بخش16 اسرارنامه عطار

الحکایه و التمثیل

یکی پرسید از آن دیوانه در ده

که از کار خدا ما را خبر ده

چنین گفت او که تا گشتم من آگاه

خدا را کاسه گردیدم درین راه

بحکمت کاسهٔ سر را چو بربست

ببادش داد و آنگه خرد بشکست

اگر از خاک برگیری کفی خاک

بپرسی قصهٔ از خاک غمناک

بصد زاری فرو گرید چو میغی

ز یک یک ذره برخیزد دریغی

ز اول روز این چرخ دل افروز

دریغ خلق می‌ساید شب و روز

تو گویی بر زمین هر ذرهٔ خاک

ز فان حال بگشادند بی باک

که ما را زیر خاک افکندی آخر

تو هم زود این کمر بربندی آخر

الا یا غافلان تا کی پسندید

که ما را زیر پای خود فکندید

در اول چون شما بودیم ما همه

چو ما گردید در آخر شما هم

...

0
بخش16 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی دیوانهٔ را دید شاهی

نهاده کاسهٔ سر پیش راهی

بمجنون گفت با این کاسهٔ در بر

چه سودا می‌پزی در کاسهٔ سر

بشه گفتا که شه اندیشه کردم

ترا با خویشتن هم پیشه کردم

ندانم کلهٔ چون من گداییست

و یا خود آن چون تو پادشاییست

بپیمودم بعمری روی عالم

ترا قسمت سه گز آمد مرا هم

چه گر داری سپاه و ملک و کشور

دو گرده تو خوری دو من، برابر

چو تو همچون منی چندین تک و تاز

چه خواهی کرد از گردن بینداز

همه ار نفکنی از کردنت کل

همه فردا شود در گردنت غل

فکندی همچو سقا آب در پوست

نه آبست این که فردا آتشت اوست

عزیزا غم نگر غم خواریت کو

چو بادی عمر شد بیداریت کو

بیک دم ماندهٔ چون دم نماند

نمانی هیچ و هیچت هم نماند

ز راه چشم خون دل بریزان

که خواهی گشت خاک خاک بیزان

اگر گردون نبودی نامساعد

نکشتی خاک چندین سیم ساعد

مخسب ای دل سخن بپذیر آخر

ز چندین رفته عبرت گیر آخر

بسی بر رفتگان رفتی بصد ناز

بسی بر تو روند آیندگان باز

چه می‌نازی اگر عمرت درازست

بجان کندن ترا چندین نیازست

اگر عمر تو صد سالست و گربیست

جزین دم کاندرویی حاصلت چیست

نصیبت گر ترا صد سال دادست

دمی حالیست دیگر جمله بادست

همه عمرت غمست و عمر کوتاه

بمرگ تلخ شیرین کرد آنگاه

فرو می‌کرد از غم خون برویم

ندانم این سخنها چون بگویم

ز بیم مرگ در زندانی فانی

بمردم در میان زندگانی

بسا جانا که همچو نیل در تن

همی جوشد درین نیلی نهنبن

چو دیگ عمر سربازست پیوست

اگر چون گربه می‌یازد بجان دست

چه سازم من که در دنیای ناساز

ندارد گریه شرم و دیگ سرباز

برو ای دل چو دیگی چند جوشی

نهنبن ساز خود را از خموشی

درین دیگ بلا پختی بصد درد

که هستم چون نمک در دیگ درخورد

سیه دل تر ز دیگی ای گنه کار

فرو گیر ای سیه دل دیگت از بار

برون شد دیگت از سر می‌ستیزی

که در هر دیگ همچون کفچلیزی

چه گویم طرفه مرغی تو بهر کار

که از دیگم برایی سرنگوسار

بتو هر ساعتی جانی دگر نه

ز لاف خویش دیگی نیز برنه

ز خوان و کاسهٔ خود چندلافی

ز سودا کاسهٔ سردار صافی

همه ملک تو و ملک تو یک سر

ز ملکی کم ز گاورسست کمتر

هر آن ملکی که از جان داریش دوست

نیرزد هیچ چون مرگ از پی اوست

اگر ملک تو شد صحرای دنیا

سرانجامت دو گز خاکست ماوا

چو بهر خاک زادستی ز مادر

برین پشتی چه سازی باغ و منظر

کسی کو خانه چندان ساخت کو بود

چو شهدش خانه شیرین و نکو بود

چو جانت شیب خواهد بود در خاک

سرمنظر چه افرازی برافلاک

نهٔ ز آغاز و انجامت خبردار

میان خاک و خون ماندی گرفتار

نگه کن اول و آخر تو درخویش

که تااز پس چه بود و چیست از پیش

رحم بودست جای خون نخستت

بخاک آیی ز خون چون خون بشستت

باول می‌شوی از خون پدیدار

بآخر زیر خاک ره گرفتار

میان خاک و خون شادی که جوید

ترا عاقل درین معنی چه گوید

زهی غفلت که با چندین تم و تاز

میان خاک وخون برساختی کار

تو گر پاکی و گر ناپاک رفتی

ز خونی آمدی با خاک رفتی

میان خاک و خون شادی چه جویی

نهٔ جز بنده آزادی چه جویی

میان چون بندگان در بند محکم

که نبود بی غمی فرزند آدم

اگر آکندهٔ از سیم و زر گنج

نخواهی خورد یک دم آب بی رنج

میان دربند کین در بر گشادست

مکن سستی که سختت اوفتادست

کجا دارد ترا چندین سخن سود

برو کاری بدست خود بکن زود

که کاری کان بدست خویش کردی

یکی را صد هزاران بیش کردی

...

0
بخش16 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

وصیت کرد مردی مال بسیار

که چون مردم برند این پیش مختار

که تا این را بدرویشان رساند

که مهتر مستحق را به بداند

چو بردند آن همه زر پیش مهتر

بقدر نیم جو برداشت زان زر

چنین گفت او که گر در زندگانی

بداری این قدر آن مرد فانی

بدست خود بسی بودیش بهتر

که بدهد این همه زر خاصه مهتر

...

0
بخش16 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر می‌رفت استاد مهینه

خری می‌برد بارش آبگینه

یکی گفتش که بس آهسته کاری

بدین آهستگی بر خر چه داری

چه دارم گفت دل پر پیچ دارم

که گر خر می‌بیفتد هیچ دارم

چو پی بر باد دارد عمر هیچ است

ببین کین هیچ را صد گونه پیچ است

چنین عمری کزو جان تو شادست

چو مرگ آید بجان تو که بادست

اگر سد سکندر پیش گیری

ز وقت خود نه پس نه پیش میری

ترا این مرگ هم پیشت نهادست

ولی روزی دو از پس اوفتادست

چو شاخی را همی بری زدونیم

دل شاخ دگر می‌لرزد از بیم

ترا دور فلک چندی گذارد

خود این مست استخوان چندی ندارد

همه کار جهان از ذره تا شمس

چه می‌پرسی کان لم تعن بالامس

اگر اسکندی دنیای فانیت

کند بر تو کفن اسکندرانیت

وگر روبین تر از اسفندیاری

بآخر نیز او را چشم داری

نهٔ کوه و گر کوه بلندی

چو کاهی گردی از بس مستمندی

نه دریا و گردریای آبی

بپالایی و بپذیری خرابی

نهٔ شیر و گر شیر ژیانی

تو روبه بازی گردون ندانی

نهٔ پیل و گر خود پیل گیری

چو نمردی بسارخکی بمیری

نهٔ خورشید و گرهست این کمالت

چو در گردی پدید آید زوالت

نهٔ ماه و گر ماه منیری

چو پیش عقده افتادی بگیری

نهٔ سندان و گر سندان و پتکی

چو مرگ آید برهواری بلنگی

نهٔ آهن بسختی و بتیزی

وگر هستی بیک سستی بریزی

اگر تو شیر طبع و پیل زوری

ز بهر طعمهٔ کرمان گوری

همی آن دم که از تن جان برندت

میان زیره تا کرمان برندت

چو خفتی در کفن گشتی لگدکوب

تو خفته به خوری اما بسی چوب

تو گر خاکی و گر آتش نژادی

درین دولاب سیمابی چو بادی

بسا گلبرگ کز تب ریخت از بار

شد از تب ریزه تا کرمان بیک بار

چو بزتاچند خواهی بر کمر جست

که خواهی کام و ناکام این کمربست

فرواندیش تا چندین زن و مرد

کجا رفتند با دلهای پر درد

همه صحرای عالم جای تا جای

سراسر خفته می‌بینم سراپای

همه روی زمین فرسنگ فرسنگ

تن سیمینست زلفین سیه رنگ

همه کوه و بیابان گام و ناگام

قد چون سرو بینم چشم بادام

همی در هیچ صحرا منزلی نیست

که در خاک رهش پرخون دلی نیست

زهر جایی که می‌روید گیاهی

برون می‌آید از هر برگش آهی

همه خاک زمین خاک عزیزانست

عزیزان برگ و عالم برگ ریزانست

...

0
بخش16 اسرارنامه عطار نظر دهید...

المقاله السادسه عشر

گرت ملک جهان زیر نگین است

بآخر جای تو زیر زمین است

نماند کس بدنیا جاودانی

بگورستان نگر گر می‌ندانی

جهان را چون رباطی با دود ردان

کزین در چون درآیی بگذری زان

تو غافل خفته وز هیچت خبرنه

بخواهی مرد گر خواهی وگرنه

کسی کش مرگ نزدیکی رسیدست

چنین گویند کو رگ برکشیدست

تو هم ای سست رگ بگشای دیده

کز اول بودهٔ رک برکشیده

ترا گر تو گدایی گر شهنشاه

سه گز کرباس و ده خشتست هم راه

اگر ملکت ز ماهی تا بماهست

سرانجامت برین دروازه راهست

چو بر بندند ناگاهت زنخدان

همه ملک جهان آنجا، زنخ دان

ز هر چیزی که داری کام وناکام

جدا می‌بایدت شد در سرانجام

بسی کردست گردون دست کاری

نخواهد بود کس را رستگاری

بدین عمری که چندین پیچ دارد

مشو غره که پی بر هیچ دارد

...

0
بخش16 اسرارنامه عطار نظر دهید...