آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی

سر آغاز

هر که جان دارد و روان دارد

واجب است آنکه درد جان دارد

حمد بی‌حد کردگار احد

صمد لم یلد و لم یولد

آنکه ذاتش بری است از آهو

الذی لا اله الا هو

مالک الملک قادر بی‌عیب

صانع عالم شهادت و غیب

ربنا جل قدره و علا

آنکه از بدو فطرت اولی

خلق در دست قدرت او بود

قدرتش دستبرد صنع نمود

صانعی، کز مطالع ابداع

او برآرد حقایق انواع

پس چهل طورشان در آن اشکال

برد از جا به جا و حال به حال

روح‌ها داد روح را زان راح

به صبوحی اربعین صباح

امر او بر طریق کن فیکون

هم چنان کاف نارسیده به نون

آفرینندهٔ زمان و مکان

در جهات طبایع و ارکان

خلق را در جهان کون و فساد

هست او مبدا و بدوست معاد

زان پدر هفت کرد و مادر چار

تا سه فرزند را بود اظهار

صنعش از آب و خاک و آتش و باد

جسم را طول و عرض و عمق او داد

زان طرف روشنی و نزدیکی

زین طرف بعد بود و تاریکی

چون شد از خاک تیره طینت تن

کرد امرش به نور جان روشن

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

اندر جوهر انسان

مبدا امر جوهر انسان

قابل علم کرد در پی آن

آلتی از کرم بدو بخشید

که بدان نیک را ز بد بگزید

دادش ایجاب و سلب هر تحقیق

در جهان تصور و تصدیق

چون رقم بر وجود انسان راند

«اعملوا صالحا» بر ایشان خواند

ما همه ناقصیم و اوست تمام

ابدا ذوالجلال و الاکرام

وحدت او مقدس از تمثیل

صنعت او منزه از تحلیل

من نگویم که جان جان است او

هر چه گویم ورای آن است او

او مبراست از «هنا» و «هناک»

ز اول فکر و آخر ادراک

نیست سوی حقیقت الله

نفی و اثبات «لا» و «هو» را راه

هر چه ادراک آن کند افهام

یا بود در تصور اوهام

گر همه مغز هست و گر همه پوست

هر چه موجود ازوست بل همه اوست

جز وجود خدای در دو جهان

دومین نقش چشم احول دان

امر را اوست اول و آخر

خلق را اوست باطن و ظاهر

خانه‌های تن از دریچهٔ جان

هست روشن به نور «الرحمن»

هست او نور آسمان و زمین

پرتو نور اوست روح امین

هر که را در میان جان نور است

مغز جانش برای آن نور است

کند اندر زجاجهٔ مصباح

شام مشکوة را بدل به صباح

جان چو با نور هم‌نشین باشد

آهن از آتش آتشین باشد

دوست تشبیه نور کرد به نار

نیک از آن روز گشت ما را کار

چون که معشوق روی بنماید

بصرم را بصیرت افزاید

هیچ کس زان نظر سبق نبرد

تا به نور خدای می‌نگرد

گر تو کردی به چشم خویش نگاه

«انه ناظرا بنور الله»

چون تقرب کنی به طاعت دوست

چشم و گوش و زبان و مغز تو اوست

چون بدو گویی و بدو شنوی

پیش هستی او تو نیست شوی

چون ز خورشید شد ضیا پیدا

چون نگردد ستاره ناپیدا؟

هیچ طالب به خود درو نرسید

روی او هم بدو توانی دید

خاک را نیست ره به عالم پاک

جان مگر هم به جان کند ادراک

در ثنایش کسی که خاموش است

نیش اندیشه در دلش نوش است

گنگ گشتم درو و «ما احصی»

« و ثناء علیه لااحصی»

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

در تصفیهٔ نهاد گوید

سر او در سر یقین و گمان

مایهٔ کفر دان و هم ایمان

حسن او راست آینه عالم

روی او شد وجود و پشت عدم

روی آیینه را چه داری تار؟

نیست آیینه را بهر آینه‌دار

آهن خویش را به آینه ساز

روی آیینه را نگر ز آغاز

زنگ از آیینهٔ درون بزدای

پس به ایوان شاه حسن درآی

همچو آیینه دیده شو همه تن

تا کنی چشم جان بدو روشن

پشت بر خویش کن، مگر با اوی

شوی، آیینه خوی، روی به روی

مثلی گوش کن بدیع و غریب:

مثل خورشید دان تو نور حبیب

دل عاشق چو جرم مه صافی

ذوق پیش آمده به وصافی

ماه را نور بی‌حساب بود

چون برابر به آفتاب بود

زین صفت هر که قرب دید بدوست

دیدهٔ او دریچهٔ دل اوست

دیده‌ای را که روشنی نفزود

ز آفتابش نصیب گرمی بود

نور خورشید در جهان فاش است

گنه از دیده‌های خفاش است

آفتابی چنین، که می‌تابد

چشم خفاش در نمی‌یابد

دیدهٔ ما، اگرچه بی‌نور است

دان که نزدیک بین هر دور است

ساکن است او، مگر تو بشتابی

در نیابد، مگر تو دریابی

من نیارم شدن به پای منی

مگر این راه را تو قطع کنی

زانکه هرگز به چشم بینایان

زین بیابان ندید کسی پایان

چشم ما را تعلق ازلی است

نقد بازار ملک لم‌یزلی است

در فضایی که هست در دو جهان

نقد جود وجود اوست روان

عرش در جنب قدرتش موری

عقل نزدیک وحدتش دوری

بر درش عالمان عامل خوی

«رب انی ظلمت نفسی» گوی

در ره او بلا و محنت و حلم

پیشهٔ «الذین اوتوا العلم»

فعل و فعال و وجد و ماهیت

محو دان در ره الهیت

دیده را نیز روی آن نور است

کز کثافت لطافتش دور است

گیر کز عشق بایدت کم عقل

عشق بیرون بود ز عالم عقل

ور تو را نور ازین چراغی نیست

در تجاویف هر دماغی نیست

کی کنی سر عاشقان را فهم؟

تا نیابی فراز قلهٔ وهم

از شواغل دماغ خالی کن

خیز و سودای لاابالی کن

تا کی آخر به بند برهانی؟

خویشتن را ز بند نرهانی؟

بستر الواح این طبایع را

کن رقم ابجد شرایع را

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

درنعت محمد مصطفی صلی‌الله علیه و آله و سلم

نقل کن از وبال کفر بدین

مصطفی را دلیل مطلق بین

خاتم انبیاء، رسول هدی

صاحب جبرئیل، امین خدا

قصد و مقصود و آخر و اول

اولین خلق و آخرین مرسل

پادشاه دیار جود و وجود

مقصد علم و عالم مقصود

حافظ صفحهٔ معانی دل

چشمهٔ آب زندگانی دل

صوفی خانقاه الرحمان

عالم علم «علم القرآن»

آنکه پوشیده خلعت «لولاک»

وز بلندیش پست شد افلاک

خواجهٔ بارگاه کونین اوست

سالک راه قاب قوسین اوست

تیر دینش چو بر نشانه زدند

پنج نوبت به هفت خانه زدند

شرعش از علم گسترید فنون

در نواحی چرخ بوقلمون

چاکرش آفتاب و بنده سهیل

روی او «والضحی» و مو «واللیل»

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

در نعت خلفای راشدین

چار یارش، که مرشد دینند

همه اندر مقام تحسینند

دوستان پیمبرند همه

خلفای مطهرند همه

ای فضولی، چرا ز نادانی

یار اینی و دشمن آنی؟

دو هوایی اگر نورزی به

سه طلاق خیال فاسد ده

تو چه دانی درین میانه چه بود ؟

کین چرا پیش ازان خلیفه نبود ؟

تو چه دانی مصالح این کار؟

چه به خود راه می‌دهی انکار؟

همه را نیک دان، مباش فضول

جز نکو کی بود رفیق رسول؟

صد هزاران دریچه از رضوان

مفتتح در مضاجع ایشان

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

در نصیحت

تا کی، ای مست خواب غفلت و جهل

گوش سوی مقلد نااهل؟

تا به مقصد درین طریق تو را

کی رساند دلیل نابینا؟

سازده، یار گیر دانش و عقل

رخت بر بند ازین سراچهٔ نقل

نفسی از همه تبرا کن

ساعتی چشم خویشتن وا کن

لحظه‌ای درگذر ازین پس و پیش

لمحه‌ای در نگر به عالم خویش

چند مانی تو این چنین خفته؟

همره از راه منزلی رفته؟

به طلب در جهان چه می‌پویی؟

چو تو گم گشته‌ای، چه می‌جویی؟

دیده بگشای، ای که در خوابی

خویشتن را طلب، مگر یابی

چند ازین اشتغال بی‌حاصل؟

دیگران را و خود ز خود غافل؟

تا تو در خویشتن نظر نکنی

وانگه از خویشتن گذر نکنی

نرسانی نظر به عین کمال

نشناسی فراق را ز وصال

ایزد آخر نیافریدت تن

همه از بهر خوردن و خفتن

اندرین صورت ضعیف اساس

جان معنی است، سعی کن، بشناس

تا کی، ای همچو گاو سر در پیش

طعمه‌ای گرگ نفس را چون میش؟

تن تو خاک تیره را شد فرش

دل و جان تو تاج و قبهٔ عرش

صورتی را، که جان معنی هست

منجنیق اجل اگر بشکست

مغز او را ز پوست به بیند

باز گشتن به دوست به بیند

ای که غافل ز حال خود شده‌ای

چون بدانجا روی که آمده‌ای

از تو آخر بپرسد ایزد پاک

گوید: ای جرم کردهٔ ناپاک

کرده بودی به مردمی دعوی

حاصلت کو ز صورت و معنی؟

روزی اندر سراچهٔ شاهی

کار ناکرده مزد می‌خواهی؟

هر که دل در امور سفلی بست

به بلاهای جاودان پیوست

هر دلی کو هوای دنیا خواست

در تن افزود، لیک از جان کاست

هر که در ملک جان امین نبود

خازن نقد ماء و طین نبود

گوهری پیش مفلسی ننهند

این بلندی به هر کسی ندهند

عاشقان راست این مقام، آری

عاشقان را سزد چنین کاری

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

سبب نظم کتاب

جان من چون به عالم دل شد

با صفا جمع گشت و حامل شد

گشت حاصل ز فیض ربانی

در وجودم جنین روحانی

چون محبت به شوق تسویه داد

قابلهٔ عشق یافت چون می‌زاد

دیدمش، چون ز غیب روی نمود

قرةالعین نیک موزون بود

در مهاد هواش پیوسته

به قماط هوس فرو بسته

داد پستان فکر من به صفا

شیر «حولین کاملین» او را

شب و روزش غذا ز اشواق است

گر چه طفل است، پیر عشاق است

صورتش همچو معنیش زیبا

خالی از حشو و صافی از ایطا

هیچ چشمی ندیده در خوابش

رخ ندید آفتاب و مهتابش

راه خور از دریچه ناداده

سایه‌اش بر زمین نیفتاده

ساکن حجرهٔ امانت بود

در پس پردهٔ صیانت بود

نقش او را، ز صانعی که ببست

از معانی هر آنچه خواهی هست

مستم از بادهٔ هوایش، مست

که جگر گوشهٔ لطیف من است

منزل او شریف جایی بود

زانکه در کوی آشنایی بود

راستی هست مونسی خوش خوی

نیک خاموش، لیک شیرین گوی

لفظ و معنی او همه مطبوع

عشق را بیت های او ینبوع

فصل او را هزار نوع بهار

گه بود گلستان و گه گلزار

غزلیات و مثنویاتش

چون حکایات او به غایت خوش

بی‌قدم در جهان همی پوید

بی‌زبان مدح خواجه می‌گوید

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

در مدح صاحب دیوان

حق تعالی میان هر عصری

از سعادت بنا کند قصری

اندر آن جایگه نهد گاهی

بر نشاند به مسندش شاهی

صحن عالم ازو کند مامن

چشم دولت بدو کند روشن

سایه‌اش نور مرحمت باشد

چار دیوار و شش جهت باشد

دولت ملک و دین تمام کند

کار آفاق با نظام کند

ز بر تخت حکم شاه شود

پشت اسلام را پناه شود

تا ازو در زمانه وا گویند

دایمش مرد و زن دعا گویند

خود ببین ظاهرش درین دوران

حضرت صاحب زمین و زمان

سرور سروران روی زمین

خواجهٔ روزگار شمس‌الدین

صدر اسلام، صاحب اعظم

افتخار عرب، جمال عجم

آصف روزگار، صدر جهان

شاه را خواجه، صاحب دیوان

آنکه اندر سرای کون و فساد

مثل او مادر زمانه نزاد

فلک مملکت بدو معهود

سعد اکبر ز طالعش مسعود

دین و دولت به صحبت او شاد

ملک حکمت به همتش آباد

سایهٔ او چو قبهٔ خضرا

هست هجده‌هزار عالم را

عدلش آراسته جهان چو ارم

هم به انصاف و هم به جود و کرم

جود او عاشق است بر سایل

کرمش سابق است بر مایل

به کفش نسبتی چو کرد سحاب

زان شد آبستن او به در خوشاب

ذات او گوهر است و ملک صدف

از کف جود اوست کان چون کف

دل مستغنیش به بخشش و جود

از خزاین بسی نماند وجود

نظر لطف او مرارت سم

انگبین کرده بر لب ارقم

طبع موزون او سرشته ز نور

از مناهی و از ملاهی دور

ذات پاکش، که از علوم غنی است

از صفات و مدیح مستغنی است

زانکه در وصف او هنرمندان

هر چه گویند هست صد چندان

خوبرو را چه حاجت زیور؟

وصف خود خویشتن کند گوهر

چیست کان نیست ذات پاکش را؟

تا بخواهم من از خدا به دعا

گوهر کان و بحر معدلت است

پایهٔ او ورای منزلت است

ای چو خورشید نور ورز جلال

وی چو بدر منیر محض کمال

هست رای تو نور امن و امان

که بدو روشن است جمله جهان

درگه تو چو مجمع فضلاست

سایهٔ حق ز نور تو پیداست

هر خدنگی، که شست قهر گشاد

هدفش جان دشمنان تو باد

چشم معنی ز صورتت روشن

تا شود کور دیدهٔ دشمن

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

در نصیحت ملوک

گفت استاد عالم عاقل:

از دو حال است آدمی کامل

اولین اکتساب علم خدا

که حیات است نفس ناطقه را

زنده کردن روان خود به علوم

به زدودن ز روح زنک ظلوم

از مناهی دین حذر کردن

میوهٔ شاخ «واتقوا» خوردن

دوم از ملک ناشدن غافل

هم نشینان صالح و عاقل

کامران بودن از طریق عدول

لطف و قهری بجای هر معمول

خاطر اهل دل طلب کردن

دور بودن ز مردم آزردن

رتبت اهل حق به جان جستن

آشکارا و از نهان جستن

این صفت‌ها، که سیرت سلف است

صاحبان خلیفه را خلف است

اندر ایام او به حمدالله

خواجه دارد همه به دولت شاه

آن مشارالیه اهل هنر

آن سرشته ز نور پا تا سر

علم علم با نهایت عقل

رایت اوست در ولایت عقل

علم علم بی‌نهایت ملک

آب و آتش که دیده در یک سلک؟

چشم بد دور آز آن جمال و کمال

دایمش پایدار باد اقبال

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...

حکایت

چون سکندر ز منزل عادات

شد مسافر به عزم آب حیات

اندر آن عزم و آن طلب، بانی

بود با او حکیم یونانی

نیز گویند کو وزیرش بود

در قضایای ناگزیرش بود

کرد ارسطو بر سکندر یاد

که: شه ما همیشه باقی باد

چون مسخر شده است باد تو را

تا جهان است عمر باد تو را

چون سکندر ازو شنید دعا

گفت در پاسخش که : ای دانا

این دعایی است معتبر، لیکن

ای دریغا! که هست ناممکن

به سکندر چنان نمود حکیم

که: بمانی تو در زمانه مقیم

هر که بد شد فعال او «قدمات»

که نکو نام یابد آب حیات

نیست مخلوق آنکه دایم زیست

هر که باقی است ذکر او باقی است

عاقل از پایهٔ معانی دهر

کی خورد آب زندگانی دهر؟

هر که او نیک نامی اندوزد

در جهان کسوت بقا دوزد

هر که را علم و ملک و دین باشد

عین آب حیات این باشد

مصطفی گفت و یاد می‌گیرند:

در جهان مؤمنان نمی‌میرند

سرمه‌ای کش ز خاک کوی حبیب

و آب حیوان طلب ز جوی حبیب

التفاتی بکن به مجلس ناز

نفسی شو به آستان نیاز

بندگانت پرند، حر بطلب

هست دریا بر تو، در بطلب

خاطرم در این معانی سفت

نکته‌ای بس مفید و موجز گفت

از کم و بیش و از پس و پیشی

آخر است آنکه اول اندیشی

...

0
آغاز کتاب عشاق‌نامه عراقی نظر دهید...