بخش 9 اسرارنامه عطار

المقاله التاسعه

بدان ای پاک دین گر پاک آبی

که آن ساعت که زیر خاک آیی

قدم بیرون نهی از کوی دنیا

نبینی نیز هرگز روی دنیا

چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی

دگر هرگز بدنیا در نیفتی

بعقبی بارگاهی یابی از نور

بپوشی حله و در بر کشی حور

وگر آلایشی داری ز کاری

در آلایش بمانی روزگاری

همه شرکت حواس تست در راه

همه ابلیس و همت دیو بدخواه

همه مرگ تو خوی ناخوش تست

همه خشمت بدوزخ آتش تست

هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون

نخواهد بود حالت از دو بیرون

اگر آلودهٔ پالوده گردی

وگر پالوده آسوده گردی

چو تو آلوده باشی و گنه کار

کنندت در نهاد خود گرفتار

وگر پالوده دل باشی تو در راه

فشانان دست بخرامی بدرگاه

فراز عیش و شیب وجاه باتست

بهشت و دوزخت هم راه با تست

همی تا تو چگونه رفت خواهی

درین ره بر چه پهلو خفت خواهی

اگر در پردهٔ در پرده باشی

در آن چیزی که در وی مرده باشی

نمیرد هیچ بینا دل سفیهی

نخیزد هیچ کناسی فقیهی

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که بودست اوستادی

که خر گم کرده را آواز دادی

چو کرد این کار سال شصت و هفتاد

پس هفتاد و یک در نزع افتاد

چو عزرائیلش اندر پرده آمد

مگر پنداشت خر کم کرده آمد

بجست از جای بودش روزنی پیش

برون کرد از در روزن سرخویش

زبان بگشاد کای یاران که هستید

خری باجل که دید اینجا فرستید

عزیزا هر که دلال خری راست

خری زیست و خری مرد و خری خاست

چو عیسی زنده میرای زنده پاک

که تا چون خر نمیری درگوی خاک

دو بیماریست جانت را و تن را

ز هر دو دور گردان خویشتن را

ز بیماری تن مرگت رهاند

ببیماری جان مرگت رساند

برو زین هر دو بیماری جدا شو

و یا گردآب چندینی بلا شو

تو رنجوری و رنجت آز دنیاست

که رنجوری مادرزاد عقبیست

اگر اینجا نگردد از تو آن دور

بمانی از کمال جاودان دور

چو در دنیا بمردن اوفتادی

یقین می‌دان که در عقبی بزادی

بدنیا در بمرگ افتادن تست

بعقبی در بمردن، زادن تست

چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست

سخن را باز کردم پیش تو پوست

خوشی این جهان خواری آنجاست

هوا و حرص بیماری آنجاست

بوقت مرگ جهدی کن باکراه

که بیماریت نبود با تو هم راه

اگراینجا نه مرد کار آیی

بعقبی کودکی بیمار آیی

کسی کاینجا ز مادر کور زاید

دو چشم او بعقبی کی گشاید

کسی کو کور عقبی داشت جان را

چو کور این جهانست آن جهان را

ازینجا برد باید چشم روشن

وگر چشمی بود چون چشم سوزن

اگر با خود بری یک ذره نوری

بود ز آن نور خورشیدت حضوری

اگر یک ذره بورت گشت هم راه

بقدر آن شوی ز اسرار آگاه

وز آن پس نور تو بر می فزاید

در تو پهن تو بر می‌گشاید

ببسیاری برآید اندک تو

شود دانای بالغ کودک تو

چو باهم آید آن نور فراوان

شود آن جمله بر جان تو تاوان

نه چون ریگ زمین بسیار گردد

بهم پیوندد و کهسار گردد

وگر بی هیچ نوری مرده باشی

میان صد هزاران پرده باشی

بمانی چون پیازی پوست بر پوست

همی سوزی چو نبود مغزت ای دوست

ز بی مغزی چنان در سوز مانی

که می‌سوزی نه شب نه روز دانی

وگر مغزی بود در پوست با تو

درون مغز آید دوست با تو

اگر در پردهٔ دل مغز داری

دلی پرکار و کاری نغز داری

چو تخم مرغ دارد مغز پرده

در آتش همچو یخ گردد فسرده

بمغز اندر ندارد نارکاری

که ممکن نیست جز در پوست ناری

چو خواهی کرد بر آتش گدازه

ترا از مغز اندک نیست چاره

بیاید اندکت گر نیست بسیار

بباید دانهٔ گر نیست خروار

چو اندک باشدت بسیار گردد

چو یک دانه بود خروار گردد

ز تو گر دانهٔ معنی برآید

از آن صد شاخ چو طوبی برآید

نمی‌بینی درختان سرافراز

که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز

ز خود غایب مشو در هیچ حالی

که تا هر ساعتی گیری کمالی

همی چندان که از خود می درآیی

ز زیر صورت خود می برآیی

نه در صورت بصد معنی گذشتی

از آنگه آمدی تا می‌گذشتی

در اول نطفهٔ گشتی هم اینجا

کنون از عرش بگذشتی هم اینجا

همانی تو که بودی لیک آنست

که این ساعت ترا از حق نشانست

نشانی نه هویدا نه نهانیست

نشانیست انک عین بی‌نشانیست

چو از صورت برآیی در معانی

عیان گردد بچشم تو نشانی

ز صورت در گذر تا خاک گردی

که چون تو خاک گردی پاک گردی

کسی کو خاک گردد کل شود پاک

که اسرار دو عالم هست در خاک

ببین این جمله اسرار دگرگون

که سر می‌آورد از خاک بیرون

اگر نه خاک اصل پاک بودی

گل آدم کجا از خاک بودی

ولی با نفس سگ تا می‌نشینی

تو اسرار زمین هرگز نبینی

سگ نفس تو اندر زندگانی

برونست از نمکسار معانی

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بگورستان یکی دیوانه بگریست

بدو گفتند اندر گورها کیست

چنین گفت او که مشتی خلق مردار

ولیکن اوفتاده در نمک سار

چو زیر خاک یکسر خاک گردند

نمک گردند و یکسر پاک گردند

وی گر نبود از ایمان نمکشان

در آتش افکند دور فلکشان

سفر اینست و راه این و قرار این

ز خود بگذر که کار اینست و بار این

دریغا کین سفر رادستگه نیست

بتاریکی در افتادیم و ره نیست

یقین می‌دان که راهی بی‌کرانست

رهی تیره چراغش نور جانست

برو برکش خوشی ناخن ز دنیا

دل و جان را منور کن بعقبی

اگر بی دانش از گیتی شوی دور

بماند چشم جان جاوید بی نور

جهان پاک را چشمی دگر دان

که چشم آنست وین یک سایه آن

اگر خواهی که آن چشمت شود باز

برو جان در کمال دانش انداز

که بعد از مرگ جان مرد دانا

بود برهرچ رای آرد توانا

چو تن را قوت باید تا فزاید

ز دانش نیز جان را قوت باید

مرو بی دانشی در راه گم راه

که راه دور و تاریکست و پر چاه

چراغ علم و دانش پیش خوددار

وگرنه در چه افتی سرنگوسار

کسی کو را چراغی مستقیم است

چراغش را ز باد تند بیمست

کسی کو را چراغ دانشی نیست

یقین دانم که در آسایشی نیست

ز دو چیزت کمالست اندرین راه

فنای محض یا نه جانت آگاه

وگر دانش بود کردار نبود

ترا ودانشت را بار نبود

سخن چون از سر دانش برآید

از آن دل نور آسایش برآید

سخن گر گویی و آهسته گویی

ترا هرگز نیارد زرد رویی

حکیمی خوش زبان پاکیزه گفتست

که در زیر زبان مردم نهفتست

تو گر داننده باشی و نگویی

نخواهی بنده حق را نکویی

چو یزدان گوهرت دادست بسیار

بشکر آن زبان را کن گهر بار

بدانش کوش گر بینا دلی تو

چرا آخر چنین بی حاصل تو

اگر بر هم نهی صد پارسایی

چو علمت نیست کی یابی رهایی

بود بی علم زاهد سخره دیو

قدم در علم زن ای مرد کالیو

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بمسجد در بخفت آن عالم راه

ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه

یکی ابلیس را دید ایستاده

بدو گفتا چه کارست اوفتاده

لعین گفتا همی خواهم هم اکنون

که جاهل را برم از راه بیرون

ولیکن زان ندارم طاقت و تاب

که می‌ترسم از آن دانای درخواب

گر آن دانا نبودی پای بستم

چو مومی بود آن نادان بدستم

فغان زین صوفی در حلم مانده

ولی در حلم خود بی علم مانده

درین دریای مغرق غوطه باید

نه دام و زرق و دلق و فوطه باید

چوخس بر روی دریا در طوافی

چو غواصی ندانی چند لافی

سخن تا چند رانی در نهایت

که ماندی بر سر راه بدایت

چرا چندین بگرد کام گردی

که اهل درد را بد نام گردی

اگر در راه دین گردیت بودی

ز نامردی خود دردیت بودی

هر آنکس را که درد کار بگرفت

همه جان و دلش دلدار بگرفت

اگر هرگز بگیرد درد دینت

شود علم الیقین عین الیقینت

بدرد آید درین ره هر که مردست

که کاوین عروس خلد در دست

سخن کان از سر دردی درآید

کسی کان بشنود مردی برآید

سخن کز علم گویی راست آنست

مرا از اهل دل درخواست آنست

وگر علم لدنی داری ای دوست

بود علم تو مغز و علم ما پوست

چوعلمت هست در علمت عمل کن

پس از علم و عمل اسرار حل کن

شتر مرغی که وقت کار کردن

چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن

ترا با علم دین کاری بباید

بقدر علم کرداری بباید

ترا در علم دین یک ذره کردار

بسی زان به که علم دین بخروار

برو کاری بکن کین کار خامست

که علم دین ترا حرفی تمامست

کسی کو داند و کارش نبندد

برو بگری که او برخویشتن خندد

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر مردی ز مردان طلب کار

بگرد گور مردان گشت بسیار

شبی می‌گشت خوش خوش گرد خاکی

بگوش او رسید آواز پاکی

که تا کی گور مردان را پرستی

بگرد کار مردان گرد و رستی

تو در بیچارگی اول قدم نه

وزان پس سرسوی خوان کرم نه

چو آن خوان کرم را برکشیدند

گنه کاران عاصی در رسیدند

چو خوان را پیش علیون نهادند

سر دربان ز در بیرون نهادند

چو در وان راز در بیرون نهادست

هر آن کس را که باید درگشادست

اگر تو بی‌گناهی گر گنه کار

بخوان بنشین که سلطان می‌دهد بار

چون آن خوان کرم گسترده آمد

همه کردار بد ناکرده آمد

مشو ای عاصی بیچاره نومید

که چون پیدا شود اشراق خورشید

اگر افتد بقصر پادشایی

هم افتد نیز بر کنج گدایی

کسی کو برهنه است امروز در راه

درو به تابد آن خورشید درگاه

چو کار مخلصان آمد خطرناک

گنه کاران برند این گوی چالاک

نبیند مرد خود بین پادشا را

انین المذنبین باید خدا را

درین ره نیست خود بینی خجسته

تنی لاغر دلی باید بخسته

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

رسید آن پیر را سر الهی

که مردی ز آن ما گردید خواهی

برو سوی خرابات و نشان خواه

که پیریست آن ز حمالان این راه

بیامد مرد و شرح حال او خواست

بدو گفتند دی شد کار او راست

بصد زاری و غم دی مرد اینجا

جهان برخود بسردی برد اینجا

سپیدش موی بود و روی زردی

همه حمالی خم خانه کردی

همی بردی سبوی خمر بر دوش

ولی هرگز نکردی قطرهٔ نوش

بهر گامی که در ره برگرفتی

بسوز جان و درد دل بگفتی

که ای دارنده دنیا و دین هم

ببخش آنرا که آنش نیست و این هم

...

0
بخش 9 اسرارنامه عطار نظر دهید...