قصاید صائب

شمارهٔ ۴۵ – در مدح نواب خواجه ابوالحسن تربتی پدر ظفرخان

اقبالمند آن که به تأیید کردگار

در زیر پا نظر کند از اوج اعتبار

تعمیر آب و گل نکند چون فروتنان

بر گرد خود ز لشکر دلها کشد حصار

آب را به حرف خواهش اگر آشنا کند

غیر از رضای خلق نخواهد ز کردگار

شهباز دلربای سخاوت به روی دست

در پهن دشت سینه مردم کند شکار

کارش بود ضعیف نوازی چو کهربا

بر خرمن کسی نشود ابر شعله بار

سعیش همیشه صرف شود در رضای خلق

جز کار حق شتاب نورزد به هیچ کار

بال همای معدلتش سایه افکند

نگذارد آفتاب کند رنگ گل افگار

در بزم چون نسیم سبکروح سر کند

در رزم همچو کوه بود پایش استوار

نگذارد اقویا به ضعیفان ستم کنند

بندد زبان شعله گستاخ را به خار

چون نخل پرشکوفه خورد سنگ اگر به فرق

با جبهه گشاده چو گل زر کند نثار

هر روز از غریب نوازی روان کند

چندین غریب کامروا را به هر دیار

کشتی شکسته ای اگر افتد به بخت او

چندین سفینه گوهر رحمت کند نثار

چون گل دهد به خنده رنگین جواب، اگر

بر دل چو غنچه نیش خورد از زبان خار

قفل گرفتگی نبود بر جبین او

چون صبح خنده روی برآید به روز بار

از باده غرور نگردد سیاه مست

تا شیشه نشکند به سرش خشکی مار

صد لعل آتشین اگر افتد به دست او

در یک نفس به باد دهد چون زر شرار

غافل ز یاد حق نشود از هجوم خلق

باشد میان بحر و زند سیر بر کنار

سرچشمه خضر بود از خلق ترزبان

سد سکندری بود از عهد استوار

دنیا نیایدش به نظر باشکوه دین

سجاده مسندش بود و سبحه دستیار

یکسان به خاص و عام بتابد چو آفتاب

بر خاره سنگ لاله فشاند چو نوبهار

صائب بگو صریح که این گل ز باغ کیست

پیچیده چند حرف توان گفت غنچه وار؟

در گلشنی که این همه گل جوش کرده است

مصداق این صفات که باشد به روزگار؟

نواب خواجه بوالحسن آن بحر بی کنار

آن رحمت مجسم و آن معنی وقار

با نیک و بد چو آینه صاف است باطنش

ننشسته است بر دل موری ازو غبار

در طبعش انقلاب نباشد به هیچ باب

چون آب گوهرست ستاده به یک قرار

باشد نظام ملک به رای متین او

بی او نظام پا ننهد در میان کار

در چشم همتش نبود قدر سیم را

آید به چشم شعله کجا خرده شرار؟

حیران طاق ابروی محراب طاعت است

روی توجهش نبود سوی هیچ کار

یک نقطه دروغ نرانده است بر ورق

در دودمان خامه او نیست خال عار

بی باد پا نماند کس از باد دستیش

شد تا گل پیاده به طرف چمن سوار

دلهای مضطرب شده را اوست چاره جوی

سیماب را به دست نوازش دهد قرار

روی دلش بود به خدا هر کجا که هست

معمار رو به قبله بنا کرده این دیار

قدر سخن شناس خدیو از روی لطف

گوشی به داستان من دلشکسته دار

شش سال بیش رفت که از اصفهان به هند

افتاده است توسن عزم مرا گذار

در سایه حمایت سرو ریاض تو

آسوده بوده ام ز ستم های روزگار

محسود روزگار، ظفرخان که همچو او

دریادلی نشان ندهد چشم روزگار

گویا دعای خیر پدر در پی تو بود

کایزد ترا چنین پسری داد کامگار

هفتاد ساله والد پیری است بنده را

کز تربیت بود به منش حق بی شمار

آورده است جذبه گستاخ شوق من

از اصفهان به اگره ولاهورش اشکبار

زان پیشتر کز اگره به معموره دکن

آید عنان گسسته تر از سیل نوبهار

این راه دور را ز سر شوق طی کند

با قامت خمیده و با پیکر نزار

دارم امید رخصتی از آستان تو

ای آستانت کعبه امید روزگار

مقصود چون ز آمدنش بردن من است

لب را به حرف رخصت من کن گهر نثار

با جبهه ای گشاده تر از آفتاب صبح

دست دعا به بدرقه راه من برآر

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۴۴ – در مدح نواب ظفرخان

اگر چه از نفس گرم برق سوزانم

صدف چو واکند آغوش، ابر نیسانم

اگر به مار رسم سنگ مغز پردازم

وگر به مور رسم خاتم سلیمانم

ز طبع من چمن و انجمن بود روشن

چو گل به گلشن و چون شمع در شبستانم

چرا سخن به سر زلف کلک من نکند؟

بهار می چکد از خط همچو ریحانم

ملاحت از سخن من برد لب یوسف

نمک به شور قیامت دهد نمکدانم

به طوطی آینه از شرم روی ننماید

چو رو به صفحه کند کلک شکرافشانم

ز جوی شیر بناگوش آبخورد من است

دم مسیح گران است بر گلستانم

به زیر زلف خزد خال چهره یوسف

چو نقطه ریز شود کلک عنبرافشانم

ز آب گوهر خود پرده برنمی دارم

مباد چشم کند از حباب، عمانم

هزار خیل غزال رمیده صید کند

شود چو گرم عنان طبع عرش می دانم

همیشه از سخن راست کام من تلخ است

ازان به خاطر مردم گران چو بهتانم

چو شانه، اره به فرقم نمود دندان تیز

به جرم این که چرا موشکاف دورانم

کدام رخنه دل را چو غنچه بخیه زنم؟

خزان ز شش جهت آورده رو به بستانم

هما کشد گه خوردن ز استخوانم خار

ز بس که ریشه دوانده است نیش در جانم

توان ز برگ گلی تیشه زد مرا بر پا

بود بر آب چو قصر حباب، بنیانم

به جرم این که دم از صدق می زنم چون صبح

لبالب است ز خون شفق گریبانم

رسانده ام جگر تشنه را به چشمه تیغ

نه همچو خضر هوادار آب حیوانم

همیشه خار رود پیش سیل و این عجب است

که سیل اشک رود پیش پیش مژگانم

ز بس که چشم من از بخت تیره رم خورده (است)

ز سایه پر و بال هما گریزانم

اگر چه غنچه دل افتاده ام درین گلشن

زند به صبح، شکرخنده ها گریبانم

ز خرمنی پرکاهی نبرده ام هرگز

چه برق ریشه دوانده است در نیستانم؟

غرور من به فلک سر فرو نمی آرد

شکسته است سر آفتاب چوگانم

کلاه گوشه به خورشید و ماه می شکنم

به این غرور که مدحتگر ظفرخانم

ز نوبهار سخایش چو قطره ریز شود

قسم خورد به سر کلک، ابر نیسانم

به فکر شعله رایش چو سر به جیب برم

چراغ طور برآرد سر از گریبانم

به وصف طبعش اگر ترزبان شود، چه عجب

که جوشد از قدم خامه آب حیوانی

نفس چو برق زند بر سیاه خیمه حرف

اگر ز تیغ عدو سوز او سخن رانم

بلند بخت نهالا! بهار تربیتا!

که از نسیم هواداریت گلستانم

حقوق تربیتت را که در ترقی باد

زبان کجاست که در حضرتت فرو خوانم

تو پایتخت سخن را به دست من دادی

تو تاج مدح نهادی به فرق دیوانم

به روی صفحه مدحت که چشم بد مرساد

گشود دیده شق خامه سخندانم

ز روی گرم تو جوشید خون معنی من

کشید جذب تو این لعل از رگ کانم

تو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی

تو در فصاحت دادی خطاب سحبانم

ز دقت تو به معنی چنان شدم باریک

که می توان به دل مور کرد پنهانم

چو زلف سنبل، ابیات من پریشان بود

نداشت طره شیرازه روی دیوانم

تو غنچه ساختی اوراق باد برده من

وگرنه خار نمی ماند از گلستانم

تو مشت مشت گهر چون صدف به من دادی

چو گل تو زر به سپر ریختی به دامانم

طریق شکرگزاری این حقوق این بود

که در رکاب تو نقد روان برافشانم

به دست جذبه چو دلجویی رضای پدر

ز هند سوی وطن می کشد گریبانم:

کنون سر همه التفات ها آن است

که یک دو سال دهی رخصت صفاهانم

گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا

شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم

نصیب شعله جواله باد خرمن من

اگر به محض رسیدن عنان نگردانم

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۴۳ – در مدح نواب ظفرخان

زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نور

ز خال تازه کن داغهای لاله طور

نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جام

عرق به چهره صاف تو می به جام بلور

تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شود

تو چون میان بگشایی کمر نبندد مور

هزار لاله خون بر زمین گل بچکد

دم مسیح کند گر به غنچه تو عبور

چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده است

نقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور

اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شوی

چو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور

به خلوتی که تو از رخ نقاب برداری

چراغ روز بود آفتاب با همه نور

اگر به طرف چمن زلف را برافشانی

ز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور

نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده است

به روی دست سلیمان فکنده مسند مور

شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تر

بهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور

مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟

که آب در نظر آرد نظاره ات از دور

زکات خنده شیرین، تبسمی بچشان

نکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور

امید بوسه ازان غنچه دهن دارم

به تنگ چشمی من می کند تبسم مور

شبی چو گل ورق آن نقاب برگردید

هنوز در عرق خجلت است آتش طور

به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟

که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور

کشید لشکر خط صف به گرد عارض تو

گرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور

به خون تپیده شمشیر غمزه تو زند

هزار خنده رنگین به خضر از لب گور

خط شکسته جوهر به روی تیغ این است

که هر که کشته نگردد نمی شود مغفور

به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلال

ازان شده است چو خورشید در جهان مشهور

اگر تو دست نوازش به گردنش آری

کدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور

ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیند

کجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟

ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟

مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور

به مرگ نور نشیند چو چشم برف زده

فتد چو دیده داغم به مرهم کافور

چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟

نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور

شراب سر که برآید چو بخت برگردد

چو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور

چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیر

که خط جام بود ان ربنا لغفور

به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرد

دریده پیرهن شیشه این می پرزور

چه خنده بود که دستار عقل را بربود

چه باده بود که از چهره شست رنگ شعور

به وام گیر ز بادام چشم خود تلخی

مکن چو پسته بی مغز در تبسم شور

وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کرد

به خدمت خلق الصدق حضرت دستور

بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و داد

نهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور

اگر چه دانه دل رزق مور خال بود

ز عدل او نتواند ز سینه برد به زور

کند شکسته مه را درست اگر رایش

به مهر باز دهد وام دیرساله نور

ز حکم های روانش کمین نموداری است

که نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور

کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کند

به جیب کاغذی گل زر شرر مستور

به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت او

کجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور

به گلشنی که کند سایه چتر دولت او

کند ز بال هما فرش آشیان عصفور

شود ز عدل تو برق ذخیره عمرش

به زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور

همای فتح بود چتردار دولت او

به هر طرف رود، آیه مظفر و منصور

ز آستین بدر آرد چو دست گوهربار

کند غبار یتیمی ز روی گوهر دور

به لطف از جگر شعله آه سرد کشد

به خشم شعله برون آرد از دل کافور

عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانی

به دور معدلتش بس که ملک شد معمور

کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟

کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟

شکسته گشت زر جعفری بر مکیان

درست جود تو تا گشت در جهان مشهور

به کشوری که نسیم عدالت تو وزید

صبا رود به سر انگشت راه از پی مور

سخن پناها! هر چند رسم لاف زدن

به چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور

نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمن

ببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور

سواد خوان خط نانوشته رازم

خط کتاب بود پیش ذقنم پی مور

به این تنی که چو تسبیح سربسر گره است

به چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور

ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرم

که چشم چشمه سوزن همان بود پر نور

مثال معنی رنگین من به لفظ مبین

شراب صاف بود در لباس جام بلور

کمند زلف به فکر بلند من نرسد

بلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟

هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجر

نیند جمع به دارالعیار برهانپور

که قوت سخن و لطف طبع می دیدند

نمی شدند به طبع بلند خود مغرور

همین قصیده که یک چاشت روی داده مرا

ز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟

زبان خامه به کام دوات کش صائب

میان نغمه سرایان میفکن این شر و شور

نسیم صبح اجابت به جنبش آمده است

بگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور

مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خورد

همیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور

مباد چهره بزم تو بی می گلرنگ

مباد ساغر عیش تو بی شراب حضور

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۸ – در توصیف جشن بهار و مدح نواب ظفرخان

تذرو بال فشان گردد از غبار بسنت

رود بهار به گرد از گل عذار بسنت

گذشت فصل خزان شکسته رنگیها

رسید موسم رنگین نوبهار بسنت

بهار با همه سامان بی نیازی رنگ

کند گدایی رنگ از گل عذار بسنت

چه نقش های تماشا فریب زد بر آب

به روی خاک بماناد نوبهار بسنت

هزار رنگ متاع ملال اگر داری

به باد می دهدش یک نفس، شعار بسنت

بهار دست به دست از چمن هوا گیرد

چو گل کند ز کف دستها نگار بسنت

گلی ز چهره احباب می توان چیدن

غنیمت است چو ایام گل، بهار بسنت

چه همچو برگ خزان دیده رفته ای از دست؟

رخی به رنگ ده از سیر لاله زار بسنت

خمیر مایه قوس قزح شده است زمین

ز بس که ریخت ز هر سو گل از کنار بسنت

سواد هند که چون زاغ آمدی به نظر

شده است چون پر طاوس از بهار بسنت

شده است مرغ هوا یکقلم چو بوقلمون

ز بس بلند شده است از زمین غبار بسنت

درین دو روز که طاوس رنگ جلوه گرست

شکسته رنگی خود می کنم به کار بسنت

بهار را به حنابندی چمن بگذار

بس است رنگرز چهره ها غبار بسنت

ز رنگهای عجب، گرده بهاران است

چرا سپند نسوزم به روزگار بسنت؟

کجا به چیدن گل دست گلفروش رود؟

چنین که دست و دلم می رود به کار بسنت؟

هزار پرده رنگین کشید بر رویم

شکسته رنگ مبادا گل عذار بسنت

به ملک هند کنون یک گل زمینی (کذا) نیست

که چهره اش نبود گلگل از نثار بسنت

چگونه مصرع رنگین ز طبع سر نزند؟

که سایه بر سرم افکند شاخسار بسنت

به خاک پای گل و آشنایی بلبل

که به ز روی بهارست پشت کار بسنت

چنان که صحبت رنگین نمی رود از یاد

همیشه در دل من هست خارخار بسنت

چرا چو گل نزنی خند بر جهان صائب؟

ببین که با که ترا یار کرده، بار بسنت

بهار جود، ظفرخان صبح پیشانی

که سرخ رو ز گل اوست لاله زار بسنت

به اینقدر که گل عارض تواش روداد

یکی هزار شد امروز اعتبار بسنت

نماند سوده لعل و زمرد و یاقوت

به روز جشن تو از بس که شد به کار بسنت

همیشه بزم تو از اهل طبع رنگین باد

میان لاله رخان هست تا شعار بسنت

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۲ – درتهنیت ورود شاه عباس دوم از مازندران به اصفهان

منت خدای را که سلیمان روزگار

آمد به تخت سلطنت از سیر و از شکار

زین ابر رحمتی که ز مازندران رسید

سرسبز شد جهان و جوان گشت روزگار

آن سایه خدا که جهان روشن است ازو

آورد رو به برج شرف آفتاب وار

بر فرق تاج خسروی از لطف ایزدی

در بر دعای جوشنش از حفظ کردگار

آورده زیر خاتم اقبال وحش و طیر

صید مراد بسته به فتراک تابدار

از تیغ کج به گردن شیران نهاده طوق

وز تیر راست کرده دل دام و دد فگار

فرمانروای عالم و صاحبقران عهد

خورشید آسمان شرف، ظل کردگار

عباس شاه کز خم ابروی تیغ او

محراب فتح و قبله نصرت شد آشکار

آن کعبه مراد که فرماندهان کنند

از خاکبوس درگه او کسب افتخار

شاهان گر اقتدار ز دولت کنند کسب

دولت ز شان ذاتی او یافت اقتدار

عباس شاه اول از اخلاق دلپذیر

ممتاز بود اگر چه ز شاهان روزگار

عباس شاه ثانی، چون نقش آخرین

از اولین تمامتر آمد به روی کار

ز اخلاق برگزیده و اوصاف دلپذیر

گنجینه ای است پر ز گهرهای شاهوار

بازوی ملک و هیکل دین را وجود او

حرز یمانی است ز آفات روزگار

آیینه گر سکندر و جمشید جام داشت

دست و دل گشاده به او داده کردگار

دارد شکوه شهپر سیمرغ و کوه قاف

در قبضه شجاعت او تیغ آبدار

از قرص آفتاب نهد ناف بر زمین

حلمش اگر به توسن گردون شود سوار

برق جلال او چو کشد تیغ از نیام

بر شیر، نیستان شود انگشت زینهار

اقبال اگر به کوه کند عزم راسخش

چون رود نیل کوچه دهد از پی گذار

از داغهاش دود چو مجمر شود بلند

گر در دل پلنگ کند خشم او گذار

دریا بود سراب اگر دست اوست ابر

گردون پیاده است اگر او بود سوار

ز حسن خلق، آب حیاتی است روح بخش

سد سکندری است ز پیمان استوار

بازوی او گرفته دست ولایت است

دم را سپرده است به آن تیغ، ذوالفقار

شیران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند

در روزگار صولت آن شاه نامدار

ویرانه همچو گنج نهان شد ز دیده ها

معمور شد ز بس که در ایام او دیار

گردیده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ

در روزگار معدلتش معتکف به غار

یاقوت و لعل سفته برآید ز صلب سنگ

گر کوه را سنانش در دل کند گذار

خورشید را کند به نظرها چراغ روز

هر جا جبین روشن او گردد آشکار

جنگل شود ز شاخ گوزنان شکارگاه

بیرون چو از نیام کشد تیغ آبدار

از جوشن آنچنان گذرد تیر او که باد

از حلقه های زلف نکویان کند گذار

پیکان دهن به خنده چو سوفار وا کند

زان شست دلگشا چو به سرعت کند گذار

رنگین نمی شود پر و بالش ز خون صید

از بس که صاف می گذرد تیرش از شکار

مادر به التماس دهد شیر طفل را

در عهد او ز بس که گرفتن شده است عار

چون روی شرمناک برآرد گهر ز خود

بر هر زمین که ابر کف او کند گذار

دامان سایل و کف ارباب حاجت است

باشد محیط همت او را اگر کنار

در روزگار حفظش، چون چشم ماهیان

در پرده های آب، سراسر رود شرار

در دیده ها چو یوسف گل پیرهن شود

هر جرم را که بخشش او گشت پرده دار

گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم

گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار

از چشم شیر شمع به بالین نهد غزال

شبها به عهد دولت آن معدلت شعار

خصمش کمر نبندد اگر کوه آهن است

چون او به عزم رزم کمر بندد استوار

سرپنجه تعدی گردون ز عدل او

دست نوازشی است به دلهای بی قرار

بی مشق اگر چه قطعه نویس است تیغ او

پیوسته در شکار کند مشق کارزار

مانند ابر اگر چه به دامن دهد گهر

از شرم همت است جبینش گهر نثار

ابری است جود او که بود قطره اش گهر

بحری است خلق او که بود عنبرش کنار

عقد گهر نریزد اگر رشته بگسلد

شد منتظم ز معدلتش بس که روزگار

باشد غنی ز سنگ فسان تیغ آفتاب

مستغنی است رای منیرش ز مستشار

زد بحر پنجه با کف گوهر نثار او

خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار:

افکنده تیغ موج به گردن ز انفعال

اینک به عذرخواهی آن دست در نثار

عاجز شود ز حصر کمالات بی حدش

صرصر اگر ز ریگ کند سبحه شمار

صائب چو مدح شاه به اندازه تو نیست

رسم ادب بود به دعا کردن اختصار

تا خاک ساکن و متحرک بود فلک

امرش روان و دولت او باد پایدار

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۷ – در مدح نواب ظفرخان

این چنین هجران اگر دارد مرا در پیچ و تاب

زود خواهد خیمه عمرم شدن کوته طناب

داستان حسرتم از زلف طولانی ترست

یک الف وارست از طومار آه من شهاب

سنبل خواب پریشان از سر بالین من

می توان با آستین رفتن چو گل از جامه خواب

حاصلم زین هستی موهوم غیر از داغ نیست

آتشین تبخاله باشد گوهر بحر سراب

چشم بوسیدن اگر دوری نمی آرد، چرا

از عنانش دور افتادم چو بوسیدم رکاب؟

شوق را از سوزش ما نیست پروایی، که هست

نغمه سیراب آتش گریه تلخ کباب

کوکب بختی که من دارم، عجب نبود اگر

گل فتد در دیده روزن مرا از ماهتاب

در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید

گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب

ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانم مزن

پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب

چرخ یاران موافق را جدا دارد ز هم

دایم از هم دور باشد نقطه های انتخاب

با منافق سیرتان گردون مدارا می کند

نقطه های شک به هم جمعند دور از انقلاب

رشته امید من صد دانه گردید از گره

چند خواهی داشت ای گردون مرا در پیچ و تاب

این همه فریاد من ای چرخ می دانی ز چیست؟

از فراق موکب نواب خورشید انتساب

قبله ارباب معنی، کعبه اهل نیاز

آن که آمد از فلک او را ظفرخانی خطاب

آن که رعد هیبتش گر بانگ بر گردون زند

در کمان قوس قزح را بشکند تیر شهاب

ابر جودش سایه گر بر روی دریا گسترد

چون صدف آبستن گوهر شود بکر حباب

در شبستانی که حفظ او برافروزد چراغ

در ته یک پیرهن خسبد کتان با ماهتاب

مریم بکر صدف را از سموم قهر او

آب گردد در مشیمه نطفه در خوشاب

همچو گنج از دیده ها گشته است ویرانی نهان

خانه بر دوش است در ایام عدل او غراب

عطسه مغز غنچه را از بوی گل سازد تهی

در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب

گر شود آبستن یک قطره از بحر کفش

سینه بر دریا گذارد از گرانباری سحاب

گر نسیم حفظ او بر روی دریا بگذرد

موج نتواند گذشت از تیغ بر روی حباب

چون ید بیضای جودش سر برآرد ز آستین

خیره گردد چشم او از موجه سیم مذاب

آب تیغ او چو از جوی نیام آید برون

تا گلوی دشمنان جایی ناستد از شتاب

صاحبا در ملک گیری باعث تأخیر چیست؟

توسن اقبال رام و فوج نصرت در رکاب

پای بر چشمش نه و آفاق را تسخیر کن

خانه زین چشم در راه تو دارد از رکاب

تا نگردیده است بار خاطرت طول سخن

می کنم ختم مدیحت بر دعای مستجاب

تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان

تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب

دوستانت را لب پیمانه بادا بوسه گاه

دشمنانت را ز زخم تیغ بادا پیچ و تاب

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱ – در مدح حضرت سیدالشهداء (ع)

خاکیان را از فلک امید آسایش خطاست

آسمان با این جلالت گوی چوگان قضاست

پرده خارست اگر دارد گلی این بوستان

نوش این غمخانه را چاشنی زهر فناست

ساحلی گر دارد این دریا لب گورست و بس

هست اگر کامی درین ویرانه کام اژدهاست

داغ ناسورست هست این خانه را گر روزنی

آه جانسوزست اگر شمعی درین ماتم سراست

سختی دوران به ارباب سعادت می رسد

استخوان از سفره این سنگدل رزق هماست

نیست سالم دامن پاکان ز دست انداز او

گرگ تهمت یوسف گل پیرهن را در قفاست

سنگ می بارد به نخل میوه دار از شش جهت

سرو از بی حاصلی پیوسته در نشو و نماست

قرص مهر و ماه گردون را کسی نشکسته است

از دل خود روزی مهمان درین مهمانسراست

هر زبانی کز فروغ صدق دارد روشنی

زنده زیر خاک دایم چون چراغ آسیاست

تیرباران قضا نازل به مردان می شود

از نیستان شیر را آرامگاه و متکاست

هست اگر آسایشی در زیر تیغ و خنجرست

دیده حیران قربانی بر این معنی گواست

با قضای آسمان سودی ندارد احتیاط

بیشتر افتد به چه هر کس درین ره با عصاست

کی مسلم می گذارد زندگان را روزگار؟

کز سیه روزان این ماتم سرا آب بقاست

نیست غیر از نامرادی در جهان خاک مراد

مدعای هر دو عالم در دل بی مدعاست

عارفانی را که سر در جیب فکرت برده اند

چون ز ره صد چشم عبرت بین نهان زیر قباست

لب گشودن می شود موج خطر را بال و پر

لنگر این بحر پرآشوب، تسلیم و رضاست

زیر گردون ما ز غفلت شادمانی می کنیم

ورنه گندم سینه چاک از بیم زخم آسیاست

هر گدا چشمی نباشد مستحق این نوال

درد و محنت نزل خاص انبیا و اولیاست

زخم دندان ندامت می رسد سبابه را

از میان جمله انگشتان، که ایمان را گواست

در خور ظرف است اینجا هر دهان را لقمه ای

ضربت تیغ شهادت طعمه شیر خداست

نیست هر نخجیر لاغر لایق فتراک عشق

آل تمغای شهادت خاصه آل عباست

کی دلش سوزد به داغ دردمندان دگر؟

چرخ کز لب تشنگان او شهید کربلاست

آنچه از ظلم و ستم بر قرة العین رسول

رفت از سنگین دلان، بر صدق این معنی گواست

مظهر انوار ربانی، حسین بن علی

آن که خاک آستانش دردمندان را شفاست

ابر رحمت سایبان قبه پر نور او

روضه اش را از پر و بال ملایک بوریاست

دست خالی برنمی گردد دعا از روضه اش

سایلان را آستانش کعبه حاجت رواست

در رجب هر کس موفق شد به طوف مرقدش

بی تردد جای او در مقعد صدق خداست

در ره او زایران را هر چه از نقد حیات

صرف گردد، با وجود صرف گردیدن بجاست

چون فتاده است این مصیبت ز ایران را عمر کاه

در تلافی زان طوافش روح بخش و جانفزاست

نیست اهل بیت را رنگین تر از وی مصرعی

گر بود بر صدر نه معصوم جای او، بجاست

کور اگر روشن شود در روضه اش نبود عجب

کان حریم خاص مالامال از نور خداست

با لب خشک از جهان تا رفت آن سلطان دین

آب را خاک مذلت در دهان زین ماجراست

زین مصیبت می کند خون گریه چرخ سنگدل

این شفق نبود که صبح و شام ظاهر برسماست

عقده ها از ماتمش روی زمین را در دل است

دانه تسبیح، اشک خاک پاک کربلاست

در ره دین هر که جان خویش را سازد فدا

در گلوی تشنه او آب تیغ آب بقاست

تا بدخشان شد جگرگاه زمین از خون او

هر گیاهی کز زمین سر برزند لعلی قباست

نیست یک دل کز وقوع این مصیبت داغ نیست

گریه فرض عین هفتاد و دو ملت زین عزاست

می دهد غسل زیارت خلق را در آب چشم

این چنین خاک جگرسوزی ز مظلومان کراست؟

بهر زوارش که می آیند با چندین امید

هر کف خاک از زمین کربلا دست دعاست

مردگان با اسب چوبین قطع این ره می کنند

زندگان را طاقت دوری ز درگاهش کجاست؟

از سیاهی داغ این ماتم نمی آید برون

این مصیبت هست بر جا تا بجا ارض و سماست

از جگرها می کشد این نخل ماتم آب خویش

تا قیامت زین سبب پیوسته در نشو و نماست

گر چه از حجت بود حلم الهی بی نیاز

این مصیبت حجت حلم گرانسنگ خداست

قطره اشکی که آید در عزای او به چشم

گوشوار عرش را از پاکی گوهر سزاست

ز ایران را چون نسازد پاک از گرد گناه؟

شهپر روح الامین جاروب این جنت سراست

سبحه ای کز خاک پاک کربلا سامان دهند

بی تذکر بر زبان رشته اش ذکر خداست

چند روزی بود اگر مهر سلیمان معتبر

تا قیامت سجده گاه خلق مهر کربلاست

خاک این در شو که پیش همت دریا دلش

زایران را پاک کردن از گنه کمتر سخاست

مغز ایمان تازه می گردد ز بوی خاک او

این شمیم جانفزا با مشک و با عنبر کجاست؟

زیر سقف آسمان، خاکی که از روی نیاز

می توان مرد از برایش، خاک پاک کربلاست

تا شد از قهر الهی طعمه دوزخ یزید

نعره هل من مزید از آتش دوزخ نخاست

تکیه گاهش بود از دوش رسول هاشمی

آن سری کز تیغ بیداد یزید از تن جداست

آن که می شد پیکرش از برگ گل نیلوفری

چاک چاک امروز مانند گل از تیغ جفاست

آن که بود آرامگاهش از کنار مصطفی

پیکر سیمین او افتاده زیر دست و پا

چرخ از انجم در عزایش دامن پر اشک شد

تا به دامان جزا گر ابر خون گرید رواست

مدحش از ما عاجزان صائب بود ترک ادب

آن که ممدوح خدا و مصطفی و مرتضاست

سال تاریخ مدیح این امام المتقین

چون نهد «جان » سر به پایش «مدح شاه کربلاست »

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۶ – در توصیف صفی آباد

می می چکد از آب و هوای صفی آباد

جامی است پر از باده بنای صفی آباد

اشرف که بهشت است ازو در عرق شرم

بالا نکند سر ز هوای صفی آباد

هر چند به اشرف نرسد هیچ مقامی

بالاتر ازان است صفای صفی آباد

الحق که نگین خانه معموره اشرف

می خواست نگینی چو بنای صفی آباد

اشرف که نکردی به ته پا نگه از ناز

چون سایه فتاده است به پای صفی آباد

بیمار شود از دم جان بخش مسیحا

سروی که برآید به هوای صفی آباد

بی پرده شود راز نهانخانه دلها

از مرمر اندیشه نمای صفی آباد

چون پنجه خورشید کند خیره نظر را

دستی که شود چهره گشای صفی آباد

هر چند به معراج رسانند سخن را

بالاتر ازان است بنای صفی آباد

از هیچ طرف مانع نظاره ندارد

چون عالم اندیشه، فضای صفی آباد

پیمانه ز خود باده گلرنگ برآرد

در انجمن نشأه فزای صفی آباد

فواره دریای گهرخیز معانی است

هر خامه که تر شد به ثنای صفی آباد

شد مشرق پروین، نظر شوخ کواکب

از شمسه خورشید لقای صفی آباد

از تخت جم و چتر پریزاد دهد یاد

اشرف که فتاده است به پای صفی آباد

ممتاز به خوبی است ز مجموعه اشرف

چون مصرع برجسته، بنای صفی آباد

از سرو گذشته است کله گوشه مینا

از تربیت آب و هوای صفی آباد

اشرف به ته پای پریزاد کند خواب

از ابر پریشان فضای صفی آباد

چون غنچه گل باز شود غنچه پیکان

در بوم و بر عقده گشای صفی آباد

داغ سیهی می برد از نامه اعمال

از بس که تر افتاده هوای صفی آباد

چون سایه شد اشرف یکی از خاک نشینان

روزی که قد افراخت لوای صفی آباد

بر سینه زند سنگ ازو شیشه تقوی

هر چند لطیف است هوای صفی آباد

طاوس بهشت است که از بال زند چتر

تالار زراندود بنای صفی آباد

زاهد که ز دستش نچکد آب ز خشکی

مستانه دهد جان به لقای صفی آباد

اشرف که در آراستگی باغ بهشت است

یک گوشه ندارد به صفای صفی آباد

چون روی عرقناک نماید ز ته زلف

در زیر رگ ابر، لقای صفی آباد

کشمیر که خال رخ هندست ز سبزی

حاشا که شود روی نمای صفی آباد

از فیض قدوم شه دین، ثانی عباس

برخلد کند ناز، بنای صفی آباد

جایی که زبان قاصر از اوصاف بهشت است

صائب چه توان گفت صفای صفی آباد؟

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰ – در مدح شاه عباس دوم

روی در برج شرف آورد دیگر آفتاب

کرد ازین تحویل عالم را مسخر آفتاب

کشور ایجاد را از ماه تا ماهی گرفت

بر حمل از حوت شد تا سایه گستر آفتاب

از تطاول تیغ بر زلف ایاز شب کشید

عاقبت محمود شد از عدل دیگر آفتاب

کرد در بر جوشن داودی از ابر بهار

وز ریاحین هر طرف انگیخت لشکر آفتاب

می توان دانست دارد فکر عالمگیریی

زین که می بخشد به لشکر با سپر زر آفتاب

می کند مانند ذوالقرنین از نور دو صبح

قاف تا قاف آفرینش را مسخر آفتاب

برق می سوزد به آسانی حجاب ابر را

وحشت از ظلمت ندارد چون سکندر آفتاب

با دو دست صبح می گیرد سر خود آسمان

بر کمر بندد چو تیغ پاک گوهر آفتاب

با تن تنها مسخر می کند آفاق را

نیست از انجم چو شب محتاج لشکر آفتاب

رای روشن سروران را برق شمشیر قضاست

کرد در یک جلوه عالم را مسخر آفتاب

حسن عالمسوز در یک جا نمی گیرد قرار

می زند هر صبحگاه از مشرقی سر آفتاب

با ترنج زر ز مشرق مست بیرون آمده است

تا که را خواهد زدن بر سینه دیگر آفتاب؟

هیچ موجودی ز روی گرم او نومید نیست

می دهد هر ذره ای را خلعت زر آفتاب

با هزاران خامه زرین برون آمد ز غیب

تا چه صورت ها کند دیگر مصور آفتاب

خاک از الوان ریاحین شهپر طاوس شد

داد جا چون بیضه اش تا در ته پر آفتاب

از گریبانی که از صبح بهاران باز کرد

کرد مغز آفرینش را معطر آفتاب

می کند هر روز مهمانی ز شکرخند صبح

طوطیان آسمانی را به شکر آفتاب

نیست نور عاریت بر جبهه نورانیش

زان نگردد گاه فربه، گاه لاغر آفتاب

ایمن است از چشم بد کآورد با خود از ازل

نیل چشم زخم ازین فیروزه منظر آفتاب

با بزرگی در دل هر ذره از کوچکدلی

حسن عالمگیر خود را ساخت مضمر آفتاب

هست احسان عمیمش شامل نزدیک و دور

هر که را در بر نباشد هست بر در آفتاب

یک دل بیدار، سازد عالمی را زنده دل

ذره ها را در سماع آورد یکسر آفتاب

همچو ماه نو رکاب خویش را از زر کند

بر سر هر کس که گردد سایه گستر آفتاب

شرم احسان می شود اهل کرم را پرده دار

در بهار آید برون از ابر کمتر آفتاب

زان بود پیوسته نانش گرم، کز احسان کند

چشم ذرات جهان را سیر یکسر آفتاب

دایم از خط شعاعی مد احسانش رساست

زین سبب بر اختران گردیده سرور آفتاب

گوهر مقصود ریزد در کنارش چون صدف

دیده ای را کز فروغ خود کند تر آفتاب

دولتش زان گشت روزافزون که فیضش می رسد

در بهاران بیش از ایام دیگر آفتاب

چهره اش زان است نورانی که نگذارد به شب

از دل بیدار پهلو را به بستر آفتاب

گر چه در زیر نگین اوست سرتاسر زمین

برندارد از سجود بندگی سر آفتاب

سجده می آرند پیشش گر چه ذرات جهان

می کند دریوزه همت ز هر در آفتاب

کرد تسخیر جهان در جلوه ای، گویا گرفت

همت از صاحبقران هفت کشور آفتاب

تیغ عالمگیر بازوی قضا، عباس شاه

کز فروغ جبهه او شد منور آفتاب

نسبت خورشید با آن روی نورانی خطاست

چون به ظل حق تواند شد برابر آفتاب؟

تیغ او را گر به خاطر بگذراند، می شود

چون مه از انگشت پیغمبر دو پیکر آفتاب

شبنمی بی رخصت از گلزار نتواند ربود

در زمان دولت آن دادگستر آفتاب

کرد در زر خاک را دست زرافشانش نهان

ساخت پنهان در ضمیر خاک اگر زر آفتاب

شد تمام از فیض عالمگیر او هر ناقصی

ماه نو را کرد گر بدر منور آفتاب

بی توقف چون نگاه گرم برگردد به چشم

گر کند فرمان که برگردد به خاور آفتاب

جد او را بود در فرمان، عجب نبود اگر

بر خط فرمان اولادش نهد سر آفتاب

آسیای آسمان را سنگ زیرین می شود

کوه حلمش سایه اندازد اگر بر آفتاب

سایه دستی اگر از حفظ او آرد به دست

نخل مومین از گداز ایمن بود در آفتاب

بارگاه آن بلند اقبال را چون بندگان

هست با تیغ و سپر پیوسته بر در آفتاب

از زوال ایمن بود تا دامن آخر زمان

بر سپهر جاه او دوران کند گر آفتاب

رتبه گوهر به معنی از صدف بالاترست

گر ز قدر او به صورت هست برتر آفتاب

تا قیامت دامن ساحل نمی بیند به خواب

گر شود در بحر جود او شناور آفتاب

دست پیش چشم می گیرد ز ابر نوبهار

تا کند نظاره آن روی انور آفتاب

کاسه دریوزه می سازد هلال عید را

تا ستاند نور ازان رای منور آفتاب

شب نمی سازد به چشمش روز روشن را سیاه

توتیا سازد اگر از خاک آن در آفتاب

نیست گر از بندگان او، چرا از ماه نو

می کشد در گوش گردون حلقه زر آفتاب؟

با فروغ رایش از غیرت دل خود می خورد

در ته خاکستر گردون چو اخگر آفتاب

تا به خاک آستان او بدوزد خویش را

تا بد از خط شعاعی رشته زر آفتاب

ز اشتیاق دست گوهربار آن دریای جود

در معادن می دهد سامان گوهر آفتاب

بحر گردد نیکنام از ریزش ابر بهار

شد به ذوق همت او کیمیاگر آفتاب

نیست کافی دست گوهربار او را گر کند

سنگها را جمله گوهر، خاک را زر آفتاب

آب شد دل خصم را از رایت بیضای او

نخل مومین پای چون محکم کند در آفتاب؟

نیست با ملک سلیمان غافل از احوال مور

با کمال قدر باشد ذره پرور آفتاب

خشم عالمسوز او در رزم می گردد عیان

می نماید گرمی خود روز محشر آفتاب

پاک می سازد نظرها را برای دیدنش

دیده ها (را) از تماشا، گر کند تر آفتاب

شمسه ایوان او را در خور و شایسته بود

با فروغ جبهه گر می داشت لنگر آفتاب

سالها شد می کند خالص طلای خویش را

تا شود روزی مگر گلمیخ آن در آفتاب

پیش شکرخند لطف او نمی گردد سفید

گرچه قند صبح را سازد مکرر آفتاب

دید تا در خانه زین آن بلنداقبال را

بر زمین خود را گرفت از چرخ اخضر آفتاب

محضر هر کس به توقیع قبول او رسید

می شود از روشنی هر مهر محضر آفتاب

تا به آب قدرت این نه آسیا گردان بود

تا به امر حق شود طالع ز خاور آفتاب

بر مراد این بلند اختر بود گردان سپهر

برنتابد از خط فرمان او سر آفتاب

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵ – در توصیف اشرف

کیمیای خوشدلی خاک دیار اشرف است

صیقل دلها هوای بی غبار اشرف است

آسمان یک برگ سبز از نوبهار اشرف است

عشرت روی زمین فرش دیار اشرف است

ابر با آن سرکشی اینجا به خاک افتاده است

بحر با آن منزلت آیینه دار اشرف است

آیه رحمت که نازل ز گردون بر زمین

پیش ارباب بصیرت آبشار اشرف است

اشک شادی چشمه ای از دامن کهسار اوست

دلگشایی غنچه ای از شاخسار اشرف است

هست اگر شیرازه ای اوراق برگ عیش را

رشته باران ابر نوبهار اشرف است

در پس دیوار محشر روی پنهان کرده است

گلشن فردوس از بس شرمسار اشرف است

از کواکب، نوبهار بی خزان آسمان

با هزاران چشم، حیران عذار اشرف است

جای شبنم می چکد از سبزه اش آب حیات

خضر فرخ پی همانا آبیار اشرف است

می توان دریافت از باران پی در پی که مهر

شرمسار از جبهه گوهر نثار اشرف است

سرخ رویی لازم این بوم و بر افتاده است

این عقیق آبدار از کوهسار اشرف است

دیده یعقوب در آغوش بوی پیرهن

چشم بر راه نسیم بی غبار اشرف است

آفتابی کز فروغش چشم انجم خیره شد

چون چراغ روز پیش لاله زار اشرف است

عمر جاویدان که رعنایی به قدش جامه ای است

سرو کوتاهی ز طرف جویبار اشرف است

چرخ مینایی که دستی نیست بر بالای او

سبزه خوابیده ای از مرغزار اشرف است

آب گوهر در صدف زنجیر می خاید ز موج

بس که از جان تشنه خاک دیار اشرف است

چون سواد چشم خوبان، گوشه های دلفریب

از برای میکشی در هر کنار اشرف است

زنده شد هر کس که چشمی از هوایش آب داد

چشمه حیوان هوای آبدار اشرف است

نیست جز مازندران دارالامانی خاک را

وقت آن کس خوش که ساکن در دیار اشرف است

از صف حوران نظر پوشیده می آید برون

هر که را دل واله سیر و شکار اشرف است

نیست بی تیغ زبان خورشید در هر جا که هست

این گل بی خار در جیب و کنار اشرف است

می زند بر سینه خاک اصفهان از سرمه سنگ

بس که در تاب از هوای مشکبار اشرف است

رشته حب الوطن را پاره کردن سهل نیست

این برش مخصوص تیغ کوهسار اشرف است

دیده ها را شستشو دادن ز گرد اصفهان

کار هر ناشسته رویی نیست، کار اشرف است

خار دیوارش گل بی خار باشد سر به سر

این چه سرسبزی است با خاک دیار اشرف است

نیست محتاج چراغان شام او، کز هر ترنج

مهر تابان دگر بر شاخسار اشرف است

در حریم بوستانش نرگس بیمار نیست

بس که صحت در هوای سازگار اشرف است

با بهشت از یک گریبان سر برون می آورد

هر که را در پرده دل خارخار اشرف است

گر شراب بی خماری هست در جام سپهر

بی تکلف آبهای خوشگوار اشرف است

نیست در روی عرقناک و جبین شرمگین

این تماشاها که در دریا کنار اشرف است

از هجوم گل رگ لعل است هر خاری در او

سینه کوه بدخشان داغدار اشرف است

ابر چون بال پری، پر در پر هم بافته است

غالبا تخت سلیمان کوهسار اشرف است

هست از فیض قدوم شهریار نوجوان

این برومندی که در خاک دیار اشرف است

شهسوار سبز میدان فلک، عباس شاه

کز چنین گوهرفشانی نوبهار اشرف است

باد روشن نه صدف از گوهر دریا دلش

تا سحاب گوهرافشان آبیار اشرف است

...

قصاید صائب نظر دهید...