قصاید صائب

شمارهٔ ۴۵ – در مدح نواب خواجه ابوالحسن تربتی پدر ظفرخان

اقبالمند آن که به تأیید کردگار

در زیر پا نظر کند از اوج اعتبار

تعمیر آب و گل نکند چون فروتنان

بر گرد خود ز لشکر دلها کشد حصار

آب را به حرف خواهش اگر آشنا کند

غیر از رضای خلق نخواهد ز کردگار

شهباز دلربای سخاوت به روی دست

در پهن دشت سینه مردم کند شکار

کارش بود ضعیف نوازی چو کهربا

بر خرمن کسی نشود ابر شعله بار

سعیش همیشه صرف شود در رضای خلق

جز کار حق شتاب نورزد به هیچ کار

بال همای معدلتش سایه افکند

نگذارد آفتاب کند رنگ گل افگار

در بزم چون نسیم سبکروح سر کند

در رزم همچو کوه بود پایش استوار

نگذارد اقویا به ضعیفان ستم کنند

بندد زبان شعله گستاخ را به خار

چون نخل پرشکوفه خورد سنگ اگر به فرق

با جبهه گشاده چو گل زر کند نثار

هر روز از غریب نوازی روان کند

چندین غریب کامروا را به هر دیار

کشتی شکسته ای اگر افتد به بخت او

چندین سفینه گوهر رحمت کند نثار

چون گل دهد به خنده رنگین جواب، اگر

بر دل چو غنچه نیش خورد از زبان خار

قفل گرفتگی نبود بر جبین او

چون صبح خنده روی برآید به روز بار

از باده غرور نگردد سیاه مست

تا شیشه نشکند به سرش خشکی مار

صد لعل آتشین اگر افتد به دست او

در یک نفس به باد دهد چون زر شرار

غافل ز یاد حق نشود از هجوم خلق

باشد میان بحر و زند سیر بر کنار

سرچشمه خضر بود از خلق ترزبان

سد سکندری بود از عهد استوار

دنیا نیایدش به نظر باشکوه دین

سجاده مسندش بود و سبحه دستیار

یکسان به خاص و عام بتابد چو آفتاب

بر خاره سنگ لاله فشاند چو نوبهار

صائب بگو صریح که این گل ز باغ کیست

پیچیده چند حرف توان گفت غنچه وار؟

در گلشنی که این همه گل جوش کرده است

مصداق این صفات که باشد به روزگار؟

نواب خواجه بوالحسن آن بحر بی کنار

آن رحمت مجسم و آن معنی وقار

با نیک و بد چو آینه صاف است باطنش

ننشسته است بر دل موری ازو غبار

در طبعش انقلاب نباشد به هیچ باب

چون آب گوهرست ستاده به یک قرار

باشد نظام ملک به رای متین او

بی او نظام پا ننهد در میان کار

در چشم همتش نبود قدر سیم را

آید به چشم شعله کجا خرده شرار؟

حیران طاق ابروی محراب طاعت است

روی توجهش نبود سوی هیچ کار

یک نقطه دروغ نرانده است بر ورق

در دودمان خامه او نیست خال عار

بی باد پا نماند کس از باد دستیش

شد تا گل پیاده به طرف چمن سوار

دلهای مضطرب شده را اوست چاره جوی

سیماب را به دست نوازش دهد قرار

روی دلش بود به خدا هر کجا که هست

معمار رو به قبله بنا کرده این دیار

قدر سخن شناس خدیو از روی لطف

گوشی به داستان من دلشکسته دار

شش سال بیش رفت که از اصفهان به هند

افتاده است توسن عزم مرا گذار

در سایه حمایت سرو ریاض تو

آسوده بوده ام ز ستم های روزگار

محسود روزگار، ظفرخان که همچو او

دریادلی نشان ندهد چشم روزگار

گویا دعای خیر پدر در پی تو بود

کایزد ترا چنین پسری داد کامگار

هفتاد ساله والد پیری است بنده را

کز تربیت بود به منش حق بی شمار

آورده است جذبه گستاخ شوق من

از اصفهان به اگره ولاهورش اشکبار

زان پیشتر کز اگره به معموره دکن

آید عنان گسسته تر از سیل نوبهار

این راه دور را ز سر شوق طی کند

با قامت خمیده و با پیکر نزار

دارم امید رخصتی از آستان تو

ای آستانت کعبه امید روزگار

مقصود چون ز آمدنش بردن من است

لب را به حرف رخصت من کن گهر نثار

با جبهه ای گشاده تر از آفتاب صبح

دست دعا به بدرقه راه من برآر

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۴۴ – در مدح نواب ظفرخان

اگر چه از نفس گرم برق سوزانم

صدف چو واکند آغوش، ابر نیسانم

اگر به مار رسم سنگ مغز پردازم

وگر به مور رسم خاتم سلیمانم

ز طبع من چمن و انجمن بود روشن

چو گل به گلشن و چون شمع در شبستانم

چرا سخن به سر زلف کلک من نکند؟

بهار می چکد از خط همچو ریحانم

ملاحت از سخن من برد لب یوسف

نمک به شور قیامت دهد نمکدانم

به طوطی آینه از شرم روی ننماید

چو رو به صفحه کند کلک شکرافشانم

ز جوی شیر بناگوش آبخورد من است

دم مسیح گران است بر گلستانم

به زیر زلف خزد خال چهره یوسف

چو نقطه ریز شود کلک عنبرافشانم

ز آب گوهر خود پرده برنمی دارم

مباد چشم کند از حباب، عمانم

هزار خیل غزال رمیده صید کند

شود چو گرم عنان طبع عرش می دانم

همیشه از سخن راست کام من تلخ است

ازان به خاطر مردم گران چو بهتانم

چو شانه، اره به فرقم نمود دندان تیز

به جرم این که چرا موشکاف دورانم

کدام رخنه دل را چو غنچه بخیه زنم؟

خزان ز شش جهت آورده رو به بستانم

هما کشد گه خوردن ز استخوانم خار

ز بس که ریشه دوانده است نیش در جانم

توان ز برگ گلی تیشه زد مرا بر پا

بود بر آب چو قصر حباب، بنیانم

به جرم این که دم از صدق می زنم چون صبح

لبالب است ز خون شفق گریبانم

رسانده ام جگر تشنه را به چشمه تیغ

نه همچو خضر هوادار آب حیوانم

همیشه خار رود پیش سیل و این عجب است

که سیل اشک رود پیش پیش مژگانم

ز بس که چشم من از بخت تیره رم خورده (است)

ز سایه پر و بال هما گریزانم

اگر چه غنچه دل افتاده ام درین گلشن

زند به صبح، شکرخنده ها گریبانم

ز خرمنی پرکاهی نبرده ام هرگز

چه برق ریشه دوانده است در نیستانم؟

غرور من به فلک سر فرو نمی آرد

شکسته است سر آفتاب چوگانم

کلاه گوشه به خورشید و ماه می شکنم

به این غرور که مدحتگر ظفرخانم

ز نوبهار سخایش چو قطره ریز شود

قسم خورد به سر کلک، ابر نیسانم

به فکر شعله رایش چو سر به جیب برم

چراغ طور برآرد سر از گریبانم

به وصف طبعش اگر ترزبان شود، چه عجب

که جوشد از قدم خامه آب حیوانی

نفس چو برق زند بر سیاه خیمه حرف

اگر ز تیغ عدو سوز او سخن رانم

بلند بخت نهالا! بهار تربیتا!

که از نسیم هواداریت گلستانم

حقوق تربیتت را که در ترقی باد

زبان کجاست که در حضرتت فرو خوانم

تو پایتخت سخن را به دست من دادی

تو تاج مدح نهادی به فرق دیوانم

به روی صفحه مدحت که چشم بد مرساد

گشود دیده شق خامه سخندانم

ز روی گرم تو جوشید خون معنی من

کشید جذب تو این لعل از رگ کانم

تو جان ز دخل بجا مصرع مرا دادی

تو در فصاحت دادی خطاب سحبانم

ز دقت تو به معنی چنان شدم باریک

که می توان به دل مور کرد پنهانم

چو زلف سنبل، ابیات من پریشان بود

نداشت طره شیرازه روی دیوانم

تو غنچه ساختی اوراق باد برده من

وگرنه خار نمی ماند از گلستانم

تو مشت مشت گهر چون صدف به من دادی

چو گل تو زر به سپر ریختی به دامانم

طریق شکرگزاری این حقوق این بود

که در رکاب تو نقد روان برافشانم

به دست جذبه چو دلجویی رضای پدر

ز هند سوی وطن می کشد گریبانم:

کنون سر همه التفات ها آن است

که یک دو سال دهی رخصت صفاهانم

گشاده روی کنی همچو گل وداع مرا

شکسته دل نکنی پیش عندلیبانم

نصیب شعله جواله باد خرمن من

اگر به محض رسیدن عنان نگردانم

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۴۳ – در مدح نواب ظفرخان

زهی ز چین جبین آیه آیه سوره نور

ز خال تازه کن داغهای لاله طور

نگه به گوشه چشم تو موج بر لب جام

عرق به چهره صاف تو می به جام بلور

تو چون برهنه شوی گل ز شرم آب شود

تو چون میان بگشایی کمر نبندد مور

هزار لاله خون بر زمین گل بچکد

دم مسیح کند گر به غنچه تو عبور

چه شعله ای، که به دلگرمی رخ تو زده است

نقاب، سیلی آتش به برگ لاله طور

اگر به غمزه سیراب، ابر کشت شوی

چو خوشه سرزند از دانه نشتر زنبور

به خلوتی که تو از رخ نقاب برداری

چراغ روز بود آفتاب با همه نور

اگر به طرف چمن زلف را برافشانی

ز بوی مشک شود زخم غنچه ها ناسور

نه بر عذار تو خال است این که تکیه زده است

به روی دست سلیمان فکنده مسند مور

شود ز دامن گلچین نقاب رنگین تر

بهار خنده چو بر غنچه تو آرد زور

مگر ز چشمه خورشید شسته ای رخسار؟

که آب در نظر آرد نظاره ات از دور

زکات خنده شیرین، تبسمی بچشان

نکرده بر شکرت کار تنگ تا صف مور

امید بوسه ازان غنچه دهن دارم

به تنگ چشمی من می کند تبسم مور

شبی چو گل ورق آن نقاب برگردید

هنوز در عرق خجلت است آتش طور

به خلوت تو کجا راه عندلیب بود؟

که گل زمین ادب بوسه می دهد از دور

کشید لشکر خط صف به گرد عارض تو

گرفت ملک سلیمان غبار لشکر مور

به خون تپیده شمشیر غمزه تو زند

هزار خنده رنگین به خضر از لب گور

خط شکسته جوهر به روی تیغ این است

که هر که کشته نگردد نمی شود مغفور

به بیت ابروی تو خویش را رسانده هلال

ازان شده است چو خورشید در جهان مشهور

اگر تو دست نوازش به گردنش آری

کدوی می، شکند کاسه بر سر فغفور

ز گریه شعله شوقم ز پای ننشیند

کجا به آب گهر کشته گردد آتش طور؟

ز اهل بزم چرا ناله چون سپند کنم؟

مرا که شعله بی طاقتی فکنده بر دور

به مرگ نور نشیند چو چشم برف زده

فتد چو دیده داغم به مرهم کافور

چرا به گوشه چشمی به هم نمی نگرند؟

نه بخت (و) کوکب ما سرمه است و دیده کور

شراب سر که برآید چو بخت برگردد

چو جوش فتنه شود، آب سرکشد ز تنور

چه همچو سبحه گره گشته ای، پیاله بگیر

که خط جام بود ان ربنا لغفور

به جام کاغذی ظرف من چه خواهد کرد

دریده پیرهن شیشه این می پرزور

چه خنده بود که دستار عقل را بربود

چه باده بود که از چهره شست رنگ شعور

به وام گیر ز بادام چشم خود تلخی

مکن چو پسته بی مغز در تبسم شور

وگرنه شکوه بی مهری تو خواهم کرد

به خدمت خلق الصدق حضرت دستور

بهار عدل ظفرخان که وقت پرسش و داد

نهد ملایمتش پنبه بر دل ناسور

اگر چه دانه دل رزق مور خال بود

ز عدل او نتواند ز سینه برد به زور

کند شکسته مه را درست اگر رایش

به مهر باز دهد وام دیرساله نور

ز حکم های روانش کمین نموداری است

که نخل موم دواند به سنگ ریشه به زور

کمینه شمه ای از حفظ او بود، که کند

به جیب کاغذی گل زر شرر مستور

به زیر چرخ نگنجد شکوه دولت او

کجا بساط سلیمان، کجا خزانه مور

به گلشنی که کند سایه چتر دولت او

کند ز بال هما فرش آشیان عصفور

شود ز عدل تو برق ذخیره عمرش

به زور اگر پر کاهی برد ز خرمن مور

همای فتح بود چتردار دولت او

به هر طرف رود، آیه مظفر و منصور

ز آستین بدر آرد چو دست گوهربار

کند غبار یتیمی ز روی گوهر دور

به لطف از جگر شعله آه سرد کشد

به خشم شعله برون آرد از دل کافور

عزیز شد به نظرها چو گنج، ویرانی

به دور معدلتش بس که ملک شد معمور

کجاست معن که گیرد ازو سخاوت یاد؟

کجاست حاتم طائی کز او برد دستور؟

شکسته گشت زر جعفری بر مکیان

درست جود تو تا گشت در جهان مشهور

به کشوری که نسیم عدالت تو وزید

صبا رود به سر انگشت راه از پی مور

سخن پناها! هر چند رسم لاف زدن

به چون تو نکته شناسی ز عقل باشد دور

نداشته است چو من نغمه سنج هیچ چمن

ببین ورق ورق از دفتر سنین و شهور

سواد خوان خط نانوشته رازم

خط کتاب بود پیش ذقنم پی مور

به این تنی که چو تسبیح سربسر گره است

به چشم سوزن اگر افتدم چو رشته عبور

ز دقت نظر و فکر آنچنان گذرم

که چشم چشمه سوزن همان بود پر نور

مثال معنی رنگین من به لفظ مبین

شراب صاف بود در لباس جام بلور

کمند زلف به فکر بلند من نرسد

بلند رفته طبیعت، کمند را چه قصور؟

هزار حیف که عرفی و نوعی و سنجر

نیند جمع به دارالعیار برهانپور

که قوت سخن و لطف طبع می دیدند

نمی شدند به طبع بلند خود مغرور

همین قصیده که یک چاشت روی داده مرا

ز اهل نظم که گفته است در سنین و شهور؟

زبان خامه به کام دوات کش صائب

میان نغمه سرایان میفکن این شر و شور

نسیم صبح اجابت به جنبش آمده است

بگیر زلف دعایی (به کف) چو طره حور

مدام تا دل ساغر ز شیشه آب خورد

همیشه تا که مه از آفتاب گیرد نور

مباد چهره بزم تو بی می گلرنگ

مباد ساغر عیش تو بی شراب حضور

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۴۰ – قصیده

مردم به زرق طره دستار می روند

خرمهره اند و در پی افسار می روند

در کوچه های شهر چرا خون نمی رود؟

زینسان که خلق روی به دیوار می روند

خلق ظلوم مرکب غول ضلالتند

نبود عجب اگر نه بهنجار می روند

در سنگ خاره جای کند نقش پایشان

از بار حرص بس که گرانبار می روند

این بوکشان حرص عجب آهنین تنند

بر بوی مشک مفت به تاتار می روند

مژگان خوشه از دهن مور می کشند

از شوق مهره در دهن مار می روند

افسانه عیادت کر تازه می شود

گاهی اگر به پرسش بیمار می روند

در زیر پای خویش نبینند از غرور

بر برگ گل به پای پر از خار می روند

در سینه شان دهن چو گشاید نهنگ حرص

در خون صد سفینه پربار می روند

از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد

در کام شیر و در دهن مار می روند

سر می کنند در سر طول امل ز حرص

چون عنکبوت در سر این کار می روند

زآواز پایشان بدرد پرده های گوش

در سنگلاخ دهر کشف وار می روند

چون پیل مست اگر چه سراپا تهورند

از زخم نیش پشه ای از کار می روند

بسته است چشم باطنشان دست روزگار

خرچنگ وار ازان نه بهنجار می روند

شیر و پلنگ ز آدم درنده بهتر است

اوتاد ازان به دامن کهسار می روند

یک پا به خواب غفلت و یک پای در رکاب

چون نقطه پای بند (و) چو پرگار می روند

آنان که تن به زینت ایام داده اند

آخر چو طره بر سر دستار می روند

این زاهدان خشک به این گردن ضعیف

چون زیر بر گنبد دستار می روند؟

آنان که از شکست سر سخت خورده اند

بهر چه تند روی به دیوار می روند؟

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۴ – در مدح شاه عباس دوم

شد از بهار دل افروز، عالم امکان

به رنگ دولت صاحبقران عهد، جوان

سپهر مرتبه عباس شاه کز تیغش

رقوم فتح و ظفر همچو جوهرست عیان

گرفته است دم از ذوالفقار شمشیرش

ازان نمی شود از کارزار روگردان

چنان که بود بحق جد او وصی رسول

بحق ز پادشهان اوست سایه یزدان

نه هر سواد که باشد مطابق اصل است

یکی است کعبه مقصود در تمام جهان

اگر چه هست ده انگشت در شمار یکی

بلند نام ز سبابه می شود ایمان

به مومیایی اقبال او درست شود

رسد به هر که شکستی ز خسروان زمان

بلی شکسته خود را کند هلال درست

ز پرتو نظر آفتاب نورافشان

ازان زمان که فلک پای در رکاب آورد

ندید شاهسواری چو او درین میدان

اگر به جوهر تیغش کنند نسبت موج

قلم شود به کف بحر پنجه مرجان

هر آن خدنگ که از شست صاف بگشاید

ز هفت پشت عدو سر برآورد پیکان

به یک خدنگ صف دشمنان به هم شکند

چو صفحه ای که بر او خط کشند اهل بیان

سپهر بندگی آستانه او را

کمر ز کاهکشان بسته است از دل و جان

مسخر خم چوگان اوست گوی زمین

مطیع جلوه یکران اوست دور زمان

فروغ اختر صاحبقرانی از تیغش

چو آفتاب بود از جبین صبح عیان

شکوه دولت او خسروان عالم را

به دست و پای عزیمت نهاد بند گران

نگاه کج نتوانند سوی ایران کرد

ز بیم تیغ کجش خسروان ملک ستان

هزار پرده به خود همچو آسمان بالید

بسیط روی زمین از بساط امن و امان

اگر چه بود ز لیل و نهار چرخ دوموی

ز شادمانی دوران شاه گشت جوان

زمین بهشت شد از عدل و از ملایمتش

به جای آب در او جوی شیر گشت روان

شده است آتش سوزنده خوابگاه سپند

ز بس به دولت او آرمیده است جهان

ز آفتاب نهد ناف بر زمین گردون

ز حلم سایه کند گر بر این بلند ایوان

گهر به رشته گسستن ز هم نمی ریزد

ز بس که منتظم از عدل اوست وضع جهان

ز شادمانی عهدش جنین برون آید

چو پسته از رحم پوست با لب خندان

ز حسن نیت او مایه ای گرفت سحاب

که بی نیاز شد از تلخرویی عمان

نمانده است به جز درد دین دگر دردی

ز استقامت دوران آن مسیح زمان

نظر به قامت اقبال اوست کوته و تنگ

قبای چرخ که بر خاک می کشد دامان

به شمع دست حمایت شود نسیم سحر

در آن دیار که حفظش دهد صلای امان

چو ابر حاصل دریا به قطره گر بخشد

شود ز شرم کرم جبهه اش ستاره فشان

نسیم خلقش اگر بگذرد به شوره زمین

بهار عنبر سارا شود سفیدی آن

ز رای روشن او ماه نور اگر گیرد

کند ز دیده خورشید جوی اشک روان

اگر به کوه کند عزم راسخش اقبال

چو رود نیل شود شاخ شاخ در یک آن

اگر به بحر کند سایه کوه تمکینش

چو آب آینه آسوده گردد از طوفان

وگر به کوه گران امتحان تیغ کند

ز صلب خاره زند شعله سر بریده زبان

شده است عار، گرفتن چنان ز همت او

که طفل شیر کشیده است دست از پستان

پلنگ از آتش خشمش ستاره سوخته ای است

که چون شرر شده در صلب کوهسار نهان

شگفت نیست که از دلگشایی شستش

دهن به خنده چو سوفار واکند پیکان

چو نال خامه نیاید ز آستین بیرون

به عهد راستی او بنان کج قلمان

رسیده اند به دولت ازو و اجدادش

چه بابر و چه همایون چه خسرو توران

ز ضربتی که ز شمشیر او به هند رسید

کمر شکسته دمد نیشکر ز هندستان

ز سهم برق جهانسوز تیغ او برخاست

به زندگی ز سر تخت و تاج، شاهجهان

اگر به قبله کند روی، رو بگرداند

ز آستانه او هر که گشت روگردان

ز بیم، ناف فلک بگذرد ز مهره پشت

چو عزم حلقه ربایی کند به نوک سنان

ز پرده داری حفظش چو دیده ماهی

شرار، سیر کند بی خطر در آب روان

حصاری از دل آگاه گرد ملک کشید

که تا به دامن محشر نمی شود ویران

اگر سیاهی دشمن چو شب جهان گیرد

کند چو صبح پریشان به چهره خندان

شگفت نیست که در عهد او گشاید شیر

گره ز شاخ غزالان به ناخن و دندان

هر آن نفس که بود بی دعای دولت او

چو مرغ بی پر و بال است عاجز از طیران

محیط روی زمین باد حکم نافذ او

همیشه گرد زمین تا فلک کند دوران

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۹ – در مدح نواب ظفرخان

بحر طبعم در سخن چون گوهر افشانی کرد

در صدف گوهر ز خجلت چهره مرجانی کند

خضر کلکم چون ز ظلمات دوات آید برون

صفحه از فیض قدومش سنبلستانی کند

غنچه های معنی بکرم تبسم چون کنند

حد گل باشد که آنجا خنده پنهانی کند

روی در صحرا نهد چون محمل لیلی قفس

بلبل مستی چو آهنگ غزل خوانی کند

در دبستان سخن هر جا ادیم صفحه ای است

از سهیل نقطه من چهره نورانی کند

حدت طبعم چو آید بر سر مشاطگی

غنچه پژمرده دل را لعل پیکانی کند

این دم گرمی که من با خود به باغ آورده ام

شبنم افسرده را یاقوت رمانی کند

باغبان از غیرت طبع بلند آوازه ام

عندلیب مست را در غنچه زندانی کند

بوریا در زیر بال طوطیان پنهان شود

در دبستانی که کلکم شکرافشانی کند

ساق عرش از معنی رنگین من بندد نگار

آفتاب از صبح رایم چهره نورانی کند

می چکد شور ملاحت از زبان خامه ام

خوان معنی را دوات من نمکدانی کند

مصر معنی خرم است از رود نیل خامه ام

حسن طبعم نازها بر ماه کنعانی کند

قطره ای کز کلک معنی آفرین من چکد

در مذاق تشنه چشمان آب حیوانی کند

غنچه ای کز نوبهار خاطر من بشکفد

خنده بر گلزار صبح از پاکدامانی کند

خاطر دوشیزگان فکرت من نازک است

در گلستانم دم عیسی گرانجانی کند

طبع من از تنگنای لامکان دلگیر شد

تا به کی ضبط عنان از تنگ میدانی کند؟

بیضه خورشید را بر فرق گردون بشکند

چون همای همتم بال و پرافشانی کند

بلبل آتش زبانش حلقه در گوش من است

غنچه را کی می رسد با من دهن خوانی کند؟

شوخ چشمی بین که می خواهد کلیم بی زبان

پیش شمع طور، اظهار زبان دانی کند

هر که چون من از ظفرخان یافت فیض تربیت

می رسد گر در سخن دعوی حسانی کند

قبله ارباب معنی، خان فطرت دستگاه

آن که ملزم عقل کل را در سخندانی کند

در حریم دل چو افروزد چراغ قدسی را

راز دلها را بیان از خط پیشانی کند

پرده چون بردارد از رخسار، طبع انورش

کیست خاقانی که دعوی سخندانی کند

دست گوهربار او نگذاشت بر روی زمین

اشک در چشم یتیمی سبحه گردانی کند

تیغ در گردن به پای گلبن آید آفتاب

شبنم گل را اگر حفظش نگهبانی کند

تا نسیم همتش بر چهره عالم وزید

زلف هم نتواند اظهار پریشانی کند

چون سبک سازد به ریزش دست گوهربار را

حلقه ها در گوش ابر از گوهرافشانی کند

انتقام دل شکستن مو به مو از وی کشید

زلف را نگذاشت عدلش شانه گردانی کند

تا به مژگان گرد از چشم رکاب افشاندنش

هر سر مو بر تن خورشید مژگانی کن

شمع کافور از حریم رای او آورده صبح

زین سبب آفاق را هر روز نورانی کند

تا مگر در کفه او پاگذاری روز وزن

آفتاب از شوق پابوس تو میزانی کند

صاحبا تا چند دور از موکب اقبال تو

چهره رنگین صائب از اشک پشیمانی کند؟

قدسیان جمعند، آن بهتر که کلک ترزبان

بر دعای بی ریا ختم ثناخوانی کند

همتی بگمار تا این عندلیب بینوا

بار دیگر در گلستانت نواخوانی کند

چون ترا بر کشور دلها نگهبان کرده اند

هر کجا باشی ترا یزدان نگهبانی کند

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۳ – در مدح شاه عباس دوم

زهی عذار تو آیینه دار حیرانی

عرق به روی تو واله چو چشم قربانی

ز خط سبز، پریزاد می کند تسخیر

لب عقیق تو چون خاتم سلیمانی

ز لنگر تو فلک نقطه ای است پا بر جا

ز شوخی تو زمین کشتیی است طوفانی

به جلوه گاه تو خورشید چون نظربازان

نهاده است به دیوار، پشت حیرانی

چو مغز پسته فلک در شکر شود پنهان

چو پسته تو درآید به شکرافشانی

توان ز لعل لبت از صفای گوهر دید

خط نرسته چو زنار از سلیمانی

شکسته زلف تو شاخ غرور سنبل را

دریده پرده گل غنچه ات ز خندانی

قدح به دست تو شبنم به روی لاله و گل

عرق به روی تو آب گهر ز غلطانی

به جلوه گاه تو خورشید طلعتان زده اند

ز چشم مست، سراپرده های حیرانی

ز شرم آن خم ابرو چو طاق نسیان شد

ز چشم خلق جهان قبله مسلمانی

چنان فسانه حسن تو گشت عالمگیر

که گشت خواب فراموش، ماه کنعانی

ز خال روی تو کار سپند می آید

که داغ لاله کند لاله را نگهبانی

ز شرم چشم سیاه تو گوشه گیر شده است

به چشم خوش نگهان سرمه صفاهانی

سپند از سر آتش نمی تواند خاست

به محفلی که تو جولان کنی، ز حیرانی

اگر ز حسن خداداد پرده برداری

حرم چو محمل لیلی شود بیابانی

کسی چگونه ازان روی چشم بردارد؟

که بازداشت عرق را ز گرم جولانی

نمی توان ز حیا دید سیر روی ترا

کباب کرد مرا این حجاب نورانی

نمی برد می گلرنگ زنگ از خاطر

چنان که چشم تو دل می برد به آسانی

چنان به عهد تو گردید خوار و بی رونق

که کافران را دل سوخت بر مسلمانی

صفای آن لب میگون ز خط سبز افزود

که نشأه بیش بود با شراب ریحانی

مگر گذشت ز گلزار، سرو موزونت؟

که طوق فاختگان است چشم قربانی

حریم غنچه به گل بوته گداز شود

به گلشنی که دهی عرض پاکدامانی

به چشم روزنه اش دایم آب می گردد

ز عارض تو شود خانه ای که نورانی

کراست زهره ز روی تو نقش بردارد؟

که خشک چو رگ سنگ، خامه مانی

ز قید مور میانان نجات ممکن نیست

گسستنی نبود ربطهای روحانی

تو چون پیاله به دورافکنی ز گردش چشم

گزک کند لب خود توبه از پشیمانی

زمین ز جنبش آسودگان به رقص آید

ته پیاله خود گر به خاک افشانی

نظر به لطف نمایان چو دیگرانم نیست

مرا ز دور بود بس نگاه پنهانی

به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد

که تار و پود امیدست چین پیشانی

شده است بر تو نکویی ز دلربایان ختم

چنان که ختم به صاحبقران جهانبانی

سپهر مرتبه عباس شاه دریا دل

که می درخشدش از جبهه فر یزدانی

چنان که گشت به سبابه مستقیم ایمان

بلند شد ز لوای تو دین یزدانی

به چشم دیده وران نامه ای است سربسته

نظر به خلق تو صبح گشاده پیشانی

ز سهم خنجر ظالم گداز صولت تو

به شیر پهلوی لاغر کند نیستانی

ز شوق بندگیت پاک گوهران آیند

ز امهات، کمر بسته چون سلیمانی

به دور عدل تو کز بند شد جهان آزاد

به طوق فاختگان سرو کرد سوهانی

ز آشیانه خفاش برنمی آید

ز شرم رای منیر تو مهر نورانی

ز انفعال سر آستین خود خاید

خرد به بزم تو چون کودک دبستانی

سرش ز فخر چو خورشید بر فلک ساید

ز سجده تو شود جبهه ای که نورانی

ز مهر و ماه فلک خشت سیم و زر آرد

عمارتی که شود همت تواش بانی

ز هیبت تو شود آب زهره مریخ

به آسمان سر تهدید اگر بجنبانی

به نسبتخم تیغت به چرخ می ساید

سر مفاخرت خود هلال نورانی

مگر که آیه سجده است جوهر تیغت؟

که سرکشان را بر خاک سود پیشانی

گهر ز صلب صدف سفته در وجود آید

نگاه تند کنی گر به ابر نیسانی

در آفتاب قیامت برهنگی نکشد

به جرم هر که تو دامان عفو پوشانی

به عهد رایض عدل تو توسن گردون

گذاشت سرکشی از سر چو اسب چوگانی

ز فیض دست گهربارت ای بهار امید

زمین ز آب گهر کشتیی است طوفانی

به روزگار تو کار سپهر بدگوهر

بود چو عامل معزول سبحه گردانی

ز بس که جود تو مهر لب سؤال شده است

صدف دهن نگشاید به ابر نیسانی

میانه تو و عباس شاه خلد سریر

تفاوتی است که در نقش اول و ثانی

شود ز سینه گاو زمین عیان برقش

به کوه قاف اگر تیغ خود بخوابانی

چو ماه عید به انگشت می نمایندش

ز بس که تیغ تو طاق است در سرافشانی

اگر چه فتح و ظفر را عصای تکیه گه است

به فوج خصم کند نیزه تو ثعبانی

خصال خوب تو صورت پذیر اگر گردد

شود بساط جهان پر ز ماه کنعانی

به عهد حفظ تو دریا چو دیده ماهی

شرار را ز خموشی کند نگهبانی

چنان ز عدل تو معمور گشت روی زمین

که جغد برد به خاک آرزوی ویرانی

خط غبار نخیزد دگر ز روی بتان

به آب تیغ، تو چون گرد فتنه بنشانی

کشی به پنجه قدرت به رنگ مو ز خمیر

ز صلب خاره رگ سنگ را به آسانی

به عهد رای تو چون شمع صبح می لرزد

به نور دیده خود آفتاب نورانی

چنان به حفظ تو دارند خلق استظهار

که می کنند ز کاغذ کلاه بارانی

کجاست خاطر آشفته در جهان، که نماند

ز حسن عهد تو در خوابها پریشانی

کف سخای ترا چارفصل نوروزست

اگر بهار کند ابر گوهرافشانی

دعا به دست مرا سوی خویش می خواند

وگرنه نیست مرا سیری از ثناخوانی

مدام تا ز شبستان برج حوت نهد

قدم به بیت شرف آفتاب نورانی

ز نور جبهه صاحبقران منور باد

فضای شش جهت و چار باغ ارکانی

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۸ – در توصیف جشن بهار و مدح نواب ظفرخان

تذرو بال فشان گردد از غبار بسنت

رود بهار به گرد از گل عذار بسنت

گذشت فصل خزان شکسته رنگیها

رسید موسم رنگین نوبهار بسنت

بهار با همه سامان بی نیازی رنگ

کند گدایی رنگ از گل عذار بسنت

چه نقش های تماشا فریب زد بر آب

به روی خاک بماناد نوبهار بسنت

هزار رنگ متاع ملال اگر داری

به باد می دهدش یک نفس، شعار بسنت

بهار دست به دست از چمن هوا گیرد

چو گل کند ز کف دستها نگار بسنت

گلی ز چهره احباب می توان چیدن

غنیمت است چو ایام گل، بهار بسنت

چه همچو برگ خزان دیده رفته ای از دست؟

رخی به رنگ ده از سیر لاله زار بسنت

خمیر مایه قوس قزح شده است زمین

ز بس که ریخت ز هر سو گل از کنار بسنت

سواد هند که چون زاغ آمدی به نظر

شده است چون پر طاوس از بهار بسنت

شده است مرغ هوا یکقلم چو بوقلمون

ز بس بلند شده است از زمین غبار بسنت

درین دو روز که طاوس رنگ جلوه گرست

شکسته رنگی خود می کنم به کار بسنت

بهار را به حنابندی چمن بگذار

بس است رنگرز چهره ها غبار بسنت

ز رنگهای عجب، گرده بهاران است

چرا سپند نسوزم به روزگار بسنت؟

کجا به چیدن گل دست گلفروش رود؟

چنین که دست و دلم می رود به کار بسنت؟

هزار پرده رنگین کشید بر رویم

شکسته رنگ مبادا گل عذار بسنت

به ملک هند کنون یک گل زمینی (کذا) نیست

که چهره اش نبود گلگل از نثار بسنت

چگونه مصرع رنگین ز طبع سر نزند؟

که سایه بر سرم افکند شاخسار بسنت

به خاک پای گل و آشنایی بلبل

که به ز روی بهارست پشت کار بسنت

چنان که صحبت رنگین نمی رود از یاد

همیشه در دل من هست خارخار بسنت

چرا چو گل نزنی خند بر جهان صائب؟

ببین که با که ترا یار کرده، بار بسنت

بهار جود، ظفرخان صبح پیشانی

که سرخ رو ز گل اوست لاله زار بسنت

به اینقدر که گل عارض تواش روداد

یکی هزار شد امروز اعتبار بسنت

نماند سوده لعل و زمرد و یاقوت

به روز جشن تو از بس که شد به کار بسنت

همیشه بزم تو از اهل طبع رنگین باد

میان لاله رخان هست تا شعار بسنت

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۲۲ – درتهنیت ورود شاه عباس دوم از مازندران به اصفهان

منت خدای را که سلیمان روزگار

آمد به تخت سلطنت از سیر و از شکار

زین ابر رحمتی که ز مازندران رسید

سرسبز شد جهان و جوان گشت روزگار

آن سایه خدا که جهان روشن است ازو

آورد رو به برج شرف آفتاب وار

بر فرق تاج خسروی از لطف ایزدی

در بر دعای جوشنش از حفظ کردگار

آورده زیر خاتم اقبال وحش و طیر

صید مراد بسته به فتراک تابدار

از تیغ کج به گردن شیران نهاده طوق

وز تیر راست کرده دل دام و دد فگار

فرمانروای عالم و صاحبقران عهد

خورشید آسمان شرف، ظل کردگار

عباس شاه کز خم ابروی تیغ او

محراب فتح و قبله نصرت شد آشکار

آن کعبه مراد که فرماندهان کنند

از خاکبوس درگه او کسب افتخار

شاهان گر اقتدار ز دولت کنند کسب

دولت ز شان ذاتی او یافت اقتدار

عباس شاه اول از اخلاق دلپذیر

ممتاز بود اگر چه ز شاهان روزگار

عباس شاه ثانی، چون نقش آخرین

از اولین تمامتر آمد به روی کار

ز اخلاق برگزیده و اوصاف دلپذیر

گنجینه ای است پر ز گهرهای شاهوار

بازوی ملک و هیکل دین را وجود او

حرز یمانی است ز آفات روزگار

آیینه گر سکندر و جمشید جام داشت

دست و دل گشاده به او داده کردگار

دارد شکوه شهپر سیمرغ و کوه قاف

در قبضه شجاعت او تیغ آبدار

از قرص آفتاب نهد ناف بر زمین

حلمش اگر به توسن گردون شود سوار

برق جلال او چو کشد تیغ از نیام

بر شیر، نیستان شود انگشت زینهار

اقبال اگر به کوه کند عزم راسخش

چون رود نیل کوچه دهد از پی گذار

از داغهاش دود چو مجمر شود بلند

گر در دل پلنگ کند خشم او گذار

دریا بود سراب اگر دست اوست ابر

گردون پیاده است اگر او بود سوار

ز حسن خلق، آب حیاتی است روح بخش

سد سکندری است ز پیمان استوار

بازوی او گرفته دست ولایت است

دم را سپرده است به آن تیغ، ذوالفقار

شیران چو سگ قلاده به گردن گذاشتند

در روزگار صولت آن شاه نامدار

ویرانه همچو گنج نهان شد ز دیده ها

معمور شد ز بس که در ایام او دیار

گردیده است چون سگ اصحاب کهف، گرگ

در روزگار معدلتش معتکف به غار

یاقوت و لعل سفته برآید ز صلب سنگ

گر کوه را سنانش در دل کند گذار

خورشید را کند به نظرها چراغ روز

هر جا جبین روشن او گردد آشکار

جنگل شود ز شاخ گوزنان شکارگاه

بیرون چو از نیام کشد تیغ آبدار

از جوشن آنچنان گذرد تیر او که باد

از حلقه های زلف نکویان کند گذار

پیکان دهن به خنده چو سوفار وا کند

زان شست دلگشا چو به سرعت کند گذار

رنگین نمی شود پر و بالش ز خون صید

از بس که صاف می گذرد تیرش از شکار

مادر به التماس دهد شیر طفل را

در عهد او ز بس که گرفتن شده است عار

چون روی شرمناک برآرد گهر ز خود

بر هر زمین که ابر کف او کند گذار

دامان سایل و کف ارباب حاجت است

باشد محیط همت او را اگر کنار

در روزگار حفظش، چون چشم ماهیان

در پرده های آب، سراسر رود شرار

در دیده ها چو یوسف گل پیرهن شود

هر جرم را که بخشش او گشت پرده دار

گردد دل نهنگ ز هر موجه ای دو نیم

گر یاد تیغ او گذرد در دل بحار

از چشم شیر شمع به بالین نهد غزال

شبها به عهد دولت آن معدلت شعار

خصمش کمر نبندد اگر کوه آهن است

چون او به عزم رزم کمر بندد استوار

سرپنجه تعدی گردون ز عدل او

دست نوازشی است به دلهای بی قرار

بی مشق اگر چه قطعه نویس است تیغ او

پیوسته در شکار کند مشق کارزار

مانند ابر اگر چه به دامن دهد گهر

از شرم همت است جبینش گهر نثار

ابری است جود او که بود قطره اش گهر

بحری است خلق او که بود عنبرش کنار

عقد گهر نریزد اگر رشته بگسلد

شد منتظم ز معدلتش بس که روزگار

باشد غنی ز سنگ فسان تیغ آفتاب

مستغنی است رای منیرش ز مستشار

زد بحر پنجه با کف گوهر نثار او

خون از عروق پنجه مرجان شد آشکار:

افکنده تیغ موج به گردن ز انفعال

اینک به عذرخواهی آن دست در نثار

عاجز شود ز حصر کمالات بی حدش

صرصر اگر ز ریگ کند سبحه شمار

صائب چو مدح شاه به اندازه تو نیست

رسم ادب بود به دعا کردن اختصار

تا خاک ساکن و متحرک بود فلک

امرش روان و دولت او باد پایدار

...

قصاید صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۳۷ – در مدح نواب ظفرخان

این چنین هجران اگر دارد مرا در پیچ و تاب

زود خواهد خیمه عمرم شدن کوته طناب

داستان حسرتم از زلف طولانی ترست

یک الف وارست از طومار آه من شهاب

سنبل خواب پریشان از سر بالین من

می توان با آستین رفتن چو گل از جامه خواب

حاصلم زین هستی موهوم غیر از داغ نیست

آتشین تبخاله باشد گوهر بحر سراب

چشم بوسیدن اگر دوری نمی آرد، چرا

از عنانش دور افتادم چو بوسیدم رکاب؟

شوق را از سوزش ما نیست پروایی، که هست

نغمه سیراب آتش گریه تلخ کباب

کوکب بختی که من دارم، عجب نبود اگر

گل فتد در دیده روزن مرا از ماهتاب

در شب یلدای بخت من نیارد شد سفید

گر ید بیضا نماند از گل صبح آفتاب

ابر گو خود را عبث بر تیغ مژگانم مزن

پیش چشم من سپرافکنده دریا از حباب

چرخ یاران موافق را جدا دارد ز هم

دایم از هم دور باشد نقطه های انتخاب

با منافق سیرتان گردون مدارا می کند

نقطه های شک به هم جمعند دور از انقلاب

رشته امید من صد دانه گردید از گره

چند خواهی داشت ای گردون مرا در پیچ و تاب

این همه فریاد من ای چرخ می دانی ز چیست؟

از فراق موکب نواب خورشید انتساب

قبله ارباب معنی، کعبه اهل نیاز

آن که آمد از فلک او را ظفرخانی خطاب

آن که رعد هیبتش گر بانگ بر گردون زند

در کمان قوس قزح را بشکند تیر شهاب

ابر جودش سایه گر بر روی دریا گسترد

چون صدف آبستن گوهر شود بکر حباب

در شبستانی که حفظ او برافروزد چراغ

در ته یک پیرهن خسبد کتان با ماهتاب

مریم بکر صدف را از سموم قهر او

آب گردد در مشیمه نطفه در خوشاب

همچو گنج از دیده ها گشته است ویرانی نهان

خانه بر دوش است در ایام عدل او غراب

عطسه مغز غنچه را از بوی گل سازد تهی

در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب

گر شود آبستن یک قطره از بحر کفش

سینه بر دریا گذارد از گرانباری سحاب

گر نسیم حفظ او بر روی دریا بگذرد

موج نتواند گذشت از تیغ بر روی حباب

چون ید بیضای جودش سر برآرد ز آستین

خیره گردد چشم او از موجه سیم مذاب

آب تیغ او چو از جوی نیام آید برون

تا گلوی دشمنان جایی ناستد از شتاب

صاحبا در ملک گیری باعث تأخیر چیست؟

توسن اقبال رام و فوج نصرت در رکاب

پای بر چشمش نه و آفاق را تسخیر کن

خانه زین چشم در راه تو دارد از رکاب

تا نگردیده است بار خاطرت طول سخن

می کنم ختم مدیحت بر دعای مستجاب

تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان

تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب

دوستانت را لب پیمانه بادا بوسه گاه

دشمنانت را ز زخم تیغ بادا پیچ و تاب

...

قصاید صائب نظر دهید...