الباب السّادس (سنایی)

اندر صفت نقص دنیا

مال بر کف چو پیل بر کشتیست

مال در دل چو آب در کشتیست

مال مصلح چو آب زیر سفن

کاید از رفتنش کرامت تن

وانِ ممسک چو آب در فُلکست

که وجودش مقدم هُلکست

مرد را چون دم و درم باشد

آن نکوتر که جود هم باشد

تا به اینجاش کس جگر نخورد

تا بدانجای حسرتی نبود

ورچه در مال جز لطافت نیست

لیک بودش بی این دو آفت نیست

کز حلال از زمانه مشغولی

وز حرام از خدای معزولی

پسرِ عوف را ز بهر حلال

به بر مصطفی نبود مجال

مرد دین باش و مال را یله کن

خیز و دنیا به جملگی خله کن

نبود خود حکیم شبهت جوی

از طعام حلال دست بشوی

گرچه زو جسم را پناه بُوَد

لیکن آن هم حجاب راه بُوَد

در زر و سیم اگر کمالستی

کی قرین سگ و دوالستی

مال اگر مایل خران نشدی

حلقهٔ فرج استران نشدی

آدمی مرده در غم نانی

آن دوال رکاب چون کانی

آدمی پیش اسب بی‌درمست

آن دوال رکاب محتشم است

دنیی از دین همیشه آزرده‌ست

کاب دنیا جمال دین برده‌ست

مال سوی حکیم کی یازد

زشت با کور به فرا سازد

دور دارد شب خود از روزش

که بترسد که بشکند پوزش

هر دو آنجا که علم و فرهنگ است

در نگنجد از آنکه ره تنگست

نشود مال جز به دون مایل

جاهل از طبع بد شود سایل

دون و دنیی بوند هر دو قرین

قحبه‌ای آن و قلتبانی این

دیده‌ور پل به زیر کام کند

کور بر پشت پل مقام کند

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

التمثل فی اصحاب المغرورین

آن شنیدی که بود مردی کور

آدمی صورت و به فعل ستور

رفت روزی به سون گرمابه

ماند تنها درون گرمابه

بود تنها به گوشه‌ای بنشست

خرزه آن غرزن آوریده به دست

دل و گل کاه و کوره از تف و تب

آذر از خایه و ز پشت احدب

چون کدو خایه و چنار انگشت

خرزه در شست و خربزه بر پشت

هرزه پنداشت کور خودکامه

نکند خایه درد چون جامه

سوزنی تیز درگرفت به چنگ

کرد زی خایه‌های خود آهنگ

سوزن اندر خلید در خایه

آن چنان کور جلف بی‌مایه

چون ز سوزن به جانش درد آمد

با دل خویش در نبرد آمد

از دل آتش ز دیده باد آورد

علت جهل خویش یاد آورد

هر زمان گفتی ای خدای غفور

هستم اندر عنا و غم رنجور

مر مرا زین عنا و غم فرج آر

در چنین غم مرا نماند قرار

سوزن تیز و خایهٔ نازک

برهانم به فضل خویش سبک

کرد مردی در آن میانه نگاه

گشت از آن ابلهی کور آگاه

گفتش ای ابله کذی و کذی

ای ترا جهل سال و ماه غذی

سوزن از دست بفکن و رستی

که ازین جهل جان و دل خستی

تو ز دنیا همان چنان نالی

کان چنان کوردل ز محتالی

دست ز دنیا بدار تا برهی

خیره در کار خویش می‌ستهی

گه به پای از خودش بیندازی

گه دو دست از طمع بدو یازی

می‌نخواهی جهان ولیک به قول

ای همه قول تو نجس چون بول

ای همه قول تو نفاق و دروغ

پیش دنیا تو گردن اندر یوغ

خنک آن کز زمانه دست بداشت

حب دنیا به سوی دل نگذاشت

درد دینست داروی مؤمن

که بدو گردد از جحیم ایمن

تکیه بر لذّت جهان کردن

چیست ای خواجه خون دل خوردن

وقت لذّت بترسی از سلطان

وقت عصیان نترسی از سبحان

دل منه بر جهان بی‌معنی

که ثَباتی ندارد این دنیی

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که در ولایت شام

رفته بودند اشتران به چرام

شتر مست در بیابانی

کرد قصد هلاک نادانی

مرد نادان ز پیش اشتر جَست

از پیَش می‌دوید اشتر مست

مرد در راه خویش چاهی دید

خویشتن را در آن پناهی دید

شتر آمد به نزد چه ناگاه

مرد بفگند خویش را در چاه

دستها را به خار زد چون ورد

پایها نیز در شکافی کرد

در ته چه چو بنگرید جوان

اژدها دید باز کرده دهان

دید از بعد محنت بسیار

زیر هر پاش خفته جفتی مار

دید یک جفت موش بر سر چاه

آن سپید و دگر چو قیر سیاه

می‌بریدند بیخ خاربنان

تا درافتد به چاه مرد جوان

مرد نادان چو دید حالت بد

گفت یارب چه حالتست این خود

در دَمِ اژدها مکان سازم

یا به دندان مار بگدازم

از همه بدتر این که شد کین خواه

شتر مست نیز بر سرِ چاه

آخرالامر تن به حکم نهاد

ایزدش از کرم دری بگشاد

دید در گوشه‌های خار نحیف

اندکی زان ترنجبین لطیف

اندکی زان ترنجبین برکند

کرد پاکیزه در دهان افگند

لذّت آن بکرد مدهوشش

مگر آن خوف شد فراموشش

تویی آن مرد و چاهت این دنیی

چار طبعت بسان این افعی

آن دو موش سیه سفید دژم

که بُرد بیخ خار بُن در دم

شب و روزست آن سپید و سیاه

بیخ عمر تو می‌کنند تباه

اژدهایی که هست بر سرِ چاه

گور تنگست زان نه‌ای آگاه

بر سرِ چاه نیز اشتر مست

اجل است ای ضعیف کوته دست

خاربُن عمر تست یعنی زیست

می‌ندانی ترنجبین تو چیست

شهوتست آن ترنجبین ای مرد

که ترا از دو کَون غافل کرد

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

خواست وقتی ز عجز دینداری

از یکی مالدار دیناری

آنگهی مالدار بی‌هنجار

مُهر بر لب نهاده دل مردار

یک دو بارش چو گفت سایل راد

مالدار این چنین جوابش داد

گفت اگر حق‌پرستی ای تن زن

دین و دنیی ز حق طلب نه ز من

گفت دین هست نیک و دنیا رد

نیک ازو خواهم و ز تو بد بد

که مرا گفته‌اند از پی دل

حق ز حق خواه و باطل از باطل

چون تو بر باطلی و من بر حق

از تو جویم نصیب خویش الحق

زانکه نفس ارچه گوهریست شریف

کار او باطل است و رای سخیف

دل بدو داده‌ام که حق پرورد

بازگردد به سوی حق پر درد

دین نیابی گرت غم بدنست

زانکه کابین دین طلاق تنست

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت در این معنی

نه بپرسید از جحی حیزی

کز علیّ و عُمر بگو چیزی

گفت با وی جحی که اندُه چاشت

در دلم مهر و بغض کس نگذاشت

شره لقمه آن چنانم کرد

کز تعصّب شدم به یک ره فرد

مر مرا کار خورد و خفت آمد

با دلم اکل و شرب جفت آمد

هرکه او بیش خورد بیش رید

نه چو لقمان ز لقمه بیش زید

مرد با مال بی‌یقین باشد

سیر خورده گرسنه دین باشد

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

بود در روم بلبل و زاغی

هر دو را آشیانه در باغی

زاغ دایم بگرد باغ درون

می‌پریدی میان راغ درون

بلبلک شاد در گلستانها

می‌زد از راه عشق دستانها

زاغ را طعنه زد که خوش گویم

زشت‌رویی و من نکو رویم

زاغ غمگین شد و برفت از دشت

شاد بلبل به جای او بنشست

زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد

کودکی رفت و دامکی بنهاد

در فتادند هردوان ناکام

زاغ و بلبل به طمع دانه به دام

گفت زاغک به بلبل ای بلبل

گشتی آخر تو ساکن از غلغل

اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ

مر فلک را چه مشعله چه چراغ

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن

اوّلین بند در رهِ آدم

بود نای گلو و طبل شکم

مهترین بند هست نای گلو

کُندت طبلِ بطن شش پهلو

طبل و نایست اصل فتنه و شر

هردو بگذار خور و خود بگذر

هرکش امروز قبله مطبخ شد

دانکه فرداش جای دوزخ شد

کادمی را درین کهن برزخ

هم ز مطبخ دریست در دوزخ

گر همی نام معده خم نکنی

کم طرق تا طریق گم نکنی

شره جانور چو کار آمد

تا نیاید مراد نار آمد

چون سگ و گربه آب شرم برد

تا ز خلق آب و نان گرم برد

کم خورش تخم شر و بطنت نیست

هرکجا بطنت است فطنت نیست

کم خورش مرد کردنی باشد

مرگ دونان ز خوردنی باشد

بهر کم خوردنست و بی‌آبی

ذهن هندو و نطق اعرابی

این بُوَد زیرک آن نباشد غمر

این نه بیمار و آن نه کوته عمر

چون خوری بیش پیل باشی تو

کم خوری جبرئیل باشی تو

کم خوری ذهن و فطنت و تمییز

پرخوری تخم خواب و آلت تیز

خفّت زادِ راهب اندر دَیْر

داردش در صفای خاطر خیر

هرکه بسیار خوار باشد او

دانکه بسیار خوار باشد او

باز هر عاقلی که کم خوارست

بحقیقت بدان که کم خوارست

منتجب کی شود به علم قریب

جز به بطن خفیف و قلب رقیب

فخ شده شهوت و دل تو بر او

خانه پر دزد و کور مانده در او

خور اندک فزون کند حلمت

خورِ بسیار کم کند علمت

غذی عقل عالمان حلمست

جامهٔ جان زیرکان علمست

هرکرا علم و حلم نبود یار

مر ورا در جهان به مرد مدار

که نبافند خود خردمندان

جامهٔ تن ز رشتهٔ دندان

گوشت بر گاوِ ورزه نیکوتر

زینت مرد دانشست و هنر

باش کم خوار تا بمانی دیر

که اجل گرسنه است و قوتش سیر

باش کم خوار تا شوی با برگ

بگرفتی شکم ببینی مرگ

اصل دانش بود ز کم خوردن

مرد پرخوار اصل آزردن

جانت از لقمه‌ای گِرد راحت

چون دو لقمه خوری بُوَد آفت

خورده بسیار مردم کم دان

به یکی قی بمرده چون حمدان

گنده گردد سرای و خانه ازو

معده کون گردد و بهانه ازو

گر نبایدت چهره چون گل زرد

گرد افراط اکل بیش مگرد

گر بخوردن شوی ز روح بعید

کُشتهٔ دوزخی بوی نه شهید

روی بسیارخوار بی‌نورست

کر گلوبنده خواجگی دورست

مکن از دود شمع بی‌خردان

کاسهٔ سر بسان سوخته دان

آب و نان خواستن ز سفلهٔ زشت

چون دمیده بُوَد به خاک انگِشت

لقمه‌ای گر کنی ز خوردن بیش

هیضه آرد کلید گلخن پیش

هاضمه چون بدو نپردازد

از گلو گلخنی دگر سازد

باده چون باد در جهان افگند

هیضه بیکار بر دهان افگند

مرد و زن را که حرص و کون و گلوست

نامشان کدخدا و کدبانوست

صحّت تن بودت در پرهیز

از سرِ امتلا سبک برخیز

همچو ماه دو پیکر از تک و پوی

دربه‌در هر دوان و روی‌به‌روی

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

بود در شهر بلخ بقّالی

بی‌کران داشت در دکان مالی

ز اهل حرفت فراشته گردن

چابک اندر معاملت کردن

هم شکر داشت هم گِل خوردن

عسل و خردل و خلّ اندر دَن

ابلهی رفت تا شکر بخرد

چونکه بخرید سوی خانه بَرَد

مرد بقّال را بداد درم

گفت شکر مرا بده به کرم

برد بقّال دست زی میزان

تا دهد شکّر و برد فرمان

در ترازو ندید صدگان سنگ

گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ

مرد بقال در ترازوی خویش

سنگ صدگان نهاد از کم و بیش

کرد از گل ترازو را پاسنگ

تا شکر بدهدش مقابل سنگ

مرد ابله مگر که گِل خوردی

تن و جان را فدای گِل کردی

از ترازو گِلک همی دزدید

مرد بقّال نرم می‌خندید

گفت مسکین خبر نمی‌دارد

کین زیانست و سود پندارد

هرچه گل کم کند همی زین سر

شکرش کم شود سری دیگر

مردمان جهان همه زین سان

گشته از بهر سود جفت زیان

خویشتن را به باد بر داده

آن جهان را بدین جهان داده

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روح‌اللّٰه و تجریده

روح را چون ببرد روح امین

چرخِ چارم فزود ازو تزیین

داد مر جبرئیل را فرمان

خالق و کردگار هر دو جهان

که بجویید مر ورا همه جای

تا چه دارد ز نعمت دنیای

چون بجُستند سوزنی دیدند

بر زِه دلق او بپرسیدند

کز پی چیست با تو این سوزن

گفت کز بهر ستر عورت من

که به خُلقان ز زینت خَلقان

قانعم ورچه نیستم خاقان

تا بُوَد زنده ژنده پیراهن

هست محتاج رشته و سوزن

جمله گفتند خالق مایی

بر همه حالها تو دانایی

بر زِه دلق سوزنی است ورا

نیست زین بیش چیزی از دنیا

ندی آمد بدو ز ربّ رئوف

که کنیدش در آن مکان موقوف

بوی دنیی همی دمَد زین تن

چرخ چارم بُوَد ورا مسکن

گرنه این سوزنش بُدی همراه

برسیدی به زیر عرش اِله

سوزنی روح را چو مانع گشت

به مکانی شریف قانع گشت

باز ماند از مکان قرب و جلال

سوزنی گشت روح را به وبال

ای جوانمرد پند من بپذیر

دل ز دنیا و زینتش برگیر

تا مرّفه بدان سرای رسی

به سرور و عز و بهای رسی

ورنه با خاک راه گردی راست

راه عقبی ز راه هزل جداست

زهر قاتل شناس دنیی را

رَو تو پازهر ساز عقبی را

زانکه دنیی‌پرست بر خیره

هست چون بت‌پرست دل تیره

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن سلیمان که در جهان قدر

بود سلطانِ وقت و پیغامبر

برنشسته بُد او به بادِ صبا

سوی مشرق شد او ز جابلسا

دید در راه ناگه آب‌خوری

کِشتزاری و پیر برزگری

کشت می‌کرد و نرم می‌تندید

گاه بگریست و گاه می‌خندید

شد سلیمان بدو سلامش کرد

پیر کان دید احترامش کرد

گفت هی کیستی که دل شادی

برنشسته به مرکبِ بادی

گفت ای پیر من سلیمانم

هر دو هستم نبیّ و سلطانم

زیر امرِ منست ملک زمین

پری و دیو بر یسار و یمین

مُلکم ای پیر مرز بی‌لافست

شرق تا شرق قاف تا قافست

پادشاهم به روم و چین و یمن

باد را بین شده مسخر من

گفت این گرچه سخت بنیادست

نه نهادش نهاده بر بادست

هرچه بد بود به باد شود

جان چگونه به باد شاد شود

...

الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...