قصاید عراقی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ – در نعت رسول اکرم (ص)

شهبازم و شکار جهان نیست در خورم

ناگه بود که از کف ایام برپرم

چون می‌توان ز دست شهان طعمه یافتن

از دست روزگار چرا غصه می‌خورم؟

بر فرق کاینات چرا پا نمی‌نهم؟

آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم؟

آن کاملی که رتبتش از غایت کمال

گوید: منم که عین کمال است منظرم

نورم که از ظهور من اشیا وجود یافت

ظاهر تراست هر نفس انفاس اظهرم

وصاف لایزال ز من آشکار شد

بنگر به من که آینهٔ ذات انورم

روشن‌تر است دم به دم انوار کاینات

از نور بی‌نهایت روح منورم

روشن‌تر از وجود تجلی ذات حق

بنموده آنچه بود و بود جمله یکسرم

عالم بسوزد از سبحات جلال من

از روی لطف اگر به جهان باز ننگرم

روشن‌تر از وجود شود ظلمت عدم

گر پردهٔ جمال خود از هم فرو درم

آن دم که بود مدت غیبم شهود یافت

بنمود آنچه بود و بود جمله یکسرم

پیش از وجود خلق به هفتصد هزار سال

شد علم آخرین و نخستین مقررم

بر لوح ممکنات قلم آنچه ثبت کرد

حرفی بود همه ز حواشی دفترم

معنی حرف عالم و سر صفات حق

شد منکشف ز پرتو انوار جوهرم

فی‌الجمله ورد جملهٔ اشیاست ذات من

بل اسم اعظمم، نه که بل اسم مصدرم

زانجا که اسم عین مسماست می‌دهند

هر لحظه خلعت دگر و تاج دیگرم

سلطان منم که از سر میدان بدین صفت

گوی مراد از خم چوگان همی برم

هر نور کاشکار شد از مشرق شهود

عین من است جمله و زان نیز برترم

چون بنگرم در آینه عکس جمال خویش

گردد همه جهان به حقیقت مصورم

خورشید آسمان ظهورم، عجب مدار

ذرات کاینات اگر گشت مظهرم

حق را ندید آنکه رخ خوب من ندید

باری نظاره کن رخ انوار گسترم

انوار انبیا همه آثار روی من

انفاس اولیا ز نسیم مطهرم

ارواح قدس جمله نمودار معنیم

اشباه انس جمله نگه‌دار پیکرم

بحر محیط رشحه‌ای از فیض فایضم

نور بسیط لمعه‌ای از نور ازهرم

از من کمال یافت نبوت که خاتمم

بر من تمام گشت ولایت که سرورم

عالی‌ترین معارج ارواح کاملان

نازک‌ترین مدارج والای منبرم

بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم

در من ببین که مجمع بحرین اکبرم

موسی و خضر در طلب مجمعی چنین

لب تشنه‌اند بر لب دریای اخضرم

جسم رخم به صورت آدم پدید شد

در حال سجده کرد فرشته برابرم

کشتی نوح از نظر من نجات یافت

نار خلیل سوخت هم از تاب آذرم

عیسی که مرده زنده همی کرد از نفس

بود آن نفس هم از نفس روح پرورم

امروز هر که سلطنت و جاه من بدید

بیند چو آفتاب عیان روز محشرم

بر تخت اختیار نشسته به عز و ناز

گشته همه مراد ز دولت میسرم

بر درگه خلافت من صف زده رسل

در سایهٔ لوای من آسوده لشکرم

هم واصفان شرعم و هم حاملان عرش

جمله به یک زبان شده آنجا ثناگرم

در بحر بی‌نهایت اوصاف مصطفی

گفتم که آشنا کنم و غوطه‌ای خورم

هم در شب فروز ازل آیدم به کف

هم گوهر حیات ابد زو برآورم

نارفته در میانه که موجیم در ربود

وافکند در میانه لی و گوهرم

می‌خواهم این زمان که برآرم دمی از آن

لیکن نمی‌توان، که گشت آب از سرم

یک قطره نیست ز دریای نعت او

وصفی که گشته ظاهر ازین گفتهٔ ترم

سر صفات ظاهر بی‌منتهای او

پیدا نمی‌کنم، که ندارند باورم

از من که می‌برد بر آن رحمت خدای؟

آن کوست سوی جمله کمالات رهبرم

آنجا که اوست کیست که پیغام من برد؟

یا عرضه دارد این سخنان مبترم

هم لطف او مگر نظری سوی من کند

گیرد عنایتش ز کرم باز در برم

گوید قبول او که: عراقی از آن ماست

احسان او آند ز شفاعت توانگرم

بخشد نواله‌ای ز سر خوان خاص خود

و آبی دهد به کاس خود از حوض کوثرم

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱ – در مدح شیخ حمیدالدین احمد واعظ

ای صبا جلوه ده گلستان را

با نوا کن هزاردستان را

بر کن از خواب چشم نرگس را

تا نظاره کند گلستان را

دامن غنچه را پر از زر کن

تا دهد بلبل خوش‌الحان را

گل خوی کرده را کنی گر یاد

کند ایثار بر تو مرجان را

ژاله از روی لاله دور مکن

تا نسوزد ز شعله بستان را

مفشان شبنم از سر سبزه

به خضر بخش آب حیوان را

تا معطر شود همه آفاق

بگشائید زلف جانان را

بهر تشویش خاطر ما را

برفشان طرهٔ پریشان را

سر زلف بتان به رقص درآر

تا فشانیم بر سرت جان را

برقع از روی نیکویان به ربای

تا ببینم ماه تابان را

ور تماشای خلد خواهی کرد

بطلب راه کوی جانان را

بگذر از روضه قصد جامع کن

تا ببینی ریاض رضوان را

نرمکی طره از رخش وا کن

بنگر آن آفتاب تابان را

حسن رخسار یار را بنگر

گر به صورت ندیده‌ای جان را

مجلس وعظ واعظ اسلام

حل کن مشکلات قرآن را

اوست اوحد حمید احمد خلق

کز جلالش نمود برهان را

پیش تو ای صبا، چه گویم مدح

گر توانی ادا کنی آن را

برسان از کرم زمین بوسم

ور توانی بگوی ایشان را

خدمت ما بدو رسان و بگو

کای فراموش کرده یاران را

ای ربوده ز من دل و جان را

وی به تاراج داده ایمان را

در سر آن دو زلف کافر تو

دل و دین رفت این مسلمان را

چشم تو می‌کند خرابی و ما

بر فلک می‌زنیم تاوان را

گر خرابی همی کند چه عجب؟

خود همین عادت است مستان را

مردم چشم تو سیه کارند

وین نه بس نسبت است انسان را

همه جایی تو را خوش است ولیک

بی تو خوش نیست اهل ملتان را

شاد کن آرزوی دلها را

بزدای از صدور احزان را

قصهٔ درد من بیا بشنو

می‌نیابم، دریغ، درمان را

باز سرگشته‌ام همی خواهد

تا چه قصد است چرخ گردان را

خواهدم دور کردن از یاران

خود همین عادت است دوران را

ما چه گویی، قضا چو چوگانی

چه از آنجا که گوست چوگان را؟

می‌کند خاطرم پیاپی عزم

که کند یک نظاره جانان را

دیده امیدوار می‌باشد

تا ببیند جمال خوبان را

منتظر مانده‌ام قدوم تو را

هین وداعی کن این گران جان را

آخر ای جان، غریب شهر توام

خود نپرسی غریب حیران را؟

هر غریبی که در جهان بینی

عاقبت باز یابد اوطان را

جز عراقی که نیست امیدش

تا ببیند وصال کمجان را

من نگویم که حسنت افزون باد

چون بدان راه نیست نقصان را

باد عمرت فزون و دولت یار

تا بود دور چرخ گردان را

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ – در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی

می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم

کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم

از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم

فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم

بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمان

خیمهٔ همت ورای نیلگون طارم زنیم

لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلک

شاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم

جام کیخسرو به کف داریم پس شاید که ما

دم به دم در بزم وصل یار جام جم زنیم

چون درآید از در او، در پایش اندازیم سر

دست در زلف درازش گاه‌گاهی هم زنیم

خاک روییم از سر کویش به جاروب وفا

ور بماند گردکی، از دیده او را نم زنیم

پای چون روح‌القدس بر دیدهٔ صورت نهیم

آتشی از سوز دل در سنگر آدم زنیم

خرمن هستی به باد بی‌نیازی در دهیم

دست در فتراک صاحب همت اعظم زنیم

شیخ ربانی بهاء الحق والدین آنکه ما

بوسه بر خاک درش چون قدسیان هر دم زنیم

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲ – در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی

لاح صباح الوصال در شموس القراب

صاح قماری الطرب دار کئوس الشراب

شاهد سرمست من دید مرا در خمار

داد ز لعل خودم در عقیق مذاب

چهرهٔ زیبای او برده ز من صبر و هوش

جام طرب زای او کرده نهادم خراب

من ز جهان بی‌خبر، کرد دل من نظر

دید جهانی دگر برتر ازین نه نقاب

ساحت آن دلگشای روضهٔ آن جانفزای

ذرهٔ آن آفتاب سایهٔ آن مهر ناب

دل متحیر درو کینت جهانی عظیم

جان متعجب درو کینت گشاد عجاب

هاتف مشکل گشای گشت مرا رهنمای

گفت بگویم تو را گر نکنی اضطراب

عکس جمال قدیم نور بهای قدیر

کرد جمال آشکار از تتق بی‌حجاب

شعشعهٔ روی او کرد جهان مستنیر

لخلخهٔ خوی او کرد جهان مستطاب

نور جبینش به روز مشرق صبح یقین

صبح ضمیرش به شب مطلع صد آفتاب

دیدهٔ ادراک او ناظر احکام لوح

چشم دل پاک او مشرق ام‌الکتاب

خاطر وقاد او کاشف اسرار غیب

پرتو انوار او محرق نور حجاب

از رغبوتش فراغ وز رهبوتش امان

در ملکوتش خیم در جبروتش قباب

در دم او تافته از دم عیسی نشان

در دلش افروخته ز آتش موسی شهاب

ساقی لطف قدم داده به جام کرم

بهر دلش دم بدم از خم خلقت شراب

کرده دو صد بحر نوش تا شده یکدم ز هوش

باز شده در خروش سینهٔ او کاب آب

اصبح مستبشرا من سبحات‌الجمال

اشرق مستهترا من سطوات‌القراب

لاح من اسراره طلعت صبح‌الیقین

راح بانواره ظلمت لیل ارتیاب

راهبر اصفیا پیشرو اولیا

هم کنف انبیا صاحب حق کامیاب

شیخ شیوخ جهان قطب زمین و زمان

غوث همه انس و جان معتق مالک رقاب

ناشر علم‌الیقین کاشف عین‌الیقین

واجد حق‌الیقین هادی مهدی خطاب

مفضل فاضل پناه عالم عالم نواز

مکمل کامل صفات عالی عالی‌جناب

پرسی اگر در جهان کیست امام‌الامام؟

نشنوی از آسمان جز زکریا جواب

نیستی ار مستحیل از پس آل رسول

آمدی از حق یقین وحی بدو صد کتاب

در نظر همتش هر دو جهان نیم جو

در کف دریا و شش هفت فلک یک حباب

سالک مسلوک را در بر او بازگشت

طالب مطلوب را از در او فتح باب

سدهٔ اقبال او قبلهٔ اهل ثواب

کعبهٔ افضال او مامن اهل‌العقاب

نظرة انعامه روح قلوب الصدور

تربت اقدامه کحل عیون النقاب

ای به تو روشن جهان ذره چه گوید ثنا؟

خاطر من شب پره مدح تو خورشید تاب

پیش سلیمان چو مور تحفه‌ای آرم ملخ

مجلس داود را نغمه طنین ذباب

خاک درت را از آن دردسری می‌دهم

بو که دهد بوی او درد دلم را گلاب

چنگ به فتراک تو زان زده‌ام بنده‌وار

تا کنیم روز عرض با خدمت هم رکاب

در کنف لطف تو برده عراقی پناه

درگه رحمان بود عاجزکان را مآب

گر شنود مصطفی مدحت حسان تو

گویدم احسنت قد جرت کنوزالصواب

باد به انفاس تو زنده دل عاشقان

تا بود انفاس خلق در دو جهان بی‌حساب

چاکر درگاه تو اهل سما چون ملوک

خاک کف پای تو اهل زمین چون تراب

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ – ایضاله

هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان

که مست بودم از آن می که جام اوست جهان

به کام دوست می مهر دوست می‌خوردم

در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان

به چشم یار رخ خوب یار می‌دیدم

در آن مقام که می‌زیستم به جان کسان

تبسم لب ساقی مرا شرابی داد

ز باده‌ای که شد از لطف او قدح خندان

مرا پیاله چو جام جهان‌نما باشد

ببین شراب چه باشد، ندیم، خود میدان

شراب داد مرا ساقی از خمستانی

که جرعه‌چین در اوست روضهٔ رضوان

بساط عیش من افکند در گلستانی

که خاکروب در اوست حوری و غلمان

درین بساط یکی بود ساغر و ساقی

درین مقام یکی بود مطرب و الحان

که دید جام که کار شراب ناب کند؟

که دید می که بود جام او رخ تابان؟

هم از لطافت می می‌گرفت رنگ قدح

هم از صفای قدح می‌نمود باده عیان

صفای جام بیامیخت با لطافت می

ظهور یافت ازین امتزاج ساغر جان

درین قدح رخ ساقی معاینه بنمود

ز حسن کرد دوصد رنگ آشکار و نهان

چو هیچ رنگ ندارد شراب ما، ز کجا

پدید می‌شود این رنگ‌های بی‌پایان؟

مگر شراب به جام جهان‌نما دادند

که می‌نماید از اجرام جام، این الوان؟

از آنکه نیست مقید به هیچ رنگ آن می

بهر صفت که بود جام بر زند سر از آن

گهی به گونهٔ معشوق آشکار شود

گهی به گونهٔ عاشق چو نوبهار و خزان

ز عکس روشن آن باده می‌شود روشن

جهان تیره کنون دم به دم زمان به زمان

ز عکس می چه عجب گر جهان منور شد؟

که مه ز تابش خورشید می‌شود رخشان

به بوی جرعه کنون سال‌های گوناگون

مئی پدید شود از سرای غیب در آن

همه جهان ز می عشق یار سرمستند

ولیک مستی هر مست هست دیگرسان

نیافت هیچ نصیب از حیات آنکه نیافت

ازین شراب نصیب، از جماد تا حیوان

چنین شراب فلک چون به هفت جام خورد

عجب نباشد اگر می‌شود به سر غلتان

چو ساقی مه نو ساغری نهد بر کف

هم از برای مه و مهر می‌رود خندان

ازین شراب اگر جرعه بر زمین نچکد

چرا شکوفه کند باغ و بشکفد بستان؟

شگفت نیست که گل رنگ و بوی می دارد

وگرنه بلبل بیدل چرا زند دستان؟

وگرنه نرگس مخمور یار سرمست است

چرا کند به جهان در خرابی آن فتان؟

سرشته‌اند ز می طینتم وگرنه چرا

همیشه مست و خرابم ز غمزهٔ جانان؟

وگرنه مردمک چشم آن نگار منم

چراست نام من از جملهٔ جهان انسان؟

چو بر زبان عراقی حدیث عشق رود

برو مگیر، که آندم نه آن اوست زبان

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ – در مدح شیخ عزیزالدین محمد الحاجی

اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد

دل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد

ور از زلفش صبا بویی به کوی بی‌دلان آرد

ز هر کویی دو صد بی‌دل روان افگار در جنبد

ز باد کوی او در دم دل رنجور جان یابد

ز یاد روی او هر دم دل بیمار در جنبد

چو بینی جنبش عاشق مشو منکر که عشق او

دلی را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد

چو از باد هوا دریا بجنبد بس عجب نبود

کزان باد هوای او دل ابرار در جنبد

ولی چون دیدهٔ منکر نبیند دیدهٔ باطن

ز ظاهر جنبشی بیند دلش زان کار در جنبد

بیا تا بینی، ای منکر، دلی از همت مردی

که در صحرای قرب حق همی طیار در جنبد

ولی حق عزیزالدین محمد حاجی آن عاشق

که گرد کعبهٔ وحدت همی صدبار در جنبد

همه عالم شود مستغرق انوار او آن دم

که دریای روان او ز شوق یار در جنبد

چو بیند دیدهٔ جانش جمال یار، بخروشد

دلش زان چون عیان گردد رخ دلدار در جنبد

چو انوار یقین بر وی فرود آمد بیارامد

دل و جان و تنش چون زان همه انوار در جنبد

جمال جانش ار بیند که و صحرا به رقص آید

کمال وحدت ار یابد در و دیوار در جنبد

نجبید تا ضمیر او ندرد پرده‌های غیب

چو بر وی منکشف گردد همه اسرار در جنبد

نشان جام کیخسرو که می‌گویند بنماید

ضمیر پاک او آن دم که از اذکار در جنبد

بر آن خوانی که عیسی خورد روحش دمبدم شیند

در آن آتش که موسی شد سمندروار در جنبد

ز دست ساقی همت دو صد باده بیاشامد

چو شد سرمست برخیزد ولی هشیار در جنبد

در آن سر وقت کان عاشق شود سرمست اگر ناگه

نظر در کوه اندازد که و کهسار در جنبد

فضای سینه از صورت چو خالی کرد بخرامد

درخت جانش از معنی چو شد پربار در جنبد

بجنبد چون فلک هر سو هزاران پرده پیش او

چو زان یک را بسوزاند همه استار در جنبد

فلک گر زو امان یابد زمین آسا بیاساید

زمین را گر دهد فرمان فلک کردار در جنبد

فلک خود از برای آن همی گرد زمین گردد

که بر روی زمین مردی چنو عیار در جنبد

قلندروار در جنبد ز گفت مطرب خوشگو

چو حق با او سخن گوید از آن گفتار در جنبد

زهی آراسته ذاتت به اسمای صفات حق

ز ذکر پیش ذات تو دو عالم خوار در جنبد

زهی خلق کریم تو معطر کرده عالم را

خجل گشته ازو بادی که از گلزار در جنبد

عراقی کی تواند گفت مدح تو؟ ولی مفلس

بدانچش دسترس باشد بدان مقدار در جنبد

اگر پیش سلیمانی برد پای ملخ موری

روا باشد که هر شخصی ز استظهار در جنبد

به انوار یقین بادا دل و جان و تنت روشن

همیشه تا ز ذوق تن دل احرار در جنبد

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ – ایضاله

قبلهٔ روی صوفیان بارگه صفای او

سرمهٔ چشم قدسیان خاک در سرای او

گوهر بحر اجتبا، مهر سپهر اصطفا

یافته نور انبیا روشنی از ضیای او

تافته حسن ایزدی از رخ خوب احمدی

خضر بقای سرمدی یافته از لقای او

برده ز مرسلان سبق خاتم انبیا به حق

طینت او ز نور حق طلعتش از بهای او

حضرت عزتش وطن خلوت او در انجمن

خاص و ندیم ذوالمنن هر دو جهان سرای او

چاکر درگهش جهان حاجبیش به انس و جان

عرش مجیدش آسمان ساحت قرب جای او

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۴ – فی مدح شیخ صدرالدین

دل تو را دوست‌تر ز جان دارد

جان ز بهر تو در میان دارد

گر کند جان به تو نثار مرنج

چه کند؟ دسترس همان دارد

با غمت زان خوشم که جان مرا

غمت هر لحظه شادمان دارد

بر دلم بار هجر پیش منه

آخر این خسته نیز جان دارد

رخ ز مشتاق خود نهان چه کنی

آنچنان رخ کسی نهان دارد؟

بر رخ تو توان فشاندن جان

راستی را رخ تو آن دارد

با خیال لب تو دوش دلم

گفت: جان عزم آن جهان دارد

بوسه‌ای ده مرا، که نوش لبت

لذت عیش جاودان دارد

از سر خشم گفت چشم تو: دور

نه کسی بوسه رایگان دارد

خوش برآشفت زلف تو که: خموش

زندگانی تو را زیان دارد

کز شکر خواب دیده معذور است

در درون جان ناتوان دارد

مرهمی، پیش از آنکه از تو دلم

پیش صدر جهان فغان دارد

عرش بابی، که مهر همت او

برتر از عرش آشیان دارد

رهنمایی، که پرتو نورش

روشن اطراف کن فکان دارد

زان سوی کاینات صحرایی است

او در آن لامکان مکان دارد

سبق ام‌الکتاب می‌گیرد

لوح محفوظ خود روان دارد

شمه‌ای از نسیم اخلاقش

روضهٔ گلشن جنان دارد

ذره‌ای از فروغ انوارش

آفتاب شررفشان دارد

بوی خلق محمد آن بوید

که در آن روضه‌ای قران دارد

سرفراز آن کسی بود که چو چرخ

بر درش سر بر آستان دارد

خاک درگاه او کسی بوسد

کز فلک هفت نردبان دارد

پیش او مهر چون زمین بوسد

زیبد ار سر بر آسمان دارد

ریزه چینی است از سر خوانش

آسمان گر چه هفت خوان دارد

بسکه بر خوان او نواله ربود

در بغل زان دوتای نان دارد

چاشنی گیر او بود رضوان

قدسیان را چو میهمان دارد

گرد خاک درش نگردد دیو

زانکه جبریل آشنا دارد

بگریزد ز سایه‌اش شیطان

ز آنکه از نور سایبان دارد

نهراسد ز بیم گرگ عدو

رمه‌ای کو چو تو شبان دارد

بر سر آمد ز جمله عالمیان

بسکه او علم بی‌کران دارد

بر سر آید پسر ز اهل زمان

چو پدر صاحب‌الزمان دارد

فتح گردد ز فضل او آن در

کز جهان روی سوی آن دارد

منعما، ذکر شکر تو پیوست

خاطرم بر سر زبان دارد

لیک اظهار، شرط عاشق نیست

مگر از شوق دل، تپان دارد

زنده کردی شکسته را به سه بیت

کز دم عیسوی نشان دارد

حرز جان ساختم سه بیت تو را

که ز صد فتنه در امان دارد

خسته چون خواند نظم تو، ز طرب

پی بر فرق فرقدان دارد

گر کند فخر بر جهان، رسدش

که مربی مهربان دارد

خواستم تا جواب گویم، عقل

گفت: که طاقت و توان دارد؟

عاجز آید ز دست مدح و ثنات

هر که پا در ره بیان دارد

در مدح تو چون زنم؟ که ز غم

خاطرم قفل بر دهان دارد

باد از انوار تو جهان روشن

تا جهان نور ز اختران دارد

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ – ایضاله

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

گوی در میدان وحدت کامران انداخته

رایت مهر جمالت لایزال افروخته

سایهٔ چتر جلالت جاودان انداخته

تاب انوار جمالت بهر اظهار کمال

پرتوی بر ظلمت‌آباد جهان انداخته

نور خود را جلوه داده در لباس این و آن

در جهان آوازهٔ کون و مکان انداخته

روی خود را گفته: ظاهر شو بهر صورت که هست

پس به عالم در، ندای کن فکان انداخته

از فروغ روی خود روی زمین افروخته

پس بهانه بر چراغ آسمان انداخته

خود همه هستی شده وانگه برای روی پوش

نام هستی گه برین و گه بر آن انداخته

چیست عالم بی‌فروغ آفتاب روی تو؟

کمتر از هیچ است در کنج هوان انداخته

پیش ازین بی‌تو جهان چون بود در کتم عدم؟

هم بر آن حال است حالی همچنان انداخته

در بیابان عدم عالم سرابی بیش نیست

تشنگان را بهر سود اندر زیان انداخته

ظاهر و باطن تویی و طالب و مطلوب تو

و آن دگر نامی است اندر هر زبان انداخته

در محیط هستیت عالم بجز یک موج نیست

باد تقدیرت به هر جانب روان انداخته

صد هزاران گوهر معنی و صورت هر نفس

موج این دریا به پیدا و نهان انداخته

باز دریای جلالت ناگهان موجی زده

جمله را در قعر بحر بی‌کران انداخته

جمله یک چیز است موج و گوهر و دریا ولیک

صورت هریک خلافی در میان انداخته

روی خود بنموده هر دم در هزاران آینه

در هر آیینه رخت دیگر نشان انداخته

آفتابی در هزاران آبگینه تافته

پس به رنگ هریکی تابی عیان انداخته

در همه صورت تویی و نیست خود صورت تو را

وین حقیقت حیرتی در رهروان انداخته

جمله یک نور است، لیکن رنگ‌های مختلف

اختلافی در میان انس و جان انداخته

تا جمال تو نبینند بی‌نقاب انقلاب

بر رخ از غیرت ردای جاودان انداخته

یک کرشمه کرده با خود جنبشی عشق قدیم

در دو عالم اینهمه شور و فغان انداخته

در گلستان روی خود دیده به چشم بلبلان

غلغلی از بلبلان در گلستان انداخته

جنبش عشق قدیم از خود به خود دیده مقیم

در میانه تهمتی بر بلبلان انداخته

یک سخن با خویشتن گفته و زان هر ذره را

در زبان صد گونه تقدیر و بیان انداخته

آشکارا کرده اسرار تو هم گفتار تو

پس بهانه بر زبان ترجمان انداخته

گشته‌ام سرگشته از وصف کمال کبریات

ای کمال تو یقین را در گمان انداخته

گرچه از دریای توحید آب حیوان می‌کشم

مانده‌ام از تشنگی بر لب زبان انداخته

تهمت دریا کشم خواهم که دریایی شوم

کاندرو موجی نباشد هر زمان انداخته

تا عراقی لنگر من شد دین دریای ژرف

کشتی سیر مرا شد بادبان انداخته

...

قصاید عراقی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ – ایضاله

طرب، ای دل، که نوبهار آمد

از صبا بوی زلف یار آمد

هان نظاره که گل جمال نمود

هین تماشا که نوبهار آمد

در رخ او جمال یار ببین

که گل از یار یادگار آمد

به تماشای باغ و بستان شو

که چمن خلد آشکار آمد

از صبا حال کوی یار بپرس

که سحرگاه از آن دیار آمد

بر در یار ما گذشت نسیم

زان گل افشان و مشکبار آمد

تا صبا زان چمن گل افشان شد

چون من از ضعف بی‌قرار آمد

دید چون عندلیب ضعف نسیم

به عیادت به مرغزار آمد

گل سوی فاخته اشارت کرد:

هین نوایی که وقت کار آمد

بلبل از شوق گل چنان نالید

که گل از وجد جان سپار آمد

های و هوی فتاد در گلزار

نالهٔ عاشقان زار آمد

گل مگر جلوه می‌کند در باغ؟

کز چمن نالهٔ هزار آمد

زرفشان می‌کند گل صد برگ

کش صبا دوش در کنار آمد

گل زرافشان اگر کند چه عجب؟

کز شمالش بسی یسار آمد

گل زر افشاند و ز ابر بر سر او

صد هزاران گهر نثار آمد

غنچه از بند او نشد آزاد

زان گرفتار زخم خار آمد

خار کز غنچه کیسه‌ای بر دوخت

می زنندش که مایه دار آمد

نیست آزاده‌ای مگر سوسن

که نه در بند کار و بار آمد

لاله را دل بسوخت بر نرگس

که نصیبش ز می خمار آمد

ابر بگریست بر گل، از پی آنک

زین جهان بر دلش غبار آمد

شد ز یاری جدا بنفشه مگر

که چنین وقت سوکوار آمد

جامهٔ سوک بر بنفشه برید

زان مگر لاله دل‌فگار آمد

نقش رنگ چمن ز لطف بهار

نقش دیبای پرنگار آمد

خوش بهاری است، لیک آن کس را

کز لب یار میگسار آمد

هان، عراقی، تو و نسیم بهار

کز صبا بوی زلف یار آمد

...

قصاید عراقی نظر دهید...