گزیدهٔ غزلیات صائب

غزل شمارهٔ ۱۷۵

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی

دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی

از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم

رحم کن بر جگر تشنهٔ ما ای ساقی

پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار

تابرآید می خورشید لقا ای ساقی

بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی

عمر باد و مزهٔ عمر ترا ای ساقی!

دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر

چون بگویم به دو لب، شکر ترا ای ساقی؟

شعله بی‌روغن اگر زنده تواند بودن

طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی

صائب تشنه جگر را که کمین بندهٔ توست

از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۴

یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی

پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی

تبخال زد از آه جگر سوز لب صبح

وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی

صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد

یک بار تو بیدرد گریبان ندریدی

چون بلبل تصویر به یک شاخ نشستی

ز افسردگی از شاخ به شاخی نپریدی

یک صبحدم از دیده سرشکی نفشاندی

از برگ گل خویش گلابی نکشیدی

گردید ز دندان تو دندانه لب جام

یک بار لب خود ز ندامت نگزیدی

ایام خزان چون شوی ای دانه برومند؟

از خاک چو در فصل بهاران ندمیدی

گردید ز دندان تو دندانه لب جام

یک بار لب خود به ندامت نگزیدی

از شوق شکر، مور برآورد پر و بال

صائب تو درین عالم خاکی چه خزیدی؟

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۳

گر درد طلب رهبر این قافله بودی

کی پای ترا پردهٔ خواب آبله بودی؟

زود این ره خوابیده به انجام رسیدی

گر نالهٔ شبگیر درین مرحله بودی

دل چاک نمی‌گشت ز فریاد جرس را

بیداری اگر در همهٔ قافله بودی

از خون جگر کام کسی تلخ نگشتی

گر در خور این باده مرا حوصله بودی

شیرازهٔ جمعیتش ازهم نگسستی

با بلبل ما غنچه اگر یکدله بودی

چون آب روان می‌گذرد عمر و تو غافل

ای وای درین قافله گر فاصله بودی

صائب سر زلف سخن از دخل حسودان

آشفته نشد تا تو درین سلسله بودی

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۲

ای شمع طور از آتش حسنت زبانه‌ای

عالم به دور زلف تو زنجیر خانه‌ای

شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت

زین بیشتر چگونه کند سعی، دانه‌ای؟

از هر ستاره، چشم بدی در کمین ماست

با صد هزار تیر چه سازد نشانه‌ای؟

چون باد صبح، رزق من از بوی گل بود

مرغ قفس نیم که بسازم به دانه‌ای

ناف مرا به نغمهٔ عشرت بریده‌اند

چون نی نمی‌زنم نفس بی‌ترانه‌ای

صائب فسرده‌ایم، بیا در میان فکن

از قول مولوی غزل عاشقانه‌ای

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۸۰

دایم ستیزه با دل افگار می‌کنی

با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

ای وای اگر به گربهٔ خونین برون دهم

خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

شرمنده نیستی که به این دستگاه حسن

دل می‌بری ز مردم و انکار می‌کنی؟

یوسف به خانه روی ز بازار می‌کند

هر گه ز خانه روی به بازار می‌کنی

چشم بدت مباد، که با چشم نیمخواب

بر خلق ناز دولت بیدار می‌کنی

یک روز اگر کند ز تو آیینه رو نهان

رحمی به حال تشنهٔ دیدار می‌کنی

رنگ شکسته را به زبان احتیاج نیست

صائب عبث چه درد خود اظهار می‌کنی؟

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۹

زهی رویت بهار زندگانی

به لعلت زنده، نام بی‌نشانی

دو روزی شوق اگر از پا نشیند

شود ارزان متاع سرگرانی

بدآموز هوس عاشق نگردد

نمی‌آید ز گلچین باغبانی

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

مترس از دور باش لن‌ترانی

شراب کهنه و یار کهن را

غنیمت دان چو ایام جوانی

اگر عاشق نمی‌بودیم صائب

چه می‌کردیم با این زندگانی؟

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۸

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی

آه افسوس است سرو جویبار زندگی

اعتمادی نیست بر شیرازهٔ موج سراب

دل منه بر جلوهٔ ناپایدار زندگی

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست

خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

بادهٔ یک ساغرند و پشت و روی یک ورق

چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی

چون حباب پوچ، از پاس نفس غافل مشو

کز نسیمی رخنه افتد در حصار زندگی

خاک صحرای عدم را توتیا خواهیم کرد

آنچه آمد پیش ما از رهگذار زندگی

سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد

چیست حال خضر یارب زیر بار زندگی

دارد از هر موجه‌ای صائب درین وحشت‌سرا

نعل بیتابی در آتش جویبار زندگی

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۷

به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی

مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی

مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را

چمن را پاک کن از سبزهٔ بیگانه ای ساقی

خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را

مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی

اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد

ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی

برآر از پردهٔ مینا شراب آشنارو را

خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی

به خورشید سبک جولان، فلک بسیار می‌نازد

به دور انداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی

حریف بادهٔ بی‌غش، ز غشها پاک می‌باید

جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانه ای ساقی

کشاکش می‌برد هر ذره خاکم را به صحرایی

ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی

مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟

بریز از پرتو می، رنگ آتشخانه ای ساقی

نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را

به راهی می‌رود هر خشت این غمخانه ای ساقی

اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را

چه کم می‌گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۷۶

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی

مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی

به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم

من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی

به راهی می‌رود هر تاری از زلف حواس من

مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی

چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟

مرا در حلقهٔ اهل ریا مگذار ای ساقی

چراغ طور در فانوس مستوری نمی‌گنجد

برون آور مرا از پردهٔ پندار ای ساقی

شراب آشتی‌انگیز مشرب را به دور آور

بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی

ادیب شرع می‌خواهد به زورم توبه فرماید

به حال خود من شوریده را مگذار ای ساقی

ز انصاف و مروت نیست در عهد تو روشنگر

زند آیینهٔ من غوطه در زنگار ای ساقی

به شکر این که داری شیشه‌ها پر بادهٔ وحدت

به حال خویش صائب را چنین مگذار ای ساقی

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۱۵۹

زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من

شود سپهر زمین‌گیر از آرمیدن من

هزار مرحله را چون جرس دل شبها

توان برید به آواز دل تپیدن من

مرا چو آبله بگذار تا شوم پامال

نمی‌رسد چو به کس فیضی از رسیدن من

فغان که زیر فلک نیست آنقدر میدان

که داد وحشت خاطر دهد رمیدن من

هزار فتنهٔ خوابیده چون شراب کهن

نهفته است در آغوش آرمیدن من

درین ریاض، چو چشم آن ضعیف پروازم

که برگ کاه شود مانع پریدن من

مرا چون صبح به دست دعا نگه دارید

که روشن است جهان از نفس کشیدن من

حیات من به تماشای گلعذاران است

ز راه چشم چو شبنم بود چریدن من

عیار آن لب شیرین و ساعد سیمین

توان گرفتن از دست و لب گزیدن من

ز بس که تلخی دوران کشیده‌ام صائب

دهان مار شود تلخ از گزیدن من!

...

گزیدهٔ غزلیات صائب نظر دهید...