بخش18 اسرارنامه عطار

المقاله الثامنه عشر

دریغا دیدهٔ ره بین نداری

بغفلت عمر شیرین می‌گذاری

بسر بردی بغفلت روزگاری

مگر در گور خواهی کرد کاری

الا ای حرص در کارت کشیده

چو شد قد الف وارت خمیده

اگر طاعت کنی اکنون نه زانست

که می‌ترسی که مرگت ناگهانست

بسی شادی بکردی کام راندی

کنون چون پیر گشتی بازماندی

ز دارو کردنت ای پیر تا کی

بمی باید شدن تدبیر تاکی

نشد یک ذره کم ای پیر آزت

نکردستند گوی از شیر بازت

کنون زشتست حرص از مردم پیر

گنه خود چون بود با موی چوی شیر

چو مویت شیر شد ای پیرخیره

مکن آلوده شیرت را بشیره

بکف در آتشین داری نواله

که در پیری بکف داری پیاله

چو می‌شویی بآب تلخ تن را

بشوی از اشگ شور خود کفن را

مکن روباه بازی و بیارام

که پیه گرگ در مالیدت ایام

نمی‌ترسی که از کوی جهانت

تو غافل در ربایند از میانت

تو خوش بنشسته و گردون دونده

تو مرغ دانه کش عمرت پرنده

تو خفته عمر بر پنجاه آمد

کنون بیدار شو که گاه آمد

چو گر عمری بدنیا خون گرستی

نه بس کاریست این کاکنون کرستی

چه کارست این که در دنیاء فانیست

جهانی کار کار آن جهانیست

غم خود خور که کس را از تو غم نیست

چه می‌گویم ترا حقا که هم نیست

ترا افتاد اگر افتاد کاری

که کس را نیست بر دل از تو باری

ز مرگت گر کسی دل ریش دارد

ز خود ترسد که آن در پیش دارد

کسی کز مرگ تو بسیار گرید

ز مرگ خود بترسد زار گرید

زمانی لب زخندیدن بندد

بصد لب یک زمان دیگر بخندد

ترا افتاد کار ای پیرخون خور

بایمان گر توانی جان برون بر

نخواهی بود با کس در میانه

تو خواهی بود با تو جاودانه

نترسی زانک فرداهم درین سوز

همه با خود گذارندت چو امروز

کنون من گفتم و رفتم بزودی

بکشتم می ندانم تا درودی

کنون با گفت افتادست کارم

که گر طاعت کنم طاقت ندارم

کنون آن بادها از سر برون شد

که زیر خاک می‌باید درون شد

کنون چون زندگانی رخت دربست

بسوی خاک رفتم باد در دست

کنون گر شاد و گر غمناک رفتم

دلی پر آرزو با خاک رفتم

جهان پر غمم بسیار دم داد

سپهر گوژ پشتم پشت خم داد

غم من چند خواهد کرد بردار

ندارم جز ز فانی هیچ بر کار

بسی در دین و دنیا راز راندم

بدین نرسیدم و زان باز ماندم

دمم شد سرد و دل برخاست از دست

که بر فرقم زپیری برف بنشست

چو شد کافور موی مشگ بارم

کفن باید که من کافور دارم

همه مویم تا سپیدی جایگه کرد

جهان بر من سر پستان سیه کرد

چنان افتاده‌ام از پای پیری

که از کس می‌نیابم دست گیری

جوانان طعنه خوش می‌زنندم

بطعنه در دل آتش می‌زنندم

ولیکم هست صبپر آنک ایشان

چو من بیچاره گردند و پریشان

...

0
بخش18 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بدید از دور پیری را جوانی

خمیده پشت او همچون کمانی

ز سودای جوانی گفت ای پیر

بچندست آن کمان پیش آی زرگیر

جوان را پیر گفت ای زندگانی

مرا بخشیده‌اند این رایگانی

نگه می‌دار زر ای تازه برنا

ترا هم رایگان بخشند فردا

چو سالم شست شد نبود زیانی

اگر من شست را سازم کمانی

مرا در شست افتادست هفتاد

چنین صیدی کرا در شست افتاد

ز شست آن کمان تیری شود راست

ز شست من کمان گوژ برخاست

از آن شست و کمان قوت شود بیش

ازین شست و کمان دل می‌شود ریش

ز پیری گر چه گشتم مبتلایی

نشد جز پشت گوژم هیچ جایی

اگرچه پر شدست اقلیم از من

درستم شد که پر شد نیمی از من

نشست اندر برم پیری چنان زود

که هرگز برنخاست از سر چنان دود

بسر دیوار، عمر اندرز دم دست

چه برخیزد از آن چون عمر بنشست

چو آمد کوزهٔ عمرم بدردی

نه قوت ماند و نه نیرو نه مردی

اگر گه گه بشهوت بر دمی دست

چو در پای آمدم با سردلم جست

ازین پس نیز ناید کار از من

که آمد مدتی بسیار از من

بسی ناخوردنیها خوردم و رفت

بسی ناکردنیها کردم و رفت

برآمد ز آتش دل از جگر دود

که رفتم زود و بس دیرم خبر بود

اگرچه عقل بیش اندیش دارم

چه دانم تا چه غم در پیش دارم

برفت از دیده و دل خواب و آرام

که تا چون خواهدم بودن سرانجام

دلم از بیم مردن در گدازست

که مرکب لنگ و راهم بس درازست

چو از روز جوانی یاد آرم

چو چنگ از هر رگی فریاد آرم

اجل دانم که تنگم در رسیدست

که دور عمر دوری در کشیدست

دریغا من که از اسباب دنیا

فرو رفتم بدین گرداب دنیا

یکی گنجی طلب می‌کردم از خویش

چو برخاست آن حجاب و گنج از پیش

شبی چون دست سوی گنج بردم

شدم بی جان دریغا رنج بردم

برون رفتم بصد حسرت ز دنیا

چه خواهد ماند جز حیرت ز دنیا

زهی سودای بی حاصل که ما راست

زهی اندیشهٔ مشکل که ما راست

زیان روزگار خویش ماییم

حجاب خویشتن در پیش ماییم

از آن آلودگان کار خویشیم

که جمله عاشق دیدار خویشیم

همه در مهد دنیا سیر خوابیم

همه از مستی غفلت خرابیم

خداوندا مرا پیش از قیامت

از آن معنی کنی بویی کرامت

...

0
بخش18 اسرارنامه عطار نظر دهید...