قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی

شمارهٔ ۴۷

ای هشت خلد را به یکی نان فروخته!

وز بهر راحت تن خود جان فروخته!

نزد تو خاکسار چو دین را نبوده آب

تو دوزخی، بهشت به یک نان فروخته

نان تو آتش است و به دینش خریده‌ای

ای تو ز بخل آب به مهمان فروخته!

ای از برای نعمت دنیا چو اهل کفر،

اسلام ترک کرده و ایمان فروخته!

ای تو به گاو، تخت فریدون گذاشته!

وی تو به دیو، ملک سلیمان فروخته!

ای خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو!

وی جان جبرئیل به شیطان فروخته!

ای تو زمام عقل سپرده به حرص و آز

انگشتری ملک به دیوان فروخته!

ای خوی نیک کرده به اخلاق بد بدل!

وی برگ گل به خار مغیلان فروخته!

ای بهر نان و جامه ز دین بینوا شده

بهر سراب چشمهٔ حیوان فروخته!

ای غمر خشک مغز که از بهر بوی خوش

جاروب تر خریده و ریحان فروخته!

تو مست غفلتی و به اسم شراب ناب

شیطان کمیز خر به تو سکران فروخته

دزد هوات کرده سیه دل چنان که تو

از رای تیره شمع به کوران فروخته

دین است مصر ملک و عزیز اندروست علم

ای نیل را به قطرهٔ باران فروخته!

از بهر جامه جنت ماوی گذاشته

وز بهر لقمه حکمت لقمان فروخته

کرده فدای دنیی ناپایدار دین

ای گنج را به خانهٔ ویران فروخته!

ترک عمل بگفته و قانع شده به قول

ای ذوالفقار حرب به سوهان فروخته! …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۱

ایا ندیده ز قرآن دلت ورای حروف!

به چشم جان رخ معنی نگر بجای حروف

به گرد حرف چو اعراب تا بکی گردی

به ملک عالم معنی نگر ورای حروف

مدبرات امورند در مصالح خلق

ستارگان معانیش بر سمای حروف

عروس معنی او بهر چشم نامحرم

فرو گذاشته بر روی پرده‌های حروف

خلیفه‌وار بدیدی امام قرآن را

لباس خویش سیه کرده از کسای حروف

ز وجد پاره کنی جامه‌گر برون آید

برهنه شاهد اسرارش از قبای حروف

عزیر قرآن در مصر جامع مصحف

فراز مسند الفاظ و متکای حروف

شراب معنی رخشان چو طلعت یوسف

نمود از دل جام جهان نمای حروف

حدیث گنج معانی همی کند با تو

زبان قرآن، در کام اژدهای حروف

دل صدف صفتت بر امید در ثواب

ز بحر قرآن قانع به قطره‌های حروف

به کام جان برو آب حیوة معنی نوش

ز عین چشمهٔ الفاظ و از انای حروف

مکن به جهل تناول، که خوان قرآن را

پر از حلاوهٔ علم است کاسهای حروف

قمطرهای نبات است پر ز شهد شفا

نهاده خازن رحمت برو غطای حروف

عرب اگر چه به گفتار سحر می‌کردند

از ابتدای الف تا به انتهای حروف،

حبال دعوی برداشتند چون بفگند

کلیم لفظ وی اندر میان عصای حروف

به دوستانش فرستاد نامه‌ای ایزد

که ره برند به مضمونش از سخای حروف

پس آمده ز کتب، بوده پیشوای همه

چنان که حرف الف هست پیشوای حروف

به آفتاب هدایت مگر توانی دید

که ذره‌های معانی است در هوای حروف

اگر مرکب گردد چو صورت و بیند

بسیط عالم معنی ز تنگنای حروف،

به بارگاه سلیمان روح هدهد عقل

خبر ز عرش عظیم آرد از سبای حروف

بدین قصیده که گفتم، در او بیان کردم

که ترک علم معانی مکن برای حروف …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵

هر که همچون من و تو از عدم آمد به وجود

همه دانند که از بهر سجود آمد وجود

تا بسی محنت خدمت نکشد همچو ایاز

مرد، همکاسهٔ نعمت نشود با محمود

هر که مانند خضرآب حیوة دین یافت

بهر دنیا بر او نیست سکندر محسود

ای که بر خلق حقت دست و ولایت داده‌ست

خلق آزرده مدار از خود و حق ناخشنود

آتش اندر بنهٔ خویش زدی ای ظالم

که به ظلم از دل درویش برآوردی دود

گرچه داری رخ چون آتش و اندام چو آب

زیر این خاک از آن آتش و آب افتد زود

ور چه در کبر به نمرود رسیدی و گذشت

من همی گویمت از پشه بترس ای نمرود

زبر و زیر مکن کار جهانی چون عاد

که به یک صیحه شوی زیر و زبر همچو ثمود

تا گریبان تو از دست اجل بستانند

ای که از بهر تو آفاق گرفتند جنود

پیش ازین بی‌دگران با تو بسی بود جهان

پس ازین با دگران بی‌تو بسی خواهد بود

گرچه عمر تو دراز است، چو روزی چند است

هم به آخر رسد آن چیز که باشد معدود

ورچه خوش نایدت از دنیی فانی رفتن

نه تویی باقی و خالد، نه جهان جای خلود

نرم بالای زمین رو که به زیر خاک است

سرو سیمین قد و رو و گل رنگین خدود

این زر سرخ که روی تو ز عشقش زرد است

هست همچون درم قلب و مس سیم اندود

عمر اندر طلبش صرف شود، آنت زیان !

دگری بعد تو ز آن مایه کند، اینت سود!

رو هواگیر چو آتش که ز بهر نان مرد

تا درین خاک بود آب خورد خون آلود

عاقبت بد به جزای عمل خود برسید

خار می‌کاشت از آن گل نتوانست درود

نیک بختان را مقصود رضای حق است

بخت خود بد مکن و باز ممان از مقصود

گر درم داری با خلق کرم کن زیرا

«شرف نفس به جودست و کرامت به سجود»

سیف فرغانی در وعظ چو سعدی زین سان

سخنی گفت و بود دولت آنکس که شنود

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۶ – فی نعت نبی اکرم «ص»

به سوی حضرت رسول‌الله

می‌ورم با دل شفاعت خواه

نخورم غم از آتش، ار برسد

آب چشمم به خاک آن درگاه

هیچ خیری ندیدم اندر خود

شکر کز شر خود شدم آگاه

گشت در معصیت سیاه و سپید

دل و مویم که بد سپید و سیاه

ره بسی رفته‌ام فزون از حد

خر بسی رانده‌ام برون از راه

هیچ ذکری نگفته بی‌غفلت

هیچ طاعت نکرده بی‌اکراه

ماه خود کرده‌ام سیه به فساد

روز خود کرده‌ام تبه به گناه

خود چنین ماه چون بود از سال؟

خود چنین روز کی بود از ماه؟

شب سیاه است و چشم من تاریک

ره دراز است و روز من کوتاه

بیژن عقل با من اندر بند

یوسف روح با من اندر چاه

هم به دعوی گران ترم از کوه

هم به معنی سبک‌ترم از کاه

گاه بر نطع شهوتم چون پیل

گاه بر نیل نخوتم چون شاه

گرگ طبعم به حمله همچون شیر

سگ سرشتم به حیله چون روباه

دین فروشم به خلق و در قرآن

خوانم: الدین کله لله

نفس من طالب است دنیا را

چه عجب التفات خر به گیاه

ای مرقع شعار کرده! چه سود

خرقه ده تو، چو نیست دل یکتاه؟!

نه فقیری نه صوفی، ار چه بود

کسوتت دلق و مسکنت خانقاه

نشود پشکلش چو نافهٔ مشک

ور شتر را تبت بود شبگاه

کس به افسر نگشت شاه جهان

کس به خرقه نشد ولی اله

نرسد خر به پایگاه مسیح

ورچه پالان کنندش از دیباه

نشود جامه باف، اگر گویند

به مثل عنکبوت را جولاه

لشکر عمر را مدد کم شد

صفدر مرگ عرضه کرد سپاه

ای بسا تاجدار تخت نشین

که به دست حوادث از ناگاه،

خیمهٔ آسمان زرین میخ

بر زمین‌شان زده است چون خرگاه

دست ایام می‌زند گردن

سر بی‌مغز را برای کلاه

از سر فعلهای بد برخیز

ای به نیکی فتاده در افواه

گر چه مردم تو را نکو گویند

بس بود کردهٔ تو بر تو گواه

نرهد کس به حیله از دوزخ

ماهی از بحر نگذرد به شناه

سرخ رویی خوهی به روز شمار

رو به شب چون خروس خیز پگاه

ناله کن گر چه شب رسید به صبح

توبه کن گر چه روز شد بیگاه

مرض صد گنه شفا یابد

از سر درد اگر کنی یک آه

چون ز من بازگیری آب حیات

گر به خاکم نهند، یا رباه!،

مر زمین را بگو که چون یوسف

او غریب است اکرمی مثواه

و آن چنان کن که عمر بنده شود

ختم بر لا اله الا الله

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۰

ما را به بوسه چون بگرفتیم در برش

آب حیوة داد لب همچو شکرش

گردیم هر دو مست شراب نیاز و ناز

او دست در بر من و من دست در برش

در وصف او اگر چه اشارات کرده‌اند

ما وصف می‌کنیم به قانون دیگرش

بسیار خلق چون شکر و عود سوختند

ز آن روی همچو آتش و خط چو عنبرش

بفروخت در زجاجهٔ تاریک کاینات

مصباح نور اشعهٔ خورشید منظرش

بر لشکر نجوم کشد آفتاب تیغ

در سایهٔ حمایت روی منورش

سلطان حسن او و یکی از سپاه اوست

این مه که مفردات نجومند لشکرش

طاوس حسنش ار بگشاید جناح خویش

جبریل آشیانه کند زیر شهپرش

آرایش عروس جمالش مکن که نیست

با آن کمال حسن، نیازی به زیورش

خورشید کیمیایی گر خاک زر کند

با صنعتی چنین عرض اوست جوهرش

دل سست گشت آینهٔ سخت روی را

هر گه که داشت روی خود اندر برابرش

هر کو چو من به وصف جمالش خطی نوشت

شد جمله حسن چون رخ گل روی دفترش

آب حیوة یافت خضروار بی‌خلاف

لب تشنه‌ای که می‌طلبد چون سکندرش

آن را که آبخور می عشق است حاصل است

بر هر کنار جوی، لب حوض کوثرش

صافی درون چو شیشه و روشن شود چو می

هر کو شراب عشق در آمد به ساغرش

آن دلبری که جمله جمال است نعت او

نام‌آوری‌ست کاسم جمیل است مصدرش

در دل نهفت همچو صدف اشک قطره را

هر در که یافت گوش ز لعل سخنورش

رو مستقیم باش اگر خوض می‌کنی

در بحر عشق او که صراط است معبرش

بی‌داروی طبیب غم او بسی بمرد

بیمار دل که هست امانی مزورش

هر ذره‌ای که از پی خورشید روی او

یک شب به روز کرد مهی گشت اخترش

بر فرق خویش تاج حیوة ابد نهاد

آن کس که باز یافت به سر نیش خنجرش

و آن را که نور عشق ازل پیش رو نبود

ننموده ره به شمع هدایت پیمبرش

ای دلبری که هر که تو را خواست، وصل تو

جز در فراق خویش نگردد میسرش

نبود به هیچ باغ چو تو سرو میوه‌دار

باغ ار بهشت باشد و رضوان کدیورش

نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح

آن معدن جمال که هستی تو گوهرش

فردا که نفخ صور اعادت خوهند کرد

مرده سری بر آورد از خاک محشرش

در بوتهٔ جحیم گدازند هر که را

بی سکهٔ غم تو بود جان چون زرش

پیوستگان عشق تو از خود بریده‌اند

آن کو خلیل تست چه نسبت به آزرش …

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۴

خسروا خلق در ضمان تواند

طالب سایهٔ امان تواند

غافل از کار خلق نتوان بود

که بسی خلق در ضمان تواند

ظلمها می‌رود بر اهل زمان

زین عوانان که در زمان تواند

چون نوایب هلاک خلق شدند

این جماعت که نایبان تواند

هیچ کس را نماند آسایش

تا چنین ناکسان کسان تواند

مایه بستان ازین چنین مردم

کز پی سود خود زیان تواند

بر کن آتش چو پیهشان بگداز

ز آنکه فربه به آب و نان تواند

با تو در ملک گشته‌اند شریک

راست، گویی برادران تواند

دست ایشان ز ملک کوته کن

ور چو انگشت تو از آن تواند

رومیان همچو گوسپند از گرگ

همه در زحمت از سگان تواند

همچو سگ قصد نان ما دارند

گربگانی که گرد خوان تواند

یا چو سگ پای آدمی گیرند

همچو سگ سر بر آستان تواند

کام خود می‌کنند شیرین لیک

عاقبت تلخی دهان تواند

مردم از سیم و زر چو صفر تهی

از رقوم قلم زنان تواند

به زبانشان نظر مکن زنهار

که به دل دشمنان جان تواند

دعوی دوستی کنند ولیک

دوستان تو دشمنان تواند

تو به رفعت، سپاه تو به اثر

آسمانی و اختران تواند

در زمین مشتری اثر بایند

اخترانی کز آسمان تواند

نیکویی کن که نیکوان به دعا

از حوادث نگاهبان تواند

در زوایای مملکت پیران

داعی دولت جوان تواند

ناصحان همچو سیف فرغانی

سوی فردوس رهبران تواند

آن که منبر نشین موعظتند

به سوی خلد نردبان تواند

تا که بر نطع مملکت ای شاه

دو سه استیزه‌رو رخان تواند

اسب دولت به سر درآید زود

کاین سواران پیادگان تواند

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۵ – و باز به سعدی فرستاده است

بسی نماند ز اشعار عاشقانهٔ تو

که شاه بیت سخنها شود فسانهٔ تو

به بزم عشق ترشح کند چو آب حیوة

زلال ذوق ز اشعار عاشقانهٔ تو

به مجلسی که کسان ساز عشق بنوازند

هزار نغمهٔ ایشان و یک ترانهٔ تو

چو بر رباب غزل پرده‌ساز شد طبعت

به چنگ زهره بریشم دهد چغانهٔ تو

چو بر بساط سخن اسب خود روان کردی

دمی ز شاه معطل نبود خانهٔ تو

چو دام شعر تو را گشت مرغ جانها صید

میان دانهٔ دلهاست آشیانهٔ تو

کسی که حلقهٔ آن در زند به پای ادب

بیاید و بنهد سر بر آستانهٔ تو

ز شعر تر همه پر کرد خوان درویشی

ادام ز آب دهن یافت خشک نانهٔ تو

به نزد تو زر سلطان سفال رنگین است

از آنکه گوهر نفس است در خزانهٔ تو

بدین صفت که تو را سرکش بنان شد رام

مگر عصای کلیم است تازیانهٔ تو

ز جیب فکر چو سر برکند سخن در حال

چو موی راست شود فرق او به شانهٔ تو

تو بحر فضل و تو را در میانه گوهر نظم

سخن بگو که خموشی بود کرانهٔ تو

از آن ز دایرهٔ اهل عصر بیرونی

که غیر نقطهٔ دل نیست در میانهٔ تو

از آن به خلق چو سیمرغ روی ننمایی

که ناپدید چو عنقا شده‌ست لانهٔ تو

ترازویی که گرت در کفی بود دنیا

ز راستی نگراید جوی زبانهٔ تو

ترا که کرسی دل زین خرابه بیرون است

بهشت وار ز عرش است آسمانهٔ تو

بترک ملک دو عالم چهار تکبیر است

یکی نماز تهجد یکی دو گانهٔ تو

ز خمر عشق قدحهاست هر یکی غزلت

چو آب گشته روان از شرابخانهٔ تو

نشانه‌ای ست سخنهای تو ولی نه چنانک

به تیر طعنهٔ مردم رسد نشانهٔ تو

ز نفس ناطقه پرس این سخن چو ایامی‌ست

که مرغ روح همی پرورد به دانهٔ تو

به دولت شرف نفس تو عزیز شود

متاع شاعر که خوار است در زمانهٔ تو

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۹

ای پسر از مردم زمانه حذر گیر

بگذر ازین کوی و خانه جای دگر گیر

در تو نظرهای خلق تیر عدو دان

تیغ بیفگن، برای دفع سپر گیر

چون تو ندانی طریق غوص درین بحر

حشو صدف ممتلی به در و گهر گیر

چون تو نه آنی که ره بری به معانی

جمله جهان نیکوان خوب صور گیر

گر بجهد آتشی ز زند عنایت

سوختهٔ دل به پیش او بر و در گیر

یار اگرت از نگین خویش کند مهر

نام ازو همچو شمع و مهر چو زر گیر

پای بنه بر فراز چرخ و چو خورشید

جملهٔ آفاق را به زیر نظر گیر

باز دلت چون به دام عشق در افتاد

خیل ملک را چو مرغ سوخته پر گیر

مرغ سعادت به شام چون نگرفتی

دام تضرع بنه به وقت سحر گیر

جان شریف تو مغز دانهٔ نفس است

سنگ بزن مغز را ز دانه بدرگیر

چون سر تو زیر دست راهبری نیست

جملهٔ اعضای خویش پای سفر گیر

بگذر ازین پستی از بلندی همت

وین همه بالا و شیب زیر و زبر گیر

صدق ابوبکر را علم کن و با خود

تیغ علی‌وار زن، جهان چو عمر گیر

سیف برو جان بباز و نصرت دل کن

دامن معشوق را به دست ظفر گیر

عیب عملهای خویشتن چو ببینی

بحر دلت را چو علم کان هنر گیر

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۳

چه خواهد کرد با شاهان ندانم

که با چون من گدایی عشقت این کرد

از اول مهربانی کرد و آنگاه

چو با او مهر ورزیدیم کین کرد

گدایی بر سر کویت نشسته

به رفتن آسمانها را زمین کرد

چو اسبان کرهٔ تند فلک را

سر اندر زیر پای آورد و زین کرد

ز ما هرگز نیاید کار ایشان

چنان مردان توانند این چنین کرد

نه صاحب طبع را عاشق توان ساخت

نه شیطان را توان روح الامین کرد

کسی کز غیر تو دامن بیفشاند

کلید دولت اندر آستین کرد

تویی ختم نکویان و ز لعلت

نکویی خاتم خود را نگین کرد

چو از تو سیف فرغانی سخن راند

همه آفاق پر در ثمین کرد

غمت را طبع او زینسان سخن ساخت

که گل را نحل داند انگبین کرد

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...

شمارهٔ ۴۴

چو بگذشت از غم دنیا به غفلت روزگار تو

در آن غفلت به بی‌کاری بشب شد روز کار تو

چو عمر تو بنزد تست بی‌قیمت، نمی‌دانی

که هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو

چو روبه حیله‌ها سازی ز بهر صید عوانی

تو مرداری خوری آنگه که سگ باشد شکار تو

تو همچون گربه آنجایی که آن ظالم نهد خوانی

مگر سیری نمی‌داند سگ مردار خوار تو

طعامش لحم خنزیر است و چون آبش خوری شاید

ز بی نانی اگر از حد گذشته‌ست اضطرار تو

ز بیماری مزورهای چون کشکاب می‌سازد

ز بهر مرگ جان خود دل پرهیزگار تو

تو بی‌دارو و بی‌قوت نیابی زین مرض صحت

بمیرد اندرین علت دل بیمار زار تو

تو را زان سیم می‌باید که در کار خودی دایم

چو کار او کنی هرگز نیاید زر به کار تو

ز حق بیزاری، ار باشد سوی خلق التفات تو

ز دین درویشی، ار باشد به دنیا افتقار تو

زر طاعت بری آنجا که اخلاصی در آن نبود

بسی بر تو شکست آرد درست کم عیار تو

ز نقد قلب بر مردم زمین حشر تنگ آید

به صحرای قیامت در، چو بگشایند بار تو

کجا پوشیده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟

که یکسان است نزد او نهان و آشکار تو

چو طاوسی تو در دنیا و، در عقبی کجا ماند

سیه پایی تو پنهان به بال چون نگار تو

به جامه قالب خود را منقش می‌کنی تا شد

تکلفهای بی‌معنی تو صورت نگار تو

بدین سرمایه خشنودی که از دنیا سوی عقبی

بخواهی رفت و ، راضی نی ز تو پروردگار تو

ازین سیرت نمی‌ترسی که فردا گویدت ایزد

که تو مزدور شیطانی و، دوزخ مزد کار تو

ایا سلطان لشکر کش، به شاهی چون علم سرکش

که هرگز دوست با دشمن ندیده کارزار تو!

ملک شمشیر زن باید، چو تو تن می‌زنی ناید

ز تیغی بر میان بستن مرادی در کنار تو

نه دشمن را بریده سر چو خوشه، تیغ چون داست

نه خصمی را چو خرمن کوفت، گرز گاوسار تو

عیالان رعیت را به حسبت کدخدایی کن

چو کدبانوی دنیا شد به رغبت خواستار تو

مروت کن! یتیمی را به چشم مردمی بنگر

که مروارید اشک اوست در گوشوار تو

خری شد پیشکار تو که در وی نیست یک جو دین

دل خلقی ازو تنگ است اندر روز بار تو

چو آتش بر فروزی تو به مردم سوختن هر دم

از ان، کان خس نهد خاشاک دایم بر شرار تو

چو تو بی‌رای و بی‌تدبیر او را پیروی کردی

تو در دوزخ شوی پیشین و، از پس پیشکار تو

به باطل چون تو مشغولی ز حق و خلق بی‌خشیت

نه خوفی در درون تو، نه امنی در دیار تو

نه ترسی نفس ظالم را ز بیم گوشمال تو

نه بیمی اهل باطل را ز عدل حق گزار تو

به شادی می‌کنی جولان درین میدان، نمی‌دانم

در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو؟

بپای کژروت روزی درآیی ناگهان در سر

و گر سم بر فلک ساید سمند راهوار تو

ایا دستور هامان وش! که نمرودی شدی سرکش

تو فرعونی و چون قارون به مال است افتخار تو!

چو مردم سگسواری کن اگر چه نیستی زیشان

و گرنه در کمین افتد سگ مردم سوار تو

به گرد شهر هر روزی شکارت استخوان باشد

که کهدانی سگی چندند شیر مرغزار تو

چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمی‌گیرد

دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو

به گاو آرند در خانه به عهد تو که و دانه

ز خرمنهای درویشان، خران بی‌فسار تو

به ظلم انگیختی ناگه غباری و، ز عدل حق

همی خواهیم بارانی که بنشاند غبار تو

به جاه خویش مفتونی و، چون زین خاک بگذشتی

به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو

ز خر طبعی تو مغروری بدین گوسالهٔ زرین

که گاو سامری دارد امل در اغترار تو

بسیج راه کن مسکین! درین منزل چه می‌باشی

امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟

چو سنگ آسیا روزی ز بی‌آبی شود ساکن

درین طاحون خاک افشان اگر چرخی، مدار تو

نگیری چون هوا بالا و این خاکت خورد بی‌شک

چو آب، ار چه بسی باشد درین پستی قرار تو

تو نخل بارور گشتی به مال و دسترس نبود

به خرمای تو مردم را ز بخل همچو خار تو

رهت ندهند اندر گور سوی آسمان، زیرا

چو قارون در زمین مانده‌ست مال خاکسار تو

ازین جوهر که زر خوانند محتاجان ورا، یک جو

به میتین بر توان کند از یمین کان یسار تو

تو را در چشم دانایان ازین افعال نادانان

سیه رو می‌کند هر دم، سپیدی عذار تو

مسلمان وقتها دارد ز بهر کسب آمرزش

ولی آن وقت بیرون است از لیل و نهار تو

تو را در قوت نفس است ضعف دین و آن خوش‌تر

که نفس تست خصم تو و، دین تو حصار تو

حصارت را کنی ویران و خصمت را دهی قوت

که دینت رخنه‌ها دارد ز حزم استوار تو

ایامستوفی کافی که در دیوان سلطانان

به حل و عقد در کار است بخت کامکار تو!

گدایی تا بدان دستی که اندر آستین داری

عوانی تا به انگشتی که باشد در شمار تو

قلم چون زرده ماری شد به دست چون تو عقرب در

دواتت سلهٔ ماری کزو باشد دمار تو

خلایق از تو بگریزند همچون موش از گربه

چو در دیوان شه گردد سیه‌سر زرده مار تو

تو ای بیچاره آنگاهی به سختی در حساب افتی

کزین دفتر فرو شویند نقش چون نگار تو

ایا قاضی حیلت گر، حرام آشام رشوت خور

که بی دینی است دین تو و بی‌شرعی شعار تو!

دل بیچاره‌ای راضی نباشد از قضای تو

زن همسایه‌ای آمن نبوده در جوار تو

ز بی‌دینی تو چون گبری و، زند تو سجل تو

ز بی‌علمی تو چون گاوی و، نطق تو خوار تو

چو باطل را دهی قوت ز بهر ضعف دین حق

تو دجالی درین ایام و، جهل تو حمار تو

اگر خوی زمان گیری و، گر ملک جهان گیری

مسیحی هم پدید آید کزو باشد دمار تو

تو را در سر کله‌داری‌ست چون کافر، از آن هر شب

ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو

چو زر قلب مردود است و تقویم کهن باطل

درین ملکی که ما داریم، یرلیغ تتار تو

کنی دین‌دار را خواری و دنیا دار را عزت

عزیز تست خوار ما، عزیز ماست خوار تو

دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نکند

تو این دانه کجا خواهی که که دارد غرار تو

تو را بینند در دوزخ به دندان سگان داده

زبان لغو گوی تو، دهان رشوه خوار تو

ایا بازاری مسکین، نهاده در ترازو دین

چو سنگت را سبک کردی گران زان است بار تو!

تو گویی سودها کردم، ازین دکان چو برخیزی

به بازار قیامت در پدید آید خسار تو

ایا درویش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش

به نزد ره روان بازی‌ست رقص خرس‌وار تو!

چه گویی، نی روش اینجا به خرقه‌ست آب روی تو

چه گویی، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو

بهانه بر قدر چه نهی؟ قدم در راه نه، گر چه

ز دست جبر در بندست پای اختیار تو

به اسب همت عالی توانی ره به سر بردن

گر آید در رکاب جهد پای اقتدار تو

به درویشی به کنجی در برو بنشین و پس بنگر

جهانداران غلام تو، جهان ملک و عقار تو

تو را عاری بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن

چو شد در جشن درویشی ز خرسندی عقار تو

ز تلخی ترش رویان شد آخر کام شیرینت

چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو

تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل

وزین باب ار سخن گویی بود فصل بهار تو

سخن مانند بستان است و ذکر دوست در وی گل

چو بلبل صد نوا دارد درین بستان، هزار تو

تو چنگی در کنار دهر و صاحب‌دل کند حالت

چو زین سان در نوا آید بریشم‌وار تار تو

چو تیز آهنگ شد قولت، نباشد سیف فرغانی!

غزل سازی درین پرده که باشد دستیار تو

...

قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) سیف فرغانی نظر دهید...