الباب السّادس (سنایی)

فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر

می همی خور کنون به بوی بهار

باش تا بردمد ز گور تو خار

ای چو فرعون شوم گردنکش

از ره آب رفته در آتش

چکنی در میان رنج خمار

کار آبی که آتش آرد بار

زان چنان خون که از لگد ریزند

پس ز تابوت خم برانگیزند

نه که زنده شوی گزنده شوی

از لگد مرده‌ای چه زنده شوی

چون چو شیران به کرد خود نچری

همچو روباه خون رز چه خوری

عشق بیرون برد ترا ز خودی

بی‌خودی را بدان ز بیخردی

با خرد میل سوی مُل چکنی

سپر خار برگ گل چکنی

آنکه دارد خرد نخواهد مُل

وانکه باشد حزین نبوید گُل

از پی هوش برمگردان میل

خاصه مستی و خانه بر ره سیل

چون براتی ندارد اندر ره

لاشه خر را به دست دزد مده

به بُوَد خواجه را در این بازار

وندرین گلشن و درین گلزار

کیسه خالی و شهر پر ماتم

شرع خصم و ندیم نامحرم

کوی پر دزد و زو بعست و پری

تو همی کوک و کو کنار خوری

حزم خود کن که دزدت از خانه است

خازنت خاینست و بیگانه است

تا کی از خویشتن کمی بودن

دلت نگرفت ز آدمی بودن

اندرین سور پر ز شور و شغب

دل پر از غم نشین و مُهر به لب

باده خوردی ولیک باهی نه

دوغ خوردی ولیک با کینه

چون شدی مست هستی ای ساده

خیک باده چو خاک افتاده

چکنی باده کاندرین فرسنگ

بار شیشه است و ره یخ و خر لنگ

خرِ لنگ ضعیف و بار گران

منزلت سنگلاخ و تو حیران

راه تاری چراغ بی‌روغن

باد صرصر تو بادخانه شکن

سر بی‌مغز و پای محکم نی

مال همدست و یار محرم نی

خوابگه ساخته ز شاخ درخت

تا نهاده قدم به جایی سخت

تا ترا اندرین سفر ز گزاف

باشد اندر خیال خانهٔ لاف

شب سر خواب و روز عزم شراب

چه کند جز که دین و ملک خراب

تو به می شاد و آدم اندر بند

اینت بد مهر و ناخلف فرزند

گرچه شادی نمای اوّل اوست

کیسهٔ گم شده معوّل اوست

کو بدین خاکدان و ویران دِه

کیسه لاغر کنست و تن فربه

داند آن کو گشاده رگ باشد

که میان بسته تیزتگ باشد

مرد فربه چو پنج گام برفت

هفت عضوش ز چار طبع نهفت

تو به چُستی حساب از او برگیر

چون بپوشند جامهٔ شبگیر

که گریبان چو دامن و تیریز

عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز

او سرت را گرفته زیر دو پای

تو ز جان ساخته تنش را جای

تو بدو دین و بخردی داده

او به تو دیوی و ددی داده

تو ازو آن خوری که پستی تست

و او ز تو آن بَرد که هستی تست

عمر دادی به باد از پی می

غافلی زین شمار عزّ علی

به نشاط و سماع مشغولی

وز سرای بقا تو معزولی

فارغ از مرگ و ایمن از گوری

من چه گویم ترا به دل کوری

چنگ در دنیی زبون زده‌ای

دل پاکیزه را به خون زده‌ای

حبه‌ای نزد تست کوه اُحد

سیم باید که باشدت لابد

ور نباشد خدا و دین باشد

دیو دنیی چنینت فرماید

هیچ خصمت بتر ز دنیا نیست

با که گویم که چشم بینا نیست

گل به نزد تو زان فراز آمد

که گلو را به گل نیاز آمد

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که با سکندر راد

گفت در پیش مردمان استاد

کی شده فتنه بر جهانگیری

غافل از روز مرگ وز پیری

باز عمر تو چون کند پرواز

نبود با هیچ کس دمساز

هرکسی گوشه‌ای دگر گیرد

ورچه شاهی به بنده نپذیرد

در جهان بهتر از کم آزاری

هیچ کاری تو تا نپنداری

عمر کرکس از آن بُوَد بسیار

که نبیند کسی از او آزار

تا از او جانور نیازارد

جز به مردار سر فرو نارد

باز اگر کبک را نکشتی زار

سال عمرش فزون شدی ز هزار

زانکه از کرکس او ضعیف‌ترست

طعمه و جای او لطیف‌ترست

هرکه خون ریختن کند آغاز

زود میرد بسان باشه و باز

چون نمودم در این سخن برهان

سخن آغاز کردم از نسیان

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی

آز را از درون خود پیوست

خاک بر سر بمان و باد به دست

آز را مار دان که در عالم

نشود جز به خاک سیر شکم

صورت طمع کآفت بشرست

کپی سگ دمست و گربه سرست

صورت بخل آنکه زر دارست

کون پر هار و تیز ناهارست

ظلم را چون سگان و دیو انگار

نجس و آبریز و آتش‌خوار

خشم در زیر خامهٔ نقاش

سگ لاشه است و دیو آتش پاش

صورت آرزو چو طاوسست

بال مسعود و پای منحوسست

هست نقش حسد سوی احرار

گرگ یوسف درو فریشته خوار

هست شکل ریا چو صورت شمع

تبش او را و تابش اندر جمع

هست در چشم کبر نقش و حشم

شکل کنّاس واکمه و ابکم

نقش اعجاب هست در سینه

قبّهٔ شش جهت در آیینه

همه در نفس ناسپاس تواند

همه در پردهٔ حواس تواند

باش تا روی بند بگشایند

باش تا با تو در حدیث آیند

تا کیان را گرفته‌ای در بر

تا کیان را نشانده‌ای بر در

تا بمیری نکشته ایشان را

کم کنی مُلک و ملک خویشان را

چون روی در جهان پاینده

با تو آیند جملگی زنده

از پی پنج روزه راهگذار

آب روی حیات خویش مبر

شیر مردان که رخ به خاک آرند

به ره‌آورد جان پاک آرند

تو ره آورد چون بخواهی مرد

دد و دیو و ستور خواهی برد

آز و کبرست و بخل و حقد و حسد

شهوت و خشمت از درون جسد

هفت در دوزخند در پرده

عاقلان نامشان چنین کرده

مرد کز هفت این سرای نجَست

کی تواند ز هفت آنجا رَست

دانکه در جانش تفت باشد تفت

هرکه یک هفت کرد از این هر هفت

بیش باید که در خرد برسی

پس بدان خطّهٔ ابد برسی

کاندر آن خطّه ز اهل نفس و نفس

مرگ میرد دگر نمیرد کس

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن

مبر این زندگی به صدرِ سعیر

هم بدینجاش واگذار و بمیر

زنده آنجایگه مبر تن خویش

آب حیوان مده به دشمن خویش

حرب قائم شده میان دو تن

چه دهی تیغ خویش زی دشمن

که چو چشم اجل فراز کند

پس از آن عقل چشم باز کند

تا ببینی نهان عالم را

تا ببینی جهان آدم را

تا ببینی یکی به چشم عیان

چیزها را چنانکه هست چنان

تو هنوز از جهان چه دیدستی

زین جهان نام او شنیدستی

غافلی از جهان و از کارش

نازموده به فعل کردارش

تو چو داماد و عقبی است عروس

سوی دنیی نگه مکن به فسوس

ترسم این غفلت از همه مقصود

باز دارد ترا گه موعود

پیش سلطان به پاسبان منگر

نظرِ شاه مر ترا بهتر

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء

آن شنیدی که در طواف زنی

گفت با آن جوان نکو سخنی

چون ورا در طواف دید آن مرد

گشت لختی ز صبر و دانش فرد

گشت عاشق به یک نظر در حال

گفت با زن ز حال خویش احوال

گفت با آن جوان زن از دانش

آن چنان زن ز مرد به دانش

کای جوان نیست مر ترا معلوم

کز که ماندی در این نظر محروم

اندرین موضع ای جوان ظریف

آن به آید که اوست مرد عفیف

ویحک از خالقت نیاید شرم

که به یکسو فگنده‌ای آزرم

خالق تو به تو شده ناظر

تو به دل ناشده برش حاضر

این نه جای تمتّع و نظرست

جای تر سست و موضع خطرست

کردگار تو مر ترا نگران

تو به شهوت متابع دگران

مرد را شرم به به هر کاری

نیست چون شرم مر ترا یاری

شرم دار از خدای خالق بار

وانگه از خلق هیچ باک مدار

هرکه از کردگار ترسنده‌ست

خلق عالم ازو هراسنده‌ست

روز بار ای تن ار تو خواهی بار

شرم دار از حرام دست بدار

دوزخی در شکم که این آزست

سگی اندر جگر که این رازست

در خرابی نشسته کین چینست

رسم گبران گرفته کین دینست

اژدهایی گرفته اندر بر

چیست این ملک و جاه و عزّ و ظفر

داده کوران مست را زوبین

چیست این جاه علم و قوّت دین

از برون پاک وز درون ناپاک

کیست این هست صوفئی چالاک

گربه بیرون سگ از درون جوال

چیست این کار کرد و کسب حلال

با سگ و دیو کرده انبازی

چیست این لشکری و آن غازی

داده در دست دزد شمع و چراغ

چیست این شمع شرع نور دماغ

چون برافگنده‌ای بر آب سپر

می نداری بسان مست خبر

زورقی بر نقاب در جیحون

کیست این دخت زادهٔ قارون

جامه‌ای هفت رنگ چون طاووس

کیست این مرد لقمه و سالوس

نعره برداشته چو کبک از کوه

کیست این هست عارفی بشکوه

به لگد بام خانه کرده خراب

کیست این مدّعی بی‌خور و خواب

پای در خود زده چو مردم مست

چیست این دست موزهٔ دل پست

خویشتن را لقب نهاده مسیح

وز دمش صد هزار سینه جریح

بر خود افسوس کرده چون دجّال

که به هنگام خرقه و گه حال

این همه خشم و جنگ و ظلم و شرور

دد و دیواند در نقاب غرور

به سرای بقا از این کشتی

مار و گزدم مبر بدین زشتی

این همه بد فعال و بی‌دینند

چه توان کرد مردمان اینند

عمر خود رای خلق را بیند

خلق بی‌رای خلق نگزیند

یا به عزلت به خوشدلی تن زن

یا بدینها بساز و جان می‌کن

عزّ طلب کردنم ز همّت و خوست

که نیم همچو سفله خواری دوست

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة

شُکر انصاف بر زبان بهار

گفت بلبل چو مردم هوشیار

شُکر عدل بهار پیش اِله

دل گُل گوید از زبان گیاه

دشتها پر لحاف بی‌بالین

باغها پر عروس بی‌کابین

گفت قرآن به لفظ همچون دُر

مرد دامن کشیده را فانظر

تا ببینی به چشم عقل پژوه

بر گریبانِ دشت و دامن کوه

از پی نقشهای جان‌آویز

اختران نقش‌بند و رنگ‌آمیز

باغ پر تختهای سقلاطون

راغ پر فرشهای بوقلمون

شاخها حلّه‌پوش و مشک آغوش

دشت عنبر نهاد و مینا پوش

شبنمِ اشک چون سهیل و سها

روی چون بامداد روی گیا

عنبرین گشته از نسیم صبا

از مسام زمین مشام هوا

سرو چون حور سبز پیراهن

مشک و عنبر دمیده بر دامن

باغ مانند عطر مشک آگین

راغ مانند زلفِ حورالعین

چشمهٔ اشک چشم من بشتاب

تا درِ باغ رفته از لبِ آب

خامه بر کار کرده شست بهار

زلف کوتاه کرده دست بهار

نی چنانست گردش بی‌باک

زلف شب را گرفته کش سوی خاک

گر بخواهد به حکم خلق کمال

خون کند مشک و مشک خون در حال

صفت گل کنون به قوّت دل

گفت بلبل چو مردم عاقل

دشتها را لباسها رنگین

باغها را ز حلّه‌ها آذین

کوه پر نقشها همه زیبا

اختران نقش‌بند بر دیبا

شاخ مانند عقد پر لؤلؤ

باد مانند نافهٔ آهو

باغ پرحقه‌های درّ و گهر

راغ پُر شفشه‌های نقره و زر

گنج قارون به دامن سنگی

زیب حورا عیان به هر رنگی

قطر باران چو دانه‌های گهر

بر شقایق چکیده همچو دُرر

قُمری و فاخته فراز چنار

برده از عاشقان شکیب و قرار

سرو چون حور در میان چمن

سمن مشک‌بیز پیرامن

پایهٔ ابر همچو درّ خوشاب

آمد از حد ارمن و سقلاب

مرغ نالان فراز گلبن گل

مست بی‌مطربان و ساغر مُل

ابر شسته ز روی هامون پاک

هرچه آلایشست از رخ خاک

راز دل کرده جمله عالم فاش

زیرکان زمانه چون اوباش

خانه بگذاشته همه زن و مرد

سوی صحرا برون شده پی خورد

خنک آنکس که او به فصل بهار

لذّتی دارد او ز بوس و کنار

خانهٔ چین گشاده منظر اوی

شاه قیصر نموده دختر اوی

خم زلف بنفشهٔ دل جوی

عود خامست رُسته بر لبِ جوی

ناف آهو چو خورد سنبل دشت

بویش از کوه قاف و طور گذشت

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

در تسویت پارسی و تازی

فضل دین در رهِ مسلمانیست

هنـر ملک ره فرادانیست

هست محتاج کارسازی ملک

چه کند پارسی و تازی ملک

از پی دین و شغل پردازی

هیچ در بسته نیست در تازی

تا عمر شمع تازیان بفروخت

کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت

ملک عدلست و دین دلِ پر درد

تازی و پارسی چه خواهد کرد

پارسی بهر کارسازی تست

تازی از بهر کرّه تازی تست

گر به تازی کسی ملک بودی

بوالحکم خواجهٔ فلک بودی

تازی ار شرع را پناهستی

بولهب آفتاب و ماهستی

مرد را چون هنر نباشد کم

چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم

بهر معنیست قدر تازی را

نز پی صورت مجازی را

هرکه شد جان مصطفی را اهل

چکند ریش و سبلت بوجهل

بهر معنیست صورت تازی

نه بدان تا تو خواجگی سازی

روح با عقل و علم داند زیست

روح را پارسی و تازی چیست

این چنین جلف و بی‌ادب زانی

که تو تازی ادب همی خوانی

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست

علم خوان تات جان قبول کند

که ترا فضل بوالفضول کند

بولهب از زمین یثرب بود

لیک قد قامت الصلا نشنود

بود سلمان خود از دیار عجم

بر درِ دین همی فشرد قدم

علم کز بهر خود کنی بر دست

آب خواهد چو تشنگی پیوست

کی شود بهر پارسی مهجور

تاج منّا ز فرق سلمان دور

کرد چون اهل بیت خود را یاد

دل سلمان به لفظ منّا شاد

کی رساند به حکمت ادبت

ظنّ تخییل و حیلت و شغبت

باز بوجهل اگرچه نزدیکست

دوستی دور دست تاریکست

چون ترا جز هوا امید نکرد

دل سیه کرد و جان سپید نکرد

پس در این راه با سلاسل و غل

چارقل حرز تست بر سرِ کل

نیست جز نبوت ره نبوی

نقل نحوی و شبهت ثنوی

نسبت دین درست باید و بس

زانکه دولت شکسته شد ز هوس

دولت از روی شدت و صولت

دوِ امروز دان و فردا لت

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید

مر سران را چو طامع و می خوار

بهر چه دردسر دهم چو خمار

می چو با رسم در نهاد شود

آتش و خاک و آب باد شود

زان برو چار طبع دست نیافت

که سوی هیچکس به پا نشتافت

هست می در نهاد خود پیوست

در کف پای عقل و بر سر دست

شاه می بر جمال تن چیره‌ست

ماه عقل از کمال می خیره‌ست

مایهٔ سنگ گرم و سردان اوست

وز پی زر محکّ مردان اوست

از کف پُر ز معجز موسی

مرده زنده کنست چون عیسی

مرد را عقل دیده و دادست

غذی روح باده و بادست

زیرکان را درین سرای خراب

هیچ غمخواره‌ای مدان چو شراب

باده در پیش اندُه استاده است

زانکه غمخوار آدمی باده است

عقل را گر سوی تو هست شکوه

بادهٔ عقل دوست را منکوه

از تری تف نشان صفرا اوست

وز تبش نقش سوز سودا اوست

اندرین باغ خوب و راغ فلک

از پی جغد نفس و زاغ فلک

گُل چو بر دست مُل به بام دهد

تا بدو بوی خویش وام دهد

به مشام آنکه گل بینبوید

از مشامش نشاط دل روید

هست در راه فکرت عاقل

از پی کشف فطرت غافل

مدد عشرت جوان مردان

نقل حرّان و ناقد مردان

اندکی زو عزیز و تندارست

باز بسیار خوار ازو خوارست

تا تو او را خوری عزیزش دار

چون ترا او خورد بمانش خوار

دل به احکام دین سپردن به

باده خوردن ز وقف خوردن به

هر دو چون ره بگیردت به سراط

پس چه باده خوری چه وقف رباط

دیده‌ای کان ز طمع باشد پُر

کرده داند نشان پای شتر

آیت از روی برد و عقل از رای

تو سوی نان هنوز آتش پای

آنکه نان رست در دل و جانش

باده بی‌باده خورد مهمانش

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...

اندر صفت نقص دنیا

مال بر کف چو پیل بر کشتیست

مال در دل چو آب در کشتیست

مال مصلح چو آب زیر سفن

کاید از رفتنش کرامت تن

وانِ ممسک چو آب در فُلکست

که وجودش مقدم هُلکست

مرد را چون دم و درم باشد

آن نکوتر که جود هم باشد

تا به اینجاش کس جگر نخورد

تا بدانجای حسرتی نبود

ورچه در مال جز لطافت نیست

لیک بودش بی این دو آفت نیست

کز حلال از زمانه مشغولی

وز حرام از خدای معزولی

پسرِ عوف را ز بهر حلال

به بر مصطفی نبود مجال

مرد دین باش و مال را یله کن

خیز و دنیا به جملگی خله کن

نبود خود حکیم شبهت جوی

از طعام حلال دست بشوی

گرچه زو جسم را پناه بُوَد

لیکن آن هم حجاب راه بُوَد

در زر و سیم اگر کمالستی

کی قرین سگ و دوالستی

مال اگر مایل خران نشدی

حلقهٔ فرج استران نشدی

آدمی مرده در غم نانی

آن دوال رکاب چون کانی

آدمی پیش اسب بی‌درمست

آن دوال رکاب محتشم است

دنیی از دین همیشه آزرده‌ست

کاب دنیا جمال دین برده‌ست

مال سوی حکیم کی یازد

زشت با کور به فرا سازد

دور دارد شب خود از روزش

که بترسد که بشکند پوزش

هر دو آنجا که علم و فرهنگ است

در نگنجد از آنکه ره تنگست

نشود مال جز به دون مایل

جاهل از طبع بد شود سایل

دون و دنیی بوند هر دو قرین

قحبه‌ای آن و قلتبانی این

دیده‌ور پل به زیر کام کند

کور بر پشت پل مقام کند

...

0
الباب السّادس (سنایی) نظر دهید...