بخش14 اسرارنامه عطار

المقاله الرابع عشر

خوش است این کهنه دیر پرفسانه

اگر نه مردنستی در میانه

درین محنت سرا اینست ماتم

که ما را می‌بنگذارند با هم

خوشستی زندگانی و کیستی

اگر نه مرگ ناخوش درپیستی

نشاط ار هست بی دوران غم نیست

وجود ار هست بی خوف عدم نیست

خوشی جویی ز عالم سرکشی را

ز عالم نیست دورانی خوشی را

شراب خوش گوارش آتشی دان

سراسر خوشی او ناخوشی دان

گلاب و مشک عالم اشک و خونست

خوشی جستن ز اشک و خون جنونست

کسی کو بوی عودش خوش شنودست

چه خوش است آنکه خود در اصل دودست

ترا گر اطلس است اینجا گراکسون

لعاب کرمی است آن این چه افسون

اگرچه انگبین خوش طعم و شیرینست

ولیکن فضلهٔ زنبور مسکینست

ترا اینجا سر بزمی نماند

که سگ در دیده قندزمی نماید

لعاب کرم را دادی بخون رنگ

که آمد اطلس رومیم در چنگ

گرت بادی خوش آید از زمانه

کند پر خاکت آخر چشم خانه

اگر تو زیرکی خواهی زمانی

نیابی زیرکی را بی زیانی

چو جوزی بشکنی بخت آزمایی

نبینی هیچ مغز آنجا چرایی

شوی صد بار در دریا نگوسار

نیابی در و ریگ آری بخروار

زنی صد گونه میتین گران سنگ

که تا یک جو برون آری از آن سنگ

چو تو از سنگ زرزین سان ستانی

بمشتت خرج باید کرد دانی

گرش گنجی بود هرگز نیابی

که نتوان گشت عمری در خرابی

درین گلشن اگر صد روی از بار

شود چون خار پشتی دستت ازخار

ز جوشن دادنش در دست بادست

که آن جوشن بماهی نیز دادست

چه سود ار آردت صد تیغ در بر

که کبک کوه را تیغ است بر سر

گرت بخشد کمر چه تو چه موری

که هر دو زین کمر هستند عوری

ورت بخشد کله چه تو چه آن باز

که هر دو زین کله هستند جان باز

کله بر فرق زان می‌داردت سوک

که بس مرده دلی زنده شوی بوک

برو بفکن کلاه و برگ ره گیر

چو داری شعر سر ترک کله گیر

اگر تاجت دهد آن هم فسوس است

که یعنی او شریک آن خروس است

چو تو پیکی کنی مانند هدهد

کند صد ریش خندت تاج لابد

مکن چندین عتاب ار تخت یابی

که تختی نیز می‌باید عتابی

ترا هم چون عتابی تخت چندست

عتابی را چه تخت آن تخت بندست

زهی شد در گلویت گر زهت کرد

که آماسی بود گر فربهت کرد

گرینجا سرخ رویی آیدت خوش

دمیدن بایدت چون زرگر آتش

چو در آن آب از چشمت بریزد

که تا برخیزد آتش یا نخیزد

چولاله سرخ رویی بایدت زود

سیه دل تر ز لاله بایدت بود

ز سیر و گرسنه جز غم ندیدی

جهان گر سیر دیدی هم ندیدی

ز عالم چشمهٔحیوان لذیذست

ولی در ظلمت آن هم ناپدیدست

بدین خوبی که می‌بینی تو طاوس

فدای یک دومیویزیست افسوس

همای عالم ار سلطان نشان است

چو سگ باری کنون با استخوانست

نیابی آتشش بی آب خیری

نبینی باد او بی خاک ریزی

اگر تیغ است کان راگوهری هست

گهر در آهنست آن چون دهد دست

یکی خادم که کافورش بود نام

سیه تر زو نیفتد زاغ در دام

دگر خادم که عنبر گویی او را

خوشت ناید ز ناخوش بویی اورا

دگر خادم که جوهر اسم دارد

ز خردی نه عرض نه جسم دارد

خوشی این جهان بر تو شمردم

که من در زندگی زین قصه مردم

...

0
بخش14 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

یکی پرسید از آن مجنون پرغم

که رمزی بازگوی از خلق عالم

چنین گفتا که خلق این خرابه

همه هستند کالوی قرابه

بنادانی چو آن حجام استاد

دمی خوش می‌کشند از خون وزباد

سزد گراز جهان بسیارگویی

که خوش وقتیست کز وی را ز جویی

سزد گر سینه پر آتش شوی زو

که در وقت گرستن خوش شوی زو

برو خوشی عالم سر فرو پوش

سخن در پردهٔ دل دار خاموش

بشادی از تو گر یک دم برآید

پی یک شادیت صد غم درآید

وصالی بی فراقی قسم کس نیست

که گل بی خار و شکر بی مگس نیست

جهان بی وفا نوری ندارد

دمی بی ماتمی سودی ندارد

اگر سیمیت بخشد سنگ باشد

وگر عذریت خواهد لنگ باشد

هزاران حرف ناکامی بخوانیم

که تا در عمر خودکامی برانیم

اگر کامیست در کام بلاییست

وگر گنجیست زیر اژدرهاییست

اگر تختست بس نااستواریست

وگر عمرست بس ناپای داریست

جهان بی وفا جای سپنج است

ز مرکز تا محیط اندوه و رنج است

نمی‌دانم کسی را بی غمی من

که تا دستی درو مالم دهی من

چو هست و نیز می‌آید غم و بار

نه ونیزم همی آید غم کار

اگر آدم نخوردی گندمی را

کجا بودی جوی غم مردمی را

بسیصد سال آدم مانده غم ناک

ز بهر گندمی خون ریخت بر خاک

پدر او بود واصل او بود ما را

بیک گندم هدف شد صد بلا را

اگر تو لقمه‌ای خواهی بشادی

محالست این که از آدم بزادی

چو او را گندمی بی صد بلا نیست

ترا هم لقمهٔ بی غم روانیست

برو تن در غم بارگران ده

بسی جان کن چو جان خواهند جان ده

نمی‌بینم ترا آن مردی و زور

که برگردون روی نارفته باگور

اگر زیر و زبر گردانی افلاک

نمی‌آرد کسی یاد از کفی خاک

چه خیزد از تو ای افتاده در دام

صبوری کن صبوری و بیارام

که گفتت کآتشی درخویشتن زن

مکن خاک از سر خود باز تن زن

برو گر عاقلی نظارگی باش

وگر دیوانه‌ای یک بارگی باش

چو مقصودی نمی‌بینی ازین تو

چنین تا کی زنی سر بر زمین تو

مزن سر بر زمین ای مرد غمناک

که سر بر خشت خواهی بود در خاک

مزن بر روی این گردون ناساز

که هم گردون بروی تو زند باز

چخیدن هم چو آتش کی بود سود

که بیرون آید از هر روزن این دود

نچخ چندین چو ناکام اوفتادی

فرو ده تن چو در دام اوفتادی

جگرخواری دل مست جگرخوار

که کس را برنیامد بی جگرکار

...

0
بخش14 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم کز سلف درویش حالی

هوای قلیه‌ای بودش بسالی

چو سیمی دست داد آن مرد درویش

سوی قصاب راه آورد در پیش

مگر قصاب ناخوش زندگانی

بدادش گوشتی چو نان که دانی

چو پیر آن گوشت الحق نه چنان دید

سراسر یا جگر یا استخوان دید

جگر خود بود یکباره دگر خواست

که کار ما نیاید بی جگر راست

دل ما غرقهٔ خون شد بیک بار

چه می‌خواهند زین مشتی جگر خوار

نه ما را طاقت بارگران است

نه ما را برگ بی برگی جانست

چنان غم یار ما شد در غم یار

که نیست از کار غم ما را غم کار

اگر گردون بمرگ ما کند ساز

غم عشقش کفن ازما کند باز

...

0
بخش14 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

شنودم من که جایی بی دلی بود

نه از دل هم چو مابی حاصلی بود

زدندش کودکان سنگی زهر راه

تگرگی نیز پیدا گشت ناگاه

بسوی آسمان برداست سر را

که چون بردی دل این بی خبر را

تگرگ و سنگ کردی بر تنم بار

شدی تو نیز با این کودکان یار

چه می‌گویم برو ای غافل مست

که یار تو نیالاید بتو دست

نیی تو اهل یار و یار دورست

تو دور از کار وز تو کار دورست

یقین می‌دان که خورشید سرافراز

نخواهد شد بسوی کس سرانداز

بپیش آفتاب نام بردار

چه سارخک و چه پیل آید پدیدار

فراغت بین که در بنیاد کارست

مچخ کین کار ساز استادکارست

سخن در پرده گوی از پرده سازی

رها کن این خیال و پرده بازی

چو شادی نیست دل در غم فروبند

چوهم دم نیست بر لب دم فروبند

جوامردا سخن در پرده می‌دار

که با هر دون نشاید گفت اسرار

مرا عمریست تادر بند آنم

که تا با هم دمی رمزی برانم

نمی‌یابم یکی هم دم موافق

فغان زین هم نشینان منافق

اگر این کار ما از هم نشین است

عذاب دوزخ از بئس القرینست

دلا خاموش چون محرم نیابی

مزن دم زانک یک هم دم نیابی

چو مردان خوی کن دایم سه طاعت

خموشی و صبوری و قناعت

طریق مرد عزلت جوی کن ساز

اگر مردی ز مردم خوی کن باز

ترا مردان دنیا ره زنانند

مگر مردان نیند ایشان زنانند

ز یک سو باده و زیک سوی شاهد

جیان خلق چون مانی توزاهد

یکی در سور دیگر در مصیبت

زفان و دل پر از تزویر و غیبت

جهان از گفت بیهوده برآمد

همه عالم درای استر آمد

درین ره صد هزاران سر چو گوییست

چه جای کار و بار و گفت و گوییست

اگر جان گویم اندر خون بماندست

وگر تن او ز در بیرون بماندست

چو جان سر باز نشناسید از پای

چه آید زین تن افتاده بر جای

چو در خونابه می‌گردند جانها

چه برخیزد ز بوده استخوانها

بزرگان را رخی پر اشک خونیست

چه جای خرده گیران کنونیست

کسی کز عقل صد کل را کلاه است

ز کوری همچو می مغزان راهست

چو موسی هرک کوران را عصا شد

ز فرعونان ره پیرش خطا شد

نه چندانست در ره ره زن تو

که گر گویم بگرید دشمن تو

ضرورت می‌بباید شد چه پیچی

توکل کن که او داند که هیچی

براه عاشقان بر زن قدم تو

چه باشی از سگی در راه کم تو

که آن سگ چون ازین ره شمهٔ یافت

بسنگ و چوب زین ره سر نمی‌تافت

نمی‌خورد و نه یک دم خواب می‌کرد

نگه بانی آن اصحاب می‌کرد

تو گرد مرد رهی در ره فرو شو

قدم در نه فدای راه او شد

گرت گویند سر در راه ما باز

بدین شادی تو دستاراند انداز

بصد حمله سپر گر بفکنی تو

چو آن دیوانه بس تر دامنی تو

...

0
بخش14 اسرارنامه عطار نظر دهید...

الحکایه و التمثیل

بدان دیوانه گفت آن مرد مؤمن

که هر کو شد بکعبه گشت ایمن

فراوان تن زد آن دیوانه در راه

که تا در مکه آمد پیش درگاه

هنوز از کعبه پای او بدر بود

که بربودند دستارش ز سر زود

یکی اعرابی را دید بی نور

که دستارش بتک می‌برد از دور

زفان بگشاد آن مجنون بگفتار

که اینک ایمنی آمد پدیدار

چو دستارم ز سر بردند بر در

میان خانه خود کی ماندم سر

نشان ایمنی بر سر پدیدست

بخانه چون روم بر در پدیدست

ولی جایی که صد سر گوی راهست

چه جای امن دستار و کلاه است

هزاران سر برین در ذره‌ای نیست

هزاران بحر اینجا قطره‌ای نیست

هزاران جان نثار افتد بر آن سر

که بربایند دستارش بر آن در

تو تا بیرون نیایی از سرو پوست

نیابی ایمنی بر درگه دوست

ز تو تاهست باقی یک سر موی

یقین می‌دان که نبود ایمنی روی

نشان امن این ره بی شک اینست

شب معراج واترک نفسک اینست

اگر پیدا شوی حیران بمانی

وگر پنهان شوی پنهان بمانی

...

0
بخش14 اسرارنامه عطار نظر دهید...