قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی

شمارهٔ ۴۸

منم یارا بدین سان اوفتاده

دلم را سوز در جان اوفتاده

غم چندین پریشان حال امروز

درین طبع پریشان اوفتاده

چو بسته زیر پای پیل ملکی

به دست این عوانان اوفتاده

نهاده دین به یک سو و زهر سو

چو کافر در مسلمان اوفتاده

ببین در نان خلق این کژدمان را

چو اندر گوشت کرمان اوفتاده

عوانان اندرو گویی سگانند

به سال قحط در نان اوفتاده

همه در آرزوی مال و جاهند

به چاه اندر چو کوران اوفتاده

شکم پر کرده از خمر و درین خاک

همه در گل چو مستان اوفتاده

تو ای بیچاره آنگه نان خوری سیر

که از جوعی بدین سان اوفتاده،

که بینی از دهان ملک بیرون

سگان را همچو دندان اوفتاده

به جای عنبر و مشکش کنون هست

گزنده در گریبان اوفتاده،

توانگر کز پی درویش دایم

زرش بودی ز دامان اوفتاده

ازین جامه کنان کون برهنه

که بادا سگ در ایشان اوفتاده،

بسی مردم ز سرما بر زمین‌اند

چو برف اندر زمستان اوفتاده

دریغا مکنت چندین توانگر

به دست این گدایان اوفتاده

از انگشت سلیمان رفته خاتم

ولی در دست دیوان اوفتاده

زنان را گوی در میدان و چوگان

ز دست مرد میدان اوفتاده

چو مرغان آمده در دام صیاد

چو دانه پیش مرغان اوفتاده

به عهد این سگان از بی‌شبانی ست

رمه در دست سرحان اوفتاده

رعیت گوسپنداند، این سگان گرگ

همه در گوسپندان اوفتاده

پلنگی چند می‌خواهیم یا رب

درین دیوانه گرگان اوفتاده

ز دست و پای این گردن‌زنان است

سراسر ملک ویران اوفتاده

ایا مظلوم سرگشته که هستی

چنین محروم و حیران اوفتاده

ز جور ظالمان در شهر خویشی

به خواری چون غریبان اوفتاده

اگر صبرت بود روزی دو بینی

عوانان کشته، میران اوفتاده

امیرانی که بر تو ظلم کردند

به خواری چون اسیران اوفتاده

هر آن کو اندرین خانه مقیم است

چو دیوارش همی دان اوفتاده

جهانجویی اگر ناگه بخیزد

بسی بینی بزرگان اوفتاده

ببینی ناگهان مردان دین را

برین دنیا پرستان اوفتاده

چه می‌دانند کار دولت این قوم

که در دین‌اند نادان اوفتاده

به فرمان خداوند از سر تخت

خداوندان فرمان اوفتاده

کلاه عزت اندر پای خواری

ز سرهای عزیزان اوفتاده

به آه چون تو مظلوم افسر ملک

ز فرق تاجداران اوفتاده

گرش گردون سریر ملک باشد

برو صد ماه تابان اوفتاده

ز بالای عمل در پستی عزل

چنین کس را همی دان اوفتاده

تو نیز ای سیف فرغانی چرایی

حزین در بیت احزان اوفتاده

برین نطع ای پیاده ز اسب دولت

بسی دیدی سواران اوفتاده

هم آخر دیگری بر جای اینان

نشسته دان و اینان اوفتاده

درین باغ این سپیداران بی‌بر

به بادی چون درختان اوفتاده

خدا درمان فرستد مردمی را

کزین دردند نالان اوفتاده

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۲

ای جان تو مسافر مهمان سرای خاک!

رخت اندرو منه که نه‌ای تو سزای خاک!

آنجا چو نام تست سلیمان ملک خلد

اینجا چو مور خانه مکن در سرای خاک!

ای از برای بردن گنجینه‌های مور

چون موش نقب کرده درین توده‌های خاک!

زیر رحای چرخ که دورش به آب نیست

جز مردم آرد می‌نکند آسیای خاک

ای از برای گوی هوا نفس خویش را

میدان فراخ کرده درین تنگنای خاک!

فرش سرایت اطلس چرخ است چون سزد

اینجا سریر قدر تو بر بوریای خاک!

ای داده بهر دنیی دون عمر خود به باد!

گوهر چو آب صرف مکن در بهای خاک!

در جان تو چو آتش حرص است شعله‌ور

تن پروری به نان و به آب از برای خاک

در دور ما از آتش بیداد ظالمان

چون دود و سیل تیره شد آب و هوای خاک

بلقیس وار عدل سلیمان طلب مکن

کز ظلم هست سیل عرم در سبای خاک

آتش خورم بسان شتر مرغ کآب و نان

مسموم حادثات شد اندر وعای خاک

ای کور دل تو دیده نداری از آن تو را

خوب است در نظر بد نیکو نمای خاک!

داروی درد خود مطلب از کسی که نیست

یک تن درست در همه دارالدوای خاک

زین بادخانه آب دمادم مخور از آنک

از خون لبالب است درین دور انای خاک

در شیب حسرتند ز بالای قصر خود

این سروران پست شده زیر پای خاک

بس خوب را که از پی معنی زشت او

صورت بدل کنند به زیر غطای خاک

ای مرده دل ز آتش حرصی که در تو هست

در موضعی که گور تو سازند وای خاک!

گر عقل هست در سر تو پای بازگیر

زین چاه سر گرفتهٔ نادلگشای خاک

بیگانه شد ز شادی و با انده است خویش

ای کاش آدمی نشدی آشنای خاک!

از خرمن زمانه به کاهی نمی‌رسی

با خر به جز گیاه نباشد عطای خاک

دایم تو از محبت دنیا و حرص مال

نعمت شمرده محنت دارالبلای خاک

بستان عدن پر گل و ریحان برای تست

تو چون بهیمه عاشق آب و گیای خاک

ساکن مباش بر سرنطع زمین چو کوه

کز فتنه زلزله است کنون در فنای خاک

جانت بسی شکنجهٔ غم خورد و کم نشد

انس دلت ز خانهٔ وحشت‌فزای خاک

در صحن این خرابه غباری نصیب تست

ور چه چو باد سیر کنی در فضای خاک

خلقی درین میانه چو خاشاک سوختند

کآتش گرفت خاصه درین دور جای خاک

آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را

در تخم‌پروری نکند اقتضای خاک

خود شیر شادیی نرساند به کام تو

این سالخورده مادر اندوه زای خاک

عبرت بسی نمود اگر جانت روشن است

آیینهٔ مکدر عبرت نمای خاک

گویی زمان رسید که از هیضه قی کند

کز حد بشد ز خوردن خلق امتلای خاک

آتش مثال حلهٔ سبز فلک بپوش

بر کن ز دوش صدره آب و قبای خاک

بی‌عشق مرد را علم همت است پست

بی‌باد ارتفاع نیابد لوای خاک

ره کی برد به سینهٔ عاشق هوای غیر

خود چون رسد به دیدهٔ اختر فدای خاک

تا آدمی بود بود این خاک را درنگ

کآمد حیوة آدمی آب بقای خاک

و آنکس که خاک از پی او بود شد فنا

فرزانه را سخن نبود در فنای خاک

حرصم چو دید آب مرا گفت خاک خور

قومی که چون منید هلموا صلای خاک

گفتم برای پند تو نظمی چنین بدیع

کردم ز بحر طبع خود آبی فدای خاک

ای قادری که جمله عیال تواند خلق

از فوق عرش اعلی تا منتهای خاک

از نیکویی چو دلبر خورشیدرو شوند

در سایهٔ عنایت تو ذره‌های خاک

تو سیف را از آتش دوزخ نگاه‌دار

ای قدرتت بر آب نهاده بنای خاک

از بندگانت نعمت خود وامگیر از آنک

ناورد محنت است درین تنگنای خاک

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۶

کم خور غم تنی که حیاتش به جان بود

چیزی طلب که زندگی جان به آن بود

هیچش ز تخم عشق معطل روا مدار

تا در زمین جسم تو آب روان بود

آن کس رسد به دولت وصلی که مرورا

روح سبک ز بار محبت گران بود

چون استخوان مرده نیاید به هیچ کار

عشقی که زنده‌ای چو تواش در میان بود

معشوق روح بخش به اول قدم چو مرگ

از هفت عضو هستی تو جان ستان بود

آخر به عشق زنده کند مر تو را که اوست،

کب حیوة از آتش عشقش روان بود

از تو چه نقشهاست در آیینهٔ مثال

دیدند و گر تو نیز ببینی چنان بود

این حرف خوانده‌ای تو که بر دفتر وجود

لفظی‌ست صورت تو که معنیش جان بود

با نور چشم فهم تو پنهان لطیفه ای‌ست

جان تو آیتی‌ست که تفسیرش آن بود

ای دل ازین حدیث زبان در کشیده به

خود شرح این حدیث چه کار زبان بود؟

خود را مکن میان دل و خلق ترجمان

تا سر میان عشق و دلت ترجمان بود

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷

ای هشت خلد را به یکی نان فروخته!

وز بهر راحت تن خود جان فروخته!

نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب

تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته

نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای

ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته!

ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر،

اسلام ترک کرده و ایمان فروخته!

ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته!

وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته!

ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو!

وی جان جبرئیل به شیطان فروخته!

ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز

انگشتری ملک به دیوان فروخته!

ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل!

وی برگ گل به خار مغیلان فروخته!

ای بهر نان و جامه ز دین بینوا شده

بهر سراب چشمهٔ حیوان فروخته!

ای غمر خشک مغز که از بهر بوی خوش

جاروب تر خریده و ریحان فروخته!

تو مست غفلتی و به اسم شراب ناب

شیطان کمیز خر به تو سکران فروخته

دزد هوات کرده سیه دل چنان که تو

از رای تیره شمع به کوران فروخته

دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم

ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته!

از بهر جامه جنت ماوی گذاشته

وز بهر لقمه حکمت لقمان فروخته

کرده فدای دنیی ناپایدار دین

ای گنج را به خانهٔ ویران فروخته!

ترک عمل بگفته و قانع شده به قول

ای ذوالفقار حرب به سوهان فروخته! …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۱

ایا ندیده ز قرآن دلت ورای حروف!

به چشم جان رخ معنی نگر بجای حروف

به گرد حرف چو اعراب تا بکی گردی

به ملک عالم معنی نگر ورای حروف

مدبرات امورند در مصالح خلق

ستارگان معانیش بر سمای حروف

عروس معنی او بهر چشم نامحرم

فرو گذاشته بر روی پرده‌های حروف

خلیفه‌وار بدیدی امام قرآن را

لباس خویش سیه کرده از کسای حروف

ز وجد پاره کنی جامه‌گر برون آید

برهنه شاهد اسرارش از قبای حروف

عزیر قرآن در مصر جامع مصحف

فراز مسند الفاظ و متکای حروف

شراب معنی رخشان چو طلعت یوسف

نمود از دل جام جهان نمای حروف

حدیث گنج معانی همی کند با تو

زبان قرآن، در کام اژدهای حروف

دل صدف صفتت بر امید در ثواب

ز بحر قرآن قانع به قطره‌های حروف

به کام جان برو آب حیوة معنی نوش

ز عین چشمهٔ الفاظ و از انای حروف

مکن به جهل تناول، که خوان قرآن را

پر از حلاوهٔ علم است کاسهای حروف

قمطرهای نبات است پر ز شهد شفا

نهاده خازن رحمت برو غطای حروف

عرب اگر چه به گفتار سحر می‌کردند

از ابتدای الف تا به انتهای حروف،

حبال دعوی برداشتند چون بفگند

کلیم لفظ وی اندر میان عصای حروف

به دوستانش فرستاد نامه‌ای ایزد

که ره برند به مضمونش از سخای حروف

پس آمده ز کتب، بوده پیشوای همه

چنان که حرف الف هست پیشوای حروف

به آفتاب هدایت مگر توانی دید

که ذره‌های معانی است در هوای حروف

اگر مرکب گردد چو صورت و بیند

بسیط عالم معنی ز تنگنای حروف،

به بارگاه سلیمان روح هدهد عقل

خبر ز عرش عظیم آرد از سبای حروف

بدین قصیده که گفتم، در او بیان کردم

که ترک علم معانی مکن برای حروف …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵

هر که همچون من و تو از عدم آمد به وجود

همه دانند که از بهر سجود آمد وجود

تا بسی محنت خدمت نکشد همچو ایاز

مرد، همکاسهٔ نعمت نشود با محمود

هر که مانند خضرآب حیوة دین یافت

بهر دنیا بر او نیست سکندر محسود

ای که بر خلق حقت دست و ولایت داده‌ست

خلق آزرده مدار از خود و حق ناخشنود

آتش اندر بنهٔ خویش زدی ای ظالم

که به ظلم از دل درویش برآوردی دود

گرچه داری رخ چون آتش و اندام چو آب

زیر این خاک از آن آتش و آب افتد زود

ور چه در کبر به نمرود رسیدی و گذشت

من همی گویمت از پشه بترس ای نمرود

زبر و زیر مکن کار جهانی چون عاد

که به یک صیحه شوی زیر و زبر همچو ثمود

تا گریبان تو از دست اجل بستانند

ای که از بهر تو آفاق گرفتند جنود

پیش ازین بی‌دگران با تو بسی بود جهان

پس ازین با دگران بی‌تو بسی خواهد بود

گرچه عمر تو دراز است، چو روزی چند است

هم به آخر رسد آن چیز که باشد معدود

ورچه خوش نایدت از دنیی فانی رفتن

نه تویی باقی و خالد، نه جهان جای خلود

نرم بالای زمین رو که به زیر خاک است

سرو سیمین قد و رو و گل رنگین خدود

این زر سرخ که روی تو ز عشقش زرد است

هست همچون درم قلب و مس سیم اندود

عمر اندر طلبش صرف شود، آنت زیان !

دگری بعد تو ز آن مایه کند، اینت سود!

رو هواگیر چو آتش که ز بهر نان مرد

تا درین خاک بود آب خورد خون آلود

عاقبت بد به جزای عمل خود برسید

خار می‌کاشت از آن گل نتوانست درود

نیک بختان را مقصود رضای حق است

بخت خود بد مکن و باز ممان از مقصود

گر درم داری با خلق کرم کن زیرا

«شرف نفس به جودست و کرامت به سجود»

سیف فرغانی در وعظ چو سعدی زین سان

سخنی گفت و بود دولت آنکس که شنود

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۶ – فی نعت نبی اکرم «ص»

به سوی حضرت رسول‌الله

می‌ورم با دل شفاعت خواه

نخورم غم از آتش، ار برسد

آب چشمم به خاک آن درگاه

هیچ خیری ندیدم اندر خود

شکر کز شر خود شدم آگاه

گشت در معصیت سیاه و سپید

دل و مویم که بد سپید و سیاه

ره بسی رفته‌ام فزون از حد

خر بسی رانده‌ام برون از راه

هیچ ذکری نگفته بی‌غفلت

هیچ طاعت نکرده بی‌اکراه

ماه خود کرده‌ام سیه به فساد

روز خود کرده‌ام تبه به گناه

خود چنین ماه چون بود از سال؟

خود چنین روز کی بود از ماه؟

شب سیاه است و چشم من تاریک

ره دراز است و روز من کوتاه

بیژن عقل با من اندر بند

یوسف روح با من اندر چاه

هم به دعوی گران ترم از کوه

هم به معنی سبک‌ترم از کاه

گاه بر نطع شهوتم چون پیل

گاه بر نیل نخوتم چون شاه

گرگ طبعم به حمله همچون شیر

سگ سرشتم به حیله چون روباه

دین فروشم به خلق و در قرآن

خوانم: الدین کله لله

نفس من طالب است دنیا را

چه عجب التفات خر به گیاه

ای مرقع شعار کرده! چه سود

خرقه ده تو، چو نیست دل یکتاه؟!

نه فقیری نه صوفی، ار چه بود

کسوتت دلق و مسکنت خانقاه

نشود پشکلش چو نافهٔ مشک

ور شتر را تبت بود شبگاه

کس به افسر نگشت شاه جهان

کس به خرقه نشد ولی اله

نرسد خر به پایگاه مسیح

ورچه پالان کنندش از دیباه

نشود جامه باف، اگر گویند

به مثل عنکبوت را جولاه

لشکر عمر را مدد کم شد

صفدر مرگ عرضه کرد سپاه

ای بسا تاجدار تخت نشین

که به دست حوادث از ناگاه،

خیمهٔ آسمان زرین میخ

بر زمین‌شان زده است چون خرگاه

دست ایام می‌زند گردن

سر بی‌مغز را برای کلاه

از سر فعلهای بد برخیز

ای به نیکی فتاده در افواه

گر چه مردم تو را نکو گویند

بس بود کردهٔ تو بر تو گواه

نرهد کس به حیله از دوزخ

ماهی از بحر نگذرد به شناه

سرخ رویی خوهی به روز شمار

رو به شب چون خروس خیز پگاه

ناله کن گر چه شب رسید به صبح

توبه کن گر چه روز شد بیگاه

مرض صد گنه شفا یابد

از سر درد اگر کنی یک آه

چون ز من بازگیری آب حیات

گر به خاکم نهند، یا رباه!،

مر زمین را بگو که چون یوسف

او غریب است اکرمی مثواه

و آن چنان کن که عمر بنده شود

ختم بر لا اله الا الله

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۰

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برش

آب حیوة داد لب همچو شکرش

گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز

او دست در بر من و من دست در برش

در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اند

ما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش

بسیار خلق چون شکر و عود سوختند

ز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش

بفروخت در زجاجهٔ تاریک کاینات

مصباح نور اشعهٔ خورشید منظرش

بر لشکر نجوم کشد آفتاب تیغ

در سایهٔ حمایت روی منورش

سلطان حسن او و یکی از سپاه اوست

این مه که مفردات نجومند لشکرش

طاوس حسنش ار بگشاید جناح خویش

جبریل آشیانه کند زیر شهپرش

آرایش عروس جمالش مکن که نیست

با آن کمال حسن، نیازی به زیورش

خورشید کیمیایی گر خاک زر کند

با صنعتی چنین عرض اوست جوهرش

دل سست گشت آینهٔ سخت روی را

هر گه که داشت روی خود اندر برابرش

هر کو چو من به وصف جمالش خطی نوشت

شد جمله حسن چون رخ گل روی دفترش

آب حیوة یافت خضروار بی‌خلاف

لب تشنه‌ای که می‌طلبد چون سکندرش

آن را که آبخور می عشق است حاصل است

بر هر کنار جوی، لب حوض کوثرش

صافی درون چو شیشه و روشن شود چو می

هر کو شراب عشق در آمد به ساغرش

آن دلبری که جمله جمال است نعت او

نام‌آوری‌ست کاسم جمیل است مصدرش

در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را

هر در که یافت گوش ز لعل سخنورش

رو مستقیم باش اگر خوض می‌کنی

در بحر عشق او که صراط است معبرش

بی‌داروی طبیب غم او بسی بمرد

بیمار دل که هست امانی مزورش

هر ذره‌ای که از پی خورشید روی او

یک شب به روز کرد مهی گشت اخترش

بر فرق خویش تاج حیوة ابد نهاد

آن کس که باز یافت به سر نیش خنجرش

و آن را که نور عشق ازل پیش رو نبود

ننموده ره به شمع هدایت پیمبرش

ای دلبری که هر که تو را خواست، وصل تو

جز در فراق خویش نگردد میسرش

نبود به هیچ باغ چو تو سرو میوه‌دار

باغ ار بهشت باشد و رضوان کدیورش

نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح

آن معدن جمال که هستی تو گوهرش

فردا که نفخ صور اعادت خوهند کرد

مرده سری بر آورد از خاک محشرش

در بوتهٔ جحیم گدازند هر که را

بی سکهٔ غم تو بود جان چون زرش

پیوستگان عشق تو از خود بریده‌اند

آن کو خلیل تست چه نسبت به آزرش …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۴

خسروا خلق در ضمان تواند

طالب سایهٔ امان تواند

غافل از کار خلق نتوان بود

که بسی خلق در ضمان تواند

ظلمها می‌رود بر اهل زمان

زین عوانان که در زمان تواند

چون نوایب هلاک خلق شدند

این جماعت که نایبان تواند

هیچ کس را نماند آسایش

تا چنین ناکسان کسان تواند

مایه بستان ازین چنین مردم

کز پی سود خود زیان تواند

بر کن آتش چو پیهشان بگداز

ز آنکه فربه به آب و نان تواند

با تو در ملک گشته‌اند شریک

راست، گویی برادران تواند

دست ایشان ز ملک کوته کن

ور چو انگشت تو از آن تواند

رومیان همچو گوسپند از گرگ

همه در زحمت از سگان تواند

همچو سگ قصد نان ما دارند

گربگانی که گرد خوان تواند

یا چو سگ پای آدمی گیرند

همچو سگ سر بر آستان تواند

کام خود می‌کنند شیرین لیک

عاقبت تلخی دهان تواند

مردم از سیم و زر چو صفر تهی

از رقوم قلم زنان تواند

به زبانشان نظر مکن زنهار

که به دل دشمنان جان تواند

دعوی دوستی کنند ولیک

دوستان تو دشمنان تواند

تو به رفعت، سپاه تو به اثر

آسمانی و اختران تواند

در زمین مشتری اثر بایند

اخترانی کز آسمان تواند

نیکویی کن که نیکوان به دعا

از حوادث نگاهبان تواند

در زوایای مملکت پیران

داعی دولت جوان تواند

ناصحان همچو سیف فرغانی

سوی فردوس رهبران تواند

آن که منبر نشین موعظتند

به سوی خلد نردبان تواند

تا که بر نطع مملکت ای شاه

دو سه استیزه‌رو رخان تواند

اسب دولت به سر درآید زود

کاین سواران پیادگان تواند

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۵ – و باز به سعدی فرستاده است

بسی نماند ز اشعار عاشقانهٔ تو

که شاه بیت سخنها شود فسانهٔ تو

به بزم عشق ترشح کند چو آب حیوة

زلال ذوق ز اشعار عاشقانهٔ تو

به مجلسی که کسان ساز عشق بنوازند

هزار نغمهٔ ایشان و یک ترانهٔ تو

چو بر رباب غزل پرده‌ساز شد طبعت

به چنگ زهره بریشم دهد چغانهٔ تو

چو بر بساط سخن اسب خود روان کردی

دمی ز شاه معطل نبود خانهٔ تو

چو دام شعر تو را گشت مرغ جانها صید

میان دانهٔ دلهاست آشیانهٔ تو

کسی که حلقهٔ آن در زند به پای ادب

بیاید و بنهد سر بر آستانهٔ تو

ز شعر تر همه پر کرد خوان درویشی

ادام ز آب دهن یافت خشک نانهٔ تو

به نزد تو زر سلطان سفال رنگین است

از آنکه گوهر نفس است در خزانهٔ تو

بدین صفت که تو را سرکش بنان شد رام

مگر عصای کلیم است تازیانهٔ تو

ز جیب فکر چو سر برکند سخن در حال

چو موی راست شود فرق او به شانهٔ تو

تو بحر فضل و تو را در میانه گوهر نظم

سخن بگو که خموشی بود کرانهٔ تو

از آن ز دایرهٔ اهل عصر بیرونی

که غیر نقطهٔ دل نیست در میانهٔ تو

از آن به خلق چو سیمرغ روی ننمایی

که ناپدید چو عنقا شده‌ست لانهٔ تو

ترازویی که گرت در کفی بود دنیا

ز راستی نگراید جوی زبانهٔ تو

ترا که کرسی دل زین خرابه بیرون است

بهشت وار ز عرش است آسمانهٔ تو

بترک ملک دو عالم چهار تکبیر است

یکی نماز تهجد یکی دو گانهٔ تو

ز خمر عشق قدحهاست هر یکی غزلت

چو آب گشته روان از شرابخانهٔ تو

نشانه‌ای ست سخنهای تو ولی نه چنانک

به تیر طعنهٔ مردم رسد نشانهٔ تو

ز نفس ناطقه پرس این سخن چو ایامی‌ست

که مرغ روح همی پرورد به دانهٔ تو

به دولت شرف نفس تو عزیز شود

متاع شاعر که خوار است در زمانهٔ تو

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...