قصاید (سنایی)

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۴

ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی

بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی

گر باطنت از نور یقینست منور

بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی

آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس

بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی

دعوی که مجرد بود از شاهد معنی

باطل شودش اصل به چونی و چرایی

گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت

بیمار دلت را نبود هیچ شفایی

کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین‌دان

کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی

این هست وجودش متعلق به مجازی

و آن هست حصولش متولد ز ریایی

تا این دو رفیق بد همراه تو باشند

هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی

تو بسته شده در گره آز شب و روز

وز دست هوا خورده به ناکام قفایی

بفروخته دین را به یکی گرده و کرده

پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی

بویی نرسید به مشامت ز حقیقت

همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی

در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل

در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی

تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب

نایدت زد و برد قبایی و کلایی

تا زین تن آلوده برون ناید کبرت

حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی

بیرون کن ازین خانهٔ خاکی دل خود را

وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی

گر خاطر اوهام برنده شود از خلق

بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی

ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی

وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی

آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید

حقا که بود موقن و باقی به بقایی

در حوصلهٔ تنگ تو زین بیش نگنجد

این هدیه چو دادند نخواهند جزایی

کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید

وندر ره توحید چنین جوی بهایی

شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس

یکسان شمری هر دو: جفایی و وفایی

اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی

بر بام خرابات چه جغدی چه همایی

گر نزد سنایی بشدی خلقت اول

از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹ – در جواب شعر فضل بن یحیی و عذرخواهی از رفتن و منع صاعد از آمدن

فضل یحیاست بر ضعیف و قوی

فضل یحیای صاعد هروی

پادشاه قضات و خواجهٔ شرع

که چو صدرست و دیگران چو روی

از صعود حیات و فضل دلش

نیست جز صورت صراط سوی

پیش ادراک خاطر علویش

محو شد نحو بوعلی نسوی

شعر و خطش ز نور و از ظلمت

قلب شیعی و قالب اموی

شعر و خطش بدیدم و گفتم

تن یزیدی چراست جان علوی

گر نبودی بیان او که شدست

فلک و کوکب و رشید غوی

ورنه از رنگ خط و معنی شعر

شدمی هم در آن زمان ثنوی

یکی او ببرد ازین خادم

پنجی و چاری و سه‌ای و دوی

ای که سنگ هنگ نیست ترا

چون خس از باد خوی یافه دوی

به زیارت به سوی مشتی دون

کعبهٔ کعبتین نه ای چه شوی

به هوا سوی کس نشاید رفت

از پی دین روا بود که روی

نخرامد به خاصه در معراج

سوی قارون رکاب مصطفوی

کی شوم چون تو گرچه گویم شعر

کی رسد زال در کمال زوی

گر چه با زر و زندگی بشود

آهن از آهنی و جو ز جوی

تا بود نطق جبرییل به جای

چون کند پشه‌ای در آب دوی

من به گرد تو خود نیارم گشت

زان که من چشم دردم و تو ضوی

گفتی آیم میا که گر آیی

سوی من با تواضع نبوی

ندی ینزل الله اندر شهر

حنبلی‌وار در دهم بنوی

که دریغست گوش و چشم کرام

به هوا بینی و هوس شنوی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۰ – در مدح بهرامشاه

نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی

زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی

زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی

زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی

مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند

آفتابش رهی و کوکب سیاره خهی

دید رضوان به خرابیش ز یک روز چو گنج

به عجب گفت همی کینت نکو جایگهی

زان رخ و زلف شب و روز نماینده رخش

روز عید و شب قدر از حرکات کلهی

گفتی آن هر شکن از زلف بر آن عارض او

توبه‌ای بود برو از همه سوها گنهی

دل نازک به یکی طفل سپردم که نماند

نیز در دستم از آن پس جز لاحوال واهی

دل و جان را زخم و حلقهٔ او با رخ او

صدهزاران ره وانگه خطر صدر رهی

از بس اندیشهٔ زلفینش به غم در پوشید

دل و چشمم ز دو زلفش سیهی بر سیهی

دیده با چهرهٔ او کرد حریفی تا من

در میان دو رخش دارم بر پادشهی

گر چه تاب گنهم نیست ولیک از پی او

دارم از محنت این دل ز محبت گنهی

چون بپیوست غمش با رحم هستی من

نیستی زادم ازو اینت قوی درد زهی

همچو جوزام بمانده ز غمش روی به روی

که نبینم همی آن روی چو مه مه به مهی

چار طبعند و نه افلاک که پایندهٔ حسن

نیست بر چهرهٔ او مر همه را پنج و دهی

گویم او را بروم گوید بر من بدو جو

ز این چنین کهدان کم گیر چو تو برگ گهی

هست چون آب زنخدانش چهی از بر اوی

کس ندیدست چنین نادره در هیچ گهی

آب دیدست همه خلق ز چه لیک به چشم

کس ندیدست بدین بلعجبی آب چهی

نور زاید همی از چاه زنخدانش نه آب

دارد آن چه مگر از چشمهٔ خورشید رهی

بسر او سنایی به نکویی و به عدل

نه چنو دیده به عالم نه چو بهرامشهی

پادشاهی که به هفت اقلیم از پنجم چرخ

همچنو دیدهٔ بهرام ندیدست شهی

ربعی از کشور او وز همه گردون حشری

رعبی از هیبت او وز همه عالم سپهی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۱ – در مدح بهرامشاه

چرا چو روز بهار ای نگار خرگاهی

بر این غریب نه بر یک نهاد و یک راهی

گهی به لطف چو عیسا مرا کنی فلکی

گهی به قهر چو یوسف کنی مرا چاهی

گهی به بوسه امیرم کنی به راهبری

گهی به غمزه اسیرم کنی به گمراهی

گه از مسافت با روغنی کنی آبی

گه از لطافت با کهربا کنی کاهی

به دست رد و قبول تو چون به دست کریم

عزیز و خوارم چون سیم قل هو الاهی

به مار ماهی مانی نه این تمام و نه آن

منافقی چکنی مار باش یا ماهی

ندیده میوه‌ای از شاخ نیکوییت وز غم

شکوفه‌وار شدم پیر وقت برناهی

به نوک غمزهٔ ساحر مباش غره چنین

که هست خصم ستم ناوک سحرگاهی

از این شعار برون آی تا سوی دلها

بسان شعر سنایی شوی به دلخواهی

حدیث کوته کردم که این حدیث ترا

چو عمر دشمن سلطان نکوست کوتاهی

یمین دولت بهرامشاه بن مسعود

که هست چست بر او خلعت شهنشاهی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۲ – در مدح خواجه ابو یعقوب یوسف‌بن احمد

ای بنده به درگاه من آنگاه بر آیی

کز جان قدمی سازی و در راه درآیی

ای خواست جدا گردی چونان که درین ره

هم خواست نداند که تو خواهندهٔ مایی

ای سینه قدم ساخته جان نیز برافشان

بر مژدهٔ این نکته که گفتم تو مرایی

با قرب من آنگاه قرین گردی کز دل

از جاه فرود آیی و در چاه درآیی

ای عاصی چون وقت عصات آمده بنشین

پیش چو خودی از چه عصاوار بپایی

بخشنده چو ماییم ز ما بین که حقیقت

ننگ‌ست به جز بر در بخشنده گدایی

ای دیده غذاساخته از بهر لقا را

بی‌دیده شو از گریه چو مشتاق لقایی

زین بیم اگر آب همی باری ازین پس

جان باز که صعبست پس از وصل جدایی

خواهی که رها گردی ازین بیم مرا خوان

در جمع فقیه‌الامم از بهر رهایی

خورشید زمین یوسف احمد که ز خاطر

حل کرد همه مشکل تقدیر سمایی

آن شاه امامان که عروسان سخن را

از تربیت اوست به هر روز روایی

از قدر اثیری شد وز طبع محیطی

از حلم زمینی شد وز لطف هوایی

خواهند که باشند چنو بر سر منبر

بی‌دانش و بی‌خرده امامان قضایی

آری ز پر این هر دو پرانند ولیکن

از جغد ندیدست کسی فر همایی

یارب که مبادیش فنایی که زمانه

ناورده چنو نادره در دار فنایی

شادی کن ازین پیر تو ای شمع جوانان

در بار که از اصل تو هم زان در یایی

آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر

کز علم و سخا حیدری و حاتم طایی

حقا که ز زیب سخن و زین جمالت

ختمست در القاب تو زین العلمایی

چون حکم مقدر به گه بخشش رویی

چون عمر گذشته به گه بخل قفایی

چون عمر خطاب سر سنت و دینی

چون حیدر کرار در علم و سخایی

از خاک درنگی تو و از باد لطافت

از آتش نوری تو و از آب صفایی

از منقبت و رای مصابی و مصیبی

وز مکرمت و بخت صبیئی و صبایی

پس حمد کرا زیبد کز زیب عبادت

بیمار گنه را تو چو الحمد شفایی

پس درد کجا ماند در دیدهٔ دانش

چون دیدهٔ او را ز لطیفی تو دوایی

شرع از تو همی بالد کز آب عنایت

اندر چمن فایده با نشو و نمایی

گر چرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت

با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی

صد مجلس پر در کنی ای گوهر دانش

چون آن دو بسد را به عبارت بگشایی

صد نرگس پر ژاله کنی ای چمن فضل

گر غنچه صفت لب به سخن باز نمایی

جانها به سوی دار بقا رفتن سازند

چون ساز سخن باشدت از دار بقایی

این قاعدهٔ دانش ازین مایهٔ اندک

جان تو و حقا که خداییست خدایی

بخت تو همی ماند از علم چو گردون

عالی شود از تربیت ملک علایی

خورشید شریعت شدی و ناصح و حاسد

گفت این و رهی داد برین گفت گوایی

مجدود شد و یافت سنا نزد تو بی‌شک

از جود تو و جاه تو مجدود سنایی

تا عالم روحی نشود عالم جسمی

تا مردم پخته نکند خام درآیی

چندانت بقا باد که از عالم جسمی

تا عالم روحی به کف پای بسایی

هر روز نوت خلعت تو منبر دولت

تابندهٔ کافی تو در مدح سرایی

هر روز عروسیت فرستد ز ثنا لیک

چونان که بخوانیش نه چونان که بکایی

یکتا و دو تا گردد در مدحت و خدمت

یابد اگر از جود تو دستار دوتایی

این عاریتیهاست ملک بر تو و بر ما

از لطف نگهدارد ایمان عطایی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ – این چند بین را فضل بن یحیی بن صاعد هروی به سنایی فرستاد و در آن درخواست دیدار کرد

هستی به حقیقت ای سنایی

در دیدهٔ عقل روشنایی

مقبول همه صدور گشتی

این کار تو نیست جز خدایی

آیم بر تو به طبع زیراک

دانم که به نزد من نیایی

لیکن چکنم چگونه آیم

چون نیست خبر که تو کجایی

معذورم اگر که می‌فرستم

نزدیک تو شعر ای سنایی

هر کس که برد به بصره خرما

بر جهل خود او دهد گوایی

چون آمده‌ای مرو ازیراک

ما را چو دو دیده می ببایی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹ – خطاب به خواجه قوام‌الدین ابوالقاسم

تا سرا پرده زد به علیین

قدر صدر اجل قوام‌الدین

از پی آبروی راهش را

آب زد ز آبروی روح امین

وز پی قدر خویش صدرش را

بست روح‌القدس به عرش آذین

شد عراق از نگار خامهٔ او

خوش لقا چون نگار خانهٔ چین

در شکر خواب رفت فتنه ازو

از سر اندیب تا به قسطنطین

دولتش بر کسی که چشم افگند

نیز در ابرویش نبینی چین

تا بجنبید عدل او بگریخت

فتنه در خواب و ظلم در سجین

بر گرسنه چو زاغ شد در زخم

چون سر زخمه مخلب شاهین

بر برهنه چو سیر کرد از رحم

چون تن شیر پنجه شیر عرین

بر فلک نور پاش رویش بس

چون قمر را سیه کند تنین

در زمین کار ساز جودش بس

چون زحل در کف آورد شاهین

چون گل از نم همی بخندد ملک

تا گرفت از جمال او تزیین

تا نه بس روزگار چون خورشید

خاک زرین کند برای رزین

ای ز فر تو دین و ملک چنان

که جهان از ورود فروردین

حق گزیدت پی صلاح جهان

حق گزین کی بود چو خلق گزین

خاک پایت همی به دیده برند

همه دارندگان خلد برین

ای ز جاه جهان به بام جهان

مترقی به جذب حبل متین

ای مفرح جهان جسمی را

از تو روح رهی چراست حزین

چشم درد مرا مبند از عز

چشم بندی ز آفتاب مبین

دل گرم مرا بساز از لطف

گل شکر را به جای افسنتین

من نگویم که این بدست ولیک

من نیم در خور چنین تمکین

پیش چون من گرسنه کس ننهد

قرص خورشید و خوشهٔ پروین

کردش اکرام خود خیل ولیک

نخورد جبرییل عجل سمین

تا تو ای خضر عصر در شهری

بنده را غول همرهست و قرین

گام دربان مارم از بر کوه

گاه مهمان مور زیر زمین

ای پی سهم خشت دارانت

خشت دارم چو مردگان بالین

ای زمین خوش مرا مکن ناخوش

که مکافات آن نباشد این

زین و مرکب ترا مرا بگذار

تا شوم زین پیادگی فرزین

شهپر جبرییل مرکب اوست

چکند جبرییل مرکب و زین

بر تن و جان من گماشت فلک

هر چه ابلیس را ینال و تکین

این یکی گویدم که برگو هان

و آن دگر گویدم که برجه هین

گر چه گنگی بیا و شعر بخوان

ور چه کوری درآ و صدر ببین

این بترساندم و آن الملک

و آن امیدم کند به این الدین

این براند به لفظ چون دشنه

و آن بخواند به ریش چون زوبین

من به زاری به هر گیا گویان

کای ز گرگان نبیرهٔ گرگین

مسکن خود گذاشتم به شما

می چه خواهید از من مسکین

من به چشم شما کسی شده‌ام

ورنه کس نیستم به چشم یقین

جز به کژ کژ همی فزون نشود

ماتین جز به چپ نشد عشرین

گاهم آن گوید ای کذا و کدا

گاهم این گوید ای چنین حنین

یک دم آن باد سبلتت بنشان

در وثاق آی با کیا بنشین

پیشم آرد دوات بن سوراخ

قلم سست و کاغذ پر زین

هان و هان در بروت من بندد

که شوم در عرق چو غرقهٔ هین

زود کن یک دو کاغذم بنویس

شعر پیشین و شعر باز پسین

گر چه صد کار داشتم در مرو

لیک بهر تو رفتم از غزنین

چرب شیرینش اینکه بر خواند

به گناهی در آیت از «والتین»

زحمت ره چگونه خواهد بود

هر کجا رحمت قبول چنین

حق به دست من و من از جهال

در ملامت چو صاحب صفین

بحمدالله که نیستند این قوم

در حریم قوام حرمت بین

زان که ناید قوام باری هیچ

از کسان اجل قوام‌الدین

همه هم صورتند و هم سیرت

همه هم نسبتند و هم آیین

من ندانم کیم کزین درگاه

خلق در شادیند و من غمگین

من چه دانم کمال حضرت تو

خر چه داند جمال حورالعین

این چنین دولتی مرا جویان

من گریزان چو زوبع از یاسین

آری آری ز ضعف باشد اگر

گرد دوشیزه کم تند عنین

صورت ار با تو نیست جان با تست

عاشق و بنده و رهی و رهین

روح عیسی ترا چه جویی رنج

دم آدم ترا چه خواهی طین

در شاهان تراست آنچه بماند

صدفست آن بمان به راه نشین

مهر چون عجز شب پرک دیدست

گر درو ننگرد نگیرد کین

گر چه از خوی بنده گرم شوند

خواجگان عجول کبر آگین

همه صفرای خواجگان ببرد

ذوق این قطعهٔ ترش شیرین

تا ز روز و شبست در عالم

مادت سال و ماه و مدت و حین

مادت و مدت بقای تو باد

رفته و ماندهٔ شهور و سنین

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی

ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی

ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی

پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی

به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی

به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی

به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی

هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید

هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی

بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده

ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی

همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را

هم خلقان بفرسایند و تو بی‌شک نفرسایی

که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی

که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی

چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی

شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی

فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون

شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی

بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی

کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی

هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر

مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی

بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه

بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی

ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری

به بحر ار بنده‌ای جوید همی در تو بپیمایی

تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری

تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می‌شایی

جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید

خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی

فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی

وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی

شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی

توانا را به امر تست ستارا توانایی

همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت

از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی

ز عدلت بود هر عدلی که آن می‌کرد نوشروان

ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی

صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری

نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی

خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را

ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی

فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود

نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی

پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس

چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی

نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان

به خاک تیره‌شان کردی ملیک‌الملک مولایی

پدید آرندهٔ خورشید و ماه و کوکب سیار

نهان دارندهٔ گوگرد سرخ و شخص عنقایی

قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم

بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی

اگر طاعت کند بنده خدایا بی‌نیازی تو

وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی

یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را

یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی

تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن

ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی

زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در

بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی

ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو

به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی

ز خشکی داده‌ای یارب همیشه طبع من تری

چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی

به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی

ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی

ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو

ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی

اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی

اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی

برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی

وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی

وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی

وگر بهتان سرایندت چنان می‌دان مسیحایی

به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ

اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی

نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر

نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی

کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند

کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی

تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان

وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی

شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت

همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی

به نزد زمرهٔ آدم همی تازی پی روزی

کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی

ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت

مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی

نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی

بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی

اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را

تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی

خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من

سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی

ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می‌خوان

به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی

چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید

تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی

خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی

بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۱

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

ازین زندگانی چو مردی بمانی

ازین زندگی زندگانی نخیزد

که گر گست و ناید ز گرگان شبانی

درین زندگی سیر مردان نیاید

ور آید بود سیر سیرالسوانی

برین خاکدان پر از گرگ تا کی

کنی چون سگان رایگان پاسبانی

به بستان مرگ آی تا زنده گردی

بسوز این کفن ژندهٔ باستانی

رهاند ترا اعتدال بهارش

ز توز تموزی و خز خزانی

از آن پیش کز استخوان تو مالک

سگان سقر را کند میهمانی

به پیش همای اجل کش چو مردان

به عیاری این خانهٔ استخوانی

ازین مرگ صورت نگر تا نترسی

ازین زندگی ترس کاکنون در آنی

که از مرگ صورت همی رسته گردد

اسیر ارغوان و امیر ارغوانی

به درگاه مرگ آی ازین عمر زیرا

که آنجا امانست و اینجا امانی

به گرد سرا پردهٔ او نگردد

غرور شیاطین انسی و جانی

به نفسی و عقلی و امرت رساند

ز حیوانی و از نباتی و کانی

سه خط خدایند این هر سه لیکن

ازین زندگی تا نمیری ندانی

ز سبع سماوات تا بر نپری

ندانی تو تفسیر سبع‌المثانی

ازین جان ببر زان که اندر جهنم

نه زنده نه مرده بود جاودانی

نه جانست این کت همی جان نماید

منه نام جان بر بخار دخانی

پیاده شو از لاشهٔ جسم غایب

که تا با شه جان به حضرت پرانی

به زیر آر جان خران را چو عیسا

که تا همچو عیسا شوی آسمانی

برون آی ازین سبزه جای ستوران

که تا چرمه در ظل طوبا چرانی

چو مرگت بود سایق اندر رسی تو

به جمع عزیزان عقلی و جانی

چو مرگت بود قاید اندر رهی تو

ز مشتی لت انبان آبی و نانی

تو روی نشاط دل آنگاه بینی

که از مرگ رویت شود زعفرانی

چو از غمز او کرد آمن دلت را

کند مهربانی پس از بی‌زبانی

نخستت کند بی‌زبان کادمی را

بود بی‌زیانی پس از بی‌زبانی

به یک روزه رنج گدایی نیرزد

همه گنج محمود زابلستانی

بدان عالم پاک مرگت رساند

که مرگ‌ست دروازهٔ آن جهانی

وزین کلبهٔ جیفه مرگت رهاند

که مرگست سرمایهٔ زندگانی

کند عقل را فارغ از «لاابالی»

کند روح را ایمن از «لن ترانی»

همه ناتوانیست اینجا چو رفتی

بدانجای چندان که خواهی توانی

ز نادانی و ناتوانی رسی تو

ازین کنج صورت به گنج معانی

بجز بچهٔ مرگ بازت که خرد

ز مشتی سگ کاهل کاهدانی

بجز مرگ در گوش جانت که خواند

که بگذر ازین منزل کاروانی

بجز مرگ با جان عقلت که گوید

که تو میزبان نیستی میهمانی

بجز مرگت اندر حمایت که گیرد

ازین شوخ چشمان آخر زمانی

اگر مرگ نبود که بازت رهاند

ز درس گرانان و درس گرانی

گر افسرده کردست درس حروفت

تف مرگ در جانت آرد روانی

به درس آمدی قلب این را بدیدی

به مرگ آی تا قلب آنهم بدانی

تو بی‌مرگ هرگز نجاتی نیابی

ز ننگ لقبهای اینی و آنی

اسامی درین عالمست ار نه آنجا

چه آب و چه نان و چه میده چه پانی

بجز مرگ در راه حقت که آرد

ز تقلید رای فلان و فلانی

اگر مرگ خود هیچ راحت ندارد

نه بازت رهاند همی جاودانی

اگر خوش خویی از گران قلتبانان

وگر بدخویی از گران قلتبانی

به بام جهان برشوی چون سنایی

گرت هم سنایی کند نردبانی

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۰

بس که شنیدی صفت روم و چین

خیز و بیا ملک سنایی ببین

تا همه دل بینی بی حرص و بخل

تا همه جان بینی بی کبر و کین

زر نه و کان ملکی زیر دست

جونه و اسب فلکی زیر زین

پای نه و چرخ به زیر قدم

دست نه و ملک به زیر نگین

رخت کیانی نه و او روح وار

تخت برآورده به چرخ برین

رسته ز ترتیب زمین و زمان

جسته ز ترکیب شهور و سنین

سلوت او خلوتی اندر نهان

دعوت او دولتی اندر کمین

بوده چو یوسف بچه و رفته باز

تا فلک از جذبهٔ حبل‌المتین

زیر قدم کرده از اقلیم شک

تا به نهانخانهٔ عین‌الیقین

کرده قناعت همه گنج سپهر

در صدف گوهر روحش دفین

کرده براعت همه ترکیب عقل

در کنف نکتهٔ نظمش مبین

با نفسش سحر نمایان هند

در هوسش چهره گشایان چین

اول و آخر همه سر چون عنب

ظاهر و باطن همه دل همچو تین

روح امین داده به دستش چنانک

داده به مریم زره آستین

نظم همه رقیه دیو خسیس

نکتهٔ او زادهٔ روح‌الامین

کشوری اندر طلب و در طرب

از نکت رایش و او زان حزین

با دل او خاک مثال ینال

با کف او سنگ نگین تکین

حکمت و خرسندی و دینش بشست

تا چه کند ملک مکان مکین

دشت عرب را پسر ذوالیزن

خاک عجم را پسر آبتین

عافیتی دارد و خرسندیی

اینت حقیقت ملک راستین

گاه ولی گوید هست او چنان

گاه عدو گوید بود این چنین

او ز همه فارغ و آزاد و خوش

چون گل و چون سوسن و چون یاسمین

خشم نبودست بر اعداش هیچ

چشم ندیدست بر ابروش چین

خشم ز دشمن بود و حلم ازو

کو ز اثیر آمده او از زمین

خشمش در دین چو ز بهر جگر

سر که بود تعبیه در انگبین

کی کله از سر بنهد تا بود

ابلیس از آتش و آدم ز طین

مشتی از این یاوه درایان دهر

جان کدرشان ز انا در انین

یک رمه زین دیو نژادان شهر

با همه‌شان کبر و حسد هم قرین

گه چو سرین سست مر او را سرون

گه چو سرون سخت مر او را سرین

بر همه پوشیده که هم زین دو حال

مهترشان زین دو صفت شد لعین

پیش کمال همه را همچو دیو

کور شده دیدهٔ ما بین بین

سوی خیال همه یکسان شده

گربهٔ چوبین و هزبر عرین

وز شره لقمه شده جمله را

مزرعهٔ دیو تکاوش انین

لاف که هستیم سنایی همه

در غزل و مرثیه سحر آفرین

آری هستند سنایی ولیک

از سرشان جهل جدا کرده سین

گر چه سوی صورتیان گاه شکل

زیر تک خامه چو دین ست دین

لیک در آنست که داند خرد

چشمهٔ حیوان ز نم پارگین

بس وحش آمد سوی دانا رحم

گر چه جنان آمد نزد جنین

کانچه گزیدست به نزد عوام

نیست سوی خاص بر آنسان گزین

کانچه دو صد باشد سوی شمال

بیست شمارند به سوی یمین

گر چه به لاف و به تکلف چنو

نظم سرایند گه آن و گه این

این همه حقا که سوی زیرکان

گربه نگارند نه شیر آفرین

...

قصاید (سنایی) نظر دهید...