

او همه نیک بود و نیک یافت

سوی یاران خویشتن بشتافت

آن جهان را بر این جهان بگزید

زانکه خود نیک بود نیکی دید

وای آنکس که سعی در خونش

کرد و این خواست رای ملعونش

زان چنان خون که خصم از وی تاخت

فسیکفیکهم خلوقی ساخت

سرِ او عمرو عاص داد به باد

سرّ او پیش دشمنان بنهاد

او ذوالارحام را گرامی کرد

طلب مهر و نیکنامی کرد

از دل خود نگه بدیشان کرد

تکیه بر اصل آب و گِلشان کرد

دل صادق بسان آینه‌ایست

رازها بیش او معاینه‌ایست

دشمنان را چو خویشتن پنداشت

بی‌غش و بی‌غل از محن پنداشت

بود وی با محمّدِ بوبکر

همچو بوبکر بی‌بد و بی‌مکر

بُد گرامی بسان فرزندش

عالیه خویش کرد و پیوندش

آنکه بوبکر را چو جان بودی

کی به فرزند او زیان بودی

دشمنان ساختند غایله‌ها

تا پدید آورند حایله‌ها

هرکه او بدگرست و بدکار است

گرچه زنده‌ست کم ز مردار است

بدگری کار هیچ عاقل نیست

دل که پر غایله‌ست آن دل نیست

خالق ما که فرد و قهارست

از حقود و حسود بیزار است

آفرین خدای عزّ و جل

باد بر وی به اوّل و آخر

بعد با عمرو حیدر کرّار

گشت بر شرع مصطفی سالار

ای سنایی به قوّت ایمان

مدح حیدر بگو پس از عثمان

با مدیحش مدایح مطلق

زهق الباطل است و جاء الحق

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما

هر دو همراه راه دین بودند

هر دو همکاسهٔ یقین بودند

آن به فرقد نهاده مرقد خویش

وین ز اسناد کرده مسند خویش

وان به حجّت گرفته سرمایه

وین ز سنّت ببسته پیرایه

مبتدی اوست دیدهٔ جان را

مقتدی اوست عقل و ایمان را

آن یکی پیشوای راه صواب

وآن دگر مقتدی به گاه جواب

آن یکی زیب و زینتِ محفل

وآن دگر یافته ز علم محل

آن یکی آفتاب نورافزای

وآن دگر رهنمای دین خدای

آن یکی آفتاب محفل و صدر

وین دگر بدرِ لیل در شب قدر

آن ز اسرار قاتل اشرار

وین ز اخبار قابل اخبار

آن گج آگور کرده خانهٔ دین

وین بیاراسته به نقش یقین

این قریشی به اصل و آن کوفی

وین به همّت فقیه و آن صوفی

آن امام و مدرّس و زاهد

وین دگر با دیانت و عابد

بدعت از قهرِ تیغ آن به هَرَب

صفوت از جام لطف این به طرب

هر دو بودند وارثانِ رسول

علمشان کرده بُد رسول قبول

هردو اندر سرای ملّت حق

کرده پیدا ز علم و علّت حق

هر دو بودند از اجتهاد قوی

آسمان ستارهٔ نَبَوی

مرد را آن به قهر شُه کرده

طفل را این به لطف پرورده

آن به حجّت چراغ دین رسول

وین به نسبت جمال آل بتول

آن شده حکم شرع را حاکم

وین شده علم محض را عالم

کوفی اندر طریق دین کافی

شافعی دردِ جهل را شافی

نسبت اوست دیدهٔ جان را

سنّت اوست عقل و ایمان را

لطف او داده بیخِ دین را آب

قهر او کرده قصرِ کفر خراب

تو که اندر خلاف هر دو بُوی

از بد و نیک هر دو تن چه دوی

تو که دین را به کین بدل کردی

پس چه دانی حدیث یک دردی

همه نیکند بد تویی تو مکن

نیست در دین دویی دویی تو مکن

هردو در راه دین دلیل و گواه

هردو بر چرخِ شرع زُهره و ماه

هردو در راه دین چو شمع و چراغ

هردو در راغ دین چو گلشن و باغ

ماه جاه ابوحنیفة بتافت

میوهٔ شرع رنگ سنّت یافت

زُهرهٔ شافعی چو طالع شد

خرد او را ز دل متابع شد

هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج

کاژی‌ای خواجه با هوا و لجاج

گوشِ کر را سخن‌شناس که دید

دیدهٔ کاژ راست بین که شنید

هر دوان همچو جان و دل به مثل

جان به دل دل به جان که کرد بدل

هردو را دل به شرع حاذق بود

هردو را شرعِ صبح صادق بود

آن به دل تیغ حجّة‌الوسطی است

وین چراغ محجّة‌الوثقی است

مسلک این غذا دهد جان را

مذهب او ثبات ایمان را

حجّت اوست واضح و واثق

نکتهٔ اوست لایح و لایق

تو چه دانی که بوحنیفه که بود

چه شناسی که شافعی چه شنود

هردو نیکند بی‌حکومت تو

بد تویی وان سگ خصومت تو

کاشف شبهت تو قرآنست

واضح حجّت تو فرقانست

تو که باشی بگو مر ایشان را

چه شناسی تو بر در ایشان را

کم کن این گفتگو ز بهر خدای

گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای

تو به بیهوده گشته‌ای مشغول

پیش ما ور به جای فضل فضول

گر کسی جسمی آمد و بدخواه

شافعی را در این میان چه گناه

ور خری اعتزال می‌ورزد

او برِ بوحنیفه جو نرزد

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...

ستایش امیرالمؤمنین علی‌بن ابی‌طالب علیه‌السّلام

ذکر زوج‌البتول و ابن عم الرسول ابی‌الحسن والحسین المبارز الکرّار غیرالفرّار غالب الجیش العرمرم الجرّار سیدالمهاجرین والانصار، قال النّبی من احبّ علیّاً فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل‌اللّٰه تعالی فی شأنه: انما ولیکم اللّٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون‌الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون، و قال‌اللّٰه تعالی: و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیراً و قال علیه‌السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی، و قال صلی‌اللّٰه علیه و سلم: اللهم و الِ من والاه و عادِ من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله: و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، و قال جابربن عبداللّٰه الانصاری رضی‌اللّٰه عنهما: دخلت عایشة رضی‌اللّٰه عنها و هن ابیها علی‌النبی صلی‌اللّٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی‌امیرالمؤمنین علی‌بن ابیطالب صلواة‌اللّٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین:

اذا ما التبر حک علی المحک

تبین غشه من غیر شک

و فیناالغش والذهب المصفا

علی بیننا شبه المحک

و قال النبی علیه‌السلام انا مدینة العلم و علی بابها.

آن ز فضل آفت سرای فضول

آن علمدار و علم‌دار رسول

آن سرافیل سرفراز از علم

ملک‌الموت دیو آز از حلم

آن فدا کرده از ره تسلیم

هم پدر هم پسر چو ابراهیم

آنکه در شرع تاج دین او بود

وآنکه تاراج کفر و کین او بود

حکم تسلیم را خلیل به شرط

درگه شرع را وکیل به شرط

نشنیده ز مصطفی تأویل

گشته مکشوف بر دلش تنزیل

مصطفی چشم روشن از رویش

شاد زهرا چو گشت وی شویش

شرف چرخ تیز گرد او بود

در حدیث و حدید مرد او بود

باغ سنّت به امر نو کرده

هرچه خود رسته بود خو کرده

هرگز از خشم هیچ سر نبرید

جز به فرمان حسام بر نکشید

خیبر از تیغ او خراب شده

سرِ آبش همه سراب شده

هرگز از بهر بدره و بَرده

خلق را خصم خویش ناکرده

هر عدو را که درفگند از پای

در زمان مالکش ببرد از جای

وانکه را زد به ضرب دین آرای

نام بر دستش و زننده خدای

نامش از نام یا مشتق بود

هرکجا رفت همرهش حق بود

فخر از آل صخره بربوده

رستخیزی بنقد بنموده

خواب و آرام مرّه و عنتر

کرده در مغز عقل زیر و زبر

از در کفر گل برآرنده

درِ دین را نگاه دارنده

هرکه ناطق نبود قایل او

و آنکه قابل نبود قاتل او

کرده از دشمنان دین چو سحاب

خامهٔ ریگ را به خون سیراب

کنده زورش در جهود کده

درِ علم و عمل بدو ستده

حس او چون عظیم بود و کبیر

گشت مغلوب او سحاب اثیر

به دو تیغ آن هزبردین بی‌میغ

کرده اسلام را همه یک تیغ

به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان

کرده یک تیغ همچو تیر جهان

بود تیغی زبان گوهر پاش

که بدو کرده علم عالم فاش

دیگری ذوالفقار برّان بود

کافت جان شیر غرّان بود

زان دو تیغ کشیده در عالم

شرع را کرده همچو تیر و قلم

نور علمش چشندهٔ کوثر

ناز تیغش کشندهٔ کافر

در صف رزم پای او محکم

وز پی رمز جان او محرم

زور او بت شکن به روز ازل

دست او تیغ‌زن بر اوج زحل

هم مبرّز به علم بیم و امید

هم مبارز چو شیر و چون خورشید

کر شده گوش فتنه از کوسش

کرده فتح و ظفر زمین بوسش

دل و بازوش ازو ندیده به چشم

دست بردی به پایمردی خشم

دست و تیغش چو پای کفر ببست

هیبتش گردن عدو بشکست

در مصافی که پای بفشردی

آنت دولت که دست او بردی

شب یلدا سراج ازو بودی

روز هیجا هیاج ازو بودی

آمد از سدره جبرئیل امین

لافتی کرده مر ورا تلقین

ذوالفقاری که از بهشت خدای

بفرستاده بود شرک زدای

آوریدش به نزد پیغمبر

گفت کاین هست بابتِ حیدر

تا بدو دینت آشکار کند

لشکر کفر تار و مار کند

مصطفی داد مرتضی را گفت

که بدین آر دین برون ز نهفت

نه جگر بود داعی مردیش

نه ظفر باعث جوانمردیش

آنچنان آختی ز باغی کین

کایچ تاوان نبد ورا در دین

چون نه از خشم بود از ایمان بود

آز و کافر کشیش یکسان بود

روز او بت شکن ز روز ازل

دست او تیغ زن بر اوج زحل

مر نبی را وصی و هم داماد

جانِ پیغمبر از جمالش شاد

ای خوارج اگر درونت شکیست

کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست

کس ندیده به رزم در پشتش

منهزم شرک از یک انگشتش

آل یاسین شرف بدو دیده

ایزد او را به علم بگزیده

نائب مصطفی به روز غدیر

کرده در شرع مر ورا به امیر

سرِّ قرآن بخوانده بود به دل

علم دو جهان ورا شده حاصل

به فصاحت چو او سخن گفتی

مستمع زان حدیث دُر سفتی

لطف او بود لطف پیغمبر

عنف او بود شیر شرزهٔ نر

هرکه دیدی حسام او مسلول

نفی گشتی برو طریق حلول

تو کشیدی ز کافری پندار

تیغ بر روی حیدر کرّار

کرده در عقل و دین به تیغ و قلم

با شجاعت سماحت اندر هم

خوانده در دین و ملک مختارش

هم دَرِ علم و هم علم‌دارش

جان آزاد مردی و تن دین

خسرو سنت و تهمتن دین

شرف شرع و قاضی دین او

صدف دُرِّ آلِ یاسین او

قابل راز حق رزانت او

مهبط وحی حق امانت او

نفس نفسش کشندهٔ تنزیل

جان جانش چشندهٔ تاویل

عرضه کرده بر آن جمال و سرشت

هفتهٔ هفت روز هشت بهشت

چشمها دیده‌ور ز دیدارش

سمعها شمعدان ز گفتارش

تیغ او تیرِ چرخ را بنیان

بوده در خانهٔ وبال کمان

هرکجا آن دل و زبان بودی

فطنت تیر چون کمان بودی

سرِ بدعت زده به تیغ زبان

روی سنت بشسته ز آب سنان

کرده از لعل و دُر کرامت را

پر گهر دامن قیامت را

کرده از بهر جان اهل هنر

دَرج در یک سخن دو دُرج گهر

مُحرم او بوده کعبهٔ جان را

مَحرم او بوده سرِّ یزدان را

بوده با آسمان ثناش خلیط

بر بسیط زمین چوبحر محیط

در دیار عرب براعت او

در زمین عجم شجاعت او

کرده خورشید و ماه را به دو نیم

نور اقلامش اندر آن اقلیم

صدف صدهزار بحر دلش

شرف صدهزار عرش گلش

این برهنه شده ز زحمت ظرف

وآن برون آمده ز پردهٔ حرف

تا بدان حد شده مکرّم بود

لو کشف مر ورا مسلم بود

مصطفی را مطیع و فرمان‌بر

همه بشنیده رمز دین یکسر

بهر او گفته مصطفی به آله

کای خداوند وال من والاه

فضلِ حق پیشوای سیرت او

خلق او عشرتِ عشیرت او

هرکه جستی مخالفت در دین

کردی او را به زیر خاک دفین

دیو گرینده در ملاعبتش

عقل خندیده در متابعتش

کد خدای زمانه چاکر او

خواجهٔ روزگار قنبر او

هرکه تن دشمنست و یزدان دوست

داند الرّاسخون فی‌العلم اوست

حرمت دین چو ظرف جانش داشت

زحمت حرف پیش او نگذاشت

کاتب نقش‌نامهٔ تنزیل

خازن گنج‌خانهٔ تأویل

علم او را که صخره کردی موم

بود چون محرم و عرب محروم

عالم علم بود و بحرِ هنر

بود چشم و چراغ پیغمبر

بحرِ علم اندرو بجوشیده

چاه را به ز مستمع دیده

رازدار خدای پیغمبر

رازدار پیمبرش حیدر

حیدری‌کش خدای خواند شیر

کی زدی بر معاویه شمشیر

شیر روباه را نیازارد

لیک صد گور زنده نگذارد

عقل در آب رویش آغشته

سهو در گِرد دینش ناگشته

کرده از رمزهای عقل‌انگیز

طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز

لفظ قرآن چو دید درویشش

خویشتن جلوه کرد در پیشش

عشق را بحر بود و دل را کان

شرع را دیده بود و دین را جان

مصطفی از برای جان و تنش

نه ز بهر کلاه و پیرهنش

نام او کرده در ولایت علم

علی از علم و بوتراب از حلم

ذاتِ باری از آن ستم دیده

تاش نادیده ناپرستیده

باز دانسته در جهان نوی

در دل نقش نفس را ز نُبی

فرشِ توحید جان هستش بود

سدِّ اسلام تیغ و دستش بود

کی شود آنکه ماه دین با او

تبع و تابعِ ثریّا او

نه که این عقد پیش از این بودست

در ازل تا ابد قرین بودست

با ثریّا ثَری برابر شد

چون علی با نبی برادر شد

مرد را عقل رایزن باشد

سغبهٔ فال گوی زن باشد

مرتضایی که کرد یزدانش

همره جان مصطفی جانش

در سفر پیش آن قوی ایمان

بود چون لاشهٔ دبر دبران

هردو یک قبله و خردشان دو

هر دو یک روح و کالبدشان دو

هر دو یک در ز یک صدف بودند

هر دو پیرایهٔ شرف بودند

دو رونده چو اختر و گردون

دو برادر چو موسی و هارون

از پی سائلی به یک دو رغیف

سورت هل اتی ورا تشریف

درِّ منظوم پادشا کانش

لوح محفوظ مصطفی جانش

سایهٔ چاکرانش از رهِ حلم

قدوهٔ عاشقانش از سر علم

سرّ توحید اندرین گلشن

پیش جانِ عزیز او روشن

بادی عدل جوی همچو بهار

حاکمی سخت مهر و سست مهار

در ره خدمت رسول خدای

اندرین کارگاه دیونمای

با کسی علم دین نگفت استاخ

زانکه دل تنگ بود و علم فراخ

سایلان را به آشکار و نهفت

جز به اندازه سرِّ شرع نگفت

درِ خیبر بکند شوب بتول

درِ دین را بدو سپرد رسول

چون توانست چاه کفر انباشت

چاه دین هم نگاه داند داشت

قوّت حسرتش ز فوت نماز

داشته چرخ را ز گلشن باز

تا دگرباره برنشاند به زین

خسروِ چرخ را تهمتن دین

ماند اندر دل علی هر سوی

عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی

زمزم لطف آب خامهٔ اوست

کعبهٔ اهل فضل نامهٔ اوست

خامهٔ او چو یار شد با دست

سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست

هریکی غین و صدهزار غُرر

هریکی دال و صدهزار درر

زانکه غینش ز غیب آگه بود

دال با دردِ دینش همره بود

شمتی یاد کن ز یک نامه

خام کی باشد آنچنان خامه

آن سخنها که در ضیافت و ضیف

بفرستاد سوی سهل حنیف

هریکی لفظ کو ادا کردست

سرِ انگشت مصطفی کردست

نه به هنگام کودکی پدرش

برد نزدیک صاحب خبرش

مهتر انگشت بر دهان آورد

قطرهٔ آب بر زبان آورد

سرِ انگشت خویش را تر کرد

آنگهی در دهان حیدر کرد

داد مردی و علم و حفظ سخن

سرِ انگشتش از بُن ناخن

گشت از بهر سود و سرمایه‌اش

سرِ انگشت مصطفی دایه‌اش

لاجرم زان غذا و زان انگشت

دین بپرورد و کافران را کشت

سرِ انگشت مه شکاف آمد

نطق حیدر چو کوه قاف آمد

همچو خورشید شرع تابنده

ثابت و استوار و پاینده

گفته او را رسول جبّارش

کای خدای از بدان نگه‌دارش

نطقِ شرع از برای سیرتِ او

مصطفی خواندش از بصیرت او

علم او از برای یک تعلیم

گفته در بیت مال با زر و سیم

چون دو توده بدید از این و از آن

گشت حیران ازین دل و زان جان

دیگری را فریب ای رعنا

نیستی تو سزا و درخورِ ما

ننگرم من سوی دوال شما

نشنوم نیز در جوال شما

همتش سغبهٔ وجود نبود

کار او جز سجود و جود نبود

چرخ را رهنمای حلم او بود

دهر را کدخدای علم او بود

حلم را کار بست روز جمل

عفو کرد از عدو خلاف و جدل

باز با خصم خویش در صفّین

با عدو کار بست رای رزین

تاج حلمش گذشته از پروین

تختِ علمش نهاده بر درِ دین

تا بنگشاد علم حیدر در

ندهد سنّت پیمبر بَر

در سرای فنا و کشور دین

حیدر ملک بود و کوثر دین

در قیام و قعود عود او کرد

در رکوع و سجود جود او کرد

خاتم اینجا بداد بر درِ راز

ملک آنجا عوض ستد با ناز

نفس او را چو دیو چاهی بود

چرخ او را رسن آلهی بود

تیغ خشمش منیر بود منیر

بحرِ علمش غدیر بود غدیر

چون نمود او به دشمنان دندان

تنگ شد بر عدو جهان چو دهان

او توانست خصم را مالید

لیک خصمش بدو همی نالید

خشم با رای خویش یار نکرد

جز به دستوری ایچ کار نکرد

گر سری بر زدی ازو به زمان

اول این سر بریدی آخر آن

گر تهوّر چو جنگیان کردی

روم چون موی زنگیان کردی

آمدی در هزاهز از پی بیم

دلِ مریخ همچو جان یتیم

زحل اندر محل خود حیران

چشم ناهید سوی مه نگران

به تعجب ز زخم تیرش تیر

پشت همچو کمان و رخ چو زریر

نایب کردگار حیدر بود

صاحب ذوالفقار حیدر بود

مهر و کینش دلیل منبر و دار

حلم و خشمش قسیم جنت و نار

آب رویش ببرده آبِ ملک

باد عزمش نشانده تابِ فلک

کرد چون گردِ ناوکش پرواز

دامنِ کوه را گریبان باز

شیر یزدان چو برگشادی چنگ

روی گردون شدی چو پشت پلنگ

صخره چون زخم تیغ دستش دید

جان به ساعت ز جسم او برمید

ذوالخمار از نهیب شمشیرش

دید بر جان خویشتن چیرش

پیش تیغش به ننگ و نام نبرد

همچو مردم گیا نمودی مرد

اندرین عالم و در آن عالم

اوست با کار علم و یار علَم

دیده چون دید خلق و جود علی

مشک خون شد دگر ره از خجلی

هر دو کوتاه داشت و ناشایست

از برون دست و از درون بایست

بر قلیلی ز قُوت قانع بود

ترس بر حرص و جهد مانع بود

او نبود آن اسد که رنگ خلوق

کردی او را در این کهن صندوق

چرخ پیری و خاک ره گذرش

عقل زالی و عاشق نظرش

او ز بهر کمال بی‌بندی

وز برای جمال خرسندی

خوانده بر گنده پیری و میری

سه طلاق و چهار تکبیری

کودک از زرد و سرخ بشکیبد

مرد را زرد و سرخ نفریبد

جان حیدر در آز ناویزد

شیر از آتش همیشه بگریزد

حکم و عزّ بابت علی باشد

شیر را تب ز بددلی باشد

عالمی بود همچو نوح استاخ

عالمی بود همچو روح فراخ

دل او را چو رای برهان کرد

چرخ را شرع تنگ میدان کرد

بود پیوسته در عقیله و قیل

تاکجا تا به درد چشم عقیل

دل او عالم معانی بود

لفظ او آبِ زندگانی بود

عقد او با بتول در سلوی

بود در زیر سایهٔ طوبی

تنگ از آن شد برو جهان سترگ

که جهان تنگ بود و مرد بزرگ

...

الباب الثّالث (سنایی) نظر دهید...