اشترنامه عطار

حكایت

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

بینوائی مفلسی بیچارهٔ

گشته او از خان و مان آوارهٔ

ناتوانی بیدلی سودا زده

هر دو عالم را بکل او پازده

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقه دیرینه این بحر ژرف

نور از رویش بگردون میشدی

هر زمان حالش دگرگون میشدی

بود یک روزی دوان در شهر او

سوی بازار جواهر رفت او

دید آنجا گه پر از مردم شده

هر یکی بهر متاعی آمده

دید آنجا که بسی جوهر ز دور

هر یک از نوعی دگر میتافت نور

قیمت هر جوهری چیزی دگر

بود در هر جوهر انگیزی دگر

پربها و کم بها بر حسب حال

میزدند از بهر خرجی قیل و قال

هر یکی درگفت و گوئی آمده

هر یکی درجست و جویی آمده

کرد دیوانه بهر سوئی نگاه

دید آن خلقان همه آنجا یگاه

از فضایل مجمعی دیگر بدید

رفت آنجا و در آنجا بنگرید

در میانه دید پیر جوهری

داشت روئی همچو ماه و مشتری

جوهری در دست خود بگرفته بود

راه از آن سودا همه بگرفته بود

بانگ میزد بهر جوهر جوهری

تا شود پیدا مر او را مشتری

گفت این جوهر از آن پادشاست

قیمت این دُر در این جا پربهاست

کی طمع دارد که او این را خرد

هرکه این بخرید آنکس جان برد

مردمان آنجا ستاده بیشمار

اندر ان جوهر همی کردند نظار

هیچکس زان مردمان نخرید آن

مرد دیوانه چو خود بشنید آن

در میان جمع آمد در خروش

گفت در من بنگر ای جوهر فروش

این بهای جوهرت چند آمدست

کاین چنین این راه دربند آمدست

هیچکس نخرید این من میخرم

هرچه آید در بهایش میدهم

گفت مرد جوهری یاوه مگوی

روی خود هرگز بخاک ره مشوی

تو کجا و این سخنها از کجا

هست این جوهر از آن پادشا

تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری

گشت دیوانه از آن پس جوهری

گفت یک نان تهی او را دهید

از غم این مرد مفلس وارهید

تا شود او سیر از این گشنگی

گفت دیوانه مکن آخر سگی

گشت دیوانه عجایب بی قرار

در میان خلق او بگریست زار

گفت آخر من چواینهای دگر

گم شوم مانند ایشان بی خبر

سعی باید کرد تا این نیز من

جان فشانم چون ندارم چیز من

جوهر سلطان بچنگ آرم دمی

نیست کس اندر جهانم همدمی

گرچه بسیاری زدندش تازیان

او نهاده بود جان اندر میان

جوهری گفتا که ای دیوانه مرد

این چرا کردی و این هرگز که کرد

آن کسی باید که این بستاند او

کو ز مال و زر بسی بفشاند او

در جهان چیزی نداری ای ضعیف

از کجا حاصل شود دری لطیف

جوهر شه از کجا حاصل شود

یا کسی همچون تو زین بیدل شود

این خبر ناگه بسوی شاه شد

شاه از آن احوال دل آگاه شد

مرد بفرستاد کو را آورید

مشتری شاه را میبنگرید

شش کس آمد مرد را اندر طلب

چار کس کردند جانش پرتعب

بیشمارش لت زدند آنجایگاه

پس کشانش آوریدند نزد شاه

مرد دیوانه چو پیش شاه شد

شاه هم از راز او آگاه شد

دید درویشی ضعیفی ناتوان

بیدلی حیران و مشتی استخوان

جملهٔ سر تا قدم مجروح بود

صورتی نامانده یعنی روح بود

جوهری اندر جنون مجنون شده

از پی جوهر دلش پرخون شده

عشق جوهر از دلش برده قرار

تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار

زیر پایش چرخ گردون پست بود

در غم جوهر نه نیست و هست بود

پای تا سر عین رسوائی بد او

در جنون عشق شیدائی بد او

شاه چون او را بدید و بنگرید

از غم او جان شه اندر دمید

شاه چون درویش را دیدش بغم

شاه معنی بود گفتش لاجرم

گفت ای درویش دوراندیش من

دعوی این راز کردی پیش من

در جراحت دیدهٔ چندین جفا

از برای جوهری بس بی بها

من خریداری چو تو میخواستم

مشتری همچون توئی میخواستم

راست برگو گر تو مرد راستی

تا ازین جوهر چه معنی خواستی

جوهری کان کس خریدارش نبود

تو طلب کردی درینت سر چه بود

جوهر من چند کس میخواستند

روبسی در پیش میآراستند

صد هزاران جان بدین کرده فنا

تا مگر از شاه آید اقتدا

جان خود ایثار جوهر کردهاند

این چنین جوهر نه آسان بردهاند

هرکه دعوی کرد آمد پیش من

اولش باید بخوردن نیش من

هر که دعوی کرد معنی بایدش

تا در معنی بکل بگشایدش

هرکه دعوی کرد باید جانش داد

جان بشکرانه میان باید نهاد

هر که دعوی میکند از جوهرم

من ازین گفتار خود مینگذرم

هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد

کار خود زین شیوه اول راست کرد

هر که جوهر خواست او خود بگذرد

تا بکلی او ز جوهر برخورد

هر که جوهر خواست بردار آید او

تا که جنّت را سزاوار آید او

جوهر معنی اگرداری قبول

چند خواهی بود آخر بوالفضول

جوهر معنی نبد بی قیمتی

تا کجا یابی تو در بی قیمتی

جوهر شه گشتهٔ تو خواستار

زود باید خود ترا کردن بدار

گر تو جوهر از شه جان خواستی

کار خود در هر دو کون آراستی

گر تو جوهر یافتی از پیش شاه

بگذری از کون و باشی فرق ماه

گر تو جوهر پیش شه دریافتی

این زمان بر سوی کشتن تافتی

جان خود اندر میان نه بهر او

چند باشی پیش شه در گفت و گو

بیش ازین دعوی هشیاری مکن

بعد ازین گفتی میفزا در سخن

زود سوی دار شو تا بنگری

جوهری کز هر دو عالم برتری

زود سوی دار شو ای بی قدم

تا ببینی این وجودت با عدم

هر دو یکسان گشته درذات صفات

چون کنم این دامن این ساعت صفات

جوهری بینی زعالم بی نشان

اولین وآخرین هم بی نشان

جوهری بینی عجایب در نفس

هر دو عالم نیست شد زین دسترس

نیست کس را سوی این جوهر رهی

تا بیابد کل جوهر ناگهی

جان بده از عشق جوهر این زمان

تاترا جوهر بود آن رایگان

جان بده تا جوهرت حاصل شود

وین دل اندر جوهرت واصل شود

ای ز عشق جوهر خود بی قرار

دایما اندر قراری بیقرار

این چنین از عشق جوهر سرنگون

اوفتاده در میان خاک و خون

از کمال سرّ او آگاه شو

بر سر راهی دمی در راه شو

سوی بازار زمانه کن گذر

خوش همی رو تا مگر بینی اثر

جوهری را اندرین بازار بین

جمله دلها را از آن بازار بین

جوهر عشقت نظر دارد نهان

تا ببینی کین همه خلق جهان

جوهر عشقت نظر کن یک دمی

گرد آن استاده بینی عالمی

عالمی بینی در آن جوهر نگاه

میکند آن را بشیدائی نگاه

تا مگر این جوهرم حاصل کنند

خویشتن در روی من واصل کنند

تا مگر جوهر فتد دردست شان

این چنین صیدی فتد در شستشان

چند سال است تا که این جوهر ز من

خواستند او را همه شاهان ز من

جوهری این را کجا داند بها

من همی دانم که چیست این را بها

تو نمیدانی که من از بهر این

چند کس را کشتهام بر قهر این

هر که این جوهر ز من درخواست کرد

از سر جان جهان برخاست کرد

هرکه این جوهر ز من دارد طلب

پیش من آید ز اول در تعب

گر چنان کو مرد ره باشد درین

این یکی عاشق بود بر راستین

جوهر من راز من خواهد بجان

تا بیابد او مگر جوهر نهان

گر بجان جوهر شود او خواستار

سرّ جوهر بس کند او آشکار

من بدست جوهری زان دادهام

عشق خود زین راز خود بگشادهام

تا به بازار زمانه آورند

هر کسی بر نقش جوهر بنگرند

جوهری آنرا کند بر جان بها

گر بیابد مشتری نکند رها

جوهر من بینهایت آمدست

تا ابد بیحد و غایت آمدست

جوهری این را چو در بازار کرد

بس دل و جان را که او ایثارکرد

هیچ خلقی مشتری این را نبود

این سخن جز مرد ره نتوان شنود

تو ز بهر چه خریدار آمدی

مشتری این را پدیدار آمدی

از کجا این سر من دریافتی

اندرین اسرار چون بشتافتی

زین سئوال من جوابی بازگوی

تانگردد مر ترا فتنه بروی

گفت آن دیوانه مرد با ادب

من چو تو ای شاه بودم در عجب

بر سر این جوهرت جانم رسید

ناگهان این را درین بازار دید

عزم جوهر داشتم من در ازل

جان خود را زین ندارم در حیل

جوهرت را من بدستم مشتری

جوهری را هم توئی چون بنگری

جوهرت را من خریدار آمدم

از پی جستن به بازار آمدم

زر ندارم مال دنیا نیستم

در طلبکاری عقبی نیستم

در طلب کاری جانان آمدم

در خریداری بدینسان آمدم

هیچکس این محنت و خواری ندید

آنچه امروز این بجان من رسید

خلق ما را سرزنش کردند ازین

لیک توفیقست شاها اندرین

آنچه تو دانی که دریابد بکل

هرکه باشد در بُن اسرار کل

مشتریم مشتریم مشتری

زر ندارم جان نهادم بر سری

مینهم گر میکنی از من قبول

تا چه فرمائی درین ای با اصول

جوهری تو گر مرا خواهی بداد

تاج بر فرق گدا خواهی نهاد

پادشاهان مر گدایان نشکنند

بل گدایان را زخود خرم کنند

پادشاهان جهان تا بودهاند

جان و دلها را ز خود آسودهاند

پادشاهان زیر دستان را برحم

بخششی بروی کنند از روی رحم

گر تو امروزم بجان رحمی کنی

رنج و اندوهم تو از دل برکنی

سر نهادم در میان برخیز و رو

بیش ازین با من چنین مستیز ورو

سر بر و جوهر مرا ده این زمان

تا کنم حاصل مراد خود ز جان

شاه با او گفت ای مرد اسیر

این سخن از تو عجب دیدم فقیر

چون سر تو من بریدم در جهان

کی تو جوهر باز بینی در عیان

گفت شاها این سخن با من مگوی

بیش ازین آزار بیچاره مجوی

کم مکن ما را درین میدان خاک

زانکه ماکردیم جان خود هلاک

زندگی خود دلم در مرگ دید

جان من کلی در آنجا برگ دید

هرچه بودم ترک کردم در هلاک

از هلاک خود ندارم هیچ باک

من ز بهران کنم این را طلب

تا کسی این را نباشد در طلب

هرکه این جوهر طلبکار آمدست

اولش منزل سردار آمدست

جوهر تو آنکه دارد دوستش

مغز باید بد نه جسم و پوستش

مغز دارم نه چو ایشان پوستم

شاه عالم دان که جوهر دوستم

قدر او جوهر تو میدانی و من

بیش ازین دیگر چرا گویم سخن

شاه گفتش هم سر خود گیر و رو

آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو

گفت شاها این سخن باری ز چیست

این سخن از بهر ما یا بهر کیست

سر رود بر باد و آنگه من روم

زین سخن باری جوابی بشنوم

شاه گفتا من چنین گفتم بتو

درّ این معنی چنین سفتم بتو

زیردارت رفت باید این زمان

پس بشکرانه نهی جان در میان

از سر خود بگذر و جوهر بیاب

آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب

سرّ جوهر آن زمان دریاب تو

بیش ازین اندر سخن مشتاب تو

گفت درویش آن زمان کای شهریار

زود فرما تا برندم سوی دار

طاقت جانم نماند از گفت این

از گمان آیم مگر سوی یقین

شاه گفتا حاجبان خویش را

زود جلادی بخوان درویش را

زود باشید و ببازارش برید

آنگهی او را ابردارش کشید

تا کسی دیگر نباشد مشتری

زانکه این درویش شد نیک اختری

این ز اسرار منست آگاه و بس

چون شود هرگز کسی در راه بس

این کنون اسرار من دریافتست

پس سوی کشتن چنین بشتافتست

سرّ من آنگه بداند از جهان

کو رسد از جان خود کلّی بجان

جان خود در باز اندر راه او

تا شوی شایستهٔ درگاه او

جان خود در راه او قربان کند

روی اندر جوهر تابان کند

عاقبت درویش بردند پیش دار

شه عجایب ماند از آن احوال کار

خلق عالم گردآن درویش بود

گرچه او مسکین دل و دلریش بود

راز او را کرد بر خود آشکار

بعد از آن او عاشق آمد پیش دار

آمده بر رسم عشق خویشتن

کرد ایثار از میانه جان و تن

سرّ جوهر از شه او دریافته

از برای او بکل بشتافته

کشتن خود کرد زان رو اختیار

کم فتد زین گونه عاشق زیردار

کم فتد زین گونه صاحب دولتی

در میان عشق جانان قربتی

گر بیایی جوهر او عاشقی

در کمال عشق جانان لایقی

یافته جان در نهاده در میان

ترک کرده او بکلی جسم و جان

میندانم دولتی زین بیش من

وصف این هرگز نگفته هیچ تن

چون بزیر دار آمد آن اسیر

جمع گشتند خلق هر جائی کثیر

جملگی از بهر اودر گفت و گوی

آمده هر کس در آنجا جست و جوی

ناگهان درویش زیردار شد

آن زمان آنجای برخور دار شد

چونکه آن درویش مرد راه شد

بی دل و بی صبر پیش شاه شد

پیش شاه آمدزمین را بوسه داد

دست او بر دست دیگر برنهاد

شاه را گفتا مرا تو جسم وجان

زود باش از گفت خلقم وارهان

ای بتو نور دلم رخشان شده

ای چو ماه اندر دلم تابان شده

وارهان ما را و جوهر ده بمن

تا نگویم بعد ازین من ما و من

وارهان بیچاره را از گفت خلق

زانکه جان من رسید اینجا بحلق

وارهان ما را تو از جور فراق

در میانه من شدم بر اشتیاق

وارهان گر میکنی بیخ تنم

جوهر اصلی بده تو روشنم

شاه از بالای اسب آمد نشیب

تیغ اندر دست با سهم و نهیب

دست آن درویش بگرفت و ببست

نامراد آنجا بکلی در شکست

بر سر پایش نشاند آنجایگاه

تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه

زود آن درویش را بر پا نشاند

گرد او برگشت تا در وی براند

چون که آن درویش شد تسلیم شاه

ناگهان آمد عنایت در پناه

از سوی حضرت هدایت در رسید

شوق او بی حد و غایت در رسید

شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست

ناگهان شمشیر بفکند او ز دست

دست او بگشاد و چشمش بوسه داد

تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد

روی خود بر پای او مالید زار

خوش خوشی بگریست شاه نامدار

خلعت بی حد ببخشید آن زمان

هم ببخشید او همه بر مردمان

زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت

هر زمان از بار دیگر غرق ریخت

هرچه شه او را بدادی بیش و کم

قسم کردی او بمردم لاجرم

شاه شد آنگاه سوی بارگاه

بر سر تختش نشاند آنگاه شاه

شاه پیش او ستاده آنگهی

گفت ای جان و جهانم تو شهی

شاه این تخت و ممالک تو شدی

شاه این دور و زمانه تو بُدی

گفت تا جوهر بیاوردند باز

شاه دست خود بکرد آنگه دراز

جوهر آنگه شه بدست خود گرفت

در کف دستش نهاد اندر شگفت

گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین

در خزانه نیست جوهر بیش ازین

جوهر آن تست و من آن توام

تو شهی و من بفرمان توام

جوهر آن تو ممالک آن تو

شهریار این لحظه در فرمان تو

جوهر آن تست و ملک و مال هم

این زمان آن تو شد کل لاجرم

هرکه او در پیش شاه آید قبول

او شود در عشق کل صاحب قبول

هر که از جان و جهان و دل گذشت

شاه او رادر زمان واصل بگشت

هرکه صاحب دولت هر دوجهانست

در نظر گاه خداوند اونهانست

درگذشت از بود و از نابود و جان

بازیان جسم کرد او سود جان

هر که او را شاه آنجا عز دهد

همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟

هر که آنجا پیش شه دولت گرفت

بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت

ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر

چندخواهی خورد بر جان نیشتر

نیشتر باری سبکباره بخور

آنگهی کلّی بیکباره ببر

گر ترا جوهر نباشد پیش شاه

کی توانی کرد در رویش نگاه

جوهر خود باز جو از پیش شاه

تا ترا جوهر دهد آنجایگاه

جوهری بدهد که در روی جهان

همچنان جوهر نه بیند کس عیان

جوهر شاهت کند خدمت به پیش

بازیابی جوهر آنجا بیش بیش

جوهری کز بحر لاهوتی بود

آن ترا پیوسته ناسوتی بود

شاه دنیا گر وفاداری کند

یکدمی دیگر گرفتاری کند

شاه عالم مر ترا دردل نمود

روی خود در جان تو در گل نمود

شاه جوهر در دلت گشته مقیم

تو چنین افتاده اینجا ای سقیم

شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست

زین جهان راه تو زان واصل شدست

چند باشی بر تن و برجان خویش

بیش ازین منشین تو سرگردان خویش

چند لرزی تو برین صورت کنون

کی توانی گشت هرگز ذوفنون

جوهر عشقش چو در بازار کرد

هرکه خواهد جان بران ایثار کرد

جوهر عشقش عجایب جوهرست

قیمت آن از دو عالم برترست

جوهر عشقش کسی بشناختست

کین دو عالم را بکل درباختست

جوهر عشقش کسی حاصل کند

کو درین عالم تنش بیدل کند

ترک جان گیرد بجوهر در رسد

چون ز خود بگذشت در جوهر رسد

هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت

گرچه بسیاری بهر جانب شتافت

یک زمان در سوی بازار آی تو

ازوجود خویشتن باز آی تو

جوهر عشقش بجان درخواست کن

از کژی این راستی را راست کن

جوهر عشقش نظر ناگه کند

تاترا از سرّ حق آگه کند

گر تو مرد راه بینی بگذری

آنگهی آیی بسوی جوهری

جوهر شاه جهان آری بدست

بگذر از وی تا شوی در نیست هست

جوهر شه را بخواه از جوهری

جوهر شه را بجان شو مشتری

جوهر شه را ازو درخواست کن

قیمت جوهر بجانت راست کن

تا بر شاهت برد از پیش خلق

ورنه شیداگردی اندر پیش خلق

خلق دنیا چون طلبکار آمدند

از پی جوهر ببازار آمدند

جمله جوهر را خریدار آمدند

اندرین معنی گرفتار آمدند

هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ

بر سر هر شاخ همچون میوهٔ

در طلبکاری دیگر آمدند

هر یکی در راه رهبر آمدند

جمله یک ره بود در بازار او

مختلف افتاده راه جست و جو

عاقبت چون سوی بازار آمدند

هر یک از نوعی بگفتار آمدند

جملگی جویای این جوهر شدند

نیز بعضی یار همدیگر شدند

تا مگر جوهرابا دست آورند

پای چرخ پیر را پست آورند

جمله را مقصود جوهر آمدست

جوهری را کرده شان دامن بدست

جوهری عشق میگوید ترا

چند پیچی خویش رادر ماجرا

شاه ما این جوهر او داند بها

پیش شه رو تا کند قیمت ترا

خویشتن از خلق کم مقدار کن

جان خود را غرقه اسرار کن

پیش شه شو تا ترا جوهر دهد

بعد از آن بر جان تو منّت نهد

جوهرت را پیش کش کن جان نثار

بعد از آن مردانه شو در زیر دار

تا مراد خود بیابی در جهان

بگذری از این جهان و آن جهان

شاه هر چیزی که میفرمایدت

عاقبت مقصود ازو برآیدت

تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف

که همه کارت بود کلی گزاف

تو ز کشتن جان خود ایثار کن

بعد از آن جوهر تو با خود بارکن

این سخن از ترجمانی دیگرست

مرغ این از آشیانی دیگرست

گر ترا سهمی دهد آن جایگاه

جان خود ایثار کن در پیش شاه

گر ترا سهمی دهد تو زان مترس

بیش از این نادان مشو از جان مترس

گرترا او آزمایش میکند

در فناآنگه فزایش میکند

گر ترا آنجایگه سهمی دهد

بعد از آنت تاج زر بر سر نهد

او ترا هرگز نخواهد رنج تو

این سخن را یک بیک بر سنج تو

او ترا شد جان کنی پیشش فدا

او ترا گردد بکلی پیشوا

هرچه داری جملگی در باز تو

از وصال شه بکل می ناز تو

جوهر کلی چو روشن گرددت

جملهٔعالم چو جوشن گرددت

جملگی یک حلقه باشد بیشکی

این همه حلقه نباشد جز یکی

جملگی یکی شود چه نیک و بد

این سخن دریاب دورست از خرد

جملگی یکی شود بر اصل ذات

یک یکی اندر یکی گردد صفات

جوهری شاهت دهد درحال هم

تا نیفتی آن زمان در قال هم

جوهری یابی ز استغنای حق

تا بگردی این زمان شیدای حق

جان جانت را شود کلی پدید

آن زمان پیدا شود از دید دید

جوهری کز بحر بی همتا بود

یابدش غوّاص اگر بینا بود

جوهر دریا یکی باشد همه

آب دریا میشود جوهر همه

جوهرذاتست بیشک در صفات

اندرین دریا بود آب حیات

جوهر ذاتست در کلی همه

جمله عالم زین سخن بردمدمه

اسم جوهردان نفخت فیه را

پیش ره دانی بجان تنبیه را

گر تو این راز اندرین جا پی بری

در زمان از هر دو عالم برخوری

این جهان و آن جهان کل جوهرست

از وجود شاه اسمی مضمرست

این جهان و آن جهان اسمی بود

اولین اسم آن رسمی بود

موی در مویست این راه عجب

گر فرومانی بمانی در تعب

مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود

دور گردان وهم و فهم آنگه زخود

نفی نیک و بد بکن تا کل شوی

ورنه تو زین راه عین ذل شوی

هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال

ماضی و مستقبل و آنگاه حال

هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد

نیک و بد چه از عیان چه از خرد

چون که مرد راه بین آید تمام

نه بد و نه نیک ماند و السّلام

چون تو مرد راه بین آیی بحق

در جهان جاودان گیری سبق

هرکه از بیعلّتی در حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

هر که او جز نیک بینی بد ندید

از کمال سرّ جانان خود بدید

گر ترا سهمی کند گر خواریی

آن ز عزّتست نه از بیزاریی

چند در پندار مانی مبتلا

چندخواهی بود در عین بلا

چند خود را خوار و سرگردان کنی

چند خود را چون فلک گردان کنی

هر دم از نوعی دگر آیی برون

زان بمانده بر برون بی درون

هرچه اندیشی بلای جان تست

نیک و بد درد تو و درمان تست

این زمان در صورتی از هر صفت

میزنی دستها در معرفت

معرفت شد خوار از گفتار تو

شرم میدارد وی از کردار تو

هرچه میگویی محالی بیش نیست

هرچه میبینی خیالی بیش نیست

در تو آزو آرزو تلبیس تست

صورت حسّی بکل ابلیس تست

گر تو زین ابلیس خوددوری کنی

گردن صورت بکلی بشکنی

هست این ابلیس ما جمله به بین

مرد را بشناس از روی یقین

هست این ابلیس اندر بند تو

لیک بگرفتست یک یک بند تو

طوق خود در گردن تو کرده است

همچو تو در صد هزاران پرده است

در هوای کام و شهوت میرود

در مقام کبر و نخوت میرود

هر دم از نوعیت سرگردان کند

هر زمان تلبیس دیگر سان کند

انبیا را ره زد این ملعون سگ

زود زو بگریز تا نفتی بشک

گر تو اندر شک بمانی مانده باز

کی رسی آنجایگه در پرده باز

صورت نقش مجوسی قید کن

یک دم این صیاد بدرا صید کن

آنچه او کردست هرگز کس نکرد

یک زمان با او درای اندر نبرد

گر تو بر وی چیره گردی در زمان

صورت و معنی بیابد زو امان

گر تو او را پیش از خود بر زنی

گردن او را بمعنی بشکنی

این خیال فاسدت باطل شود

هرچه میجوئی ترا حاصل شود

چند اندیشی خیال نیک و بد

خود همی دانی تو خود را پرخرد

این خیال لا محال از دل برون

کن که گردی در زمانه ذوفنون

هرچه اندیشی خیالی باشدت

هرچه برگوئی محالی باشدت

از خیال خویشتن تو دور شو

پر صفا اندر میان نور شو

از خیال صورت اشیا بگرد

بعد از این در گرد این صورت مگرد

هرچه دیدی در زمانه نیک و بد

آن تویی لیکن تو دوری از خرد

چون خیال از پیش خود برداشتی

آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی

چون خیال تو بکلی گم شود

قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود

چون خیالت در زمان صافی کنی

در میان عرصه کم لافی کنی

در خیال خویشتن چندین مشو

هر زمانی بیش ازین غمگین مشو

از خیال خویش چون فانی شوی

هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی

از خیال تست هم خواری تو

هم بلا و رنج و بیماری تو

هر چه آن در دهر آید از خیال

هست پیش عارفان عین محال

همچو نقّاشی خیال انگیز تو

همچو شاعر در خیال آمیز تو

رمل زن چون در خیال خود شود

هرچه میگوید هم از خود بشنود

در خیال خویش یک یک میروند

خواه پیر و خواه کودک میروند

چون خیالست این سپهر پرخیال

هست پیش عاشقان عین محال

کل دنیا چون خیالی آمدست

در بر وحدت محالی آمدست

هر کتابی را که پنهان ساختند

از خیال خویش برهان ساختند

حرفها آنجا خیال آمد به بین

هرچه برخوانی خیالی برگزین

جملگی تصنیف عقلست و خیال

جز معانی جملگی آمد و بال

ازخیالست این که هر روزی فلک

بر خیال خویش گردد چون سمک

گرداین عرصه چنان گردان شده

از خیال خویش سرگردان شده

کوکبان اندر خیال آفتاب

گاه بی نور و گهی با نور و تاب

ماه هر دم چون خیالی میشود

ازخیالش چون هلالی میشود

گاه در دوری گهی اندر کمی

گاه در افزون و گاهی در کمی

جمله اشیا در خیالی ماندهاند

جمله در نور جلالی ماندهاند

عقل تنها در خیال آورده است

زان تمامت در وبال آورده است

روز و سال و ماه و شب جمله یکیست

از خیال این جمله را با خود شکیست

از خیال این چرخ آمد بر دُور

از دُور پیدا شود کلی صور

ماه و خورشید و کواکب بی محال

بیخبر از خود شده اندر خیال

از خیال خویش کلی بیخبر

گرچه زیشانست عالم سر بسر

این همه از فوق و تحت آمد پدید

هر یکی اندر خیالی در رسید

جمله یکسان بود اما از خیال

گشت پیدا این حقیقت لامحال

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت استاد نقاش

بود استادی عجایب ماه وسال

هردم ازنوعی ببازیدی خیال

پردیی در پیش رویش بسته بود

در پس آن پرده او بنشسته بود

از صورها مختلف او بی شمار

کرده اندر هر خیالی او نگار

ریسمانی بسته بد بر روی نطع

از صورها جمع کردی پیش نطع

جمله اندر ریسمان دانی فنون

بود نقّاشی عجایب ذوفنون

هرچه در عالم بدی از خیر و شر

جملگی کردند آنجا سر بسر

نقش انسانات هم بر کرده بود

نقش حیوانات بی مرکرده بود

از وحوش و از طیور و هرچه هست

کرده بود از نیست آنجا گاه هست

از برون پرده آن میباختی

در درون آن کار را میساختی

بر سر آن نطع چابک دست بود

هرچه بود او را همه در دست بود

هرچه در فهم آید و عقل و خیال

کرده بود از نقشها خود بی محال

جمله از یک رنگ امّا مختلف

در عبارت گشته کلی متّصف

جمله یکسان بود اما اوستاد

هریکی بر گونهٔ دیگر نهاد

داشت صندوقی درون پرده او

جملگی پردخته آنجا کرده او

چون برون کردی صورها را از آن

اوفکندی اندران بند روان

هر یک از شکلی مر آنرا جملهٔ

شاد کردی بی محابا جلوهٔ

هر یک از نوعی دگر میباختی

هر صور از گونهٔ میساختی

گاه صورت گاه حیوان گاه خود

ساختی او صورتی از نیک و بد

نقش رنگارنگ او بر لون لون

آوریدی او برون بی عون عون

چون ببازیدی بهر کسوت بران

درکشیدی بند آن در خود روان

بگسلانیدی صورها اوستاد

پس بدادی هم در آن ساعت بباد

پس نهادی آن بصندوق اندرون

او فکندی آن بزرگ رهنمون

اندران صندوق افکندی ورا

کس نمیپرسید ازو این ماجرا

هرکه کردی این سئوال از اوستاد

کز برای چه چنین دادی بباد

از برای چه تو این ها ساختی

خرد کردی عاقبت در باختی

از برای چه تو بر بستی ورا

وز برای چه تو بشکستی ورا

از برای چیست این با ما بگوی

تا چرا کردی و افکندی بگوی

هیچکس او سعی خود باطل کند؟

هیچکس او رنج خود عاطل کند؟

هیچکس هرگز کند انصاف ده

راست برگو آنگهی بنیاد نه

هرکه میکردی سؤال از اوستاد

او جواب هیچکس را مینداد

چون جواب کس ندادی اندر آن

آن همه راز نهانی بد عیان

خلق را از روی دل دیوانه گشت

آشنا بودند اگر بیگانه گشت

زان صورها لون لون بی عدد

او برون کردی عجایب بی مدد

دیگران مردم شدندی پیش او

گرچه دل خونی بدی از نیش او

آن همه نقش عجایب در بساط

اوفکندی اندران عین نشاط

دیگران یکسر همه کردی تباه

صورت و صندوق میکردی نگاه

هم تباهی آوریده اندرو

دیگر آن قوم آمده در گفت و گو

هیچکس را مر جواب اونبود

هرچه گفتندی صواب او نبود

عاقبت چون کس نیامد مرد او

جمله میبودند دل پر درد او

اندران مردم همه میسوختند

هر زمانی آتشی افروختند

بود مردی کامل و بسیار دان

در حقیقت گشته بود او راز دان

بود مردی با کمال و فرّ و هوش

کرده بود او از شراب شوق نوش

صاحب اسراردانش بود او

صاحب عقل و توانش بود او

کار این استاد آنکس فهم داشت

نه چو عقل دیگران او وهم داشت

او رموز و راز اودانسته بود

هرچه بد اسرار اودانسته بود

یک شبی رفت او بنزد اوستاد

کرد اکرامی و پیشش ایستاد

تاکمال خویشتن حاصل کند

خویش را در نزد او واصل کند

نزد آن صاحب رموز راز شد

یک دمی با او بخلوت ساز شد

از طریق عزّت او کردش سلام

تا بماند دولت کل احترام

پیش استاد جهان او راز گفت

هرچه یکسر بود یکره باز گفت

این سؤال از اوستاد آنگاه کرد

تادل خود او از آن آگاه کرد

گفت ای استاد راز کاردان

از حقیقت جمله تو بسیار دان

این رموز تو کسی نایافته

هریک از نوعی دگر بشتافته

چشم عالم همچو تو دیگر نیافت

هردم از نوعی دگر گرچه شتافت

راز صورت را بمعنی جان شدی

با رموز کلّ خود شادان شدی

خلق اندر گفت و گوی تو روند

گرچه اندر جست و جوی تو روند

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

جز خیال تو نمیبینند آن

لیک راز تو نمیدانند آن

در مقالات تو گفتار هوس

میپزند و مینداند هیچکس

کین چنین راز تو از یدّ تو است

این همه نقش از قلم مدّ تواست

می نداند هیچکس اسرار تو

می نهبیند هیچکس هنجار تو

می چه داند هر کسی رمز و رموز

کین نه اسراریست پیدایی هنوز

جمله در کار تو حیران آمدند

جمله همچون چرخ سرگردان شدند

واقف راز تو چون هرگز نبود

زانک دانائی ترا دیده نبود

این زمان بر من رموز تو ز تو

گشت پیدا هر زمانی تو بتو

نی من از تو باز خواهم گفت راز

این حدیث از تو نخواهم گفت باز

آنچه من دیدم ز تو از دید تو

هم ز دید تو بگویم دید تو

از تو دیدم آنچه میبایست دید

از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید

این همه ازتو بکلی با تواند

باتو گویااند و بی تو با تواند

هم کمال تو تو دانی بی شکی

هم ز تو خواهم بگفتن اندکی

آنچه بینی راز تو باشد بکل

پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل

من بدانستم ز بازی های تو

از مقام عشق بازیهای تو

هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا

نزد دید خویشتن دیدم ترا

هر چه کردی آوریدی در بساط

جملهٔ آن نقش کردم احتیاط

احتیاط نوع نوعت کردهام

همچو پرده مانده اندر پردهام

جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف

من یقین دانم نباشد این گزاف

جملهٔ صورت ز یکسان کردهای

جمله را یک رنگ همسان کردهای

جملهٔ ترکیب هر انواع را

کردهای بر هر صفت اصناع را

چون که تو کردی برآوردی برون

از برای دید این نقش فنون

بر بساط مملکت کردی روان

از صفت هر جایگه آن را روان

عاقبت چون از تمامت باختی

از برای چه تو آن را ساختی

چون کنی در عاقبت آن خرد تو

از چه باشد عاقبت دست برد تو

سعی چندینی تو بردی اندران

از چه کردی خرد آنرادر جهان

اول کردن چه بودت ساختن

عاقبت هم خویش آن را باختن

کردن از چه بود و بشکستن ز چه

آوریدن چه و بر بستن ز چه

از چه سعی خود کنی باطل چنین

بازگو این راز با این راز بین

تا بگویم من بدین خلق جهان

وارهند از گفت و گویش این زمان

عاقبت استاد از اسرار حال

مر جوابی گفت از کشف سؤال

گفت ای پرسندهٔ زیبا سخن

کار عالم نیست پیدا سر زبن

نیک کردی این سؤال لامحال

من بگویم درجواب این سؤال

این سؤال تو نکو کردی ز من

من جواب تو بگویم بی سخن

گوش هوشت باز کن سوی سؤال

تا جوابت بشنوی در کل حال

این سؤال از من که کردی زین همه

راز من یک جزو بودی زین همه

نیک فهمی داری و خوش گفت تو

وین در اسرار کردی سفت تو

اول اصل من ز من تو گوش کن

گر توانائی ازین می نوش کن

اول کار خود از من بازدان

آنگهی تو از حقیقت راز دان

اول از پندار عقل آیی برون

تابدانی سرّ اسرارم کنون

اول این اصل باید کرد حل

تا نباشد کار کلی برحیل

اول این ترتیب اگر حاصل کنی

تا چو آنها خویشتن بیدل کنی

همچو ایشان تو مشو در گفتگو

لیک مر این سر شنو باجستجو

این چنین اسرار مشکل حل بکن

چون شکر در آب خود را حل بکن

سرّ اسرارت ز من گردد یقین

هم ز من بشنو ز من ای راز بین

این همه نقش مخالف از صور

من بکردم هر یک از لونی دیگر

هر یک از لونی دگر برساختم

هر یک از نقشی دگر پرداختم

هریک از شانی دگر آوردهام

هر یک از نوعی دگر من کردهام

هر یکی برکسوتی کردم روان

هر یکی بر یک صفت کردم عیان

هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست

در همه جمله موالف آمدست

رنگ آنجا مختلف بر مختلف

صورت و معنی بیاید متّصف

من همه ترکیب کردم از قیاس

جمله بر ترتیب کن آن را قیاس

من همه پرداختم از بهر کار

تا تماشایی بود در روزگار

چون تماشا بود هم آمد به علم

از تماشا گشت کلی راه علم

هرچه علمست آن و جهلست از یقین

علم و جهل از یکدگر آمد به بین

جهل و علم از یکدگر آمد پدید

این بدان و آن بدین آمد پدید

تا نباشد جهل علم آنگه نبود

علم از جهل آمدت اندر نمود

گرچه علم و جهل حاضر آمدند

هر یکی در کار ناظر آمدند

علم باید گرچه مرد اهل آمدست

تابدانی کاخرش جهل آمدست

علم صورت هیچ باشد بی خلاف

علم معنی هست معنی بی گزاف

علم معنی آن نگردد مختلف

علم معنی میشود زین متّصف

این همه صورت که من آراستم

این همه از دید خود پیراستم

این همه صورت که اعیان کردهام

هر یکی رنگی دگرسان کردهام

این همه صورت ز معنی فاش شد

بود معنی نقش صورتهاش شد

سالها ترتیب کردم جمله را

تا بدانستم اساس جمله را

سالها بنیاد اینها کردهام

سعی بی حد اندرین ها بردهام

چون منم نقّاش هم صورت گرم

هرچه سازم آن به بینم بنگرم

چون منم نقّاش از روی حساب

آورم شان میبرم اندر حجاب

چون منم نقّاش هم استاد هم

من کنم این جمله را بنیاد هم

چون همه من میکنم من باشم او

این همه پیدا ز من شد گفتگو

من چه غم دارم از اینهای دگر

بهتر از لونی کنم لونی دگر

چون منم سازندهٔ کار نخست

بشکنم آنگه کنم کلی درست

چون منم دانندهٔ این کار را

کی بود ترسی ز هر گفتار را

چون منم بر جزو و کل این صور

حاضر و پیدا کننده سر بسر

پرده من دارم درون پرده هم

پا و سر در پردهام گم کردهام

من برون آرم بهر نوعی که هست

هم بیارم هم کنم آن جمله پست

هم بگویم راز و هم گویم بتو

سرّ خود را باز گویم هم بتو

هم منم هم خود مرا معلوم گشت

راز من هم مر مرا مفهوم گشت

هیچکس رازم نمیداند یقین

در گمان افتاده کی یابد یقین

درگمان این راز هرگز پی نبرد

آنکه یابد عاقبت او پی ببرد

در زمان این راز گردد فاش تو

آنگهی پیدا شود نقّاش تو

در یقین آنگه به بینی روی وی

چون بری این راز را کلی بوی

راز ما را کژ مبین ره گم مکن

خویشتن را در صف مردم بکن

هرکه رازم یافت او دیوانه گشت

از خرد یکبارگی بیگانه گشت

کار من از راز من پیدا بشد

این زمان جانها ازین شیدا بشد

من همی دانم چه کردم چون شدم

من ازین پرده همه بیرون شدم

بشکنم آن را به آخر من همان

بار دیگر من برون آرم از آن

این نه اینست و نه آنست آن بدان

رمز من کس را نباشد ترجمان

رمز من اینجا ز اسرار قدم

آمده تا تو بدانی زد قدم

رمز من ز اسرار من گردد عیان

از شکستن هم مرا آید بیان

این عیان صورت تو بشکنم

بردن و آوردن آن روشنم

روشنم آمد نباشد روشنت

تا نه پنداری بکلی جوشنت

تو سفر داری کنون در گفت و گو

حالیا میباش اندر جست و جو

روشن آنگه میشود کو بشکند

زین همه گشتن از آنجا وارهد

روشن آنگه میشود کو خرده گشت

هم بصورت هم بمعنی مرده گشت

روشن آنگه میشود کو خود نبود

آن زمان پیدا شود نابود و بود

اوستاد آبگینه گر ببین

زو ببین اسرار و آنگه زو ببین

چون کند یک شیشه آنگه بشکند

آنگهی بازش بپرده در برد

شیشه دیگر برون آرد لطیف

جوهری شفّاف بس نغز و شریف

جوهر دیگر برون آرد دگر

ور دگر خواهی دگر آرد دگر

جملگی یک آبگینه بود آن

هر یک از نوعی دگر بنمود آن

هر یک از لونی دگر آرد برون

اوستاد جلد سازد پر فنون

جوهرش یکیست اما بیشها

میکند هر نوع نوعی شیشه ها

چون همه یکیست اندر اصل کار

شیشهها آرد تفاوت بی شمار

شیشههای بی تفاوت آورد

ور بخواهد او بکلی بشکند

ور بخواهد همچنان بگذاردش

باز از نوعی دگر باز آردش

هرچه زینسان میکند او کرده است

رنج بی حد اندر آن او برده است

چونکه خود سازد یقین داند که اوست

از چه این کلی زبانها گفتگوست

چون همه من کردم و کردم خراب

هم من از من مر مرا گویم جواب

من همی دانم که این اسرار چیست

نقش این پرده درین پرگار چیست

خرد گردانم تمامت نقش ها

هیچ انجا باز مینکنم رها

راز خود با تو بگویم زین همه

تاترا مقصود جویم زین همه

تا جهان بر گفتگوی من شود

جملگی در جستجوی من شود

تا مرا بشناسد این عقل فضول

گرچه آن جا میکند ردّ و قبول

تا مراد خود ز خود باقی کنم

عاقبت آن جمله در باقی کنم

رازهای دیگرم در پرده است

هیچکس آن را زحل ناکرده است

آنچه من بنمودم آن جا اندکی

بیش ازین دیگر نباشد اندکی

آنچه ما را در نهان پرده است

پرده اندر پرده اندر پرده است

از پس پرده اگر یابی همه

راز ما را کل تو دریابی همه

لیک این معنی مکن بر کس تو فاش

معنیم بنگر تو صورت بین مباش

صورتت بشکن که تا تو بنگری

آنگهی از راز ما تو برخوری

گر تو از راز درون آگه شوی

گرچه بی راهی ولی یاره شوی

راز من چون بر تو گردد جمله فاش

از عذاب جان و دل ایمن مباش

دست من بر دست خود نه استوار

بعد از آن تو سرّ ما کن آشکار

یک زمان در پردهٔ ما در خرام

یک زمانی بگذر از این ننگ و نام

نام و ننگ خود بکلی در فکن

صورت خود خرد اندر هم شکن

این صورت را کن بکلی خرد تو

تا که بر شیطان نماند عضو تو

از خیال خویشتن آیی برون

در درون پرده آیی از برون

آن خیال آنجا که تودیدی همی

آن خیال از نقل آمد یک دمی

در درون آیی همه آهنگ کن

نام خود بردار و خود بی ننگ کن

در درون پرده شو واقف ز ما

تات بنمائیم هر دم جایها

در درون پرده عزّت خرام

در درون پرده وحدت خرام

خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص

تا شوی اندر درون پرده خاص

پرده بردار و بیا اسرار بین

هر دم از نوعی دگر گفتار بین

پرده بردار و ببین راز مرا

این همه تمکین و اعزاز مرا

در درون پرده صاحب راز شو

آنگهی در سوی ایشان باز شو

آن همه صورت که دید آن زمان

دیگر از نوعی دگر بینی عیان

آن دگر از صورت دیگر ببین

کل طلب کل جوی کل شو کل ببین

صورت خود از میان برداریی

راز خود آنگه بکل دریابی

راز ما در پرده دل باز بین

آنگهی تو معنی و اعزاز بین

در زمان و در مکان آی و برو

در مکان اندر زمان آی و برو

از مکان و از زمان شو تو برون

تا بیابی راز ما بی چه و چون

راز ما دریاب آنگه کل بباش

چون شوی تو کل بکل بی دل بباش

هر که کل شد جزو را با او چه کار

و آنکه جان شد عضو را با او چه کار

کل شوی آنگاه چون بینی تو راز

اولین یابی بآخر هم تو باز

هرکه ساز کوی ما سازد بکل

اول از پندار افتد او بذل

هر که خواهد از وصال ما دمی

حیرت جان سوز بیند عالمی

یک زمان اندر درون پرده آی

پردهٔ راز خود از پرده گشای

مرد ره بین چون زاستاد این شنید

روی استاد حقیقی باز دید

روی او میدید و او پنهان شده

در پس آن پرده او حیران شده

گفت ای استاد دور از انقلاب

از چه افکندی مرا در اضطراب

راه ده اندر درون پردهام

زانکه بی توراه را گم کردهام

راه ده تا من درآیم سوی تو

چون درآیم من ببینم روی تو

گر دهی راهم بیابم دور چرخ

چون دهی را هم رسم در غور چرخ

پرده عشق ترا دوری کنم

بیخ غم از جان و ازدل برکنم

حاجبی آمد برون از پرده او

ایستاد ودست او بگرفت او

گفت بسم اللّه که استاد جهان

میبرد اینجا ترادر میهمان

یک زمان در اندرون آی از برون

تاترا باشم در آنجا رهنمون

دست او بگرفت وشد در پرده باز

اوفکند آن لحظه از هم پرده باز

چون درون پرده شد بیخویشتن

درگذشته ازوجود و جان و تن

عالم صغری چو در کبری فتاد

راز او کلّی در آن عالم گشاد

راه کلی پرده اندر پرده بود

لیک آن راه از صفت گم کرده بود

حاجب از چشمش نهان شد در زمان

مرد را لرزی درآمد در نهان

ناگهان الحاح استاد او شنید

لیک مر استاد را آنجا ندید

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده اول

میبرید او راه خود در پرده باز

تا مگر پیدا شود در پرده راز

اولین پرده ز نور تاب دید

چون نظر کرد اندران پرتاب دید

بود نوری شعله زن در پرده در

گر نبینی آن تو باشی پرده در

بود نوری سبز با او تاب دار

در صفت مانند حوضی آب دار

گفت ای استاد ای تو پرده در

چیست با من تو بیان کن این خبر

گفت ای مسکین مترس و اندر آی

تا ترا بر فرق افتد نور ورای

چند ترسان باشی و بیخود شوی

نیک میبین تا نباشی در بدی

خود مبین تا این همه کم گرددت

قطره دریا بهم کم گرددت

در سلوک آتش طبعی ممان

سرّ ما را هم ز ما تو بازدان

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده دوم

برگذشت و پرده دیگر بدید

گشت پیدا درد چشم او پدید

پردهٔ بس بی نهایت بی حجاب

پردهٔ کانرا نباشد خود حساب

بود خرگاهی ز نور آن را طناب

از طناب او جهان پر آفتاب

خرگه نوری که پرنور آمدست

لیک گه نزدیک و گه دور آمدست

هر دم از نورش نظر بگداختی

بار دیگر نور هم بر ساختی

نور آن پرده عجب چون روح بود

نه کسی هرگز ز کس آن را شنود

کرد زان نور معظّم نورها

داده جلوه زان میان طنبورها

جملگی در روشنی او شده

کام نور از کام کامش بستده

کرد از استاد اودیگر سؤال

گفت ای استاد دیگر گوی حال

راز این نور دگر تو باز گوی

با من مسکین دگر این راز گوی

گفت استادش که این خرمن گه است

روشنی راه را این در رهست

روشنی پرده زین نور آمدست

گر نداند عقل معذور آمدست

بگذر از این نور و بگذار و برو

نور او بر او تو بسپار و برو

نور نور از نور این آمد پدید

از گمان اینجا یقین آمد پدید

برگذشت و شد بسوی پرده باز

تا چه بیند بار دیگر پرده باز

میگذشت و راه را در مینوشت

هرچه پیش آمد از آنجا میگذشت

راز پرده مرو را حاصل نشد

رنج برد او و در آن واصل نشد

میگذشت او تا بپیری در رسید

روی آن مرد دگر در راه دید

دید پیری روی او مانند نور

دختری در پیش و گشته با حضور

بود پیری صاحب رأی و خرد

بر همه دانا و واقف از خرد

آنچه او را از کتب حاصل شده

بر کمال عشق او واصل شده

سالها در خواندن او بیقرار

با همه در کار لیکن بردبار

سالها دانست اسرار مرا

خوش همی خندید پیر نیک را

رفت پیش پیر پس کردش سلام

تا که پیرش کرد آنجا احترام

پیش پیر آمد بلب خاموش شد

در صفای پیر او مدهوش شد

پیر گفتش این رموز و راز ما

کرده آهنگ یقین از جابجا

از چه مدهوش آمدی نزدیک من

پیش آی اکنون تو در ره یک ز من

پخته باش و اندرین پرده مترس

گرچه هستی راه گم کرده مترس

پرده رازست و استادان زمن

کرده هر یک بر صفت بشنو ز من

گرچه ترسان گشتهٔ زین پرده تو

زود باشد تا شوی گم کرده تو

خود مکن گم لیک پرده گم بکن

هرچه بینی بشنو از من این سخن

میگذر میبین و میرو پیشتر

زانکه این راهیست بیش از بیشتر

بنگر و بگذر بپرس از اوستاد

کاین همه اسرار ما را او نهاد

چون ترا استاد زین آگه کند

هر چه بینی با تو آن همره کند

گفت ای پیر نکو رأی لطیف

باز ده ما را جوابی تو ظریف

من ندانستم درین ره این چنین

کز کجا گردد ترا این سر یقین

این چه دفتر باشد و این از چه چیز

هست رمز این رموزت ای عزیز

رمز حال خود بگو با ما تو باز

تا ببینم رمز تو بازاز نیاز

گفت ای پرسنده حال من بدان

بگذر و بگذار ما را زین جهان

راز من هرگز کجا داند کسی

راز من استاد داند بی شکی

گر تو خواهی مرد راز و راز دان

رو ز استاد این حقیقت باز دان

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده سیم

در گذشت از وی بساعت برق وار

جان خود در راه کرده او نثار

تا بسیم پرده او اندر رسید

ناگهان یک ماه روی نغز دید

دید او یک صورتی بس با کمال

رأی و دانش ذات او صافی جمال

خرمن نورش طنابی کرده بود

ز آب چشمش چشمه آبی کرده بود

صورتاو معنی روح و حیات

روشنی او ز صنع کاینات

پرنشاط و خنده لب با رأی و هوش

درّها آویخته بر روی و گوش

رفت پیش او سلامی کرد خوش

ماه روی او را جوابی داد خوش

ایستاد و پس زبانی برگشاد

سرّ او با خود دگر رمزی نهاد

چون شنود احوال او آن ماه روی

از سر عشق آمد او در گفت و گوی

گفت ای داننده اسرار بین

هم بنور طلعت ما راه بین

راه میبین وروان شو مردوار

جهد کن تادل نماند در غبار

اوستاد ما در آنجا راز بین

آنگهی اسرار کلی باز بین

راز تو از پیر آمد پای دار

گر تو اکنون مرد عقلی پای دار

درگذر از پرده و او را نگر

کز پس پرده بسی راز دگر

میشود پیدا و خود بینی براه

جهد کن تا بازآیی با پناه

گفت اکنون تو چه کس باشی بگوی

با من بیچاره اکنون راست گوی

گفت ای بیچاره کامی گیرو دو

این سخن از گفت من بپذیر ورو

سعی خود این جایگه باطل مکن

زود بگذر خویشتن واصل مکن

برگذشتم زو شدم در پرده باز

پرده دیگر دریدم هم بناز

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده چهارم

چارمین پرده عجایب پرده بود

پردههای دیگران گم کرده بود

پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ

بی صفت دید او عجایب پردهٔ

در میان پردهٔ خضرا صفت

برتر از ادراک و وهم و معرفت

بود نوری ساطع و آتش نهاد

نور او بر سالک حیران فتاد

شعلههای تیغ گون بر هر صفت

میزدندی هر زمانی یک صفت

برق استغنای او افروخته

جملهٔ عالم ازو افروخته

نور او بودی ز تحقیق و یقین

کی شود این سر بر هرکس یقین

بود نوری نه سرش پیدا نه بن

کی درآید وصف او اندر سخن

از کمال صنع و از تف نظر

راه او شد در زمان نزدیک تر

بود نوری رنگ رنگ از هم شده

جملهٔ‌عالم ازو معظم شده

بود نوری از تجلّی در وصول

این مگر فهمی کند صاحب قبول

بود نوری زینت عالم شده

پرتوش تمکینی آدم شده

نور تحقیقی و یقین تر زان ندید

لال شد سالک چو آن هیبت بدید

رفت پیش پیر چون راهش بُد آن

تا شود نور یقین او را عیان

در میان نور پیری زنده دید

ذات او اندر یقین پاینده دید

بود پیری در میان نور در

زو نباشد در جهان مشهور تر

صاحب اسرار کلّی گشته او

لیک هم در پرده بد در جست و جو

سالها گردیده در شیب و فراز

لیک هم مانده درون پرده باز

اوستاد او را بکلی کرده کل

او یقین خود بُده در راه کل

هم بنور او منور پردهها

هم بطرح او مدوّر پرده ها

هم یقین او گمان برداشته

شعلههای نور را بفراشته

هم منیت در هویت باخته

سرمدی در سر مدیت تاخته

راز اشیا را شده او پایدار

هر دم از پرده شد و آشکار

جملهٔ پرده ازو پر نور بود

بود نزدیک و بمعنی دور بود

سبز خنگی زیر ران او بدید

چشم عالم همچو او دیگر ندید

سبز خنگی بر نهاده لاجورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

نور پرده تابداری کرده بود

از نهیب او خماری کرده بود

خیمه نوری طناب اندر طناب

پردههای او حباب اندر حباب

پس سلامی کرد اندر روی او

آنگهی آمد روان بر سوی او

دید رویش را تمامی همچو ماه

از تف رویش نمیکرد او نگاه

چشم ره بین اندران حیران شده

هم ز دیده روی او تیره شده

ذات او هر دم کمالی بیش داشت

هر دم از نوعی جمالی مینگاشت

یک قلم در دست و لوحی پیش او

اندر آن جا آمده در جست و جو

هر زمان آن پیر میکردی نظر

در نظر کردن شده در رهگذر

ذات عیسی را درینجا گه بیان

گر نمیدانی درین منزل نشان

در صفت هر دم فروتر آمدی

از سوی بالا فرو تر آمدی

هر نشیبی را بود ذاتی فراز

هر فرازی را بود در عین راز

مرد ره بین چون چنان راهی بدید

همچنان میرفت تا او آرمید

گفت ای معنی و صورت جمله تو

در برونی و درونی جمله تو

عکس نور تو شده هر دوجهان

از تو پیدا گشته این راز نهان

ای تمامت پرده ازتو روشنی

عکس نعلت داده مه را روشنی

نور تو بگرفته در کون و مکان

این زمان هستی تو درعین عیان

ذات تو آمد صفات راهبر

مر مرا راهی نما ای راهبر

عکس تو بر جان من شوقی نهاد

این زمانم گوییا ذوقی نهاد

راه من بنمای در این جایگاه

زانکه استادم بود در ره پناه

گفت ای پرسنده مجنون صفت

اوستاد آنجا بداند معرفت

راه از من برتر آمد پیش او

راه پیدا میشود در نور او

راه میرو هر زمان واپس ممان

تا مگر یابی امان اندر امان

راه دورست اندرین ره دار پای

چون درین ره آمدی میدار پای

راه دورست و پر آفت ای عزیز

هست اندر راه تو بسیار چیز

راه دورست وهمی بین و مترس

اندرین ره آی و میبین و مترس

چست رو تا روی استاد جهان

باز بینی راه جویی این زمان

تو اگر از راز من داری خبر

بازگویی راز با من سر بسر

سیرت استاد با من بازگوی

آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی

کام این مسکین بیچاره برآر

زانکه اندر راه گشتم سوگوار

اوستادم این زمان خودتم ز دست

ذات من گویی در آنجا گم بدست

هم تو آخر رمزی از استاد گوی

تا بدانم حال خود در جست و جوی

گفت ای پرسنده بشنو تو جواب

انقلاب پرده میکن انقلاب

این زمان بسیار سالست ای عزیز

تا بدانستم درین بسیار چیز

صنعت استاد دیدم سالها

هم ازو معلوم کردم حالها

راز استادم عیانی چند شد

گرچه پای من کنون در بند شد

راز استادم عیان چندی نمود

عاقبت آنجایگه بندی نمود

پرده را از سوی بالا مینگر

آن زمان از سوی پرده درگذر

تا شوی واقف ز راز اوستاد

کاین همه ترتیب کلی اونهاد

تو تماشای برون کن راه بین

راه میبین آنگهی شو راه بین

آنچه اول دیدهٔ در پرده باز

تو چه دیدی اولین پرده باز

حال ایشان جملگی با او بگفت

راز راز ودر زمان اندر نهفت

گفت ایشان بازمانده در رهند

جملگی خدمت گزار در گهند

ماندهاند حیران درین پرده عجب

بازمانده گشتهاند از این سبب

نورافشان جمله از نور منست

راه کلّی هم ز نورم روشنست

هم ز بالا نور از من میرود

کار گاه نور از من میرود

لیک من هم نیز ازین حیران ترم

در میان پرده سرگردان ترم

هر زمان از منزلی آیم بره

نیست مارا هیچ منزل از بنه

گاه در شیبم گهی اندر فراز

باز میجویم ز استاد این نیاز

باز میجویم همی استاد خود

تا مگر او را به بینم تا ابد

گر مرا در گردش آید در نهاد

من نخواهم این همه بی اوستاد

سالها مقصود من او بوده است

تا مرا استاد خود کی بوده است

اوستادم اوستاد جمله است

از خودی خود همه ترتیب بست

این همه ترتیب پرده اوستاد

از برای دیدن خود او نهاد

اوست جمله لیک ناپیدا بمن

زان شدستم این چنین شیدا بمن

اوست جمله لیک میآید خطاب

هر دم از استاد کلی این جواب

نور خود را راز پنهانی مکن

جز براه من تو گردانی مکن

جز براهم پرده دیگر مگرد

آنچه من گویم رهی دیگر مگرد

در ره و در پرده سرگردان شدم

من چو تو در پردهها حیران شدم

معنیء داری ز من بالاتری

این زمان در آب تو تشنهتری

گرهمی خواهی که بینی اوستاد

اندرین راهت قدم باید نهاد

در چنین پرده ممان هر جای باز

ورنه مانی از برون پرده باز

من بسی این راه را طی کردهام

لیک اکنون بازمانده بر درم

هرکه این پرده بکلی راه برد

بعد از آن این پرده را از ره سپرد

در زمان زان پرده بیند اوستاد

کاین همه ترتیب و قانون اونهاد

جهد کن ای رهبر پاکیزه رای

تا نمانی همچو من اینجا بجای

راه رو در ره ممان ای پرده باز

تا نگردد در عقوبت ره دراز

زود بگذر رو درآنجا راه جوی

گر تو هستی مرد راهش راه جوی

گفت ای پیر مبارک روی من

یک زمان دیگر نگه کن سوی من

بازگوی احوال را هم بر تمام

تا که چندین پرده دارد احترام

چند پرده بایدم زینجا گذشت

تا مرا گردد ازین اسرار گشت

چند دیگر پردهها اندر رهست

کاین نه راهی خرد و رای کوتهست

گفت چارت پرده دیگر برو

هم چنین میرو تو راه و میشنو

غلغل و تسبیح پیران اندران

تا به بینی آن زمان عین عیان

جایگاهی خوفناک اندر رهست

ره گذارت این زمان آنجاگهست

تا نه پنداری که راهی خرد شد

ای بسا کس کاندرین ره مرد شد

همچو تو بسیار کس من دیدهام

در مقام عشق صاحب دیدهام

آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای

تو کجا همچون من اینجا دیدهای

راه تو بر سقف این پرده درست

در پس این پرده یک پرده درست

جهد کن تا خود ازو داری نگاه

تا نگردد رنج برد تو تباه

جهد کن تا تو ازو میبگذری

ور بمانی باز ازو غافل تری

زانکه سهمی با سیاست در رهت

تا نه پنداری که راهی کوتهست

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

هر کسی را زین سخن بویی دهند

هرکسی از معنیش شویی دهند

کی بیابد بوی این عقل فضول

زانکه اسرایست بی فصل و فضول

راه بینا این ره از ایشان بپرس

هر که دیده باشدش آسان بپرس

بگذر از این پرده و کبر منی

گر تو مرد راه بین روشنی

بگذر و بگذار استاد ازل

تو طلب کن تا بیابی بی حیل

گر تو استاد ازل بشناختی

از همه کردارها پرداختی

ای دریغا درد مردانت نبود

روزی مردانت میدانت نبود

ای دریغا قدر خود نشناختی

عمر هرزه در صور در باختی

ای دریغا رنج تو ضایع شده

اندر اینجا کار تو ضایع شده

اوستاد چرخ آنجا باز جوی

آنچه گم کردی هم از خود باز جوی

اوستادت برد اندر پرده باز

آمدی اندر درون پرده باز

پرده خود بر دریدی بی خبر

هم ز استادت ندیدی هیچ اثر

پرده برداری باستادت رسی

تو چنین در پرده مانده واپسی

ای دریغا در درون پردهٔ

لیک خود را این زمان گم کردهٔ

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

همچو ماهی این زمان در زیر میغ

ای دریغا گر از این بیرون شوی

خرقه پوش گنبد گردون شوی

زود بگذر هیچ آرامی مگیر

اندرین ره هیچ انجامی مگیر

بگذر ای دل تا نمانی باز پس

زود بنگر راه و منگر باز پس

بگذر ای دل پرده از خود باز کن

اوستاد خرقه را آواز کن

تا مگر رویش ببینی در گذار

تا شود اسرار کلی آشکار

بگذر این ره تو ممان در پرده باز

گرنه بازیها کند این پرده باز

هرچه دیدی آن خیالی بود و بس

هرچه گفتی آن محالی بود و بس

بازجوی استاد و بگذر شادوار

چند باشی خوار و سرگردان نزار

چند مانی در نهاد خویشتن

بگذر از این پردههای جان و تن

چون شنید این راز از استاد پیر

هم نظر آمد مرو را دستگیر

پس قدم در راه بنهاد و برفت

برق وار اندر ره افتاد و برفت

میشد اندر ره عیان اندر نهان

باز میگردید او در هر زمان

راه را میدید و میبرّید راه

تا مگر جایی رسد زان جایگاه

خود بخود میگفت این راز او براه

میگذشت و مینوشت آنگاه راه

زار و حیران ناتوان و مستمند

بازمانده دل نزار و تن به بند

بند راه او همین صورت شده

راه کرده بی حد و ماتم زده

گفت این خود کردهام اندر عیان

این چنین هرگز که کرد اندر جهان

من چنین حیران در این راه دراز

تن ضعیف و دل نزار وجان گداز

این که من کردم که کردست او بخود

دور افتادم دریغا از خرد

دور افتادم چنین بیچاره من

زار و محروم وزخان آواره من

ای دریغا راه من دور اوفتاد

از چه سر تا پای مهجور اوفتاد

من چه دانستم درین راه دراز

تا مرا باشد قرین کار ساز

من نه تنها زار اندر ره شدم

من کجا اینجای مرد ره شدم

ای دریغا رنج برد و سعی من

صرف شد اندر چنین راه فتن

ای دریغا هیچکس آگه نشد

هیچکس با من کنون همره نشد

آن بلا را هم بخود برداشتم

خلق بدگو را بخود بگماشتم

این بلای خلق بر من جور کرد

این چنین از پردهام در دور کرد

من ندانم تادگر ره باز من

باز بینم روی خویشان ووطن

کی بیاران دگر من در رسم

این چنین حیران بمانده در پسم

کی شود دیدار استادم یقین

تا گمان من شود کلّی یقین

کی سپارم راه کلّی را تمام

تا شود زان حضرتم حاصل تمام

این مرادم حاصل آید یا نه خود

بازماندم این چنین حیران بخود

کار من در عاقبت پیدا شود

تا درین راهم رهی پیدا شود

این همه سعی تو گردد ناپدید

کی در آن حضرت همی خواهی رسید

برتر از عقلست راه پیچ پیچ

راه دور و چون به بینی هیچ هیچ

در کمال عزّ هرگز کی رسم

من ندانم تا در آنجا کی رسم

حاصلم گردد ز راز بی نشان

ترجمان من شود این ترجمان

حاصلم گردد ندانم تا که چون

مر مرا آنجا که باشد رهنمون

رهنمایم کیست در راه یقین

تا مگر بیرون شوم از کفر و دین

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

در صفت كتاب گوید

گوش کن ای هوشمند راز بین

در حقیقت خویشتن را باز بین

گفتهٔ بیهوده را چندین مخوان

مرکب بیهودگی چندین مران

چشم دل را بر یقینت باز کن

مجلسی دیگر ز نو آغاز کن

پیر و درد دل عطّار شو

از هزاران گنج بر خوردار شو

در جهان قدس هر دم میخرام

تا شود کارت همه یکسر تمام

برگذر از ننگ خاص و عامه را

گوش کن مررمز اشترنامه را

این کتابی دیگرست از سرّ راز

دیدهٔ اسرار بین را، کن تو باز

گر رموز این، میسّر آیدت

کاینات اینجایگه، بنمایدت

طرز و طرحی دیگرست این پر رموز

نارسیده دست کس بروی هنوز

بوی این گر هیچ بتوانی شنود

گویی از کونین بتوانی ربود

هرچه تصنیف کسانی دیگرست

همچو طفل شیرخوار مادرست

گر کسی را فهم این حاصل شود

دیر نبود کو درین واصل شود

منطق الطیرم زبانی دیگرست

مرغ آن از آشیانی دیگرست

من مصیبت نامه را بگذاشتم

مغز آنست این کزان برداشتم

خسرو و گل فاش کردم در صور

معنی آن باز دان ای بیخبر

هست اسرارم در آنجا سرّ جان

دیدهام معشوق خود عین عیان

گر الهی نامه، در چنگت فتد

از وجود خویشتن ننگت فتد

هست اشترنامه اسرار عیان

لیک پنهانست این اندر جهان

فاش کردم آن سخنهای دگر

نا نداند سر این هر بیخبر

این کتاب عاشقانست ای پسر

اندرو سر عیانست ای پسر

این کتاب از لامکان آوردهام

جان صورت اندر آن گم کردهام

در نهان سر نهان دانستهام

این جهان وآن جهان دانستهام

دید دید از غیب آوردم برون

تا نمایم اندر آنجا چند و چون

عاشقان در تحفهٔ این سر شوید

بر رموز معنویم بنگرید

دیدهٔ اسرار بین را باز کن

آنچه میدانی ز سر آغاز کن

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده پنجم

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

پردهٔ دید او عجب آراسته

پر ز زینت نقش او پیراسته

پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون

اندران پرده عجایب موج خون

موج میزد از درون پرده هم

دید اندر فوق ناگه یک علم

یک علم از نور برافراشته

بر سر پرده عجب بفراشته

پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ

بد فراخ امّا درونش گشته تنگ

رفعت او از بلندی ساز داشت

در درون پرده یک آواز داشت

بود‌آوازی درون پرده در

بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر

بر سر آن خیمه در زیر علم

دید پیری ترک روی دل دژم

ابرویش پرچین و نورانی ولی

پیش او استاده بودی یک تنی

نور رویش شعله در زیر علم

میزدی چون برق هر دم دم بدم

سایه نورش چنان گسترده بود

اوفتاده در تمامت پرده بود

بر سیاست سهمگن بدرای او

زیر پرده بد ستاده جای او

از کمال و رفعت او آنجا یگاه

داشت تیغی تیز در دستش نگاه

هر زمان کردی بهر سوئی نظر

هیچ بالاتر نبد زو یکدگر

یک تنی افتاده سر در پیش او

تن شده بی جان ز زخم نیش او

آن تن افتاده بخون در زار زار

اوفتاده پیش پرده تن نزار

هر زمان در خون طپیدی تن برش

سر نهان گشتی هم از پیش سرش

نور روی او بگرد تن شدی

تادر آن ساعت وجودش بستدی

محو گشتی و دگر باز آمدی

پیر آنجا گه بخود شیدا شدی

تیغ لرزان در کف او همچو آب

بوده سبز و آبدار و چون سذاب

هرکه این رمز و معانی بر گشاد

گشت بی سر تن به پیش سر نهاد

هرکه زین اسرار ما آگاه شد

در درون پرده مرد راه شد

هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن

او بیابد کل و جزو خویشتن

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

وین عجب چون سر بگشتی هر زمان

زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان

گرد سر در تیغ او گردان شدی

پرده از هیبت برو لرزان شدی

طول و عرض آن نبد پیدا سرش

لیک تن پنداشتی هر دم برش

سر به پیش تیغ گردان آمدی

تن درافتادی و بی جان آمدی

راه بین از پیش و پس کردی نگاه

هیچ چیزی می ندید آنجایگاه

نور رویش خیره کرده چشم او

پر سیاست پر نهیب از خشم او

او بچشم خود نگاهی کرد باز

دید او یک تن درون پرده باز

دید شخصی تن ضعیف و ناتوان

ایستاده بدنه تن نه دل نه جان

دید شخصی جسم و دل بگداخته

جان خود در راه حیرت باخته

ترسناک از خوف او استاده بود

چشم سوی روی او بنهاده بود

روی سوی او بکردی هر زمان

حالتی پیدا شدی اندر نهان

این همیشه ترسناک استاده زار

تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار

چون نظر در روی او افکند او

سستیی بر حال او افکند او

رفت از ترس و سلامی کرد وی

پس جوابی داد ترک نیک پی

گفت ای شیخ از کجائی هان بگو

از برای چه شدی در جست و جو

جست و جوی تو بگو از بهر چیست

کل مقصودت بگو از بهر کیست

از برای چه در اینجا آمدی

در نبود و بود پیدا آمدی

چه طلب داری تو در این جایگاه

چه همی جویی تو اندر پرده گاه

با من این راز نهانی باز گوی

آنچه هست و آنچه میجویی بجوی

ترسناک استاده بد آن راه بین

گفت خاموش و سخن شد زویقین

تاب هوش آمد از آن بد ترسناک

گفت پیر او را مدار از هیچ باک

تو چرا ترسانی از من تو مترس

آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس

من ندارم کار با تو از عزیز

راز خود بر گوی با من تا چه چیز

تو چه خواهی زین مقام خوفناک

از برای چیستی تو ترسناک

رأی خود برگوی تا من بشنوم

بعد از آن مقصود تو حاصل کنم

پس زبان بگشاد مرد راه بین

گفت ای نور عیان عین الیقین

من چه گویم با تو در این جایگاه

این زمانم هست این جا عزم راه

راه بسیاری که اینجا کردهام

همچنان مانده درون پردهام

اوستاد اینجا مرا آورده است

لیک راه عشق ما گم کرده است

من طلب کارم که بینم روی او

راه کردم بی حد اندر کوی او

منزلی بی حد درین ره کردهام

همچنان استاده پیش پردهام

سوی استادم کنون راهی نمای

این گره از بند جانم برگشای

گفت ای پرسنده این اسرار تو

زین سخن گفتی و در گفتار تو

من بدانستم یقینت این زمان

تا چه افتادت در این دور زمان

دور چرخ اکنون چو در کارت فکند

بر برون پرده یکبارت فکند

آمدی این جایگاه ای راه بین

از من این اسرار دل آگاه بین

راه بسیاری بکردی در نهان

در درون پرده گشتی ناتوان

این ره بی حدّ و غایت آمدست

پردههایش بی نهایت آمدست

اوستادم چرخ اینجا ساختست

پردهها از عزّ خود پرداختست

پرده درانیم و ما در پردهایم

همچو تو ما نیز ره گم کردهایم

ما طلب کاریم سوی اوستاد

آنکه این بنیاد کلی اونهاد

هیچکس در پرده او ره نبود

هیچکس از وقت او آگه نبود

کس ندیدم من طلب کار یقین

این زمان دیدم ترا ای راه بین

بس کسازین راه آمد در گذشت

لیک زین راه دراز آگه نگشت

نیست از فرسنگ او آگاه کس

نیست اندر راه او همراه کس

گر نکواستی تو در این جایگاه

بو که ناگاهی بری در پرده راه

راه تو بالای پرده اوفتاد

این چنین راز تو کی بتوان گشاد

من بسی دیدم درین راه دراز

کامدند و درگذشتند از فراز

چون برفتند عاقبت گشتند پس

چون نبدشان بر سر اودست رس

راه میدیدند پایان ناپدید

درد میبردند درمان ناپدید

چون برفتند و بدیدند روی او

بی دل آنگه بازگشتند سوی او

ای بسا جانها کزین راه یقین

اوفتاده در چه حسرت ببین

تو کجا خواهی شدن رو باز گرد

هم بسوی کوی خود پر ساز گرد

باز گرد و تو مروزان جایگاه

تا که گردی همچو ایشان بازراه

باز گرد و سوی دلبر کن قرار

تا مگر افتد ترا مه درکنار

ای بسا روزا که من شب کردهام

همچو تو مانده درون پردهام

در درون پرده دستم بست بست

اوفتاده اندرین پرده زدست

اندرین پرده عجایب بی حدست

تانپینداری که راهی بیخود است

حدندارد راه تو روباز شو

گرچه گنجشکی کنون شهباز شو

راه خود رو ره سلامت پیش گیر

که ترا گفتست این ره پیش گیر

روی سوی راز خود کن این زمان

تا نباشی بازمانده در جهان

در جهان سفل کن کلّی قرار

تانگردی اندرین ره سوکوار

روی سوی پیر نورانی کنی

تو که این رجعت بویرانی کنی

بازگرد و راز من بپذیر و رو

نفقهٔ از ذات من برگیر و رو

ورنه اینجا گاه همچون من بباش

ره رو و در راه بس ایمن بباش

گفت من خواهم شدن در راه باز

لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز

من بدین امید در راه آمدم

خود ندانستم ز ناگاه آمدم

هرکه سوی یار شد او بازگشت

تو یقین دان کوزره ناساز گشت

میروم گر راه بی حد باشدم

هرچه باشد بر تن خود باشدم

خوف چه بود بازگشتن از وجود

تخم ما اینجای کشتن از چه بود

من نخواهم گشتن از اینجای باز

میروم اینک عزیزان برفراز

تا دگر چه پیش آید مرمرا

زین خوشم چون بیش آید مرمرا

هرچه آن استاد داند او کند

هرچه نه استاد خواهد بشکند

کار من با اوستادست از یقین

من ناندیشم کنون از کفر و دین

راه خواهم کرد تا استا شوم

گر هزاران سال اندر ره بوم

عاقبت هم بوی از آنجا در رسد

عاقبت حال مرا هم بنگرد

پیر گفتش بر امیدی این زمان

کام خود یابی زمانها در زمان

چون امید تو باستاد آمدست

پای بست تو به بنیاد آمدست

چون امیدی آمدی پیشش کنون

می نه اندیشی تو از بیشش کنون

هرکه او صبری کند در عاقبت

پیشش آید عاقبت هم عافیت

همچو ما گر تو چنین جان میدهی

جان خود در راه تاوان مینهی

اوستاد این دوست دارد بی خلاف

تا نه پنداری که این کاری گزاف

کشتهٔ او زنده گردد جاودان

گردد آسوده بکلی در جهان

زنده است این کشته در آنجایگاه

همچو تو او نیز بودست او براه

کشته او شو تو تا زنده شوی

از برش با روح پاینده شوی

زنده است این کشته در آنجایگاه

بر مثال تو همی برند راه

اندرین ره همچو تورازش فتاد

در مقام عشق او سازش فتاد

اندرین ره آمد و بر میگذشت

راه استاد حقیقی مینوشت

سالها در ناله و درد رد بود

بی کس و بی جفت و در حق فرد بود

نزد ما دل سالها بر راز داشت

عاقبت استاد او را باز داشت

راز او گر تو نمیدانی مپرس

گرچه استاد جهان دانی مپرس

راز تو چون راز او اندر یقین

در گمانی مانده مرد راه بین

راه کن بی حد تو اندر کوی یار

داشت اسرار نهانی بی شمار

هیچکس از راه او آگه نبد

عاقبت بر باد داد او جان خود

خال خودبرگفت و تن بر باد داد

هرچه خرمن بد همه بر باد داد

خرمن اعزاز کل درباخت او

قیمت این سرّ دل بشناخت او

جان خود درباخت اسرارش چه سود

من ندانم تا که انوارش چه بود

راز او من در نبردم در جهان

تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان

چه عیانی بود پیدائی او

از چه بُد آن راز سودایی او

ناگهان یک روز همچون تو براه

در رسید از دور در آنجایگاه

سست بود از عشق نه هشیار بود

همچو تو داننده اسرار بود

نه چو تو خاموش بود و ترسناک

نه چو تو آنجای آمد خوفناک

نه چو تو بر جان خود ترسید او

نه چو تو برجسم خود لرزید او

نه چو تو گفتار با من ساز کرد

نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد

بود سوزی در نهادش بلعجب

من ازین درماندهام اندر تعب

او یقین اندر گمان آورده بود

گرچه همچون تو درون پرده بود

پرده او بر درید آنجایگاه

گرچه بی حد کرد اندر پرده راه

چون رسید آنجای مستی ساز کرد

بال و پر مرغ هستی باز کرد

گفت ای دردی که درمان منی

اندرین ره کفر و ایمان منی

ای درون پردهام اندر برون

من برونم هم مقیم اندر درون

من درین پرده ترا پرده درم

چند داری اندرین پرده درم

چندسازی پرده پرده باز کن

یک دمم در پرده هم آواز کن

راز من از پرده در بیرون فکن

زار بکشم آنگهی در خون فکن

پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر

کار ما را بیش از این از حد مبر

چند باشم من ترا حیران شده

در میان پرده سرگردان شده

چون ترا آنجایگه بشناختم

این همه راهت بهرزه ساختم

مر مرا مقصود دل روی تو بود

زانکه اندر پرده ره سوی تو بود

مر مرا در پرده راز جان توئی

کلّ مقصود من از دوجهان توئی

پردهٔ تو پرده ما میدرد

چشم تو خود سوی جانم ننگرد

راز تو من دانم و تو راز من

این زمان دانی توکلّی ساز من

راز من در پرده از رازت گشاد

عاقبت مقصود من آن جا بداد

چون درون پرده هم در پردهٔ

از چه ما را اندرین ره کردهٔ

چون درون پردهٔ هم از برون

چند آیم از چنین پرده برون

پرده ما زان تست و تو ز من

من ز تو پیدا شده هم پرده من

چون منم پرده تو برقع برفکن

پیش جان من مگر دان سر زتن

بفکن و کلی بمقصودم رسان

چو تو مقصودی بمعبودم رسان

چون دوی نبود نباشد پرده هم

تو یقین و من گمان گم کردهام

گم بشد اینجا چو جویان آمدم

در زبان تو چو گویان‌ آمدم

تو منی و پرده در ره حاجبست

پرده عجزم درینجا کاذبست

پرده بردار و تو در پرده مشو

همچو دیگر بارگم کرده مشو

پرده رازم در اینجا فاش کن

روی سوی بی دل غمهاش کن

کام من اینجایگه کلّی برآر

یاد من از جان من کلّی برآر

تا شوم فانی بتو واصل شوم

تا قیامت بی تن و بی دل شوم

من نباشم پردهٔ تویی خلاف

گفت و گویم کم شود نبود گزاف

من نباشم من تو باشی جزو و کل

پرده عزّت تو داری بی حبل

پرده کلی من بر هم در ان

مرمر ازین کار کلّی وارهان

چون مرا اینجا یقین شد روی تو

بی خود و بی دل دویدم سوی تو

چند باشی پرده باز و پرده در

پرده بردار و مرا درخود نگر

من نباشم چون تو باشی بی شکی

چون یقین باشد کجا باشد شکی

چون یقین باشد گمانی نبودم

اندرین پرده نهانی نبودم

چون تو با من هر دو یکسانی کنیم

این همه تعجیل آسانی کنیم

وارهان و وارهان و وارهان

پردهام در پردهام پرده دران

تو پس پرده منم خونخوار دل

این چنین گشتم چنان از کاردل

دل حجاب پرده اندر ره عتاب

راه تو اینجا ندارد جز حساب

چون ترا راهست بی پایان شده

هم در آنجا بایدم جویان شده

جان خود ایثار سازم در رهت

تا شود آسان مرادر درگهت

راه خود آسان کنم در نزد خود

کز تو نیکی دیدهام از خویش بد

راه خود بر من کنون آسان بکن

پرده بازی بیش از این چندین مکن

راه خود برمن مکن چندین دراز

تا مرا پیداشود آنجای راز

راه خود گرچه نهانی ساختی

هرچه خود کردی گمانی ساختی

راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ

روی خود بر پردهها پوشیدهٔ

پرده از رویت بر افکن رخ نمای

رنگ از آئینه دل برزدای

پرده از رخ یک زمانی باز کن

یک نفس در پردهام همراز کن

از رخت پرده بکلّی بر گسل

بیش ازینم زار و سرگردان مهل

پرده از جان برگشای ای جان و دل

روی خود اینجا مرابنما بدل

پردهٔ جان من اینجا چاک کن

زنگ وحشت ازدل من پاک کن

راه اینجا نیک محکم کردهٔ

خویش را در پردهها گم کردهٔ

در درون پرده راز جسم و جان

در نهان اندر نهان و در عیان

ای عیان تو نهان در پردهها

روی خود کرده عیان در پردهها

راه خود گم کرده و در پردهٔ

پرده دل را کنون ره بردهٔ

مستی رمز حقیقی باز کن

این زمان رمز رموزم راز کن

چند گویم چند جویم چون توئی

در درون پرده میبینم دوی

این دویی از احولی من شدست

بند را هم در دوئی پرده بدست

زود بردار از بر من این دویی

چون همی دانم که یکسان کل تویی

راز تو من دانم از عین الیقین

اندرین ره چون شدم من پیش بین

پیش بینم این زمان در پیشگاه

مر مرا این پیشگاه آمد پناه

پیش ایشان دیدم آن روی ترا

راز بشنید ستم آن موی ترا

های و هویی میزنم در هر نفس

تامگر حاصل شود کلّی نفس

های و هوئی میزنم در پردهات

لیک رازت بی برو گم کرده است

های و هوئی میزنم از شوق تو

راز اعیان میکنم در ذوق تو

های تو با هوی من شد پرده را

برفکن از روی این گم کرده را

چون شناسای خودش آنجا کنی

راز پنهانی من پیدا کنی

راز من با ساز کل کن آشکار

این زمان این از تو کردم اختیار

اختیار عشق من از راز تست

این همه آهنگ من از ساز تست

این زمان اعیان عشقت حاصلم

گشت پیدا راز پنهان واصلم

حاصلت این بُد که من حاصل شوم

زین همه برهان دمی واصل شوم

راه هردم میکنی گم مر مرا

من ترا میبینم اکنون مر ترا

راه من تو گم مکن چون ره شدم

از کمال صنع خود آگه شدم

ای کمال لایزالت بی صفت

یافتم از راه صنعت معرفت

راز خود باتو نهادم در میان

ای مرا پرده شده راز عیان

زهره آنم کجاباشدهمی

تابگویم پردهٔ درجان دمی

گوی از این پرده داران میبرم

در فضای بار عزّت میپرم

میبرم من پردهٔ عشق ترا

وارهان جانم ز اندوه و جفا

چون ز پرده اول و آخر تویی

چون ز پرده باطن و ظاهر تویی

خلق کلی در تو حیران ماندهاند

در درون پرده پنهان ماندهاند

کیست تا او نیست در پرده ترا

راه کلّی جمله گم کرده ترا

کیست تا او نه گرفتار تو است

کیست تانه نقش اسرار تو است

کیست تا نه پرده دار راز تست

کیست تا نه در نهان بیمار تست

کیست تا او نه ز جان شد بندهات

کیست تا آنکس نبد افکندهات

کیست تا او نه طلب کار تو است

اندرین ره در نهان یار تو است

کیست تا نه دم ز حکمت میزند

کیست تا نه رأی حکمت میکند

کیست تا نه سر ترا درباختست

کیست تانه مر ترا نشناختست

کیست تا نه بستهٔ دیدار تست

تا نه سنگ و چوب غرق کار تست

کیست تا نه جان دهد در کار تو

چون شود از جان ودل در کار تو

کیست تا نه پرده داری میکند

کیست تا نه پایداری میکند

کیست تا نه وی چو خود دربازد او

در مقام عشق خود در بازد او

کیست تا نه با تو است و تو باو

میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو

گفت و گوی تو درین دامم فکند

در برون نقش خرگاهم فکند

پرده بازی تو دیدم سالها

تا از آن معلوم کردم حالها

حال من آنست کاندر پردهات

سرنهادم آمده اندر رهت

من زگفت تو درین پرده شدم

گرچه اول راز گم کرده شدم

من ز گفت تو بدیدم روی تو

این زمان هستیم رویا روی تو

اب روی من مریز اینجایگاه

مرمرا تو سر مبر اینجایگاه

راز تو اینک درین لوح دلم

گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم

مشکلم از لوح برخواند کنون

نیک از روی تو دیدم کن فکون

مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین

در گمان مفکن مرا از ره یقین

مشکلم حل کن بکلی بی صفت

تابگویم بیش از این در معرفت

این زمان جمله همی دانم تویی

آشکارا پردهها پنهان تویی

آشکارایی و پنهان چون کنم

چون عیان اندر عیانی چون کنم

آشکارا چون شود پنهان من

چون کنم او را بپنهان زین سخن

هستی تو گشت پیدا در دلم

راز مشکل گشت اینجا حاصلم

واصلم گردان در آنجا مرمرا

چند گردانم زبان بر ماجرا

اولی در ظاهر و در باطنی

لیک اینجا ظاهری و باطنی

نور تست اینجا رفیع پردهها

لیک برهانت بدیع پردهها

رفعت و اعزاز از آن کردم تمام

تامرادر دین بیفزاید مقام

گر نمایی رخ تمامم بی حجاب

گفت و گوی من شود اندر حساب

گر تمام این کار آید راست را

راز من گردد بکلی خواست را

خواست دارم تا مرادر روی خود

راز پیدایی کند در سوی خود

راز پنهانی من پیدا بکن

این همه پرده بکل پیدا بکن

تا حجاب از پیش برداری مرا

در میان پرده نگذاری مرا

هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا

داد آوازی که تا کی ماجرا

جان خود در باز و بیش از این مگو

راز ما در پرده چندینی مجو

چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه

بیش را در بیشتر چندین مخواه

چون ترا کردیم در اینجا نظر

هم نباشد مر ترا زینجا گذر

چون ترا آگاه کردیم از نخست

کار تو زانجا برآید زود چست

کار تو اینجا تمامت ما کنیم

هرچه باید این زمان پیدا کنیم

تو که جان در راه ما بازی تمام

پرده عزّت برافتد از مقام

وصل ما اینجایگه واصل شود

آنچه میجوئی ترا حاصل شود

تا بکلّی راه بگشایم ترا

آنگهی من روی بنمایم ترا

تا بکلّی گم شوی در اسم من

این چنین است اندر اینجا قسم من

هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم

لیک آنگاهی ترا تاوان کنم

برتر آئی از مقام پردهها

کم شود آنگاه این سودا ترا

آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای

هرچه میخواهی بکن راهم نمای

چون شوم قربان و هم جان باز تو

بعد از آن آگه شوم از راز تو

هرچه خواهی کن که من زان توام

این زمان در عشق حیران توام

هرچه خواهی کن که اکنون بندهام

سر بپای عزّ کل افکندهام

هرچه خواهی کن که من خواهم ترا

سرفکنده پیش، کم کن ماجرا

هرچه خواهی کن که ما را این حیات

هست بی تو در درون همچون ممات

این زمان فانی بکن قربان مرا

ای یقین تو شده چون جان مرا

این زمان فانی بکن کلی مرا

ای فنای تو بکل عین بقا

این زمان از خود گذشتم بی حجاب

هرچه خواهی کن تو از روی حساب

این بگفت و جان خود ایثار کرد

خویش را در راه کل بردار کرد

من عجب ماندم درین گفتار او

حیرتم آمد عجب در کار او

ناگهان آمد خطاب از روی کون

کین بزن شمشیر خود را لون لون

این سر او را بکلی در فکن

پره از کارش بکلی بر فکن

زود باش و زخم شمشیری بزن

من چو بشنیدم خطاب این سخن

از خطاب بیخودی حیران شدم

اندرین احوال سرگردان شدم

پس زدم شمشیر اندر گرندش

سرفکندم در زمانی از تنش

این چنین سالک بشد هالک بکل

اوفتاده این چنین در عین ذل

پیش من افتاده است این بی خبر

هر زمان برخود بجنبد بی اثر

من نمیدانم یقین احوال او

تاکه چون باشد بکلی حال او

حال این بودم که از بر کردهام

پیش تو معلوم یکسر کردهام

من نمیدانم رموز این کمال

من نمیدانم گه چون بودست حال

حال او این بود من گفتم ترا

بیش دیگر نیست زینسان ماجرا

حال او این بود و این سر زان او

اوفتاده اندر آنجا گفت و گو

راه بین از گفت او خیره بماند

بعد از آن زانجا فرس تازان براند

در گمان و در یقین افتاده بود

سر بسوی راه کل بنهاده بود

ای دل آخر جان خود ایثار کن

چند خواهی بود اینجا کار کن

چند خواهی بود جان در باز تو

دروصال جان جان میناز تو

چند سازی قصه راه دراز

چند باشی در نشیب و در فراز

چندخواهی بود برجان ترسناک

چند خواهی بود آخر خوفناک

جان خود ایثار کن در راه او

بیش ازین تا چند سازی گفت و گو

عاشقان جانهای خود ردرباختند

سوی یار خویشتن بشتافتند

مطبخ عشقست اینجا سر ببر

از همه خلق جهان یکسر ببر

تا دمی واصل شوی در خاک و خون

چند خواهی ماند از پرده برون

از درون پرده کس آگاه نیست

زانک کس را اندرآنجا راه نیست

راه کل پایان ندارد در نظر

چون برفتی از صور یابی خبر

چون برون آیی ز صورت در زمان

روی یار خویشتن بینی عیان

راه کل راهیست دشوار و دراز

گرچه در پیشی تو چندینی مناز

ترک خود گیر و برون شو از صور

من مگو تا وقت آید کارگر

تو همه حق بین و جز حق را مبین

چون گذشتی بر ره حق شو یقین

چون که حق بینی نگهدار این کمال

تا نیفتی در سلوک بی زوال

این سلوک راه کی باطل شود

راه باید کردتا تن دل شود

چون دل تو محو گردد در صفات

تافتن گیرد ز حضرت نورذات

دیده چون از اشک پرنم باشدت

هرچه میخواهی در آن دم باشدت

درگذر از کون و اندر ره مایست

زانکه اول تا باخر هم یکیست

چون یکی باشد زبانت تا بسر

کی تواند یافت این نقش بشر

نقش برگیر از میان آزاد کن

بس یقین رادر میان بنیاد کن

در میان عشق کل میناز تو

جان خود در راه او در باز تو

پختگی حاصل شود آنجا ترا

ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا

راه پرسی از کسی کوره ندید

یک تنی زین راه دل آگه ندید

راه کی از کور بینا گرددت

گر بود دل کار شیدا گرددت

راه را از راه دان باید شنود

تا شود این کار یکباره نمود

آنکه ره را دید باشد ذوفنون

او شود در راه عشقت رهنمون

راه تو از راه دیده کل شود

گر ندانی کار راهت ذل شود

راه بینان جهان اندر رهند

دایما زین راه کلّی آگهند

جمله ذرّات در راهند کل

اوفتاده جملگی در عین ذلّ

راه بینانی که صادق آمدند

عاشق و پیر و موافق آمدند

جان خود در راه عشقش باختند

هرچه شان بد جملگی درباختند

جمله ذرّات گردان آمدند

اندرین ره راز جویان آمدند

گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ

راه رفتی راه خود گم کردهٔ

ره نبردی همچنان ای بی خبر

از وجود کل نمییابی اثر

اندرین ره هر که آمد مرد شد

سالک ره مرد صاحب درد شد

هرکه دردی داشت او آمد براه

درد باید تارسی آنجایگاه

هر کرا دردیست درمانش مباد

هرکه درمان خواهد او جانش مباد

درد باید درد بی حد از فراق

هر زمان در راه او پر اشتیاق

درد باید تا که درمان باشدت

جان دهی امید جانان باشدت

درد باید تا ببینی تو دوا

درد درمانست در عین جفا

ای بسا دردی که آمد جمله را

بو که بتوان گفت کلّی ماجرا

درد عشقست از کمال شوق او

هست درمان دایما در ذوق او

درد باید تا ترا درمان رسد

ناگهان امید از جانان رسد

راه عشق از درد پیدا گشت کل

راه پردردست اندر عین ذل

بی حدست آنجا تو راز خود بپوش

راز با تست و کجا باشد خموش

تو چنین راهی ببازی کردهٔ

خویش را عین مجازی کردهٔ

تو کجایی یار توآخر کجاست

ره روان این راه را رفتند راست

تو ببازی کی رسی در یار خود

چونکه هستی بی خبر از کار خود

تو کجا ز اسرار عشقش ره بری

هر زمان از راه او واپس تری

راه دورست و پر آفت راه کن

لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن

سر ما با اوفتادست این سخن

تا همه اسرار گردد سر به بن

این رموز ما کجا داند کسی

فهم دارد گر بخواند او بسی

این رموز من معانی آمدست

سرّ این راز آن جهانی آمدست

تو کجا دریابی این اسرار من

لیک اکنون گوش کن گفتار من

رمز ما از این سخنها باز دان

آنگهی اندر رموزم راز دان

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیی گوی نتواند ربود

این یقین بر جان ودل باید شنود

نه بنقش آب و گل باید شنود

هرکه این برخواند او آگه شود

عاشق آسا آنگهی در ره شود

هرکه این را فهم دارد بی حجاب

بی حساب خواندن روی کتاب

هر که این اسرار کلّی فهم کرد

هر چه گفتم راز با وی فهم کرد

سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور

پای تا سر جمله آمد غرق نور

از رموز ما تو چون آگه شوی

آنگهی دستار خوان ره شوی

ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست

از رموز پارسی من شدست

گر بسی خوانی تو هر بار این سخن

بازدانی رمز و اسرار کهن

هرکه این اسرار روحانی بخواند

هر زمانی سرّ این تکرار راند

این سخن معنی نه طامات آمدست

نه ز هر فصلی مقامات آمدست

جمله یک رازست اما در نهان

هر زمانی میشود عین عیان

گر تو عمری در جهان باشی دمی

این کتاب من بخوانی هر دمی

رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی

جان خود هم زین سبب واصل کنی

معنی و ترکیب این گفتار بین

هر دم از نوعی دگر اسرار بین

هست اسرار نهانی همچو گنج

زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج

ای بسی شب کاندرین پرده براز

گفتم اسرار نهانی جمله باز

خود بخود این رازها کردم عیان

کی تواند بود هرگز این نهان

این رموز عاشقانست از یقین

نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین

این رموز از عالم پاک آمدست

در میان زهر تریاک آمدست

گر بسی خواندن میسّر باشدت

بی شکی هر بار خوشتر باشدت

هرکه این برخواند ره را پیش کرد

هر زمانی رونق دل بیش کرد

هرکه این معنی ما را رخ نمود

کفر را ازدل بزودی بر زدود

عاشق آن باشد که بی درمان بود

درد او هر لحظه دیگر سان بود

درد او را تو چه دانی اندرین

ای گمان دیده کجا دانی یقین

درد او خوشتر ز درمان نوش کن

هر زمان در درد جان بیهوش کن

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

جملهٔ جانها از آن آید بکار

تا بریزد خون جانها زار زار

گر تو از کشتن همی ترسی مرو

زین سخن تا چند میپرسی برو

کشتن او دان حیات جاودان

بگذری تو زین جهان و آن جهان

گرچه اکنون در درون پردهٔ

پای تا سر در درون پردهٔ

عاقبت زین پرده بیرون اوفتی

تا ندانی تو که خود چون اوفتی

پرده رازت در آنجا برگشای

تاترا مر عشق باشد رهنمای

چون رهت در عشق آمد پایدار

راه عشق اینست ازمن گوش دار

راه بین چون راه عشق آید بوی

کام او خود زود بردارد زوی

راز را انجام نیست آغاز هم

لیک باید بود با همراز هم

چون ترا همراز نبود زین میان

تاترا باشد در آنجا ترجمان

ترجمان عشق ره برد اندرین

تا رساند مر ترا در ره یقین

این زمان در راه بسیاری شدند

گرچه اندر راه بسیاری بدند

راه خود چون خود روی ره گم کنی

قطره هرگز در کجا قلزم کنی

هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند

او کجا آهنگ هر کثرت کند

راه استغناست تو مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

گر ترا مر شاه بنماید نظر

ازکمال او بیابی تو خبر

گر کمال او بکل حاصل کنی

اول از پندار دل باطل کنی

اولت این عقل برباید فکند

طیلسان از روی برباید فکند

اندرین پرده عجایب رهنمون

آید از پرده بهر پرده برون

همچو تو در پرده ایشان راز جوی

سرّ خود با این کسان دیگر مگوی

چون کسی در خویشتن مانده بود

راز تو زو کی همی خوانده بود

چون طبیبی را بخود هرگز دوا

می نداند کردن او زین ماجرا

کی ترا درمان کند هم خود بگوی

بیش ازین درمان خود ازوی مجوی

درد خود با یار خود نه در میان

تاترا بکند دوا اندر زمان

درد تو او هم مداوایی کند

هم زحکمت مرترا دانی کند

ای بسا کس کاندرین ره باز ماند

دایماً سرگشتهٔ این راز ماند

ای بسا کس کاندرین سودا برفت

گرچه بسیاری بره تنها برفت

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند با دست تهی

هیچکس اندر پس این پرده نیست

کو بزاری راه دل گم کرده نیست

هیچکس این راه را منزل نکرد

کو درین ره خون خود چندین نخورد

راه ما پایان ندارد بی خلاف

تا نپنداری که دامست از گزاف

سالها زین راه معبودم که بود

زین مقالت کل مقصودم چه بود

تا یقین حاصل شود بی شک مرا

این بُده مقصود من بی ماجرا

عاقبت چون راه آمد در سلوک

شمس را این ره بسی کرد آن دلوک

هیچ سالک اندرین ره نامدست

کو بنومیدی ازین ره بازگشت

سالکان این پرده از هم بردرند

در یقین افتند و از شک بگذرند

تا یقین هرگز نگردد حاصلت

کی توانی یافت بویی از دلت

تا یقین رخ هر دمی ننمایدت

از کجا این راز دربگشایدت

تا یقین باشد گمان نبود ترا

قد چون سروت کمان نبود ترا

چون یقین گردد یکی باشد همه

آنچه اندیشی شکی باشد همه

گر یقین ناگاه افتد در نظر

هر دو عالم رخ نماید سر بسر

گر یقین بر روی دل ننمایدت

از کجا این راز دل بگشایدت

معرفت را گر بسی حاصل کنی

زین همه تو خویش کی واصل کنی

معرفت ره در سلوکت آورد

تامگر ره در دلوکت آورد

معرفت راهیست در آشیانهاش

تو مگرد از وی نظر کن خانهاش

معرفت راهیست بی پایان همه

معرفت هم راز بگشاید همه

معرفت بسیار لیکن معرفت

کی تواند بود در شرح و صفت

معرفت بسیار و شرح او بسی

کی تواند گفت این راهر کسی

معرفت راهی بحکمت یافتست

زان بهر جانب همی بشتافتست

گر نبودی معرفت در کاینات

کی شدی هرگز عیان این صفات

گر نبودی معرفت هرگز کجا

راه گر دیدی سلوک انبیا

گر نبودی معرفت در جزو و کل

عزّها کلی بدل گشتی بذلّ

گر نبودی معرفت ز آغاز کار

کی بُدی هرگز عددها در شمار

گر نبودی معرفت در روی دهر

نوش بودی نزد مردم همچو زهر

گر نبودی معرفت آدم همی

کی فتادی در مقام خرمی

گر نبودی معرفت ابلیس را

کی بکردی این همه تلبیس را

گر نبودی معرفت مر نوح را

کی بکردی کشتی او فتوح را

گر نبودی معرفت با شیث هم

کی زدی در راه بی منزل قدم

گر نبودی معرفت هم با خلیل

کی بکردی جان و دل در ره سبیل

گر نبودی معرفت ایوب را

این همه زحمت کجا بودی ورا

گر نبودی معرفت اسحق را

کی بُدی کشتن بجان مشتاق را

گر نبودی معرفت با زکریا

جان کجا کردی در آن دم او فدا

گر نبودی معرفت موسی یقین

کی شدی نور تجلّی راه بین

گر نبودی معرفت عیسی کجا

یافتی در آسمان چندین بقا

گر نبودی معرفت با مصطفی

کی شدی هرگز بدین نور و صفا

اوست سلطان تمامت انبیا

اوست اول تا بآخر مقتدا

شرح این ره ازوجودش شد پدید

ذات پاکش از سجودش شد پدید

شرح این ره او تمامت باز یافت

شرح این ره اول از شه باز یافت

او اگر این ره نکردی در بیان

کی بدانستی مرین ره را عیان

گر نبودی راه کل و عقل کل

جملگی بودی یقین خود عین ذل

گر نبودی نور پاکش رهنما

خود نبودی انبیا و اولیا

گر نه او کردی صفت در هر صفت

کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت

گرنه او بودی که کردی شرح راه

جملگی ماندی اسیر آنجایگاه

عقل از نقل این سخنها آورد

لیک هرگز کی کند کی آورد

عقل کل باشد نمودار یقین

تا شود در پیش مرد راه بین

راه بینی همچو او دیگر نزاد

همچو او دیگر کسی دادی نداد

اوست داننده درین پرده شده

اولین و آخرین پرده بده

آنچه از اسرار دانست او یقین

مرتضی دانست دیگر راه بین

آنچه از اسرار دانست ازکمال

نیست راه دین وی هرگز زوال

آنچه او از راه شرح کل بگفت

در رموز او کجا داند نهفت

آنچه او را داد هرگز کس نداد

داد این اسرار او آنجا بداد

هرکسی فهمی کند از راز او

کی بداند هر کسی این ساز او

انبیا این ره نبردند از نخست

راه و شرح راه از وی شد درست

انبیا زین راه بسیاری شدند

عاقبت از ما عرفنا دم زدند

او رموز کل بگفت و راز گفت

آن رموز او با علی خود باز گفت

آنچه او را بود آن، کس را نبود

زانکه او بود و ازو بد هرچه بود

بود او باشد نداری فهم دان

تا رموز او کند شرح و بیان

او رموز اندر رموز آورده است

زانکه او را در درون پرده است

رمز او هرگز کجا آید ز نقل

زانکه کان نقل باشد هم ز عقل

نقل را با عقل باشد هم صفت

لیک اشیا برترست و معرفت

عقل بر اشیا محیطست اندکی

راز دان او را بداند بی شکی

عقل کل شرح صفات او نیافت

راز کل رمز و رموز او نیافت

لی مع اللّه او مقام کل شناخت

هر صفت را از کمال ذل شناخت

گر ریاضت نبودت کی ره بری

کی بگو تو ره بدین درگه بری

عقل از راهت بیندازد همی

کی نهد بر جان ریشت مرهمی

عقل اگر از معرفت بویی برد

کی ازین دانش بگو بویی برد

عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت

گرچه بسیاری درین معنی شناخت

در سلوک خود بسی هم راز کرد

خویشتن با خویشتن دمساز کرد

شرح بسیاری بگفت از هر صفت

از کمال عقل خود بر معرفت

شرح بسیاری بگفت از کائنات

عاقبت ره را نبرد او سوی ذات

شرح بسیار بگفت و بر طپید

هر دم او اندر مقامی بر جهید

چون نبد راهی کجا او ره برد

گرچه بسیاری از آنجا ره برد

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس

عشق از وی زاد گر چه ره نبرد

درکمال خویشتن راهی سپرد

آنچنان مشتاق آمد در وجود

بود اما در صور پنهان ببود

آنچنان محبوب بود از عشق دوست

کورها دیگر نکرده مغز و پوست

آنچنان احوال خود معلوم کرد

آنچنان کلی خود مفهوم کرد

جوهری آمد عجایب در عجیب

او بدی از کاینات جان حسیب

او همه تصویر وحدت راست کرد

هم ز معشوق عیان درخواست کرد

او گره از کار کلی برگشاد

او اساس وحدت و عرفان نهاد

هر زمانی رای دیگر ساز کرد

هر دمی اسرار جان آغاز کرد

در درون جان بجانان راه یافت

این کمال از شوق الااللّه یافت

او کمال خود برتبت پیش کرد

راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد

او کمال خود بدانست از یقین

زانکه بد او راه بین و پیش بین

تو مباش اصلا کمال این باشدت

چون شوی کم پس وصالت باشدت

این کمال لایزال از خود طلب

عشق بنماید ترا کلی سبب

عشق بد مغز تمامت کاینات

راه برده در صفات نورذات

عشق بد مر عقل را آموزگار

او برفت و این بماند از روزگار

این بماند و او برفت آنجایگاه

او بدید و این بماند اینجا ز شاه

عقل اندر پرده دل بازماند

عشق هر دم بر کمالی ساز راند

عشق خود میبیند او از هر صفت

زانکه او ماندست اندر معرفت

عشق جز حق را ندید آنجایگاه

جست او اندر عیان حق پناه

او عیان خود تمامی بازدید

عقل چون گنجشک آن شهباز دید

راز خود با عاشقان خود بگفت

هرکسی برگونهٔ این در بسفت

درّ دریای حقیقی باز یافت

همچو او دیگر کسی هرگز نیافت

هرکسی بر عکس یاران گشتهاند

هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند

گر همی کاری تو تخمی را بکار

کان بود پیوسته باتو پایدار

گر همی کاری تو تخمی راست کن

کان مراد تو بود هم بی سخن

چند با هر کس تو راز خود نهی

چند اینجا دام و ساز تن نهی

راز را با ساز اگر یکسان شود

جان ذاتت رهبر جانان شود

هر کسی بر عقل نقلی کردهاند

لیک همچون عقل اندر پردهاند

راه بر خود میروی کی پی بری

تو نمیدانی که هر دم پس تری

راه بر خود میروی پر ره زن است

جان تو اینجایگه چون ایمنست

ره زنان بر راه تو بس خفتهاند

راه را هرگز نه زینسان رفتهاند

راه آنکس یافت کو با آه شد

عشق با وی اندرین همراه شد

عشق راهت مینماید بر قبول

تو نمیدانی مرین ره را اصول

تو بخود هرگز کجا این ره کنی

کی تو خود را زین سخن آگه کنی

عشق مغزی مینماید سوی دوست

تو بماندی در میانه جمله پوست

عشق بنماید ترا اسرار تو

عقل بنماید ترا گفتار تو

عشق اول مشتق از عقل آمدست

گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست

زینت عقلست دنیا سر بسر

لیک از راه حقیقی بی خبر

آمدست اینجا فضولی میکند

آنچه از وی شد اصولی میکند

گر ترا خود عقل و جان باشد قبول

کی شوی درعشق تو صاحب وصول

ای ز عشق لایزالی گم شده

از جمادی نفس تو مردم شده

صورت عقلست در نقلی از آن

کی خبر یابی ز سرّ بی نشان

بس کتب کز عقل باشد پایدار

کی بود هرگز ترا آن پایدار

بس کتب کز عقل صورت ساختند

هرچه آن میخواستند آن ساختند

راحت جان عقل کی بویی رسد

چون ترا زانحال آهویی رسد

چون بماندی در مقام عقل تو

گوش کن از هر کسی هر نقل تو

چند گردی گرد عقل ای بی خبر

زان نمییابی تو زین بوئی اثر

عقل کل چون مر ترا صورت بدید

در مقام جمع حشمت آرمید

چون تو بر عقل این ره کل میروی

پای بسته در بن ذل میروی

ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ

کی ترا باشد یقین از کردهٔ

کرد. تو پیش چشم تو خوشست

راه تو دورست و هم بر آتشست

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف ودل شده از وی نفور

آتش طبعی بکش اینجایگاه

تا نسوزد آتشت آنجایگاه

هر که زین آتش بسوزد بی خبر

هم از آن آتش شود او کارگر

آتش طبعیت پر از مشعله

در دل تو اوفکنده ولوله

آتش طبعیت پر مکر و حیل

هر زمانت میکند برجان خلل

آتش طبعیت بارای و هوس

زان بماندی در پس پرده ز پس

آتش طبعیت دشمن مر ترا

چند داری دشمنت را بر قفا

آتش طبعیت تلبیس جهان

خویش از دست طبیعت وارهان

آتش طبعیت رهزن مر ترا

کی توانی بود ازو بی ماجرا

آتش طبعیت ابلیس دژم

هر زمان مکری بسازد لاجرم

آتش طبعیت بر عکس دلت

زان شده راز حقیقی مشکلت

آتش طبعیت ره زن تن شده

در میان جسم در هر فن شده

آتش طبعیت آنجا برفسوس

میکند بر معنی دل پرفسوس

آتش طبعی برادر کین تو

میکند آنجا خراب آئین تو

آتش طبعی فسرده کن دمی

تا نماید آینه اینجا دمی

یک دمی از آتش تن دور باش

بعد از آن اندر میان نور باش

اندر آتش هیچکس چون خوش بود

زآنکه آتش در زمستان خوش بود

این نه آن آتش که او سرما کشد

عاشقان کشته و شیدا کشد

هست این آتش عجب افروخته

هر زمانی عالمی را سوخته

هر زمانی عالمی میسوزد او

هر زمانی راه سر آموزد او

هست ابلیس از تف آن آتشست

جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست

خوش تو اندر راستی خوش خوشی

پای تا سر در درون آتشی

خواب در آتش کنی هر لحظه تو

کی توانی کرد راه پرده تو

ای دریغا آتشت در راه شد

همرهی ناخوش ترا همراه شد

ای دریغا آتشت در بسترست

جای تو در آتش و خاکسترست

عاشقان در آتش معنی شدند

نه چو تو در آتش دعوی شدند

آتش معنی نوزد عاشقان

لیک عاشق خویش را سوزد در آن

آتش معنی طلب کن از یقین

تف اور ا کن قبول ازدل یقین

انبیا را آتش معنی بدست

لیک ایشان را درآن دعوی بدست

آتش معنی چو ابراهیم یافت

خویش را آنجایگه تسلیم یافت

آتش عشقست آنجا معنوی

هست روحانی و دل زو شد قوی

آتش عشقست بی وصف وصفت

آن نیاید هرگز اندر معرفت

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

آغاز كتاب اشترنامه

یک دمی ای ساربان عاشقان

در چرا آور زمانی اشتران

اندرین صحرای بی پایان درآی

تا درین ره بشنوی بانگ درای

تا در آنجا جمع گردد قافله

سوی حج رانیم ما بی مشغله

کعبهٔ مقصود را حاصل کنیم

در تجلّی خویش را واصل کنیم

عقبی بر شیمهٔ این ره زنیم

حلقه بر سندان داراللّه زنیم

روی در صحرای عشّاق آوریم

یاد از گفتار مشتاق آوریم

باز سرگردان این صحرا شویم

در درون کعبه ناپروا شویم

این چنین ره راه مشتاقان بود

تا ابد این راه بی پایان بود

ای دل آخر جان خود ایثار کن

یک دمی آهنگ کوی یار کن

ره روان رفتند و تو درماندهٔ

حلقهٔ در زن،‌که بر درماندهٔ

اشتران جسم در صحرای عشق

مست میآیند در سودای عشق

همچو ایشان گرم رو باش و مترس

اندرین ره سیر کن فاش و مترس

هر کجا آیی فرود آنجا مباش

این دویی بگذار و جز یکتا مباش

بعد از آن در گرد این صورت مگرد

همچو درّی باش در دریاش فرد

تا که از ملک معانی برخوری

از سر سررشتهٔ خود بگذری

پس مهار عشق در بینی کنی

بعد از آن آهنگ یک بینی کنی

بر قطار اشتران عاشق شوی

در درون کعبه صادق شوی

دیر صورت زود گردانی خراب

تا بتابد از درونت آفتاب

در محبّت تاکه غیری باشدت

در درون کعبه دیری باشدت

بحث بارهبان دیری بر فکن

طیلسان لم یکن در سر فکن

تا ترا معلوم گردد حالها

باز دانی زو همه احوالها

در بن این بحر بی پایان بسی

غرق کشتند و نیامد خود کسی

کس چه داند تا درین دیر کهن

چند تقدیر آوریدند از سخن

جایگاهی خوفناکست این مکان

وامایست و اشتران زینجا بران

تامگر در کعبهٔ جانان روی

در مقام ایمنی خوش بغنوی

کعبهٔ جانها مکانی دیگرست

این زمان آنجا زمانی دیگرست

این رهی بس بینهایت آمدست

تا ابد بیحدّ وغایت آمدست

پای دل در پیچ و بس مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

راه اینست و دگر خود راه نیست

هیچ دل زین راه ما آگاه نیست

ره روان دانند راه عشق را

کز دو عالم هست این ره برترا

راه عشقست این وراه کوی دوست

راه رو تا در رسی در کوی دوست

کعبهٔ عشّاق را دریاب زود

جملهٔ ذرّات شان این راه بود

این ره اندر نیستی پیدا شدست

این چنین ره راه پرغوغا شدست

راه دورست و دمی منشین ورو

ره یکی است و تو ره میبین و رو

جهد کن تا اندرین راه دراز

گرم رو باشی نمانی مانده باز

جهد کن تا هیچ غیری ننگری

تا ز فضل جاودانی برخوری

جهد کن تا تو بمانی برقرار

زانکه بسیارست گل بازخم خار

سالکان پخته و مردان دین

عاشقان بردبار راه بین

اندرین ره رازها برگفتهاند

درّ معنی را بمعنی سفتهاند

گم شدند اول ز خود پس از وجود

لاجرم دیگر ره رفتن نبود

باز بعضی در صور یک بین شدند

باز بعضی مانده و خودبین شدند

باز بعضی در گمان و در یقین

همچو بلعم مانده نه کفر و نه دین

باز بعضی خوار مانده در جنون

باز بعضی گفتشان آمد فنون

باز بعضی در زمین، خوار از تعب

باز ماندند از صورها در عجب

باز بعضی از کتبها دم زدند

داد خود از صورت حس بستدند

باز بعضی در شراب و در قمار

بازماندند اندرین پنج و چهار

باز بعضی خوارو ناپروا شدند

درمیان خلق، تن رسوا شدند

باز بعضی تن ضعیف و جان نزار

خرقهٔ در فقر کردند اختیار

باز بعضی در عجایبهای راه

باز استادند در جنب گناه

باز بعضی کنج بگزیدندو درد

تا فنای شوق آید در نبرد

باز بعضی غرقهٔ آتش شدند

باز افتادند و دل ناخوش شدند

باز بعضی باد کبر از سر برون

آوریدند وشدند ایشان زبون

باز بعضی آبروی خویشتن

عرضه دادند از میان انجمن

باز بعضی زرق وسالوس آمدند

اندرین ره بس بناموس آمدند

باز بعضی عالم منطق شدند

از مقام الکنی ناطق شدند

باز بعضی ناطق وپر گو شدند

در بر چوگان تن،‌چون گوشدند

باز بعضی در جدل جهّال وار

آمدند و قیل کردند اختیار

باز بعضی حاکم دنیا شدند

فارغ ازدانستن عقبی شدند

باز بعضی عدل کردند از یقین

آنچه حق فرموده است از راه دین

باز بعضی دزد و هم رهزن شدند

عاقبت اندر سر این فن شدند

باز بعضی کنج کردند اختیار

تن فرو دادند در صبر و قرار

باز بعضی عقل را عاشق شدند

در مقام عقل خود صادق شدند

باز بعضی درمقام بیخودی

عشق آوردند در الاالذی

باز بعضی عاشق و حیران شدند

در ره توحید، بی برهان شدند

این ره کل دان و باقی هیچ دان

این ره جدّست و باقی پیچ دان

گردرین راه اندر آیی یکدمی

حیرت جان سوز بینی عالمی

چند خفسی خیز و ره را ساز کن

یک زمان اندر یقین پرواز کن

برگذر زین چار طبع و شش جهت

تا به بینی کل جان، در عافیت

کعبهٔ عشاق یزدانست آن

ره نداند برد جسم، الا بجان

گر درین رهها، نهٔ تو راه بین

بازمانی دور افتی از یقین

هرکسی در مذهب و راهی دگر

هر کسی چون دلو در چاهی دگر

آن کسان که دیگ سودا میپزند

هر یکی اندر هوای دیگرند

آنکه او در قید دنیا مبتلاست

او کجا مستوجب راه بقاست

آنکه در تحصیل دنیا باز ماند

در میان چار طبع آز ماند

آنکه او مستغرق عرفان بود

بر سر خلق جهان سلطان بود

آنکه او شایسته آید پیش شاه

کی تواند کرد در غیری نگاه

آنکه او در صحبت سلطان بود

هرچه گوید پادشه را آن بود

آرزویی نکندت تا جان شوی

بعد از آن شایستهٔ جانان شوی

راز سلطان گوش داری در دلست

حل شود اینجایگه هر مشکلست

هرکه او در پیش شه شد راز دار

زان توان دانست هر ترتیب کار

راه کن تا بر در سلطان شوی

ورنه تو چون چرخ سرگردان شوی

راه کن در گفت و گوی تن ممان

سرّ اسرار حرم را باز دان

چارهٔ در رفتن این ره بجوی

قافله رفتند و ما در گفت و گوی

قافله رفتند و تو در خوابگاه

کی تواند کرد،‌مرد خفته راه

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت ابراهیم علیه السلام

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

آتش صورت بمعنی گشت باز

آنگهی بررای دیگر کرد ساز

بود صورت آتشی بس سهمناک

شعله او گشت آنجا تفت ناک

چونکه ابراهیم اندر وی فتاد

راز خود بر لمعه آتش گشاد

هرکه او تسلیم شد در آتشش

گشت ریحان و گل آنجا آتشش

چونکه آتش آتش او را بدید

آتش صورت شد او را ناپدید

آتش روحانی از عزّت بتافت

آتش دیگر ز روحانی بیافت

آتش معنی عشق آمد پدید

معنی دیگر ز عشق آمد پدید

کل آتش چون خلیل کل پدید

بعد از آن گلها در آنجا بشکفید

آتش آنجا گاه یکسر کشت گل

چون نظر کرد و بدید او عکس کل

نقش کل هرجا که او حاصل شود

گر بود آتش از آن واصل شود

گفت حق یا نار کونی شو تو برد

آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد

چون ندا آمد که آتش سرد شو

چون شنید آتش که ما را بردشو

گشت ریحان و گل آنجا آشکار

گشت ابراهیم آتش را نگار

هرکه او در آتش مطلق شود

در زمان آواز از آنجا بشنود

چون به بینی آتش عشقش دمی

چون توانی بود آنجا یک دمی

چونکه آتش گشت واصل از ندا

چون ندا آید تو جانت کن فدا

ازندا تو جان خود ایثار کن

هر دوعالم را پر از انوار کن

آتشی واصل شد از عشق ندا

چون نداند کرد آتش جان فدا

آتشی چون میشود واصل ازو

چون نگردی یک دمی واصل ازو

آتش ابراهیم را چون روح گشت

تا که ابراهیم از وی برگذشت

تن فدا مانند ابراهیم کن

جان خود در راه او تسلیم کن

تن فدا کن هر زمان در راه حق

تا شود این جان توآگاه حق

آتش طبعی تو چون گل شود

آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود

آتش طبع تو چون ریحان شود

جان تو خوش بوی و مشک افشان شود

آتش طبعی ز ره بردار تو

دیده عشق یقین بگمار تو

آتش طبعی بکش ای بی خبر

تا از آئینه بیابی تو اثر

هست آیینه دل و تو صورتی

تو بمثل بلغمی با قوتی

زود ناقورت ز صورت دور کن

آنگهی آئینه دل نور کن

دل ترا آئینه کون و مکان

این زمان در صورت حسی نهان

زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی

کی نماید مر ترا زین سر بسی

آینه چون زنگ دارد پاک کن

بعد از آن آهنگ روح پاک کن

تا بدین آئینه تو راهی بری

در زمانی هر دو عالم بنگری

زود این کل را بکلی برزدای

تا شود پیدا دلیل و رهنمای

زود این آئینه از پرده برآر

تا شود کلّی ترا آن آشکار

زود آئینه برون کن از غلاف

تا شود پیداترا کل بی خلاف

زود آئینه بده بر صیقلی

تاکند صافی ترا بر مصقلی

زود آئینه برآور پیش خود

اندرو بنگر زمانی بی خرد

در درون پردهٔ ناموس بین

خویش را آئینه افسوس بین

چون دو آئینه که گردد روبهم

روشنی باشد ترا از بیش و کم

این رموز از آن بزرگ راه بین

یافتم اندر عیان عین الیقین

شرح این آیینه بسیاری بگفت

درّ این معنی عجایب او بسفت

عشق این آیینه را او آب داد

بعد از آن ترتیب این آئین نهاد

روی جانان اندر و پیدا شده

ای بسا کس کاندرین سودا شده

عقل هر دم بر خلاف آینه

میکند او مکرها هر آینه

گر تو این آینه داری صاف را

سرّ این آئینه گردد قاف را را

گر تو آئینه کنی دو روی را

جمله یک باشد ولی دو روی را

ثمّ وجه اللّه را از دیده دید

نقشها گردد ازو کل ناپدید

هست این آئینه آئین دو کون

مینماید رازهای لون لون

هست این آئینه کل معرفت

کی کند آئینه را آن جا صفت

پر صفت کردند این آئینه را

ره نبردند اندرین آئینه را

هرکسی عکسی ازین آئینه یافت

لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟

جز محمد سرّ این کس را نگشت

او بدانست این رموز هفت و هشت

لیک خود را کل کل در کل بیافت

گرچه در پرده بسی او ذل بیافت

سعی باید برد اگر میبشنوی

تو بدین گفتار کلّی بگروی

چون شود آئینه پیدا پیش تو

بد مبین و جمله نیک اندیش تو

چون ببینی روی خود آن جایگاه

یک زمانی تو نظر کن پیش گاه

تا ببینی آنچه با خود کردهٔ

زانکه هم آئینه و هم پردهٔ

هرچه کردی پیشت آید عاقبت

ای دریغا راه تو بر عاقبت

خیز تا رازی مگر بنمایدت

بی ره صورت رهی بگشایدت

چند سرگردان این پرده شوی

چند خود را راه گم کرده شوی

راه نزدیکست از تو دور شد

بود نزدیک ارچه از ره دور شد

نور عقشت گر رهی بنمایدت

در زمانی راز دل بگشایدت

نور عشق از عالم جان برترست

ذاتش از کون و مکان هم برترست

نور عشق از عالم تحقیق شد

لیک هر کس را نه این توفیق شد

گر ترا توفیق در کار افکند

راه این پرده تمامت بر درد

گر نباشد عشق تو بی رهبری

تو همی خواهی که برخود ره بری

گر نباشد عشق در کون و مکان

کی شود هرگز ترا عین عیان

گر نباشد عشق تو خود کی شوی

اندرین منزل کجا هرگز شوی

آینه است این عشق و دل شیدا نمود

هرچه بد در آینه پیدا نمود

آینه چون در درون پرده است

نور خود کلّی در آن گم کرده است

چون برون آید ز پرده آینه

رخ نماید هرچه هست هر آینه

چون به بینی کل تو آیینه است

خویشتن را بین که کل یک آینه است

چون ترا آئین نباشد زین سخن

کی توانی یافت این راز کهن

زود در آئین خود در ساز شو

یک دمی با آینه همراز شو

صیقل عشق از دلت پاکی کند

کی ترا آئینه اش خاکی کند

آینه اول بآتش در کنند

بعد از آن آن را بخاکستر کنند

صیقلی چون آینه دارد بدست

پس کند او رادر آن حالی بدست

اولش خاکستری ریزد درو

بعد از آن رویش دراندازد ازو

چند روز از یکدگر خالی کند

تا ورا روشن تن و صافی کند

چون شود صافی و بنماید جمال

همچنان خاکسترش ریزد ببال

تاکه او نیکو و صافی تر شود

روشنی او از آن خوشتر شود

عکس خود اول ببیند اندرو

بار دیگر در نهد صیقل درو

چند بارش هم چنین از روی رنگ

جمله بردارد از آنجا بی درنگ

سعی بی حد میبرد آن جایگاه

تاکه پیدا میشود آن جایگاه

روی عکس و هرچه پیش آید ورا

همچنان آن عکس بنماید ورا

آینه در پرده گر باشد مدام

کی ترا بنمایدت عکسی تمام

آینه چون زنگ باشد روی را

تف زنگ آرد در آنجا موی را

موی درآئینه تو هرگز مکن

تانگردد کم ترا سرّ سخن

این دل تو آینه است اندر نهان

لیکن اندر آن نهان عین عیان

هست این آئینه دل با هر کسی

اوفتاده در ره این گل بسی

آینه چون در گل و تاریک هست

لاجرم رخ را نه بینی درنشست

آینه چون از غلاف آید برون

در نمودن باشد اوعین فنون

آینه عشقست اندر دل نهان

در میان جان جمال حق عیان

آینه چون این زمان در پرده است

از تف آن راه جان گم کرده است

چون در آیی از درون پرده را

راه یابی بر معانی پرده را

هست این آیینه بر عکس خیال

هرچه بینی هست از عین محال

زنگ شرک از دل بکن خالی همی

اندرین آئینه بنگر یک دمی

روی دل صافی بکن تو بی خیال

معنی جان را ببین تو لامحال

معنی آئینه را تو باز بین

در درون دل تو صاحب راز بین

تن ترا از هر رهی برده خلاف

هست بگرفته در آئینه غلاف

پاک کن آئینه را در هر نفس

پیش او شو تا نمانی باز پس

هرکه او در راه استادست باز

همچنان کز راه افتادست باز

هرکه اندر پرده ره باز ماند

تاابد او بی دل و بی ساز ماند

راه بینا این بدان گفتم همی

تانهی بر این جراحت مرهمی

گر کسی در راه خواهد رفتن او

هم سخن در راه خواهد گفتن او

تاکه آن را نیز نزدیکش شود

راه بروی زود و آسان بسپرد

آن سخنها راه باشد راهبر

چند خواهی گفت اکنون راهبر

چند گویم راه تو بر پرده است

سالک دل راه خود گم کرده است

راه اونزدیک خواهد شد همی

اندرین ره پیر خواهدشد همی

...

0
اشترنامه عطار نظر دهید...