غزلیات شیخ بهایی

غزل شمارهٔ ۲۰

مقصود و مراد کون دیدیم

میدان هوس، به پی دویدیم

هر پایه کزان بلندتر بود

از بخشش حق، بدان رسیدیم

چون بوقلمون، به صد طریقت

بر اوج هوای دل، تپیدیم

رخ بر رخ دلبران نهادیم

لحن خوش مطربان شنیدیم

در باغ جمال ماهرویان

ریحان و گل و بنفشه چیدیم

چون ملک بقا نشد میسر

زان جمله، طمع از آن بریدیم

وز دانهٔ شغل باز جستیم

وز دام عمل، برون جهیدیم

رفتیم به کعبهٔ مبارک

در حضرت مصطفی رسیدیم

جستیم هزار گونه تدبیر

تا تیغ اجل، سپر ندیدیم

کردیم به جان و دل تلافی

چون دعوت «ارجعی» شنیدیم

بیهوده صداع خود ندادیم

تسلیم شدیم و وارهیدیم

باشد که چه بعد ما عزیزی

گوید چه به مشهدش رسیدیم:

ایام وفا نکرد با کس

در گنبد او نوشته دیدیم

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴

بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است

من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال است

ز مراحم الهی، نتوان برید امید

مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است

طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است

تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال است؟

به جواب دردمندان، بگشا لب ای شکرخا!

به کرشمه کن حواله، که جواب صد سوال است

غم هجر را بهائی، به تو ای بت ستمگر

به زبان حال گوید که زبان قال لال است

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۹

به شهر عافیت، مأوی ندارم

بغیر از کوی حرمان، جا ندارم

من از پروانه دارم چشم تحسین

ز عشاق دگر، پروا ندارم

بهشتم می‌دهد رضوان به طاعت

سر و سامان این سودا ندارم

بهائی جوید از من زهد و تقوی

سخن کوتاه، من اینها ندارم

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳

به عالم هر دلی کاو هوشمند است

به زنجیر جنون عشق، بند است

به جای سدر و کافورم پس از مرگ

غبار خاک کوی او، پسند است

به کف دارند خلقی نقد جانها

سرت گردم، مگر بوسی به چند است؟

حدیث علم رسمی، در خرابات

برای دفع چشم بد، سپند است

پس از مردن، غباری زان سر کوی

به جای سدر و کافورم، پسند است

طمع در میوهٔ وصلش، بهائی

مکن، کان میوه بر شاخ بلند است

بهائی گرچه می‌آید ز کعبه

همان دردی کش زناربند است

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸

من آینهٔ طلعت معشوق وجودم

از عکس رخش مظهر انوار شهودم

ابلیس نشد ساجد و مردود ابد شد

آن دم که ملائک همه کردند سجودم

تا کس نبرد ره به شناسایی ذاتم

گه مؤمن و گه کافر و گه گبر و یهودم

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲

ای خاک درت سرمهٔ ارباب بصارت

در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت

گرد قدم زائرت، از غایت رفعت

بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت

در روضهٔ تو خیل ملایک، ز مهابت

گویند به هم مطلب خود را به اشارت

هر صبح که روح القدس آید به طوافت

در چشمهٔ خورشید کند غسل زیارت

در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف

کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷

پای امیدم، بیابان طلب گم کرده‌ای

شوق موسایم، سر کوی ادب، گم کرده‌ای

باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل

نالهٔ ایوب دردم، راه لب گم کرده‌ای

می‌کند زلفت منادی بر در دلها که من

گوهر خورشید در دامان شب گم کرده‌ای

گوهر یکتای بحر دودمان دانشم

لیکن از ننگ سرافرازی، لقب گم کرده‌ای

ای بهائی! تا که گشتم ساکن صحرای عشق

در ره طاعت، سر راه طلب گم کرده‌ای

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱

جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا

ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا

بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی

حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا

یا ایها الساقی أدر کأس المدام فانها

مفتاح ابواب النهی مشکوة انوار الهدی

قد ذاب قلبی یا بنی شوقا الی اهل الحمی

خوش آنکه از یک جرعه می، سازی مرا از من جدا

هذا الربیع اذا آتی یا شیخ قل حتی متی

منع من محنت زده زان بادهٔ محنت زدا

قم یا غلام و قل لنا الدیر این طریقه

فالقلب ضیع رشده و من المدارس ما اهتدا

قل للبهائی الممتحن داوالفؤاد من المحن

بمدامة انوارها تجلوا عن القلب الصدی

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۶

روی تو گل تازه و خط سبزهٔ نوخیز

نشکفته گلی همچو تو در گلشن تبریز

شد هوش دلم غارت آن غمزهٔ خونریز

این بود مرا فایده از دیدن تبریز

ای دل! تو در این ورطه مزن لاف صبوری

وای عقل! تو هم بر سر این واقعه مگریز

فرخنده شبی بود که آن خسرو خوبان

افسوس کنان، لب به تبسم، شکر آمیز

از راه وفا، بر سر بالین من آمد

وز روی کرم گفت که: ای دلشده، برخیز

از دیدهٔ خونبار، نثار قدم او

کردم گهر اشک، من مفلس بی‌چیز

چون رفت دل گمشده‌ام گفت: بهائی!

خوش باش که من رفتم و جان گفت که : من نیز

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵

تا سرو قباپوش تو را دیده‌ام امروز

در پیرهن از ذوق نگنجیده‌ام امروز

من دانم و دل، غیر چه داند که در این بزم

از طرز نگاه تو چه فهمیده‌ام امروز

تا باد صبا پیچ سر زلف تو وا کرد

بر خود، چو سر زلف تو پیچیده‌ام امروز

هشیاریم افتاد به فردای قیامت

زان باده که از دست تو نوشیده‌ام امروز

صد خنده زند بر حلل قیصر و دارا

این ژندهٔ پر بخیه که پوشیده‌ام امروز

افسوس که برهم زده خواهد شد از آن روی

شیخانه بساطی که فرو چیده‌ام امروز

بر باد دهد توبهٔ صد همچو بهائی

آن طرهٔ طرار که من دیده‌ام امروز

...

غزلیات شیخ بهایی نظر دهید...