نان و حلوا شیخ بهایی

بخش ۹ – فی تأویل قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم: حب الوطن من الایمان

ایهاالمأثور فی قید الذنوب

ایها المحروم من سر الغیوب

لا تقم فی اسر لذات الجسد

انها فی جید حبل من مسد

قم توجه شطر اقلیم النعیم

و اذکر الاوطان والعهد القدیم

گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»

گفت: از ایمان بود حب الوطن

این وطن، مصر و عراق و شام نیست

این وطن، شهریست کان را نام نیست

زانکه از دنیاست، این اوطان تمام

مدح دنیا کی کند «خیر الانام»

حب دنیا هست رأس هر خطا

از خطا کی می‌شود ایمان عطا

ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر

کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر

تو در این اوطان، غریبی ای پسر!

خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر

کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن

موطن اصلی خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست

در میان، جز یک نفس در کار نیست

تا به چند ای شاهباز پر فتوح

باز مانی دور، از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!

کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

تا به کی ای هدهد شهر سبا

در غریبی مانده باشی، بسته پا؟

جهد کن! این بند از پا باز کن

بر فراز لامکان پرواز کن

تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟

یوسفی، یوسف، بیا از چه برون

تا عزیز مصر ربانی شوی

وا رهی از جسم و روحانی شوی

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۲۴ – فی نغمات الجنان من جذبات الرحمان

اشف قلبی، ایها الساقی الرحیم

بالتی یحیی بها العظم الرمیم

زوج الصهباء بالماء الزلال

واجعلن عقلی لها مهرا حلال

بنت کرم تجعلن الشیخ شاب

من یذق منها عن الکونین غاب

خمرة من نار موسی نورها

دنها قلبی و صدری طورها

قم فلاتمهل، فما فی‌العمر مهل

لا تصعب شربها و الامر سهل

قم فلاتمهل فان الصبح لاح

والثریا غربت والدیک صاح

قل لشیخ قلبه منها نفور

لا تخف، فالله تواب غفور

یا مغنی ان عندی کل غم

قم والق النار فیها بالنغم

یا مغنی قم فان العمر ضاع

لا یطیب العیش الا بالسماع

انت ایضا یا مغنی لا تنم

قم واذهب عن فؤادی کل غم

غن لی دورا، فقد دار القدح

والصبا قد فاح والقمری صدح

واذکرن عندی احادیث الحبیب

ان عیشی من سواها لا یطیب

واذکرن ذکری احادیث الفراق

ان ذکر البعد مما لا یطاق

روحن روحی باشعار العرب

کی یتم الحظ فینا والطرب

وافتحن منها بنظم مستطاب

قلته فی بعض ایام الشباب

قد صرفنا العمر فی قیل و قال

یا ندیمی! قم فقد ضاق المجال

ثم اطربنی باشعار العجم

و اطردن همتا علی قلبی هجم

وابتداء منها ببیت المثنوی

للحکیم المولوی المعنوی

« بشنو از نی، چون حکایت می‌کند

وز جداییها، شکایت می‌کند»

قم و خاطبنی بکل الالسنه

عل قلبی ینتبة من ذی السنه

انه فی غفلة عن حاله

خائض فی قیله مع قاله

کل ان فهو فی قید جدید

قائلا من جهله: هل من مزید

تائه فی الغی قد ضل الطریق

قط من سکرالهوی لا یستفیق

عاکف دهرا، علی اصنامه

تنفر الکفار من اسلامه

کم انادی و هو لایسقی یصغی؟ التناد

وافادی، وافادی، وافاد

یا بهائی اتخذ قلبا سواه

فهو ما معبوده الا هواه

هر چت از حق باز دارد ای پسر

نام کردن، نان و حلوا، سر به سر

گر همی خواهی که باشی تازه‌جان

رو کتاب نان و حلوا را بخوان

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۸ – فی الفوائد المتفرقة فیما یتضمن الاشارة الی قوله تعالی ان الله یأمرکم أن تذبحوا بقرة

ابذلوا اروا حکم یا عاشقین

ان تکونوا فی هوانا صادقین

داند این را هرکه زین ره آگه است

کاین وجود و هستیش، سنگ ره است

گوی دولت آن سعادتمند برد

کو، به پای دلبر خود، جان سپرد

جان به بوسی می‌خرد آن شهریار

مژده‌ای عشاق، کسان گشت کار

گر همی خواهی حیات و عیش خوش

گاو نفس خویش را اول بکش

در جوانی کن نثار دوست جان

رو «عوان بین ذالک» را بخوان

پیر چون گشتی، گران جانی مکن

گوسفند پیر قربانی مکن

شد همه برباد، ایام شباب

بهر دین، یک ذره ننمودی شتاب

عمرت از پنجه گذشت و یک سجود

کت به کار آید، نکردی ای جهود!

حالیا، ای عندلیب کهنه سال

ساز کن افغان و یک چندی بنال

چون نکردی ناله در فصل بهار

در خزان، باری قضا کن زینهار!

تا که دانستی زیانت را ز سود

توبه‌ات نسیه، گناهت نقد بود

غرق دریای گناهی تا به کی؟

وز معاصی روسیاهی تا به کی؟،

جد تو آدم، بهشتش جای بود

قدسیان کردند پیش او سجود

یک گنه چون کرد، گفتندش: تمام

مذنبی، مذنب، برو بیرون خرام!

تو طمع داری که با چندین گناه

داخل جنت شوی، ای روسیاه!

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۲۳ – فی التشویق الی الا قلاع عن ادناس دارالغرور و التشویق الی الارتماس فی بحر الشراب الطهور

یا ندیمی ضاع عمری وانقضی

قم لاستدراک وقت قدمضی

واغسل الادناس عنی بالمدام

واملا الاقداح منها یا غلام

اعطنی کأسا من الخمر الطهور

انها مفتاح ابواب السرور

خلص الارواح من قیدالهموم

اطلق الاشباح من اسر الغموم

کاندرین ویرانهٔ پر وسوسه

دل گرفت از خانقاه و مدرسه

نی ز خلوت کام بردم، نی ز سیر

نی ز مسجد طرف بستم، نی ز دیر

عالمی خواهم از این عالم به در

تا به کام دل کنم خاکی به سر

صلح کل کردیم با کل بشر

تو به ما خصمی کن و نیکی نگر

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۷ – «فی ذم العلماء المشبهین بالامراء المترفعین عن سیرة الفقرا»

علم یابد زیب از فقر، ای پسر

نی ز باغ و راغ و اسب و گاو و خر

مولوی را، هست دایم این گمان

کان بیابد زیب ز اسباب جهان

نقص علم است، ای جناب مولوی

حشمت و مال و منال دنیوی

قاقم و خز چند پوشی چون شهان؟

مرغ و ماهی، چند سازی زیب خوان؟

خود بده انصاف، ای صاحب کمال

کی شود اینها میسر از حلال؟

ای علم افراشته، در راه دین

از چه شد مأکول و ملبوست چنین؟

چند مال شبهه ناک آری به کف؟

تا که باشی نرم پوش و خوش علف

عاقبت سازد تو را، از دین بری

این خودآرایی و این تن پروری

لقمه کید از طریق مشتبه

خاک خور خاک و بر آن دندان منه

کان تو را در راه دین مغبون کند

نور عرفان از دلت بیرون کند

لقمهٔ نانی که باشد شبهه ناک

در حریم کعبه، ابراهیم پاک

گر، به دست خود فشاندی تخم آن

ور به گاو چرخ کردی شخم آن

ور، مه نو در حصادش داس کرد

ور به سنگ کعبه‌اش، دست آس کرد

ور به آب زمزمش کردی عجین

مریم آیین پیکری از حور عین

ور بخواندی بر خمیرش بی‌عدد

فاتحه، با قل هوالله احد

ور بود از شاخ طوبی آتشش

ور شدی روح‌الامین هیزم کشش

ور تو برخوانی هزاران بسمله

بر سر آن لقمهٔ پر ولوله

عاقبت، خاصیتش ظاهر شود

نفس از آن لقمه تو را قاهر شود

در ره طاعت، تو را بی‌جان کند

خانهٔ دین تو را ویران کند

درد دینت گر بود، ای مرد راه!

چارهٔ خود کن، که دینت شد تباه

از هوس بگذر! رها کن کش و فش

پا ز دامان قناعت، در مکش

گر نباشد جامهٔ اطلس تو را

کهنه دلقی، ساتر تن، بس تو را

ور مزعفر نبودت با قند و مشک

خوش بود دوغ و پیاز و نان خشک

ور نباشد مشربه از زر ناب

با کف خود می‌توانی خورد آب

ور نباشد مرکب زرین لگام

می‌توانی زد به پای خویش گام

ور نباشد دور باش از پیش و پس

دور باش نفرت خلق، از تو بس

ور نباشد خانه‌های زرنگار

می‌توان بردن به سر در کنج غار

ور نباشد فرش ابریشم طراز

با حصیر کهنهٔ مسجد بساز

ور نباشد شانه‌ای از بهر ریش

شانه بتوان کرد با انگشت خویش

هرچه بینی در جهان دارد عوض

در عوض گردد تو را حاصل، غرض

بی‌عوض، دانی چه باشد در جهان؟

عمر باشد، عمر، قدر آن بدان

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۲۲ – فیما یتضمن الاشارة الی قول سید الاوصیاء صلوات الله علیه و آله: «ما عبدتک خوفا من نارک و لا طمعا فی جنتک، بل وجدتک اهلا للعبادة فعبدتک»

نان و حلوا چیست؟ ای نیکو سرشت

این عبادتهای تو بهر بهشت

نزد اهل حق، بود دین کاستن

در عبادت، مزد از حق خواستن

رو حدیث ما عبدتک، ای فقیر

از کلام شاه مردان، یاد گیر

چشم بر اجر عمل، از کوری است

طاعت از بهر طمع، مزدوری است

خادمان، بی‌مزد گیرند این گروه

خدمت با مزد، کی دارد شکوه؟

عابدی کاو اجرت طاعات خواست

گر تو ناعابد نهی نامش، رواست

تا به کی بر مزد داری چشم تیز!

مزد از این بهتر چه خواهی، ای عزیز

کاو تو را از فضل و لطف با مزید

از برای خدمت خود آفرید

با همه آلودگی، قدرت نکاست

بر قدت تشریف خدمت کرد راست

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۶ – فی قطع العلائق و العزلة عن الخلایق

هر که را توفیق حق آمد دلیل

عزلتی بگزید و رست از قال و قیل

عزت اندر عزلت آمد، ای فلان

تو چه خواهی ز اختلاط این و آن؟

پا مکش از دامن عزلت به در!

چند گردی چون گدایان در به در؟

گر ز دیو نفس می‌جویی امان

رو نهان شو! چون پری از مردمان

از حقیقت بر تو نگشاید دری

زین مجازی مردمان تا نگذری

گر تو خواهی عزت دنیا و دین

عزلتی از مردم دنیا گزین

گنج خواهی؟ کنج عزلت کن مقام

واستتر واستخف، عن کل الانام

چون شب قدر از همه مستور شد

لاجرم، از پای تا سر نور شد

اسم اعظم، چون که کس نشناسدش

سروری بر کل اسما باشدش

تا تو نیز از خلق پنهانی همی

لیلةالقدری و اسم اعظمی

رو به عزلت آر، ای فرزانه مرد!

وز جمیع ماسوی الله باش فرد

عزلت آمد گنج مقصود ای حزین!

لیک، گر با زهد و علم آید قرین

عزلت بی«زای» زاهد علت است

ور بود بی«عین» علم، آن زلت است

عزلت بی«عین»، عین زلت است

ور بود بی«زای» اصل علت است

زهد و علم ار مجتمع نبود به هم

کی توان زد در ره عزلت قدم؟

علم چبود؟ از همه پرداختن

جمله را در داو اول باختن

این هوسها از سرت بیرون کند

خوف و خشیت، در دلت افزون کند

«خشیة الله» را نشان علم دان!

«انما یخشی»، تو در قرآن بخوان!

سینه را از علم حق آباد کن!

رو حدیث «لو علمتم» یاد کن!

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۲۱ – فی ذم من تشبة بالفقراء لسالکین و هو فی زمرة اشقیاء الهالکین

نان و حلوا چیست؟ این اعمال تو

جبهٔ پشمین، ردا و شال تو

این مقام فقر خورشید اقتباس

کی شود حاصل کسی را در لباس

زین ردا و جبه‌ات، ای کج نهاد!

این دو بیت از مثنوی آمد به یاد:

«ظاهرت، چون گور کافر پر حلل

وز درون، قهر خدا عز و جل

از برون، طعنه زنی بر بایزید

وز درونت، ننگ می‌دارد یزید»

رو بسوز! این جبهٔ ناپاک را

وین عصا و شانه و مسواک را

ظاهرت، گر هست با باطن یکی

می‌توان ره یافت بر حق، اندکی

ور مخالف شد درونت با برون

رفته باشی در جهنم، سرنگون

ظاهر و باطن، یکی باید، یکی

تابیابی راه حق را، اندکی

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۵ – حکایت

با دف و نی، دوش آن مرد عرب

وه! چه خوش می‌گفت، از روی طرب:

ایهاالقوم الذی فی‌المدرسه

کل ما حصلتموها وسوسه

فکر کم ان کان فی غیر الحبیب

مالکم فی‌النشاة الاخری نصیب

فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد

کل علم لیس ینجی فی‌المعاد

ساقیا! یک جرعه از روی کرم

بر بهائی ریز، از جام قدم

تا کند شق، پردهٔ پندار را

هم به چشم یار بیند یار را

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...

بخش ۲۰ – فی الترغیب فی حفظ اللسان و هو من احسن صفات الانسان

نان و حلوا چیست؟ قیل و قال تو

وین زبان پردازی بی‌حال تو

گوش بگشا، لب فرو بند از مقال

هفته هفته، ماه ماه و سال سال

صمت عادت کن که از یک گفتنک

می‌شود تاراج، این تخت الحنک

ای خوش آنکو رفت در حصن سکوت

بسته دل در یاد «حی لایموت»

رو نشین خاموش، چندان ای فلان

که فراموشت شود، نطق و بیان

خامشی باشد، نشان اهل حال

گر بجنبانند لب، گردند لال

چند با این ناکسان بی‌فروغ

باده پیمایی، دروغ اندر دروغ

وارهان خود را از این همصحبتان

جمله مهتابند و دین تو، کتان

صحبت نیکانت ارنبود نصیب

باری از همصحبتان بد شکیب

...

نان و حلوا شیخ بهایی نظر دهید...