الباب السّابع (سنایی)

حکایت در بی‌وفایی

قصه‌ای یاد دارم از پدران

زان جهان‌دیدگان پرهنران

داشت زالی به روستای تگاو

مهستی نام دختری و سه گاو

نوعروسی چو سرو تر بالان

گشت روزی ز چشم بد نالان

گشت پدرش چو ماه نو باریک

شد جهان پیش پیر زن تاریک

دلش آتش گرفت و سوخت جگر

که نیازی جز او نداشت دگر

زال گفتی همیشه با دختر

پیش تو باد مردنِ مادر

از قضا گاو زالک از پی خورد

پوز روزی به دیگش اندر کرد

ماند چون پای مقعد اندر ریگ

آن سر مرده ریگش اندر دیگ

گاو مانند دیوی از دوزخ

سوی آن زال تاخت از مطبخ

زال پنداشت هست عزرائیل

بانگ برداشت از پی تهویل

کای مقلموت من نه مهستیم

من یکی زال پیر محنتیم

تندرستم من و نیم بیمار

از خدا را مرا بدو مشمار

گر ترا مهستی همی باید

آنک او را ببر مرا شاید

دخترم اوست من نه بیمارم

تو او منت رخت بردارم

من برفتم تو دانی و دختر

سوی او رو ز کار من بگذر

تا بدانی که وقت پیچاپیچ

هیچ‌کس مر ترا نباشد هیچ

بی‌بلا نازنین شمرد او را

چون بلا دید در سپرد او را

به جمال نکو ازو بُد شاد

به خیال بدش ز دست بداد

یار نبود که بر درِ زندان

چشم گریان و لب بود خندان

یارت آن باشد ار نیاری خشم

که ز سر بفکند برای تو چشم

گیرد ار پرسیش پسندیده

گفته ناگفته دیده نادیده

هرکه وقت بلا ز تو بگریخت

به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت

صحبتش را مجو مرو بَرِ او

رَو ز روزن بجه نه از درِ او

من وفایی ندیده‌ام ز خسان

گر تو دیدی سلام من برسان

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

فی‌الحرکة و ترک الاوطان فی طلب‌الآخِرَة، قال النّبی علَیه‌السّلام: اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیه‌السّلام: سافِرُوا تغنموا، ولاتفخروا بالوطن

کرده بر تارک هوا گردان

گرد خود از سیاست مردان

سبل از دیده‌ها رباینده

چرب دستان به تیر آینده

کوس در گوش دلخروش خروش

تیر در چشم مرد مردم پوش

در زده آفتاب جامه به نیل

وآسمان پیل پیل گشته ز بیل

مغز خصمان چو شام و تیره چو خواب

دل خصمان چو دیو و نیزه شهاب

رفت چندان به زیر مرکز خون

کز دگر نیمه لعل شد گردون

گشته چون خار در مصاف زبون

خصم در پای اسب خرماگون

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

حکایت در حقیقت تصوّف

صوفیی از عراق با خبری

به خراسان رسید زی دگری

گفت شیخا طیقتان بر چیست

پیرتان این زمان نگویی کیست

راه و آیینتان مرا بنمای

دُرج دُرّت به پیش من بگشای

چیست آیین و رسم و راه شما

به که باشد همه پناه شما

آن خراسانی این دگر را گفت

ای شده با همه مرادی جفت

آن نصیبی که اندر آن سخنیم

بخوریم آن نصیب و شکر کنیم

ور نیابیم جمله صبر کنیم

آرزو را به دل درون شکنیم

گفت مرد عراقی ای سره مرد

این چنین صوفیی نشاید کرد

کین چنین صوفیی بی‌ایمان

اندر اقلیم ما کنند سگان

چون بیابند استخوان بخورند

ورنه صابر بوند و درگذرند

گفت بر گوی تا شما چکنید

که به دل دور از انُده و حزنید

گفت ما چون بُوَد کنیم ایثار

ور نباشد به شکر و استغفار

هم براین گونه روز بگذاریم

بوده نابوده رفته انگاریم

راه ما این بود که بشنودی

این چنین شو که همم تو برسودی

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

در صفت ابلهان گوید

صحبت ابلهان چو دیگ تهیست

از درون خالی از برون سیهیست

دوستی ابلهان ز تقلید است

نز ره عقل و دین و توحیدست

ببُر از دوستی خلق سبک

دوستی خلق سنگ و شیشه تُنُک

سنگ در ظرف شیشه نتوان برد

نبود دوست با عرابی کرد

چنگ و نایست در صفت نادان

تنگدل باشد و فراخ دهان

زانکه ابله چو باشدت دلجوی

آب تهمت دواند اندر جوی

تا بوی تندرست و حکم روان

داردت خویش‌و دوست چون تن‌و جان

چون شود مویی از تو دیگرگون

آن شود موسی این دگر قارون

سوز بی‌نور بینی از خویشان

راست همچون چراغ درویشان

یار دانا چو شد ترا همراه

بس درازی راه شد کوتاه

چون کم آید به راه توشهٔ تو

ننگرد در کلاه گوشهٔ تو

نه برادر بود به نرم و درشت

که برای شکم بود هم پشت

دلِ تو با خدای و خلق ای خر

چون جوست ای ز نیم جو کمتر

که یکی دانه بهر زر باشد

بار یک خانه بهر خر باشد

از خریّ خران تبرّا کن

دل خود با خدای یکتا کن

تا دلت معدن نیاز کند

درِ دل پیش جانت باز کند

نه همی گویدت فلک ز فراز

کز خرد نردبان کن و بر تاز

لیک می‌نشنوی که کر شده‌ای

عقل بگذاشتی چو خر شده‌ای

گر ترا گوش عقل بودی باز

بشنیدی چو عاقلان آواز

در تو زیرا سخن مؤثر نیست

که ترا زن جهان مبشّر نیست

در جهان خدا بر آی از خاک

چکنی کلبه‌ای که آن کاواک

چون کتابی است صورت عالم

کاندرویست بند و پند بهم

صورتش بر تن لئیمان بند

صفتش در دل حکیمان پند

صورتش خامش و سخن در وی

تن او نو و جان کهن در وی

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن

زین زمین خسی به چرخ کسی

شب و شبگیر کن مگر برسی

خاصه در خیر عار باشد عار

از توانا توانی اندر کار

دل و تن را عسل مده بسیار

کان عسل جز کسل نیارد بار

گر عسل کم خوری ترا شاید

گرمی دل عسل بیفزاید

تو مکن کار جز به دستوری

مرگ اگر ره زند تو معذوری

تو بکن جهد خود به نفس و نفس

ور مری مرگ عذرخواه تو بس

مرد جولاهه چون شود بیکار

نکند زیر پایگاه قرار

روغن سرد و گرم دیده ز تاب

افسری شد ز رنج بر سر آب

روغن از رنج تن به جای آورد

آب را سر به زیر پای آورد

رنج کش را نصیبه چبود گنج

بستر خواب راحت آمد رنج

همچو احرار سوی دولت پوی

همچو بدبخت زاد و بود مجوی

قدر ره رفتن ارچه کم داند

مرد وقت سپیده دم داند

تا تو در بند آن و این باشی

سایه پرورد و نازنین باشی

تو در این کارگاه بی‌سر و بن

واندراین لافگاه باد و سخن

جامه شوئی ولیک عوران را

شمع‌ریزی ولیک کوران را

نشود مرد پر دل و صعلوک

پیش مامان و باد ریسه و دوک

علم دانی ولیک علم حیل

سیم داری ولیک سیم دغل

مرد را گلشنست سایهٔ تیغ

ورنه گیرد چو حیز راه گریغ

نشود کس به کنج خانه فقیه

کم بُوَد مرغ خانگی را پیه

هرکه او خورده نیست دود چراغ

ننشیند به کام دل به فراغ

نه همه ساله نوبت عیش است

مزهٔ عیش مرگ در جیش است

کی شود مایهٔ نشاط و سرور

هم در انگور شیرهٔ انگور

تا سمندت هنوز بر درِ تست

سایهٔ اقربات بر سرِ تست

کودکی در سفر تو مرد شوی

رنجه ار راه گرم و سرد شوی

اندرین ره نه بر دم پرداز

بلکه از سوز سینه و ز نیاز

رفت باید به باد و نم چو سفن

لب گشاده سلب کشیده ز تن

لیکن این صعب‌تر که در منزل

با پری حمل و سستی حامل

بار تو شیشه راه پر سنگست

دست پر گوز و خمره سر تنگست

به تمنّا تو مرد ره نشوی

پاس خود دار تا تبه نشوی

کاندرین ره هرآنکه پای نهاد

سر بود پای و سایه باشد باد

چون به غربت درون نهادی گام

عارت از فخر دان و ننگ از نام

در غریبی نه کارساز و نه بار

در غریبی مه فخردان و مه عار

درِ غربت مزن که خوار شوی

زهر نادیده زهرخوار شوی

در گِل ار تخم شادی اندازی

ندروی جز غم ار چه به تازی

در سفر خواجگی نکو ناید

که سفر خواجگی بپالاید

اندرین پایگاه سر گردان

شد سفر بوتهٔ جوانمردان

پدر اوّلت غربی کرد

زاب غربت روان و جان پرورد

تا غریبی نکرد مرد نگشت

آمد از کاخ و سایه تا برِ دشت

زیرِ ران تو از برای طلب

اشهب روز باد و ادهم شب

پدر آنجا معلّم و مهدی

پس تو دجّال اینت بد عهدی

تو چو آدم ز رنگ و بوی ببُر

تا شوی پادشاه بنده و حُر

به طلب یابی از بزرگان جاه

به طلب کن سوی بزرگان راه

تن مزن پاس دار مر تن را

زانکه بر سر زنند تن‌زن را

اندرین بحر بیکرانه چو غوک

دست و پایی بزن چه دانی بوک

باری ار زو نگرددت حاصل

به سلامت رسی سوی ساحل

بر تو ره رفتنست و جان کندن

تا شود بید چوب تو چندن

در بُن خانه آنکه هشیارست

کار جغد است و کارِ کفتارست

مردم آنگه رسد به زیبایی

که شود همچو باد صحرایی

سفرِ آتش ار نخواهی کرد

تاج خلّت بنه ز ره برگرد

زرهی دان برآب لیک از باد

عقل و علم تو در خیال آباد

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی‌تعلیم الاب‌الغافل لابن الجاهل فی‌التصوّف

پسری داشت شیخ ناهموار

گنج پرداز و رنج نابردار

پیر روزی ز بهر نصح و نیاز

گشت راضی به صلح نان و پیاز

بر سر مجمع از سرِ آزار

گفت پورا سر از کبود برآر

رو چو زر بایدت سفیهی کن

ور سریت آرزو فقیهی کن

وز زر و سر همی بخواهی راست

مال و جان پدر بجمله تراست

تا ترا کسب و جای و جاه دهد

زانکه این صوفیی خدای دهد

او هدایت دهد تو جهد بکن

کار کن کار و بر میار سخن

جان ندید از جهان پر دردی

با تو جز نقد ناجوانمردی

با چنین نقد زیف و روی نه خوب

یوسفی کی فروشدت یعقوب

نرهد یک نصیبه‌جوی از نار

زانکه رشوت دهست رشوت خوار

تو به صفو و صفات صوفی باش

پوست کو کوفیی و کوفی باش

باش همچو چراغ در ماتم

مرگ با دلق و سوک هر سه بهم

پیش مردن بمیر تا برهی

ورنه مردی ازو به جان نجهی

همچنین باش در نقاب سرشت

تا نریزد جمالت آب بهشت

سوی اصل از سرای محنت و داغ

با لباس کبود رو چو چراغ

چون نداری مناهی اندر پیش

ز احتساب خرد بجو مندیش

مفلسی مایه ساز تا برهی

از بلاها و زشتی و تبهی

عاشقان آن زمان که رای آرند

هر دو عالم به زیر پای آرند

ملکوت این چنین گدایی را

جان دهند از پی رضایی را

هرکه برتر ز جان مکان دارد

خانه بر فرق فرقدان دارد

هرکه برتر ز جان مقر دارد

کی فرودش نهد چو بردارد

خویشتن را فدای یاران کن

کشت بیگانه پر ز باران کن

خود عباپوش و خز به یاران ده

جو تو خور گندمی به ایشان ده

سقری گرسنه‌ست بر گذرت

مال و جاهست هیزم سقرت

گرچه هستت چنین سقر در پیش

هیزم او مشو و زو مندیش

هیزم این سقر ز جاه بُوَد

وانچه داری به جاه چاه بُوَد

گرچه هستی کنون ز غفلت خوش

سرنگون در فتی در آن آتش

گرچه نمرود آتشی بر کرد

نه چو آتش علف نیافت نخورد

چون شنید او خطاب حق با نار

سرد و خوش طبع شد چو دانهٔ نار

زر نداری چه غم خوری ز امیر

خر نداری چه ترسی از خر گیر

ای فرومایگان شطّ قدم

وی فروماندگان بحرِ عدم

باش تا در رسد بهار شما

تا چه گلها دمد ز خار شما

دستِ مشاطهٔ بهارِ ازل

تا چه آراید از عروس عمل

لیک آن ره ببین که داری پیش

از درِ نفس تا دَرِ دل خویش

هرکه از جاه خویش درماند

چوب ردّش به صدر حق راند

وان کسانی که مرد این راهند

از نهاد زمانه آگاهند

بنیوش این حدیث بی‌زرقی

دل منه بر فروغ هر برقی

صفت و حال صوفیان این است

راه دین این و صدق جان این است

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

فی تحقیق العشق

آن شنیدی که در عرب مجنون

بود بر حست لیلی او مفتون

دعوی دوستی لیلی کرد

همه سلوی خویش بلوی کرد

حلّه و زاد و بود خود بگذاشت

رنج را راحت و طرب پنداشت

کوه و صحرا گرفت مسکن خویش

بی‌خبر گشته از غم تن خویش

چند روز او نیافت هیچ طعام

صید را بر نهاد بر ره دام

ز اتفاق آهویی فتاد به دام

مرد را ناگهان برآمد کام

چون بدید آن ضعیف آهو را

وآن چنان چشم و روی نیکو را

یله کردش سبک ز دام او را

ای همه عاشقان غلام او را

گفت چشمش چو چشم یار من است

این که در دام من شکار من است

در ره عاشقی جفا نه رواست

هم رخ دوست در بلا نه رواست

چشم لیلی و چشم بستهٔ بند

هست گویی به یکدگر مانند

زین سبب را حرام شد بر من

یله کردمش از این بلا و محن

من غلام کسی که در ره عشق

شد مسلّم ورا شهنشه عشق

راه دعوی روی تو بی‌معنی

نخرند از تو ترسم این دعوی

کرد پیش آر و گفت کوته کن

با چنین گفت کرد همره کن

ورنه از معرض سخن برخیز

چون زنان زین چنین سخن بگریز

دعوی دوستی تو با معبود

پس طلبکار لذّت و مقصود

گر تو مقصود خود گری بر دست

بت‌پرستی نه‌ای خدای پرست

گر تو فرزند آدمی پس چون

شده‌ای بر جهان چنین مفتون

این جهان را نه مزرعت پنداشت

عاقبت خود برفت و هم بگذاشت

تو ز احوال غافلی چکنم

از خود و اصل جاهلی چکنم

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

فی‌الادب و شرف‌النّفس

هرکه شاگرد روز شب نبود

جز تهی دست و بی‌ادب نبود

کاندرین راه پر شتاب و قرار

صبر بی‌دست و پای دارد کار

اندرین ره چو کند کردی خشم

دست گیرد عطا و بیند چشم

اندرین عالم و در آن عالم

هرکرا پای پیش‌رفتن کم

گرچه در دست بدخوی گروست

مار بی‌دست و پای راست روست

باز خرچنگ در غدیر و بحار

هست با پنج پای کژ رفتار

صدف ار دست داردی یا پای

کی شدی جای دُرِّ دهر آرای

هر رهی کت خوشست آن ره گیر

دُم فرزین بمان دم شه گیر

شاه بی‌پیل و اسب و بی‌فرزین

خاصه بی‌رخ نیرزدت خرزین

چار طبعست چار خانهٔ شاه

پنج حس شش جهت برای سپاه

وفد عمرت چو زی وفات شود

شاه در چارخانه مات شود

تا بدانگه که مات گردد شاه

آه می‌زن ز عیش و عمر کتاه

هر زمان این فلک ز بهر ستیز

زین زمین گویدت که خیز و گریز

ورنه بر نطع گفتن و پاسخ

می‌کش این بار و می‌خور این شه رخ

بی‌روش روی پرورش نبود

کاین کشش نبود آن چشش نبود

اوّلت کوشش آخرت کشش است

از برون چاره از درون چشش است

راه حق پر ز دین و پر کیش است

گرت خوش نیست راه در پیش است

در میان ره چو سین انسانست

سین چو رفت از میانه آن آنست

اندرین ره رفیق کو دل را

توشه کو صد هزار منزل را

تا ترا نیست لقمه‌ای توشه

ندروی زین ثمار یک خوشه

معرفت آفتاب و هستی ابر

راه بر آسمان و مَرکب صبر

هرکه رخ سوی آن زمین دارد

برسد گر براقِ دین دارد

دل گرم تو زاد رهگذرست

دمِ سرد تو بادِ ابر برست

مرد باید برای راه پناه

حیز بگریزد از میانهٔ راه

راهبر راه را پناه آید

موزهٔ تنگ دست را شاید

راه را یار جلد باید و چست

خانه را به رفیق خوشدل و سست

مرد چون شد برون ز دروازه

به رفیق قدیمش از تازه

با خردمند ساز داد و ستد

که قوی‌تر شود خرد ز خرد

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

فی‌التفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف

دست دین کن به علم و عدل قوی

چون سگ پای سوخته چه دوی

این ترا گویم ای لهاوری

کز جمال حریم حق دوری

لیکن آن کس که سینه صاف کند

کعبه بر درگهش طواف کند

تو نه‌ای همچو سیر در یک پوست

برگ تو چون پیاز تو بر توست

یوسف تو هنوز در چاهست

کش نه هنگام افسر و گاهست

مهر نادیده ماه کی شود او

بنده نابوده شاه کی شود او

بنده شو تا دمی زبون باشی

تا بدانی که شاه چون باشی

بد و نیکت ز بیم و اومید است

شب و روزت ز خاک و خورشید است

تو هنوز آنچنان نه ای کز رنگ

از تو دین و خرد ندارد ننگ

هرچه ز آغاز دل به رنج بُوَد

عاقبت ناز و عزّ و گنج بُوَد

چند تر دامنی و لاف و صلف

شرمسارست آدم از تو خلف

تو به آدم به خلقتی مانند

ورنه از راه حق نه‌ای فرزند

خلقتت هست خلقت آدم

لیک معنی آدمی مبهم

مادری را که رستمی زاید

دردِ زه در زمانش بگزاید

گربه بر شیربچه باشد چیر

شیر درّد چو گشت روزی شیر

گرچه آن دم بود ز گربه رمان

گربه زاید به عطسه‌ای پس از آن

تو ز موشان مدار طمع صلاح

کانچه فاسق نباشد اهل فلاح

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی‌الانسان و عمله

آن نبینی که پادشه‌زاده

که ورا ملکتست آماده

باشد اندر سرای و حجرهٔ خاص

بر سرش خادمان با اخلاص

تا به بازی فراش نگذارند

سال و مه پاس او همی دارند

آن وشاقان پر فغان و فضول

شده بر لهو یکدگر مشغول

در سرایی که بارگه باشد

زحمت و انبُه سپه باشد

همه را بر فلک رسیده خروش

بارگاه از فغانشان پر جوش

وآن ملک‌زاده ساعتی بی‌کار

نبود بی‌رقیب و بی‌کردار

تا نپوید به راه ناواجب

نبود بی‌اتابک و حاجب

نه به بازی و لهو پردازد

نه نپرسیده گفتن آغازد

آن چنانش نگاه می‌دارد

که یکی دم به هرزه برنارد

سرّ این چیست خود تو می‌دانی

زانکه مقصود کار دو جهانی

مر ترا تخت ملک منتظرست

از عبث جمله بخت بر حذرست

تو کز از نسل آدمی به نسب

پاک‌دار از عبث همیشه حسب

کار کن رنج کش بسان پدر

بازگردد ترا گهر به گهر

ورنه از آدمی ز شیطانی

هرچه خواهی بکن تو به دانی

ای دریغا که قیمت تن خویش

می‌ندانی سخن نگویم پیش

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...