غزلیات (شاه نعمت الله ولی)

غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

گاهی به غم و گهی به شادی

دکان خوشی درش گشادی

هر رخت که بود در خزینه

بر درگه خویشتن نهادی

از خود بخری به خود فروشی

در بیع و شری چه اوستادی

سرمایهٔ ما به باد دادی

با ما تو کجا در اوفتادی

معشوق خودی و عاشق خود

هم عشق و داد خویش دادی

فرزند تو اَند جمله عالم

اسرار تو است هر چه زادی

تو سید عالمی به تحقیق

زآنروی که پادشه نژادی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۵۳

دل به دلبر گر دهی دلبر شوی

سر به پایش گر نهی سرور شوی

گر درین دریا درآئی سوی ما

گر چه خوش باشی ولی خوشتر شوی

رو فنا شو تا بقا یابی تمام

خاک شو در راه او تا زر شوی

می بنوش و جام می را بوسه ده

گر زمانی همدم ساغر شوی

تا ابد گر کار تو عالی شود

سعی می فرما کز آن برتر شوی

عقل را بگذار و رو دیوانه شو

تا چو مجنون عاشقی دیگر شوی

بر مراد نعمت الله بر خوری

گر مرید آل پیغمبر شوی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۳۸

ای ترک نیم مست به یغما خوش آمدی

وی همچو جان نهفته پیدا خوش آمدی

الا و مرحبا مگر از غیب می رسی

ای شاهد شهادت رعنا خوش آمدی

خالی است خلوت دل ما از برای تو

ور نه قدم به خلوت و فرما خوش آمدی

دیشب خیال روی تو در خواب دیده ایم

ای نور چشم در نظر ما خوش آمدی

دلال عاشقان به سر چهارسوی عشق

گلبانگ می زند که به سودا خوش آمدی

سرمست می رسی ز خرابات عاشقان

دل برده ای به غارت جانها خوش آمدی

ای پادشاه صورت و معنی گدای تو

وی سید مجرد یکتا خوش آمدی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۵۴

دل به دریا ده که تا دریا شوی

نزد ما بنشین که همچون ما شوی

ساغر دُردی درد دل بنوش

تا دمی همدرد بودردا شوی

از بلا چون کار ما بالا گرفت

رو به بالاکش که تا بالا شوی

غیر نور او نبیند چشم تو

گر به نور روی او بینا شوی

آن یکی در هر یکی بینی عیان

در دو عالم گر دمی یکتا شوی

عشق را جائی معین هست نیست

جای او یابی اگر بی جا شوی

نعمت الله جو که از ارشاد او

عارف یکتای بی همتا شوی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۳۹

تا به کی گرد این جهان گردی

گرد این خانهٔ جهان گردی

مدتی این چنین به سر بردی

وقت آن است کان چنان گردی

گنج و گنجینهٔ خوشی یابی

گرچو ما گرد این و آن گردی

در خرابات گرد می گردیم

خوش بود گر تو هم روان گردی

گر نصیبی ز ذوق ما یابی

مونس جان عاشقان گردی

نظری گر کنی به دیدهٔ ما

واقف از بحر بیکران گردی

نعمت الله را اگر یابی

فارغ از نعمت جهان گردی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۵۵

هر زمانی بر آهکی گروی

گوئیا پیش نفس در گروی

با تو مطلوب تو است همخانه

چون گدایان به هر دری چه روی

تخم نیکی بکار و بد برادر

نیک و بد هر چه کاری آن دروی

مرد باید که مرد راه بود

خواه مصری شمار و خواه هروی

در طریقت رفیق سید باش

گر بدین رسول می گروی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

از جرعهٔ جام لایزالی

مستیم و خراب و لاابالی

افتاده خراب در خرابات

فارغ ز وساوس خیالی

بگذار حدیث دی و فردا

معشوق چو حاصل است حالی

در میکده رو شراب در کش

ز آن جام مروق زلالی

می سوز چو شمع در غم عشق

می نال که خوش به عشق نالی

بنگر که ز عشق نی بنالید

با این همه بی زبان دلالی

ماه نظرت چو کامل آید

خواهی قمر است و خواه لالی

من ذره ام و نگار خورشید

خورشید ز ذره نیست خالی

سید مست است و جام بر دست

در مجلس عشق لایزالی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

ای عشق بیا که خوش بلائی

ای درد مرو مرا دوائی

زاهد تو برو به کار خود باش

ساقی تو بیا که جان مائی

ای عقل تو زاهدی و ما رند

با هم نکنیم آشنائی

مستیم و خراب و لاابالی

ای شاهد سرخوشان کجائی

در آینهٔ وجود سید

دیدیم تجلی خدائی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۲۵

از دوئی بگذر که تا یابی یکی

در وجود آن یکی نبود شکی

نقد گنج کنت کنزا را طلب

چون گدایان چند جوئی پولکی

صد هزار آئینه گر بنمایدت

آن یکی را می نگر در هر یکی

عقل خود را دید از خود بی خبر

خودنمائی می کند خود بینکی

شعر ما گر عارفی باشد خوشی

ذوق اگر داری بکن تحسینکی

زر یکی و تنگهٔ زر بیشمار

آن یکی را می شمارش نیککی

نیک نبود منکر آل عبا

ور بود نبود بهه جز بد دینکی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۴۱

خراباتست و رندان لاابالی

حریفان سر خوشان لاابالی

در میخانه را خمّار بگشود

صلای میخواران لا ابالی

حضور شاهد غیب است اینجا

ندیمان همدمان لاابالی

بگو ای مطرب عشاق بنواز

نوای بیدلان لا ابالی

به دور چشم مست ساقی ما

حیاتی یافت جان لاابالی

ز سرمستان کوی عشق ما جو

نشان عاشقان لاابالی

درون خلوت سید شب و روز

بود بزمی از آن لاابالی

0
...

0
غزلیات (شاه نعمت الله ولی) نظر دهید...