الباب العاشر (سنایی)

حکایت

آن شنیدی که مرغکی در شخ

دید در زیر ریگ پنهان فخ

گفت تو کیستی چنین بد حال

گفت هستم ستودهٔ ابدال

چیست این زه که بر میان داری

به چه معنی همی نهان داری

گفت این زه نگاه‌دار من است

در بد و نیک نیک یار من است

من میان بسته بهر طاعت را

گوشه بگزیده‌ام قناعت را

گفت این گندم از برای چراست

در میان دو چیز از چپ و راست

گفت هستم به قوت حاجتمند

هست حیوان به قوت اندر بند

راتبم گندمیست هر روزی

از یکی پارسای دلسوزی

هیچ بازت ندارم ار بخوری

راتب روز من اگر ببری

سر فرو کرد و گندمک برکند

حلقش از حلقها بماند به بند

مرغ گفتا که من شدم باری

مفتادت چو من خریداری

هیچ فاسق مرا ز راه نبرد

زاهدی کرد گردنم را خرد

به خدایم فریفت مکّاری

این چنین نابکار غدّاری

هرکه او بهر لقمه شد پویان

زود مانند من شود بیجان

کرده‌ام اختیار غفلت و جهل

زین چنین عالمی پر از نااهل

من وفایی ندیده‌ام ز خسان

گر تو دیدی سلام من برسان

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

التمثّل فی‌الاجتهاد

ابن خطّاب آن به مردی فرد

کعب احبار ازو روایت کرد

گفت اگر نه ز بهر این سه خصال

بودیی بودمی حیات وبال

کردمی اختیار خود را مرگ

این حیاتم دگر نبودی برگ

لیکن از بهر این سه خصلت را

می‌پسندم حیات و مهلت را

کعب گوید که گفتمش ای میر

این سه خصلت بگو و باز مگیر

گفت عمّر یکی که گه گاهی

در سبیل خدای هر راهی

می‌دویم و جهاد می‌جوییم

در ره غزو شاد می‌پوییم

دوم آنست کز پی طاعت

سر به سجده بریم هر ساعت

گاه و بی‌گه خدای می‌خوانیم

به خدایی ورا همی دانیم

سیم آن کین جماعت مشتاق

که جلیس‌اند بی‌ریا و نفاق

سخن حق ز ما همی شنوند

همچو مرغ گرسنه دانه چنند

یا چو ریگی که تفته گشت از تاب

آب یابد خورد به سیری آب

از پی این سه خصلتم دلخوش

بر سرِ آب پای در آتش

به حیات از برای خلق خدا

دادم از بهر کردگار رضا

گرنه از بهر این سه حال بُدی

زین حیاتم بسی ملال بُدی

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

فی ذم‌الجهال والناصحین لهم

نوح را گرچه عمر داد اله

اندرین خاک نهصد و پنجاه

کرد دعوت به آشکار و نهان

کافران را به هر زمان و اوان

خلق نشنید هیچ دعوت نوح

هیچ کس قول او نداشت فتوح

اندر آن طول عمر نهصد سال

سی و نه تن ز وی شنید مقال

وآن دگر قوم چون زبان بگشاد

همه را جملگی به طوفان داد

لاتذر گفت قوم را یکسر

زانکه کردند زو به جمله حذر

دعوت من چو دعوت نوحست

گفتهٔ من طراوات روحست

هرکه بشنید بخ بخ او را به

وانکه نشنید خیره ما را چه

ما نمودیم راه رشد و نجات

ختم کردیم بر نبی صلوات

هرکرا این سخن پسند آمد

پند را جمله کاربند آمد

سود کردار چه مایه اندک داشت

بر همه اهل فضل سربفراشت

وآنکه نشنید و گفت با دست این

نشوم زو بدین حدیث حزین

چون برش باد بود باد انگار

دل از این گفت هرزه رنجه مدار

یک سخن در وجود چند آید

که همه خلق را پسند آید

گر بُدی بر مزاجها تعظیم

کی بُدی نص بسان افک قدیم

یارب این پندها ز نااهلان

همچو عنقا ز بد کنی پنهان

دور کن دور زحمت جاهل

دست نااهل زین سخن بگسل

جان که یک دم قرین نادانیست

راست خواهی دراز کن جانیست

بس کن از پند و مدح آن کس گوی

که ازو دین حق گِرَد نیروی

خاندان بزرگی و شاهی

ملکت او را ز ماه تا ماهی

شاه بهرام شاه‌بن مسعود

که بنازد ز عدل او محمود

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در رهایی جستن جان گوید از تن

رقص کن پیش دل به چارهٔ خویش

خرقه کن دلق چارپارهٔ خویش

زانکه در بارگاه بی‌بندی

نبود جان و جامه پیوندی

چند باشد به بند نان با تو

دو جوان مرد عقل و جان با تو

چون شه آباد شد شهید آمد

آنگه از عقل و شرع یابی داد

آتش اندر زن از پی دین را

میخ خرپشتهٔ شیاطین را

چار طبع است در سرای رحیل

آلت چار میخ عزرائیل

مرگ‌کش زندگی ز ارکانست

نه سزاوار عالم جانست

رمه راهیست از سرای فنا

خلق را سوی کشت‌زار بقا

چار مرغند چار طبع بدن

بهر دین جمله را بزن گردن

برهم آمیز پر و بال همه

پس نگه کن به کار و حال همه

بر سر چار کوه دین بر نه

بازخوان جمله را به جدّ برجه

پس به ایمان و عقل و صدق و دلیل

زنده کن هرچهار را چو خلیل

جان نپرد به سوی معدن خویش

تا نگردی پیاده از تن خویش

تا نیاید ز حس برون حیوان

ره نیابد به مرتبهٔ انسان

پس چو انسان ز نفس ناطقه رست

روح قدسی به جای آن بنشست

چون برون شد ز جان گوینده

شد به جان فرشتگان زنده

ای ز شهوت شکم زده آهار

خبه از هیضه وز شره ناهار

گر ترا برگ راه مرگ بود

بر دلت قلب مرگ برگ بود

گر ترا هیچ برگ برگستی

ای خوشا کت جهان مرگستی

مالت اینجاست همچو جسم از پوست

زان اجل دشمنی و دنیی دوست

عقبی باقیت نمی‌باید

دنیی فانیت کجا پاید

زر به عقبی ده ار حلال بود

که دل آنجا بود که مال بود

گر به عقبی ترا بُدی زر و سیم

راه عقبی ترا بُدی تسلیم

ور ترا رای مشورت برگست

پیر پخته درین جهان مرگست

پس درین منزل فریب و هوس

مشورت گر کنی برو کن و بس

مرگ را جوی کاندرین منزل

مرگ حقست و زندگی باطل

باطلی را رها کن از پی حق

تا بدانی تو عقبی مطلق

چون ازین دامگاه آهرمن

جان بپرید خاک بر سر تن

تن خود را برای عالم دل

مکن از بهر هیچ، هیچ خجل

می‌چشانش همیشه تلخ و ترش

گر از این مُرد مُرد ورنه بکش

که تن از جان همیشه نور گرفت

جان ز علم و هنر سرور گرفت

آنکه جان را به علم پروردست

نیست او خار بن که پروردست

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

حکایت

ایهّاالناس روز بی‌شرمیست

نوبت شوخی و کم آزرمی است

عادت و رسم روزگار بدست

خاصه با آنکه خاصهٔ خرد است

زانکه اهل زمانه نااهلند

شحنهٔ ظلم و قاضی جهلند

هرکه را روزگار مسخره کرد

نامش اندر میان ما سره کرد

جز به رندی و جز به قلاشی

خرّم و شادمان تو کی باشی

دانش‌آموزی و هنر ورزی

نزد این مردمان جوی نرزی

قیمت و قدر و جاه این ایّام

از قفا دان و خنده و دُشنام

مرد آزاده خستهٔ چرخ است

نان آزاده بر دگر نرخ است

اندرین تنگ آشیان که منم

در غم نان و آب و پیرهنم

بی‌خبر زانکه مادر گردون

کفنت را همی زند صابون

پیشهٔ چرخ مردم آزاریست

صنعت روزگار خونخواری است

شیر گردون چو گربه دارد کیش

خورد از مهر خون بچهٔ خویش

ملک‌الموت داده در بندان

حصن عمر ترا و تو خندان

آخر از لاله چند آموزی

دل سیاهی و چهره افروزی

هیچ از حادثات نندیشی

کی کند با تو یک زمان خویشی

تا تو در بند زرق و تلبیسی

در سقر یار غار ابلیسی

دست از رنگ و بوی دهر بدار

چند جویی چو کرگسان مردار

همچو عنقا ز خلق عزلت گیر

تات نکشند در قفس به زحیر

چند گوئی چو طوطی از هر در

سخن اندر قفس به سوی شکر

من که بر گلبن سخن شب و روز

بلبلان را کنم نوا آموز

چون شترمرغ در بیابانم

بود از سنگ تافته نانم

باز اگر نیستم چه باک بُوَد

قوت هر دل ز جان پاک بُوَد

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر تفضیل سخن خویش گوید

از همه شاعران به اصل و به فرع

من حکیمم به قول صاحب شرع

شعر من شرح شرع و دین باشد

شاعر راست گوی این باشد

قسم من دان ز جملهٔ شعرا

از پیمبر من از خدای آلا

قدر من کم کند عدو گه گاه

چون دبیران ز نقش بسم‌اللّٰه

کی شود ز آفت دبیر و قلم

قدر بسم‌اللّٰه از دو مُدبر کم

کس بنگرفت ماهی از تابه

دیو باشد مقیم گرمابه

حایض او من شده به گرمابه

ماهی او من طپیده در تابه

مرغ خانه که اندر آب افتاد

دان که در ورطهٔ عذاب افتاد

بندهٔ دین و چاکر ورعم

شاعری راست گوی و بی‌طمعم

همچو آبم به هرکجا باشم

تا نیابی گران‌بها باشم

من شناسم که چیست نور شراب

که بسی خورده‌ام غرور سراب

آب نایافته گران باشد

چون بیابند رایگان باشد

آب چون کم بود به جان جویند

چون بیابند کون بدان شویند

آنگهی کاب را عزیز کنند

در زمان جای او گمیز کنند

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

در شرع و شعر گوید

ای سنایی چو شرع دادت بار

دست ازین شاعری و شعر بدار

شرع دیدی ز شعر دل بگسل

که گدایی نگارد اندر دل

شعر بر حسب طبع و جان سره‌ئیست

چون به سنّت رسیده مسخره‌ئیست

شعرت اوّل که شاه تن باشد

نور صبح دروغ‌زن باشد

چون مرا پیر عقل بپذیرفت

کردگارم به فضل بپذیرفت

مدد ناحفاظ و خس بُوَد اوی

غلط مؤذن و عسس بُوَد اوی

سخن شاعران همه غمز است

نکتهٔ انبیا همه رمز است

آن بدین غمز خواجگی جوید

وین بدین رمز راه دین پوید

شرع چون صبح صادق آمد راست

که فزون شد به نور و هیچ نکاست

دردمندی به گرد عیسی گرد

داروی ره‌نشین چه خواهی کرد

هرکجا شرع انبیا باشد

شعر اندوه بر کیا باشد

حکما طبع آسمان دانند

انبیا روح این و آن خوانند

آنکه سی‌روزه راه ماه بُوَد

شرع را زان فلک چه جاه بُوَد

اینک اقلیم بیم و امیدست

خود یکی روزه راه خورشیدست

گر زیم بعد از این نگویم من

در جهان بیش و کم به نظم سخن

نا تمامی عقل بودستم

خویشتن را بیازمودستم

ای کسانیکه اهل غزنینید

بر سرِ خاک چون که بنشنید

هرزه و بیهُده مپردازید

نفط در خرمنم میندازید

ظاهر آنچه گفته‌های منست

وصف نقش خط خدای منست

تو مخوانش غزل که توحیدست

باطنش وحی و حمد و تمجیدست

گر توانید گه گهم به دعا

یاد دارید مهتر و برنا

که بیامرزش ای خدای خبیر

عذر تقصیرها ازو بپذیر

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

اندر مدح خواجهٔ عمید احمدبن مسعود تیشه و وصف حال خانه‌ای گوید که از جهت حکیم سنایی کرده بود و اسباب مهیّا گردانیده

دوستی مخلص اندرین شهرم

کرد از صدق و دوستی بهرم

خانه‌ای بهر من به رحمت دل

کرد و یک دست جامه خانه ز ظل

سقف او وقف خانهٔ افلاک

خوانده در صحن مالک‌الاملاک

خشت او از بهشت داده خبر

خاکش از باد و آب برده اثر

از برای دلِ منِ رنجور

کرده یک دست جامه خانه ز نور

این نه عیبست نزد هشیاران

زانکه بس خفته‌اند بیداران

هست تنهایی اندرین منزل

حجرهٔ جان و سبز خانهٔ دل

من به تنهایی اندرین بنیاد

با دلی پر ز غم نشستم شاد

من درین خانهٔ خجسته نهاد

بودم از پشت عقل و روی نهاد

نقش آن خانهٔ بهی بارش

خلل بام بود و دیوارش

واندر آن خانه مونس از همه کس

سایهٔ خانهٔ من و من و بس

خانه تاریک و مرد بی‌مایه

سایه‌ای باشد از بر سایه

مونس من درین چنین خانه

خاطر تیز و عقل فرزانه

اندرین خانه بی‌شر و شورم

راست خواهی چو مرده در گورم

هر سخن کان به جای خود باشد

کاتب الوحی آن خرد باشد

در تماشای فکرت از اغیار

سایهٔ خانه هم نیابد بار

نبود همچو موش مرد سخن

سایه پرورد و خانه ویران‌کن

مرد قانع نه مرد لوس بُوَد

کز طمع گربه چاپلوس بُوَد

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

کتاب کتبه الی بغداد مع نسخة تصنیفه انفذه عند الامام الاجل الاوحد برهان‌الدّین ابی‌الحسن علی‌بن ناصر الغزنوی یعرف به بریان‌گر

ای تو بر دین مصطفی سالار

بر طریق برادری کن کار

عهد دیرینه را به یاد آور

وز طریق برادری مگذر

دین حق را به حق تویی برهان

مر مرا زین عقیله‌ها برهان

تو به بغداد شاد و من ناشاد

خود نگویی ورا رسم فریاد

سال و مه ترسناک و انده‌گین

مانده محبوس تربت غزنین

مکن آخر برادری پیش آر

وز میان این حجابها بردار

گرچه هستم اسیر هر نااهل

چشم دارم که کار گردد سهل

تا کی این انقباض و این دوری

به سرِ من که تو نه معذوری

عهدهای قدیم را یاد آر

حق نان و نمک فرو مگذار

این کتابی که گفته‌ام در پند

چون رخ حور دلبر و دلبند

گرچه بسیار دیده‌ای تألیف

هیچ دیدی بدین صفت تصنیف

انس دلهای عارفان سخن

تازه و بامزه نه بی سر و بُن

هرچه دانسته‌ام ز نوع علوم

کرده‌ام جمله خلق را معلوم

آنچه نصّ است و آنچه اخبارست

ور مشایخ هرآنچه آثارست

اندرین نامه جملگی جمع است

مجلس روح را یکی شمع است

ملکوت این سخن چو برخوانند

حرز و تعویذ خویش گردانند

عاقلان را غذای جان باشد

عارفان را به از روان باشد

ساحری کرده‌ام درین معنی

زان کجا عقل دادم این فتوی

گر تبجّح بدین کنم شاید

زین سخنها که جان برآساید

یک سخن زین و عالمی دانش

همچو قرآن پارسی خوانش

روح را سال و ماه همچو غذاست

دل مجروح را بسان شفاست

من چه گویم تو خود نکو دانی

که نگردم خجل چو برخوانی

مر خرد را نسیم اوست چو گل

نه چو دیگر حدیث بانگ دهل

روز بازار فضل و علم مفید

عرصهٔ علم و عالم توحید

همچو دوشیزه دختری زیبا

به جمال و بها چو ماه سما

به حلی و حلل چو گردن حور

دست نااهل دار یارب دور

عدّتی می‌شناسم این را من

پیش ایزد مهین ذوالمن

کین سخنها نجات من باشد

زانکه توحید ذوالمنن باشد

شادمان مصطفی و یارانش

وانکه هستند دوستدارانش

چار یار گزیده اهل ثنا

بر تن و جانشان ز بنده دعا

مرتضی و بتول و دو پسرش

وانکه سوگند من بود به سرش

نخورم غم گر آل بوسفیان

نشوند از حدیث من شادان

چون ز من شد خدای من خشنود

مصطفی را ز من روان آسود

مالک دوزخ ار بُوَد غضبان

غضب او بگو مرا چه زیان

مر مرا مدح مصطفی است غذی

جان من باد جانش را به فدی

آل او را به جان خریدارم

وز بدی‌خواه آل بیزارم

دوستدار رسول و آلِ ویم

زانکه پیوسته در نوال ویم

گر بدست این عقیده و مذهب

هم براین بد بداریم یارب

من ز بهر خود این گزیدستم

کاندرین ره نجات دیدستم

تو که بر دین شرع برهانی

به سرِ من که جمله برخوانی

تو چه دانی بیار و فتوی کن

نیست اندر سخن مجال سُخن

گفتم این و برت فرستادم

درِ گنج علوم بگشادم

عددش هست ده هزار ابیات

همه امثال و پند و مدح و صفات

گر ترا این سخن پسند آید

جان من ایمن از گزند آید

ور پسند تو ناید این گفتار

خود ندیدی به جمله باد انگار

تو شناسی که نیست هزل و محال

نوش کن زود و خاک بر لب مال

منتظر مانده‌ام در این اندوه

وز غم روزگار بر دل کوه

این سخن را مطالعت فرمای

نیک و بد در جواب باز نمای

جاهلان جمله ناپسند کنند

وز سرِ جهل ریشخند کنند

وانکه باشد سخن‌شناس و حکیم

همچو قرآن نهد ورا تعظیم

یافت این بیتهای جزل فصیح

بر همه شعر شاعران ترجیح

گر کند طعنی اندرین نادان

گو بکن نیست بهتر از قرآن

خواند کافر ز جحد دل پر ریم

مصحف مجد را به افک قدیم

برشان شعرم ار بود ترفند

تو برو شکر کن برایشان خند

ندهم بیش از این ترا تصدیع

عرضه کن بر همه شریف و وضیع

گویی این اعتقاد مجدودست

جمله برگفتش آنچه مقصودست

تا بدانی یقین که این گفته

دُرّ دریاست جمله ناسفته

خالق غیب‌دان گواه من است

کین ره شاهراه و راه من است

بس کنم قصّه و دعا گویم

مر ترا در ثنا رضا جویم

خواهم از کردگار خود شب و روز

که شوی بر مرادها پیروز

بود نیمی گذشته از مرداد

که از این گفته‌ها بدادم داد

شد تمام این کتاب در مه دی

که در آذر فکندم این را پی

پانصد و بیست و پنج رفته ز عام

پانصد و سی و چار گشت تمام

باد بر مصطفی درود و سلام

ابدالدّهر صدهزاران عام

صدهزاران ثنا چو آب زلال

از رهی باد بر محمد و آل

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...

یمدح الشیخ الامام جمال‌الدّین فخرالاسلام تاج الخطباء احمدبن محمّدالملقّب بالحذور

خلق از این خانه بر حذر باشد

خواجه احمد حذورتر باشد

آنکه خامه‌ش ز سحر بر قرطاس

شب و روزی نگاشت از انقاس

معنی اندر میان خط سیاه

درج کرده چو دین میان گناه

گرنه آن سحر کردی اندر دم

آب کاغذ ببردی آب از نم

جگر گرم را خطش چو شمال

نم پذیرفته چون ادیم زلال

اوست فهرست و سرجریدهٔ علم

اوست بنیاد جود و مایهٔ حلم

آسمان قدر و مشتری دیدار

منتجب خلق منتخب گفتار

خاطرش تیزرو بسان شهاب

کَون را با دلش نمانده حجاب

شربت شرع باغ دین خدای

از غبار خیال کرده جُدای

همچو شرع از مخالفت دور است

در همه کار خویش معذور است

فیلسوف و حکیم و دیندارست

راست چون چشم عقل بیدارست

نیست از اهل روزگار چنو

آب کاغذ نگاه‌دار چنو

نکند ظرف حرف را به اثر

آتش و آب او نه خشک و نه تر

نطق او در ره جواب و سؤال

تازه و خوش چو در بهار شمال

تازیان را شکال بر بسته

لاشکان را فسار بگسسته

گرچه خود نیست لایق قایل

قابل قول او شود باقل

از بزرگان کفایت او دارد

راست خواهی ولایت او دارد

تا بود بر زخانش دولت و فرّ

بوسه زن همچو کاغذ و دفتر

حفظ او آب روی شرع آرد

اصل او اصلها به فرع آرد

منبرش چرخ و او چو خورشید است

مجلسش قصر و او چو جمشید است

هرچه گوید همه بدیع بُوَد

هر شریفی برش وضیع بُوَد

همچو آب روان بود سخنش

سر نپیچد کسی ز کن مکنش

لفظ او خلق را جواب دهد

هم براندازه‌ها ثواب دهد

نبود همچو گفت او گفتار

راحت روح خود از آن گفت آر

هرگهی کو به درس بنشیند

عقل در مجلسش دُرر چیند

عقل گردد ز لفظ او مدهوش

نفس گوید که یک زمان خاموش

تا سماع حدیث خوب کنیم

روح را پاک و بی‌عیوب کنیم

هرچه گوید همه نکو باشد

گفتهٔ او همه چنو باشد

بخت و دولت هوای او دارند

خواجه و شاه رای او دارند

برتر از هفت چرخ همّت اوست

بر کریمان اثر ز نعمت اوست

آب عذبست نکته بر نامه

آتش باد پیکرش خامه

بینی آنگه که خواجه کلک ربود

تا کند عقل را ز جان خشنود

هندوی مشک خانه عنبر فام

بر درِ روم کرده رایت رام

در فصاحت زبان چو بگشاید

بسته گیرد زمانه را شاید

زانکه آنکس که خواجهٔ دل شد

زود و عالم چو شاه عادل شد

شد مسلّم ولایت جاهش

قبلهٔ عقل گشت درگاهش

لب من باد بر ستانهٔ او

اندرین جان فروز خانهٔ او

باد تا روز محشر اقبالش

که مهنّاست قدر و اقبالش

باد تا هست ماه و مهر و سپهر

جاه او چون سپهر و رخ چون مهر

...

0
الباب العاشر (سنایی) نظر دهید...