قصاید عراقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – ایضاله

فرستاد دریای فضل و هنر

بدین خشک لب بحری از شعر تر

روان کرد جویی ز بحر روان

که دارد همی ز آب کوثر اثر

روانی لفظ روانبخش او

ببرد آبروی نسیم سحر

دل ناتوانم همانا بدید

فرستاد بهر دل من شکر

چو بر جانم از فضل زیور نیافت

بیاراست جانم به فضل درر

اگر دیدی اشعار جان پرورش

خضر آب حیوان نجستی دگر

اگر چه بسی مادر فضل زاد

به گیتی نیاورد زو به پسر

چو بر فضل صدگونه برهان نمود

به برهان شد اندر جهان نامور

فرستاد بحری که غواص طبع

برو بر نیارست کردن گذر

در آن بحر کو گشت غواص، من

چه به زانکه باشم ازو بر حذر؟

چو کشتی دانش نباشد مرا

نیفتم به نادانی اندر خطر

مسلم شد آن بحر آن را که او

شناسای بحر است و دانای بر

جهان هنر دایم‌آباد باد

از آن معدن فضل و کان هنر

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – ایضاله

ای باد برو، اگر توانی

برخیز سبک، مکن گرانی

بگذر سحری به کون جانان

دریاب حیات جاودانی

باری تو نه‌ای چو من مقید

از وی به چه عذر باز مانی؟

خاک در او ببوس و از ماش

خدمت برسان، چنان که دانی

دارم به تو من توقع اینک

چون خدمت من بدو رسانی

گر هیچ مجال نطق یابی

گویی به زبان بی‌زبانی:

ما تشنه و آب زندگانی

در جوی تو رایگان، تو دانی

با ما نظر عنایت، ای دوست،

گر بهتر ازین کنی توانی

آن دل که به بوی تو همی زیست

اینک به تو داد زندگانی

زنده شوم ار ز باغ وصلت

بویی به مشام من رسانی

بی تو نفسی نیم خوش و شاد

بی‌من تو خوشی و شادمانی

چون نیست مرا لب تو روزی

چه سود ز عمر و زندگانی؟

بنمای رخت، که جان فشانم

ای آنکه مرا چو جان نهانی

خوشتر بود از حیات صد بار

در پیش رخ تو جان فشانی

مگذار دلم به دست تیمار

آخر نه تو در میان آنی؟

تقصیر نمی‌کند غم تو

غم می‌خوردم به رایگانی

با اینهمه، هم غم تو ما را

خوشتر ز هزار شادمانی

از یاد لب تو عاشقان را

هر لحظه هزار کامرانی

جانهات فدا، که از لطافت

آسایش صدهزار جانی

هر وصف که در ضمیرم آید

چون درنگرم ورای آنی

عاجز شدم از بیان وصفت

زیرا که تو برتر از بیانی

حال من ناتوان تو دانی

گر بهتر ازین کنی توانی

آن دل که به بوت زنده می بود

اینک به تو داد زندگانی

تن ماند کنون و نیم جانی

آن هم چو غمت، چنان که دانی

بی‌روی تو نیستم خوش و شاد

بی‌تو چه خوشی و شادمانی؟

بی تو سر زندگی ندارم

بی‌تو چه خوشی و شادمانی؟

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – ایضاله

طاب روح النسیم بالاسحار

این دورالندیم بالادوار؟

در خماریم کو لب ساقی؟

نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟

طره‌ای کو؟ که دل درو بندیم

چهره‌ای کو؟ که جان کنیم نثار

غمزهٔ یار مست و ما مخمور

لعل او تابدار و ما هشیار

خیز، کز لعل یار نوشین لب

به کف آریم جام نوش گوار

که جزین باده بار نرهاند

نیم مستان عشق را ز خمار

در سر زلف یار دل بندیم

که به روز آید آخر این شب تار

زیر هر تار مو نظاره کنیم

صد هزار آفتاب خوش دیدار

از رخش کافتاب، ذرهٔ اوست

بر فروزیم ذره‌وار عذار

تا همه نور آفتاب بود

نبود بیش ذره را آثار

در چنین حال شاهد توحید

ننماید به عاشقان دیدار

به حقیقت یقین کنند که نیست

جز یکی در جهان جان دیار

نور وحدت چو آشکار شود

متواری شود جهان ناچار

در جهان ذره در فضای قدم

نور او آفتاب ذره شکار

ای دریغا! که پرتوی بودی

زانچه روشن شدی ازین گفتار

تا در آیینهٔ معاینه‌ام

تافتی عکس نور این اسرار

چون مرا زین بهار بویی نیست

چه کنم وصف بوستان بهار؟

چشم خفاش را چه از خورشید؟

مرغ محبوس را چه از اشجار؟

چون که همرنگ آفتاب شویم

شاید آن لحظه گر کنیم قرار

کاشکار و نهان او ماییم

لیس فی‌الدار غیره دیار

ور نشد زین بیان تو را روشن

جام گیتی‌نمای را به کف آر

کاش بودی به جای دم قدمی

یا ظهوری به جای این اظهار

یا در اول نهان شدی آخر

یا در انوار طی شدی اطوار

تا عراقی جان رسیده به لب

باز رستی ز دست خود یک بار

گر ببودم نبود پیوستی

کردمی آن نفس به جان اقرار

تا ببینی درو که جمله یکی است

خواه یکصد شمار و خواه هزار

هر پراکنده‌ای که جمع شود

بر زبانش چنین رود گفتار

اگر عراقی زبان فرو بستی

آشکارا نگشتی این اسرار

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – در نعت رسول اکرم (ص)

راه باریک است و شب تاریک و مرکب لنگ و پیر

ای سعادت رخ نمای و ای عنایت دست گیر

تا قدم زین وحشت آباد عدم بیرون نهم

ز آن سرای راحت‌آباد قدم جویم نصیر

جذبه‌ای، تا بر کشم جان را ز قعر چاه تن

جرعه‌ای، تا افگنم خود را به دریایی قعیر

چند آخر بر لب دریا نشینم خشک لب؟

تا کی از دون همتی گردم به گرد آبگیر؟

تا که مستغرق شوم در قعر بحر بیخودی

سر بسر دریا شود، نی جوی ماند نی غدیر

تا چو با بحر آشنا گردم برون آرم دری

کز فروغ عکس آن گردد دو عالم مستنیر

در کشم در رشتهٔ جان آن گهر را سبحه‌وار

تا ز سبحه بشنوم تسبیح سبوح قدیر

آن به تسبیح جلال و حمد سبوحی سزا

و آن به تقدیس کمال و نعت قدوسی حذیر

و آن سزای آفرین، کز حمد او زنده است جان

و ان بدایع آفرین، کز شکر او تابد ضمیر

نی ز تسبیح جلالش ذکر را چاره دمی

نی ز تقدیس کمالش شکر را یکدم گزیر

یاد رویش عاشقان را خوشتر از عیش نعیم

باد کویش بی‌دلان را بهتر از بوی عبیر

هر که باید زو نظر زنده بماند جاودان

هر که از وی زنده شد هرگز نمیرد هر که گیر

در همه هستی حقیقت نیست هستی غیر او

هر چه هست از هستی او از قلیل و از کثیر

غیر او چون خود نباشد کی بود او را شریک؟

چون همه او باشد آخر کی توان بودش نظیر؟

در هوای امر او خورشید چون ذره دوان

در فضای قدر او عالم هباء مستطیر

با تجلی جلالش محو گردد کاینات

با نهیب باد صرصر تاب کی دارد نفیر؟

تاب نور او ندارد چشم عقل دوربین

طاقت خورشید نازد چشم خفاش ضریر

جز به علم او نداند ذات او را هر علیم

جز به نور او نبیند روی او را هر بصیر

جلوه داده از کرم خود را ز هر ذره عیان

گشته نور او حجاب دیده‌های مستیر

با همه با هم ولیکن ز آشکارایی نهان

با همه آمیخته از لطف چون با آب شیر

صد تجلی کرده هر دم بی تماشای بصر

صد هزاران راز گفته بی تقاضای سمیر

روی او را دیده چشم دل ز روی شاهدان

راز او بشنیده گوش سر ز لحن بم و زیر

ساحت قدسش مبرا از چه و چون و چرا

لطف صنع او منزه ز آلت عون و ظهیر

یک سخن گفته دو عالم زآن سخن جان یافته

یک نظر کرده به آدم گشته در عالم وزیر

گفته با عالم سخن از بهر روی مصطفی

کرده در عالم نظر بهر دل پاک نذیر

چذبه‌ای از نور نارش گشته موسی را دلیل

قطره‌ای از آب رویش خضر را کرده نضیر

بر بساط رحمتش عالم چو آدمک مفتقر

بر در فضلش سلیمان نیز چون سلمان فقیر

در دم عیسی دمیده شمه‌ای از خلق او

تا دهد مژده کالا یا قوم قد جاء البشیر

روز عرض او پیش وصف انبیا استاده پس

اینت سلطان حقیقت، اینت شاهنشاه و میر

از برای پرده‌داران درش فراش صنع

بر هوا افکنده شادروان نه توی اثیر

شقهٔ شش گوشه را از هفت خم داده دو رنگ

زیر پای مرکب خنگش کشیده چون حریر

هشت بستان کرده بهر دوستانش پر نعیم

هفت زندان از برای دشمنانش پر زحیر

بهر خاصانش کشیده بر بسصاط عرش فرش

بهر خصمانش نهاده در کمان چرخ تیر

بر لب جو، از برای کوزه‌ای آب روان

بر یکی دولاب بسته نه سبوی مستدیر

در خور خوانش ندیده چاشنی این جهان

در تنور مطبخش بسته دوتا نان فطیر

از سرانگشت مبارک ماه را کرده دو نیم

خود نخورده عالمی را قوت داده زان خمیر

این همه از بهر او، او فارغ از هر دو سرای

در سرای خاص هر دم با یکی بر یک سریر

چون شوم عاجز ز مدح احمد سبوح خلق

باز گردم بر در قدوس اکبر مستجیر

ای مقدس ذات تو از وصف هر ناپاک و پاک

وی منزه وصف تو از نعت نادان و خبیر

ای ز تسبیح تو تازه چهرهٔ هر خاص و عام

وی به تقدیس تو زنده جان هر برنا و پیر

ز آفتاب مهر خود حمد مرا نوری ببخش

تا چو ذره در فضای حمد تو یابم مسیر

وز شعاع نور توحیدت، تو توحید مرا

روشنایی ده که ماندم در گو ظلمت اسیر

کی بود کز نور تو روشن شود تیره دلم؟

کی به روز آید شب بیچارهٔ خوار حقیر؟

از هوای خود به فریادم، اغثنی یا مغیث

در پناه لطف افتادم، اجرنی یا مجیر

گر بیابم از تو بویی ذلک الفوز العظیم

ور بمیرم پیش رویت ذلک الفضل الکبیر

جملهٔ امیدوران را به کام دل رسان

ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ – ایضاله

حبذا صفهٔ سرای کمال

خوشتر از روی دلبران به جمال

طیره از زلف او ریاض بهشت

خجل از ذوق او نعیم وصال

هفتمین طارم آستانهٔ او

هشتمین بوستان صف نعال

هر یک از جام قبهٔ نورش

جام گیتی‌نما به استقلال

سایهٔ این سرای جان‌افزا

سر بسر نور آفتاب مثال

خوان این مجلس جهان آرای

مشتمل بر نعیم و جاه و جلال

بر در فیض این سراپرده

آفرینش طفیل و خلق عیال

وز سر خوان این خزانهٔ نور

دو جهان را همیشه برگ و نوال

نغمات صدای ایوانش

عاشقان را محرک آمال

نفحات ریاض بستانش

مرده زنده کنند در همه حال

در هوای درست او نبود

هیچ بیمار جز نسیم شمال

در درون ریاض او نرود

هیچ تر دامنی جز آب زلال

صورت سایهٔ درختانش

هر چه بینی درین جهان اشکال

جنبش موج آب حیوانش

هر چه یابی زمان زمان ز احوال

تا سرایی چنین بدید ملک

می‌زند در هوای او پر و بال

تا صریر درش شنود فلک

بر درش چرخ می‌زند همه سال

در نیابند نقش این خانه

نقش بندان کارگاه خیال

عقل اگر چه ز خانه بیرون نیست

هم نیابد درون خانه مجال

نام این خانه می‌نیارم گفت

از پی عقل و العقول عقال

خود تو از پیش چشم خود برخیز

تا ببینی عیان به دیدهٔ حال

خویشتن را درون این حضرت

بر سریر سعادت و اقبال

مطرب آغاز کرد ساز طرب

ساقی آورد جام مالامال

چون عراقی همه جان سرمست

از می وصل و بی‌خبر ز وصال

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ – وصف کعبهٔ معظم

حبذا صفهٔ بهشت مثال

برترین آسمانش صف نعال

مجلس نور و جلوه‌گاه سرور

روضهٔ انس و بارگاه وصال

بیت معمور او مقر شرف

سقف مرفوع او سپهر جلال

غرفش خوشتر از ریاض بهشت

شرفش خوشتر از شکوه کمال

زین گرفته بها مدارج قدس

یافته زان بهشت زیب جمال

در بستاتین بی‌نهایت او

سدرةالمنتهی هنوز نهال

بر سر خوان عالم‌آرایش

آفریننش طفیل و خلق عیال

آفتاب صفای صفهٔ او

ایمن از وصف کسوف و زوال

ذره‌های هوای غرفهٔ او

سر بسر نور آفتاب مثال

صورت ذره‌های درگه اوست

هر چه بینی درین جهان اشکال

معنی موج‌های برکهٔ اوست

هر چه یابی زمان زمان ز احوال

هر یک از ذره‌های لطف هواش

جام گیتی‌نما به استقلال

هر یک از شعله‌های عکس صفاش

آفتابی است کاینات ضلال

صفحات سطوح بی نقشش

مشتمل بر نقوش حال و مآل

نفحات ریاض جان بخشش

مرده را زنده کرده اندر حال

تا نسیم هواش یافت ملک

مرده را زنده کرده اندر حال

تا صریر درش شنید فلک

بر درش چرخ می‌زند همه سال

در هوای درست او نبود

هیچ بیمار جز نسیم شمال

در ریاض لطیف او نرود

هیچ تر دامنی جز آب زلال

در نیابند نقش این خانه

نقشبندان کارگاه خیال

عقل اگر چه ز خانه بیرون نیست

هم نیابد درون خانه مجال

نام آن خانه می نیارم گفت

از پی عقل و العقول عقال

خود تو از پیش چشم خود برخیز

تا ببینی عیان به دیدهٔ حال

خویشتن را درون آن خانه

بر سریر سعادت و اقبال

مطرب عشق برکشید سرور

وصل را داد جام مالامال

چون عراقی همه جهان سرمست

از می وصل و بی‌خبر ز وصال

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ – ایضاله

دوش مانا شنید فریادم

کرد بیمار پرسشی بادم

من هم از روی باد پیمایی

نفسی با نسیم بگشادم

با دلش رمزکی فرو گفتم

به کف او پیامکی دادم

گفتم: ار چه تو نیز بیماری

خبری ده ز صحت آبادم

نفسی از دم مسیح دمی

به من آور، که نیک ناشادم

بر سرم سنگ جور از چه رسد

بی‌محابا، مگر ز اوتادم؟

همچو غنچه چرا به بند کنند

چون ززر همچو سوسن آزادم؟

نرمکی باد گفت در گوشم:

خود گرفتم که در ره افتادم

بر چهار فلک چگویم روم؟

بر سر خود چو پای ننهادم

کی چنان جای در شمار آیم؟

من یکی گوشه گرد آحادم

خود تو انگار لحظه‌ای رفتم

بر در او به خدمت استادم

که گذارد مرا به صدر بهشت؟

که کند در طریق ارشادم؟

گفتم: ای باد، باد کم‌پیمای

که من از باد خود به فریادم

بی تکاپوی تو در آن حضرت

پیک امید را فرستادم

همتی بسته‌ام که از ره لطف

به عیادت کند دمی یادم

ای مسیحا نفس، بیا، نفسی

تا رسد از دم تو امدادم

باد انفاس تو شفا ده خلق

تا نفس می‌زند بنی آدم

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ – در نعت رسول اکرم (ص)

شهبازم و شکار جهان نیست در خورم

ناگه بود که از کف ایام برپرم

چون می‌توان ز دست شهان طعمه یافتن

از دست روزگار چرا غصه می‌خورم؟

بر فرق کاینات چرا پا نمی‌نهم؟

آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟

آن کاملی که رتبتش از غایت کمال

گوید: منم که عین کمال است منظرم

نورم که از ظهور من اشیا وجود یافت

ظاهر تراست هر نفس انفاس اظهرم

وصاف لایزال ز من آشکار شد

بنگر به من که آینهٔ ذات انورم

روشن‌تر است دم به دم انوار کاینات

از نور بی‌نهایت روح منورم

روشن‌تر از وجود تجلی ذات حق

بنموده آنچه بود و بود جمله یکسرم

عالم بسوزد از سبحات جلال من

از روی لطف اگر به جهان باز ننگرم

روشن‌تر از وجود شود ظلمت عدم

گر پردهٔ جمال خود از هم فرو درم

آن دم که بود مدت غیبم شهود یافت

بنمود آنچه بود و بود جمله یکسرم

پیش از وجود خلق به هفتصد هزار سال

شد علم آخرین و نخستین مقررم

بر لوح ممکنات قلم آنچه ثبت کرد

حرفی بود همه ز حواشی دفترم

معنی حرف عالم و سر صفات حق

شد منکشف ز پرتو انوار جوهرم

فی‌الجمله ورد جملهٔ اشیاست ذات من

بل اسم اعظمم، نه که بل اسم مصدرم

زانجا که اسم عین مسماست می‌دهند

هر لحظه خلعت دگر و تاج دیگرم

سلطان منم که از سر میدان بدین صفت

گوی مراد از خم چوگان همی برم

هر نور کاشکار شد از مشرق شهود

عین من است جمله و زان نیز برترم

چون بنگرم در آینه عکس جمال خویش

گردد همه جهان به حقیقت مصورم

خورشید آسمان ظهورم، عجب مدار

ذرات کاینات اگر گشت مظهرم

حق را ندید آنکه رخ خوب من ندید

باری نظاره کن رخ انوار گسترم

انوار انبیا همه آثار روی من

انفاس اولیا ز نسیم مطهرم

ارواح قدس جمله نمودار معنیم

اشباه انس جمله نگه‌دار پیکرم

بحر محیط رشحه‌ای از فیض فایضم

نور بسیط لمعه‌ای از نور ازهرم

از من کمال یافت نبوت که خاتمم

بر من تمام گشت ولایت که سرورم

عالی‌ترین معارج ارواح کاملان

نازک‌ترین مدارج والای منبرم

بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم

در من ببین که مجمع بحرین اکبرم

موسی و خضر در طلب مجمعی چنین

لب تشنه‌اند بر لب دریای اخضرم

جسم رخم به صورت آدم پدید شد

در حال سجده کرد فرشته برابرم

کشتی نوح از نظر من نجات یافت

نار خلیل سوخت هم از تاب آذرم

عیسی که مرده زنده همی کرد از نفس

بود آن نفس هم از نفس روح پرورم

امروز هر که سلطنت و جاه من بدید

بیند چو آفتاب عیان روز محشرم

بر تخت اختیار نشسته به عز و ناز

گشته همه مراد ز دولت میسرم

بر درگه خلافت من صف زده رسل

در سایهٔ لوای من آسوده لشکرم

هم واصفان شرعم و هم حاملان عرش

جمله به یک زبان شده آنجا ثناگرم

در بحر بی‌نهایت اوصاف مصطفی

گفتم که آشنا کنم و غوطه‌ای خورم

هم در شب فروز ازل آیدم به کف

هم گوهر حیات ابد زو برآورم

نارفته در میانه که موجیم در ربود

وافکند در میانه لی و گوهرم

می‌خواهم این زمان که برآرم دمی از آن

لیکن نمی‌توان، که گشت آب از سرم

یک قطره نیست ز دریای نعت او

وصفی که گشته ظاهر ازین گفتهٔ ترم

سر صفات ظاهر بی‌منتهای او

پیدا نمی‌کنم، که ندارند باورم

از من که می‌برد بر آن رحمت خدای؟

آن کوست سوی جمله کمالات رهبرم

آنجا که اوست کیست که پیغام من برد؟

یا عرضه دارد این سخنان مبترم

هم لطف او مگر نظری سوی من کند

گیرد عنایتش ز کرم باز در برم

گوید قبول او که: عراقی از آن ماست

احسان او آند ز شفاعت توانگرم

بخشد نواله‌ای ز سر خوان خاص خود

و آبی دهد به کاس خود از حوض کوثرم

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ – در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ

ای صبا جلوه ده گلستان را

با نوا کن هزاردستان را

بر کن از خواب چشم نرگس را

تا نظاره کند گلستان را

دامن غنچه را پر از زر کن

تا دهد بلبل خوش‌الحان را

گل خوی کرده را کنی گر یاد

کند ایثار بر تو مرجان را

ژاله از روی لاله دور مکن

تا نسوزد ز شعله بستان را

مفشان شبنم از سر سبزه

به خضر بخش آب حیوان را

تا معطر شود همه آفاق

بگشائید زلف جانان را

بهر تشویش خاطر ما را

برفشان طرهٔ پریشان را

سر زلف بتان به رقص درآر

تا فشانیم بر سرت جان را

برقع از روی نیکویان به ربای

تا ببینم ماه تابان را

ور تماشای خلد خواهی کرد

بطلب راه کوی جانان را

بگذر از روضه قصد جامع کن

تا ببینی ریاض رضوان را

نرمکی طره از رخش وا کن

بنگر آن آفتاب تابان را

حسن رخسار یار را بنگر

گر به صورت ندیده‌ای جان را

مجلس وعظ واعظ اسلام

حل کن مشکلات قرآن را

اوست اوحد حمید احمد خلق

کز جلالش نمود برهان را

پیش تو ای صبا، چه گویم مدح

گر توانی ادا کنی آن را

برسان از کرم زمین بوسم

ور توانی بگوی ایشان را

خدمت ما بدو رسان و بگو

کای فراموش کرده یاران را

ای ربوده ز من دل و جان را

وی به تاراج داده ایمان را

در سر آن دو زلف کافر تو

دل و دین رفت این مسلمان را

چشم تو می‌کند خرابی و ما

بر فلک می‌زنیم تاوان را

گر خرابی همی کند چه عجب؟

خود همین عادت است مستان را

مردم چشم تو سیه کارند

وین نه بس نسبت است انسان را

همه جایی تو را خوش است ولیک

بی تو خوش نیست اهل ملتان را

شاد کن آرزوی دلها را

بزدای از صدور احزان را

قصهٔ درد من بیا بشنو

می‌نیابم، دریغ، درمان را

باز سرگشته‌ام همی خواهد

تا چه قصد است چرخ گردان را

خواهدم دور کردن از یاران

خود همین عادت است دوران را

ما چه گویی، قضا چو چوگانی

چه از آنجا که گوست چوگان را؟

می‌کند خاطرم پیاپی عزم

که کند یک نظاره جانان را

دیده امیدوار می‌باشد

تا ببیند جمال خوبان را

منتظر مانده‌ام قدوم تو را

هین وداعی کن این گران جان را

آخر ای جان، غریب شهر توام

خود نپرسی غریب حیران را؟

هر غریبی که در جهان بینی

عاقبت باز یابد اوطان را

جز عراقی که نیست امیدش

تا ببیند وصال کمجان را

من نگویم که حسنت افزون باد

چون بدان راه نیست نقصان را

باد عمرت فزون و دولت یار

تا بود دور چرخ گردان را

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ – در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی

می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم

کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم

از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم

فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم

بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمان

خیمهٔ همت ورای نیلگون طارم زنیم

لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلک

شاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم

جام کیخسرو به کف داریم پس شاید که ما

دم به دم در بزم وصل یار جام جم زنیم

چون درآید از در او، در پایش اندازیم سر

دست در زلف درازش گاه‌گاهی هم زنیم

خاک روییم از سر کویش به جاروب وفا

ور بماند گردکی، از دیده او را نم زنیم

پای چون روح‌القدس بر دیدهٔ صورت نهیم

آتشی از سوز دل در سنگر آدم زنیم

خرمن هستی به باد بی‌نیازی در دهیم

دست در فتراک صاحب همت اعظم زنیم

شیخ ربانی بهاء الحق والدین آنکه ما

بوسه بر خاک درش چون قدسیان هر دم زنیم

...

قصاید عراقی نظر دهید...