الباب العاشر (سنایی)

در وصف بی‌طمعی و خویشتن‌داری خود گوید

من نه مرد زن و زر و جاهم

به خدا ار کنم وگر خواهم

گر تو تاجی دهی ز احسانم

به سرِ تو که تاج نستانم

زانکه چون طوق منّتت بکشم

لقمهٔ خوان نعمتت نچشم

نبوم بهر طمع مدحت گوی

این نیابی ز من جز از من جوی

نه کهن خواهم از کسی و نه نو

نیک داند ز خوی من خسرو

نکنم جز ترا ثنا چکنم

کار خود کرده‌ام بها چکنم

مادر موسیم که از شاهم

شیر فرزند را بها خواهم

دل من جست از این سرای مجاز

از نیاز خرد نه از سرِ ناز

جسته بهر سلامت تن را

سر گریبان و پای دامن را

مرد خرسند کم پذیرد چیز

شیر چون شیر شد نگیرد چیز

مشنو از شب پرک حکایت خور

گرد دریا برآی و نیلوفر

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر افتخار خویش فرماید

ذم شنیدی ز مرغ عیسی‌رو

مدحم اکنون ز آفتاب شنو

گرچه چون من سخنگزاری نیست

بهتر از شاه گوش داری نیست

ورچه زین به سخن گزارد شاه

چشم دارم که گوش دارد شاه

خود چه گویم که در سپید و سیاه

نیک دانم که نیک داند شاه

همچو شمس است شعر من تابان

لیک جرمش در آسمان پنهان

مثلّ مادح تو چون جانست

فعل پیدا و ذات پنهانست

نافه و نحل و پیله را مانم

که ز پیدا بهست پنهانم

مه که خورشید را برو بندند

چون جدا گشت ازو برو خندند

بر کهی کز مهان نهان باشد

گر بخندند جای آن باشد

باشد از دور خوش به گوش مجاز

از من آوازه وز دهل آواز

خاصه سست و ضعیفم و واله

چون دل نافه و تن ناقه

چون نباشد بر اوج گردون مه

پس عُطارد همیشه تنها به

همچو ابرم ز دست مشتی گل

آب در چشم و آتش اندر دل

آب و آتش ز دیده و دل من

غرقه دارد همیشه منزل من

باد در زیر امر و فرمانت

ملک هم گوشهٔ سلیمانت

عقل و فرهنگ و جود دین تو باد

نقش جاوید بر نگین تو باد

آفریننده باد یار ترا

کافرید او بزرگوار ترا

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر ضعف خویش گوید

آن چنان در سخن ضعیف تنم

که یکی دم به شست بار زنم

نبود گرچه صاحب هنرم

گر برندی مرا ز خود خبرم

سایهٔ من گرم بگیرد پای

تا قیامت بداردم بر جای

سایه را این کمال از افزونیست

هیچ دانی که ذات او بر چیست

راه بر دَم زن درین منزل

آن چنان سخت شد ز سستی دل

که دم از دل ز بس که ره بیند

تا به لب چار جای بنشیند

مر مرا زین صفت طبیب بدید

جسم نبسود لیک ناله شنید

گفت این شخص ناپدید شدست

روح از او نیز هم بعید شدست

چکنم روی باز گشتن نیست

شخص را وقت دست شستن نیست

ورنه از عمر دست شسته امی

همچو از نان ز جان گسسته امی

همچو نیلوفرم به جان پیوست

آسمان رنگ و آفتاب‌پرست

فلک نحس را دراین تربت

نان ز ذلّست و آبش از کربت

گرچه جان در بدن هراسان بود

در خراسان مرا خور آسان بود

که به یک بیت اگر بخواستمی

غم دل را به جان بکاستمی

هست در دور چرخ غمّازش

ای دریغا سنایی آوازش

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر بد دلی خویش گوید

منم اندر ولایت خسرو

همچو خفّاش بد دل و شب‌رو

روز از بددلی چو خفّاشم

که نخواهم که صید کس باشم

دلم از نیک و بد رمان باشد

زانکه هشیار بدگمان باشد

اهل صورت بدند و نزد خرد

هرکه از بد گریخت نبود بد

کام چون نیست گان تیز بهست

همچو ناوک ز کژ گریز بهست

مرد کز ابلهان نهان باشد

در چنین جای جای آن باشد

نه بجست از بلای بدکاری

مصطفی با عتیق در غاری

یک جهان پر بغیض و کافر دل

برحقم گر بترسم از باطل

چنگل باز را همی دانم

در هوا مرغدل چنین زانم

نز پی دانه مرغکی صدبار

بنگرد پیش و پس یمین و یسار

از پی آن چنان بداندیش است

کش غم جان ز عشق نان بیش است

جای آن هست کش غم تلف است

که جهان گرسنه است و او علف است

هست معذور اگر بداندیش است

که جهان را بدی ز به پیش است

غم جان چون به خدمت تو درم

آنکه هرگز نخورده‌ام نخورم

هیچ مگزین به دوستی خس را

کو کسی کو کسی بود کس را

پس در این روزگار نزد خرد

نیک تست آنکه زوت نبود بد

به خدا ار بدیده‌ام روزی

زین همه خلق محتشم گوزی

تا بدانسته‌ام که مردم چیست

اندر آن حیرتم که مردم کیست

کرده‌ام اختیار غفلت و جهل

زین چنین عالمی پر از نااهل

بر جهان دهر عزل نیکان خواند

بد فزون گشت و نیک هیچ نماند

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که مرغکی در شخ

دید در زیر ریگ پنهان فخ

گفت تو کیستی چنین بد حال

گفت هستم ستودهٔ ابدال

چیست این زه که بر میان داری

به چه معنی همی نهان داری

گفت این زه نگاه‌دار من است

در بد و نیک نیک یار من است

من میان بسته بهر طاعت را

گوشه بگزیده‌ام قناعت را

گفت این گندم از برای چراست

در میان دو چیز از چپ و راست

گفت هستم به قوت حاجتمند

هست حیوان به قوت اندر بند

راتبم گندمیست هر روزی

از یکی پارسای دلسوزی

هیچ بازت ندارم ار بخوری

راتب روز من اگر ببری

سر فرو کرد و گندمک برکند

حلقش از حلقها بماند به بند

مرغ گفتا که من شدم باری

مفتادت چو من خریداری

هیچ فاسق مرا ز راه نبرد

زاهدی کرد گردنم را خرد

به خدایم فریفت مکّاری

این چنین نابکار غدّاری

هرکه او بهر لقمه شد پویان

زود مانند من شود بیجان

کرده‌ام اختیار غفلت و جهل

زین چنین عالمی پر از نااهل

من وفایی ندیده‌ام ز خسان

گر تو دیدی سلام من برسان

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی‌الاجتهاد

ابن خطّاب آن به مردی فرد

کعب احبار ازو روایت کرد

گفت اگر نه ز بهر این سه خصال

بودیی بودمی حیات وبال

کردمی اختیار خود را مرگ

این حیاتم دگر نبودی برگ

لیکن از بهر این سه خصلت را

می‌پسندم حیات و مهلت را

کعب گوید که گفتمش ای میر

این سه خصلت بگو و باز مگیر

گفت عمّر یکی که گه گاهی

در سبیل خدای هر راهی

می‌دویم و جهاد می‌جوییم

در ره غزو شاد می‌پوییم

دوم آنست کز پی طاعت

سر به سجده بریم هر ساعت

گاه و بی‌گه خدای می‌خوانیم

به خدایی ورا همی دانیم

سیم آن کین جماعت مشتاق

که جلیس‌اند بی‌ریا و نفاق

سخن حق ز ما همی شنوند

همچو مرغ گرسنه دانه چنند

یا چو ریگی که تفته گشت از تاب

آب یابد خورد به سیری آب

از پی این سه خصلتم دلخوش

بر سرِ آب پای در آتش

به حیات از برای خلق خدا

دادم از بهر کردگار رضا

گرنه از بهر این سه حال بُدی

زین حیاتم بسی ملال بُدی

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

فی ذم‌الجهال والناصحین لهم

نوح را گرچه عمر داد اله

اندرین خاک نهصد و پنجاه

کرد دعوت به آشکار و نهان

کافران را به هر زمان و اوان

خلق نشنید هیچ دعوت نوح

هیچ کس قول او نداشت فتوح

اندر آن طول عمر نهصد سال

سی و نه تن ز وی شنید مقال

وآن دگر قوم چون زبان بگشاد

همه را جملگی به طوفان داد

لاتذر گفت قوم را یکسر

زانکه کردند زو به جمله حذر

دعوت من چو دعوت نوحست

گفتهٔ من طراوات روحست

هرکه بشنید بخ بخ او را به

وانکه نشنید خیره ما را چه

ما نمودیم راه رشد و نجات

ختم کردیم بر نبی صلوات

هرکرا این سخن پسند آمد

پند را جمله کاربند آمد

سود کردار چه مایه اندک داشت

بر همه اهل فضل سربفراشت

وآنکه نشنید و گفت با دست این

نشوم زو بدین حدیث حزین

چون برش باد بود باد انگار

دل از این گفت هرزه رنجه مدار

یک سخن در وجود چند آید

که همه خلق را پسند آید

گر بُدی بر مزاجها تعظیم

کی بُدی نص بسان افک قدیم

یارب این پندها ز نااهلان

همچو عنقا ز بد کنی پنهان

دور کن دور زحمت جاهل

دست نااهل زین سخن بگسل

جان که یک دم قرین نادانیست

راست خواهی دراز کن جانیست

بس کن از پند و مدح آن کس گوی

که ازو دین حق گِرَد نیروی

خاندان بزرگی و شاهی

ملکت او را ز ماه تا ماهی

شاه بهرام شاه‌بن مسعود

که بنازد ز عدل او محمود

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در رهایی جستن جان گوید از تن

رقص کن پیش دل به چارهٔ خویش

خرقه کن دلق چارپارهٔ خویش

زانکه در بارگاه بی‌بندی

نبود جان و جامه پیوندی

چند باشد به بند نان با تو

دو جوان مرد عقل و جان با تو

چون شه آباد شد شهید آمد

آنگه از عقل و شرع یابی داد

آتش اندر زن از پی دین را

میخ خرپشتهٔ شیاطین را

چار طبع است در سرای رحیل

آلت چار میخ عزرائیل

مرگ‌کش زندگی ز ارکانست

نه سزاوار عالم جانست

رمه راهیست از سرای فنا

خلق را سوی کشت‌زار بقا

چار مرغند چار طبع بدن

بهر دین جمله را بزن گردن

برهم آمیز پر و بال همه

پس نگه کن به کار و حال همه

بر سر چار کوه دین بر نه

بازخوان جمله را به جدّ برجه

پس به ایمان و عقل و صدق و دلیل

زنده کن هرچهار را چو خلیل

جان نپرد به سوی معدن خویش

تا نگردی پیاده از تن خویش

تا نیاید ز حس برون حیوان

ره نیابد به مرتبهٔ انسان

پس چو انسان ز نفس ناطقه رست

روح قدسی به جای آن بنشست

چون برون شد ز جان گوینده

شد به جان فرشتگان زنده

ای ز شهوت شکم زده آهار

خبه از هیضه وز شره ناهار

گر ترا برگ راه مرگ بود

بر دلت قلب مرگ برگ بود

گر ترا هیچ برگ برگستی

ای خوشا کت جهان مرگستی

مالت اینجاست همچو جسم از پوست

زان اجل دشمنی و دنیی دوست

عقبی باقیت نمی‌باید

دنیی فانیت کجا پاید

زر به عقبی ده ار حلال بود

که دل آنجا بود که مال بود

گر به عقبی ترا بُدی زر و سیم

راه عقبی ترا بُدی تسلیم

ور ترا رای مشورت برگست

پیر پخته درین جهان مرگست

پس درین منزل فریب و هوس

مشورت گر کنی برو کن و بس

مرگ را جوی کاندرین منزل

مرگ حقست و زندگی باطل

باطلی را رها کن از پی حق

تا بدانی تو عقبی مطلق

چون ازین دامگاه آهرمن

جان بپرید خاک بر سر تن

تن خود را برای عالم دل

مکن از بهر هیچ، هیچ خجل

می‌چشانش همیشه تلخ و ترش

گر از این مُرد مُرد ورنه بکش

که تن از جان همیشه نور گرفت

جان ز علم و هنر سرور گرفت

آنکه جان را به علم پروردست

نیست او خار بن که پروردست

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

ایهّاالناس روز بی‌شرمیست

نوبت شوخی و کم آزرمی است

عادت و رسم روزگار بدست

خاصه با آنکه خاصهٔ خرد است

زانکه اهل زمانه نااهلند

شحنهٔ ظلم و قاضی جهلند

هرکه را روزگار مسخره کرد

نامش اندر میان ما سره کرد

جز به رندی و جز به قلاشی

خرّم و شادمان تو کی باشی

دانش‌آموزی و هنر ورزی

نزد این مردمان جوی نرزی

قیمت و قدر و جاه این ایّام

از قفا دان و خنده و دُشنام

مرد آزاده خستهٔ چرخ است

نان آزاده بر دگر نرخ است

اندرین تنگ آشیان که منم

در غم نان و آب و پیرهنم

بی‌خبر زانکه مادر گردون

کفنت را همی زند صابون

پیشهٔ چرخ مردم آزاریست

صنعت روزگار خونخواری است

شیر گردون چو گربه دارد کیش

خورد از مهر خون بچهٔ خویش

ملک‌الموت داده در بندان

حصن عمر ترا و تو خندان

آخر از لاله چند آموزی

دل سیاهی و چهره افروزی

هیچ از حادثات نندیشی

کی کند با تو یک زمان خویشی

تا تو در بند زرق و تلبیسی

در سقر یار غار ابلیسی

دست از رنگ و بوی دهر بدار

چند جویی چو کرگسان مردار

همچو عنقا ز خلق عزلت گیر

تات نکشند در قفس به زحیر

چند گوئی چو طوطی از هر در

سخن اندر قفس به سوی شکر

من که بر گلبن سخن شب و روز

بلبلان را کنم نوا آموز

چون شترمرغ در بیابانم

بود از سنگ تافته نانم

باز اگر نیستم چه باک بُوَد

قوت هر دل ز جان پاک بُوَد

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر تفضیل سخن خویش گوید

از همه شاعران به اصل و به فرع

من حکیمم به قول صاحب شرع

شعر من شرح شرع و دین باشد

شاعر راست گوی این باشد

قسم من دان ز جملهٔ شعرا

از پیمبر من از خدای آلا

قدر من کم کند عدو گه گاه

چون دبیران ز نقش بسم‌اللّٰه

کی شود ز آفت دبیر و قلم

قدر بسم‌اللّٰه از دو مُدبر کم

کس بنگرفت ماهی از تابه

دیو باشد مقیم گرمابه

حایض او من شده به گرمابه

ماهی او من طپیده در تابه

مرغ خانه که اندر آب افتاد

دان که در ورطهٔ عذاب افتاد

بندهٔ دین و چاکر ورعم

شاعری راست گوی و بی‌طمعم

همچو آبم به هرکجا باشم

تا نیابی گران‌بها باشم

من شناسم که چیست نور شراب

که بسی خورده‌ام غرور سراب

آب نایافته گران باشد

چون بیابند رایگان باشد

آب چون کم بود به جان جویند

چون بیابند کون بدان شویند

آنگهی کاب را عزیز کنند

در زمان جای او گمیز کنند

...

الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...