قصاید عبید زاکانی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – ایضا در مدح همو گوید

دمید باد دلاویز و بوی جان آورد

نوید کوکبهٔ گل به گلستان آورد

رسید موسم نوروز و یمن مقدم او

به سوی هر دلی از خرمی نشان آورد

شکوفه باز بخندید و لطف خندهٔ او

نشاط با دل محزون عاشقان آورد

نسیم خسته شد و ناتوان و می‌افتد

ز بسکه رخت ریاحین بوستان آورد

هزاردستان در وصف روی لاله و گل

هزار نغمه و دستان به داستان آورد

غلام دولت آنم که بر کنار چمن

نشست و بابت خود دست در میان آورد

سپیده‌دم که صبا بهر شاهدان بهار

به عرصهٔ چمن از ابر سایبان آورد

چه ذره‌است که بر طرهٔ بنفشه فشاند

چه آب لطف که بر روی ارغوان آورد

ز شوق بلبل شوریده دل به گل میگفت

بیا بیا که فراقت مرا به جان آورد

پیام داد به باد سحر شکوفه که خیز

بیا که بی‌تو نفس بر نمی‌توان آورد

گل آن زمان به چمن خسرو ریاحین شد

که ره به مجلس سلطان کامران آورد

جمال دنیی ودین آنکه رای انور او

شکست در مه و خورشید آسمان آورد

زمانه باز به پیرانه سرجوان زان شد

که التجا به چنین دولت جوان آورد

خطاب سوسن از آنروی میکنند آزاد

که نام بندگی شاه بر زبان آورد

در سلامت و اقبال شد به رویش باز

هرآنکه روی بدین دولت آستان آورد

گرفت جمله جهان آفتاب از آنکه پناه

به زیر سایهٔ چتر خدایگان آورد

جهان پناها عدل تو خلق عالم را

ز جور حادثه پروانهٔ امان آورد

خجسته کلک گهربار عنبر افشانت

به سائلان خبر گنج شایگان آورد

کف تو دامن آز و نیاز پر در کرد

چو بخشش تو امل را به میهمان آورد

تو عین معجز و دولت نگر که یکسر موی

خلاف رای تو هرکس که در گمان آورد

قضا به قصد سرش تیغ از نیام کشید

قدر به کشتن او تیر در کمان آورد

عدوی تو ز فلک تاج و تخت می‌طلبید

زمانه از پی او دار و ریسمان آورد

هرآنکه سرکشئی با تو کرد گردونش

به درگه تو ز ناگه به سر دوان آورد

جهان زمردی و از مردمی تهی شده بود

علو همتت آن رسم در جهان آورد

به کام خویش بمان جاودان که بخت ترا

زمانه مژدهٔ اقبال جاودان آورد

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ – ایضا در مدح شیخ ابواسحاق و ایوانی که او در شیراز میساخت میگوید

نفخات نسیم عنبر بار

میکند باز جلوه در گلزار

باز بر باد میدهد دل را

شادی پار و عشرت پیرار

دست موسی است در طلیعهٔ صبح

دم عیسی است در نسیم بهار

ناسخ نسخهٔ صحیفهٔ باغ

کرد منسوخ طبلهٔ عطار

روی گل زیر قطرهٔ شبنم

چون عرق کرد عارض دلدار

سبزه متفون طرهٔ سنبل

سرو مجنون شیوهٔ گلنار

غرقه در جوی گشته نیلوفر

زان میان بیدمشگ جسته کنار

تا گرد زد بنفشه طرهٔ جعد

غنچه بگشاد نافه‌های تتار

سرو و سوسن ز عطف باد سحر

متمایل نه مست نه هشیار

لاله بشکفت و باده صافی شد

ساقیا خیز و جام باده بیار

فصل گل را به خرمی دریاب

وقت خود را به نای و نی خوش‌دار

دست در زن به دامن گل و مل

می‌سرا هر دمی سنائی وار

«بعد از این دست ما و دامن دوست

پس از این گوش ما و حلقهٔ یار»

بر سمن نعره برگشاد تذرو

در چمن نعره برکشید هزار

شد ز آواز طوطی و دراج

گشت از نالهٔ چکاوک و سار

باغ پر پرده‌های موسیقی

راغ پر لحن‌های موسیقار

بلبل از شاخ گل به صد دستان

مدح سلطان همی کند تکرار

جم ثانی جمال دنیی و دین

ناصر شرع احمد مختار

پادشاه جهان ابواسحاق

آن جهان را پناه و استظهار

خسرو تاج بخش تخت نشین

شاه دریا نوال کوه وقار

آفتابیست آسمان رفعت

آسمانیست آفتاب شعار

چتر او را سپهر در سایه

منجقش را ستاره در زنهار

عرض از مبدعات کون و مکان

زبدهٔ حاصلات هفت و چهار

قبهٔ بارگاه ایوانش

برتر از هفت کوکب سیار

بزم را همچو حاتم طائی

رزم را همچو حیدر کرار

تیغ او چیست برق حادثه‌زای

رمح او چیست ابر صاعقه بار

بیرقش شیر اژدها پیکر

رایتش اژدهای شیر شکار

زویکی رای و صد هزار سپاه

زویکی مرد و صد هزار سوار

پرتو رای اوست آنکه از او

گرم گشت آفتاب را بازار

جرم خور تیره رای او روشن

عقل کف خفته بخت او بیدار

ذال با نون و دال از هجرت

رای خسرو بر آن گرفت قرار

کز پی روز بار و بزم طرب

این عمارت بنا کند معمار

وهم چون دید طرح او از دور

گفت از عجز یا اولی الابصار

این چه رسمیست بیکران وسعت

وین چه نقشیست آسمان کردار

عقل کل یا مهندس فلکست

بر زمین گشته بر چنین پرگار

گر کسی شرح این بنا گفتی

عقل باور نکردی این گفتار

لیک چون دیده دید و حس دریافت

عقل حس را کجا کند انکار

مرحبا ای به طرح خلد برین

حبذا ای به وضع دار قرار

صحن تو جانفزا چو صحن بهشت

شکل تو دلربا چو طلعت یار

روح شاید بنات را بنا

نوح ز یبد سرات را نجار

شمشه‌های تو آفتاب شعاع

سقفهای تو آسمان کردار

طاق اعلات تا ابد ایمن

از زلازل چو گنبد دوار

نقش دیوارهای را دایم

نصرت و فتح بر یمین و یسار

آسمان بر در تو چون حلقه

اختران تخته‌هاش را مسمار

شاید ار زانکه آشیانه کند

نسر طائر در او پرستووار

میکند این عمارت عالی

همت شاه شمه‌ای اظهار

ایکه آثار خسروان زمین

در اقالیم دیده‌ای بسیار

این عمار نگر بدیدهٔ عقل

بر تو تا کشف گردد این اسرار

آن آثاره تدل علیه

فانظرو افانظرو الی‌الاثار

تا غم عشق دلبران باشد

طرب عاشقان خوش گفتار

اهل دل تا کنند پیوسته

طلب نیکوان شیرین کار

اندرین بارگاه با تعظیم

اندرین تختگاه با مقدار

سال و مه کام‌ران و شادی کن

روز و شب عیش ساز و باده گسار

دور حکمت فزون ز حصر قیاس

سال عمرت برون ز حد شمار

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحاق

خدای تا خم این برکشیده ایوان کرد

در او نشیمن ناهید تیر و کیوان کرد

به دست قدرت چوگان حکم و گوی سپهر

میان عرصهٔ میدان صنع گردان کرد

نشاند شعلهٔ خورشید در خزانهٔ شب

چراغ ماه ز قندیل مهر تابان کرد

به دار شش جهت انداخت مهرهٔ ایام

محل نامیه در چار طاق ارکان کرد

ارادتش به عطا جسم را روان بخشید

مشیتش به کرم خاکرا سخندان کرد

ز بهر کوکبهٔ حادثات تقدیرش

هزار شعبه در کائنات پنهان کرد

ز بامداد ازل تا به انقراض ابد

زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

که آسمان لقبش پادشاه و سلطان کرد

قضا شکوه قدرقدرتی که فرمانش

به هرچه رفت قضا امتحان فرمان کرد

خجسته قبهٔ قدرش به زیر سایهٔ جود

حمایت مه تابان و مهر رخشان کرد

به هیچ دور چنین تاج بخش چشم فلک

ندید اگرچه بسی گرد خاک دوران کرد

حریم دایرهٔ امن شد چو صید حرم

هرآنکه عزم در خسرو جهانبان کرد

کفش چوکار جهانرا حوالت بد و نیک

به تیغ تیز رو و کلک عنبرافشان کرد

هرآن قضیه که مشکل نمود سهل آمد

هر آنحدیث که دشوار بود آسان کرد

ز عدل شاه سر خود چو مار کوفته یافت

کسیکه خانهٔ موری به ظلم ویران کرد

حدیث خسرو پرویز آن مثل دارد

که دیو را هوس منصب سلیمان کرد

تو عین معجز سلطان نگر که با سلطان

هرآنکه دعوی عصیان و قصد کفران کرد

هنوز پای نیاورده در رکاب غرور

عنان زنان به جهنم رکاب رنجان کرد

جهان پناها اقبال تا به روز شمار

چو بندگان تو با حضرت تو پیمان کرد

از آنزمانکه کمان تو کرد پشتی عدل

ستم چویا و گیان روی در بیابان کرد

چو قهر و لطف تو در کاینات کرد اثر

در آن زمان که جهان را خدای بنیان کرد

قضا ز شعلهٔ آن آتش جهنم ساخت

قدر ز قطرهٔ این عین آب حیوان کرد

به عهد عدل تو در پیچ و تاب ماند کسی

که همچو زلف بتان خاطری پریشان کرد

بلند نام تو هرجا که رفت تحسین یافت

کریم نفس تو با هرکه هست احسان کرد

جهان به کام تو و دوستان جاه تو باد

که دشمنان ترا تیر چرخ قربان کرد

بقای عمر تو چندانکه تا به روز شمار

حساب صد یک آنرا شمار نتوان کرد

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ – ایضا در مدح شاه شیخ ابواسحاق

بیمن معدلت پادشاه بنده نواز

بهشت روی زمین است خطهٔ شیراز

فلک مهابت خورشید رای کیوان قدر

ستاره جیش مخالف کش و موافق ساز

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

زهی ز جملهٔ شاهان و خسروان ممتاز

مسیر تیغ تو با سرعت قضا همراه

صریر کلک تو با حکمت قدر همراز

سماک حکم ترا چاکریست نیزه گذار

شهاب امر ترا بنده‌ایست تیرانداز

در این حدیقهٔ زنگار نسر طایر چرخ

به بوی ریزهٔ خوان تو میکند پرواز

فراز تخت چو تو شاه کامکار ندید

سپهر اگرچه بسی گشت در نشیب و فراز

به عهد عدل تو جز نی نمیکند ناله

ز دست حادثه جز دف نمیکند آواز

خدایگانا از جنس بندگان چو خدای

تو بی‌نیازی و ما را به حضرت تو نیاز

کسی که روی بدین دولت آستان دارد

در سعادت و دولت شود برویش باز

جهان پناها بیچاره را بدین کشور

صدای صیت شما میکشد ز راه دراز

مرا به حضرت اعلی همین وسیله بسست

که من غریبم و شاه جهان غریب نواز

به صدق ناطقه از جان ودل زند آمین

چو بنده ورد دعای شما کند آغاز

همیشه تا که نباشد سپهر را آرام

مدام تا که نباشد خدای را انباز

در تو قبلهٔ حاجات اهل عالم باد

چنانکه کعبهٔ اسلام قبله‌گاه نماز

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ – در ستایش سلطان معزالدین اویس جلایری

ترکم چو قصد خون دل عاشقان کند

ز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند

آرام جان به نرگس ساحر ز ما برد

تاراج دل به طرهٔ عنبر فشان کند

چون با کمر به راز درآید میان او

جاسوس‌وار باز سری در میان کند

گه بر گل از بنفشه خطی دلربا کشد

گه لاله‌زار سنبل تر سایه‌بان کند

سرمست اگر به باغ رود عکس عارضش

خون در کنار تازه گل و ارغوان کند

از شرم او چه جلوه کند در کنار جوی

سرو از چمن برآید و گل رخ نهان کند

سوسن چو بگذرد متمایل به صد زبان

افسوس بر شمایل سرو روان کند

حال دلم ز زلف پریشان او بپرس

تا مو به مو بگوید و یک یک بیان کند

از چشم او فسانهٔ رنجوریم شنو

تا او به شرح وصف من ناتوان کند

هم دردمند عشق که سودای او پزد

سودش به دست باشد اگر سر زیان کند

در کوی عشق مدعیش نام کرده‌اند

آنرا که نام سر برد و فکر جان کند

دارم امید آنکه به اقبال پادشاه

روزی به وصل خویشتنم میهمان کند

سلطان اویس آنکه فلک هر دمش خطاب

شاه جهان و خسرو گیتی ستان کند

شاهی که بهر کسب سعادت همای فتح

در زیر سایهٔ علمش آشیان کند

گرد سمند سرکش او را سپهر پیر

از روی فخر تاج سر فرقدان کند

بیدانشی بود که کسی با وجود او

بنشیند و حکایت نوشیروان کند

ای خسروی که روز نبرد از نهیب تو

کوه از فزع بنالد و دریا فغان کند

آه از دمیکه گرز و کمان تو با عدو

این چین در ابرو آورد آن سرگران کند

کیوان که گوتوال سپهرت هر شبی

بر درگه تو بندگی پاسبان کند

شهرت به سعد اکبر از آن یافت مشتری

کو روز و شب دعای تو ورد زبان کند

بهرام از برای سپاه تو دائما

ترتیب تیغ و جوشن و بر گستوان کند

خورشید نوربخش جهانگیر شد از آنک

هر بامداد سجدهٔ آن آستان کند

در بزم تو که مجمع شاهان عالمست

ناهید دستیاری خنیاگران کند

منظور خلق دوش از آن شد هلال عید

کو بر فلک ز نعل سمندت نشان کند

جود تو نام هر که به خاطر در آورد

رزق هزار سالهٔ او را ضمان کند

طبع عبید را که چو گنجیست شایگان

معذور دار قافیه گر شایگان کند

بادا قران فتح و ظفر بر جناب تو

تا مهر نوربخش به اختر قران کند

چندانت عمر باد که چرخ عطیه بخش

صد بار پیر گردی و بازت جوان کند

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ – در تهنیت مراجعت شیخ ابواسحاق به شیراز

رسید رایت منصور شاه بنده نواز

به خرمی و سعادت به خطهٔ شیراز

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

خدایگان مخالف کش موافق ساز

شمار جوش سپاهش ستاره را مانند

مسیر قبهٔ چترش سپهر را دمساز

گشاده دولت او کشوری به یک حرکت

گرفته باز شکوهش جهان به یک پرواز

یقین که صبح ز ایام دولت او را

هنوز صبح سعادت نمیکند آغاز؟

کجاست حاسد بدبخت گو ببین و بسوز

کجاست بندهٔ مخلص بگو بیا و بناز

به کامرانی چندانش زندگانی باد

که حصر آن نکند کس به عمرهای دراز

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ – در مدح شاه شیخ ابواسحاق گوید

جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شاد

ببار بادهٔ گلرنگ هرچه بادا باد

به شش جهت چو از این هفت چرخ بوقلمون

از آنچه هست مقدر نه کم شود نه زیاد

به نای و نی نفسی وقت خویشتن خوش دار

چو نای و نی چه دهی عمر خویشتن بر باد

بگیر دست بتی وز زمانه دست بدار

غلام سرو قدی باش و از جهان آزاد

زمین که بود زتاثیر زمهریر خراب

ز یمن مقدم نوروز می‌شود آباد

به شاهدان چمن صد هزار لخلخه حور

به دست پیک نسیم بهار بفرستاد

چو نقشبند ریاحین قبای غنچه ببست

صبا به لطف سر نافهٔ ختن بگشاد

میان سبزه و گل رقص میکند لاله

به پیش آب روان جلوه میکند شمشاد

درم فشانی بر فرق سبزه‌ها کاریست

که باز لطف نسیم بهار را افتاد

ز رنگ و بوی چمن جنتیست پنداری

که هست درگه اعلای شاه شاه نژاد

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

که چرخ پیر جوانی چو او ندارد یاد

کمینه بندهٔ او صد چو رستم دستان

کهینه چاکر او صد چو کیقباد و قباد

مهابتیست سر تیغ آبدارش را

که از صلابت او آب میشود فولاد

خدایگانا تا روز حشر لطف خدای

زمام دولت و حکمت به دست حکم تو داد

چو شمع هر که کند سرکشی در این حضرت

عجب مدار گرش آتش اوفتد به نهاد

سمند باد مسیر تو، با صبا هم تک

سنان صاعقه بار تو با قدر همزاد

همیشه شیر فلک آرزوی آن دارد

که با سگان درت دوستی کند بنیاد

به روز معرکه صد خصم را به هم بر دوخت

هر آن خدنگ که از بازوی تو یافت گشاد

مراد خلق ز جود تو میشود حاصل

ز روی لطف مراد دلت خدا بدهاد

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ – ایضا در مدح عمیدالملک وزیر

بیمن طالع فیروز و بخت فرخ فال

همای دولت و اقبال میگشاید بال

فراز بارگه خواجهٔ زمین و زمان

فلک مهابت مه روی آفتاب نوال

خدایگان جهان رکن دین عمیدالملک

محیط مرکز دولت سپهر جاه و جلال

به قهر حاسد سوز و به لطف مجلس ساز

به جود دشمن مال و به رای دشمن مال

سزد که صدر نشینان کارخانهٔ قدس

کنند از سر تعظیم و ز سر اجلال

ثنای حضرت او بالعشی والابکار

دعای دولت او بالغدو والاصال

اگر چه رشحهٔ فیض سخای او باشد

خرد امید نبندد دگر به نیل منال

جهان پناها عالی جناب حضرت تو

مقر جاه و جلالست و منبع افضال

زنور رای تو گر مقتبس شود مه و مهر

منزه آید از وصمت محاق و زوال

بود چو بود تو سنجند خازنان درت

ترازویش فلک اطلس و زمین مثقال

ترا رسد به جهان سروری به استحقاق

ترا رسد به جهان خواجگی به استقلال

زمین به حکم شما گشت مستقیم ارکان

زمان ز کلک شما گشت منتظم احوال

تصور است عدو را خیال منصب تو

«زهی تصور باطل زهی خیال محال»

در این میان غزلی درج میکنم زیرا

ز جنس شعر، غزل به برای دفع ملال

رسید موسم گل باز کز شمیم شمال

دماغ دهر شود از بخور مالامال

زمین زلاله تذرویست نسترن منقار

هوا ز ابر عقابیست آتشین پر و بال

چو شانه کرد صبا جعد سنبل سیراب

بنفشه بر طرف عارض چمن زد خال

میان صحن چمن عکس برگ گل بر جوی

چو آتشیست بر آمیخته به آب زلال

غزال خرمن سنبل کشید در آغوش

چکاو لالهٔ نعمان کشید در چنگال

پیام گل به سوی باده میبرد گوئی

چنین که باد صبا می‌دود به استقبال

چو شد حرارت بر شاخ ارغوان غالب

طبیب باد صبا خون گشاد از قیفال

میان مصر چمن گل ز بامداد پگاه

چو یوسفیست که برقع برافکند ز جمال

به باغ سوسن آزاد هر زمان گوید

غلام باد شمالم غلام باد شمال

به شادمانی و دولت ببین هزاران عید

به کامرانی و عشرت بمان هزاران سال

علو قدر تو فارغ ز جور دور فلک

کمال جاه تو ایمن ز شرعین کمال

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ – ایضا در مدح همو گوید

بنوش باده که فصل بهار می‌آید

نوید خرمی از روزگار می‌آید

ز ابر قطرهٔ آب حیات میبارد

ز باد نفخهٔ مشک تتار می‌آید

برای رونق بزم معاشران لاله

گرفته جام می خوشگوار می‌آید

میان باغ به صد لب شکوفه میخندد

که سبزه میدمد و گل به بار می‌آید

دماغ شیفتگان را به جوش میرد

خروش مرغ که از مرغزار می‌آید

هزار پیرهن از شوق میکند پاره

به گوش غنچه چو بانک هزار می‌آید

به باغ گربه بر اطراف شاخ پنداری

گشاده پنجه باری شکار می‌آید

به هر کجا که رود مرده زنده گرداند

نسیم کز طرف جویبار می‌آید

کنون چو غنچه و گل هرکجا که زنده‌دلیست

به زیر سایهٔ بید و چنار می‌آید

کنار آب و کنار بتان غنیمت دان

کنون که موسم بوس و کنار می‌آید

غلام دولت آنم که مست سوی چمن

گرفته دست بتی چون نگار می‌آید

به باغ جلوه کنان گل نهاده زر بر کف

به بزم شاه جهان با نثار می‌آید

جمال دنیی ودین کافتاب هر روزه

به سوی درگه او بنده‌وار می‌آید

خدایگان سلاطین که دولت او را

مدد ز حضرت پروردگار می‌آید

شهیکه مژدهٔ اقبال و کامرانی او

ز اوج طارم نیلی حصار می‌آید

فلک خزاین جنات آستانهٔ تو

کجا سپهر برین در شمار می‌آید

به روز معرکه خورشید تیغ زن هر دم

ز زخم تیغ تو در زینهار می‌آید

ز باد نیزهٔ آتش نهیب چون آبت

عدوی سوخته دل خاکسار می‌آید

به هر طرف که رود رایت تو نصرت و فتح

پذیره‌اش ز یمین و یسار می‌آید

خجسته سایهٔ چتر جهانگشای ترا

ز همنشینی خورشید عار می‌آید

به بندگی تو هر کو نگه کند ننگش

ز نام رستم و اسفندیار می‌آید

ز گفته‌های کسان عرض میکنم بیتی

که عرض کردنش اینجا به کار می‌آید

ز عمر برخور و دل را نوید شادی ده

که بوی دولتت از روزگار می‌آید

هزار سال بمان کامران که دولت تو

بدانچه رای کنی کامکار می‌آید

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ – در مدح عمیدالملک وزیر

علی‌الصباح که سلطان چرخ آینه فام

زدود آینهٔ آسمان ز زنگ ظلام

صفای صبح دل صادقان به جوش آمد

فروغ عکس شفق برد بر فلک اعلام

به دست خسرو خاور فتاد ملک حبش

ز شاه روم هزیمت گرفت لشگر شام

هر آن متاع که شب را ز مشگ و عنبر بود

به زر پخته بدل کرد صبح نقره ستام

به گوش هوش من آمد خروش نوبت شاه

ز توبه خانهٔ تنهائی آمده بر بام

به سوی گلشن کروبیان نظر کردم

ضمیر روشن و دل صافی و طبیعت رام

چنان نمود مرا وضع چرخ و شکل نجوم

که خیمه‌ایست پر از لعبتان سیم‌اندام

گذشتم از بر شش دیر و قلعه‌ای دیدم

یکی برهمن دانا در او گرفته مقام

به زیر دست وی اندر خجسته دیداری

که مینمود به هر کس ره حلال و حرام

گشاده زهرهٔ زهرا به ناز چهرهٔ سعد

به دوستی نظر افکنده سوی او بهرام

چو من به فکر فرو رفته و روان کرده

دبیر چرخ به مدح خدایگان اقلام

عنان به خطهٔ مغرب کشیده ماه تمام

نموده عارض نورانی از نقاب غمام

دمیده شعلهٔ مهر آنچنان که پنداری

زمانه تیغ زراندود میکشد ز نیام

ز بس تجلی نور آنزمان ندانستم

که آفتاب کدامست و روی خواجه کدام

جهان فضل و کرم رکن دین عمیدالملک

وزیر شاه نشان خواجهٔ سپهر غلام

قضا شکوه قدر حملهٔ ستاره حشر

زحل محل فلک قدر آفتاب انعام

فلک ز تمشیت اوست در مسیر و مدار

زمین ز معدلت اوست با قرار و قوام

جناب عالی او ملجا وضیع و شریف

حریم درگه او کعبهٔ خواص و عام

ز تاب حملهٔ او گاه کینه سست شود

دم نهنگ و دل پیر و پنجهٔ ضرغام

زهی وجود شریف تو مظهر الطاف

زهی ضمیر منیر تو مهبط الهام

بیمن عدل و شکوه تو گشت روزافزون

شکوه و رونق ایمان و قوت اسلام

سیاست تو عدو را به یک کرشمهٔ مهر

ببسته راه خرد بر مسائل اوهام

جهان پناها احوال خویش خواهم گفت

یکی به سمع رضا بشنو ای ملاذ انام

کنون دوازده سالست تا ز ملک انام

کشید اختر سعدم به درگه تو زمام

نبود منزل من غیر آستانهٔ تو

که باد تا به ابد قبلهٔ کبار و کرام

ز نعمت تو مرا بود کامها حاصل

ز دولت تو مرا بود کارها به نظام

خجل نیم ز جنابت که مرغ همت من

به بوی دانه نیفتاد هیچ گه در دام

طمع نکرد مرا پیش هرکسی رسوا

نبرد حرص مرا پیش هر خسی به سلام

بدان رسیده‌ام اکنون که بر درت شب و روز

نمی‌توانم بستن به بندگی احرام

ملالت آرد اگر شرح آن دهم که به من

چه میرسد ز جفای سپهر بد فرجام

گهی به دست عنا میکشد مرا دامن

گهی زبان بلا میدهد مرا پیغام

گهی به جای طرب غم فرستدم بر دل

گهی به جای عرق خون چکاندم زمسام

ز رنج و درد چنان گشته‌ام که یک نفسم

نه ممکنست قعود و نه ممکنست قیام

به حسن تربیت خواجه هست روزی چند

مرا امید اجازت ز پادشاه انام

همیشه تا نبود سیر ماه را پایان

مدام تا نبود دور مهر را انجام

به کام و رای تو و دوستان تو بادا

همیشه جنبش افلاک و گردش ایام

هزار قرن بزی دوستکام و دولتمند

هزار سال بمان کامران و نیکونام

معین و ناصر من لطف بی‌نهایت تو

معین و ناصر تو ذوالجلال والاکرام

...

قصاید عبید زاکانی نظر دهید...