طریق التحقیق (سنایی)

فصل فی العافیه

در جهان هر چه هست عاریت است

بهترین نعمتیش عافیت است

هست اندر جهان جسمانی

عافیت ملکت سلیمانی

هر که در عافیت بداند پست

قدر این مملکت شناسد چیست

خشک نانی به عافیت زجهان

نزد من به زملکت خاقان

فرخ آن کو دل از جهان برکند

ببرید از جهانیان پیوند

فرخ آن کو به گوشه‌ای بنشست

گشت فارغ زگفت وگوی‌برست

هرکه را این غرض میسر شد

از شرف با ملک برابر شد

شاه ایوان غلام او باشد

جرعه خواران جام او باشد

چون ترا عافیت نماید روی

پس از آن بر طریق آزمپوی

آز بگذار تا نیاز آری

کاز آرد به رویها خواری

طمع و آز را مرید مباش

بایزیدی کن و یزید مباش

از پی ملک او گزید سفر

دو جهان پیش او نداشت خطر

بزن ای پیرو جوانمردان

بر جهان پشت پای چون مردان

تا ترا بر جهان و جان نظر است

هر چه هستی توست در خطراست

برفشان آستین زجان و جهان

التفاتی مکن بدین و بدان

شاخ حرص و هوا ز بیخ بکن

کردن آز و آرزو بشکن

هر چه یابی زنعمت دنیا

برفشان بهر عزت عقبا

چون الف آن‌کسی‌که هیچ نداشت

اندر آن هیچ بند و پیچ نداشت

دم زتجرید، آن تواند زد

که لگد بر جهان‌، تواند زد

در روش چون بدین مقام بود

دان که در عاشقی تمام بود

مرد این ره چو راهرو باشد

هر زمان قربتیش نو باشد

نقش کژ محو کن زتخته دل

تا شود کشف بر تو هر مشکل

هر مرادی که از تو روی بتافت

نتوان جز براستی دریافت

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی ختم الکتاب

ای دریغا که در زمانهٔ ما

هزل آید به کارخانهٔ ما

هزل را خواستگار بسیار است

زنخ و ریشخند در کار است

میل ایشان به هزل بیشتر است

هزل‌، آلحق زجد عزیزتر است

مرد را هزل زی گناه برد

جد سوی عالم اله برد

چون تو جد یافتی ببر از هزل

تا از آن مملکت نباشی عزل

من چو زین شیوه رخ بتافته‌ام

هر چه کردم طلب‌، بیافته‌ام

از ره هزل پا برون بردم

تختهٔ دل ز هزل بستردم

پس برو نقش جد نگاشته‌ام

علم عشق برفراشته‌ام

اندرین کارنامهٔ عصمت

بسته‌ام نقش خامهٔ عصمت

بس گهرشان فشاندم از سر کلک

در معنی کشیدم اندر سلک

این سخن تحفه‌ایست ربانی

رمز و اسرارهای روحانی

سخن از آسمان بلندتر است

تانگویی که نظم مختصر است

لفظ او شرح رمز و اسرار است

معنی‌اش‌ شمع روی ابرار است

نظم نغزش زنکته و امثال

سحر مطلق ولی مباح و حلال

بوستانی است پر گل و نسرین

آسمانی است پرمه و پروین

مونس عارفان حضرت حق

قائد طالبان قدرت حق

اهل دل کاین سخن فرو خوانند

آستین از جهان برافشانند

خاطر ناقصم چو کامل شد

به سخنهای بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر زاید

هر یک از یک شگرفتر زاید

شاهدانی به چهره همچو هلال

در حجاب حروف زهره جمال

اینکه بینی که من ترش رثم

کز عنا پر زچین شد ابرویم

سخنم بین چه نغز و شیرین است

منتظم همچو عقد پروین است

صورت من اگر چه مختصرست

صفتم بین که عالم هنرست

مهر و مه بندهٔ ضمیر منند

عاشق خاطر منیر منند

من چو شمعم‌که مجلس افروزم

رشتهٔ جان خود همی سوزم

شمع کردار بر لگن سوزان

روشن از من جهان و من سوزان

این سخنهاکه مغز جان من است

گر بد ارنیک شد زبان من است

نیستم در سخن عیال کسی

نپرم من به پر و بال کسی

تو چه دانی چه خون دل خوردم

تامن این را به نظم آوردم

فکرم القصه حق گزاری کرد

اندرین نظم جان سپاری کرد

پانصد و بیست و هشت آخر سال

بود کاین نظم نغز یافت کمال

در جهان زین سخن بدین آیین

کامل و نغز و شاهد و شیرین‌،

جز سنایی دگر نگفت کسی

اینچنین گوهری نسفت کسی

هست معنیش اندرون حجاب

چون عروس زمشک بسته نقاب

نخچوان راکه فخر هر طرفست

در جهانش بدین سخن شرفست

در مقامی که این سخن خوانند

عقل و جان سحر مطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند

قدسیان خرقه‌ها در اندازند

این زمان بهر عزت و تمکین

جبرئیل از فلک کند تحسین

ختم این نظم بر سعادت باد

هر نفس‌ دم به دم زیادت باد

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فاستقم کما اُ‌مرت‌، و من تاب معک

راستی شغل نیک بختانست

هر کراهست‌، نیکبخت آنست

دل زبهر چه برکشی بستی‌؟

راستی پیشه کن زغم رستی

گر کژی را شقاوتست اثر

راستی را سعادتست اثر

هر که او پیشه راستی دارد

نقد معنی در آستی دارد

تا در این رسته‌ای‌که مسکن‌توست

نفست ارکجروست دشمن توست

راستی کن که اندربن رسته

نشوی جز به راستی رسته

بر تو بادا که تاتوانی تو

نامهٔ ناکسان نخوانی تو

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

در تنبیه غافل و مذمّت جاهل

طلب صحبت خسان نکنی

تکیه بر عهد ناکسان نکنی

که نکردست خس‌، وفا با کس

سگ به گاه وفا به از ناکس

گر رخ ناکسان نبینی به

با خسان هر چه کم نشینی به

زانکه ناکس ز دد بتر باشد

راست خواهی زبدبتر باشد

گر تو نیکی‌، بدان کنند بدت

کم کند صحبت بدان خردت

تا توانی مجوی صحبتشان

که مه ایشان مه نام و کنیتشان

زین حریفان وفای عهد مجوی

وز درخت کبست شهد مجوی

منشین با بدان و بدکاران

باش دائم رفیق دینداران

از برون و درون مردم بد

صورت آدم است و سیرت دد

پای در کش زهمنشینان

دیده بر دوز تا نبینیشان

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

الوحدة خیر من جلیس السوء‌، والجلیس الصالح خیر من الوحده

دوستیت مباد با نادان

که بود دوستیش کاهش جان

این مثل زد وزیر با بهمن

دوست نادان بتر زصد دشمن

بثبنو اپن کنه راکه سخت نکوست

مار، به دشمنت که نادان دوست

تا توانی رفیق عام مباش

پختهٔ عشق بامن و خام مباش

که همه طالب جهان باشند

بستهٔ بند آب و نان باشند

همگالا بی خبر زمبدع خویش

واگهی نه که چیستشان در پیش

عاشق خورد و خواب و پوشش بس

تابع شهوت و هوا و هوس

یار خاصان نه آن نه این جویند

از پی او بقای جان جویند

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم‌

باش پیوسته با خضوع و بکا

روز و شب در میان خوف و رجا

باش با نفس و قهر خود قاهر

دار یک رنگ باطن و ظاهر

از برای قبول خاصه و عام

به پا باشدت قعود و قیام

بی ریا در ره طلب نه پای

خالصا مخلصاً برای خدای

چابک وچست رو، نه‌کاهل و سست

تا بدانجا رسی‌که مقصد توست

مقصد ت عالم الهی دان

بی تباهی و بی تناهی دان

رو به کونین سر فرود میار

تا بر آن آستان بیابی بار

چون لگد بر سر دوکون زنی

رخت خود در جهان «‌هو» فکنی

گرتواینجا به خویش مشغولی

دان که زان کارگاه معزولی

وربگردد از این نسق صفتت

حاصل آید کمال معرفتت

هر کمالی که آن سری نبود

جز که نقصان و سرسری نبود

گر کمالی طلب کنی آنجا

که زنقصان بری بود فردا،

راست بشنو اگر به تنگی حال

بی نیازی زخلق اینت کمال‌!

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

اولئک کالانعام بل هم اضل واُ‌ولئک هم الغافلون

رنگ و بویی که در جان بینی

گر همه سود وگر زبان بینی

صلح با عدل و جنگ باستم‌است

با بدی نیک و با نشاط غم است

رهروان را ازآن چه نفع وچه ضر

گر همه خیر باشد ار همه شر،

عالم دیگر است عالمشان

نیست فرقی زمور تا جمشان

در جهان جز به دیدهٔ عبرت

ننگرند اینت غایت همّت

خاطر از هیچ کس نرنجدشان

هر دو عالم جوی نسنجد شان

هر که او لذت جهان جوید

روز و شب در پی جهان پوند

زوگریزان جهان و او پویان

همچو دیوانگان جهان جویان

نتواند بدان جهان پیوست

زین جهان باد دارد اندر دست

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

خسر الدنیا و الآخرة ذلک هو الخسران المبین

آن شنیدی که از سر سوزی
گفت عیسی به همرهان روزی

زین جهان دل به طبع بردارید
مهر او جمله کینه انگارید

که جهان زودسیر و بد مهر است
همه خاری ست اگر چه‌گلچهراست

همه معشوقه‌ایست عاشق کش
عاشق او خرد ندارد و هش

دایه‌ای دان که هر که را پرورد
خون پرورده را بریخت و بخورد

تا جهان است کارش این بوده‌است
رسم و آیینش اینچنین بوده است

آن کزو زاد و آنکه از تو بزاد
هر دو راکشت و تو بدو شده شاد

او به آزردنت چنین مایل
تو درو بسته دل زهی غافل‌!

دل منه بر جهان‌که آن نه نکوست
اوترا دشمن و تو او را دوست

گر بمانی در این جهان صد سال
بی غم و رنج جفت نعمت و مال‌،

روزی آید که دلفگار شوی
خستهٔ زخم روزگار شوی

چیست‌ نام جهان سرای مجاز
در سرای مجاز جای مساز

کار و بار جهانیان هوس است
وتن همه طمطراق یک نفس است

من بر این کار و بار می‌خندم
دل در این روزگار چون بندم

چون ندانی‌که چند خواهی پست
این همه طمطراق بیهده چیست‌؟

از پی یک دو روزه عمر قصیر
چند هیزم کشی به قعر سعیر؟

زین جهانت بدان جهان سفرست
گذرت راست بر پل سقرست

غم این ره نمی‌خوری چه کنم‌؟
هیمه با خود همی بری چه‌کنم‌؟

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...

فصل فی ترک الدنیا والاعراض عنه

ای سنایی‌ زجسم و جان بگسل!

هر چه آن غیر اوست زان بگسل!

صنعت شعر و شاعری بگذار

دست از گفت و گوی هرزه بدار

بیش از این در ره مجاز مپوی

صفت زلف و خط و خال مگوی

خط در این علم و این صناعت‌کش

پای در دامن قناعت کش

ازپی هر خسیس مدح مگوی

وز در هر بخیل صله مجوی

دست در رشتهٔ حقایق زن

پای بر صحبت خلایق زن

گوهر عشق زبور جان کن

قصد آب حیات ایمان کن

شورش عشق در جهان افکن

فرش عزت بر آسمان افکن

چست و چابک میان خلق‌درآی

همچو پروانه گرد شمع برآی

سرگردون به زبر پای درآر

یک نفس در ره خدای برآر

صحبت عاشقان صادق جوی

همره و همدم موافق جوی

چند گردی به گرد کعبهٔ گل‌؟

یک نفس کن طواف کعبهٔ دل‌!

...

طریق التحقیق (سنایی) نظر دهید...