بخش 7 اسرارنامه عطار

المقالة السابعه

حقیقت چیست پیش اندیش بودن

ز خود بگذشتن و با خویش بودن

اگر جانت برون آید ز صورت

ببینی هرچ می‌دانی ضرورت

حجاب تو نیاید هر دو عالم

ببینی هر دو عالم را بیک دم

از این صورت اگر بیرون شوی تو

مه و خورشید محجوبون شوی تو

چو جانت را مقام نور دادند

سر چشم تو سوی حور دادند

مشو مغرور حور و خلد هرگز

که بی حق نور ندهد خلد هرگز

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

سرای خود بغارت داد شاهی

در افتادند غارت را سپاهی

غلامی پیش شاه ایستادبر پای

دران غارت نمی‌جنبید از جای

یکی گفتش که غارت کن زمانی

که گر سودی بود نبود زیانی

بخندید او که این بر من حرامست

که روی شاه سود من تمامست

مرا در روی شه کردن نگاهی

بسی خوشتر که از مه تا بماهی

دل شه گشت خرم زان یگانه

جواهر خواست خالی از خزانه

بسی جوهر باعزاز و نکو داشت

بدست خویشتن در پیش او داشت

که برگیر آنچ می‌خواهی ترا باد

که کردی ای گرامی جان من شاد

غلامش دست خود بگشاد از هم

سرانگشت شه بگرفت محکم

که ما را کار با این اوفتادست

چه جوهر چه خزانه جمله یادست

چو تو هستی مرا دیگر همه هست

همه دستم دهد چون تو دهی دست

همی هرگز مباد آن روز را نور

که من از تو بدون تو شوم دور

چو جانان آمد از جان کم نیاید

همه این جوی تو کان کم نیاید

دو گیتی را نجوید هر که مردست

یکی را جوید او کین هر دو گردست

چو هر لذت که در هر دوجهان هست

ترا در حضرت او بیش از آن هست

چرا پس ترک دو جهان می‌نگیری

چو مشتاقان پی آن می‌نگیری

یکی را خواه تا در ره نمانی

فلک رو باش تا در چه نمانی

شواغل دور کن مشغول او شو

چو خود را گم کنی در حق فروشو

اگر از دیدهٔ خود دور افتی

همی در عالم پر نور افتی

بهشت آدم بدو گندم بدادست

تو هم بفروش اگر کارت فتادست

نه سید گفت بعضی را بتدبیر

سوی جنت کشند آنگه بزنجیر

اگر جان را بخواهد بود دیدار

چه باشی هشت جنت را خریدار

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

اسیری را بصد درد و ندامت

بدوزخ می‌برند اندر قیامت

زند انگشت و دیده بر کند زود

بخواری دیده بر خاک افکند زود

چنین گوید که از دیده چه مقصود

نخواهم دیده بی دیدار معبود

اگر دیدار معبودم نباشد

ز دیده هیچ مقصودم نباشد

چو مقصودم نخواهد گشت حاصل

نه دیده خواهم و نه جان و نه دل

حجابت گر از آن حضرت بهشت است

ندارم زهره تا گویم که زشتست

بهشتی را بخود گر باز خوانی

نیندیشی که ازحق بازمانی

چه می‌گویم کسی کز ماه رویی

شود از ناتوانی همچو مویی

بیک جو زر کند صد گونه کردار

بهشتی چون بنستاند زهی کار

ولیکن این سخن با مرد راهست

نه با دیوانه و دیوان سیاه است

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنیدم من که شبلی با گروهی

همی شد در بیابان تا بکوهی

بره در کاسه سر دید پر باد

که از باد وزان می‌کرد فریاد

گرفت آن کاسه سرگشته گشته

برو دید ای عجب خطی نبشته

که بنگر کین سر مردیست پر غم

که او دنیا زیان کرد آخرت هم

چو شبلی آن خط آشفته برخواند

بزد یک نعره و آشفته درماند

بیاران گفت این سر در چنین راه

سر مردیست از مردان درگاه

که هر کو در نبازد هر دو عالم

نگردد در حریم وصل محرم

تو هم گر هر دو عالم ترک گویی

چنان کان مرد از مردان اویی

بپیمایی بسختی چند فرسنگ

که تا یک جو زر آید بوک در چنگ

براه حق چنین تا شب بخفتی

براه راستی گامی نرفتی

تو بی صد رنج یک جو زر نیابی

سوی حق رنج نابرده شتابی

چو می‌گیرد عسس روز سپیدت

شب تاریک چون باشد امیدت

تو می‌گویی که جز حق می‌نخواهم

بهشت و حور الحق می نخواهم

تو آبی گندهٔ در ژندهٔ تنگ

نمی‌باید بهشتت ای همه ننگ

ز شیری زهره تو می‌شود آب

در آن هیبت چگونه آوری تاب

بیک دردی درآید عقل از پای

چگونه ماند آنجا عقل بر جای

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی پشه شکایت کرد از باد

بنزدیک سلیمان شد بفریاد

که ناگه باد تندم در زمانی

بیندازد جهانی تا جهانی

بعدلت باز خر این نیم جان را

وگرنه بر تو بفروشم جهان را

سلیمان پشه را نزدیک بنشاند

پس آنگه باد را نزدیک خود خواند

چو آمد باد از دوری بتعجیل

گریزان شد ازو پشه بصد میل

سلیمان گفت نیست از باد بیداد

ولیکن پشه می‌نتواند استاد

چو بادی می‌رسد او می‌گریزد

چگونه پشه با صرصر ستیزد

اگر امروز دادی نیم خرما

برستی هم ز دوزخ هم ز گرما

وگر یکبار آوری شهادت

حلالت شد بهشت با سعادت

وگر چیزی ورای این دو جویی

شبت خوش باد بیهوده چو گویی

طلب مردود آمد راه مسدود

چو مقصودی نمی‌بینم چه مقصود

وگر تو گرم رو مردی درین کار

برو تا پینه بر کفشت زند یار

اگر صد قرن می‌گردی چو گویی

نمی‌دانم که خواهی یافت بویی

بپنداری ببردی روزگارت

تو این را کیستی با این چه کارت

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

چنین گفت آن جوامرد پگه خیز

که پیش از صبح دم در طاعت آویز

بهر طاعت که فرمودند پای آر

نماز چاشت آنگاهی بجای آر

چو این کردی ز فرمان بیش کردی

نکو کردی تو آن خویش کردی

کنون گر در رسد بازیت از راه

نشیند بر سر دست تو ناگاه

تو پایش گیر کاینجا جمله سودست

وگرنه باز گیر تو که بودست

اگر آویزشی داری بمویی

نیابی بوی او از هیچ سویی

مگر پالوده گردی روزگاری

که تا بویی بیابی از کناری

ز تو تا هست مویی مانده بر جای

بدان یک موی مانی بند بر پای

جنت را بر تن ارخشکست یک موی

هنوزش نانمازی دان بصد روی

چو مویی تا بکوهی در حسابست

چه مویی و چه کوهی چون حجابست

تو تا یک بارگی جان درنبازی

جنب دانم ترا و نانمازی

مکاتب را اگر یک جو بماندست

بدان جو جاودان در گو بماندست

تویی تو ترا نامحرم آمد

تو بی تو شو که آدم آن دم آمد

اگر آیینه تو هم دم تست

چو از دم تیره شد نامحرم تست

دو هم دم را که با هم شان حسابست

اگر مویی میان باشد حجابست

چو بنشیند بخلوت یار با یار

نفس نامحرم افتد همچو اغیار

ندانی کرد هرگز خلوت آغاز

مگر از هر چه داری خو کنی باز

نه زان شیر مردان سر راه

که گردد جان تو زین راز آگاه

علی الجمله یقین بشناس مطلق

که ازحق نیست برخوردار جز حق

بگو تا در خور حق یار که بود

چو جز حق نیست برخوردار که بود

چو در دریای قدرت قطرهٔ تو

چو با خورشید حضرت ذرهٔ تو

چگونه وصل او داری تو امید

چگونه بر توانی شد بخورشید

تو می‌خواهی بزاری و بزوری

که آید پیل در سوراخ موری

برو بنشین که جان از دست برخاست

درآمد هوشیار و مست برخاست

اگر جانست دایم غرقه اوست

وگر عقل او برون از حلقه اوست

هزاران ذره سرگردان بماندست

ولی خورشید در ایوان بماندست

درین دریا هزاران قطره پنهانست

ولی گوهر درون قعر پنهانست

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یک دگر تعریف کردند

هزاران قرن می‌کردند فکرت

بآخر با سرآمد عجز و حیرت

زهی دریای پر در الهی

که ننشیند برو گرد تباهی

سخنها می‌رود چون آب زر پاک

ولیکن دیده داری تو پر خاک

دلت با نفس شهوت خوی کرده

کجا بیند معانی زیر پرده

چو تو عالم ندانی جز خیالی

کجا یابی ازین معنی کمالی

ترا با این چه کار ای خفته باری

ندارد مشک با کناس کاری

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی کناس بیرون جست از کار

مگر ره داشت بر دکان عطار

چو بوی مشک از دکان برون شد

همی کناس آنجا سرنگون شد

دماغ بوی خوش او را کجا بود

تو گفتی گشت جان از وی جدا زود

برون آمد ز دکان مرد عطار

گلاب و عود پیش آورد بسیار

چو رویش از گلاب و عودتر شد

بسی کناس از آن بیهوش تر شد

یکی کناس دیگر چون بدیدش

نجاست پیش بینی آوریدش

مشامش از نجاست چون خبر یافت

دو چشمش باز شد جانی دگر یافت

کسی با گند بدعت آرمیده

نسیم مشگ سنت ناشنیده

اگر روحی رسد سوی دماغش

درون دل فرو میرد چراغش

کسی درمبرز این نفس ناساز

که گاهی پر کند گاهی تهی باز

اگر بویی رسد او را ز اسرار

همی در پای افتد سر نگوسار

نکو ناید شتر را بوس دادن

مگس را طعمه طاووس دادن

چو آبی در چله سی سال پیوست

ترا سی پاره این سر دهد دست

تو از خود راه گم کردی درین راه

نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه

کسانی در چنین ره باز ماندند

که از دریای دل در می‌فشاندند

چو چوگان سرنگون مردان میدان

کسی این گوی نابرده بپایان

همه در پرده حیرت بماندند

بزیر قبه غیرت بماندند

برون نامد درین دوران بغایت

کسی در پختگی این ولایت

فریدونان ز ره مرکب براندند

بجز گاوان در این اولا نماند

چو یک دل نیست اندر خانقاهی

عوام الناس را نبود گناهی

دری در قعر دریای دل تست

که آن در از دو عالم حاصل تست

دل تو موضع تجرید آمد

سرای خلوت و توحید آمد

دل تو منظر اعلاست حق را

ولکین سخت نابیناست حق را

نظرگاه شبان روزی دل تست

ولی روی دل تو درگل تست

چو روی دل کنی از سوی گل دور

برین پستی بگیرد روی دل نور

غلام آن دلم کز دل خبر یافت

دمی از نفس شوم خویش سرتافت

عزیزانی که مرد کار بودند

دمی از نفس خود بیزار بودند

بکام نفس خود گامی نرفتند

نخوردند و بآرامی نخفتند

نه نان دادند نفس مشتهی را

نه برخوردنده یک نان تهی را

ولی هر کو هوای دل گسل کرد

نیارد لقمهٔ بی خون دل خورد

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

عزیزی بد که تا شد شصت ساله

هوای گوشت بودش یک نواله

اگرچه دست می‌دادش ولیکن

نبود از نفس نامعلوم ایمن

مگر روزی شنود از دور بویی

روان شد نفس را از دیده جویی

که چون شد شصت سال از بهر الله

ازرین بریان مرا یک لقمهٔ خواه

دلش بر نفس خود می‌سوخت برخاست

که تا بوکش تواند لقمهٔ خواست

روان شد بر پی آن بوی بسیار

ز زندان بوی می‌آمد پدیدار

بزد در تا در زندان گشادند

یکی را داغ بر ران می‌نهادند

ز داغش بوی بریان می برآمد

وزان غم نفس را جان می برآمد

چو پیر آن دید بی خود گشت در حال

چو مرغی می‌زد اندر ره پر و بال

زبان بگشاد کای نفس زبون گیر

اگر بریانت می‌باید کنون گیر

ز دوری بوی بریانی شنیدی

چو بریانی بدیدی در رمیدی

عزیزان را چنین بریان دهد دست

تو پنداری که این آسان دهد دست

ترا چون نیست روزی چند سوزی

که نتوان شد برون از پیش روزی

برو دل گرم در سوز عقبی

که تا در سایه مانی روز عقبی

ترا دل هست لیکن هست معزول

ولی در آرزوی نفس مشغول

مثال ره بران این جزیره

مثال آن بز است و آن حظیره

که تا آن بز قدم بیرون نهادست

بسی سر در طغار خون نهادست

پی خود گیر خیز ای خیره سرکش

گلیم خود ز آب تیره برکش

بزن گردن کزین نبود دریغی

نهاد کافر خود را بتیغی

ازین کافر مسلمانی نیاید

که از روزن نگه بانی نیاید

نه هرگز از فضولی سیر گردد

نه هرگز هیچ کارش دیر گردد

وگر دیرش دهد یک آرزو دست

سگی گردد ز خشم اما سگی مست

گر از یک کام او گیری کناره

زند در یک زمانت صد هواره

خریست این نفس خر را بنده بودن

کجا باشد نشان زنده بودن

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بدان خر بنده گفت آن پیر دانا

که کارت چیست ای مرد توانا

چنین گفتا که من خربنده کارم

بجز خر بندگی کاری ندارم

جوابی دادش آن هشیار موزون

که یارب خر بمیرادت هم اکنون

که چون خر مرد تو دل زنده گردی

تو خر بنده خدا را بنده گردی

ازین کافر که ما را در نهادست

مسلمان در جهان کمتر فتادست

مسلمان هست بسیاری بگفتار

مسلمانی همی باید بکردار

مرا یاری غمی کان پیش آید

ز دست نفس کافر کیش آید

بصد افسوس در لعب و نظاره

جهان خورد این سگ افسوس خواره

ببین تا استخوان این سگ بافسون

چه سان کرد از دهان شیر بیرون

بکین من چنان دل کرد سنگین

که مرگ تلخ بر من کرد شیرین

سگست این نفس کافر در نهادم

که من هم خانه این سگ بزادم

ریاضت می‌کشم جان می‌کنم من

سگی را بوک روحانی کنم من

مرا ای نفس عاصی چند از تو

دلم تا کی بود در بند از تو

تو شوم از بس که کردی سخره گیری

فرو ناید دو اشکم گر بمیری

عزیزا گر بمیرد نفس فانی

دل باقیت یابد زندگانی

برو گر مرد این راهی زمانی

بجوی از درج در در دل نشانی

دلت در تنگنای تنبلی ماند

تنت در چار میخ کاهلی ماند

تنت در تنبلی انداختن تو

ز خود عباس و بسی ساختن تو

تو می‌اندیش و آنهایی که مردند

رسیدند و چو مردان کار کردند

سبک روحان بمنزل گه رسیده

تو خود را در گران جانی کشیده

دلت در خون، تنت در تاب مانده

شده هم ره تو خوش در خواب مانده

ز راه کاروان یکسو فتاده

ز حیرت سر بزانو بر نهاده

برو بشتاب تا آخر ز جایی

بگوشت آید آواز در آیی

گرفتی کاهلی در ره بپیشه

بگفت و گوی بنشینی همیشه

هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند

جوانمردان بعین آن رسیدند

ز تو این قوت بازو نیاید

که از دام مگس نیرو نیاید

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

کری بر ره بخفت از خرده دانی

که تا وقتی درآید کاروانی

درآمد کاروان و رفت چون دود

کجا آن خفتهٔ کر را خبر بود

چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت

بدو گفتند ای کر کاروان رفت

چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب

که بگذشتند هم راهان و اصحاب

ندانم تا چه خوابت دید ایام

که خوش در خواب کردت تا سرانجام

کر آن بشنود گفت آشفته بودم

که هم کر بودم و هم خفته بودم

دریغا چون شدم از خواب بیدار

نمی‌یابم ز یک هم راه آثار

...

0
بخش 7 اسرارنامه عطار نظر دهید...