طریق التحقیق (سنایی)

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه

ای سنایی‌ زجسم و جان بگسل!

هر چه آن غیر اوست زان بگسل!

صنعت شعر و شاعری بگذار

دست از گفت و گوی هرزه بدار

بیش از این در ره مجاز مپوی

صفت زلف و خط و خال مگوی

خط در این علم و این صناعت‌کش

پای در دامن قناعت کش

ازپی هر خسیس مدح مگوی

وز در هر بخیل صله مجوی

دست در رشتهٔ حقایق زن

پای بر صحبت خلایق زن

گوهر عشق زبور جان کن

قصد آب حیات ایمان کن

شورش عشق در جهان افکن

فرش عزت بر آسمان افکن

چست و چابک میان خلق‌درآی

همچو پروانه گرد شمع برآی

سرگردون به زبر پای درآر

یک نفس در ره خدای برآر

صحبت عاشقان صادق جوی

همره و همدم موافق جوی

چند گردی به گرد کعبهٔ گل‌؟

یک نفس کن طواف کعبهٔ دل‌!

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

و ان منکم الا واردها کان علی ذلک حتماً مقضیاً

روزی از روزها به راهگذر

خرکی بر دکان آهنگر

از قضا می‌گذشت با هیمه

شرری جست از یکی نیمه

هیمه آتش‌گرفت یکسر سوخت

آخرالامر در میان خر سوخت

چون تو با هیمه بر سقرگذری

عجب اربگذری و جان ببری

نگذری زانکه بس گرانباری

پر بارگران گرفتاری

خوردن و خفتن است عادت تو

بهره‌ت این است از سعادت تو

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی ذکر القلب والتخلص فی العقل

اندرین ملک پادشاه‌، دلست

در ره سدره بارگاه دلست

کالبد هیچ نیست عین‌، دلست

ساکن «‌بین اصبعین» دلست

قابل نقش کفر و دین است او

تختهٔ مشق مهر وکین است او

قصه جام جم بسی شنوی

واندر آن بیش وکم بسی شنوی

به یقین دان‌که‌جام‌جم‌دل‌توست

مستقر نشاط و غم دل توست

گر تمنا کنی جهان دیدن

جمله اشیا در اوتوان دیدن

چشم سر نقش آب وگل بیند

آنچه سر است چشم دل بیند

تا زدل زنگ حرص نزدایی

دیدهٔ سر تو بازنگشایی

دیدهٔ دل نخست بیناکن

پس تماشای جمله اشیاکن

چون نشد دیدهٔ دلت بینا

اندرین هفت گنبد مینا،

توچه‌دانی برون زخرگه چیست‌؟

فاعل‌هفت چرخ‌اخضرکیست‌؟

هر چه دارد وجود او امکان

علوی و سفلی و زمان و مکان

هر چه بیرون درون خرگاهست‌

صانع و نقشبندش الله است

در ازل گر به نفس هست انشا

جوهر و جسم و صورت و معنا

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل در اکل و شرب

ازپی لقمه‌ای چه ترش و چه شور

تاکی این گفت وگوی شیرین شور

بر در این و آن چو سگ چه دوی‌؟

گرنه‌ای سگ چنین به تک چه چه دوی‌

بیش خوردن قوی کند گردن

لیک زبرک شوی زکم خوردن

آفت علم و حکمتست شکم

هرکه را خورد بیش‌، دانش کم

مرد باید که کم خورش باشد

تا درونش به پرورش باشد

هر چه پرسی ازو نکو داند

سرهای حقیقت او داند

فرخ آن کاختیار او همه سال

عمل صالحست و اکل حلال

هست به نزد من در این ایام

بینوا زیستن زکسب حرام

چونکه جان را زعشق قوت بود

قوت از حی لایموت بود

ای عزیز این همه ذلیلی چیست‌؟

وی سبک روح، این ثقیلی چیست‌

شکم از لوت چار سو چه کنی‌؟

خویش را بندهٔ گلو چه کنی‌؟

لقمه‌ای کم خوری زکسب حلال

به بود از عبادت ده سال

مرد باید که قوت جان جوید

هر چه گوید همه زجان گوید

نظر از کام و از گلو بگسل

هر چه آن نیست حق‌، ازو بگسل

تا تو در بند آرزو باشی

پر بار خسان دوتو باشی

چون تو از آرزو بتابی روی

آرزو در پی‌ات کند تک و پوی

به حقیقت بدان که ایزد فرد

در ازل روزی‌ات مقدر کرد

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون

کاف و‌نون چون به یکدگرپیوست

شد پدید آنچه بود و باشد و هست

هر چه موجود شد زامرش دان

پیشتر عقل آمد آنگه جان

اثر فیض اوست نامحصور

عقل از آن فیض‌گشت قابل نور

عقل اگر چند شاه و سلطان است

بر در امر، بنده فرمان است

از پی بود زند و هستی عمرو

فیض حق را توسط آمد امر

تختهٔ کلک نقش امرست او

دایهٔ نفس زید و عمروست او

مبدع کائنات جوهر اوست

مرجع روح پاک کشور اوست

قادر مطلق ایزد متعال

ذات او را حیات داد و کمال

والی کشور وجود است او

سایهٔ رحمت ودود است او

ساکن بزم او به صف نعال

نفس کل از برای کسب کمال

هست پیوسته میل آن طرفش

زآنکه آنجاست مقصد و شرفش

عقل شاهست و نفس حاجب او

در ممالک دبیر و نایب او

قوت از فیض عقل گیردنفس

زان نفس مایه می‌پذیرد نفس

قائل است و زبان ندارد او

نقش‌، بی کلک می‌نگارد او

هر چه بر لوح ممکنات نگاشت

خط او نور بد سواد نداشت

خط بدینجاست کوسیه روی است

که همه رنگ زاج و مازوی است

معنی لفظهای نغز و شگرف

نور محض است در سیاهی حرف

ورکمالیست از بها و جمال

عقل کل را کشد به استقبال

از برای صلاح دنیا را

پرورش او دهد هیولا را

در جهان از پی تمامی را

مایه بخشید روح نامی را

مدد از بذل اوست عالم را

نشو او داد شخص آدم را

نور‌نه چرخ و سیر هفت اختر

شش جهت پنج حس چهارگهر

مایهٔ هر چه هست از خرد است

که خرد، مایه بخش نیک و بداست

چون برو کرد نور حق اشراق

بذل کرد از مکارم اخلاق

مکرم و معطی و خجسته پی است

بی نیازست از آنچه تحت وی است‌

او زمبدع همی پذیرد ساز

پس به ابداع می‌رساند باز

مبدع کن فکان که قیوم است

ذات او را نظیر معدوم است

نظم هستی بدین نسق داده است

هستی ازکاف ر نون چنین زاده است

گر بهشت است ورجحیم ازوست

گر سموم است ورنسیم ازوست

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی الرزق

آنکه جان آفرید روزی داد

شور بختی و نیک روزی داد

روزی از وی طلب نه از مکسب

از فلک جوی مه نه از نخشب

غم روزی مخورکه خود برسد

به خردمند و بیخرد برسد

روزی خود به پر چرخ‌کبود

نتواند کسی به جهد افزود

پیش هر ناکس و خسیس و بخیل

از یی نان مباش خوار و ذلیل

خویش را زآفتاب سایه نمای

همچو کیوان بلند پایه نمای

تن مپرور که جای او گورست

خورش کرم و روزی مور است

روح پرور اگر خرد داری

هان و هان ضایعش بنگذاری

چون که آن دم به وقت‌کار آید

روح باشد که در شمار آید

روح نوریست زان ولایت پاک

که تعلق گرفت با این خاک

پرتو نور فیض ر‌بانی است

گر چه محبوس جسم ظلمانی است

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی التسلیم

لطف او هر که را دلالت داد

آخرش هدیهٔ هدایت داد

قهرش آن را که بد مقالت کرد

هدف پاسخ ضلالت کرد

زشتی و خوبی وکم و بیشی

رنج و راحت‌، غنا و درویشی

کردهٔ اوست جمله نیک بدان

«‌یفعل الله مایشا» برخوان

بد و نیک تو در عمل بسته ست

نقش آن جمله در ازل بسته‌ست

هر چه امروز پیش می‌آید

همه برجای خویش می‌آید

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

یسئلونک عن الروح قل الروح من‌امرربی

در کلام مجید ایزد فرد

«‌امر» گفت آن چنانکه یادش کرد

تو به حرص و حسد میالایش

به خصال حمیده آرایش

با سگ وخوک همنشین مکنش

با رفیقان بد قرین مکنش

چون کند مرگ از همه دورت

وافکند پشت در کو گورت

بود او محرم حصور ابد

در نیاید به تنگنای لحد

هست اینجا برای قوت و قوت

بازگشتش به عالم ملکوت

چار عنصر چو در شمار آید

تن مرکب از این چهار آید

جان چو از تن مفارقت جوید

هر یکی سوی اصل خود پوید

آنچه از هستی اش نشان ماند

جان بود جان، که جاودان ماند

قفس پنج حس را بشکن

مرغ جان را ازو برون افکن

باز را در قفس چه کار بود؟

جای او دست شهریار بود

زین نشیمنگهش برون انداز

تاکند در هوای او پرواز

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

کل یوم هو فی شأن

این مثل در زمانه معروف است

که عملها به وقت موقوف است

باش راضی بدانچه او دهدت

گر همه زشت‌، ورنکو دهدت

نیک و بد نفع و ضر و راحت ورنج

کز تو بگذشت در سرای سپنج‌،

یا چو افسانه‌ایست یا خوابی

یا چو در بها روان آبی

حاصل عمر جز یکی دم نیست

و آن دم از رنج و غم مسلم نیست

نفسی کز تو بگذرد آن رفت

در پی آن نفس نه بتوان رفت

کوش تا آن نفس‌که آید پیش

نشود از تو فوت ای درویش

از سر نفس خیز بهر خدای

تا شوی روشناس هردوسرای

در ره عشق او بلاکش باش

همچو ایوب در بلا خوش باش

چون در آید بلا، مگردان روی

روی درحق کن و «‌رضینا» گوی

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

خطاب به خورشید

ای خطاب تو نیر اعظم

ای خضر کسوف مسیحا دم

ای فریدون خطهٔ اعلی

بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی

چون نمایی به صبح رایت نور

خیل ضحاک شب شود مقهور

در حجاب تو اختران یکسر

اندرین هفت منظر اخضر

دو وشاقند بسته دردو وثاق

بر میان بهر بندگیت نطاق

هم قمر پرده‌دار ایوانت

هم عطارد دبیر دیوانت

از پی بزم توست خنیاگر

در سیم قصر، زهره ازهر

بسته پیشت کمر به سرهنگی

والی عقرب آن یل جنگی

سعد اکبر عیال‌ انعامت

راهب دیر حارس بامت

توکه در هفت‌کشوری خسرو

شهسواری و لیک تنها رو

دار ملک تو کشور چارم

بام قصر تو پنجمین طارم

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...