بخش12 اسرارنامه عطار

الحکایه و التمثیل

چنین گفتست آن دریای پر نور

که خاک او بخرقانست مستور

که در عالم فقیر آنست کامل

که اندر فقر خود باشد سیه دل

بگویم با تو این معنی مکن جنگ

که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ

سواد وجه فقر آید بدارین

نسنجد ذره‌ای در فقر کونین

چه می‌گویم که یک تن چون پیمبر

نیابد فقر کلی رنج کم بر

مرا کار تو می‌آید ببازی

که با اسپان تازی لاشه بازی

مزن دم چون نبی درخورد این راز

تن اندر کار ده با وقت می‌ساز

بگرد پردهٔ اسرار کم گرد

که نبود مرد این اسرار هر مرد

نیابی در دریای معانی

وگر یابی هم آنجا غرقه مانی

کسی کو کنه این اسرار جوید

کلید گنج در بازار جوید

چو پی گم کرده‌اند از راه اسرار

چگونه پی بری ای مرد هشیار

کسی کین راز پی برد از نهانی

هم او گم کرد پی تو تا ندانی

بماندی گوش بر در، چشم بر راه

ببر پی تا بیابی پیر آگاه

اگر خواهی که در را باز یابی

بعجز اقرار ده تا بازیابی

قبای راز بر بالای جان نیست

که جان را ازچنین رازی نهان نیست

کسی کور در این اسرار بشناخت

همان در را بدین دریا درانداخت

درین دریا گهرهای معانی

که می‌داند بگو تا تو بدانی

بپنجه سال چون شد سوزنی راست

کنون آن سوزن اندر قعر دریاست

بسی سکان درین دریا باستاد

چو آب از سر بشد در قعر افتاد

بسی سودای این تقویم پختیم

هنوز از خام کاری نیم پختیم

بسی گفتیم کز اهل درونیم

هنوز از ابلهی از در برونیم

بسی اندوه گوناگون بخوردیم

بسی برخاک خفته خون بخوردیم

بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم

بسی همچون مگس افسانه گفتیم

بهر پرکان کسی پرد پریدیم

بهر تک کان کسی بدود دویدیم

گهی با رند در می خانه بودیم

گهی رخ در در بت خانه سودیم

گهی زنار ترسایان ببستیم

گهی در دیر ترسایان نشستیم

گهی با کافران در جنگ بودیم

گهی با آتش اندر سنگ بودیم

گهی سجاده بر دوش اوفکندیم

گهی در بحر دل جوش افکندیم

گهی اندر چله سی پاره خواندیم

گهی چون وحشیان آواره ماندیم

گهی با کوف در ویرانه بودیم

گهی با صوف در کاشانه بودیم

گهی در خاره دل پر خار کردیم

گهی در دشت جان ایثار کردیم

گهی سر بر زانو نهادم

گهی در های و هوی هو فتادیم

گهی از فخر فوق عرش رفتیم

گهی از عار تحت عرش خفتیم

گهی با باز جان پرواز کردیم

گهی صد در بآهی باز کردیم

گهی بوده گهی نابوده بودیم

گهی کشتیم و گه هیچی درودیم

بسی در پویهٔ این راز گشتیم

کنون بر ناامیدی باز گشتیم

بسی مردی بکردیم و چخیدیم

کنون نادیده بویی ناپدیدیم

بسی این راه را از سر گرفتیم

کنون این نیز بر دیگرگرفتیم

بسی سیلی و ماه و سال خوردیم

قدحها زهر مالامال خوردیم

بسی گفتیم دل آرام نگرفت

بسی رفتیم ره انجام نگرفت

کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم

که ناپروای کار خویش ماندیم

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه والتمثیل

بر آن پیر زن شد مرد مهجور

که برگو سرگذشتی گفت هین دور

سرکس می‌ندارم این زمان من

که سرگم کرده‌اند این ریسمان من

ببین چندین طلب کار دگرگون

زفان ببریده و سر داده بیرون

چه گویم چون زفان این ندارم

دلم خون گشت جان این ندارم

فلک گرچه بسی بربوک بشتافت

لباس سوک یافت از دردنایافت

چه گر کوه این حقیقت را کمر بست

بریخت آخر که بادش بود در دست

چو دریا هرک زینجا قطرهٔ برد

ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد

اگر خورشید گویم با رخی زرد

شود در کوش هر شب هم بدین درد

اگر ماهست می‌بینی که هر ماه

سپر بندازد از حیرت درین راه

زمین خود خاک بر سر دارد از غم

فلک سرگشته در افسوس و ماتم

دهان آلوده عرش و در شکم هیچ

گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

عزیزی گفت از عرش دلفروز

خطاب آید بخاک تیر هر روز

که آخر از خدا آنجا خبر نیست

خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست

همه حیران و سرگردان بماندیم

درین وادی بی پایان بماندیم

که می‌داند که حال رفتگان چیست

بخاک اندر خیال خفتگان چیست

همه رفتند پر سودا دماغی

فرو مردند چون روشن چراغی

همه چون حلقه بر درماندگانیم

همه در کار خود درماندگانیم

زهی دردی که درمانی ندارد

زهی راهی که پایانی ندارد

بیک ره هیچ کس را هیچ ره نیست

که جز در پایه بودن دست گه نیست

که داند تا چه شربتهای پر زهر

بکام ما فرود آمد ازین قهر

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

المقاله الثانی عشر

الاای سر بغفلت در نهاده

بدنیا دین خود بر باد داده

که گفتت داوری کن یا فلک تو

جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو

ترا اندوه نان و جامه تا کی

ترا از نام و ننگ عامه تا کی

ز بس کاندیشه بیهوده کردی

نهاد خویش را فرسوده کردی

نهاد خویش قربان کن بتسلیم

بپیش این سخن بنشین بتعلیم

ز سر در ابجد معنی درآموز

ز نور شرع شمع دل برافروز

بسوزان نیم شب این سقف شب رنگ

برون پر زین کبوتر خانه تنگ

گر آید شربت غیبی بحلقت

نماند نیز نام و ننگ خلقت

ترا با مال دنیا دین بباید

چنانکت آن بباید این بباید

تو دین جویی دل از دنیا شده مست

ندانی کین فراهم ندهدت دست

دل تو در دو رویی شد گرفتار

تو ماندی زیر کوه عجب و پندار

یکی رویت بدنیا کردهٔ تو

دگر رویت بدین آوردهٔ تو

بترک این دو رویی گوی آخر

یکی را بس بود یک روی آخر

دلت را از دو رویی شین باشد

که شر الناس ذوالوجهین باشد

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی دیوانهٔ استاد در کوی

جهانی خلق می‌رفتند هر سوی

فغان برداشت این دیوانه ناگاه

که از یک سوی باید رفت و یک راه

بهر سویی چرا باید دویدن

بصد سو هیچ جا نتوان رسیدن

تویی با یک دل ای مسکین و صد یار

بیک دل چون توانی کرد صد کار

چو در یک دل بود صد گونه کارت

تو صد دل باش اندر عشق یارت

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بر محمود شد دیوانهٔ خوار

که هستم بر ایازت عاشق زار

بدو محمود گفت ای خوار مانده

ز بهر لقمهٔ غم خوار مانده

همه عالم مرا زیر نگین است

که ملک من همه روی زمین است

شمار لشگرم سیصد هزار است

سلاح و اسب و گنجم بی شمارست

بر من چارصد پیل است دربند

ندیمان و حکیمان هنرمند

منش با این همه می دوست دارم

همه مغزم نه چون تو پوست دارم

مراست این ملکت و این کامکاری

من این دارم که گفتم تو چه داری

بخندید آن زمان دیوانه و گفت

که نتوانی بگل خورشید بنهفت

تو ای غافل کژی در عشق و من راست

ز دیوانه شنو شاها سخن راست

منم بس گرسنه تو سیر نانی

مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی

هم اکنون آتش عشقم بیک راه

بسوزد جمله ملکت بیک آه

ندارد عشق تو با عشق من کار

تو عاشق نیستی هستی جهاندار

بدل چون عاشق صد چیز باشی

نباشی مرد عاشق حیز باشی

مرا در دل چو نه کارست و نه بار

همه دل داد وام او بیک بار

همه دل عاشق روی ایاس است

هنوزش بندهٔ ناحق شناس است

یکی نیکو مثل زد پیر هندو

که این و آن نیاید راست هر دو

چو آن خر بنده بر یک خر نشستی

دگر خر را رسن بر دست بستی

ترا دل در دو خر بینم نهاده

نترسی کز دو خر مانی پیاده

بصد نوعت بگفتم شرح این راه

ولی نیست از یکی جان تو آگاه

دلت گر زین همه حرفی شنودی

بچندینی سخن حاجت نبودی

خللها زین همه دلهای مردست

که دلها را هوا از راه بردست

همه بر ناخنی بتوان نبشتش

ولی آسان بر او نتوان گذشتن

زهی اسرار ما اسرار دان کو

یکی بیننده داننده جان کو

هزاران جان فدای آن عظیمی

کزین اسرار می‌یابد نسیمی

کسی کو علم لوت و لات داند

بلاشک این سخن طامات داند

ز چشم کور بینایی نیاید

که از خفاش جویایی نیاید

فلک این را یکایک کرده دارد

عجایبها بسی در پرده دارد

نه چندانست در پرده شگفتش

که بر انگشت بتوانی گرفتش

بزیر پرده بی حد راز دارد

نمی‌گوید یکی و آواز داد

بسی سر رشتهٔ این راز جستم

ندیدم گر چه عمری باز جستم

بپیش زیر کان نامبردار

درین اندیشه‌ها کردیم بسیرا

نه آن راز نهانی روی بنمود

نه مقصودی سر یک موی بنمود

مگر این راز اینجا گفتنی نیست

در اسرار اینجا سفتنی نیست

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

غلامی با طبق می‌رفت خاموش

طبق را سر بپوشیده بسرپوش

یکی گفتش چه داری بر طبق تو

مکن کژی بگو با من بحق تو

غلامش گفت ای سرگشته خاموش

چرا پوشیده‌اند این بر تو سر پوش

ز روی عقل اگر بایستی این راز

که تو دانستیی بودی سرش باز

که می‌داند که چرخ سالخورده

‌چه می‌سازد بزیر هفت پرده

سپهر بوالعجب زو پر شگفت است

که یک یک دوره او ناگرفتست

بپیش چار طاق هفت پوشش

بدین بارو که یارد کرد کوشش

فلک را کیسه پردازیست پیوست

که کارش بوالعجب بازیست پیوست

ز پرگاری که در بر می‌بگردد

ز بس سرگشتگی سر می‌بگردد

که داند کین فلکها را چه دورست

نهان در زیر هر دورش چه جورست

ازین گلشن که گلهاش از ستاره‌ست

چو بی‌کاران نصیب ما نظاره‌ست

بداند هرک دارد در هنر دست

که او را جز روش کاری دگر هست

فلک جستی بسی زد در تک و تاز

نیافت از هیچ سو گم کرده را باز

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

حکیمی را یکی زر در بدل زد

حکیم اندر حق او این مثل زد

که در دامت چنان آرم بمردی

که بر یک جست ده گردم بگردی

زهی هیبت که گردون یک اثر دید

که بر یک جست چندینی بگردید

اگر صد قرن دیگر زود گردد

چو از دودیست هم در دودگردد

جهان را گر فراز و گر فرو دست

گل تیره‌ست یا دود کبودست

فلک گر دیر گر زودست گردان

میان این گل ودودست گردان

بدین پرقوتی که افلاک گردد

کجا از بهر مشتی خاک گردد

چنین جرمی عظیم القداری دوست

نگردد از پی مشتی رگ و پوست

چنین دریا بما عاجز نگردد

ز بهر شب نمی هرگز نگردد

مگس پنداشت کان قصاب دمساز

برای او در دکان کند باز

چه می‌گویم عجب نیست از خدایی

که بهر دانه راند آسیابی

فلک گردان ز بهر جان پاکست

نه از بهر کفی آبست و خاکست

قدم در نه درین ره همچو مردان

که خدمت کار تست این چرخ گردان

ولیکن روز کی چندی جهاندار

درین حبس زمین کردت گرفتار

که تا چون بگذری زین حبس فانی

تمامت قدر آن گلشن بدانی

از آن کانی که جانها گوهر اوست

فلک از دیر گه خاک دراوست

فلک در جنب آن کان اصل گردیست

که آن کانرافلک چون لاژوردیست

چو در فهم گهر جان می‌کنی تو

چگونه فهم آن کان می‌کنی تو

بسی کوکب که بر چرخ برین است

صد و ده بار مهتر از زمینست

بباید سی هزاران سال از آغاز

که تا هر یک بجای خود رسد باز

اگر سنگی بیندازی از افلاک

بپانصد سال افتد بر سر خاک

زمین در جنب این نه سقف مینا

چو خشخاشی بود بر روی دریا

ببین تا توازین خشخاش چندی

سزد گر بر بروت خود بخندی

چو خشخاشی همی پوشی توازناز

کجا یابی تو این خشخاش را باز

توزین خشخاش کی آگاه کردی

که سی سوراخ در خشخاش کردی

ازین نه چار طاق پر ستاره

بتو نرسد مگر لختی نظاره

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر می‌کرد درویشی نگاهی

درین دریای پر در الهی

کواکب دید چون در شب افروز

که شب از نور ایشان بود چون روز

تو گفتی اختران استاده اندی

زفان با خاکیان بگشاده اندی

که هان ای غافلان هشیار باشید

برین درگه شبی بیدار باشید

چرا چندین سر اندر خواب دارید

که تا روز قیامت خواب دارید

رخ درویش بی دل زان نظاره

ز چشم درفشان شد پر ستاره

خوشش آمد سپهر گوژ رفتار

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که یا رب بام زندانت چنین است

که گویی چون نگارستان چین است

ندانم بام استانت چه سانست

که زندان تو باری بوستانست

ولی بر بام این زندان ستاره

ز خلقان عمر دزدد اشکاره

چو این زندان بجانی مزد داریم

از آن بر بام زندان دزد داریم

ز دیری گاه من در بند آنم

که سحر صحن گردون بازدانم

که تافت از بیخ و بار هفت طارم

خروش و گریهٔ طفلان انجم

دمی این جوز زرین ستاره

برین گنبد نشد سیر از نظاله

مگر ما را درین ره طفل دانند

که چندین جوز بر گنبد فشانند

بگو تا کی حلال سعر گردون

نماید هر شبی لعبی دگرگون

گهی مه در دق و گاهی در آماس

گهی گشته سپر گاهی شده داس

گهی در خوشه چون از سیم داسی

گهر در گاو چون زرین خراسی

که داند کین کله داران افلاک

کمر بسته چرا گردند در خاک

که داند کین هزاران مهره زرین

چرا گردند در نه حقه چندین

درین دریا چرا غواص گشتند

سماعی نیست چون رقاص گشتند

نه پی شان از طواف خود بگیرد

نه دل شان از مصاف خود بگیرد

مشعبدوار تا کی مهره بازند

درین نه حقه بر هم چند تازند

هزاران بار برگشتند بر هم

یکی افزون نمی‌گردد یکی کم

طریقی مشگل و کاری شگرفست

دلم ز اندیشهٔ این خون گرفتست

دمی زیشان یکی از پای ننشست

که تا خود کی دهد مقصودشان دست

دلی پر شوق می‌گردند عاجز

ز گردش می‌نیاسایند هرگز

خموشانند سر در ره نهاده

زفان ببریده و در ره فتاده

همه چون صوفیان خرقه پوشند

ز بی‌خویشی درآن خوشی خموشند

در آن گردش نه مستند و نه هشیار

نه در خوابند زان حالت نه بیدار

شبان روزی از آن در جست و جویند

که تا محشر بجان جویای اویند

تو شب خوش خفته ایشان در ره او

همی بوسند خاک درگه او

دلا حاصل کن آخر تیز بینی

ترا تا چند ازین آویز کینی

چه می‌گویی که این بتهای زرین

ازین گشتن چه می‌جویند چندین

برو از روی بتها دیده بردار

سر بت را فرو گردان نگوساز

چو ابراهیم بتها بر زمین زن

نفس از لا احب الآفلین زن

ترا با آفرینش نیست کاری

که باشی در همه عالم تو باری

ترا با حکمت یزدان چه کارست

مزن دم گرنه جانت زیر دارست

اگر صد سال در اندیشه باشی

گیاه خشک و باد بیشه باشی

اگر مقصود کس رادست دادی

ز نادانی ز ره باز اوفتادی

شدی از جست و جویی باکناری

نماندی رونقی درهیچ کاری

چو نشناسی سر مویی ز اسرار

بنادانی چه گردی گرد این کار

ترا خاموشی و صبرست راهی

نخواهی یافت به زین دست گاهی

مکن با سر این معنی دلیری

که چون موری شوی گر نره شیری

یقین دانم که بسیاری برنجی

که رعشه داری و سیماب سنجی

تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی

بشطرنج اندرون رنجی نبردی

چو تو شطرنج بازی می‌ندانی

از آن از یک دو بازی می‌بمانی

چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت

شه از هر سوی سرگردان چرا رفت

ز یک سو اسب بینی رخ نهاده

ز یک سو پیل برگردن فتاده

پیاده چون ببینی بر کناره

که فرزین شد ترا گیرد سواره

ذراعی نیست آخر نطع شطرنج

که تو دروی فروماندی بصد رنج

برین نطعی که در چشم است خردت

نمی‌دانی که تا در چیست بردت

چنین نطعی که بحر سرنگونست

چه دانی لعبهای او که چونست

تو صد بازی کجا از پیش بینی

که تو نه پس روی نه پیش بینی

چو لعب نطع شطرنجی ندانی

ز لعب چرخ بی شک خیره مانی

ز یک سو خرمن زر که کشان را

ز یک سو دانه زر آسمان را

دو مرغ اندر پی دانه دویده

عددشان شش یکی زیشان پریده

ز گندم خوشه بر خرمن رسیده

دو دهقان گاو در خرمن کشیده

ترازویی بگندم کرده بازو

جوی ناسخته هرگز آن ترازو

بدریا درفکنده دلوی از چنگ

برآورده ازو ماهی و خرچنگ

بره با بز شده سوی چراگاه

بنخجیر آمدی شیری ز روباه

کمان بر شیر دهقان برگشاده

بره دو پای بر کژدم نهاده

چو تودهقانی و گردون نگری

برو تن زن بگرد این چه گردی

بره جان و دلت بریان بسی کرد

بره بریانیی زین سان بسی کرد

چو گاو از خشم با تو در سروشد

چرا خواهی تو ریش گاو اوشد

چو جوزا از تو چون برنا کمر جست

برین پستی ازو نتوان کمر بست

بزیر چنگ خرچنگ اندری تو

از آن هر ساعتی واپس تری تو

تو این دم در دهان شیر اسیری

چه دانی زانک این دم شیرگیری

ز خوشه دانهٔ بی غم نبینی

که یک جو ندهدت بی خوشه چینی

چو سنجد در ترازو زور بازوت

که برد او از تنور اندر ترازوت

بکژدم چون توان ظن نکو برد

که او خود کژدم زنده فرو برد

کمان گر در زه آید برد جانت

چو زه بر تو کشد ناگه کمانت

ز بز بازی بز چشم تو خیرست

سر بز دار این بز گرحظیره‌ست

چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه

چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه

بموری در کف ماهی اسیری

که تو چون ماهی هنگامه گیری

چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز

برو انگشت حیرت نه بلب باز

کناری گیر زین نطع مزین

چه می‌ریزی میان ریگ روغن

دلت در سیر نطع چرخ بستی

برو دنبال زن بر ریک و رستی

ز نطع چرخ درمانی علی القطع

برو بر ریگ رو تا چندازین نطع

برین نطع زمینت بیم جانست

که دم چون ریگ در شیشه روانست

برین نطع زمین منشین بشاهی

که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی

فلک نطع و زمین ریگست هر روز

برآرد تیغ خورشید جهان سوز

ز نطع و ریگ دل نومید داری

که بر سر تیغ زن خورشید داری

بآخر چون نه اهل این سرایی

میان نطع و ریگ از سر برآیی

ز حیرت گرچه در دردسری تو

مده بر باد سر را سرسری تو

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که غولی روستایی

بشهر آمد بدست بی نوایی

ندیده بود اندر ده مناره

تعجب کرد و آمد در نظاره

یکی را گفت این نیکو درختیست

همانا دست کشت نیک بختیست

بگو تیمار دار کار این کیست

کجا شد برگ این و بار این چیست

جواب او چنین گفتند در حال

که این بارآورد طنگی بهر سال

کسی را دردسرگرهست و سخت است

همه داروش طنگ این درخت است

بسی بگریست مرد از بی نوایی

که مرد از دردسر این روستایی

برو گفتند برشو طنک کن باز

که تا بی دردسر گردی سرافراز

سلیم القلب بر روی مناره

روان شد عالمی در وی نظاره

چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست

فرو افتاد و گردن خرد بشکست

بنادانی چنین پاکیزه استاد

ز بهر درد سر سرداد برباد

ز بس کان بی سر و بن درد سر برد

سر دردش نبود از دردسرمرد

از آن سر داد بر باد آشکاره

که مسجد برد برتر از مناره

الا ای چون الف افتاده بر هیچ

برونت چون مناره اندرون هیچ

میان بستی چو موری لنگ در راه

که برمویی روان گردی سوی ماه

ترا در راه چندان تفت و بادست

که پیل از وی بگردن برفتادست

چنین بادیت در راه و تو چون مور

بمویی می‌شوی برمه زهی کور

چه اگر اعمی بسی از خود بلافد

بشب در چاه مویی چون شکافد

چه جوی چون نیابی خویش را باز

چه بنشینی بجوی از خویشتن راز

همه بر تو تو برهیچی زهی کار

بگو چونست بر هیچ این همه بار

توی و تو نه آن طرفه معجون

نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون

...

0
بخش12 اسرارنامه عطار نظر دهید...