بخش17 اسرارنامه عطار

المقاله السابعه عشر

الا یا غافل افتاده از راه

بخواهی مرد غافل وار ناگاه

بغفلت می‌گذاری زندگانی

دریغا گر چنین غافل بمانی

ببوی زندگی عمری دویدی

ولیک از زندگی بویی ندیدی

بحسرتها چو چشمت راه یابد

نگوساری خپویش آنگاه یابد

مثال زندهٔ دنیا بماندی

تو بی معنی همه دعوی بماندی

...

0
بخش17 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی چندانک در ره ژنده دیدی

جز آن کارش نبودی ژنده چیدی

شبی چون پرشدش از ژنده خانه

فتادش اخگری اندر میانه

همه ژنده بسوخت او در میان هم

کرا در هر دو عالم بود از آن غم

الا یا ژنده چین ژنده چه چینی

میان ژنده تا چندی نشستی

چو بهر ژنده داری چشم بر راه

بسوزی هم تو و هم ژنده ناگاه

تو پنداری که چون مردی برستی

کجا رستی که در سختی نشستی

یقین می‌دان که چون جانت برآید

بیک یک ذره طوفانت برآید

نباشد از تو یک یک ذره بی کار

بود در رنج جان کندن گرفتار

چو ازگورت برانگیزند مضطر

برهنه پا و سر در دشت محشر

چو خوش آتش زدی در خرمن خویش

ندانی آنچ کردی با تن خویش

تر این پس روی غول تا کی

بدنیا دوستی مشغول تا کی

بدادی رایگانی عمر از دست

اگر بر خود بگریی جان آن هست

دمی کان را بها آید جهانی

پی آن دم نمی‌گیری زمانی

گرفتی از سر غفلت کم خویش

نمی‌دانی بهای یک دم خویش

گهی معجز گهی برهان نمودند

گهی توریت و گه قرآن نمودند

ترا از نیک و بد آگاه کردند

بسوی حق رهت کوتاه کردند

بگفتندت چه کن چون کن چرا کن

هوارا امیل کش کار خدا کن

نه زان بود این همه سختی و درخواست

که تا دستار رعنایی کنی راست

ببازار تکبر می‌خرامی

نیارد گفت کس با تو چه نامی

بپوشی جامهٔ با صد شکن تو

نیندیشی ز کرباس و کفن تو

ترا تا نشکند در هم سر و پای

نگردی سیرنان و جامه وجای

تو تا سر داری و تا پای داری

رگ سود و زیان بر جای داری

تو خاکی طبع چندین باد پندار

چو سر بنهی ز سر بنهی بیک بار

خوشی خود را غروری می‌دهی تو

سبد از آب زود آری تهی تو

چو در خوابی سخن هیچی ندانی

چو سر اندر کفن پیچی ندانی

برو جهدی کن ار پیغمبری تو

که تا توشه ازین عالم بری تو

تو پنداری بیک طاعت برستی

که از غفلت چنین فارغ نشستی

ترا این سخته نیست این کار ای دوست

برون می‌باید آمد پاک از پوست

فغان و خامشی سودی ندارد

که هستی تو به بودی ندارد

...

0
بخش17 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که پیری را مقرب

بسختی درد دندان خاست یک شب

فغان می‌کرد تا وقت سحرگاه

یکی هاتف زفان بگشاد ناگاه

که یک امشب نداری سر ببالین

چرا بر حق زنی تشنیع چندین

دگر شب نیز از شرم خداوند

بخاموشی زفان آورد در بند

از آن دردش جگر می‌سوخت در بر

ولی افکنده بود از شرم حق سر

یکی هاتف دگر ره دادآواز

که با یزدان صبوری می‌کنی ساز

عجب کاری بفتادست ما را

که چندینی پر استادست ما را

نه بتوان گفت نه خامش توان بود

نه آگه مند نه بیهش توان بود

گر ازین گونه کاری سخت یا دست

که فرزندان آدم را فتادست

بگو تا کیست مردم بی نوایی

کفی خاکست و روزی ده بقایی

فراهم کرده مشتی استخوان را

کشیده پوستی در گرد آن را

بهم گرد آمده مشتی رگ و پی

که می‌ریزد گهی خلط و گهی خوی

بدستی می‌خورد قوتی بصد ناز

بدستی نیز می‌شوید ز خود باز

اگر قولی کند بدقول باشد

خوشیش از جایگاه بول باشد

فراغت جای او باشد بمبرز

چو فارغ شد بدان شیرین کند رز

اگر صحبت کند با سریت وزن

تو دانی کاب می‌کوبد بهاون

کفن از کرم مرده می‌کند باز

که من ابریشمین می‌پوشم از ناز

بخون دل زر از بیرون درآرد

اجل خود زر ستاند خون برآرد

همه بیناییش پیهی نمک سود

همه شنواییش لختی خراندود

اگر خاری شود در پای او را

بدارد مبتلا بر جای او را

اگر یک بار افزون خورده باشد

شکم را چار میخی کرده باشد

وگر خود کم خورد از ضعف و سستی

ببرد دل امید از تن درستی

بمانده زنده و مرده بیک دم

همه عمرش گرو کرده بیک دم

نه یک دم طاقت سرماش باشد

نه تاب و قوت گرماش باشد

نه صبرش باشد اندر هیچ کاری

نه طاقت آورد در انتظاری

چو موری سست و زهر اندازد چو مار

چو کاهی در سرش کوهی ز پندار

بصد سختی درین زندان بزاده

بسی جان کنده آخر جان بداده

...

0
بخش17 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی پرسید از آن مجنون معنی

که کیست این خلق و چیست این کار دنیا

چنین گفت او که دوغ است این همه کار

مگس بر دوغ گرد آمد بیک بار

چه وادیست این که مادروی فتادیم

ز دست خویش از سر پی فتادیم

درین وادی همه غولان خویشیم

ز اول روز مشغولان خویشیم

چو درمانیم برداریم فریاد

بلا چون رفت بگذرایمش از یاد

دریغا رنج برد ما بدنیی

غم بسیار و آنرا حاصل نی

اگر از دیده صد دریا بباری

خدا داند که تو بر هیچ کاری

عزیزا گر بدست آری کدویی

پدید آری برو چشمی و رویی

کدو پر یخ کنی و آنگه بداری

که تا اشگی همی ریز بزاری

چو باران گرچه آن اشگست بسیار

بچشم کس ندارد هیچ مقدار

همه در جنب قدرت هم چنانیم

اگر خندیم و گر اشگی فشانیم

هزاران دل برین آتش کبابست

کرا پروای این یک قطره ‌آبست

نگردد ز اشگ تو حکم خدایی

چه گویی با که ای و در کجایی

اگر هر دو جهان نابود باشد

خدا را نه زیان نه سود باشد

اگر روزیت بر گیرند از پیش

قیاس حق نگیری نیز از خویش

اگر نالی وگر نه کار رفتست

همه نقشی از آن پرگار رفتست

بنه تن تا نمالد روزگارت

چنین رفتست بادیگر چه کارت

چرا هر چند کاری سخت افتاد

ز حیرت بر تو افتادست فریاد

همی پرسی که این چون و آن چگونست

چرا این راست دیگر پاشکونست

اگر تو چشم داری چشم کن باز

چو کردی چشم بازاندیشه کن ساز

دمی آرام موجودات بنگر

ثبات نفس یک یک ذات بنگر

ترا گر عقل و تمییزست رفته

چه می‌پرسی همه چیزست رفته

تو ای عطار ره در کوی جان گیر

جهان کم گیر گودشمن جهان گیر

تو کر کس نیستی مردار بگذار

جهان با دیو مردم خوار بگذار

سلیمان را چو شد انگشتری گم

برست از ریش مشتی دیو مردم

قدم در نه ببازار عدم تو

چه می‌جویی ز مشتی نو قدم تو

هر آنچ آن باطلست از پیش برگیر

ره حق گیر و دل از خویش برگیر

ز حب مال و حب جاه برخیز

حجاب خود تویی از راه برخیز

چراجانت زعالم پر گزندست

که از عالم ترا قوتی بسندست

اگر این نفس فرتوتت نبودی

غم و اندیشهٔ قوتت نبودی

ز خود بگذر قدم در راه دین زن

بت اسن این نفس کافر بر زمین زن

مکن در راه دین یک ذره سستی

که نستانند در دین جز درستی

...

0
بخش17 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم از یکی صاحب کرامات

که شد روزی جهودی در خرابات

درون می‌کده ویرانهٔ بود

که رندان را مقامر خانهٔ بود

گرفته هر دو تن راه قماری

ببرده سیم و زر هر یک کناری

جهود اندر قمار آمد بیک بار

که تا در باخت آپخش بود دینار

سرایی داشت و باغی هر دو در باخت

نماندش هیچ با افلاس درساخت

چو شد دستش ز زر و سیم خالی

بشد یک دیده را در باخت خالی

چنان از هرچ بودش عور شد او

که چشمی را بباخت و کور شد او

بدوگفتند ای مانده چنین باز

مسلمان گرد و دین خویش درباز

چو بشنید این سخن بی دین و پر خشم

مسلمان را بزد یک مشت بر چشم

که هر چیزی که می‌خواهی بکن تو

مگوی از دین من با من سخن تو

جهودی در جهودی این چنین است

ندانم چونست او کو اهل دین است

هر آن خش بود تا یک دیده درباخت

ولیکن دل ز دین خود نپرداخت

الا یا در مقامر خانهٔ خاک

همه چیزی چنین در باخته پاک

گهی روی چو مه در باختی تو

گهی زلف سیه در باختی تو

جوانی را و آن بالای چون تبر

درین ره باختی و آمدی پیر

دل پر نور خود را چشم روشن

بغفلت باختی در کنج گلخن

بیالودی بشهوت خویشتن را

بیالودی بغفلت جان و تن را

اگر وقت آمد ای مرد خرافات

سری بیرون کن از کوی خرابات

...

0
بخش17 اسرارنامه عطار نظر دهید...