غزلیات (سنایی)

غزل شمارهٔ ۴۳۳

صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی

نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی

بستهٔ دام تو گشتست دل من چه شود

که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی

پختهٔ عشق شود گر چه بود خام ای جان

هر کرا روزی یک جام می خام دهی

نکنی ور بکنی ناز به هنجار کنی

ندهی ور بدهی بوسه به هنگام دهی

گر دل و جان به تو بخشیم روا باشد از آنک

جان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی

جامهٔ غم بدرم من ز طرب چون تو مرا

حب در بسته میان جام غم انجام دهی

بی‌قرارست سنایی ز غم عشق تو جان

چه بود گرش به یک بوسه تو آرام دهی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۳۴

گفتی که نخواهیم ترا گر بت چینی

ظنم نه چنان بود که با ما تو چنینی

بر آتش تیزم بنشانی بنشینم

بر دیدهٔ خویشت بنشانم ننشینی

ای بس که بجویی تو مرا باز نیابی

ای بس که بپویی و مرا باز نبینی

با من به زبانی و به دل باد گرانی

هم دوست‌تر از من نبود هر که گزینی

من بر سر صلحم تو چرا جنگ گزینی

من بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی

گویی دگری گیر مها شرط نباشد

تو یار نخستین من و باز پسینی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۳۵

صبحدمان مست برآمد ز کوی

زلف پژولیده و ناشسته روی

ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتاب

صبح ز تشویر همی کند روی

از پی نظارهٔ آن شوخ چشم

شوی جدا گشته ز زن زن ز شوی

بوسه همی رفت چو باران ز لب

در طرب و خنده و درهای و هوی

بهر غذای دل از آنوقت باز

بوسه چنانست لبم گرد کوی

ریخت همی آب شب و آب روز

آتش رویش به شکنهای موی

همچو سنایی ز دو رویان عصر

روی بگردان که نیابیش روی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۲۷

گاه آن آمد بتا کاندر خرابی دم زنی

شور در میراث خواران بنی آدم زنی

بارنامهٔ بی‌نیازی برگشایی تا به کی

آتش اندر بار مایهٔ کعبه و زمزم زنی

صدهزاران جان متواری در آری زیر زلف

چون به دو کوکب کمند حلقه‌ها را خم زنی

بر سر آزادگان نه تاج گر گوهر نهی

بر سر سوداییان زن تیغ گر محکم زنی

تیغ خویش از خون هر تر دامنی رنگین مکن

تو چو رستم پیشه‌ای آن به که بر رستم زنی

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق

غمزه بر هم زن یکی تا خلق را بر هم زنی

پاکبازان جهان چون سوختهٔ نفس تواند

خام طمعی باشد ار با خام دستان دم زنی

ما به امیدی هدف کردیم جان چون دیگران

تا چو تیر غمزه سازی بر سنایی هم زنی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۲۸

دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی

شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی

جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه

ز شکر بر قمر میمی ز سنبل بر سمن سینی

به نزد زلف چون مشکش نباشد مشک را قدری

به پیش روی چون ماهش ندارد ماه تمکینی

غم و اندوه جان من جمال و زیب روی او

ز من برخاست فرهادی ازو برخاست شیرینی

نهد هر لحظه از هجران مرا بر جان و دل داغی

زند از غمزه هر ساعت مرا بر سینه زوبینی

بناز آرد اگر گویم بزاری آن نگارین را

بخور زنهار بر جانم مکن بیداد چندینی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۲۹

الا ای نقش کشمیری الا ای حور خرگاهی

به دل سنگی به بر سیمی به قد سروی به رخ ماهی

شه خوبان آفاقی به خوبی در جهان طاقی

به لب درمان عشاقی به رخ خورشید خرگاهی

خوش و کش و طربناکی شگرف و چست و چالاکی

عیار و رند و ناپاکی ظریف و خوب و دلخواهی

ز بهر چشم تو نرگس همی پویم به هر مجلس

ندیدم در غمت مونس بجز باد سحرگاهی

مرا ای لعبت شیرین از آن داری همی غمگین

که از حال من مسکین دلت را نیست آگاهی

چو بی آن روی چون لاله بگریم زار چون ژاله

کنم پر نوحه و ناله جهان از ماه تا ماهی

گهی چهره بیارایی گهی طره بپیرایی

ز بس خوبی و زیبایی جمال لشکر شاهی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۳۰

عاشق نشوی اگر توانی

تا در غم عاشقی نمانی

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانی

هرگز نبری تو نام عاشق

تا دفتر عشق برنخوانی

آب رخ عاشقان نریزی

تا آب ز چشم خود نرانی

معشوقه وفای کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانی

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانی

بسیار جفا کشیدی آخر

او را به مراد او رسانی

اینست نصیحت سنایی

عاشق نشوی اگر توانی

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست برمخوانی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۳۱

ربی و ربک‌الله ای ماه تو چه ماهی

کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی

مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را

گاه از برونش زردی گاه از درون سیاهی

با مایهٔ جمالت ناید ز مهر شمعی

در سایهٔ سلیمان ناید ز دیو شاهی

آنجا که قدت آید ناید ز سر و سروی

آنجا که خدت آید ناید ز ماه ماهی

از جزع عقل عقلی و ز لعل شمع شمعی

از خنده جان جانی وز غمزه جاه جاهی

هر روز صبح صادق از غیرت جمالت

بر خود همی بدرد پیراهن پگاهی

گرد سم سمندت بر گلشن سمایی

در زلف جعد حوران مشکیست جایگاهی

حقا و ثم حقا آنگه که بزم سازی

روح‌الامین نوازد در مجلست ملاهی

خوشخوتر از تو خویی روح‌القدس ندیدست

از قایل الاهی تا قابل گیاهی

آویختی به عمدا از بهر بند دلها

زنجیر بیگناهان از جای بیگناهی

در جنب آبرویت آدم که بود؟ خاکی

با قدر قد و مویت یوسف که بود چاهی

فراش خاک کویت پاکان آسمانی

قلاش آبرویت پیران خانقاهی

در تابهای زلفت بنگر به خط ابرو

ترغیب اگر ندیدی در صورت مناهی

عقلم همی نداند تفسیر خطت آری

نامحرمی چه داند شرح خط الاهی

در ملک خوبرویی بس نادری ولیکن

نادرتر آنکه داری ملکی به بی‌کلاهی

با خنده و کرشمه آنجا که روی آری

هم ماه و هم سپهری هم شاه و هم سپاهی

آهم شکست در بر ز آن دم که دید چشمم

آن حسن بی‌تباهی و آن لطف بی‌تناهی

ز آن آه بر نیارد زیرا که هست پنهان

آه از درون جانش تو در میان آهی

در جل کشید جانرا در خدمتت سنایی

خواهی کنون بر آن را خواه آن زمان که خواهی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۳۲

برخی رویتان من ای رویتان چو ماهی

وی جان بیدلان را در زلفتان پناهی

با رویتان تنی را باطل نگشت حقی

با زلفتان دلی را مشکل نماند راهی

جز رویتان که سازد جانهای عاشقان را

از ما سجده‌گاهی وز مشک تکیه‌گاهی

جز زلفتان که دارد چون شهد و شمع محفل

از نیش جنگجویی وز نوش عذرخواهی

نگذاشت زلف و رختان اندر مصاف و مجلس

در هیچ پای نعلی در هیچ سر کلاهی

با حد و خد هر یک خورشید کم ز ظلی

با قد و قدر هر یک طوبا کم از گیاهی

از لعل درفشانتان یک خنده و سپهری

ور جزع جانستانتان یک ناوک و سپاهی

چون لعلتان بخندد هر عیسیی و چرخی

چون جزعتان بجنبد هر یوسفی و چاهی

از دام دل شکرتان هر دانه‌ای و شهری

ا زجام جان ستانتان هر قطره‌ای و شاهی

با جام باده هر یک در بزمگه سروشی

با دست و تیغ هر یک در رزمگه سپاهی

جز رویتان که دیدست از روی رنگ رویی

جز چشمتان که دیدست از چشم نور گاهی

زینان سیاه گرتر نشنیده‌ام سپیدی

زینها سپیدگرتر کم دیده‌ام سیاهی

گر چنبر فلکرا ماهیست مر شما را

صد چنبرست هر سو هر چنبری و ماهی

تا باده ده شمایید اندر میان مجلس

از باده توبه کردن نبود مگر گناهی

از روی بی‌نیازی بیجاده که رباید

ورنه چه خیزد آخر بیجاده را ز کاهی

از تیزی سنانتان هر ساعت از سنایی

آهی همی برآید جانی میان آهی

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۰۱

دلا تا کی سر گفتار داری

طریق دیدن و کردار داری

ظهور ظاهر احوال خود را

ظهور ظاهر اظهار داری

اگر مشتاق دلداری و دایم

امید دیدن دلدار داری

ز دیدارت نپوشیدست دلدار

ببین دلدار اگر دیدار داری

مسلمان نیستی تا همچو گبران

ز هستی بر میان زنار داری

دلا تا چون سنایی در ره دین

طریق زهد و استغفار داری

...

غزلیات (سنایی) نظر دهید...