الباب السّابع (سنایی)

التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق

بود مردی مُعیل بس رنجور

شده از عمر و عیش خویش نفور

مرد را ده عیال و کسب قلیل

گشت بیچاره زار مرد معیل

از عیال و طفول رخ برتافت

به دگر ناحیت سبک بشتافت

وآن عیالان به شهر دربگذاشت

راحت خویشتن در آن پنداشت

به سر چاهساری آمد مرد

بخت بنگر که با معیل چه کرد

دید مردی نشسته بر سر چاه

دلو با حبل برنهاده به راه

مرغکی بس ضعیف و بس کوچک

که ز گنجشک بود او ده یک

گفت مردا سبک بکن کاری

تا برآید مگرت بازاری

از من ای خواجه صد درم بستان

مرغ را زآب تشنگی بنشان

دلو و حبل اینک و چهی پر ز آب

آب ده مرغ را سبک بشتاب

مرد گفتا که بخت روی نمود

به از این کار خود نخواهد بود

به یکی دلو سیر گردد مرغ

صد درم مر مرا شود آمرغ

دلو بگرفت و رفت زی سرِ چاه

خود ز سرِّ فلک نبود آگاه

تا به گاه زوال آب کشید

مرغ سیری از آب هیچ ندید

خسته شد مرد و گفت چتوان بود

که تن من در این عنا فرسود

مر ورا گفت مرد کای نادان

امتحان توام من از یزدان

تو مر این مرغ را ز چاه پر آب

نتوانی ز آب داد اسباب

ده عیال ضعیف چون داری

طفل را خیر خیر بگذاری

رازقم من تو در میان سببی

پس چرا با فغان و با شغبی

رو سوی خانه باز شو بشتاب

کار اطفال خویش را دریاب

من که روزی دهم توانایم

راه ارزق بر تو بگشایم

جان بدادم همی دهم روزی

در غم نان چرا تو دل سوزی

جان بدادم دهمت نان هر دم

جان مدار از برای نان در غم

زین هوسها چرا نگردی دور

چند دارد جهان ترا مغرور

آن جهان در غرور نتوان یافت

نرسید آنکه سالها بشتافت

حج مپندار گفت لبّیکی

جامه مفکن بر آتش از کیکی

نه برِ اوستاد دین‌پرور

نه به بازار و نه برِ مادر

پیش من قصّهٔ هنر برخوان

به کدامی تره‌ات نهم بر خوان

نه بدینجات زر نه آنجا زور

نز پی گلشنی نه از پی گور

با حریف دغا مباز ای کور

نبری زو نه از مجاهز عور

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی حفظ اسرارالملوک

بود مردی علیل از ورمی

وز ورم برنیامدیش دمی

رفت روزی به نزد دانایی

زیرکی پر خرد توانایی

گفت بنگر که از چه معلولم

کز خور و خواب و عیش معزولم

مجسش چون بدید مرد حکیم

گفت ایمن نشین ز اندُه و بیم

نیست در باطن تو هیچ خلل

می‌نبینم ز هیچ نوع علل

مرد گفتا که باز گویم حال

کز چه افتاد بر من این اهوال

رازدارِ ملوک و پادشهم

با مزاج ملوّن و تبهم

شه سکندر دهد همه کامم

که ورا من گزیده حجّامم

لیک رازیست در دلم پیوست

روز و شب جان نهاده بر کف دست

نتوانم گشاد راز نهان

که از آن بیمِ سر بود به زمان

سال و مه مستمند و غمگینم

بیش از این نیست راه و آیینم

گفت مردِ حکیم رَو تنها

بی‌علایق نهان سوی صحرا

چاهساری ببین خراب شده

گشته مطموس و خشک از آب شده

اندر آن چاه گوی راز دلت

تا بیاساید این سرشته گِلت

مرد پند حکیم چون بشنید

همچنان کرد از آنکه چاره ندید

شد به صحرا برون نه دانا مرد

از پی دفع رنج و راحت فرد

دید چاهی خراب و خالی جای

درد خود را در آن شناخت دوای

سر سوی چاه کرد و گفت ای چاه

رازِ من را نگاه دار نگاه

شه سکندر دو گوش همچو خران

دارد اینست راز، دار نهان

باز گفت این سخن سه بار و برفت

بنگر او را که چون گرفت آکفت

زان کهن چاه نی بُنی بر رُست

شد قوی نی بُن و برآمد چُست

دید مردی شبان در آن چه نی

ببرید آن نی و شمردش فی

کرد نایی از آن نی تازه

راز دل را که داند اندازه

نای چون در دمید کرد آواز

با خلایق که فاش کردم راز

شه سکندر دو گوش خر دارد

خلق از این راز او خبر دارد

فاش گشت این سخن به گرد جهان

مردِ حجّام را برید زبان

تا بدانی که راز بهروزان

بتر از جمر و آتش سوزان

عالمی پر ز آتش و تف و دود

بهتر از یک سخن که راز تو بود

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

حکایت در ظالم و مظلوم

کودکی با حریف بی‌انصاف

گفت کای سر به سر دغا و خلاف

تو درازی و نیز در یازی

پس همان به که گَوز کم بازی

اندرین شاهراه بیم و امید

دایهٔ جسم تست دیو سپید

شب و روز از پی غذای تنت

مانده پستان دیو در دهنت

که هوای هلاکت اندیشت

سر پستان سیه کند پیشت

کو یکی مادری که از سرِ درد

کودک از شیر باز داند کرد

کردت ارچه چو گَوز بُن گردن

شیرِ پستان غافلی خوردن

ناگهی بینی از درِ بستان

اجل آید سیه کند پستان

شیر خوردنت امل دراز کند

اجلت خو ز شیر باز کند

دل خورد شیر او چو گاو سبوس

نزد عامی چو پارسا سالوس

باز کن خو ز شیر خوردن پُر

طمع از شیر ماده گاو ببُر

بر سر پل دل وطر چه بُوَد

در سرای خطر بطر چه بُوَد

طین که ابلیس داشت از وی ننگ

تو چو دینش گرفته در بر تنگ

زادمی قبله عقل و دین داری

نه نباتی که قبله طین داری

نبوی پیش جهل دست آموز

بر همه آرزو شوی پیروز

دل ز گل بگسل ار یقین داری

دور کن کین ز دل چو دین داری

گر تو در خطّهٔ خطر شب و روز

با خرد همچو طفل باز گَوز

خانهٔ جغد را بکوشیدی

به گچ و سنگ و نقش پوشیدی

سال طوفان و خانه آشفته

تو درو گاه مست و گه خفته

نه که چون ژاله‌ای فرو بارد

خانه را بر سرت فرود آرد

روز و شب گاه و بیگه از باران

غافل از راه آب و ناوندان

چون ترا برد در سفر طوفان

بر تو خندند نقش و گچ پس از آن

بر دکان فریب و تلبیست

دست خوش یافتست ابلیست

هم ز دست خودت در این بنیاد

پای در گل بماند و سر بر باد

هست از او امر و نهی و آرو میار

از تو بیشه است عمر دست افزار

آنچه سود آید او برد به درست

وآنچه باشد زیان ز مایهٔ تست

ناگرفته به رشوت از دین نور

رایگان دیو را شده مزدور

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

حکایت

بود اندر سرخس یک روزی

مجلسی بس به رونق و سوزی

مجلسی پر ز ناله و شیون

گفت آن صدر دین و فخر زمن

آن چو موسی ز شوق بر سرِ طور

بوالمفاخر محمّد منصور

من بدان مجلس اندرون بودم

زان عبارت به دل برآسودم

این حکایت ز روی نکته براند

دُرّ معنی درو به رمز افشاند

بشنو این را که هست قول سدید

که به جایی مگر که پیر و مرید

درفتادند چون سماعی بود

دیو را اندر آن دفاعی بود

وجد افتاد هردو را بتمام

درگذشتند از حلال و حرام

پیر می رقص کرد در حالت

زانکه از شوق بود با آلت

دید مردی مرید آهسته

زیر زنّار بر میان بسته

گفت کای پیر این امانت کیست

بسته زنّار بر میانت چیست

پیر گفتش که ای فضول نیوش

سِر چو دیدی خموش باش خموش

کین نه زنّار بلکه زنهارست

روضهٔ روح را چو انهارست

از پی قهر نفس بی‌دینم

بستن کُستی است آیینم

تا بداند که گبر بی قدرست

کار او پیش صدر دین غدرست

هر سَحر کو ز خواب برخیزد

پیش کو شرّ و فتنه انگیزد

من کنم عرضه بر وی این زنّار

تا ز پندار بد شود بیدار

گویم ای گبر آنکه این دارد

از کجا نیم ذرّه دین دارد

ز اهل ناری نه در خورِ نوری

دام دیوی نه حلّهٔ حوری

تا در آن دم بتر ز خویش ز شر

نشناسد کسی ز جمله بشر

نکند کبر و کین نیامیزد

از ره جهل و حمق برخیزد

تا بدین فن ز عُجب و استکبار

باز دارم ورا به لیل و نهار

هم سلامت بود مرا ز شرش

هم به خود نبود از بطر نظرش

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

ذکر انقطاع نسب

آدم پاک را برآر از گِل

چشم روشن مدار و تاری دل

به خدای ار بود ز بهر شرف

از خلیفه خدای چون تو خلف

گر تو اینجا نسب درست کنی

بر خود آن راه نار چُست کنی

صبر کن تا درین سرای مجاز

از پی آز و غم نه از پی ناز

بر کشندت به دست عافیتی

آخر این پوستهای عاریتی

تا چو از خاک خود برون آیی

تا در آن دم ز آب چون آیی

راد مردی گزین تو با دل خوش

همچو سفله مباش خواری کش

اهل دنیا به خوبی و زشتی

خفتگانند جمله در کشتی

بادبان برکشیده بهر سفر

خاک تیره ز آب و نار شمر

غافل از روی جهل و از ادبیر

ابلقان سوارکُش در زیر

کی بایستد مگر دَمی به غرور

از خدای و ز خلق یکسر دور

هرکه گشت از غرور و غفلت مست

نیکی آن جهان بداد ز دست

نه شتاب آیدت به کار و نه صبر

زانکه بشتافت و صبر کرد آن گبر

هادی ره بجز هدایت نیست

وآن طریق اندرین ولایت نیست

کی غم بوسه و کنار خورد

هرکه او کوک و کو کنار خورد

علم دین کان به غفلتی شنوی

نکند اعتقاد و دینت قوی

لالهٔ غفلتی نه‌ای بنده

دل سیه عمر کوته و خنده

تا بنگذشت عاقل از آتش

کی برآید ز جانش خندهٔ خوش

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر موعظت و نصیحت گوید

صحبت زیرکان چو بوی از گُل

عظت ناصحان چو طعم از مُل

بی‌غرض پند همچو قند بُوَد

با غرض پند پای بند بُوَد

در مشام خرد چه زشت آید

هر نسیمی که نز بهشت آید

بهر اندام دادن اوباش

دل چو سندان زبان چو سوهان باش

بشناسی ز راه دیدهٔ روح

فاتحهٔ دین چو روی داد فتوح

وسعت آنجا که راه یزدانست

تنگی اینجا که بندِ انسانست

انّ فی دیننا بخوان و بمان

فی کبد را برآن و تیز بران

راه یزدان رهِ فراخ آمد

گلشن و بوستان و کاخ آمد

هر مشامی کزین نسیم بهشت

نتواند شنید باشد زشت

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

صفة‌المغرورین فی دارالدّنیا

آن شنیدی که حامد لفاف

در حریم حرم چو کرد طواف

ناگهی باز خورد بر وی پیر

آنکه در عصر خود نداشت نظیر

گفت شیخا بگوی تا چونی

تا به رنج زمانه مرهونی

گفت حالم سلامت و خیرست

لفظ من سال و ماه لاضیرست

گفت ویحک سخن خطا گفتی

همچو نادان به خود برآشفتی

آدمی خیر آنگهی دارد

که صراط دقیق بگذارد

تو هنوز از صراط نگذشتی

خیر چون باشد ای دد دشتی

بعد از آن در بهشت چون رفتی

از سلامت تو بهره بگرفتی

ناشده در بهشت و دار سلام

چون سلامت بُوَد نیافته کام

چون از این هر دو فارغ آیی تو

آنگهی خیر را بشایی تو

ایمن از هر نهاد زشت شوی

به سلامت چو در بهشت شوی

مر ترا هست هر دوان در پی

خویش را خیر گفته عزّ علی

از حقیقت چنان به دل دوری

که نه‌ای اوستاد مزدوری

یک زمان از نهاد خود برخیز

در رکاب محمّدی آویز

آنچه گفتست شرع آمده گیر

وآنچه مقدور کائن آن شده گیر

یک زمان شرع را متابع شو

پس مرفّه به دشت در بغنو

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت بیابان گوید

تنگی راه را صفت بشنو

در رهی نازموده خیره مرو

ره چو سوفار و خار چون پیکان

مار رنگین درو چو توز کمان

تیز و گریان کنندت از گرما

امّ‌غیلان او چو ابن‌ذکا

خاره در تفّ او چو خاره سبک

شوره بر سنگ او چو شاره تُنُک

مرده خاکش ز هجر بی‌آبی

کفنش کرده شوره سیمابی

مهمهش با مهابت ارقم

چون دم ابیض و دل بلعم

شده از تفّ شورهٔ بدرنگ

همچو سیماب ریزه در وی سنگ

سایه یک دم درو نیاسوده

غول و خضرش سراب پیموده

نابسوده برِ هلاکش را

ادهم روزگار خاکش را

پیش چشم و خیال پر کینه

خاک سرمه سراب آیینه

ابر بهمن درو سموم شده

مار بر خاک او چو موم شده

بوده هامون او چو هاویه راست

خاک همچون دل معاویه راست

که نرفتی ز سهم آن هامون

خضر بی‌آب و بی‌دلیل برون

خضر بی‌رهبر اندران صحرا

نتوانست رفت برعمیا

زانکه از روی حقد و پر کینی

راه چون پشت آینهٔ چینی

قمر آنجا طریق گم کرده

شمس در وی شعاع بسپرده

جزع در چشمهاش خوان آرای

غول بر گوشها فقاع گشای

از پی قوت و قوّت مردم

گندمش پر ز نیش چون گزدم

نرگس اندر خیال بود چنین

آفتابی میانهٔ پروین

چشمهٔ آفتاب ابر آلود

تشت شمعی میان تودهٔ دود

گرچه از بهر مهر دل داری

شش درم ساخت کرد دیناری

قلزم قیر و قار تا ابراج

برفشانده تلاطم امواج

صحن بی‌امن او چو خانهٔ بیم

مانده بی‌آب همچو روی یتیم

باد سردش ز دل بریده امید

ریگ گرمش به مرگ داده نوید

تا سمومش صمام گوش آمد

دست او پای‌بند هوش امد

گزدم از خار او کند مسواک

مار افعی درو نیابد خاک

خاک او روی آب نادیده

گل او پشت مردم دیده

نان ندید آنکه ز آب او شد شاد

جان نبرد آنکه دل برو بنهاد

تب زردست رشتهٔ چَه اوی

مرگ سرخست رفتن ره اوی

زین بیابان بسی ترا بهتر

خانه و آب سرد و دیگ کبر

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها

خواجه‌ای را به مردمی دربست

متّکا ساختم بر او ننشست

گفتمش تکیه جای باشد خوش

گفت آن را که رشته شد ز آتش

کی سپارد به تکیه‌گه تن خویش

هرکه را گور و مرگ و محشر پیش

این همه تکیه‌ها غم و هوسست

تکیه‌گه رحمت خدای بسست

اینت آزادمرد دین‌پرور

اینت محکم حدیث حکمت خر

ای سنایی سخن دراز مکش

کوتهی به نمک ز دیگ بچش

خواجه تن را طلاق ناداده

دین همی جوید اینت آزاده

این جهان راست بهر مغروری

خانه ویران و پرده زنبوری

این جهان در حُلی و حُله نهان

گَنده پیریست زشت و گنده دهان

تو به نیرنگ و رنگ او مگرو

سخنان مزخرفش مشنو

چه طمع داری از درش آبی

چه نهی زیر پشته گردابی

صدهزاران چو تو به آب برد

تشنه باز آورد که غم نخورد

چون از این گَنده پیر گشتی دور

دست پیمان بدادی از پی حور

حور با تو چگونه پردازد

حور با گنده‌پیر کی سازد

سه طلاقش ده ارت هیچ هُش است

زانکه این گنده پیر شوی کُش است

حیدری نیست اندرین آفاق

دهد این گَنده پیر را سه طلاق

در جهان حیدران اگرچه بسند

در ره دین به گرد او نرسند

چون شود دهر با تو یک دم خوش

چون جهد ناگه از خیار آتش

نوش اینجات زهر آنجایست

تری مغز آفت پایست

تا بُوَد دنیی‌ات نباشد حور

از معانی بدانکه دوری دور

از امانی بجمله دست بدار

همچو غوغا به شهر دست برآر

چکنی خداکدان پر مارش

که مه او مه سگش مه مردارش

دور شو زو که از تُنُک مایه

چوژه لنگ آید ار خری خایه

گربه‌وار او غذای خود زاید

زادهٔ او برو کجا پاید

بارگیر تو تازی اسب دوان

تو خریدار لنگ و لاشه خران

خوی شیران پذیر با صولت

همچو گربه مباش دون همّت

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...

اندر تصوّف و زهد ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة

آنکه در بند مال و اسبابند

همه غرقه میان گردابند

وان کسان کز برونِ در ماندند

دان که در دست خویش درماندند

عامه دل در هوای جان بستند

زانکه از دست جهل سرمستند

خاصه در عالم معاینه‌اند

همچو سیماب و روی آینه‌اند

همه دست نهال کن دارند

همه مرغِ قفس‌شکن دارند

از پی ملک دین نه از پی ملک

روی زردان دل سپید چو کلک

پُرنیازان بی‌نیازانند

راست‌بازان پاکبازانند

قدشان بیش امر بالیده

کشف را زیر کفش مالیده

جامه‌شان از پی ریاضت پوست

همچو طبع لئیم خواری دوست

سرشان از برای دار بلند

نردبان پایهٔ حصار بلند

همه با عندلیب دل خویشند

همه سیمرغ خانهٔ خویشند

همه را در جهان نه روح و نه جسم

در گرفته چو کودکان از بسم

اسم خوانده به فعل آمده باز

همه خاموش و صید جوی چو باز

زهره از بهر قوّت حالت

کرده پر زهر و گفته ما را لت

زهرِ قهر از میان جان دارند

شکّر شُکر بر زبان دارند

گرد کوی ملامتی روبند

حلقهٔ جان دولتی کوبند

از پی ضیف آسمان جلال

همه شب رو بسان طیف خیال

عاشق مرگ هریک از پی برگ

خویشتن را کشیده زیشان مرگ

...

0
الباب السّابع (سنایی) نظر دهید...