متفرقات صائب

شمارهٔ ۶۷۶

قیامت را به رفتار آورد سرو روان تو

زند مهر خموشی بر لب عیسی زبان تو

صبا را منع می کردم ز گلزارت، چه دانستم

که زیر دست صد گلچین برآید گلستان تو

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۷۳

ای قیامت نخل بند قامت رعنای تو

نخل رعنایی به بارآورده بالای تو

حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟

بوسه من کارها دارد به خاک پای تو

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۷۲

می به جامم می کند چشم خمارآلود تو

گل به طرحم می دهد روی بهارآلود تو

می رسی از گرد راه و می توان برداشتن

گرده خورشید از روی غبارآلود تو

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۷۱

عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او

خضر و عمر جاودان، ما و قد رعنای او

خواجه مستغنی ز دین من به دنیای دنی است

چون نباشم من به دین مستغنی از دنیای او؟

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۷۰

نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ او

هم مگر آیینه سازند از دل چون سنگ او

در شب تاریک نتوان دزد را دنبال رفت

دل گرفتن مشکل است از طره شبرنگ او

از لطافت نسبت رخسار او با گل خطاست

کز نگاه گرم گردد آفتابی، رنگ او

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۶۹

برد تا رنگ حیا را باده از رخسار او

آنچه بسیارست گلچین است در گلزار او

طره دستار او همسایه بال هماست

پادشاهی کرد گل بر گوشه دستار او

...

متفرقات صائب نظر دهید...

شمارهٔ ۶۶۷

ز لباس تن برون آ به گه نیاز کردن

که به جامه های صورت نتوان نماز کردن

قد همچو تیر خود را به سجود حق کمان کن

که به این کلید بتوان در خلد باز کردن

...

متفرقات صائب نظر دهید...