طریق التحقیق (سنایی)

الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم‌

باش پیوسته با خضوع و بکا

روز و شب در میان خوف و رجا

باش با نفس و قهر خود قاهر

دار یک رنگ باطن و ظاهر

از برای قبول خاصه و عام

به پا باشدت قعود و قیام

بی ریا در ره طلب نه پای

خالصا مخلصاً برای خدای

چابک وچست رو، نه‌کاهل و سست

تا بدانجا رسی‌که مقصد توست

مقصد ت عالم الهی دان

بی تباهی و بی تناهی دان

رو به کونین سر فرود میار

تا بر آن آستان بیابی بار

چون لگد بر سر دوکون زنی

رخت خود در جهان «‌هو» فکنی

گرتواینجا به خویش مشغولی

دان که زان کارگاه معزولی

وربگردد از این نسق صفتت

حاصل آید کمال معرفتت

هر کمالی که آن سری نبود

جز که نقصان و سرسری نبود

گر کمالی طلب کنی آنجا

که زنقصان بری بود فردا،

راست بشنو اگر به تنگی حال

بی نیازی زخلق اینت کمال‌!

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

اولئک کالانعام بل هم اضل واُ‌ولئک هم الغافلون

رنگ و بویی که در جان بینی

گر همه سود وگر زبان بینی

صلح با عدل و جنگ باستم‌است

با بدی نیک و با نشاط غم است

رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر

گر همه خیر باشد ار همه شر،

عالم دیگر است عالمشان

نیست فرقی زمور تا جمشان

در جهان جز به دیدهٔ عبرت

ننگرند اینت غایت همّت

خاطر از هیچ کس نرنجدشان

هر دو عالم جوی نسنجد شان

هر که او لذت جهان جوید

روز و شب در پی جهان پوند

زوگریزان جهان و او پویان

همچو دیوانگان جهان جویان

نتواند بدان جهان پیوست

زین جهان باد دارد اندر دست

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین

آن شنیدی که از سر سوزی
گفت عیسی به همرهان روزی

زین جهان دل به طبع بردارید
مهر او جمله کینه انگارید

که جهان زودسیر و بد مهر است
همه خاری ست اگر چه‌گلچهراست

همه معشوقه‌ایست عاشق کش
عاشق او خرد ندارد و هش

دایه‌ای دان که هر که را پرورد
خون پرورده را بریخت و بخورد

تا جهان است کارش این بوده‌است
رسم و آیینش اینچنین بوده است

آن کزو زاد و آنکه از تو بزاد
هر دو راکشت و تو بدو شده شاد

او به آزردنت چنین مایل
تو درو بسته دل زهی غافل‌!

دل منه بر جهان‌که آن نه نکوست
اوترا دشمن و تو او را دوست

گر بمانی در این جهان صد سال
بی غم و رنج جفت نعمت و مال‌،

روزی آید که دلفگار شوی
خستهٔ زخم روزگار شوی

چیست‌ نام جهان سرای مجاز
در سرای مجاز جای مساز

کار و بار جهانیان هوس است
وتن همه طمطراق یک نفس است

من بر این کار و بار می‌خندم
دل در این روزگار چون بندم

چون ندانی‌که چند خواهی پست
این همه طمطراق بیهده چیست‌؟

از پی یک دو روزه عمر قصیر
چند هیزم کشی به قعر سعیر؟

زین جهانت بدان جهان سفرست
گذرت راست بر پل سقرست

غم این ره نمی‌خوری چه کنم‌؟
هیمه با خود همی بری چه‌کنم‌؟

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه

ای سنایی‌ زجسم و جان بگسل!

هر چه آن غیر اوست زان بگسل!

صنعت شعر و شاعری بگذار

دست از گفت و گوی هرزه بدار

بیش از این در ره مجاز مپوی

صفت زلف و خط و خال مگوی

خط در این علم و این صناعت‌کش

پای در دامن قناعت کش

ازپی هر خسیس مدح مگوی

وز در هر بخیل صله مجوی

دست در رشتهٔ حقایق زن

پای بر صحبت خلایق زن

گوهر عشق زبور جان کن

قصد آب حیات ایمان کن

شورش عشق در جهان افکن

فرش عزت بر آسمان افکن

چست و چابک میان خلق‌درآی

همچو پروانه گرد شمع برآی

سرگردون به زبر پای درآر

یک نفس در ره خدای برآر

صحبت عاشقان صادق جوی

همره و همدم موافق جوی

چند گردی به گرد کعبهٔ گل‌؟

یک نفس کن طواف کعبهٔ دل‌!

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

و ان منکم الا واردها کان علی ذلک حتماً مقضیاً

روزی از روزها به راهگذر

خرکی بر دکان آهنگر

از قضا می‌گذشت با هیمه

شرری جست از یکی نیمه

هیمه آتش‌گرفت یکسر سوخت

آخرالامر در میان خر سوخت

چون تو با هیمه بر سقرگذری

عجب اربگذری و جان ببری

نگذری زانکه بس گرانباری

پر بارگران گرفتاری

خوردن و خفتن است عادت تو

بهره‌ت این است از سعادت تو

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی ذکر القلب والتخلص فی العقل

اندرین ملک پادشاه‌، دلست

در ره سدره بارگاه دلست

کالبد هیچ نیست عین‌، دلست

ساکن «‌بین اصبعین» دلست

قابل نقش کفر و دین است او

تختهٔ مشق مهر وکین است او

قصه جام جم بسی شنوی

واندر آن بیش وکم بسی شنوی

به یقین دان‌که‌جام‌جم‌دل‌توست

مستقر نشاط و غم دل توست

گر تمنا کنی جهان دیدن

جمله اشیا در اوتوان دیدن

چشم سر نقش آب وگل بیند

آنچه سر است چشم دل بیند

تا زدل زنگ حرص نزدایی

دیدهٔ سر تو بازنگشایی

دیدهٔ دل نخست بیناکن

پس تماشای جمله اشیاکن

چون نشد دیدهٔ دلت بینا

اندرین هفت گنبد مینا،

توچه‌دانی برون زخرگه چیست‌؟

فاعل‌هفت چرخ‌اخضرکیست‌؟

هر چه دارد وجود او امکان

علوی و سفلی و زمان و مکان

هر چه بیرون درون خرگاهست‌

صانع و نقشبندش الله است

در ازل گر به نفس هست انشا

جوهر و جسم و صورت و معنا

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل در اکل و شرب

ازپی لقمه‌ای چه ترش و چه شور

تاکی این گفت وگوی شیرین شور

بر در این و آن چو سگ چه دوی‌؟

گرنه‌ای سگ چنین به تک چه چه دوی‌

بیش خوردن قوی کند گردن

لیک زبرک شوی زکم خوردن

آفت علم و حکمتست شکم

هرکه را خورد بیش‌، دانش کم

مرد باید که کم خورش باشد

تا درونش به پرورش باشد

هر چه پرسی ازو نکو داند

سرهای حقیقت او داند

فرخ آن کاختیار او همه سال

عمل صالحست و اکل حلال

هست به نزد من در این ایام

بینوا زیستن زکسب حرام

چونکه جان را زعشق قوت بود

قوت از حی لایموت بود

ای عزیز این همه ذلیلی چیست‌؟

وی سبک روح، این ثقیلی چیست‌

شکم از لوت چار سو چه کنی‌؟

خویش را بندهٔ گلو چه کنی‌؟

لقمه‌ای کم خوری زکسب حلال

به بود از عبادت ده سال

مرد باید که قوت جان جوید

هر چه گوید همه زجان گوید

نظر از کام و از گلو بگسل

هر چه آن نیست حق‌، ازو بگسل

تا تو در بند آرزو باشی

پر بار خسان دوتو باشی

چون تو از آرزو بتابی روی

آرزو در پی‌ات کند تک و پوی

به حقیقت بدان که ایزد فرد

در ازل روزی‌ات مقدر کرد

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون

کاف و‌نون چون به یکدگرپیوست

شد پدید آنچه بود و باشد و هست

هر چه موجود شد زامرش دان

پیشتر عقل آمد آنگه جان

اثر فیض اوست نامحصور

عقل از آن فیض‌گشت قابل نور

عقل اگر چند شاه و سلطان است

بر در امر، بنده فرمان است

از پی بود زند و هستی عمرو

فیض حق را توسط آمد امر

تختهٔ کلک نقش امرست او

دایهٔ نفس زید و عمروست او

مبدع کائنات جوهر اوست

مرجع روح پاک کشور اوست

قادر مطلق ایزد متعال

ذات او را حیات داد و کمال

والی کشور وجود است او

سایهٔ رحمت ودود است او

ساکن بزم او به صف نعال

نفس کل از برای کسب کمال

هست پیوسته میل آن طرفش

زآنکه آنجاست مقصد و شرفش

عقل شاهست و نفس حاجب او

در ممالک دبیر و نایب او

قوت از فیض عقل گیردنفس

زان نفس مایه می‌پذیرد نفس

قائل است و زبان ندارد او

نقش‌، بی کلک می‌نگارد او

هر چه بر لوح ممکنات نگاشت

خط او نور بد سواد نداشت

خط بدینجاست کوسیه روی است

که همه رنگ زاج و مازوی است

معنی لفظهای نغز و شگرف

نور محض است در سیاهی حرف

ورکمالیست از بها و جمال

عقل کل را کشد به استقبال

از برای صلاح دنیا را

پرورش او دهد هیولا را

در جهان از پی تمامی را

مایه بخشید روح نامی را

مدد از بذل اوست عالم را

نشو او داد شخص آدم را

نور‌نه چرخ و سیر هفت اختر

شش جهت پنج حس چهارگهر

مایهٔ هر چه هست از خرد است

که خرد، مایه بخش نیک و بداست

چون برو کرد نور حق اشراق

بذل کرد از مکارم اخلاق

مکرم و معطی و خجسته پی است

بی نیازست از آنچه تحت وی است‌

او زمبدع همی پذیرد ساز

پس به ابداع می‌رساند باز

مبدع کن فکان که قیوم است

ذات او را نظیر معدوم است

نظم هستی بدین نسق داده است

هستی ازکاف ر نون چنین زاده است

گر بهشت است ورجحیم ازوست

گر سموم است ورنسیم ازوست

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی الرزق

آنکه جان آفرید روزی داد

شور بختی و نیک روزی داد

روزی از وی طلب نه از مکسب

از فلک جوی مه نه از نخشب

غم روزی مخورکه خود برسد

به خردمند و بیخرد برسد

روزی خود به پر چرخ‌کبود

نتواند کسی به جهد افزود

پیش هر ناکس و خسیس و بخیل

از یی نان مباش خوار و ذلیل

خویش را زآفتاب سایه نمای

همچو کیوان بلند پایه نمای

تن مپرور که جای او گورست

خورش کرم و روزی مور است

روح پرور اگر خرد داری

هان و هان ضایعش بنگذاری

چون که آن دم به وقت‌کار آید

روح باشد که در شمار آید

روح نوریست زان ولایت پاک

که تعلق گرفت با این خاک

پرتو نور فیض ر‌بانی است

گر چه محبوس جسم ظلمانی است

0
...

0
طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...