الباب السّادس (سنایی)

در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن

مبر این زندگی به صدرِ سعیر

هم بدینجاش واگذار و بمیر

زنده آنجایگه مبر تن خویش

آب حیوان مده به دشمن خویش

حرب قائم شده میان دو تن

چه دهی تیغ خویش زی دشمن

که چو چشم اجل فراز کند

پس از آن عقل چشم باز کند

تا ببینی نهان عالم را

تا ببینی جهان آدم را

تا ببینی یکی به چشم عیان

چیزها را چنانکه هست چنان

تو هنوز از جهان چه دیدستی

زین جهان نام او شنیدستی

غافلی از جهان و از کارش

نازموده به فعل کردارش

تو چو داماد و عقبی است عروس

سوی دنیی نگه مکن به فسوس

ترسم این غفلت از همه مقصود

باز دارد ترا گه موعود

پیش سلطان به پاسبان منگر

نظرِ شاه مر ترا بهتر

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء

آن شنیدی که در طواف زنی

گفت با آن جوان نکو سخنی

چون ورا در طواف دید آن مرد

گشت لختی ز صبر و دانش فرد

گشت عاشق به یک نظر در حال

گفت با زن ز حال خویش احوال

گفت با آن جوان زن از دانش

آن چنان زن ز مرد به دانش

کای جوان نیست مر ترا معلوم

کز که ماندی در این نظر محروم

اندرین موضع ای جوان ظریف

آن به آید که اوست مرد عفیف

ویحک از خالقت نیاید شرم

که به یکسو فگنده‌ای آزرم

خالق تو به تو شده ناظر

تو به دل ناشده برش حاضر

این نه جای تمتّع و نظرست

جای تر سست و موضع خطرست

کردگار تو مر ترا نگران

تو به شهوت متابع دگران

مرد را شرم به به هر کاری

نیست چون شرم مر ترا یاری

شرم دار از خدای خالق بار

وانگه از خلق هیچ باک مدار

هرکه از کردگار ترسنده‌ست

خلق عالم ازو هراسنده‌ست

روز بار ای تن ار تو خواهی بار

شرم دار از حرام دست بدار

دوزخی در شکم که این آزست

سگی اندر جگر که این رازست

در خرابی نشسته کین چینست

رسم گبران گرفته کین دینست

اژدهایی گرفته اندر بر

چیست این ملک و جاه و عزّ و ظفر

داده کوران مست را زوبین

چیست این جاه علم و قوّت دین

از برون پاک وز درون ناپاک

کیست این هست صوفئی چالاک

گربه بیرون سگ از درون جوال

چیست این کار کرد و کسب حلال

با سگ و دیو کرده انبازی

چیست این لشکری و آن غازی

داده در دست دزد شمع و چراغ

چیست این شمع شرع نور دماغ

چون برافگنده‌ای بر آب سپر

می نداری بسان مست خبر

زورقی بر نقاب در جیحون

کیست این دخت زادهٔ قارون

جامه‌ای هفت رنگ چون طاووس

کیست این مرد لقمه و سالوس

نعره برداشته چو کبک از کوه

کیست این هست عارفی بشکوه

به لگد بام خانه کرده خراب

کیست این مدّعی بی‌خور و خواب

پای در خود زده چو مردم مست

چیست این دست موزهٔ دل پست

خویشتن را لقب نهاده مسیح

وز دمش صد هزار سینه جریح

بر خود افسوس کرده چون دجّال

که به هنگام خرقه و گه حال

این همه خشم و جنگ و ظلم و شرور

دد و دیواند در نقاب غرور

به سرای بقا از این کشتی

مار و گزدم مبر بدین زشتی

این همه بد فعال و بی‌دینند

چه توان کرد مردمان اینند

عمر خود رای خلق را بیند

خلق بی‌رای خلق نگزیند

یا به عزلت به خوشدلی تن زن

یا بدینها بساز و جان می‌کن

عزّ طلب کردنم ز همّت و خوست

که نیم همچو سفله خواری دوست

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة

شُکر انصاف بر زبان بهار

گفت بلبل چو مردم هوشیار

شُکر عدل بهار پیش اِله

دل گُل گوید از زبان گیاه

دشتها پر لحاف بی‌بالین

باغها پر عروس بی‌کابین

گفت قرآن به لفظ همچون دُر

مرد دامن کشیده را فانظر

تا ببینی به چشم عقل پژوه

بر گریبانِ دشت و دامن کوه

از پی نقشهای جان‌آویز

اختران نقش‌بند و رنگ‌آمیز

باغ پر تختهای سقلاطون

راغ پر فرشهای بوقلمون

شاخها حلّه‌پوش و مشک آغوش

دشت عنبر نهاد و مینا پوش

شبنمِ اشک چون سهیل و سها

روی چون بامداد روی گیا

عنبرین گشته از نسیم صبا

از مسام زمین مشام هوا

سرو چون حور سبز پیراهن

مشک و عنبر دمیده بر دامن

باغ مانند عطر مشک آگین

راغ مانند زلفِ حورالعین

چشمهٔ اشک چشم من بشتاب

تا درِ باغ رفته از لبِ آب

خامه بر کار کرده شست بهار

زلف کوتاه کرده دست بهار

نی چنانست گردش بی‌باک

زلف شب را گرفته کش سوی خاک

گر بخواهد به حکم خلق کمال

خون کند مشک و مشک خون در حال

صفت گل کنون به قوّت دل

گفت بلبل چو مردم عاقل

دشتها را لباسها رنگین

باغها را ز حلّه‌ها آذین

کوه پر نقشها همه زیبا

اختران نقش‌بند بر دیبا

شاخ مانند عقد پر لؤلؤ

باد مانند نافهٔ آهو

باغ پرحقه‌های درّ و گهر

راغ پُر شفشه‌های نقره و زر

گنج قارون به دامن سنگی

زیب حورا عیان به هر رنگی

قطر باران چو دانه‌های گهر

بر شقایق چکیده همچو دُرر

قُمری و فاخته فراز چنار

برده از عاشقان شکیب و قرار

سرو چون حور در میان چمن

سمن مشک‌بیز پیرامن

پایهٔ ابر همچو درّ خوشاب

آمد از حد ارمن و سقلاب

مرغ نالان فراز گلبن گل

مست بی‌مطربان و ساغر مُل

ابر شسته ز روی هامون پاک

هرچه آلایشست از رخ خاک

راز دل کرده جمله عالم فاش

زیرکان زمانه چون اوباش

خانه بگذاشته همه زن و مرد

سوی صحرا برون شده پی خورد

خنک آنکس که او به فصل بهار

لذّتی دارد او ز بوس و کنار

خانهٔ چین گشاده منظر اوی

شاه قیصر نموده دختر اوی

خم زلف بنفشهٔ دل جوی

عود خامست رُسته بر لبِ جوی

ناف آهو چو خورد سنبل دشت

بویش از کوه قاف و طور گذشت

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

در تسویت پارسی و تازی

فضل دین در رهِ مسلمانیست

هنـر ملک ره فرادانیست

هست محتاج کارسازی ملک

چه کند پارسی و تازی ملک

از پی دین و شغل پردازی

هیچ در بسته نیست در تازی

تا عمر شمع تازیان بفروخت

کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت

ملک عدلست و دین دلِ پر درد

تازی و پارسی چه خواهد کرد

پارسی بهر کارسازی تست

تازی از بهر کرّه تازی تست

گر به تازی کسی ملک بودی

بوالحکم خواجهٔ فلک بودی

تازی ار شرع را پناهستی

بولهب آفتاب و ماهستی

مرد را چون هنر نباشد کم

چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم

بهر معنیست قدر تازی را

نز پی صورت مجازی را

هرکه شد جان مصطفی را اهل

چکند ریش و سبلت بوجهل

بهر معنیست صورت تازی

نه بدان تا تو خواجگی سازی

روح با عقل و علم داند زیست

روح را پارسی و تازی چیست

این چنین جلف و بی‌ادب زانی

که تو تازی ادب همی خوانی

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست

علم خوان تات جان قبول کند

که ترا فضل بوالفضول کند

بولهب از زمین یثرب بود

لیک قد قامت الصلا نشنود

بود سلمان خود از دیار عجم

بر درِ دین همی فشرد قدم

علم کز بهر خود کنی بر دست

آب خواهد چو تشنگی پیوست

کی شود بهر پارسی مهجور

تاج منّا ز فرق سلمان دور

کرد چون اهل بیت خود را یاد

دل سلمان به لفظ منّا شاد

کی رساند به حکمت ادبت

ظنّ تخییل و حیلت و شغبت

باز بوجهل اگرچه نزدیکست

دوستی دور دست تاریکست

چون ترا جز هوا امید نکرد

دل سیه کرد و جان سپید نکرد

پس در این راه با سلاسل و غل

چارقل حرز تست بر سرِ کل

نیست جز نبوت ره نبوی

نقل نحوی و شبهت ثنوی

نسبت دین درست باید و بس

زانکه دولت شکسته شد ز هوس

دولت از روی شدت و صولت

دوِ امروز دان و فردا لت

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید

مر سران را چو طامع و می خوار

بهر چه دردسر دهم چو خمار

می چو با رسم در نهاد شود

آتش و خاک و آب باد شود

زان برو چار طبع دست نیافت

که سوی هیچکس به پا نشتافت

هست می در نهاد خود پیوست

در کف پای عقل و بر سر دست

شاه می بر جمال تن چیره‌ست

ماه عقل از کمال می خیره‌ست

مایهٔ سنگ گرم و سردان اوست

وز پی زر محکّ مردان اوست

از کف پُر ز معجز موسی

مرده زنده کنست چون عیسی

مرد را عقل دیده و دادست

غذی روح باده و بادست

زیرکان را درین سرای خراب

هیچ غمخواره‌ای مدان چو شراب

باده در پیش اندُه استاده است

زانکه غمخوار آدمی باده است

عقل را گر سوی تو هست شکوه

بادهٔ عقل دوست را منکوه

از تری تف نشان صفرا اوست

وز تبش نقش سوز سودا اوست

اندرین باغ خوب و راغ فلک

از پی جغد نفس و زاغ فلک

گُل چو بر دست مُل به بام دهد

تا بدو بوی خویش وام دهد

به مشام آنکه گل بینبوید

از مشامش نشاط دل روید

هست در راه فکرت عاقل

از پی کشف فطرت غافل

مدد عشرت جوان مردان

نقل حرّان و ناقد مردان

اندکی زو عزیز و تندارست

باز بسیار خوار ازو خوارست

تا تو او را خوری عزیزش دار

چون ترا او خورد بمانش خوار

دل به احکام دین سپردن به

باده خوردن ز وقف خوردن به

هر دو چون ره بگیردت به سراط

پس چه باده خوری چه وقف رباط

دیده‌ای کان ز طمع باشد پُر

کرده داند نشان پای شتر

آیت از روی برد و عقل از رای

تو سوی نان هنوز آتش پای

آنکه نان رست در دل و جانش

باده بی‌باده خورد مهمانش

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت نقص دنیا

مال بر کف چو پیل بر کشتیست

مال در دل چو آب در کشتیست

مال مصلح چو آب زیر سفن

کاید از رفتنش کرامت تن

وانِ ممسک چو آب در فُلکست

که وجودش مقدم هُلکست

مرد را چون دم و درم باشد

آن نکوتر که جود هم باشد

تا به اینجاش کس جگر نخورد

تا بدانجای حسرتی نبود

ورچه در مال جز لطافت نیست

لیک بودش بی این دو آفت نیست

کز حلال از زمانه مشغولی

وز حرام از خدای معزولی

پسرِ عوف را ز بهر حلال

به بر مصطفی نبود مجال

مرد دین باش و مال را یله کن

خیز و دنیا به جملگی خله کن

نبود خود حکیم شبهت جوی

از طعام حلال دست بشوی

گرچه زو جسم را پناه بُوَد

لیکن آن هم حجاب راه بُوَد

در زر و سیم اگر کمالستی

کی قرین سگ و دوالستی

مال اگر مایل خران نشدی

حلقهٔ فرج استران نشدی

آدمی مرده در غم نانی

آن دوال رکاب چون کانی

آدمی پیش اسب بی‌درمست

آن دوال رکاب محتشم است

دنیی از دین همیشه آزرده‌ست

کاب دنیا جمال دین برده‌ست

مال سوی حکیم کی یازد

زشت با کور به فرا سازد

دور دارد شب خود از روزش

که بترسد که بشکند پوزش

هر دو آنجا که علم و فرهنگ است

در نگنجد از آنکه ره تنگست

نشود مال جز به دون مایل

جاهل از طبع بد شود سایل

دون و دنیی بوند هر دو قرین

قحبه‌ای آن و قلتبانی این

دیده‌ور پل به زیر کام کند

کور بر پشت پل مقام کند

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

التمثل فی اصحاب المغرورین

آن شنیدی که بود مردی کور

آدمی صورت و به فعل ستور

رفت روزی به سون گرمابه

ماند تنها درون گرمابه

بود تنها به گوشه‌ای بنشست

خرزه آن غرزن آوریده به دست

دل و گل کاه و کوره از تف و تب

آذر از خایه و ز پشت احدب

چون کدو خایه و چنار انگشت

خرزه در شست و خربزه بر پشت

هرزه پنداشت کور خودکامه

نکند خایه درد چون جامه

سوزنی تیز درگرفت به چنگ

کرد زی خایه‌های خود آهنگ

سوزن اندر خلید در خایه

آن چنان کور جلف بی‌مایه

چون ز سوزن به جانش درد آمد

با دل خویش در نبرد آمد

از دل آتش ز دیده باد آورد

علت جهل خویش یاد آورد

هر زمان گفتی ای خدای غفور

هستم اندر عنا و غم رنجور

مر مرا زین عنا و غم فرج آر

در چنین غم مرا نماند قرار

سوزن تیز و خایهٔ نازک

برهانم به فضل خویش سبک

کرد مردی در آن میانه نگاه

گشت از آن ابلهی کور آگاه

گفتش ای ابله کذی و کذی

ای ترا جهل سال و ماه غذی

سوزن از دست بفکن و رستی

که ازین جهل جان و دل خستی

تو ز دنیا همان چنان نالی

کان چنان کوردل ز محتالی

دست ز دنیا بدار تا برهی

خیره در کار خویش می‌ستهی

گه به پای از خودش بیندازی

گه دو دست از طمع بدو یازی

می‌نخواهی جهان ولیک به قول

ای همه قول تو نجس چون بول

ای همه قول تو نفاق و دروغ

پیش دنیا تو گردن اندر یوغ

خنک آن کز زمانه دست بداشت

حب دنیا به سوی دل نگذاشت

درد دینست داروی مؤمن

که بدو گردد از جحیم ایمن

تکیه بر لذّت جهان کردن

چیست ای خواجه خون دل خوردن

وقت لذّت بترسی از سلطان

وقت عصیان نترسی از سبحان

دل منه بر جهان بی‌معنی

که ثَباتی ندارد این دنیی

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که در ولایت شام

رفته بودند اشتران به چرام

شتر مست در بیابانی

کرد قصد هلاک نادانی

مرد نادان ز پیش اشتر جَست

از پیَش می‌دوید اشتر مست

مرد در راه خویش چاهی دید

خویشتن را در آن پناهی دید

شتر آمد به نزد چه ناگاه

مرد بفگند خویش را در چاه

دستها را به خار زد چون ورد

پایها نیز در شکافی کرد

در ته چه چو بنگرید جوان

اژدها دید باز کرده دهان

دید از بعد محنت بسیار

زیر هر پاش خفته جفتی مار

دید یک جفت موش بر سر چاه

آن سپید و دگر چو قیر سیاه

می‌بریدند بیخ خاربنان

تا درافتد به چاه مرد جوان

مرد نادان چو دید حالت بد

گفت یارب چه حالتست این خود

در دَمِ اژدها مکان سازم

یا به دندان مار بگدازم

از همه بدتر این که شد کین خواه

شتر مست نیز بر سرِ چاه

آخرالامر تن به حکم نهاد

ایزدش از کرم دری بگشاد

دید در گوشه‌های خار نحیف

اندکی زان ترنجبین لطیف

اندکی زان ترنجبین برکند

کرد پاکیزه در دهان افگند

لذّت آن بکرد مدهوشش

مگر آن خوف شد فراموشش

تویی آن مرد و چاهت این دنیی

چار طبعت بسان این افعی

آن دو موش سیه سفید دژم

که بُرد بیخ خار بُن در دم

شب و روزست آن سپید و سیاه

بیخ عمر تو می‌کنند تباه

اژدهایی که هست بر سرِ چاه

گور تنگست زان نه‌ای آگاه

بر سرِ چاه نیز اشتر مست

اجل است ای ضعیف کوته دست

خاربُن عمر تست یعنی زیست

می‌ندانی ترنجبین تو چیست

شهوتست آن ترنجبین ای مرد

که ترا از دو کَون غافل کرد

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

خواست وقتی ز عجز دینداری

از یکی مالدار دیناری

آنگهی مالدار بی‌هنجار

مُهر بر لب نهاده دل مردار

یک دو بارش چو گفت سایل راد

مالدار این چنین جوابش داد

گفت اگر حق‌پرستی ای تن زن

دین و دنیی ز حق طلب نه ز من

گفت دین هست نیک و دنیا رد

نیک ازو خواهم و ز تو بد بد

که مرا گفته‌اند از پی دل

حق ز حق خواه و باطل از باطل

چون تو بر باطلی و من بر حق

از تو جویم نصیب خویش الحق

زانکه نفس ارچه گوهریست شریف

کار او باطل است و رای سخیف

دل بدو داده‌ام که حق پرورد

بازگردد به سوی حق پر درد

دین نیابی گرت غم بدنست

زانکه کابین دین طلاق تنست

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...