الباب الرّابع (سنایی)

اندر عزّت عقل

عزّتِ عقل هست سوی روان

نزد روشن ضمیر پاک روان

در اضافت سوی زمانه لطیف

به اضافت به سوی عقل کثیف

اول و آخر و عزیز و ذلیل

علوی و سفلی و قبیح و جمیل

غرض امر و دایهٔ آدم

عَرَض نفس و جوهر عالم

هم ورای مراتب اسمی

هم پذیرای صورت جسمی

ذات او گشته مستدیر از نفس

جنبش او اثرپذیر از نفس

مایه و پایهٔ مدارج اسم

علت و آلت مراتب جسم

این همه عقل را مسلّم گشت

آسمان عقل و روح سُلّم گشت

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

در آفرینش جهان

از برای تناهی اندر کرد

عالم جسم گویی آمد گرد

متساوی نهاد چون گویی

متفاوت نه سویی از سویی

هست ممتد جهان و اندر حد

متناهی جهت بود ممتد

بعد از آن در ولایت تصویر

مرتبه نقش دان و نقش‌پذیر

ز اوّل جان و آخر مرجان

فاعل و منفعل در این دو میان

در سرای صفت‌پذیر فنا

از پی رفعت قصور و بنا

عقل در بند امر بنشسته

نفس در شوق عقل دل خسته

صورت از بهر مایه اندر بند

نه فلک را به دست هفت کمند

وز درون فلک چهار گهر

همه در بند و خصم یکدیگر

سه موالید از این چهار ارکان

چون نبات و معادن و حیوان

چون نباتی غذای حیوان شد

حیوان هم غذای انسان شد

نطق انسان چو شد غذای ملک

تا بدین روی باز شد به فلک

ورنه در عالم یقین و گمان

خر همان بودی و حکیم همان

نطق زیبا ز خامشی بهتر

ورنه در جان فرامشی بهتر

در سخن دُر ببایدت سفتن

ورنه گُنگی به از سخن گفتن

گنگ اندر حدیث کم آواز

به که بسیار گوی بیهده تاز

کرد عقلت نصیحتی محکم

که نکو گوی باش یا ابکم

گر نصیحت قبول کردی تو

فضل را کی فضول کردی تو

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر مراتب عقل

هست اعضا چو شهر و پیشه‌وران

عقل دستور و دل در او سلطان

خشم شحنه است و آرزو عامل

این یکی ظالم آن دگر جاهل

عامل ار هیچ شرط بگذارد

خرد او را به شحنه بسپارد

شحنه‌گر هیچ گون سگالد بد

این موّکل برو بود ز خرد

نفس سلطان اگر بود عادل

با تن و عقل و جان شود بی‌دل

ترجمان دل است نطق و زبان

مر زبان تنست سود و زیان

ترجمان چون ز روی دور زمان

پشت یابد ز قوّت سلطان

گر بیابند ازینکه گفتم بهر

خوش بود پادشا و خرّم شهر

ور همه طالبان کام شوند

مالک ملک ناتمام شوند

گرنه در امر عقل و دل باشند

همه هم‌ خوار و هم خجل باشند

عقل و دل را اگر مطیع شوند

در حضیض فنا رفیع شوند

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

در ذکر قوای حاسّه و حافظه

نفس کو مر ترا چو جان دارست

بی‌ تو در جسم تو بسی کارست

گرچه آن پنج شحنه بی‌کارند

سه وکیل از درونت بیدارند

آن کند هضم و این کند قسمت

آن برد ثفل و این نهد نعمت

آن نماید ره این کند تدبیر

این شود حافظ آن کند تعبیر

آن نبینی که چون به خواب شوی

فارغ از زحمت و عذاب شوی

از برای فراغت و خوابت

وز برای صلاح و اسبابت

اندرین خاکدان ز آتش و باد

ز آب روی تو برد خاک نژاد

تا ترا بر سریر سرِّ خرد

بنشاند ز بهرِ راحت خود

تو بر آسوده و خرد بر کار

تو بخفته درونت او بیدار

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر جمع بین عقل و شرع

عقل چشم و پیمبری نورست

آن ازین این از آن نه بس دورست

اینکه در دست شهوت و خشمند

چشم بی‌نور و نور بی‌چشمند

نور بی‌چشم شاخ بی‌بر دان

چشم بی‌نور جسم بی‌سر دان

این تواضع نمای پر تلبیس

وآن تکبر فزای چون ابلیس

این ز دست امیر چیز دهد

وآن ز کون رئیس تیز دهد

نیست جز شرع و عقل و جان و دماغ

خلق را در دو خطه چشم و چراغ

چون ترا از خرد هوا بدلست

خنده‌ت آید ز هرچه جز جدلست

چون خرد سوی هر دلی پوید

وز دل هرکسی سخن گوید

از پی مصلحت درین بنیاد

کاوّلش آتش است و آخر باد

قهرمانِ امین یزدانیست

بهرمانِ نگین انسانیست

عقل جز داد و جز کرم نکند

که اولوالامر خود ستم نکند

عقل چون برگشاد زاغ هوس

درکشد چون تذرو سر در خس

راکبی کز خرد عنان دارد

اسب انجام زیر ران دارد

چهره‌ای را که روز بد نبود

هیچ مشاطه چون خرد نبود

از خرد بدگهر نگیرد فرّ

کی شود سنگ بدگهر گوهر

مده ای پور روز نیک به بد

با خرد روز آن نه با دل خود

با خرد باش و از هوا بگریز

که هوا علّتیست رنگ آمیز

کَون بی‌تجربت فساد بود

تجربت عقل مستفاد بود

خرد از بهر عاطفت باشد

ختم عمرش بر این صفت باشد

خرد از بهر برّ و احسانست

زانکه خود خلقتش ازین سانست

حرف بد بر زبان بون باشد

هرکه با دین بود نه دون باشد

ملک عقل از عقود کانی به

پادشاهی ز پاسبانی به

عقل را هیچ مدح نتوان گفت

جز بدو دُرّ مدح نتوان سفت

شو رها کن جهان فانی را

تا بدانی جمال باقی را

آن کسی کو به ملک عقل رسید

دو جهان را چنانکه هست بدید

از برای حصول نعمت دل

در دل آویز خاک بر سرِ گل

ای خداوند خالق سبحان

من رهی را به ملک عقل رسان

سخن عقل چون تمام آمد

علم را در جهان نظام آمد

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر ستایش عقل و عاقل و معقول

هرچه در زیر چرخ نیک و بدند

خوشه‌چینان خرمن خردند

چون درآمد ز بارگاه ازل

شد بدو راست کار علم و عمل

هم کلیدِ امور در دستش

هم ره امر بسته در هستش

مایهٔ نیک و سایهٔ بد اوست

سبب بود و هست و باشد اوست

در حروفی که پردهٔ نقلست

آخر شرع اول عقلست

از برای صلاحِ دولت و دین

چشم عقل اوّلیست آخر بین

مر ترا عقل جمله بنماید

آنچه رفت آنچه هست و آنچ آید

سخن عقل صوت و حرفی نیست

زآنکه تاریکی از شگرفی نیست

هرکجا نطق عقل بر زد دم

حرف و آواز در خزد به عدم

عقل هم گوهر است و هم کانست

هم رسولست و هم نگهبانست

خشک بندی ندید نیکوتر

هیچ خاموش ازو سخن‌گوتر

جسم را جان و بردباری ده

نفس را علم بخش و یاری ده

نه ز روی فسون و افسانه

سخنی گویمت حکیمانه

مشرق و مغربی که عقل تراست

فوق نی تحت نی و نی چپ و راست

مشرق آفتاب عقلِ ازل

مغرب او خدای عزّ وجل

دور بینی شناسد این معنی

کز خرد همچو جهل بر در نی

کاندرین منزل فریب و هوس

هست بهر شکست بند و قفس

عقل در منزل ازل ز اوّل

آخرش اوّلست همچو ازل

که برین روی پشت دین آمد

آن چنان بود وین چنین آمد

زان درین بارگاه انده و غم

از پی شادی بنی آدم

علّت فهم و وهم و هوش آمد

که برهنه برهنه‌پوش آمد

غیب را بهر دولت دو سرای

گاه پوشیده گه صریح‌نمای

شده بی‌هیچ عیب و ریب و شکی

عقل و معقول و عاقل این سه یکی

عقل در راهِ حق دلیل تو بس

عقل هر جایگه خلیل تو بس

چنگ در زن به عقل تا برهی

ورنه گردی به هر رهی چو رهی

کن مکن در پذیرد از فرمان

پس به جان گوید این بکن مکن آن

خوانده از قدر صایبان عرب

ذات او را مدبّر الاقرب

عقل فعال نام او کرده

پنج حس را غلام او کرده

حس و اَطباع خوانده او را میر

نَفْس کلّی ورا بسان وزیر

فیض او نقشهای جافی شوی

فعل او نفسهای صافی جوی

فیض او در صفا سکینهٔ روح

فضل او در وفا سفینهٔ نوح

از پی مصلحت نه بهر هوس

بیشتر میل او بود به دو کس

یا به تأیید خسرو عادل

یا به توحید عالم عامل

ارچه او جوهر این دو کس عرضند

لیکن او را متابع غرضند

بر مجرد رعایتش بیش است

بر خلیفت عنایتش بیش است

زانکه بی این دو ملک و دین نبود

هرکجا آن نباشد این نبود

انس دارد همیشه با زهّاد

زانکه زهّاد برتر از عبّاد

جوهری همچو عقل باید و بس

کز پی نفس کم زند چو نفس

وارث رسم شرع و دین باشد

از ازل تا ابد چنین باشد

زیرکان را در این سرای کهن

هیچ غمخواره‌ای مدان چو سخن

عقل را گر سوی تو هست قرار

جان حکمت فزای را مگذار

از جهالت ترا رهاند عقل

به حقیقت ترا رساند عقل

مر ترا عقل دستگیر بس است

عقل راه ترا خفیر بس است

عقل مر نفس را دهد پیغام

کای ز من مر ترا درود و سلام

هرکه مر عقل را بینبوید

از حدیثش همه نکت روید

مرد عاقل همیشه تندارست

مرد جاهل ذلیل و غمخوارست

دل جاهل ز طمع باشد پُر

طمع از مال خلق جمله ببُر

آز خود را به زیر پای درآر

عقل را جوی و جهل را بگذار

آز چون اژدهاست مردم خوار

تا نداری تو آز خود را خوار

آز مانند خوک و خرس شناس

آز بگذار و از کسی مهراس

سینهٔ تو درین هوس دایم

چون سرابست و وهم ازو هایم

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق

عقل سلطان قادر خوش خوست

آنکه سایهٔ خداش گویند اوست

سایه با ذات آشنا باشد

سایه از ذات کی جدا باشد

سایه جز بنده‌وار کی باشد

سایه را اختیار کی باشد

عقل کُل تخته زیر گُل دارد

هرکجا امر امر قل دارد

عقل تا پیش گوی فرمانست

سخنش هم قرین قرآنست

هرچه از بارگاه فرمان نیست

آن همه درد تست درمان نیست

عقل برتر ز وهم و حسّ و قیاس

برترست از فلک ستاره‌شناس

در مصالح مدبّر جان اوست

در ممالک دبیر یزدان اوست

عقل را از عقیله باز شناس

نبود همچو فربهی آماس

عقل کل مر ترا رهاند زود

از قرینی دیو و آتش و دود

رحمة‌اللّٰه نهاد عالم را

حجّة‌الحق سرای آدم را

عقل اندر سرای پردهٔ کن

از برای قبول کن و مکن

مُقبلی بود مُدبری شد باز

باز اقبال یافت از پی راز

قابل نور امر شد به همه

درخور خود نه درخور کلمه

هرکه او را مخالف از خود خَست

وانکه او را متابع از بد رست

با خرد کن چو مشتری تدبیر

چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر

نفس روینده در رعایت اوست

نفس گوینده در هدایت اوست

اوست از جود کاشف الغمّة

حضرت او نهایة الهمة

عقل داند اسامی هرچیز

او کند در به و بتر تمییز

کدخدای تن بشر عقلست

از همه حال با خبر عقلست

پاک و مردار بر یکی خوانست

جز به عقل این کجا توان دانست

هرکه با عقل آشنا باشد

از همه عیبها جدا باشد

یافت عاقل ز روی فوز و فلاح

در سرای فساد عین صلاح

سخن عاقل از طریق قیاس

دُرِّ دین است و ذهن او الماس

گرچه مرد هنر بیابانیست

جان او لوح سرّ ربّانیست

هنر از مرد همچو روح از تن

بی‌هنر مرده جان و زنده بدن

شربت عقل بردبار چشد

خر چو بی‌عقل بود بار کشد

عقل چون ابجدِ حق از بر کرد

جامهٔ باطل از سرش بر کرد

هرکه با عقل خویش نااهلست

حلم او زور و علم او جهلست

هرکه در بند قیلها افتاد

عقل او در عقیله‌ها افتاد

مرد بی‌عقل جز خیالی نیست

بید بی‌بَر ز دیو خالی نیست

مغز عقل است و اختران ثقلند

پیر عقل است و خاکیان طفلند

دایه عقل آمد از برای سخن

مجتهد را به گاهوارهٔ ظن

عقل هم قادرست و هم مقدور

عقل هم آمرست و هم مأمور

برتر از صورت و مکان و محل

درِ دروازهٔ جهانِ ازل

عقل شاهست و دیگران حشمند

زانکه در مرتبت ز عقل کمند

همه تشریف عقل ز اللّٰه است

ورنه بیچاره است و گمراهست

عقل کل را بسان بام شناس

نردبان پایه سوی بام حواس

عقل تخته است و نفس نقش‌نمای

نقش امرست و نقشبند خدای

عقل را داد کردگار این عزّ

ورنه کی دیدی این شرف هرگز

عقل در کوی عشق نابیناست

عاقلی کار بوعلی سیناست

سوی تو عقل صلح یا کین است

اینت ریش ار سوی تو عقل این است

عقل کان رهنمای حیلت تست

آن نه عقل است کان عقیلت تست

از برای صلاح دشمن را

عقل خوانده حواس روشن را

منگر آن روشنی که هم به غرور

کشت پروانه را چراغ از نور

عقل را هرکه با بدی آمیخت

لاجرم عقل جست و او آویخت

آنچه عقلت نمود آن ره گیر

رخ و اسبت چو شد کمِ شه گیر

آشنا نیست هرکه بیگانه است

هرکرا عقل نیست دیوانه است

گنگ باید مرید پیر نیاز

تا شود عقل او سخن پرداز

چون سخن گوی گشت عقل مُرید

مرده بر در بمانده دیو مَرید

هرکه در عقل همچو سلمان شد

دان که دیو دلش مسلمان شد

لاجرم چون ز عقل یافت کمال

سه بیابان بُرد به سیصد سال

هرکرا رای و روی سلمانیست

آخرین منزلش مسلمانیست

نیست از عقل در سرای غرور

تبش و تابش از دم انگور

وز خرد نیست در خیال سوای

می و شطرنج و نرد و بربط و نای

خرد از بهر امن و امر آمد

نز پی خمر و زمر قمر آمد

عقل فرمان پادشاهی راست

نز پی لاهی و ملاهی راست

زاجر زمر و ناهی خمر اوست

وآنکه بشنیده‌ای اولواالامر اوست

وین سلاطین که نز ره دین‌اند

نه سلاطین که آن شیاطین‌اند

عقل کز بهر مال و جاه و دهست

دان که عطّار نیست ناک دهست

عقل طرّار و حیله‌گر نبود

عقل دو روی و کینه‌ور نبود

عقل از اشعار عار دارد عار

عقل را با دروغ و هرزه چکار

عقل بر هیچ دل ستم نکند

به طمع قصد مدح و ذم نکند

عقل جز خواجهٔ محقق نیست

عقل صوفیچهٔ مبقبق نیست

آنکه او آب ریز و نان طلبست

وانکه ناشی وانکه بوالعجبست

وانکه از بهر مجمع رندان

کرد تفِّ تموز در زندان

وانکه سرمای دی مهی را باز

بند بر می‌نهد ز روی نیاز

وانکه داهی و آنکه سالوسیست

وانکه غماز وآنکه ناموسیست

وانکه از سنگ شیشه پردازد

وانکه در حقّه مُهره می‌بازد

وانکه او بر زمین هزاران بار

پای بر سر نهاد چنبروار

هست بسیار زین نسق به جهان

که حساب و شمار آن نتوان

این همه عقلهای عاریتی است

کز پی جاه و مال و بد نیتیست

این همه زرنمای خاک دهند

همه عطار شکل و ناک دهند

هر دهایی که ناپسندیده است

حِسّ انسان ز عقل دزدیدست

هرچه نیکوست گر بِدست بَدست

آن او نیست گم شدهٔ خردست

عقل را جز صلاح نبوَد کار

عقل را در صلاح هرزه مدار

عقل خود کارهای بد نکند

هرچه آن ناپسند خود نکند

عقل در دست یک رمه خود رای

چون چراغی است در طهارت جای

خردی بوده اصل و دانش و مزد

زشت نامی اوست مشتی دزد

عقل هرگز به کذب راضی نیست

عقل هرگز وکیل قاضی نیست

عقل جز راست گوی و لمتر نیست

حیله سازنده و گلو بر نیست

عقل هرگز خطا نیندیشد

با من و تو بلا نیندیشد

عقل دمساز زور و بهتان نیست

پرده‌پوش فلان و بهمان نیست

کرده چون در نهاد پای به قیل

دست حیدر سزای عقل عقیل

درد ایتام و اندُه اطفال

آوریدش طمع به بیت‌المال

داد چون خواست از علی داروش

آهنی تافته سوی پهلوش

زور او چون نداشت گاه مقیل

نه بنالید زار عقل عقیل

تا بدانی براستی نه به روی

که دل از پشت چشم بیند روی

زانکه اندر نگارخانهٔ جان

از پی پنج حس و چار ارکان

عقل از این کارها کرانه کند

عقل کی قصد دام و دانه کند

کرم کردار گرد خویش تنند

زانکه در بند جهل خویشتنند

گرچه از زرق و خدعه و تلبیس

وز پی شادی دل ابلیس

از گل تو بنفشه رویانند

تیره‌رایان و خیره رویانند

آنکه زیشان حکیم‌تر در کار

در نهان گزدمست و پیدا یار

در سخا کند و در جفا تیزند

همچو بهمان بهمن انگیزند

تا ترا عقل دوربین چکند

خویشتن را به تو جز این چه کند

عقل جایی جمال بنماید

که مرّفه شود برآساید

ننماید ترا ز خویش نشان

تا تو او را مکان کنی زندان

مر ترا عقل چهره ننموده است

ور بننمود چهره بر سودست

این کزین روی عقل مرد و زنست

این نه عقل استراق اهرمنست

ذهن قلاب و کاهن و ساحر

رای دزد و مشعبد و شاعر

این همه فطنت و دها و حیل

از عطای عطاردست و زحل

خود پدیدست تا به مکّاری

چه دهد هندویی و طرّاری

دهش تیر و بخشش کیوان

گوشه کشتت کنند همچو کمان

دیو از این عقل گشت با شر و شور

تا به مخراق لعنتی شد کور

بگذر از عقل و خدعه و تلبیس

که عزازیل ازین شدست ابلیس

خردی را که آن دلیل بدیست

لعنتش کن که بی‌خرد خردیست

عقل دانست خوی بخل از جود

عقل بشناخت بوی بید از عود

درگذر زین کیاست اوباش

عقل دین جو و پس روِ او باش

عقل دین مر ترا نکو یاریست

گر بیابی نه سرسری کاریست

عقل دین مر ترا چو تیر کند

بر همه آفریده میر کند

عقل دین جز هدی عطا نکند

تا نبردت به حق رها نکند

نفس بی‌عقل احمقی باشد

نوح بی‌روح زورقی باشد

عقل مردان رسیده تا در حق

شده از بند نیک و بد مطلق

سوی عاقل چو دیو و دد باشد

هرکه در بند نیک و بد باشد

زانکه خود نیست عاقلان را برخ

از چه از هفت میر و از نه چرخ

چون همه نیک دید بد نکند

زانکه بد والی خرد نکند

والی چرخ و دهر کیست خرد

عالم شرع و داد چیست خرد

نیست اندر مقام راحت و رنج

بر سرِ گنج به ز مار شکنج

دایه‌ای زیر این کهن بنیاد

نیست کس را چو عقل مادرزاد

عقل تو روز و شب چو طوّافان

بر سر چارسوی صرّافان

خیره می‌گردد و همی گوید

که فلان کون به نیک می‌شوید

این فلان خوب و آن فلان زشتست

این زمین شوره و آن زمین کشتست

گل این خار و آب آن پست است

دل این خفته عقل آن مست است

این یکی عیسی آن دگر خرِ سول

این سیم خضر و آن چهارم غول

این بلندست و آن دگر کوتاه

سرخ این شد از آن سپید و سیاه

این همه بیهده است بگذر ازین

شاه جان را لقب مکن فرزین

تو ندانی طریق هشیاری

تو خرد را دروغ‌زن داری

پرده از روی عقل برتر کش

چه زنی دست خیره بر ترکش

چون نه‌ای مرد کار روز مصاف

شب روی را بمان و خیره ملاف

مرد درمان درد نی ز خرد

دیر یابد ولیک زود خرد

صفت عاقلان درین نو باغ

کهنه نو کردنست پیش چراغ

ز اول خلقت و بآخر عمر

بوده در کار عقل جاهل و غمر

کرد باید ز بهر کسب معاد

کاسه چون کیسهٔ خرد پر داد

بر درِ غیب ترجمان خردست

شاه تن جان و شاه جان خردست

هرکه بهر هوا خرد را راند

از دو خر تا ابد پیاده بماند

گرچه بر بی‌خرد هوا چیرست

بر درِ خانه هر سگی شیرست

بی‌خرد را بَدست فضل و هنر

زانکه باشد هلاک مور از پر

مار را چوت اجل فراز آید

به سرِ ره ورا جواز آید

دهد ایزد گه سؤال و جواب

هرکسی را به قدر عقل ثواب

دیل در جان خویشتن داری

گر خرد را دروغ‌زن داری

ور نداریم باور، از قرآن

ویل والمرسلات بر خود خوان

عقل کردن به خوی رویی هست

مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست

عقل را چون بیافتی بنواز

از دل خویش جای او بر ساز

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...

در شرف نفس و عقل

پدر و مادر جهان لطیف

نفس گویا شناس و عقل شریف

زین دو جفت شریف طاق مباش

واندرین هر دو اصل عاق مباش

بندگی کن همیشه ایشان را

مده از دست در پریشان را

گرشان بعد امر بپرستند

این دو گوهر سزای آن هستند

پدر و مادری که نازارند

حکما عقل و نفس را دارند

مایه بخش سپهر و ارکانند

پیشکاران عالم جانند

سبب جسمت این دو جسمانیست

علت روحت آن دو روحانیست

آن دوت از آرزو سپرده به خاک

وآن دوت از قدر برده بر افلاک

حق آن دو شریف را بگذار

حق این هر دو هم فرو مگذار

وانکه در راهِ کعبه از سرِ داد

اشتر این داد اگرت زاد آن داد

خرد از تو تویی برد جاوید

آب را در هوا کشد خورشید

خرد آمد مشاطهٔ جانت

خرد آمد چراغ ایمانت

حقّهٔ حق دراین جهان خردست

سر به مُهرست و پایدار خودست

عقل در کارگاه کن‌فیکون

از پی جلوهٔ قرار و سکون

در ازل چون حدیث با خود راند

تا ابد همچو کرم پیله بماند

سوی بازار دین چو جستی راه

رستی ار جستی از ملامت گاه

از کژی دور باش و کاژ مباش

چون نه‌ای عود خیره ناژ مباش

که کژی نفس عشوه آگین راست

راستی عقل عافیت بین راست

خرد از بد ترا نجات دهد

خرد از دوزخت برات دهد

جاهلی کفر و عاقلی دین است

عیب‌جو آن و غیب‌گو این است

کشد این را هوا سوی سجین

برد آنرا خرد به علّیّین

منگر آن تات بد چه فرماید

آن نگر کت خرد چه فرماید

کند ار عاقلت به حق در خشم

به از آن کت ببندد ابله چشم

همه کار تو باد با عقلا

دور بادی ز صحبت جهلا

...

0
الباب الرّابع (سنایی) نظر دهید...