بخش 6 اسرارنامه عطار

الحکایه و التمثیل

یکی مفلوج بودست و یکی کور

از آن هر دو یکی مفلس دگر عور

نمی‌یارست شد مفلوج بی پای

نه ره می‌برد کور مانده بر جای

مگر مفلوج شد بر گردن کور

که این یک چشم داشت و آن دگر زور

بدزدی برگرفتند این دو تن راه

بشب در دزدیی کردند ناگاه

چو شد آن دزدی ایشان پدیدار

شدند آن هر دو تن آخر گرفتار

از آن مفلوج بر کندند دیده

شد آن کور سبک پی، پی بریده

چو کار ایشان بهم بر می‌نهادند

در آن دام بلا با هم فتادند

چو جان روی و تن روی دورویند

اگر اندر عذابند از دو سویند

چو محجوبند ایشان در عذابند

میان آتش سوزان خرابند

عذاب عاشقان نوعی دگردان

وز آن بسیار کس را بی خبر دان

عذاب جان عاشق از جمالیست

که جان را طاقت آن چون محالیست

اگر فانی شود زان رسته گردد

بقایی در فنا پیوسته گردد

مثالی گفت این را پیر اصحاب

که دریایی نهی بر پشته آب

مثالی نیز پروانه ست و آتش

که نارد تاب آتش جان دهد خوش

ز نور آن همه عالم بیفتد

بریزد کوه و موسی هم بیفتد

اگر تو خو کنی بی تو در آن نور

بدان نزدیک باشی و از آن دور

چنان کان طفل را غواص دانا

بصد لطفش فرود آرد بدریا

که تا آن طفل با دریا کند خوی

مگر داند شد از دریا گهر جوی

چو پیدا شد جمال یوسف از دور

جهان چون مصر جامع گشت از نور

زنان مصر چون رویش بدیدند

بیک ره دستها بر هم بریدند

ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز

که نامد یادشان از قوت چل روز

زلیخا گم نشد درکار او زود

که او خو کرده دیدار اوبود

ببین آخر که آن پروانه خوش

چگونه می‌زند خود را بر آتش

چو از شمعی رسد پروانه را نور

درآید پرزنان پروانه از دور

ز عشق آتشین پروا نماند

بسوزد بالش و پروا نماند

اگرچه چون بسوزد سود بیند

ولیکن هم ز آتش دود بیند

درین دیوان سرای ناموافق

چو پروانه نبینی هیچ عاشق

چنان درجان او شوقیست از دوست

که نه از مغز اندیشد نه از پوست

چو لختی پر زند در کوی معشوق

بسوزد در فروغ روی معشوق

خدایا زین حدیثم ذوق دادی

چو پروانه دلم را شوق دادی

چو من دریای شوق تو کنم نوش

ز شوق تو چو دریا می‌زنم جوش

ز شوقت آمدم در عالم خاک

ز شوقت می‌روم با عالم پاک

ز شوقت در کفن خفتم بنازم

ز شوقت در قیامت سر فرازم

اگر هر ذرهٔ من گوش گردد

ز شوق نام تو مدهوش گردد

اگر هر موی من گردد زبانی

نیابد جز ز نام تو نشانی

گر از هر جزو من چشمی شود باز

نبیند جز ترا در پرده راز

گر از من ذرهٔ ماند و گر هیچ

ترا خواند ترا داند دگر هیچ

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

چو مردآن پیر مرد پیر اصحاب

مگر آن شب مریدش دید در خواب

بپرسیدش که هین چون بود حالت

که می‌کردند ز من ربک سئوالت

چنین گفت او که دیدم آن دو تن را

خدایم را سپردم خویشتن را

مرا گفتند ای خوش برده خوابت

خدایت کیست و چیست اینجا جوابت

سخن گوی جهان در هیچ بابی

نشد وا خانه از بهر جوابی

چنین گفتم که من از تنگنایی

بدل کردم سرایی نه خدایی

شوید از من بحق چون از کمان تیر

بحق گویید می‌گوید فلان پیر

ترا چندان که ریک و برگ و مویست

بهر یکصد هزار اسرار جویست

تو با این جمله پاکان دل افزای

فراموشم نکردی در چنین جای

مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست

فراموشت کنم اینم هوس نیست

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

سئوالی کرد زین شیوه یکی خام

از آن سلطان بر حق پیر بسطام

که از بهر چرا عالم چنین است

که آن یک آسمان این یک زمین است

چو آن پیوسته در جنبش فتادست

چرا این ساکن اینجا ایستادست

چرا این هفت گردد بر هم اینجا

چرا جاییست خاص این عالم اینجا

جوابش داد آن سلطان مطلق

که بشنو این جواب از ما علی الحق

سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ

برای این که می‌بینی دگر هیچ

چو ما در اصل کل علت نگوییم

بلی در فرع هم علت نجوییم

چو عقل فلسفی در علت افتاد

ز دین مصطفا بی دولت افتاد

نه اشکالست در دین و نه علت

بجز تسلیم نیست این دین و ملت

ورای عقل ما را بارگاهیست

ولیکن فلسفی یک چشم راهیست

همی هر کو چرا گفت او خطا گفت

بگو تا خود چرا باید چرا گفت

چرا و چون نبات و خاک و همست

کسی دریابد این کو پاک فهمست

عزیزا سر جان و تن شنیدی

ز مغز هر سخن روغن کشیدی

تن و جان را منور کن باسرار

وگرنه جان و تن گردد گرفتار

چو می‌بینی بهم یاری هر دو

بهم باشد گرفتاری هر دو

مثال جان و تن خواهی ز من خواه

مثال کور و مفلوج است در راه

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

المقاله السادسه

تو دریا بین اگر چشم تو بیناست

که عالم نیست عالم کفک دریاست

خیالست این همه عالم بیندیش

مبین آخر خیالی را از این پیش

تو یادیوانه یا آشفته باشی

که چندین در خیالی خفته باشی

تو چه مردان بازی خیالی

شده بالغ چو طفلی در جوالی

پری در شیشه دین کار طفل است

که بالغ بی خیال علو و سفل است

هلا بشنو ز اوج عرش اسرار

که نیست ای خواجه اندر دارد ریا

هر آن حرفی که دیدی هیچ آمد

ولی درچشم تو پر پیچ آمد

همین حرفی که آن پیچی ندارد

الف بود و الف هیچی ندارد

چه خوابی ابجد این کار چندین

که ابجد راست الف حرف نخستین

الف هیچی ز اول آخرش لا

ز ابجد تا ضظغلا لا و سودا

اگر صد راه گیری ابجد از سر

میان هیچ و لایی مانده بر در

تو می‌گویی که مرد مرد رستم

برو کز رخش آید کار رستم

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

چنین گفت آن عزیزی بادیانت

که تا حق عرضه دادست این امانت

زمین و آسمان زان در رمیدست

که بار عهده آن سخت دیدست

تو تنها آمدی تا آن کشی تو

از آن ترسم که خط در جان کشی تو

اگر اینست امانت ای همه ننگ

بسی این به کشد ازتو خری لنگ

اگر بی سر شوی این سر بدانی

وگرنه گربهٔ از چند خوانی

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بشب حلاج را دیدند در خواب

بریده سر بکف با جام جلاب

بدو گفتند چونی سر بریده

بگو تا چیست این جام گزیده

چنین گفت که او سلطان نکونام

بدست سر بریده می‌دهد جام

کسی این جام معنی می‌کند نوش

که کردست او سر خود را فراموش

نخستین جسم خود در اسم درباز

پس آنگه جان زبعد اسم درباز

چنان در اسم او کن جسم پنهان

که می‌گردد الف در بسم پنهان

چو جسمت رفت جان را کن مصفا

برآی ازجان و گم شو در مسما

یکی دریاست زو علم گرفته

همه موجش دل آدم گرفته

کجا این موج دریا می‌نشیند

که دریا چیست در ما می‌نشیند

مرا باید که جان و تن بماند

وگر هر دو بماند من نماند

من و تو یک من زهرست در کار

که ز آن یک جوشده کوهی نگوسار

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بناموسی قوی می‌رفت آن شاه

یکی را دید خوش بنشسته در راه

بدوگفت ای نشسته بر زمین خوش

تو می‌خواهی که من باشی چنین خوش

چنان گفتا که من روشن نباشم

من آن خواهم که اصلاً من نباشم

هر آنگاهی که در تو من نماند

دوی در راه جان و تن نماند

اگر جان و تنت روشن شود زود

تنت جان گردد و جان تن شود زود

چو پشت آینه است آن تیرگی تن

ولی جان روی آینه‌ست روشن

چو بزدایند پشت آینه پاک

شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک

چو فردا رویها بعضی سیاه است

نه بعضی رویها مانند ماه است

چو پشت آینه چون روی گردد

یکی باشد اگر صد سوی گردد

کسی هرگز نگفت از دور آدم

مثال حشر تن به زین بعالم

ز حشرت نکته روشن بگویم

تو بشنو تا منت بی من بگویم

همه جسم تو هم امروز معنیست

که جسم اینجا نماند زانکه دنیاست

ولی چون جسم بند جان گشاید

همه جسم تو اینجا جان نماید

همین جسمت بود اما منور

وگر بی طاعتی از جسم مگذر

شود معنی باطن جمله ظاهر

بلاشک این بود تبلی السرایر

محمد را چو جان تن بود و تن جان

سوی معراج شد با این و با آن

اگر گویی که تن دیدم که خاکست

تن خاکی چگونه جان پاکست

جوابت گویم اندر گور بنگر

تو خود کوری که گفت ای کور بنگر

بچشمت گور خشت و خاک دره‌ست

بچشم دیگری روضه ست و حفره‌ست

کسی کو روضه داند دید خاکی

چرا تن را نخواند جان پاکی

ولی تا در زمان ودرمکانی

نیاری دید هرگز تن بجانی

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بپرسید از علی مردی دل افروز

که باشد در بهشت ای شیر حق زور

نباشد گفت روز خرم آنجا

از آن معنی که شب نبود هم آنجا

نه شمسی باشد و نه زمهریری

نه مظلم بینی آنجا نه منیری

همین اجسام کاینجا باشد امروز

همین اجسام باشد عالم افروز

چو پشت آینه‌ست اجسام اینجا

شود چون روی آیینه مصفا

عمر اینجا عمر آنجا سراجست

بلال ابنوسین همچو عاجست

چو مغز پای بوبکر و عمر را

توان دیدن چنان کاینجا قمر را

چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت

توانی در میانش حور عین یافت

چه باشد گر تن تو نور باشد

همه ذرات عالم حور باشد

چو در چشم آیدت چون ماه نوری

چرا ناید در آن هر ذره حوری

نه سید گفت کین دم شد پدیدار

بهشت و دو زخم زین پاره دیوار

چو خورد اندر نماز انگور جنت

چرادایم ندید او حور جنت

نه سید گفت خلد و نار کونین

بتو نزدیک‌تر از بند نعلین

بهشتی دان تو از قول پیمبر

ز حد حجره او تا بمنبر

چو او را دیده جبریل بین بود

بهشتش لاجرم اندر زمین بود

وضو اینجا وضو آنجایگه نور

جماد اینجا جماد آن جایگه حور

چو تو بینندهٔ گور و زمینی

زمین جز روضه و حفره نبینی

ببینی گر ترا آن چشم باز است

که پیغامبر بگور اندر نماز است

ترا این آب خوش خوش می‌نماید

پری را آبت آتش می‌نماید

چگونه شرح جسم و جان دهم من

که جان و جسم را یکسان نهم من

زنی کامروز پیر و ناتوانست

چوآنجا رفت بکراست و جوانست

نیارد مرد ریش آنجا بره برد

که نتوان باد ریش آنجایگه برد

سی کاینجا بود در کین و در زور

کنندش حشر اندر صورت مور

عوان آنجا سگی خیزد چو آذر

سگ و بلعام در صورت برابر

یک آینه‌ست جسم و جان درویش

بحکمت می‌نماید از دو رویش

اگر زین سو نماید جسم باشد

وز آن سو جان پاکش اسم باشد

عزیزا تو چه دانی خویشتن را

طلسمی بوالعجب دان جان و تن را

بهشت از نور تو زینت پذیرد

که بی اعمال تو زینت نگیرد

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

چنین گفت آن بزرگ برگزیده

که جنت این زمان هست آفریده

ولی آنگه شود جنت تمامت

که در جنت شوند اهل قیامت

اگر پیدا شود حوری بدنیا

شوند این خلق بیهش تا بعقبی

نداری تاب آن امروز اینجا

که بینی حور روح افروز اینجا

زهی قوت که اندر جانت باشد

که فرداتاب صد چندانت باشد

تویی آن نقطهٔ افتادهٔ فارغ

که اندر خلد خواهی گشت بالغ

بلوغ اینجاست در عقبی طهورش

دلت اینجاست در فردوس نورش

در و دیوار جنت از حیاتست

زمین و آسمان او نجاتست

درختش صدق و اخلاص است و تقوی

همه بار درخت اسرار معنی

درخت طیبه آنجا بروید

که دست و پا سخن آنجا بگوید

نه سید گفت کاینجانیک بختی

بیک نیکی نشاند آنجا درختی

نه آنجا اقربا ماند نه اسباب

که فرزند عمل باشند انساب

بسا مردا که او اب الصلاتست

بسا زن کان زمان اخت الزکاتست

نه در دل بگذرد کان خود چه سانست

نه درجان آیدت کین از جهانست

همه عالم ز حوران می‌زند جوش

چو ناخن زنده‌اند ایشان و خاموش

در و دیوار ایشانند جمله

ولی در پرده پنهانند جمله

زمینها و آسمانها پر فرشته‌ست

تو کی بینی که چشم تو سرشته‌ست

هر آنگه کز سرشت آیی برون تو

ببینی هر دو عالم را کنون تو

شود معنی هر چیزی ترا فاش

چه می‌گویم یکی می‌دانیی کاش

حیات لعب و لهوست اینچ دیدی

حیوه طیبه نامی شنیدی

حیات ای دوست تو بر تو فتادست

بهر تویی درون نوعی نهادست

الست آنگه که بشنودی که بودی

نبودی بود بودن کان شنودی

حیاتی داشتی آنگه کنون هم

ببین کین دو حیاتت هست چون هم

ترا چون از یکی گفتن خبر نیست

وزان نوع حیاتت هیچ اثر نیست

چو از نطق و حیاتت بی نشانی

حیوه و نطق ذره چون بدانی

میامرزاد یزدانش بعقبی

که گوید فلسفه‌ست این گونه معنی

ز جامی دیگرست این گونه اسرار

ندارد فلسفی با این سخن کار

محقق این بچشم تیز بیند

دو عالم را بکل یک چیز بیند

همه عالم ببیند بند بوده

کند آن بند بوده جمله سوده

دهد بر باد تا پیچش نماند

چو هیچی باشد او هیچش نماند

کسی کین دید و چشمش این صفا یافت

بنور صدر عالم مصطفی یافت

ز کونین ارشوی پاک و مجرد

نیاید راست بی نور محمد

اگر راه محمد را چو خاکی

دو عالم خاک تو گردد ز پاکی

ز قول فلسفی گو دور می‌باش

ز عقل و زیرکی مهجور می‌باش

بعقل ار نقش این اسرار بندی

میان گبر کان زنار بندی

ورای عقل چندان طول بیش است

که بعد و هم را در غور بیش است

چو جز در زیرکی نبود ترا دست

ز کوزه آن تراود کاندرو هست

بگویم اعتقاد خویش با تو

اگرچه کی شود این بیش باتو

همان مذهب که مشتی پیرزن داشت

مرا آن مذهبست اینک سخن راست

بسی بشناس و چون من کرد عاجز

علی الحق این بود دین عجایز

بکل آن پیرزن دادست اقرار

ترا در ره بهر جزویست انکار

جو تو بی علت چون و چرایی

اگر آیی تو بی علت نیایی

...

0
بخش 6 اسرارنامه عطار نظر دهید...