بخش22 اسرارنامه عطار

المقاله الثانیه و العشرون

زهی عطار از بحر معانی

بالماس زفان در می‌چکانی

ترا زبید بعالم بار نامه

که بر تو ختم شد اسرار نامه

میان چار طان گوژ رفتار

برین منوال کسی را نیست گفتار

چنانم قوت طبع است کز فکر

چو یک معنی بخواهم صد دهد بکر

در اندیشه چنان مست خرابم

که دیگر می‌نیاید نیز خوابم

نیابم خواب شب بسیار و اندک

ازین پهلو همی گردم بدان یک

همی رانم معانی را ز خاطر

که یک دم خواب یابم بوک آخر

یکی را چون برانم ده درآید

بتر را گر برانم به در آید

ز بس معنی که دارم در ضمیرم

خدا داند که در گفتن اسیرم

بصنعت سحر مطلق می‌نمایم

درین شک نیست الحق می‌نمایم

بحکمت لوح گردون می‌نگارم

که من حکمت زیؤتی الحکمه دارم

بمعنی موی از هم می‌شکافم

ببین گر پای داری دست بافم

جواهر بین که از دریای جانم

همی ریزد پیاپی بر زفانم

ببین این لطف لفظ و کشف اسرار

نگه کن معنی ترکیب و گفتار

اگر ما یک سخن گوئیم صد سال

همی دوشیزه ماند هم بیک حال

ز ما چندانکه گویی ذکر ماند

ولیکن اصل معنی بکر ماند

خردمندا بیا باری سخن بین

که می‌گوید سخنهای کهن بین

هرآنچ آن کهنه می‌گردد قدیدست

که لذت از جهان قسم جدیدست

چو من تا رو ز عالم باز بودست

ندانم تا سخن پرداز بودست

سخن را طبع عیسی فکر باید

چو مریم گر بزاید بکر ماند

ز تحسین درگذشتست این سخنها

که شوری دارد این شیرین سخنها

کسی را کارزوی این ضعیف است

نمودار منش شعر لطیف است

ز شعر خود نمودارش نمودم

ز هر در در و اسرارش نمودم

اگر تو اهل رازی چشم کن باز

بغواصی برون گیر از سخن راز

بساط مفسلی گسترده‌ام من

بسی دیوانگیها کرده‌ام من

کجاست اهل دلی درگوشهٔ فرد

که بنشیند دمی با من درین درد

تو ای عطار اکنون چند ازین گفت

کنی آن گفت را پیوند ازین گفت

چنان خواهم که هم چون خاک گردی

مگر در زیر پای پاک گردی

چو خاک راه خواهی شد ازین پس

چو خاک راه شو در پای هر کس

فروتن شو خموشی گیر پیشه

درین هر دو صبوری کن همیشه

ترا می صبر باید کرد حاصل

که گفت الصبر مفتاح قلایل

صبوری کن ز حق اندیش پیوست

که با حق باشی و با خویش پیوست

گرت باید بهر دم تازه جانی

فرو مگذار یاد او زمانی

همی هر دم زدن در بیم و امید

بحق سرمایهٔ ملکیست جاوید

چو هر دم می‌توانی یافت نوری

چرا دایم نباشی در حضوری

گر از صد چیز می‌یابی شرف تو

چه بهتر گر حضور آری بکف تو

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر می‌رفت آن دیوانه دل شاد

فتادش چشم بر بقال استاد

بدو گفتا که ای مرد نکو نام

شکرداری سپید و مغز بادام

چنین گفتا که دارم هر دو بسیار

ولیکن تا پدید آید خریدار

بدو دیوانه گفت آخر کجایی

چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی

اگر این هر دو بفروشی بصد ناز

ازین هر دو چه خوشتر می‌خری باز

بیک یک دم که در زیر دل و جانست

که می‌داند که چه اسرار پنهانست

هزاران بحر پر اسرار کامل

بیک دم می‌توانی کرد حاصل

ترا این پند بس در هر دو عالم

که برناید زجانت بی خدادم

اگر تو باز داری پاس انفاس

بسلطانی رسانندت ازین پاس

خدا را یاد کن تا کی ز اشعار

خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار

اگرچه شعر در حد کمالست

چو نیکو بنگری حیض الرجالست

یقین می‌دان که هر حرف از کتابت

بتست و بت بود بی شک حجابت

کنون بیدار شو از خواب مستی

رها کن بعد ازین این بت پرستی

دریغا فوت شد عمری که یک دم

اگر گویی به ارزد هر دو عالم

مرا گر عمر بایستی خریدن

نبودی یک زمانم آرمیدن

همه عمرم اگر یک دم بماندست

همی دانم که صد عالم بماندست

چرا چندین سخن می‌بایدم راند

چو می‌دانم که می بربایدم خواند

بگو چندین سخن کی رانمی من

اگر یک حرف بر خود خوانمی من

اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم

نبودی رنگ و بوی گفت و گویم

دریغا کانچ دانستم نکردم

غم خود وقت کار خود نخوردم

اگر صد سال پویم راه دین را

ندانم کرد استغفار این را

گر استغفار یک یک دم کنم من

ندانم تا بعمری هم کنم من

ولیکن چون خداوند کریم است

ببخشد گرچه این جرمی عظیم است

عجب نیست ار بفضل جاودانی

بیک بیتم ببخشد رایگانی

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که فردوسی طوسی

که کرد او درحکایت بی فسوسی

به بیست و پنج سال از نو ک خامه

بسر می‌برد نقش شاهنامه

بآخر چون شد آن عمرش بآخر

ابوالقاسم که بد شیخ اکابر

اگرچه بود پیری پر نیاز او

نکرد از راه دین بروی نماز او

چنین گفت او که فردوسی بسی گفت

همه در مدح گبری ناکسی گفت

بمدح گبر کان عمری بسر برد

چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد

مرادر کار او برگ ریا نیست

نمازم بر چنین شاعر روا نیست

چو فردوسی مسکین را ببردند

بزیر خاک تاریکش سپردند

در آن شب شیخ او را دید خواب

که پیش شیخ آمد دیده پر آب

ز مرد رنگ تاجی سبز بر سر

لباسی سبزتر از سبزه در بر

بپیش شیخ بنشست و چنین گفت

که ای جان تو با نور یقین جفت

نکردی آن نماز از بی نیازی

که می ننگ آمدت زین نانمازی

خدای تو جهانی پر فرشته

همه از فیض روحانی سرشته

فرستاد اینت لطف کار سازی

که تا کردند بر خاکم نمازی

خطم دادند بر فردوس اعلی

که فردوسی بفردوس است اولی

خطاب آمد که ای فردوسی پیر

اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر

پذیرفتم منت تا خوش بخفتی

بدان یک بیت توحیدم که گفتی

مشو نومید از فضل الهی

مده بر فضل ما بخل گواهی

یقین می‌دان چوهستی مرداسرار

که عاصی اندکست و فضل بسیار

گر آمرزم بیک ره خلق را پاک

نیامرزیده باشم جز کفی درخاک

خداوندا تو می‌دانی که عطار

همه توحید تو گوید در اشعار

ز نور تو شعاعی می‌نماید

چو فردوسی فقاعی می‌گشاید

چو فردوسی ببخشش رایگان تو

بفضل خود بفردوسش رسان تو

بفردوسی که علیینش خوانند

مقام صدق و قصر دینش خوانند

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بپرسیدم ز پیری سال فرسود

در آن ساعت که وقت رفتنش بود

که هم راه تو چیست ای مرد غمناک

چه داری زاد راه منزل خاک

جوابم داد کز بی آگهی من

دلی پر می‌برم دستی تهی من

خدایا من درین دیر تحیر

چو آن پیرم تهی دست و دلی پر

تهی دستم ز زاد راه جاوید

بفضل تو دلی دارم پر امید

خداوندا امید من وفا کن

دلم را از کرم حاجت روا کن

منور دار جانم را بنوری

دلم را زنده گردان از حضوری

حضوری ده ز چندین ترهانم

یقینی ده میان مشکلاتم

مرا از من نجاتی ده بتوفیق

ز نور خود براتی ده بتحقیق

دلم را محرم اسرار گردان

ز خواب غفلتم بیدار گردان

بر افروز از خداوندی دلم را

توانگر کن بخرسندی دلم را

نفس چون برکشندم هم نفس باش

در آن درماندگی فریاد رس باش

چو جان را منقطع شد از جهان دم

مرا با نور ایمان دار آن دم

چو با ایمان فرو بردی بخاکم

نیاید از جهانی جرم باکم

خداوندا همه بیچارگانیم

درین هنگامه چون نظارگانیم

همه گر دوزخی‌ایم از بهشتی

تو می‌دانی و تو تا چون سرشتی

که داند تا بمعنی متقی کیست

سعید از ما کدامست و شقی کیست

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بوقت نزع پیری زار بگریست

بدو گفتند پیرا گریه از چیست

چنین گفت او که اندر قرب صد سال

دری می‌کوفتم من در همه حال

کنون خواهد گشاد آن در بیک بار

از آن می‌گریم از حسرت چنین زار

که آگه نیستم کین در بعادت

شقاوت می‌گشاید یا سعادت

فرو می‌افتم از چرخ برین من

کجا آیم ندانم بر زمین من

مثالم کعبتین شش سو آید

که تا خود بر کدامین پهلو آید

در آن ساعت که جان از تن رها شد

دو عالم آن زمان از هم جدا شد

ازین سو تن ببیهوشی فرو رفت

وزان سو جان بخاموشی فرو رفت

که داند کین دو را کز هم جدا شد

کجا بود و کجا آمد کجا شد

جوامردا ازین نبود زیانت

که گویی خواب خوش باد ای جوانت

اگر بیتی خوشت آید ز جایی

من بیچاره را گویی دعایی

مرا کاری برآید روزگاری

ترا بزیان نیاید هیچ کاری

دعایی زود رو چون گشت نزدیک

مرا نوری بود درخاک تاریک

مرا راحت ترا باشد ثوابی

خلاصم باشدار باشد عقابی

تو خوش بنشسته در دنیای فانی

که من درخاک چون باشم نهانی

زهی ناخوش رهی در پیش ما را

زهی بی شفقتی برخویش ما را

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

نکو گفتست آن درویش حالی

که می‌خواهم سه چیز از حق تعالی

یکی در خواب مرگی با سلامت

دوم در مرگ خوابی تا قیامت

سیم چیزی که گفتن را نشاید

چه گویم زانک در گفتن نیاید

خداوندا بفضلت دل قوی باد

کسی کز ما کند بر نیکویی یاد

قرین نور باد آن پاک رایی

که این گوینده را گوید دعایی

گرت در جام خود خونیست برخیز

ز چشم خون فشان بر خاک ما ریز

که بعد از ما عزیزان وفادار

بخاک ما فرو گویند بسیار

کنند از دل بسوی ما خطابی

ولی از گور ما ناید جوابی

بسی خونها بخوردند و برفتند

بدرد و غصه زیر خاک خفتند

کنون ما نیز خون خوردیم و رفتیم

بدرد و غصه زیر خاک خفتیم

بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم

ز گویایی بخاموشی رسیدیم

خموشانند زیر خاک بسیار

نبینم من ازیشان کس خبردار

هزاران جان پاک از قالب پاک

فدای این همه روهای پر خاک

چرا چندین سخن بایست گفتن

چو زیر خاک می‌بایست خفتن

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من از آن داننده استاد

که چون عبادی اندر نزع افتاد

درآمد پیش او عباسه ناگاه

ز پای افتاده دیدش بر سر راه

ز سیلاب اجل مدهوش گشته

ز پاسخ بلبلش خاموش گشته

بدو گفت ای لطیف نغز گفتار

زفانت در سخن گفتن شکر بار

تو تا پیش سخن گویان نشستی

همه دست سخن گویان ببستی

چرا گشتی چنین خاموش بیکار

چو بود آن حرص بسیارت بگفتار

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بپرسیدم در آن دم از پدر من

که چونی گفت چونم ای پسر من

ز حیرت پای از سر می‌ندانم

دلم گم گشت دیگر می‌ندانم

نگردد این کمان کار دیده

ببازی چو من پیری کشیده

چنین دریا که عالم می‌کند نوش

ز چون من قطرهٔ برناورد جوش

بدو گفتم که چیزی گوی آخر

که سرگردان شدم چون گوی آخر

جوابم داد کای داننده فرزند

بفضل حق بهر بابی هنرمند

ز غفلت خود نماییدم همه عمر

چه گویم ژاژ خاییدم همه عمر

بآخر دم چنین گفت آن نکوکار

خداوند محمد را نکو داد

پدر این گفت و مادر گفت آمین

وزان پس زو جدا شد جان شیرین

خدایا گفت این هر دو گرامی

بفضلت مهر بر نه بر تمامی

اگرچه گردنم زیر گناه است

دعای این دو پیرم حرز راهست

ببین یا رب دو پیر ناتوان را

بدیشان بخش جان این جوان را

تو آن پیر نکو دل را نکو دار

فروغ نور ایمان شمع او دار

در ایمان یافت موی او سپیدی

مدارش در سواد ناامیدی

بدرگاه تو باز افتاده کارش

بفضل خویشتن ده زینهارش

در آن تنگی گورش همنفس باش

در آن زیرزمینش دست رس باش

کفن را حله گردان در بر او

بباران ابر رحمت بر سر او

چو با خاکی شد آن شخص ضعیفش

بپاکی باد بر جان شریفش

ز جان مصطفی نور علی نور

بجانش میرسان تا نفخهٔ سور

گناهش عفو کن جانش قوی دار

بنور دین دلش را مستوی دار

خدایا پیش شاهان مرد مضطر

شود با تیغ و با کرباس هم بر

چو من دیدم که خلقانی که رفتند

همه یک تیغ در کرباس خفتند

تن من از کفن کرباس آورد

زفانم تیغ چون الماس آورد

کنون کرباس و تیغ آورده‌ام من

بسی داغ و دریغ آورده‌ام من

تو خواهی خوان و خواهی ران تودانی

که گر رانی و گرخوانی توانی

سخن با دردترزین کس ندیدست

کزین هر بیت خونی می‌چکیدست

...

0
بخش22 اسرارنامه عطار نظر دهید...