بخش15 اسرارنامه عطار

المقاله الخامس عشر

نکو باریست در دنیا و برگی

که درخوردست سر باریش مرگی

نکو جاییست گور تنگ و تاریک

که در باید صراطی نیز باریک

پلی نیکوست چون موی صراطی

که دوزخ باید آن پل را رباطی

تو گویی نیست چندین غم تمامت

که در باید غم روز قیامت

درین معنی مجال دم زدن نیست

همه رفتند و کس را آمدن نیست

نه کس از رفتگان دارد نشانی

نه کس دیدست زین وادی کرانی

جهانی جان درین محنت دو نیم است

که داند کین چه گردابی عظیم است

جهانی سر درین ره گوی راهست

که داند کین چه وادی سیاه است

جهانی خلق درغرقاب خونند

که می‌داند که زیر خاک چونند

جهان را کرده ناکرده ست جمله

که بازییی پس پرده‌ست جمله

چه مقصودست چندین رنج بردن

که چون شمعی فرو خواهیم مردن

جهان بی هیچ باقی خوش سراییست

ولی چون نیست باقی این بلاییست

جهان بگذار و بگذر زین سخن زود

چو باقی نیست در باقیش کن زود

تو تا بودی ز دنیا خسته بودی

بهر ره جان کنی پیوسته بودی

نه هرگز لقمه‌ای بی قهر خوردی

نه هرگز شربتی بی زهر خوردی

هزاران سیل خونین بر دلت بست

که تا بادی ز عالم بر دلت جست

تو خود اندیشه کن گر کاردانی

که تا خود مرگ به یا زندگانی

هزاران غم فرو آمد برویت

که تا یک آب آمد در گلویت

همه دنیا بیک جو غم نیرزد

چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد

غم دنیا مخور ای دوست بسیار

که در دنیا نخواهد ماند دیار

چه می‌نازی بدین دنیای غدار

که تو گرکس نیی گر اوست مردار

همه تخم جهان برداشته گیر

بدست آورده و بگذاشته گیر

...

0
بخش15 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر بیمار شد آن تنگ دستی

که دایم کونهٔ هیزم شکستی

بپرسش رفت غزالی بر او

نشست از پای اما بر سر او

بدو گفتا که بهتر گردی این بار

مخور غم زین جوابش داد بیمار

که بهتر گشته گیرم ای خردمند

شکسته بار دیگر کونه‌ای چند

چه برهم می‌نهی چون آخر کار

فور خواهد فتاد از هم بیک بار

ز سود خود مشود خشنود دنیا

اگر مردی زیان کن سود دنیا

یقین می‌دان که مرد راه آنست

که سود این جهان او را زیانست

ز بی هیچی خود پیچش نباشد

نباشد هیچش از هیچش نباشد

بزرگانی که دین مقصود ایشانست

زیان کار دنیا سود ایشانست

بدنیا ملک عقبی زان خردیدند

که این صد ساله سختی سود دیدند

تو نیز ای مانده در دنیای فانی

چنین بیع و شری کن گر توانی

زیان آمد همه سود من و تو

فغان از زاد وز بود من و تو

بزادن جمله در شوریم و آشوب

بمردن جمله در زیر لگدکوب

جهان تا بود ازو جان می برآمد

یکی می‌رفت و دیگر می‌درآمد

جهان را ماه شادی زیر میغ است

همه کار جهان درد و دریغ است

جهان با سینهٔ پر درد ما را

خوشی درخواب خواهد کرد ما را

ز بیدادی جهان داند جهان سوخت

نباید گرگ را دریدن آموخت

چنان می جادوی سازد زمانه

که کس دستش نبیند در میانه

بدست چپ نماید این شگفتی

تو پای راست نه در پیش و رفتی

ترا با جادویی او چه کارست

مقامت نیست دنیا ره گذارست

جهان بر ره گذر هنگامه کردست

تو بگذر زانک این هنگامه سردست

اگر کودک نیی بنگر پس و پیش

بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش

چه می‌خواهی ز خود بیرون بمانده

میان خاک دل پرخون بمانده

برو جان گیر و ترک این جهان کن

که او گیر و داوش در میان کن

چه خواهی داو زین گردنده پرگار

که خواهی شد بد او او گرفتار

چه بخشد چرخ مردم را در آغاز

که در انجام نستاند از او باز

چو طاوسیست گردون پرگشاده

جهانی خلق را بر پر نهاده

بروز این آسمان دود کبودست

بشب آب سیاه آخر چه بودست

بماندی در کبودی و سیاهی

بمردی در میان آخر چه خواهی

برو زین گرد نای آبنوسی

چه زین درنده درزی می‌بیوسی

سخن تا چند گویی آسمان را

که بی شک بر زمین اندازد آنرا

زدست آسمان هر دل که جان داشت

گرش دستست هم بر آسمان داشت

فلک طشتیست پر اخگر ز اختر

تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر

سزد گر پای بر آتش بماندی

که زیر آتشین مفرش بماندی

گر از خورشید فرق تو کله داشت

کله نتوانی از گردون نگه داشت

مرا باری دل از گردون فرومرد

ز بس کس کو برآورد و فرو برد

کرا این گنبد گردان بر آرد

که نه در عاقبت از جان برآرد

جهان خون بی حد و بی باک کردست

بسی زین تیغ زیر خاک کردست

فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد

بهر ساعت بلایی نیزت آورد

عجب درمانده‌ام چون مبتلایی

که دل چون می‌چخد با هر بلایی

بگو تا چند گاه اندوه و گه غم

فغان از روز و شب وز سال و مه هم

نگردد هیچ صبحی روز نزدیک

که تا بر ما نگردد روز تاریک

نگردد هیچ شامی شب پدیدار

که نه شب خوش کند شادی بیک بار

نگردد هیچ ماهی نو درین باب

که تا بر ما نپیمایند مهتاب

نگردد هیچ سالی نو ز ایام

که نه ده ساله از ماغم کند وام

حدیث ماه و سال و روز و شب بین

عجب بازی چرخ بوالعجب بین

چو شب انگشت ریزندش ببردر

بهر روزی ببایندش ز سر در

تنوری تافتست این دیر ناساز

کزو بی سوز ناید گردهٔ باز

بتر زین در زمانه فتنه‌ای نیست

کزین چنبر رسن را رخنه‌ای نیست

اگر خواهی که تو بیرون گریزی

نه پایست و نه چنبر چون گریزی

که گفتت گرد چرخ چنبری گرد

که قد همچو سروت چنبری کرد

سپهری را که دریاییست پرجوش

شدی چون چنبر دف حلقه در گوش

ترا چون چنبر گردون فرو بست

چرا در گردنش چنبر کنی دست

سپهر چنبری چنبر بسی زد

چو حلقه بر در حق سربسی زد

بسی چنبر بزد چون خاک بیزی

نیامد بر سر غربال چیزی

درین اندوه پشتش چنبری شد

لباس او ز غم نیلوفری شد

تو می‌خواهی که برخیزی ببازی

ازین چنبر جهی بیرون چو غازی

تو نشناسی الف از چنبری باز

مکن سوی سپهر چنبری ساز

گذر زین چنبر آن ساعت توانی

که جان برچنبر حلقت رسانی

اگر صد گز رسن باشد بناکام

گذر بر چنبرش باشد سرانجام

زهی افسوس و حیلت سازی ما

زهی دوران چنبر بازی ما

جهانا طبع مردم خوار داری

که چندین خلق در پروار داری

یکایک را میان نعمت و ناز

بپروردی و خوردی عاقبت باز

جهانا کیست کز دور تو شادست

همه دور تو با جور تو بادست

جهانا غولی و مردم نمایی

که جو بفروشی و گندم نمایی

جهانا با که خواهی ساخت آخر

بکوری چند خواهی باخت آخر

دلا ترک جهان گیر از جهان چند

ترا هر دم ز دور او زیان چند

ز دست نه خم پرپیچ ایام

چه می‌پیچی بخواهی مرد ناکام

جهان چون نیست از کار تو غم ناک

چرا بر سر کنی از دست او خاک

چه سود ار خاک بر افلاک ریزی

که گر سنگی میان خاک ریزی

جهان را بر کسی غم خوارگی نیست

کسی را چاره جز بیچارگی نیست

جهان چو تو بسی داماد دارد

بسی عید و عروسی یاد دارد

نه بتواند زمانی شاد دیدت

نه یک دم از غمی آزاد دیدت

بعمری می‌دهد رنج مدامت

که تا کار جهان گیرد نظامت

بعمری جز بلا حاصل نبینی

که تا روزی بکام دل نشینی

چو بنشستی برانگیزد بزورت

بزاری می‌دواند تا بگورت

تو تا بنشستهٔ در دار فانی

نشسته رفتهٔ و می ندانی

مثالت راست چون گردست پیوست

که گرد آنگه رود بی شک که بنشست

ز دور نه سپهر یک ده آیت

چه باید کرد چندینی شکاست

فلک سرگشته تر از تست بسیار

چه باید خواست زو یاری بهر کار

فلک عمری دوید اندر تک و تاز

که تا سرگشتگی دارد ز خود باز

چو نتواند که از خود باز دارد

ترا چون در میان ناز دارد

...

0
بخش15 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر دیوانهٔ میشد براهی

سر خر دید بر پالیز گاهی

بدیشان گفت چون خر شد لگدکوب

چراست این استخوانش بر سر چوب

چنین گفتند کای پرسندهٔ زار

برای آنک دارد چشم بد باز

چو شد دیوانه زان معنی خبردار

بدیشان گفت ای مشتی جگرخوار

گر آنستی که این خر زنده بودی

بسی زین کار خر را خنده بودی

شما را مغز خر دادست ایام

از آنید این سر خر بسته بر دام

نداشت او زنده چوب از کون خود باز

چگونه مرده دارد چشم بد باز

برو دم درکش و تن زن چه گویی

چو چیزی می ندانی می چه جویی

مشو چون سایه در دنبال این کار

که ناید شمع را سایه پدیدار

تو خود سایه برین مفکن که خورشید

برای تو کند چون سایه جاوید

اگر تو پیش کار خویش آیی

ز خود خود را بلایی بیش آیی

وگر تو دم زنی از پرده بیرون

میان پردهٔ دل افکنی خون

مکش چندین کمان بر تیر تدبیر

که از تو بر تو می‌آید همان تیر

...

0
بخش15 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

مگر آن روستایی بود دلتنگ

بشهر آمد همی زد مطربی چنگ

خوشش آمد که مطرب چنگ بنواخت

کشید او لالکا در مطرب انداخت

سر مطرب شکست او چنگ بفکند

بروت روستایی پاک برکند

چو سوی ده شد آن بیچاره از قهر

ز نادانی بروتی زد فرا شهر

که نزد من ندارد شهر مقدار

ولیکن بر بروتش بد پدار

جهان پر شیشه بر هم نهادست

اگر سنگی زنی بر تو فتادست

چو در معنی نه اهل راز باشی

بتاریکی چو مشت انداز باشی

اگر اینجای یک دم می‌زنی تو

هم اینجا بیخ عالم می‌زنی تو

چو هفت اندام تو افتاد در دام

چه گویی فارغم از هفت اندام

اگر سر کژ کند یک موی بر تو

هزاران درد آرد روی بر تو

اگر گردد یک انگشتت بریده

ز عجز خود شوی پرده دریده

درین نه طشت خوان در گفت و گویی

بماندی همچو منجی در سبویی

تو خود در چه حسابی وز کجایی

که تو چون شیشه زیر آسیایی

نمی‌دانی که در بازار فطرت

بجز حق نیست بازرگان قدرت

تو پنداری که می‌آیی ز جایی

زهی پندار تو ناخوش بلایی

چو خفاشی که از روزن برآید

ز کنج آستان بیشش درآید

بگردد گرد باغ و راغ لختی

نشیند بر سر هر سر درختی

اگرموری سری یابد ز جایی

چنان داند که گشت او پادشایی

بجز خود را نبیند در میانه

بمویی شاد گردد از زمانه

ولی چون آفتاب آتشین روی

نهد از آسمان سوی زمین روی

نماید در دل خفاش دستان

گریزان شیر می‌ریزد ز پستان

الا ای روز و شب مانند خفاش

شده هم رغم این یک مشت اوباش

بمویی چند چون خفاش قانع

ز کوری عمر شیرین کرده ضایع

چو شب پر روز کوری بازمانده

شبان روزی اسیر آز مانده

نه روی آفتاب از دور دیده

نه چشمت رشته تای نور دیده

نیندیشی که چون خورشید جبار

ز برج وحدتی آید پدیدار

دلت شایستگی ناداده جان را

چگونه تاب آرد نور آن را

برو شایستگی خویش کن ساز

چو ذره پیش آن خورشید شو باز

برا ای ذره زین روزن که داری

که نیست این خانه بس روشن که داری

ترا رفتن ازین روزن صوابست

که صحرای جهان پر آفتابست

تو می‌گویی که نور من چنانست

که کس از نور من قدرم ندانست

سخن از قدر خود تا چند رانی

اگر خواهی که قدر خود بدانی

کفی خاک سیه بر گیر از راه

نقش کن پس ببادش ده هم آنگاه

بدان کاغاز و انجام تو در کار

کفی خاکست اگر هستی خبردار

تو مشتی خاک و چندینی تغیر

تفکر کن مکن چندین تکبر

تکبر می‌کنی ای پارهٔ خون

ز چندین ره گذر افتاده بیرون

برو از سر بنه کبر و بر اندیش

که تا تو کیستی و چیست در پیش

خوشی دل بر جهان بنهاده ای تو

ببین تا خود کجا افتاده‌ای تو

چنین چرخی که گردتست گردان

چنین گویی که زیرتست میدان

اگر تو رفع و خفض آن نبینی

میان هر دو ساکن چون نشینی

رهی جویی بفکرت همچو مردان

بگردی در مضیق چرخ گردان

بسوی آشیان خود کنی ساز

درین عالم بجای خود رسی باز

بگردی گرد این مردار خانه

نترسی از طلسمات زمانه

چه گر، دریا همی بینی تو خاموش

ولی می‌ترس کاید زود در جوش

...

0
بخش15 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

عزیزی بر لب دریا باستاد

نظر از هر سوی دریا فرستاد

یکی دریا همی دید آرمیده

یکی فطرت بحدش نارسیده

بدریا گفت ای بس بی نهایت

ز آرام تو می‌ترسم بغایت

که گرموجی برآید یک دم از تو

بسی کشتی که افتد بر هم از تو

...

0
بخش15 اسرارنامه عطار نظر دهید...