الباب العاشر (سنایی)

اندر مدح خواجهٔ عمید احمدبن مسعود تیشه و وصف حال خانه‌ای گوید که از جهت حکیم سنایی کرده بود و اسباب مهیّا گردانیده

دوستی مخلص اندرین شهرم

کرد از صدق و دوستی بهرم

خانه‌ای بهر من به رحمت دل

کرد و یک دست جامه خانه ز ظل

سقف او وقف خانهٔ افلاک

خوانده در صحن مالک‌الاملاک

خشت او از بهشت داده خبر

خاکش از باد و آب برده اثر

از برای دلِ منِ رنجور

کرده یک دست جامه خانه ز نور

این نه عیبست نزد هشیاران

زانکه بس خفته‌اند بیداران

هست تنهایی اندرین منزل

حجرهٔ جان و سبز خانهٔ دل

من به تنهایی اندرین بنیاد

با دلی پر ز غم نشستم شاد

من درین خانهٔ خجسته نهاد

بودم از پشت عقل و روی نهاد

نقش آن خانهٔ بهی بارش

خلل بام بود و دیوارش

واندر آن خانه مونس از همه کس

سایهٔ خانهٔ من و من و بس

خانه تاریک و مرد بی‌مایه

سایه‌ای باشد از بر سایه

مونس من درین چنین خانه

خاطر تیز و عقل فرزانه

اندرین خانه بی‌شر و شورم

راست خواهی چو مرده در گورم

هر سخن کان به جای خود باشد

کاتب الوحی آن خرد باشد

در تماشای فکرت از اغیار

سایهٔ خانه هم نیابد بار

نبود همچو موش مرد سخن

سایه پرورد و خانه ویران‌کن

مرد قانع نه مرد لوس بُوَد

کز طمع گربه چاپلوس بُوَد

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

کتاب کتبه الی بغداد مع نسخة تصنیفه انفذه عند الامام الاجل الاوحد برهان‌الدّین ابی‌الحسن علی‌بن ناصر الغزنوی یعرف به بریان‌گر

ای تو بر دین مصطفی سالار

بر طریق برادری کن کار

عهد دیرینه را به یاد آور

وز طریق برادری مگذر

دین حق را به حق تویی برهان

مر مرا زین عقیله‌ها برهان

تو به بغداد شاد و من ناشاد

خود نگویی ورا رسم فریاد

سال و مه ترسناک و انده‌گین

مانده محبوس تربت غزنین

مکن آخر برادری پیش آر

وز میان این حجابها بردار

گرچه هستم اسیر هر نااهل

چشم دارم که کار گردد سهل

تا کی این انقباض و این دوری

به سرِ من که تو نه معذوری

عهدهای قدیم را یاد آر

حق نان و نمک فرو مگذار

این کتابی که گفته‌ام در پند

چون رخ حور دلبر و دلبند

گرچه بسیار دیده‌ای تألیف

هیچ دیدی بدین صفت تصنیف

انس دلهای عارفان سخن

تازه و بامزه نه بی سر و بُن

هرچه دانسته‌ام ز نوع علوم

کرده‌ام جمله خلق را معلوم

آنچه نصّ است و آنچه اخبارست

ور مشایخ هرآنچه آثارست

اندرین نامه جملگی جمع است

مجلس روح را یکی شمع است

ملکوت این سخن چو برخوانند

حرز و تعویذ خویش گردانند

عاقلان را غذای جان باشد

عارفان را به از روان باشد

ساحری کرده‌ام درین معنی

زان کجا عقل دادم این فتوی

گر تبجّح بدین کنم شاید

زین سخنها که جان برآساید

یک سخن زین و عالمی دانش

همچو قرآن پارسی خوانش

روح را سال و ماه همچو غذاست

دل مجروح را بسان شفاست

من چه گویم تو خود نکو دانی

که نگردم خجل چو برخوانی

مر خرد را نسیم اوست چو گل

نه چو دیگر حدیث بانگ دهل

روز بازار فضل و علم مفید

عرصهٔ علم و عالم توحید

همچو دوشیزه دختری زیبا

به جمال و بها چو ماه سما

به حلی و حلل چو گردن حور

دست نااهل دار یارب دور

عدّتی می‌شناسم این را من

پیش ایزد مهین ذوالمن

کین سخنها نجات من باشد

زانکه توحید ذوالمنن باشد

شادمان مصطفی و یارانش

وانکه هستند دوستدارانش

چار یار گزیده اهل ثنا

بر تن و جانشان ز بنده دعا

مرتضی و بتول و دو پسرش

وانکه سوگند من بود به سرش

نخورم غم گر آل بوسفیان

نشوند از حدیث من شادان

چون ز من شد خدای من خشنود

مصطفی را ز من روان آسود

مالک دوزخ ار بُوَد غضبان

غضب او بگو مرا چه زیان

مر مرا مدح مصطفی است غذی

جان من باد جانش را به فدی

آل او را به جان خریدارم

وز بدی‌خواه آل بیزارم

دوستدار رسول و آلِ ویم

زانکه پیوسته در نوال ویم

گر بدست این عقیده و مذهب

هم براین بد بداریم یارب

من ز بهر خود این گزیدستم

کاندرین ره نجات دیدستم

تو که بر دین شرع برهانی

به سرِ من که جمله برخوانی

تو چه دانی بیار و فتوی کن

نیست اندر سخن مجال سُخن

گفتم این و برت فرستادم

درِ گنج علوم بگشادم

عددش هست ده هزار ابیات

همه امثال و پند و مدح و صفات

گر ترا این سخن پسند آید

جان من ایمن از گزند آید

ور پسند تو ناید این گفتار

خود ندیدی به جمله باد انگار

تو شناسی که نیست هزل و محال

نوش کن زود و خاک بر لب مال

منتظر مانده‌ام در این اندوه

وز غم روزگار بر دل کوه

این سخن را مطالعت فرمای

نیک و بد در جواب باز نمای

جاهلان جمله ناپسند کنند

وز سرِ جهل ریشخند کنند

وانکه باشد سخن‌شناس و حکیم

همچو قرآن نهد ورا تعظیم

یافت این بیتهای جزل فصیح

بر همه شعر شاعران ترجیح

گر کند طعنی اندرین نادان

گو بکن نیست بهتر از قرآن

خواند کافر ز جحد دل پر ریم

مصحف مجد را به افک قدیم

برشان شعرم ار بود ترفند

تو برو شکر کن برایشان خند

ندهم بیش از این ترا تصدیع

عرضه کن بر همه شریف و وضیع

گویی این اعتقاد مجدودست

جمله برگفتش آنچه مقصودست

تا بدانی یقین که این گفته

دُرّ دریاست جمله ناسفته

خالق غیب‌دان گواه من است

کین ره شاهراه و راه من است

بس کنم قصّه و دعا گویم

مر ترا در ثنا رضا جویم

خواهم از کردگار خود شب و روز

که شوی بر مرادها پیروز

بود نیمی گذشته از مرداد

که از این گفته‌ها بدادم داد

شد تمام این کتاب در مه دی

که در آذر فکندم این را پی

پانصد و بیست و پنج رفته ز عام

پانصد و سی و چار گشت تمام

باد بر مصطفی درود و سلام

ابدالدّهر صدهزاران عام

صدهزاران ثنا چو آب زلال

از رهی باد بر محمد و آل

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

یمدح الشیخ الامام جمال‌الدّین فخرالاسلام تاج الخطباء احمدبن محمّدالملقّب بالحذور

خلق از این خانه بر حذر باشد

خواجه احمد حذورتر باشد

آنکه خامه‌ش ز سحر بر قرطاس

شب و روزی نگاشت از انقاس

معنی اندر میان خط سیاه

درج کرده چو دین میان گناه

گرنه آن سحر کردی اندر دم

آب کاغذ ببردی آب از نم

جگر گرم را خطش چو شمال

نم پذیرفته چون ادیم زلال

اوست فهرست و سرجریدهٔ علم

اوست بنیاد جود و مایهٔ حلم

آسمان قدر و مشتری دیدار

منتجب خلق منتخب گفتار

خاطرش تیزرو بسان شهاب

کَون را با دلش نمانده حجاب

شربت شرع باغ دین خدای

از غبار خیال کرده جُدای

همچو شرع از مخالفت دور است

در همه کار خویش معذور است

فیلسوف و حکیم و دیندارست

راست چون چشم عقل بیدارست

نیست از اهل روزگار چنو

آب کاغذ نگاه‌دار چنو

نکند ظرف حرف را به اثر

آتش و آب او نه خشک و نه تر

نطق او در ره جواب و سؤال

تازه و خوش چو در بهار شمال

تازیان را شکال بر بسته

لاشکان را فسار بگسسته

گرچه خود نیست لایق قایل

قابل قول او شود باقل

از بزرگان کفایت او دارد

راست خواهی ولایت او دارد

تا بود بر زخانش دولت و فرّ

بوسه زن همچو کاغذ و دفتر

حفظ او آب روی شرع آرد

اصل او اصلها به فرع آرد

منبرش چرخ و او چو خورشید است

مجلسش قصر و او چو جمشید است

هرچه گوید همه بدیع بُوَد

هر شریفی برش وضیع بُوَد

همچو آب روان بود سخنش

سر نپیچد کسی ز کن مکنش

لفظ او خلق را جواب دهد

هم براندازه‌ها ثواب دهد

نبود همچو گفت او گفتار

راحت روح خود از آن گفت آر

هرگهی کو به درس بنشیند

عقل در مجلسش دُرر چیند

عقل گردد ز لفظ او مدهوش

نفس گوید که یک زمان خاموش

تا سماع حدیث خوب کنیم

روح را پاک و بی‌عیوب کنیم

هرچه گوید همه نکو باشد

گفتهٔ او همه چنو باشد

بخت و دولت هوای او دارند

خواجه و شاه رای او دارند

برتر از هفت چرخ همّت اوست

بر کریمان اثر ز نعمت اوست

آب عذبست نکته بر نامه

آتش باد پیکرش خامه

بینی آنگه که خواجه کلک ربود

تا کند عقل را ز جان خشنود

هندوی مشک خانه عنبر فام

بر درِ روم کرده رایت رام

در فصاحت زبان چو بگشاید

بسته گیرد زمانه را شاید

زانکه آنکس که خواجهٔ دل شد

زود و عالم چو شاه عادل شد

شد مسلّم ولایت جاهش

قبلهٔ عقل گشت درگاهش

لب من باد بر ستانهٔ او

اندرین جان فروز خانهٔ او

باد تا روز محشر اقبالش

که مهنّاست قدر و اقبالش

باد تا هست ماه و مهر و سپهر

جاه او چون سپهر و رخ چون مهر

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در قناعت و انزوای خویش گوید

ای که در زیر طبع گردونی

چند گویی مرا که از دونی

با چنین گنج در چنین گنجی

چه گنه گنج را تو ناگنجی

رنج با گنج و زحمت نااهل

چون بریدی طمع ترا شد سهل

زحمت خود ز اهل عصر بکاه

هرچه خواهی ز خالق خودخواه

خلق را جمله صورتی انگار

هیچی از هیچ خلق طمع مدار

جُرم من اندرین چه می‌دانی

چون بدیدی کمال نادانی

نرسد در ولایت دل خویش

هیچ بی‌حوصله به حاصل خویش

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

فی‌القناعة

گوشه‌ای گیر از این جهان مجاز

توشهٔ آن جهان درو می‌ساز

نه ترا با کسی بُوَد پیوند

تا تو گوئی بدرد و آنکس خند

دولت دین چو روی بنماید

پشت بر کاینات فرماید

دیده چون کحل آشنایی یافت

دل تاریک روشنایی یافت

گرد دریا و رود جیحون گرد

ماهی از تابه صید نکند مرد

این دو روزه حیات نزد خرد

چه خوش‌و ناخوش‌و چه نیک‌و چه بد

زین دو روزه حیات و پیوندی

به خدای ار تو هیچ بربندی

باش تا چنگ مرگ دریا زد

نای حلقت ز نان بپردازد

زانکه در عالم فریب و هوس

کس نکرد اعتماد بر دو نفس

طبع بربود شه قوی نبود

تخت بر آب مستوی نبود

نبود زیر عرش دانا را

استوی عرشه علی الما را

باش تا عقل افکند فرشت

حل کند استوی علی‌العرشت

باش تا صبح صلح روی دهد

شاه شامان درای کوی زند

پس در این چند روزه پیوندی

کُنج محراب و گنج خرسندی

دیدهٔ عقل دار در احمد

تا ز راه لحد رسی با حد

احد اندر لحد چو جایت ساخت

سرِ فردوسیان سرایت ساخت

روضه‌ای گشت بر تو کنج لحد

فرش روضه ز گنج فضل احد

چون به محراب حق‌شتابی تو

نور حق در دو دیده یابی تو

بده از خون دیده در محراب

از درون طوبی یقین را آب

تا به هر جا که شاخ او برسد

میوه‌های فراخ او برسد

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که بود پنبه‌زنی

مفلس و قلتبانش خواند زنی

گفتش ای زن مرا به نادانی

مفلس و قلتبان چرا خوانی

چه بود جرم من چو باشم من

مفلس از چرخ و قلتبان از زن

زیرکی را که دل نخواهد رنج

عافیت کنج به قناعت گنج

هرکه این کنج و گنج بگذارد

کس از او او ز کس نیازارد

زانکه در دهر سگ پرستانند

راست چون موش آفت نانند

صدهزاران فتوح در یکدم

به بر آید ز آدم و عالم

بی‌دل و دین ازین خداوندی

به خدای ار تو هیچ بربندی

دور شو زین جهان که آنِ تو نیست

چه بوی آنِ او که آنِ تو نیست

بی‌تو ایّام کارها کردست

چون تو بسیار کس رها کردست

پیش از این بس که بود چرخ کبود

زین سپس بس که نیز خواهد بود

بر وفای زمانه کیسه مدوز

بگذرانش به قوت روز به روز

بر بُراق خرد نشین پیوست

دور باش از هوای گاوپرست

چه کنی خویش خویشت اللّٰه بس

هرچه زو بگذری هوا و هوس

صدق به صدق مخرقه یله کن

ساز کشتی به بحر در خله کن

ذره‌ای صدق به که اندر راه

بجز از صدق نیست هیچ پناه

آهو از صدق اگر شود آگاه

شیر گیرد به کمترین روباه

به‌اقلی بسنده کن در راه

چند از این باقلی کرمک خواه

قوم موسی چو از براق خرد

دور ماندند درگذرگه بد

از سمند هدی گسسته چو چنگ

رخت‌ادبار بسته بر خر لنگ

از نهاد نهال صد ساله

بیخ بر داد شاخ گوساله

از هوا این چنین بسی بینی

مگسی را چو کرگسی بینی

خرمگس کم حیات بسیار آز

کرگس اندک نیاز افزون ناز

مگسی با حدث قناعت کرد

کرگس اندر هوا شجاعت کرد

زان قناعت بضاعت و خواریست

زین شجاعت شناعت و زاریست

کارت آن به کز آن رهد عاقل

اُنست آن به کز آن رمد جاهل

سینه را همچو چرک ساز حصار

زان سپس باش گو جهان پر مار

سینه را هرکه حصن خود سازد

ملک هفت آسمان بدو نازد

عمر بر مرد غمر چه فروشی

در هوا و هوس چرا کوشی

با دو چشم پر آب رخ به دل آر

خندهٔ بیهده به گل بگذار

که بهین مایه از ره جد و جدّ

سنّت احمدست و فرض احد

طاعت ایزدی بضاعت را

سنّت احمدی شفاعت را

فرض‌اللّٰه چون به جای آری

عرش را سر به زیر پای آری

سنّت مصطفی چو بگزاری

کافر و گبر را نیازاری

خوی خود را بدین دو نیکو کن

سنّت این و خدمت او کن

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

التمثیل

از پی نای و چنگ بوالخداش

خانه‌ای تنگ ساخت بوالنباش

تا همی گربه نای دارد و چنگ

موش را چیست به ز خانهٔ تنگ

تا بود گربه مهتر بازار

نبود موش جلد دوکان‌دار

تا بود گربه در کمان کمین

موش را گلشن است زیر زمین

تیز کرده است ای خردمندان

گربهٔ مرگ چنگل و دندان

تا کرا همچو موش دریابد

سوی جانش چو گربه بشتابد

اندرین کارگه به روز و به شب

چنگلش تاب‌دار و جان در تب

چون ز تاب و تبت کشید به دم

از وجودت ربود سوی عدم

می‌نوازد همی ترا الحق

آن طبیب طمع خر احمق

می‌نداند ز روی کم عقلی

پشت معنی نمود بی‌نقلی

چنگ و دندان چو مرگ دریازد

موش را گربه هیچ ننوازد

پیشوای کسی که بنده بُوَد

پند او از نبی بسنده بُوَد

با تن دردناک و با دل ریش

نرسد کس به کامهٔ دل خویش

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

آن شنیدی که رفت نادانی

به عیادت به درد دندانی

گفت با دست از این مباش حزین

گفت آری ولیک سوی تو این

باد باشد چو بی‌خبر باشی

آب و آتش چو خاک برپاشی

بر من این درد کوه پولادست

چون تو زین فارغی ترا بادست

چون دل و دست همزبان دارم

عافیت به چو این و آن دارم

چژک را چون نه تیغ و نه سپرست

سینه مرچزک را حصار سر است

لاجرم زین کند زمین شدیار

لاجرم زان حصار گیرد مار

من ز بهر تو مانده اندر کنج

تو لقب کرده مر مرا ناکنج

تخم تا در زمین نمانده سه ماه

بر ازو کی خوری به خرمنگاه

در زمستان سه مه بیاساید

پس بهاری چنان بیاراید

من که در خانه خود چنین باشم

از پی خوان اهل دین باشم

چون همی خوانِ دانش آرایم

کی ز مطبخ به سوی باغ آیم

کم از آن کز تو رخ نهان دارم

مردهٔ نفس را روان دارم

از بلا کنج از آن نپردازم

تا ترا کنج عافیت سازم

تا دلم چون بهشت نور دهد

نور تنها نه صد سرور دهد

زان همی در به رخ فراز کنم

تات صد در ز عقل باز کنم

نبود نیز گرد هر کلبه

خانه و کوی گرد چون گربه

بلکه مرد سخن به هر جایی

چون زنان کم جهد به هر پایی

جان گوینده چون نکو گوید

زاب جان روی دل همی شوید

بیشهٔ نظم را چو شیر بُوَد

جان نه زین چار طبع چیر بُوَد

خود مرا نیست بی‌تو زهره و بس

خیره‌رویی و بی‌خودی چو مگس

چون نه مردان طمع و پر خاشم

خاره را خیره خیر چه تراشم

گورخر چون نداد کس را دست

نه ز پالان و رنج بار برست

گرچه شد ز اهل روزگار جدا

چه کمست آخر از مگس عنقا

سوسماری که فارغست از آب

چه سرِ آب نزد او چه سراب

تو مرا گویی ای خر طنّاز

سوی درگاه این بزرگان تاز

نکنی خدمت این بزرگان را

سخت بی‌حرمتی دل و جان را

کی شود سوی لاهی اللهی

عاشق تابه کی شود ماهی

زال چون ماده گاو بگذارد

کی سپاس سبوس بردارد

باغ دین و خرد بُوَد خلوت

پردهٔ نیک و بد بُوَد خلوت

هرکه خلوت گزید راحت دید

خلوت آمد مراد را چو کلید

باز دارد به خاصه بهر ورع

کهنهٔ نو ترا ز ننگ طمع

ضد با ضد یار چون باشد

اشتر بی‌مهار چون باشد

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در صفت خلوت و تنهایی گوید

سلوتی نیست روح را از کس

سلوت روح خلوت آمد و بس

دهر بد رای و خلق بد بینند

راهت این است و مردمان اینند

یا به خلوت به خوش دلی تن زن

یا بر اینها نشین و جان می‌کن

کی فروشد خرد به رستهٔ جان

آب سی‌ساله را به تایی نان

مگس و گربه سوی خوان پویند

سگ و زاغند کاستخوان جویند

گربه از بهر لقمه‌ای به صد خواری

می‌کشد با خروش و با زاری

گربه از بهر لقمه جور برد

ببر و شیر و پانگ خود بدرد

باز شیر درنده در صحرا

گورخر را همی درد تنها

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در وصف بی‌طمعی و خویشتن‌داری خود گوید

من نه مرد زن و زر و جاهم

به خدا ار کنم وگر خواهم

گر تو تاجی دهی ز احسانم

به سرِ تو که تاج نستانم

زانکه چون طوق منّتت بکشم

لقمهٔ خوان نعمتت نچشم

نبوم بهر طمع مدحت گوی

این نیابی ز من جز از من جوی

نه کهن خواهم از کسی و نه نو

نیک داند ز خوی من خسرو

نکنم جز ترا ثنا چکنم

کار خود کرده‌ام بها چکنم

مادر موسیم که از شاهم

شیر فرزند را بها خواهم

دل من جست از این سرای مجاز

از نیاز خرد نه از سرِ ناز

جسته بهر سلامت تن را

سر گریبان و پای دامن را

مرد خرسند کم پذیرد چیز

شیر چون شیر شد نگیرد چیز

مشنو از شب پرک حکایت خور

گرد دریا برآی و نیلوفر

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...