الباب العاشر (سنایی)

فی‌القناعة

گوشه‌ای گیر از این جهان مجاز

توشهٔ آن جهان درو می‌ساز

نه ترا با کسی بُوَد پیوند

تا تو گوئی بدرد و آنکس خند

دولت دین چو روی بنماید

پشت بر کاینات فرماید

دیده چون کحل آشنایی یافت

دل تاریک روشنایی یافت

گرد دریا و رود جیحون گرد

ماهی از تابه صید نکند مرد

این دو روزه حیات نزد خرد

چه خوش‌و ناخوش‌و چه نیک‌و چه بد

زین دو روزه حیات و پیوندی

به خدای ار تو هیچ بربندی

باش تا چنگ مرگ دریا زد

نای حلقت ز نان بپردازد

زانکه در عالم فریب و هوس

کس نکرد اعتماد بر دو نفس

طبع بربود شه قوی نبود

تخت بر آب مستوی نبود

نبود زیر عرش دانا را

استوی عرشه علی الما را

باش تا عقل افکند فرشت

حل کند استوی علی‌العرشت

باش تا صبح صلح روی دهد

شاه شامان درای کوی زند

پس در این چند روزه پیوندی

کُنج محراب و گنج خرسندی

دیدهٔ عقل دار در احمد

تا ز راه لحد رسی با حد

احد اندر لحد چو جایت ساخت

سرِ فردوسیان سرایت ساخت

روضه‌ای گشت بر تو کنج لحد

فرش روضه ز گنج فضل احد

چون به محراب حق‌شتابی تو

نور حق در دو دیده یابی تو

بده از خون دیده در محراب

از درون طوبی یقین را آب

تا به هر جا که شاخ او برسد

میوه‌های فراخ او برسد

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که بود پنبه‌زنی

مفلس و قلتبانش خواند زنی

گفتش ای زن مرا به نادانی

مفلس و قلتبان چرا خوانی

چه بود جرم من چو باشم من

مفلس از چرخ و قلتبان از زن

زیرکی را که دل نخواهد رنج

عافیت کنج به قناعت گنج

هرکه این کنج و گنج بگذارد

کس از او او ز کس نیازارد

زانکه در دهر سگ پرستانند

راست چون موش آفت نانند

صدهزاران فتوح در یکدم

به بر آید ز آدم و عالم

بی‌دل و دین ازین خداوندی

به خدای ار تو هیچ بربندی

دور شو زین جهان که آنِ تو نیست

چه بوی آنِ او که آنِ تو نیست

بی‌تو ایّام کارها کردست

چون تو بسیار کس رها کردست

پیش از این بس که بود چرخ کبود

زین سپس بس که نیز خواهد بود

بر وفای زمانه کیسه مدوز

بگذرانش به قوت روز به روز

بر بُراق خرد نشین پیوست

دور باش از هوای گاوپرست

چه کنی خویش خویشت اللّٰه بس

هرچه زو بگذری هوا و هوس

صدق به صدق مخرقه یله کن

ساز کشتی به بحر در خله کن

ذره‌ای صدق به که اندر راه

بجز از صدق نیست هیچ پناه

آهو از صدق اگر شود آگاه

شیر گیرد به کمترین روباه

به‌اقلی بسنده کن در راه

چند از این باقلی کرمک خواه

قوم موسی چو از براق خرد

دور ماندند درگذرگه بد

از سمند هدی گسسته چو چنگ

رخت‌ادبار بسته بر خر لنگ

از نهاد نهال صد ساله

بیخ بر داد شاخ گوساله

از هوا این چنین بسی بینی

مگسی را چو کرگسی بینی

خرمگس کم حیات بسیار آز

کرگس اندک نیاز افزون ناز

مگسی با حدث قناعت کرد

کرگس اندر هوا شجاعت کرد

زان قناعت بضاعت و خواریست

زین شجاعت شناعت و زاریست

کارت آن به کز آن رهد عاقل

اُنست آن به کز آن رمد جاهل

سینه را همچو چرک ساز حصار

زان سپس باش گو جهان پر مار

سینه را هرکه حصن خود سازد

ملک هفت آسمان بدو نازد

عمر بر مرد غمر چه فروشی

در هوا و هوس چرا کوشی

با دو چشم پر آب رخ به دل آر

خندهٔ بیهده به گل بگذار

که بهین مایه از ره جد و جدّ

سنّت احمدست و فرض احد

طاعت ایزدی بضاعت را

سنّت احمدی شفاعت را

فرض‌اللّٰه چون به جای آری

عرش را سر به زیر پای آری

سنّت مصطفی چو بگزاری

کافر و گبر را نیازاری

خوی خود را بدین دو نیکو کن

سنّت این و خدمت او کن

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

التمثیل

از پی نای و چنگ بوالخداش

خانه‌ای تنگ ساخت بوالنباش

تا همی گربه نای دارد و چنگ

موش را چیست به ز خانهٔ تنگ

تا بود گربه مهتر بازار

نبود موش جلد دوکان‌دار

تا بود گربه در کمان کمین

موش را گلشن است زیر زمین

تیز کرده است ای خردمندان

گربهٔ مرگ چنگل و دندان

تا کرا همچو موش دریابد

سوی جانش چو گربه بشتابد

اندرین کارگه به روز و به شب

چنگلش تاب‌دار و جان در تب

چون ز تاب و تبت کشید به دم

از وجودت ربود سوی عدم

می‌نوازد همی ترا الحق

آن طبیب طمع خر احمق

می‌نداند ز روی کم عقلی

پشت معنی نمود بی‌نقلی

چنگ و دندان چو مرگ دریازد

موش را گربه هیچ ننوازد

پیشوای کسی که بنده بُوَد

پند او از نبی بسنده بُوَد

با تن دردناک و با دل ریش

نرسد کس به کامهٔ دل خویش

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که رفت نادانی

به عیادت به درد دندانی

گفت با دست از این مباش حزین

گفت آری ولیک سوی تو این

باد باشد چو بی‌خبر باشی

آب و آتش چو خاک برپاشی

بر من این درد کوه پولادست

چون تو زین فارغی ترا بادست

چون دل و دست همزبان دارم

عافیت به چو این و آن دارم

چژک را چون نه تیغ و نه سپرست

سینه مرچزک را حصار سر است

لاجرم زین کند زمین شدیار

لاجرم زان حصار گیرد مار

من ز بهر تو مانده اندر کنج

تو لقب کرده مر مرا ناکنج

تخم تا در زمین نمانده سه ماه

بر ازو کی خوری به خرمنگاه

در زمستان سه مه بیاساید

پس بهاری چنان بیاراید

من که در خانه خود چنین باشم

از پی خوان اهل دین باشم

چون همی خوانِ دانش آرایم

کی ز مطبخ به سوی باغ آیم

کم از آن کز تو رخ نهان دارم

مردهٔ نفس را روان دارم

از بلا کنج از آن نپردازم

تا ترا کنج عافیت سازم

تا دلم چون بهشت نور دهد

نور تنها نه صد سرور دهد

زان همی در به رخ فراز کنم

تات صد در ز عقل باز کنم

نبود نیز گرد هر کلبه

خانه و کوی گرد چون گربه

بلکه مرد سخن به هر جایی

چون زنان کم جهد به هر پایی

جان گوینده چون نکو گوید

زاب جان روی دل همی شوید

بیشهٔ نظم را چو شیر بُوَد

جان نه زین چار طبع چیر بُوَد

خود مرا نیست بی‌تو زهره و بس

خیره‌رویی و بی‌خودی چو مگس

چون نه مردان طمع و پر خاشم

خاره را خیره خیر چه تراشم

گورخر چون نداد کس را دست

نه ز پالان و رنج بار برست

گرچه شد ز اهل روزگار جدا

چه کمست آخر از مگس عنقا

سوسماری که فارغست از آب

چه سرِ آب نزد او چه سراب

تو مرا گویی ای خر طنّاز

سوی درگاه این بزرگان تاز

نکنی خدمت این بزرگان را

سخت بی‌حرمتی دل و جان را

کی شود سوی لاهی اللهی

عاشق تابه کی شود ماهی

زال چون ماده گاو بگذارد

کی سپاس سبوس بردارد

باغ دین و خرد بُوَد خلوت

پردهٔ نیک و بد بُوَد خلوت

هرکه خلوت گزید راحت دید

خلوت آمد مراد را چو کلید

باز دارد به خاصه بهر ورع

کهنهٔ نو ترا ز ننگ طمع

ضد با ضد یار چون باشد

اشتر بی‌مهار چون باشد

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در صفت خلوت و تنهایی گوید

سلوتی نیست روح را از کس

سلوت روح خلوت آمد و بس

دهر بد رای و خلق بد بینند

راهت این است و مردمان اینند

یا به خلوت به خوش دلی تن زن

یا بر اینها نشین و جان می‌کن

کی فروشد خرد به رستهٔ جان

آب سی‌ساله را به تایی نان

مگس و گربه سوی خوان پویند

سگ و زاغند کاستخوان جویند

گربه از بهر لقمه‌ای به صد خواری

می‌کشد با خروش و با زاری

گربه از بهر لقمه جور برد

ببر و شیر و پانگ خود بدرد

باز شیر درنده در صحرا

گورخر را همی درد تنها

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در وصف بی‌طمعی و خویشتن‌داری خود گوید

من نه مرد زن و زر و جاهم

به خدا ار کنم وگر خواهم

گر تو تاجی دهی ز احسانم

به سرِ تو که تاج نستانم

زانکه چون طوق منّتت بکشم

لقمهٔ خوان نعمتت نچشم

نبوم بهر طمع مدحت گوی

این نیابی ز من جز از من جوی

نه کهن خواهم از کسی و نه نو

نیک داند ز خوی من خسرو

نکنم جز ترا ثنا چکنم

کار خود کرده‌ام بها چکنم

مادر موسیم که از شاهم

شیر فرزند را بها خواهم

دل من جست از این سرای مجاز

از نیاز خرد نه از سرِ ناز

جسته بهر سلامت تن را

سر گریبان و پای دامن را

مرد خرسند کم پذیرد چیز

شیر چون شیر شد نگیرد چیز

مشنو از شب پرک حکایت خور

گرد دریا برآی و نیلوفر

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر افتخار خویش فرماید

ذم شنیدی ز مرغ عیسی‌رو

مدحم اکنون ز آفتاب شنو

گرچه چون من سخنگزاری نیست

بهتر از شاه گوش داری نیست

ورچه زین به سخن گزارد شاه

چشم دارم که گوش دارد شاه

خود چه گویم که در سپید و سیاه

نیک دانم که نیک داند شاه

همچو شمس است شعر من تابان

لیک جرمش در آسمان پنهان

مثلّ مادح تو چون جانست

فعل پیدا و ذات پنهانست

نافه و نحل و پیله را مانم

که ز پیدا بهست پنهانم

مه که خورشید را برو بندند

چون جدا گشت ازو برو خندند

بر کهی کز مهان نهان باشد

گر بخندند جای آن باشد

باشد از دور خوش به گوش مجاز

از من آوازه وز دهل آواز

خاصه سست و ضعیفم و واله

چون دل نافه و تن ناقه

چون نباشد بر اوج گردون مه

پس عُطارد همیشه تنها به

همچو ابرم ز دست مشتی گل

آب در چشم و آتش اندر دل

آب و آتش ز دیده و دل من

غرقه دارد همیشه منزل من

باد در زیر امر و فرمانت

ملک هم گوشهٔ سلیمانت

عقل و فرهنگ و جود دین تو باد

نقش جاوید بر نگین تو باد

آفریننده باد یار ترا

کافرید او بزرگوار ترا

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر ضعف خویش گوید

آن چنان در سخن ضعیف تنم

که یکی دم به شست بار زنم

نبود گرچه صاحب هنرم

گر برندی مرا ز خود خبرم

سایهٔ من گرم بگیرد پای

تا قیامت بداردم بر جای

سایه را این کمال از افزونیست

هیچ دانی که ذات او بر چیست

راه بر دَم زن درین منزل

آن چنان سخت شد ز سستی دل

که دم از دل ز بس که ره بیند

تا به لب چار جای بنشیند

مر مرا زین صفت طبیب بدید

جسم نبسود لیک ناله شنید

گفت این شخص ناپدید شدست

روح از او نیز هم بعید شدست

چکنم روی باز گشتن نیست

شخص را وقت دست شستن نیست

ورنه از عمر دست شسته امی

همچو از نان ز جان گسسته امی

همچو نیلوفرم به جان پیوست

آسمان رنگ و آفتاب‌پرست

فلک نحس را دراین تربت

نان ز ذلّست و آبش از کربت

گرچه جان در بدن هراسان بود

در خراسان مرا خور آسان بود

که به یک بیت اگر بخواستمی

غم دل را به جان بکاستمی

هست در دور چرخ غمّازش

ای دریغا سنایی آوازش

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر بد دلی خویش گوید

منم اندر ولایت خسرو

همچو خفّاش بد دل و شب‌رو

روز از بددلی چو خفّاشم

که نخواهم که صید کس باشم

دلم از نیک و بد رمان باشد

زانکه هشیار بدگمان باشد

اهل صورت بدند و نزد خرد

هرکه از بد گریخت نبود بد

کام چون نیست گان تیز بهست

همچو ناوک ز کژ گریز بهست

مرد کز ابلهان نهان باشد

در چنین جای جای آن باشد

نه بجست از بلای بدکاری

مصطفی با عتیق در غاری

یک جهان پر بغیض و کافر دل

برحقم گر بترسم از باطل

چنگل باز را همی دانم

در هوا مرغدل چنین زانم

نز پی دانه مرغکی صدبار

بنگرد پیش و پس یمین و یسار

از پی آن چنان بداندیش است

کش غم جان ز عشق نان بیش است

جای آن هست کش غم تلف است

که جهان گرسنه است و او علف است

هست معذور اگر بداندیش است

که جهان را بدی ز به پیش است

غم جان چون به خدمت تو درم

آنکه هرگز نخورده‌ام نخورم

هیچ مگزین به دوستی خس را

کو کسی کو کسی بود کس را

پس در این روزگار نزد خرد

نیک تست آنکه زوت نبود بد

به خدا ار بدیده‌ام روزی

زین همه خلق محتشم گوزی

تا بدانسته‌ام که مردم چیست

اندر آن حیرتم که مردم کیست

کرده‌ام اختیار غفلت و جهل

زین چنین عالمی پر از نااهل

بر جهان دهر عزل نیکان خواند

بد فزون گشت و نیک هیچ نماند

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که مرغکی در شخ

دید در زیر ریگ پنهان فخ

گفت تو کیستی چنین بد حال

گفت هستم ستودهٔ ابدال

چیست این زه که بر میان داری

به چه معنی همی نهان داری

گفت این زه نگاه‌دار من است

در بد و نیک نیک یار من است

من میان بسته بهر طاعت را

گوشه بگزیده‌ام قناعت را

گفت این گندم از برای چراست

در میان دو چیز از چپ و راست

گفت هستم به قوت حاجتمند

هست حیوان به قوت اندر بند

راتبم گندمیست هر روزی

از یکی پارسای دلسوزی

هیچ بازت ندارم ار بخوری

راتب روز من اگر ببری

سر فرو کرد و گندمک برکند

حلقش از حلقها بماند به بند

مرغ گفتا که من شدم باری

مفتادت چو من خریداری

هیچ فاسق مرا ز راه نبرد

زاهدی کرد گردنم را خرد

به خدایم فریفت مکّاری

این چنین نابکار غدّاری

هرکه او بهر لقمه شد پویان

زود مانند من شود بیجان

کرده‌ام اختیار غفلت و جهل

زین چنین عالمی پر از نااهل

من وفایی ندیده‌ام ز خسان

گر تو دیدی سلام من برسان

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...