بخش19 اسرارنامه عطار

الحکایه و التمثیل

شبی خفت آن گدایی در تنوری

شهی را دید می‌شد در سموری

زمستان بود و سرما بود بسیار

گدا با شاه گفت ای شاه هشیار

تو گرچه بی‌خبر بودی ز سرما

فرا سرآمد این شب نیز بر ما

عزیزا در بن این دیر گردان

صبوری و قناعت کن چو مردان

بمردی صبر کن بر جای بنشین

بسر می در مدو وز پای بنشین

حکیمی در مثل رمزی نمودست

که صبر اندر همه کاری ستودست

همه خذلان مردم از شتابست

خرد را این سخن چون آفتابست

شتاب ازحرص دارد جان مردم

نگه کن حرص آدم بین و گندم

اگر نه حرص در دل راه داری

کجا از جنت الماوی فتادی

ز آدم حرص میراثست ما را

درازا محنتا آشفته کارا

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بگوش خود شنودستم ز هر کس

که موری را بسالی دانهٔ بس

ز حرص خود کند در خاک روزن

گهی گندم کشد گه جوگه ارزن

اگر بادی برآید از زمانه

نه او ماند نه آن روزن نه دانه

چو او را دانهٔ سالی تمام است

فزون از دانهٔ جستن حرام است

مثال مردم آمد حال آن مور

که نه تن دارد و نه عقل و نه زور

شده در دست حرص خود گرفتار

بنام و ننگ و نیک و بد گرفتار

همی ناگاه مرگ آید فرازش

کند از هرچ دارد خوی بازش

هر آن چیزی که آنرا دوست تر داشت

دلش باید ازو ناکام برداشت

چو بستاند اجل ناگاه جانش

سر آرد جملهٔ کار جهانش

نه او ماند نه آن حرصش که بیش است

کدامین خواجه صد درویش پیش است

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که موشی تیز دیده

ز چنگ گربگان خون ریز دیده

برون آمد ز سوراخی چنان تنگ

که با تنگی او بودی جهان تنگ

بکنج خانهٔ کورا گمان بود

قضا را خایهٔ مرغی نهان بود

بسوی بیضه آمد پای برداشت

ولی دستش نداد از جای برداشت

نه بروی چنگل او را ظفر بود

نه دندانش ببردن کارگر بود

چو بسیاری بگرد بیضه درگشت

عجایب حیلهٔ بر ساخت برگشت

بیامد بانک زد موشی دگر را

بپیش او فرو گفت این خبر را

درآمد موش زیر بیضه درشد

دو دست و پای او گردش کمر شد

گرفتش موش دیگر زود دنبال

کشیدش تا به پیش خانه در حال

ز بیرون گربه در پس کمین داشت

مگر آن شیر دل بر موش کین داشت

بجست از پس بسوی موش گستاخ

مگر بس تنگ بود آن موش سوراخ

در آن تنگی ز بیم گربه ناگاه

گرفت آن موش با آن بیضه در راه

بچنگل گربه برکند از همش زود

خلاصی داد از حرص و غمش زود

ببین تا چند جان کند آن ستم کار

که تا شد هم ببند خود گرفتار

موافق گفت با هم مرد رهبر

مثال موش با موش سیه سر

الا ای روز و شب در حرص پویان

بحیلت هم چو مور و موش جویان

حریصی بر سرت کرده فساری

ترا حرص است و اشتر را مهاری

شبان روزی چو اختر روز کوری

اسیر حرص روز و شب چو موری

مدان خون خوردن خود را تنعم

فغان از حرص موش و مور مردم

فغان زین عنکبوتان مگس خوار

همه چون کرکسان در بند مردار

فغان از حرص موش استخوان رند

همه سگ سیرتان زشت پیوند

اگر نه معدهٔ خون خواره بودی

کجا مردم چنین بیچاره بودی

شبان روزی فتاده در تک و تاز

که تا کار شکم را چون دهد ساز

بمانده در غم آبی و نانی

که تا پر گردد این دوزخ زمانی

زهر رنجی که مردم راز خویش است

تقاضاء شکم از جمله بیش است

شکم از تو برآورد آتش و دود

ازین دوزخ بدان دوزخ رسی زود

اگر صوفی ببیند زلهٔ تو

نشیند بی شکی در پلهٔ تو

همی پر کن که گر در تو دلی هست

ز تو پهلو تهی کردست پیوست

تو گاو نفس در پروار بستی

بسجده کردنش زنار بستی

بمکر آن گاو کز زر سامری کرد

سجود آن گاو را خلق از خری کرد

ترا تا گاو نفست سیر نبود

اگر صد کار داری دیر نبود

شکم چون پر شد و در ناز افتاد

قوی باری ز پشتت باز افتاد

ترا درچاه تن افتاد جانی

بدست او ز جایی ریسمانی

بحیلت گرگ نفست را زبون کن

برآی از چاه او را سرنگون کن

اگر در چاه مانی هم چو روباه

بدرد گرگ نفست در بن چاه

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

براهی بود چاهی بس خجسته

رسن را در دو سر در دلوبسته

چو از بالا تهی دلوی درآمد

ز شیب او یکی پر بر سرآمد

مگر می‌شد یکی سرگشته روباه

در آن چاه اوفتاد از راه ناگاه

چودید آن دلو شد در دلو تن زد

بدستان دست محکم در رسن زد

یکی گرگ کهن شد با سر چاه

درون چاه دید افتاده روباه

برو به گفت اگر مشتاق مایی

فرو آیم بگو یا تو برآیی

اگر از چه برون آیی ترا به

درین صحرا چو من گرگ آشنا به

جوابش داد آن روباه دل تنگ

که من لنگم تو به کایی برلنگ

نشست آن گرگ در دلو روان زود

روان شد دلو چون تیر از کمان زود

همی چندان که می‌شد دلو در چاه

ببالا می برآمد نیز روباه

میان راه چون درهم رسیدند

بره هم روی یک دیگر بدیدند

زبان بگشاد آن گرگ ستم کار

که ای روبه مرا تنها بمگذار

جوابش داد آن روباه قلاش

که تو می‌رو من اینک آمدم باش

امان کی یافت آن گرگ دغل باز

که با روبه کند گرگ آشتی ساز

چنان آن دلو او را زود می‌برد

که گفتی باد صرصر دود می‌برد

همی تا گرگ را در چه خبر بود

نگه می‌کرد روبه بر زبر بود

چه درمان بود آن گرگ کهن را

که درمان نیست این سخن را

چو در چاه اوفتاد آن گرگ بدخوی

رهایی یافت روباه سخن گوی

تنت چاهیست جان در وی فتاده

ز گرگ نفس از سر پی فتاده

بگو تا جان بحبل الله زند دست

تواند بوک زین چاه بلا رست

سگیست این نفس در گلخن بمانده

ز بهر استخوان در تن بمانده

اگر با استخوان کیبویی تو

مباش ایمن سگی در پهلویی تو

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر آن گربه در بریانی آویخت

ربود از سفره بریانی و بگریخت

یکی شد تا ز پیشش ره بگیرد

مگر آن گربه را ناگه بگیرد

عزیزی آن بدید از دور ناگاه

که می‌زد گربه را آن مرد در راه

بدو گفت ای ز دل رفته قرارت

بیفتادست با این گربه کارت

تو آن سگ را زن ای سگ طبع ناساز

که بریانی ستاند گربه را باز

زهی خوش با سگی تازی نشسته

بپیش سگ بدمسازی نشسته

بپیش سگ بسوزن دادن آیند

چو سوزن داده شد تیغ آزمایند

بکار سگ بسی گردی تو شیری

هنوز این سگ نیاوردست سیری

تو سگ را بند کن روزی نهاست

که گردن بستهٔ با سگ گشادست

فرو ماندی همی چون مبتلایی

که چون قوتی بدست آری ز جایی

تو بر رزاق ایمن باش آخر

صبوری ورز وساکن باش آخر

ز کافر می‌نگیرد رزق خود باز

کجا گیرد ز مرد پر خرد باز

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

حکایت کرد ما را نیک خواهی

که در راه بیابان بود چاهی

از آن چه آب می‌جستم که ناگاه

فتاد انگشتری از دست در چاه

فرستادم یکی را زیر چه سار

که چندانی که بینی زیر چه بار

همه در دلو کن تا برکشم من

بود کانگشتری بر سر، کشم من

کشیدم چند دلو بار از چاه

فراوان بار جستم بر سر راه

یکی سنگ سیه دیدم در آن خاک

چو گویی شکل او بس روشن و پاک

برافکندم که تا سنگی گران هست

ز دستم بر زمین افتاد وبشکست

دو نیمه گشت و کرمی از میانش

برآمد سبز برگی در دهانش

زهی منعم که در پروردگاری

میان سنگ کرمی را بداری

بچاه تیره در راه بیابان

میان سنگ کرمی را نگه بان

حریصا لطف رزاقی او بین

عطا و نعمت باقی او بین

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

زنی بد پارسا، شویش سفر کرد

نه شویی و نه برگی داشت در خورد

یکی گفتش بتنهایی و خواری

نه نانی نه زری چون می‌گذاری

زنش گفتا که تنها نیستم من

که اندر قربت مولیستم من

مرا بی شوی روزی به شود راست

که روزی خواره شد روزی ده اینجاست

تو ای مرد از زنی کم می‌نمایی

چنینی و آی تو در وا چرایی

زناشایست و شایست من و تو

بلاست این بیش وایست من و تو

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

من این نکته ز درویشی شنودم

که گفت اندر طواف کعبه بودم

یکی سرگشتهٔ بسرشته از نور

شده تیرش کمان و مشک کافور

مرا از هرچه باشد بیش یا کم

یکی مسواک بود از مال عالم

بدو گفتم که ای پیر کهن زاد

کزین مسواک می‌خواهی ترا باد

جوابم داد آن پیر سخن ساز

که من وایست را در چون کنم باز

که گر گردد در بایست بازم

نیاید تا ابد دیگر فرازم

فرو بستم من این در را بصد سال

کنون چون برگشایم آخر حال

تو نامرده نگردد حرص تو کم

که درد حرص را خاکست مرهم

نشیب حرص شیبی بی فرازست

درازی امل کاری درازست

بکرم قز نگر کاندر جوانی

کند زیر کفن خود را نهانی

ز حرص خویش و سرگردانی خویش

بسی چپ راست برگردد پس و پیش

چو از گشتن نماند در تنش روز

نهد خود را بدست خویش در گور

بهر چیزی که گرد آورد صد بار

بیک ره در میان گردد گرفتار

مرا آید زبوتیمار خنده

لب دریا نشسته سرفکنده

فرو افکند سر دردرمحنت خویش

نشسته تشنه و دریاش در پیش

همیشه با دلی تشنه در آن غم

که گر آبی خورم دریا شود کم

درین معنی تو بو بیمار خویشی

کزین محنت ز بوتیمار بیشی

تو بوتیمار با آبی در آتش

بخور تو اینچ داری این زمان خوش

دمی خوش باش غوغا را که دیدست

بخور امروز فردا را که دیدست

ز دنیا رشته تاری را بمگذار

که شد از سوزنی عیسی گرفتار

سخاوت کن که سرهای بخیلان

نمی‌زیبد مگر در پای پیلان

چنان بندیست برجانشان نهاده

که ابروشان نبیند کس گشاده

بخیلان را ز بخل خویش پیوست

نه دنیا و نه دین در هم زند دست

ز خر طبعیست این کز چوب بسیار

جوی ندهی و جان بدهی زهی کار

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بشهر ما بخیلی گشت بیمار

که نقدش بود پنجه بدره دینار

ز من آزاد مردی کرد درخواست

که او را کرد باید شربتی راست

مرا نزد بخیل آورد آن مرد

یکی صد سالهٔ دیدم درآن درد

ژ بیماری درد آز خفته

همه مدهوشی ببستر باز خفته

دلش با مرگ نزدیکی گرفته

همه سوییش تاریکی گرفته

فتاده بر رخش عکس بخیلی

لبش از ناخورایی گشته نیلی

گلابش یافتم یک شیشه در بر

بگل بگرفته محکم شیشه را سر

یکی را گفتم آن گل درفکن زود

گلاب از شیشه بر بیمار زن زود

بزد از بیم بانگی مرد بیمار

که آن گل برمکن از شیشه زنهار

که گر آن شیشه را گل برکنی تو

بتر زان کز تنم دل برکنی تو

چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش

مزن از آب گل جانم در آتش

بگفت این وزین عالم برون شد

نمی‌دانم دگر تا حال چون شد

چو آن بیچاره دل را پاک کردند

بصد زاری بزیر خاک کردند

بیاوردند زان پس شیشه در پیش

گلی کردند ازو سر خاک درویش

چو زاب گل گل آن خاک تر شد

دل آن کور مدبر کورتر شد

نمی‌دادش گل آن شیشه دل بار

که باشد خاک او زان شیشه گل زار

چو برنامدش از آن یک قطره از دل

برآمد زاب گل صد خارش از گل

سرنجام بخیلان باز گفتم

ببین تا خود چه نیکو راز گفتم

...

2+
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

درآمد آن فقیر از خانقاهی

نهاده بر سر از ژنده کلاهی

یکی گفتش بطیبت ای خردمند

کلاه ار می‌فروشی قیمتش چند

جواب این بود آن درویش دین را

بکل کون نفروشم من این را

بسی خلقم خریدار کلاه‌اند

بکل کون از من می بخواهند

بنفروشم که دانم بهتر ارزد

که یک نخ زو دو گیتی گوهر ارزد

چه دانی تو که من در سر چه دارم

چو من خود بی سرم افسر چه دارم

دلا بیدار شو گر هست دردیت

که ناوردند بهر خواب و خوردیت

گرفتم جملهٔ عالم بخوردی

ندانی جستن از مردن بمردی

ترا تا کی ز تو ای آفت خویش

تویی آفت تو هم برخیز از پیش

بگو تا کی ز بی شرمی و شوخی

چه سنگین دل کسی، کویی کلوخی

بکن هرچت همی باید کژ و راست

اگر این را نخواهد بود واخواست

اگر چون خاک ره زر خواهدت بود

ز خاک راه بستر خواهد بود

ترا چرخ فلک در چرخه انداخت

که بر یک جو زرت صد نرخه انداخت

...

0
بخش19 اسرارنامه عطار نظر دهید...