گلشن راز شبستری

بخش ۶۴ – خاتمه

از آن گلشن گرفتم شمه‌ای باز

نهادم نام او را گلشن راز

در او راز دل گلها شکفته است

که تا اکنون کسی دیگر نگفته است

زبان سوسن او جمله گویاست

عیون نرگس او جمله بیناست

تامل کن به چشم دل یکایک

که تا برخیزد از پیش تو این شک

ببین منقول و معقول و حقایق

مصفا کرده در علم دقایق

به چشم منکری منگر در او خوار

که گلها گردد اندر چشم تو خار

نشان ناشناسی ناسپاسی است

شناسایی حق در حق شناسی است

غرض زین جمله آن کز ما کند یاد

عزیزی گویدم رحمت بر او باد

به نام خویش کردم ختم و پایان

الهی عاقبت محمود گردان

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۴۲ – تمثیل در بیان نکاح معنوی جسم با جان یا صورت با معنی

اگرچه خور به چرخ چارمین است

شعاعش نور و تدبیر زمین است

طبیعت های عنصر نزد خور نیست

کواکب گرم و سرد و خشک و تر نیست

عناصر جمله از وی گرم و سرد است

سپید و سرخ و سبز و آل و زرد است

بود حکمش روان چون شاه عادل

که نه خارج توان گفتن نه داخل

چو از تعدیل شد ارکان موافق

ز حسنش نفس گویا گشت عاشق

نکاح معنوی افتاد در دین

جهان را نفس کلی داد کابین

از ایشان می پدید آمد فصاحت

علوم و نطق و اخلاق و صباحت

ملاحت از جهان بی‌مثالی

درآمد همچو رند لاابالی

به شهرستان نیکویی علم زد

همه ترتیب عالم را به هم زد

گهی بر رخش حسن او شهسوار است

گهی با نطق تیغ آبدار است

چو در شخص است خوانندش ملاحت

چو در لفظ است گویندش بلاغت

ولی و شاه و درویش و توانگر

همه در تحت حکم او مسخر

درون حسن روی نیکوان چیست

نه آن حسن است تنها گویی آن چیست

جز از حق می‌نیاید دلربایی

که شرکت نیست کس را در خدایی

کجا شهوت دل مردم رباید

که حق گه گه ز باطل می‌نماید

مؤثر حق شناس اندر همه جای

ز حد خویشتن بیرون منه پای

حق اندر کسوت حق بین و حق دان

حق اندر باطل آمد کار شیطان

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۵۹ – جواب

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

بود زنار بستن عقد خدمت

چو کفر و دین بود قائم به هستی

شود توحید عین بت‌پرستی

چو اشیا هست هستی را مظاهر

از آن جمله یکی بت باشد آخر

نکو اندیشه کن ای مرد عاقل

که بت از روی هستی نیست باطل

بدان که ایزد تعالی خالق اوست

ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست

وجود آنجا که باشد محض خیر است

وگر شری است در وی آن ز غیر است

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت‌پرستی است

وگر مشرک ز بت آگاه گشتی

کجا در دین خود گمراه گشتی

ندید او از بت الا خلق ظاهر

بدین علت شد اندر شرع کافر

تو هم گر زو ببینی حق پنهان

به شرع اندر نخوانندت مسلمان

ز اسلام مجازی گشت بیزار

که را کفر حقیقی شد پدیدار

درون هر بتی جانی است پنهان

به زیر کفر ایمانی است پنهان

همیشه کفر در تسبیح حق است

و «ان من شیء» گفت اینجا چه دق است

چه می‌گویم که دور افتادم از راه

«فذرهم بعد ما جائت قل الله»

بدان خوبی رخ بت را که آراست

که گشتی بت‌پرست ار حق نمی‌خواست

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکی بین و یکی گوی و یکی دان

بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن

تفاوت نیست اندر خلق رحمان

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۴۴ – جواب

وجود آن جزو دان کز کل فزون است

که موجود است کل وین باژگون است

بود موجود را کثرت برونی

که از وحدت ندارد جز درونی

وجود کل ز کثرت گشت ظاهر

که او در وحدت جزو است سائر

ندارد کل وجودی در حقیقت

که او چون عارضی شد بر حقیقت

چو کل از روی ظاهر هست بسیار

بود از جزو خود کمتر به مقدار

نه آخر واجب آمد جزو هستی

که هستی کرد او را زیردستی

وجود کل کثیر واحد آید

کثیر از روی کثرت می‌نماید

عرض شد هستیی کان اجتماعی است

عرض سوی عدم بالذات ساعی است

به هر جزوی ز کل کان نیست گردد

کل اندر دم ز امکان نیست گردد

جهان کل است و در هر طرفةالعین

عدم گردد و لا یبقی زمانین

دگر باره شود پیدا جهانی

به هر لحظه زمین و آسمانی

به هر لحظه جوان و کهنه پیر است

به هر دم اندر او حشر و نشیر است

در آن چیزی دو ساعت می‌نپاید

در آن ساعت که می‌میرد بزاید

ولیکن طامةالکبری نه این است

که این یوم عمل وان یوم دین است

از آن تا این بسی فرق است زنهار

به نادانی مکن خود را گرفتار

نظر بگشای در تفصیل و اجمال

نگر در ساعت و روز و مه و سال

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۶۰ – اشارت به زنار

نظر کردم بدیدم اصل هر کار

نشان خدمت آمد عقد زنار

نباشد اهل دانش را مؤول

ز هر چیزی مگر بر وضع اول

میان در بند چون مردان به مردی

درآ در زمرهٔ «اوفوا بعهدی»

به رخش علم و چوگان عبادت

اگر چه خلق بسیار آفریدند

ز میدان در ربا گوی سعادت

تو را از بهر این کار آفریدند

پدر چون علم و مادر هست اعمال

به سان قرةالعین است احوال

نباشد بی‌پدر انسان شکی نیست

مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

رها کن ترهات و شطح و طامات

خیال خلوت و نور کرامات

کرامات تو اندر حق پرستی است

جز این کبر و ریا و عجب و هستی است

در این هر چیز کان نز باب فقر است

همه اسباب استدراج و مکر است

ز ابلیس لعین بی سعادت

شود صادر هزاران خرق عادت

گه از دیوارت آید گاهی از بام

گهی در دل نشیند گه در اندام

همی‌داند ز تو احوال پنهان

در آرد در تو کفر و فسق و عصیان

شد ابلیست امام و در پسی تو

بدو لیکن بدین‌ها کی رسی تو

کرامات تو گر در خودنمایی است

تو فرعونی و این دعوی خدایی است

کسی کو راست با حق آشنایی

نیاید هرگز از وی خودنمایی

همه روی تو در خلق است زنهار

مکن خود را بدین علت گرفتار

چو با عامه نشینی مسخ گردی

چه جای مسخ یک سر نسخ گردی

مبادا هیچ با عامت سر و کار

که از فطرت شوی ناگه نگونسار

تلف کردی به هرزه نازنین عمر

نگویی در چه کاری با چنین عمر

به جمعیت لقب کردند تشویش

خری را پیشوا کردی زهی ریش

فتاده سروری اکنون به جهال

از این گشتند مردم جمله بدحال

نگر دجال اعور تا چگونه

فرستاده است در عالم نمونه

نمونه باز بین ای مرد حساس

خر او را که نامش هست جساس

خران را بین همه در تنگ آن خر

شده از جهل پیش‌آهنگ آن خر

چو خواجه قصهٔ آخر زمان کرد

به چندین جا از این معنی نشان کرد

ببین اکنون که کور و کر شبان شد

علوم دین همه بر آسمان شد

نماند اندر میانه رفق و آزرم

نمی‌دارد کسی از جاهلی شرم

همه احوال عالم باژگون است

اگر تو عاقلی بنگر که چون است

کسی کارباب لعن و طرد و مقت است

پدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است

خضر می‌کشت آن فرزند طالح

که او را بد پدر با جد صالح

کنون با شیخ خود کردی تو ای خر

خری را کز خری هست از تو خرتر

چو او «یعرف الهر من البر»

چگونه پاک گرداند تو را سر

و گر دارد نشان باب خود پور

چه گویم چون بود «نور علی نور»

پسر کو نیک‌رای و نیک‌بخت است

چو میوه زبده و سر درخت است

ولیکن شیخ دین کی گردد آن کو

نداند نیک از بد بد ز نیکو

مریدی علم دین آموختن بود

چراغ دل ز نور افروختن بود

کسی از مرده علم آموخت هرگز

ز خاکستر چراغ افروخت هرگز

مرا در دل همی آید کز این کار

ببندم بر میان خویش زنار

نه زان معنی که من شهرت ندارم

که دارم لیک از وی هست عارم

شریکم چون خسیس آمد در این کار

خمولم بهتر از شهرت به بسیار

دگرباره رسیدالهامم از حق

که بر حکمت مگیر از ابلهی دق

اگر کناس نبود در ممالک

همه خلق اوفتند اندر مهالک

بود جنسیت آخر علت ضم

چنین آمد جهان والله اعلم

ولیک از صحبت نااهل بگریز

عبادت خواهی از عادت بپرهیز

نگردد جمع با عادت عبادت

عبادت می‌کنی بگذر ز عادت

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۴۵ – تمثیل در بیان اقسام مرگ و ظهور اطوار قیامت در لحظهٔ مرگ

اگر خواهی که این معنی بدانی

تو را هم هست مرگ و زندگانی

ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست

مثالش در تن و جان تو پیداست

جهان چون توست یک شخص معین

تو او را گشته چون جان او تو را تن

سه گونه نوع انسان را ممات است

یکی هر لحظه وان بر حسب ذات است

دو دیگر زان ممات اختیاری است

سیم مردن مر او را اضطراری است

چو مرگ و زندگی باشد مقابل

سه نوع آمد حیاتش در سه منزل

جهان را نیست مرگ اختیاری

که آن را از همه عالم تو داری

ولی هر لحظه می‌گردد مبدل

در آخر هم شود مانند اول

هر آنچ آن گردد اندر حشر پیدا

ز تو در نزع می‌گردد هویدا

تن تو چون زمین سر آسمان است

حواست انجم و خورشید جان است

چو کوه است استخوانهایی که سخت است

نباتت موی و اطرافت درخت است

تنت در وقت مردن از ندامت

بلرزد چون زمین روز قیامت

دماغ آشفته و جان تیره گردد

حواست هم چو انجم خیره گردد

مسامت گردد از خوی هم چو دریا

تو در وی غرقه گشته بی سر و پا

شود از جان‌کنش ای مرد مسکین

ز سستی استخوانها پشم رنگین

به هم پیچیده گردد ساق با ساق

همه جفتی شود از جفت خود طاق

چو روح از تن به کلیت جدا شد

زمینت «قاع صف صف لاتری» شد

بدین منوال باشد حال عالم

که تو در خویش می‌بینی در آن دم

بقا حق راست باقی جمله فانی است

بیانش جمله در «سبع المثانی» است

به «کل من علیها فان» بیان کرد

«لفی خلق جدید» هم عیان کرد

بود ایجاد و اعدام دو عالم

چو خلق و بعث نفس ابن آدم

همیشه خلق در خلق جدید است

و گرچه مدت عمرش مدید است

همیشه فیض فضل حق تعالی

بود از شان خود اندر تجلی

از آن جانب بود ایجاد و تکمیل

وز این جانب بود هر لحظه تبدیل

ولیکن چو گذشت این طور دنیی

بقای کل بود در دار عقبی

که هر چیزی که بینی بالضرورت

دو عالم دارد از معنی و صورت

وصال اولین عین فراق است

مر آن دیگر ز «عند الله باق» است

مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر

در اول می‌نماید عین آخر

بقا اسم وجود آمد ولیکن

به جایی کان بود سائر چو ساکن

هر آنچ آن هست بالقوه در این دار

به فعل آید در آن عالم به یک بار

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...

بخش ۶۱ – اشارت به ترسایی و دیر

ز ترسایی غرض تجرید دیدم

خلاص از ربقهٔ تقلید دیدم

جناب قدس وحدت دیر جان است

که سیمرغ بقا را آشیان است

ز روح‌الله پیدا گشت این کار

که از روح القدس آمد پدیدار

هم از الله در پیش تو جانی است

که از قدوس اندر وی نشانی است

اگر یابی خلاص از نفس ناسوت

درآیی در جناب قدس لاهوت

هر آن کس کو مجرد چون ملک شد

چو روح الله بر چارم فلک شد

...

گلشن راز شبستری نظر دهید...