الباب السّابع (سنایی)

التمثّل فی‌الانسان و عمله

آن نبینی که پادشه‌زاده

که ورا ملکتست آماده

باشد اندر سرای و حجرهٔ خاص

بر سرش خادمان با اخلاص

تا به بازی فراش نگذارند

سال و مه پاس او همی دارند

آن وشاقان پر فغان و فضول

شده بر لهو یکدگر مشغول

در سرایی که بارگه باشد

زحمت و انبُه سپه باشد

همه را بر فلک رسیده خروش

بارگاه از فغانشان پر جوش

وآن ملک‌زاده ساعتی بی‌کار

نبود بی‌رقیب و بی‌کردار

تا نپوید به راه ناواجب

نبود بی‌اتابک و حاجب

نه به بازی و لهو پردازد

نه نپرسیده گفتن آغازد

آن چنانش نگاه می‌دارد

که یکی دم به هرزه برنارد

سرّ این چیست خود تو می‌دانی

زانکه مقصود کار دو جهانی

مر ترا تخت ملک منتظرست

از عبث جمله بخت بر حذرست

تو کز از نسل آدمی به نسب

پاک‌دار از عبث همیشه حسب

کار کن رنج کش بسان پدر

بازگردد ترا گهر به گهر

ورنه از آدمی ز شیطانی

هرچه خواهی بکن تو به دانی

ای دریغا که قیمت تن خویش

می‌ندانی سخن نگویم پیش

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر دور قمر و گردش روزگار

دور ماهست و خلق را از ماه

عمر ماهست چون رهش کوتاه

هرکرا ماه پرورد به کنار

شیر خواره‌اش دوتا کند چو خیار

با رونده روندگان پایند

بام خرگه به گِل نیندایند

خانهٔ جانت را به سال و به ماه

پاره پاره کنند چون خرگاه

چنبر چرخ و اختر شر و شور

این چو حرّاقه دان و آن چو بلور

می‌کشندت به خود به دام و به دم

پاسبانان گنبد اعظم

لیک اگر یورتگه ز عزّ سازند

هم ازو خرگهیت پردازند

بر تو عمر تو القیامة خواند

زانکه واللیل والضحاش نماند

چون برآید ز چرخ عمر تو شید

شید مرگ آنگه عود او شد بید

چون ببیندت آن زمان با ذل

راست چون در بهار نرگس و گل

لیک گه عزّ و گاه ذُل سازند

کار و بارت همه براندازند

عقل داند به عقل باز شناخت

دیده را جز به دیده نتوان یافت

که یکی شمع زنده کرد به باغ

به یکی بوسه صدهزار چراغ

گر کسی از اثیر برگذرد

دوربین زان بُوَد که دیده خورد

جنس از جنس باز دارد رنج

که ترازو بُوَد ترازو سنج

مبرد ار چند چیزها ساید

مبرد دیگرش بفرساید

با گرانجان مگوی هرگز راز

کاسیا چون دو شد شود غمّاز

اندرین خر سرای نویی تو

به چه مانی مرا نگویی تو

خرِ عیسی گرسنه بر آخُر

دامن راه کهکشان پر دُر

ار بسان ذباب ماندی باز

چکنی تخم خشم و شهوت و آز

دست دیوان گشاده خاتم جم

خواب شه بسته شب به سحر و به دم

یار در راه چون روان باشد

بی‌روان مرد چون روان باشد

دوستان در ره صلاح و صواب

یکدگر را مدد بوند چو آب

مرد باید که اهل دیده بُوَد

تا در این راه حق گزیده بُوَد

چون ندارد بصارت اندر کار

نشنوده است یا اولی‌الابصار

دیدهٔ دل ترا چو نیست قریر

نیستی در نهاد کار بصیر

اهل دین را جز اهل دین نگزید

دید را جز به دیده نتوان دید

یار ناجنس تخم خواب آمد

یار همجنس پای آب آمد

دوستان همچو آب ره سپرند

کآبها پایهای یکدگرند

راه بی‌یار زفت باشد زفت

جز به آب آب کی تواند رفت

با رفیقان سفر مقر باشد

بی‌رفیقان مقر سقر باشد

بس نکو گفته‌اند هشیاران

خانه را راه و راه را یاران

کار بد هر که را رفیق بدست

زانکه بد رنگ عاجز از خردست

زین جهان همه سراسر غم

دلم از دل گرفت و از جان هم

آنکه زو چاره نیست یارش دان

وآنکه نه یارِ تست بارش دان

تازگی سرو و گل ز بارانست

زندگی جان و دل ز یارانست

دوست را کس به یک بلا نفروخت

بهر کیکی گلیم نتوان سوخت

آب را چون مدد بود هم از آب

گلستان گردد آنچه بود خراب

پس اگر این مدد بریده شود

میوه بر شاخ پژمریده شود

راه بی‌یار نیک نتوان رفت

ورنه پیش آیدت هزار آکفت

یار نیک اندرین زمانه کمست

زانکه غثّ و سمین کنون بهمست

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

در دنیا نابودن به که بودن

یک جهانند زیر این افلاک

کام پر زهر و خانه پر تریاک

تا دلت زیر چرخ گردانست

هرچه زی تو بدست نیک آنست

برگذر زین سرای هزل و هوس

پای طاوس ساز و مهد مگس

آدمی زیر طبع کی شاید

چار حمّال مرده را باید

دل اگر میل سوی خود کردی

داد کم کرده خوی دد کردی

کس ندیدی چنو یکی غمّاز

گرچه زر سوی او نمودی راز

کم نشین تا مقامر و غمّاز

که برهنه‌ات کنند همچون راز

گرچه خود نیست در سرای مجاز

خام دست و دغا ده و کم باز

ای بسا رنگهای او دیده

پس غرورش به جهل بخریده

با غرورش مباش هیچ قرین

که برهنه‌ت کنند ز دولت و دین

چار طبع اندرین دو رکن و سه حد

ز اوّل کار تا به روز لحد

کرم را از ظهور نبود بود

که بسوزد ولیک نبود دود

منهیان تواند چون تُندر

کشتی خشک‌روتر از استر

یا ز خود یاد باش یا زو باش

بکند هم سزاش روزی باش

این همه خواجگان گربه طبع

که سگ نفس را شدند تبع

چون حباب ارچه زاب دلشادند

زود میرند از آنکه پر بادند

عمر کز سعی باد باشد و آب

سخت کوته بُوَد چو عمر حباب

عمر دین است تا ابد همراه

که اجل سوی او ندارد راه

عمر آنکس که پاس خود دارد

بر هنر پاسبان خرد دارد

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی صفة‌الانسان

آن شنیدی که رفت زی قاضی

تا کند خصم خویش را راضی

بود مردی در آن میانه گواه

که ز آبادی خود نبود آگاه

چون گواهی بداد قاضی گفت

کای تو با مردمی و رادی جفت

نه فلان مرد راد جدّ تو بود

که فرزدق ورا همی بستود

از عطا بود کام و راحت روح

شعرا را بُد از کرم ممدوح

مرد گفت از فرزدق و اشعار

من ندارم خبر تو رنجه مدار

گفت قاضی چو تو ز نادانی

منقبتهای خود نمی‌دانی

قول تو من کجا قبول کنم

من همه کار بر اصول کنم

چون ندانی فرزدق و نه مدیح

من ندارم شهادت تو صحیح

تو اگر ز آدمی چو آدم باش

راه او را نه بیش و نه کم باش

جان به کف برنه و دلیر آسای

قصد این راه کن درو ماسای

کاین دو روزه حیات نزد خرد

چه خوش‌و ناخوش‌و چه نیک و چه بد

باش تا بیخ تو به آب رسد

ماه‌ خیمه‌ات به آفتاب رسد

کودکی تو هنوز معذوری

زین طریق دقیق بس دوری

بسته کی گیردت به حاصل نقل

هرکه دارد گشاد نامهٔ عقل

تو چه دانی ز آفرینش حق

چه شناسی بیان بینش حق

تو که در بند آبی و نانی

کی جهان و نهان او دانی

وقت را شکر کن که در ایام

زاده‌ای در میانهٔ اسلام

خواری و زخم کفر دیده نه‌ای

شربت کافری چشیده نه‌ای

سعی ناکرده در ره ایمان

پیشت آورده‌اند از ایمان خوان

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که پیر با همراه

گفت چون شد ز همرهیش آگاه

از سر و سینه بهر صحبت یار

پای سازم به ره چو مور و چو مار

گر تو کار سفر همی سازی

تو ز من خواه و گیر جان بازی

همرهت باشم و ز دزد و هراس

کم ز سگ مر ترا ندارم پاس

بس عجب نبود ار چنین باشم

گر کنم با سگی قرین باشم

بندم از جد و جهد و عشق و طلب

بر گریبان روز دامن شب

خود ز یاران نباشد ایچ محال

کین سگی کرد سیصد و نه سال

خفته اصحاب کهف و سگ بیدار

پاس همراه داشت بر درِ غار

راه چون مار و غار دارد ساز

یار در غار مار دارد باز

مصطفی را به دفع هر مکری

یار بایست همچو بوبکری

آب را گر نه آتشستی یار

خاک فعلستی و هوا آثار

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت صورت عالم

تو به گوهر ورای دو جهانی

چکنم قدرِ خود نمی‌دانی

با زنان نیک هم نبردی تو

با چنین زور مردِ مردی تو

چه کمست ای بزرگ زاده ترا

در گشاده‌ست و خوان نهاده ترا

گر تو خود را در این سرای غرور

از سرِ جهل و بخل داری دور

پنج نوبت زنی چو عقل و چو جان

بر سرِ هفت چرخ و چار ارکان

ور قبای فنا بیندازی

به قبیلهٔ بقای حق تازی

بر سه جانت بکن به شبگیری

دو سلام و چهار تکبیری

آخشیجان و گنبد دوّار

مردگانند زندگانی‌خوار

چه کنی در جهان بیم آرش

زانکه بی‌پرسش است بیمارش

برگذر کین سرای پر وحلست

نردبان پایه عمر و بام اجلست

هرکه بر متن این سرای رسید

باز دستش به دیدگان بکشید

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی شکر هدایة‌الاسلام

بود عمّر نشسته روزی فرد

گردش اصحاب صفّه با غم و درد

هریک از شادی ره اسلام

یاد می‌کرد بر گشاده کلام

هم کهن پیر و هم جوان تازه

برده آوازه تا به دروازه

منّتی جمله یاد می‌کردند

فوت ایام کفر می‌خوردند

بود عبداللّٰه عُمر حاضر

لیک زان درد و رنج بُد قاصر

منتی کرد نیز بر خود یاد

زود عمّر برو زبان بگشاد

گفت ویحک چه لاف پاشی تو

خود مرین درد را چه باشی تو

درد دین تو تا کجا باشد

مر ترا درد کی روا باشد

تو در اسلام زاده و دیده

تلخی کفر هیچ نچشیده

درد ایام کفر خورده نه‌ای

خویشتن را ذلیل کرده نه‌ای

این چنین درد و زخم ما دانیم

زان به دین رسول شادانیم

ناچشیده تو درد و منّت و عار

هیچ نابرده ذُل و استحقار

نشناسی تو لذّت ایمان

قدر ایمان چه دانی و احسان

ما شناسیم کان چه ذُلّی بود

وان چه بندی و آن چه غُلّی بود

شکر اسلام کرد مادانیم

کین زمان مرد راه ایمانیم

شیر مردان عناء ره بردند

به تو نامرد راه بسپردند

تو به نامردی این ره دین را

جمله کردی خراب آیین را

به چه بنهم ترا به یار جواب

ای ز تو دین و شرع گشته خراب

نه زنی در ره صواب و نه مرد

نه مختّث از آنت نبود درد

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن

سر چه پوشی که در بهاران گِل

راز پنهان ندارد اندر دل

با بهان رای زن ز بهر بهی

کز دو عقل از عقیله باز رهی

کز تن دوست در سرای مجاز

جان برون آید و نیاید راز

راز مر دوست را چو جان باشد

زان چو جان در دلش نهان باشد

راز پنهان نداشت ایج لبیب

در غم و علّت از حبیب و طبیب

از طبیب ار نهان کنی تو اصول

به نگردی بماندی معلول

جمله علّت بگوی و راز مگوی

وآنچه بشنیده‌ای تو باز مگوی

راز دل چو مرغ و دانه بُوَد

راز بر دل چو دود خانه بُوَد

دانه چون مرغ خورد شد ناچیز

وآنچه بر دل نهاده شد چون تیز

نرهد جان جانت زین دو مگر

تا نکردی نهانش جای دگر

با قوی گو اگر بگویی راز

زانکه باشد قوی ضعیف آواز

اینکه گفتم چو عاقلان بپذیر

ورنه از پیل و خر قیاسی گیر

زنده سر جز به زنده نسپرده‌ست

زانکه سر جان زنده را مُرده‌ست

هرکه مرده است راز مردان را

دُر کند پس صدف کند جان را

تا صدف را به کارد نشکافند

همچو دریا ز موج کی لافند

تو نیابی بخاصه راز ملوک

خیره باهم نشین پنبه و دوک

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی صلابة طریق‌الاسلام

رفت زی روم و فدی از اسلام

تا شوند از جهاد نیکو نام

وهنی افتاد تا شکسته شدند

چند کس زان میانه بسته شدند

علوی بود و دانشومندی

حیز مردی ولی خردمندی

کس فرستادشان عظیم‌الروم

کرد بر هر سه شخص حکم سدوم

گفت شست مغانه بربندید

بت به معبود خویش بپسندید

ورنه مر هر سه را بسوزانیم

بکنم هر بدی که بتوانم

بنشستند و هر سه رای زدند

هر سه تن دست در دعای زدند

گفت مرد فقیه رخصت هست

بسته در دست خصم عهد شکست

که چو بر کفر کرد خصم اجبار

نه به دل از زبان دهد اقرار

بعد از آن چون فرج فراز آید

به سرِ شرط و عهد باز آید

علوی گفت مر مراست شفیع

جدّم آن سرور شریف و وضیع

حیز گفتا به مرد دانشمند

که ز کار شما شدم خرسند

مر ترا علم تو دلیل بسست

علوی را پدر خلیل بسست

من که باشم مخنّث دو جهان

کز بد من شود جهان ویرا

هرچه خواهید با تنم بکنید

گو بگیرید و گردنم بزنید

نیک و بد هست پیش من یکسان

نام نیکو گزیده‌ام ز جهان

سر فدی کرده‌ام پی دین را

چکنم جان و عار سجّین را

کُشته بهتر مرا به نام نکو

که بُوم زنده با هزار آهو

جان بداد و یکی سجود نکرد

بر درِ عار و شک قعود نکرد

ای به مردی تو در زمانه مثل

حیز مردی چنین نمود عمل

تو که مردی چنین عمل بنمای

ورنه بیهوده بین فقع مگشای

هرچه جز راه حق مجازی دان

هرچه جز کار اوست بازی دان

هرچه جسمت به روح بنماید

چون تو خردی ترا بزرگ آید

عقل و جان پرده‌دار فرمانند

چاکرانش نبات و حیوانند

آنچه عقد نبات و حیوانست

اندر اقطاع آسیابانست

عالم طبع و وهم و حس و خیال

همه بازیچه‌اند و ما اطفال

غازیان طفل خویش را پیوست

تیغ چوبین ازان دهند به دست

تا چو آن طفل مردِ کار شود

تیغ چوبینش ذوالفقار شود

مادران پیش خویش از آن به مجاز

دختران را کنند لعبت باز

تاش چون شوی خواستار آید

آن به کدبانوییش به کار آید

تا چو بگذاشت لعبت بی‌جان

لعبت زنده پرورد پس از آن

طفل دکانک از پی آن کرد

تا به دکان رسد چو گردد مرد

این همه نقش دانی از پی چیست

تا به معنی رسی بدانی زیست

این جهان صورتست و آن معنی

اندرین جان واندر آن جان نی

تا بر این و به آن به انبازی

آدمیزاده می‌کند بازی

تا چو شد مرد و چشم او شد باز

آید از نقشها به معنی باز

زان که خود نیست از درون سرای

در دبستان عقل بازی جای

بندگان را ادیب بیگانه‌ست

خواجه را خود ادیب در خانه‌ست

شاه زاده‌ست آدمی و نسیب

نبود هیچ بی‌رقیب و ادیب

هرکه فرزند شاه کی باشد

بی‌ادیب و رقیب کی باشد

آدمی عالم مقصّر نیست

همه همتا و هم همه بر نیست

تو که باشی هنوز آدم را

چه شناسی تو خاتم و جم را

که ستور است و دیو در پایه

هم فرومایه هم گرانمایه

خو که نز راه بخردی باشد

از ستوری و از ددی باشد

آدمی همچو مرغ با پر نیست

هم همه بار و هم همه بر نیست

هرکه نان با خرد نداند خورد

دعوی آدمی نباید کرد

آدمی بی‌خرد ستور بُوَد

گرچه دارد دو دیده کور بُوَد

گر تو جویای عالم رازی

ای زمن با زمانه چون سازی

چند از این آسیا و آن گلخن

نام این باغ و وصف آن گلشن

بهر آن کرد پادشات عزیز

تا کنی نان و آب کو و کمیز

تا کی از دور چرخ دون لئیم

خورد دونان بوی چو مال یتیم

سال و مه مانده در غم نانی

وز لباس علوم عریانی

قوت خودبینی از کفایت خود

اعتقادت بدست و دینت بد

رازق خویش را نمی‌دانی

بندهٔ آب و چاکر نانی

تو ز جان فوت و موت می‌دانی

ز آتش ایمن ز فقر ترسانی

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که گفت دمسازی

با قرینی از آنِ خود رازی

گفت کین راز تا نگویی باز

گفت خود کی شنیده‌ام ز تو راز

شرری بود کز هوا پژمرد

از تو زاد آن زمان و در من مرد

سر ز نامحرمان نهان باید

ورنه محرم چو بشنود شاید

دوست محرم بود به راز و نیاز

پیش محرم برهنه باید راز

در ره سیل و رودها خفته

سخن گفته به که ناگفته

راز جز پیش عاقلان مگشای

دل خود جز به اهل دل منمای

آن نبینی که تخمها در گِل

ننماید به هیچ ظالم دل

کم ز خاکی و خاک نعمت ساز

از زمستان نهفته دارد راز

چون هوا دست عدل بگشاید

راز و دل جمله خاک بنماید

راز در زیرکان نهان باشد

زانکه هشیار بدگمان باشد

هرکه در روز راز گسترده‌ست

ابجد از لوح عقل بسترده‌ست

سرّ والشّمس چون دلش دریافت

نه ز واللیل بدروار بتافت

گفت کین سوز پرده‌ساز منست

شب معراج روز راز منست

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...