بخش 8 اسرارنامه عطار

الحکایه و التمثیل

سیاهی کرد در آبی نگاهی

بدید از آب رویی پر سیاهی

چو رویی دید نامعلوم و ناخوش

از آن زشتی دویدش بر سر آتش

چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ

که هست آن مردم آب سیه رنگ

زفان بگشاد گفت ای صورت زشت

کدامین دیو در عالم ترا کشت

برآی از آب ای زشت سیه تاب

که در آتش همی پایی نه در آب

چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت

ندانست و همه با خویشتن گفت

تو هم در آب رویت کن نگاهی

ببین تا خود سپیدی یا سیاهی

چو مرغ جان فرو ریزد پر و بال

ببینی روی خود در آب اعمال

سیه رویی سیاهی پیشت آرد

سپیدی در فروغ خویشت آرد

چو جان پاک در یک دم بدادی

قدم حالی در آن عالم نهادی

ز دنیا تا بعقبی نیست بسیار

ولی در ره وجود تست دیوار

ترا بانگ و خروش و گریه چندانست

که این نفس دبی هم صحبت جانست

اگر با نفس میری وای بر تو

بسی گرید ز سر تا پای بر تو

وگر بی نفس میری پاک باشی

چه اندر آتش و در خاک باشی

ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد

نباید خویش را با خویشتن برد

که هر گاهی که تو از پیش مردی

بسا کس را که گوی از پیش بردی

زبانت هرچ بر خود می‌شمرد آن

چو زیر خاک رفتی باد برد آن

از آن پس عالم خاموشی آید

مقامات ره مدهوشی آید

برون پرده آید شور ایام

درون پرده خاموشیست و آرام

تو اینجایی ز خود آگاه از خویش

که آنجا اگهی برخیزد از پیش

چنان مستغرق آن نور گردی

که زان لذت ز هستی دور گردی

و گر داری ازین برتر مقامی

توداری اندرین قربت نظامی

مقرب آن بود کامروز بی خویش

بود آن حضرتش در پیش بی پیش

همه حق بیند و بی خویش گردد

بجوهر از دو گیتی بیش گردد

درین معنی که من گفتم شکی نیست

تو بی‌چشمی و عالم جز یکی نیست

مثالی باز گویم با تو از راه

مگر جانت شود زین راز آگاه

چه گر عمری بخون گردیدهٔ تو

مثالی مثل این نشنیدهٔ تو

بچشمت کی درآید چرخ گردون

که قدر او ز چشم تست افزون

همی هر ذرهٔ کان دیدهٔ تو

نیاید عین آن در دیدهٔ تو

که می‌گوید که گردون آن چنانست

که چشمت دید یا عقل تو دانست

پس آن چیزی که شد در چشم حاصل

مثالی بیش نیست ای مرد غافل

گرفتار آمدی در بند تمییز

مثالست این چه می‌بینی نه آن چیز

بصنع حق نگر تا راز بینی

حقیقتهای اشیا باز بینی

اگر اشیا چنین بودی که پیداست

سئوال مصطفی کی آمدی راست

که با حق مهتر دین گفت الهی

بمن بنمای اشیا را کماهی

اگر پاره کنی دل را بصد بار

نیاید آنچ دل باشد پدیدار

همین چشم و همین دست و همین گوش

همین جان و همین عقل و همین هوش

اگر زین می نیاری گشت آگاه

مهر زینجا سوی فسطانیان راه

خدا داند که خود اشیا چگونست

که در چشم تو باری با شکونست

بماند از مغز معنی پوست با تو

مثالی بیش نیست ای دوست با تو

تو پنداری که چیزی دیدهٔ تو

ندیدستی تو و نشنیدهٔ تو

مثال آن همی بینی وگرنه

یکیست این جمله در اصل و دگر نه

یکی کان یک برون باشد ز آحاد

نه آن یک را نشان باشد نه اعداد

همه باقی بیک چیزند جاوید

ز یک یک ذره می شو تا بخورشید

دو عالم غرق این دریای نور است

ولیکن نقش عالم ها غرورست

هر آن نقشی که در عالم پدیدست

دری بستست و حس آنرا کلیدست

کلید و در از آن پیدا نماند

که هرگز نقش بر دریا نماند

کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت

چو مردان ترک این صورت گری گفت

اگر بی صورتی و بی نشانی

پذیرفتی تو داری زندگانی

وگرنه مردهٔ مغرور می باش

نداری زندگی از دور می‌باش

اگر گویی که چیست این هرچ پیداست

بگویم راست گر تو بشنوی راست

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

خیالست آنچ دانستی و دیدی

صدایست آنچ در عالم شنیدی

خیال و وهم و عقل و حس مقامست

که هر یک در مقام خود تمامست

ولی چون زان مقام آبی برون تو

خیالی بینی آن را هم کنون تو

...

0
بخش 8 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی پرسید از آن دیوانه مجنون

که عالم چیست گفتا کفک صابون

بما سوره بگیر آن کفک و در دم

برون آور از آن ماسوره عالم

ببین این شکل رنگارنگ زیبا

کز آن ماسوره می‌گردد هویدا

اگرچه صورتی بس دلستانست

دوم صورت که احول بیند آنست

فنا ملک و زوالش مالک آمد

اساسش کل شئی هالک آمد

میانش باد و او خود هیچ هیچی

ز هیچی هیچ ناید چند پیچی

شود فانی نماید ناگهان کم

جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم

اگر نور دلت گردد پدیدار

نه درچشم تو درماند نه دیوار

همه در دل شود چون ذرهٔ گم

بلی در بحر گردد قطرهٔ گم

عصا در دست موسی اژدها شد

همه باطل فرو برد و عصا شد

بگفتم جملهٔ اسرار سر باز

حجاب آخر ز پیش خود برانداز

اگر این پرده از هم بر درانی

همه جز یک نبینی و ندانی

زهی عطار خوش گفتار بادی

وزین گفتار برخوردار بادی

اگر بر نیستی از شاخ معنیت

نکردندی چنین گستاخ معنیت

...

0
بخش 8 اسرارنامه عطار نظر دهید...

المقاله الثمانیه

چرا بودی چو بودی کارت افتاد

چه گویم عقبه دشوارت افتاد

ترا چه جرم کاوردندت ای دوست

تویی در راه معنی مغز هر پوست

معادن مغز ارکانست لیکن

نباتست انگهی مغز معادن

وزو مغز نبات افتاده حیوان

وزان پس مغز حیوان گشت انسان

ز انسان انبیا گشته خلاصه

وزبشان سید سادات خاصه

ازین هفت آسمان در راه معنی

بباید رفت تا درگاه مولی

همی هرچه از کمال اصل دورست

ازو طبع حقیقت بین نفورست

جمادی بودهٔ حیی شدی تو

کجا لاشی بدی شیئی شدی تو

چنان خواهم که بر ترتیب اول

نداری یک نفس خود را معطل

ز رتبت سوی رتبت می‌نهی گام

برون می‌آیی از یک یک خم دام

نهادت پر گره بندست جان را

از آن جان می‌نبینی آن جهان را

نهادت پر گره کردند از آغاز

بیک یک دم شود یک یک گره باز

چه دانی ای بزیر کوه زاده

که تو زیر چه باری اوفتاده

کسی را زیر کوهی پروریدند

بزیر بار کوهش آوریدند

جهانی بار بر پشتش نهادند

بزیر بار کوهش خوی دادند

مه از کوهست بار او و او مور

همه آفاق خورشیدست او کور

چو برگیرند ازو بار گران را

بیک ساعت ببیند آن جهان را

شکیبائی بجان او درآید

همه عالم نشان او برآید

چو نور جاودان آید بپیشش

فرو ماند عجب آید ز خویشش

بدل گوید که چون گشتم چنین من

ز شک چون آمدم سوی یقین من

منم این یا نیم من اینت بشگفت

که نور من همه آفاق بگرفت

چو نابینای مادرزاد ناگاه

که یابد نور چشم خود بیک راه

چو بیند روشنایی جهان او

چگونه خیره ماند آن زمان او

ترا همچون سراید زندگانی

در آن عالم بعینه هم چنانی

از آن تاریک جا چون دور گردی

قرین عالم پر نور گردی

عجب ماتی دران چندان عجایب

غریبت آید آن چندان غرایب

همی چندان که چشم تو کندکار

همی خورشید بینی ذره کردار

در آن حضرت که امکان ثبوتست

فلک چون دست باف عنکبوتست

کجا آنجا وجود کس نماید

نمد چون در بر اطلس نماید

بپیش آفتاب عالم آرای

کجا ماند وجود سایه بر جای

از آن پس پرده هستی درآید

سر از رفعت سوی پستی درآید

همی چندانک کردی نیک و بد تو

همه آماده بینی گرد خود تو

اگر بد کردهٔ زیر حجابی

وگرنه با بزرگان هم رکابی

بنیکی و بدی در کار خویشی

همه آیینه کردار خویشی

اگر نیکست و گر بد کار و کردار

شود در پیش روی تو پدیدار

...

0
بخش 8 اسرارنامه عطار نظر دهید...