بخش10 اسرارنامه عطار

المقاله العاشر

یکی دریای بی پایان نهادند

وزان دریا رهی با جان گشادند

یکی بر روی آن دریا برون شد

گهی مؤمن گهی ترسا برون شد

درین دریا که بی قعر و کنارست

عجایب در عجایب بی‌شمارست

زهی دریای بی‌پایان اسرار

که نه سر دارد و نه بن پدیدار

گر آن دریا نه زیر پرده بودی

بکلی کردها ناکرده بودی

جهانی کرده چون پر شد بدان نور

نماند هست تا نبود از آن دور

اگر گویی چرا ماندست پرده

چو آنجا می‌نماید هیچ کرده

سخن اینجا زبان را می‌نشاید

که این جز عقل و جان را می‌نشاید

سخن را در پس سرپوش میدار

زبان را از سخن چین گوش می‌دار

کسی را نیست فهم این سخنها

تو با خود روی در روی آر تنها

مشو رنجه ز گفت هر زبانی

یقین داری مرنج از هر گمانی

چو دریا در تغیر باش دایم

چو مردان در تفکر باش دایم

کمال خود بدان کز بس تعظم

غلامان تواند افلاک و انجم

هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت

فلک امروزانرا در عمل رفت

هزاران دور می‌بایست در کار

که تا هم چون تویی آید پدیدار

بهر دم کز تو برمی‌آید ای دوست

چنان باید که پنداری یکی توست

همه عمرت اگر بیش است اگر کم

کمال جانت را شرطست دم دم

همی هر لحظه جان معنی اندیش

تواند کرد خود را رونقی بیش

چو اینجا لذتی فانی براندی

ز صد لذات باقی باز ماندی

دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت

دو صد چندان خوشی از دست رفتت

چو دنیا کشت زار آن جهانست

بکاراین تخم کاکنون وقت آنست

زمین و آب داری دانه در پاش

بکن دهقانی و این کار را باش

نکو کن کشت خویش از وعده من

اگر بد افتدت در عهده من

اگر این کشت و زری را نورزی

در آن خرمن بنیم ارزن نیرزی

برو گر روز بازاری نداری

بکار این دانه چون کاری نداری

برای آن فرستادند اینجات

که تا امروز سازی برگ فدات

اگر بیرون شوی ناکشته دانه

تو خواهی بود رسوای زمانه

دو کس را در ره دین تخم دادند

ره دنیا بهر کس برگشادند

یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه

یکی می‌پروریدش گاه و بیگاه

همی چون وقت برخوردن درآمد

یکی بر سر دگر یک در سرآمد

بکاری بر درو کاید پدیدت

درو وقت گرو اید پدیدت

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

سبویی می‌ستد رندی زخمار

که این ساعت گرو بستان و بردار

چو خورد آن باده گفتندش گرو کو

گرو گفتا منم گفتند نیکو

زهی نیکو گرو برخیز و رو تو

نیرزی نیم جو وقت گرو تو

اگر ارزندهٔ داری تو با خویش

نیرزی تو بنزد کس از آن بیش

ترا قیمت بعلمست و بکردار

تو همچون من در افزودی بگفتار

بقدر آن که علم و کار داری

بدان ارزی بدان مقدار داری

فشاندم در معنی بر تو بسیار

ولی کی کور بیند در شهوار

تو چون نرگس همه چشمی نه بینا

چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا

تو این ساعت که عقل و هوش داری

نه بنیوشی سخن نه گوش داری

در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک

مگر خواهی شنودن مرده در خاک

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی را دید آن دیوانهٔ دین

که ترکی مرده را می‌کرد تلقین

بدو گفت اعجمی ترک توانگاه

که زنده بود ناافتاده در چاه

نکو نشنود اندر زندگانی

که مُرده بشنود تلقین چه خوانی

چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد

مگر زیر زمین تازی زبان شد

نبینی نشنوی هم چون کر و کور

از آن انگیزی این چندین شر و شور

رقیب دست چپ را مانده شد دست

ز بس کردار تو بنوشت پیوست

رقیب دست راست آزاد از تو

قلم بر کاغذی ننهاد از تو

نیاری از نماز خود چنان یاد

نماز تو بشهر کافران باد

نیایی در نماز الا بصد کار

حساب ده کنی و کار بازار

چو گربه روی شویی بعد از آن زود

زنی باری دوی سر بر زمین زود

نظاره می‌کنی از بی‌قراری

زمانی دل درو حاضر نداری

نمازی نغز بگذاری و تازه

سبک تر از نماز بر جنازه

غمت آن لحظه بی‌اندازه افتد

که آن دم کیکت اندر پازه افتد

چو بگزاری نماز خود بمردی

ندانی تا چه خواندی یا چه کردی

شره دنیا سرت برد بهیچی

سر از پیش خدا تا چند پیچی

اگر این خود نمازست ای سبک دل

گر آن جانی مکن اینت خنک دل

تو دانی کین نماز نانمازی

بریشت در خورد تا کی ز بازی

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنود آن روستایی این سخن راست

که عنبر فضله گاوان دریاست

گوی پر آب اندر ده فرو کرد

بیامد از خزی گاوی درو کرد

همه سرگین گاو از آب برداشت

بدان عنبر فروش آمد که زرداشت

بدوگفت این ز من بستان بده زر

کزین بهتر نبینی هیچ عنبر

چو مرد آن دید گفتا سر بره آر

که این ریش ترا شاید نگه دار

چو هر کس پادشاه ریش خویش است

چو توشه را چنین عنبر بریش است

چوریشت دید گاو این عنبرت داد

بریش از کون گاو این عنبرت باد

تو گر با حق بشب در رازگویی

دگر روز آن بفخری باز گویی

مکن گر بنده طاعت بهایی

که آن شرکی بود اندر خدایی

چو تو بفروختی طاعت بصد بار

یقین میدان که حق نبود خریدار

ریا و عجب کوه آتشین است

نمی‌دانی که کوه دوزخ اینست

اگر تو طاعت ابلیس کردی

چو عجب آری در آن ابلیس گردی

جویی عجب تو گر طاعت جهانیست

مثال آتشی در پنبه دانیست

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

توکل کردهٔ کار اوفتاد

بجای آورد چل حج پیاده

مگر در حج آخر با خبر بود

گذر کردش بخاطر این خطر زود

که چل حج پیاده کرده‌ام من

بانصافی بسی خون خورده‌ام من

چو دید آن عجب در خود مرد برخاست

منادی کرد در مکه چپ و راست

که چل حج پیاده این ستم کار

بنانی می‌فروشد کو خریدار

فروخت آخر بنانی و بسگ داد

یکی پیر از پسش در رفت چون باد

زدش محکم قفایی و بدو گفت

که ای خر این زمان چون خرفروخفت

تو گر چل حج بنانی می‌فروشی

قوی می‌آیدت چندین چه جوشی

که آدم هشت جنت جمله پر نور

بدو گندم بداد از پیش من دور

نگه کن ای ز نامردی مرایی

که تا مردان کجا و تو کجایی

تو گویی من بگویم ترک این کار

ولی وقتی که وقت آید پدیدار

گر اکنون ترک کار خویش گیرم

بسی بی برگی اندر پیش گیرم

نمی‌گویم که ترک کار خود کن

ولیکن هم نمی‌گویم که بد کن

بجز وی این زمان تخمی نکوکار

که تا آنگه که کل گردی نکوکار

تو هر طاعت که این ساعت توانی

بجای آور کزین هم با زمانی

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی برخم نشست و خویش خم ساخت

که اطلس بایدم با اسب و با ساخت

بدو گفتند تا اطلس شود راست

ز کرباست بباید پیرهن خواست

برین آن مرد در خم خورد سوگند

که سوگندم نخواهم برخم افکند

که تا من اطلس رومی نبینم

درین خم تا بمیرم می‌نشینم

تو نیز ای مرد غافل همچنانی

بغفلت خویش در خم می‌نشانی

برای از خم که تا در خم نشستی

چو خاکی زیر پای چرخ پستی

اگر گردون کله سازد ز مهرت

قبا تنگ آید از دور سپهرت

اگر خواهی تب لرزان فلک خواست

بتو ندهد که گوید نوبت ماست

ازین دریا که گویای خموش است

بتان را چشم پر درهم چو گوش است

تو هر جوری که می‌بینی شکی نیست

که آن از نه فلک خود ده یکی نیست

فلک خواهی بنا خواهی بسر کرد

که این سرگشته با او سر بسر کرد

ز چشم من زمین زان لعل گیرد

که هر دم آسمانم نعل گیرد

ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد

ز خون خود دلم در خون خود شد

مرا نیست آسیا پر کار جاروب

کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب

کسی جاروب اگر می بر گرفتی

ازین هفت آسیا دانه برفتی

چنان بر فرق من چرخ آسیا راند

که مویم زیر گرد آسیا ماند

مرا با حلقه چرخ دو تا پشت

بباید کوفت هر دم حلقه مشت

بجنگ خلق خورشید جهان سوز

نهد برگوش اسب این نیزه هر روز

درین جنگ آشتی سوره نبینی

که آب خضر در شوره نبینی

چنین آسان نیارم داد شرحش

که هر دم می‌بیندازم بطرحش

درین راه ای پسر چه پا و چه سر

درین هفت آسیا چه خشک و چه تر

گرت امروز زرین شد ستانه

بدر بازت نهد فردا زمانه

بدستت باز شد گنجی ز ایام

ولیکن هست این گنجت همه وام

بعمری گر فتوحی یافت روحت

لگد خواهد زدن اندر فتوحت

جهان پیشت چو برقی باز خندد

وزان پس پیش برقت باز بندد

بگردان روی زین وادی حیرت

که بر رویت روان کرد آب حسرت

اگر بنشست کار تو همه راست

ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست

تو چون پیری برو منگر ز پس باز

که از پس ننگرد پیری بکس ناز

چو نه دل داری آخر نه دماغی

دبیرستان چه گیری از کلاغی

چو بام از یک لگد آید فراشیب

نیارد طاقت آشوب و آسیب

چو تو برگ قفا خوردن نداری

سر خود گیر چون گردن نداری

گدایی را نزیبد پادشاهی

که با کوس و علم نبود گدایی

تو بی سر چون گریبانی بمانده

سر دین نیستت زانی بمانده

ز خود در سر مکن گر هوشیاری

که تو سرمست در سر کرده داری

برین آخر چو خر بی کار تا چند

فرو کرده ز سر افسار تا چند

تنت دامیست جان مرغی عزیزست

نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است

بوقت نزع در خود شهوت افتاد

که مرغ نا گرفته کردی آزاد

نهادی بر هم و بر هم نماندت

حسابی برگرفتی وا نخواندت

کجا افتادی ای عطار آخر

فرو مگذار آن اسرار آخر

...

0
بخش10 اسرارنامه عطار نظر دهید...