اشترنامه عطار

جواب عیسی علیه السلام سبیحون را

از یقینت این سخن را گوش دار

بشنو این اسرار و صنع کردگار

اول بنیاد بر ذات خدای

پادشاه راز دان و رهنمای

جوهی از نور خود پیدا بکرد

بس دلی کز شوق خود شیدا بکرد

حکم کرد از نیک و بد آنجایگاه

تا شود پیدا بخود آن جایگاه

این جهان و آن جهان چون آفرید

راز خود برجان ما کرد او پدید

از جلال خود نظر بروی فکند

آتشی از شوق خود در وی فکند

جوهری بد از لطافت روشنی

ذات خود پیدادر آن بد بی منی

اول و آخر درو پیدا شده

عاشق از معشوق دل شیدا شده

هرچه بود و هرچه خواهد بود نیز

اندران کلی نمود او جمله چیز

چاره نور تجلّی در رسید

خویشتن در خویشتن کلی بدید

در طلب آمد پس آنگه جوش کرد

جرعه از جام جلالش نوش کرد

در طلب برخود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

عکس نور آنجایگه آمد پدید

راه بگرفت و درو شد ناپدید

آسمان از آن دو جوهر کرده شد

نور عزّت از یقین چون پرده شد

گشته پیدا از کف او این زمین

تاشود پیدا مکان اندر مکین

همچنان در جلوه بود آن نور پاک

پس نظر افکند از بالا بخاک

هر دویکی گشت از روی شناخت

آن ازین و این از آن سوی تو تاخت

لیک این رازیست گفتم با تو باز

لیک با ایشان نشاید گفت راز

ذرّه از نور او شد آفتاب

از بخارات زمین تر شد سحاب

نور پیدا گشت و شد ظلمت نهان

کرد پیدا نور در روی جهان

روی عالم را همه انوار داد

بعد از آن ترکیب پنج وچار داد

روز نورست و بظلمت شب بساخت

نور و ظلمت را ز بعد سوز ساخت

اصل و فرعی در میان آمد پدید

تا همه روی جهان آمد پدید

خاک و آتش سخت در پیوست کرد

تا از آن روی زمین را سخت کرد

کوه شد پیدا ز بهر ساکنی

تا شودآنجا مقام ایمنی

آفتاب از وی قمر بستد روش

یافته در دور گردون پرورش

روحها از ذات خود پیدا نمود

پس تمامت نقش آن اشیا نمود

کرد از روی قمر پیدا نجوم

تا ازین پیدا شود راز علوم

از چراغ صد هزاران شمع را

باز افروزد یکی در جمع را

اینهمه از نور شمس آمد پدید

بعد از آن این شمّ و لمس آمد پدید

سفل را نفس عناصر ساخت او

انگهی باران ز عنصر ساخت او

ذات حق زینها منزّه آمدست

این کسی داند که آگه آمدست

راز حق پیدا بکردست این صفات

انبیا کردند شرح و وصف ذات

ذات حق این جملگی تقریر کرد

علو و سفل آنجای در تحریر کرد

ذات حق در جزو و کل مستغرقست

گر ببینی ور نبینی خودحقست

انبیا را کرد پیدا هم زخود

بعد از آن بخشید کل را هم ز خود

علو روحانی و ظلمت سفل بود

نیست درهستی خود پیدا نمود

صد هزار و بعد از آن بیست و چهار

انبیا از نور خود کرد آشکار

عالم جانست علو این را بدان

عالم سفلست جسم ناتوان

ماه و شمس و روز و شب با یکدگر

ساخت ترکیبی چنین پیروز گر

شش جهت در سفل آمد راستی

تا شود پیدا در آنجا خواستی

پنج حس در شش جهت سالار کرد

هفت را با هشتمین دوّار کرد

مختلف کردش تمامت جزو جزو

تا شود پیدا بکلی عضو عضو

پس عناصر رادرآمیزش نشاند

هر یک از راه دگرشان سیر راند

ضد یکدیگر نهاد این هر چهار

تا شود اسرار ایشان آشکار

موضع هر یک بکلی راست کرد

تا همه کار جهان را راست کرد

موضع آتش بسوی شرق بود

گرچه در هر جای همچون برق بود

موضع باد از غرور است این بدان

موضع آب از جنوب آمد روان

خاک بد مغز همه اسرارها

گشته پیدا اندرو انوارها

این همه بر عقل آرایش بکرد

بعد از آن در زیر پالایش بکرد

هفت دریا را بصنع خویشتن

زیر خاک آورد پیدا ما و من

آسمان در گرد ما آمد زشوق

این عجایب بشنو از اصحاب ذوق

گرچه اندر ذوق و شوقند و شتاب

کوکبان چرخ و نور آفتاب

چون نظر بر خاک دارند این همه

بلک نور پاک دارند این همه

اصل کار خاکست در اسرار حق

میشود آنجا همه انوار حق

بعد از آن چون خویشتن افکنده دید

از میان جمله خود را زنده دید

چون نظرگاه خداوند آمد این

نام آن شد آسمان، این شد زمین

ذات بیرون درون بگرفته است

بر سر هر کس قضائی رفته است

عقل پیدا کرده است از صنع خود

تا شود پیدادر آنجا نیک و بد

عقل پیدا کرده تا شد رهنمون

هر یک از لونی دگر آید برون

چون بگشتند جملگی در گردخاک

کرد پیدا جسم ما از آب پاک

آتش آنگه رازدان باد شد

هر دو را کار از دگر آباد شد

آب همچون آینه روشن نمود

خاک را این هر سه آنگه تن نمود

جان ز ذات آمد بره سوی صفات

جسم ازو دریافت ناگه این حیات

جمله را با یکدگر ترکیب کرد

آنگهی با یکدگر ترتیب کرد

عقل با تن پرورش آغاز کرد

راه اول را بآخر ساز کرد

جمله ذرّات گشته متّصل

فاعل افلاک بر این مشتعل

این رموز ما ز جائی آمدست

کاندرآنجا عقل رهبر گم شدست

چون نظر با یکدیگر پیوند شد

راه پیدا گشت و کل در بند شد

جزو خود کل دید در ره گم شده

بود چون یک قطره در قلزم شده

پس سؤال دیگر از وی خواست کرد

گفت حق بود این و حق این راست کرد

چون همه او بود یکسر جزو و کل

از چه پیدا گشت زینسان عزّ و ذل

نیک و بد از چه پدید آمد زوی

چون همه گفت و شنید آمد زوی

چون همه او بود برگو این سخن

تا شود پیدا مرا راز کهن

این یکی ره بین وان اعمی شده

این یکی نادان و آن دانا شده

این یکی در عزّ و قربت آمده

آن یکی در رنج و محنت آمده

این یکی مال فراوان یافته

آن یکی یک لقمه نان یافته

این یکی بیچاره و حیران شده

آن یکی در ناز خود پنهان شده

این یکی جویای اسرار آمده

آن یکی در عین پندار آمده

این یکی فارغ نشسته از همه

آن یکی در بسته برروی همه

این جسد را در حسد آورده است

آن یکی رو در احد آورده است

این یکی عمر از خوشی و کام دل

برده بر سر یافته آرام دل

آن یکی در خون دل جان رفته کل

اوفتاده در بلا ورنج و ذل

این یکی در گنج و آن یک در زحیر

این یکی در ناز و آن یک در نفیر

این یکی مؤمن شده آن کافری

این تحیر را نه پائی نه سری

این یکی در قتل و خون آورده رو

عالمی از وی شده در گفتگو

آن یکی در راه جسم و بغض و آز

آمده در راه حق درمانده باز

این یکی مردار خواری همچو سگ

میدود از بهر مرداری بتک

آن یکی از بهر آزار کسان

روی را در جنگ کرده چون خسان

این یکی بر خلق و بر عزّت شده

با همه ذرّات در صحبت شده

آن یکی از بهر ظلم و جور خلق

میکند خواری نداند غور خلق

این یکی دانسته، آن نادان شده

ازچه باشد جملگی تاوان شده

گفت عیسی این همه از اصل کار

در قلم آمد ز حکم کردگار

چون قلم با لوح شد آنجا پدید

هرچه او میخواست شد زانجا پدید

نیک و بد برخاست یکسر از قلم

تا بود اسرار از سرّ عدم

بر سر هر یک قضائی رفته است

برتن هر یک جفائی رفته است

هر یکی را آنچه او بایست داد

هر یکی را راه دیگرسان نهاد

هر یکی را قسمتی تقدیر کرد

هر یکی را قربتی تدبیر کرد

تا شود پیدا ز عزّ و ذل جهان

سرّ او در غیب شد آنجا عیان

گرنداد اینجا درآنجا آن دهد

بلکه آنجا بیش صد چندان دهد

محنت دولت ازینجا میرود

چون ببینی کار آنجا میرود

پادشاه کردگار بحر و بر

کرده هر یک را بنوکاری دگر

هرکه نقد آن جهان حاضر کند

خویش را در قرب حق واصل کند

شکرکن اینجا اگر چیزت نماند

زآنکه آنجا نقدهای تو بماند

هرچه آنجا باشد آن آنت بود

بهتر از جانان کجا جانت بود

حکم کرد او از ازل هرچه که هست

تا شود پیدا بجمله پای بست

هیچ کس از راز خود پی گم نکرد

لیک این صورت درآنجا گم بکرد

اوست اصل و مال دنیا هیچ دان

مال دنیا نقش پیچا پیچ دان

آنکه بیشک خواری آنجا بدید

محنت و خواری حق آنجا بدید

ای بسا شادی که آنجا بیند او

در مقام مملکت بنشیند او

گر بصورت مر ترا رنجی نمود

در صفت بیننده را گنجی نمود

نامرادی و مرادی این جهان

تا بجنبی بگذرد در یک زمان

گر تو زینجا رنج و محنت میبری

رنج و محنت سوی دولت میبری

گر ترا سنگی زند معشوق مست

به که از غیری گهر آری بدست

گر ترا گوید که جان درباز خیز

جان خود را در ره او پاک ریز

گر ترا صد وعدهٔ خوش میدهند

این نشان زان سوی آتش میدهند

گر ترا دنیا نباشد گو مباش

ور ترا عقبی نباشد کو مباش

چون ترا معشوق باشد به بود

روی معشوق از دوعالم به بود

اوست اصل کار و باقی محنت است

اوست مقصود و دگر ها زحمت است

چون ز فعل و قول خود آگه شود

ترک کلی گوید و باره شود

در مقام عشق صادق آید او

در فنای عشق لایق آید او

راه کل گیرد پس آنگه گم شود

چون یکی قطره که با قلزم شود

لیک این راه کسی باشد که او

در میان ما بود بی گفت و گو

لیک این راه کسی باشد یقین

کاخر و اول بود او راه بین

جمله را یک داند و یک بیند او

یک زمان در عشق خود ننشیند او

باشد اندر کل اشیا کاردان

تا بیابد جان جان اندر نهان

در بلای عشق او آرد قدم

بگذرد از کفر و از اسلام هم

ای محقق این سخن زان تو است

زنده دل هستی و این جان تو است

ای محقق این دل از جان و جهان

محو گردان آشکارا و نهان

ای محقق بگذر از بود و وجود

زانکه پیدا راه او پنهان نمود

چون شوی پنهان ترا پیدا کند

گر بوی پیداترا رسوا کند

هم تو نیکی کردهٔ با سرکسی

هم عوض نیکی بیابی تو بسی

جهد کن تا نیک باشی در زمان

جان خود از حرص دنیا وارهان

جهد کن تا خود ترا نیکی بود

تاترا آنجایگه نیکی بود

زانکه راه نیکی آمد بر خلاص

مرد از نیکی همی یابد خلاص

نیک بین هر چیز کو آورده است

او ز نیکی جمله پیدا کرده است

نیست بر تر از مقام خاص و عام

از مقام نیستی برتر مقام

بود با نابود خود پیوند کن

نه در آنجا خویشتن در بند کن

چون در آخر راه بر حق آمدست

عاقبت جان راه بین حق شدست

جملگی ره درویست ای بیخبر

باز کن زین خفتگی در دل نظر

این براه دل توانی یافتن

نه براه آب و گل بشتافتن

این سخن با غیر صورت بین بود

راز این با مرد معنی بین بود

عقل این تقریرها کی ره برد

این سخن را عشق بر حق بشنود

صورت از عقلست و جان عشق دان

عشق آمد در نشان او بی نشان

عاقبت اندیش و آنگه شو فنا

تا رسی آنگاه در عین بقا

در دم آخر بدانی این سخن

اندرین گفتارها سستی مکن

اول وآخر در آنجا میطلب

راه عزّت را تو یکتا میطلب

هرکه این دانست مرد کار شد

ازکمال عشق برخوردار شد

این رموز لامکانی فهم کن

تا منت اینجا بگویم یک سخن

بی نشان شو تا نشان آید پدید

هر که او شد بی نشان از غم رهید

اصل اینست در جهان جان ستان

چون فنا گردی بیابی جان جان

کار دنیا پر ز درد و حسرتست

پر زمکر و پر ز فکر و حیرتست

کار دنیا پر ز آزست ونیاز

ترک گیرش تا رهی از حرص باز

این جهان چون آتشی افروختست

هر زمان خلقی بنوعی سوختست

کار دنیا چیست بیکاری همه

چیست بیکاری گرفتاری همه

این جهان کلی سرآید عاقبت

باز دان گر مرد راهی عاقبت

هرکه او در عاقبت اندیشه کرد

راه بینی از خدا او پیشه کرد

جهد کن تا عاقبت آید پدید

راز اودر عاقبت آید پدید

جان و دل در عاقبت مقصود یافت

بعد از آن او عاقبت معبود یافت

جهد کن تا نیک و بد بینی از او

تا در آخر عاقبت بینی ازو

هرکه اودر عاقبت کل بازگشت

ازجهان جان ستان بیزار گشت

در ازل بنوشت هم خود باز خواند

هم بگفت او جمله هم خود باز خواند

چون عزازیل عاقبت اندر نیافت

جان ودل از حسرت تن برشکافت

عاقبت درباخت آن نا استوار

عاقبت در حسرت آمد پایدار

گفت اکنون چون همه زو رفته است

جملهٔ ذرّات بر او رفته است

چون همه او بینم از نیک و ز بد

پس چرا تاوان نهاده بر خرد

راست گفتی هرچه گفتی از خدا

لیک این راز دگر را رهنما

مرگ حقست و قیامت هم حق است

این یقین است از خدا و مطلقست

بعد ازین این جان چو بیرون شد زجسم

تا کجا خواهد شدن بیرون باسم

جای جان آخر کجا خواهد بدن

اولین دید از کجاخواهد بدن

گفت عیسی هر نشیبی را فراز

هرکژی را راستی آید بساز

روز را ظلمت ز پی آید پدید

هستی اندر نیستی شد ناپدید

از پی این زندگی مرگ آمدست

همچو ما را جملگی برگ آمدست

این جهان همچون رباطی دان دو در

زین درآی و زان دگر بر شود گر

عقل اینجا با وجودت آشناست

گرچه راه حق بکل بی منتهاست

عاقبت دانست کو خواهد شدن

جاودان آنجایگه خواهد شدن

عاقبت کرد اختیار آنجایگاه

دیده دیده دید کار آنجایگاه

حکم تو این بود کو آنجا شود

روح پاکش باز بیهمتا شود

روح را درعاقبت آنجا رهست

تا نه پنداری که راهی کوتهست

چون در آنجا روح ره آهنگ کرد

بعد از آن آن جایگه آهنگ کرد

عاقبت از دوست چون آید ندا

جان کنند آنجا که میشاید فدا

رازبین گردد ز دنیا بگذرد

بعداز آن در سوی عقبی بنگرد

چون قدم بیرون نهد زین خاک تنگ

بگذرد از کل نام و جزو ننگ

زین جهان جز محنت و خواری ندید

ازوجود خویش جز زاری ندید

زین جهان حاصل نباشد جز زحیر

آن جهان بینی همه بدر منیر

چون مقام خویش بیند در فنا

آن فنا باشد بکل عین بقا

درد نبود اندر انجا رنج هم

هیچ نبود اندر انجا جز عدم

خواری و محنت نباشد جز فنا

هر زمانی روشنی باشد صفا

اندر آن عالم نباشد جز که نور

دایماً یک دم نه بینی جز حضور

اندران عالم بقا اندر بقاست

گرچه آن عین بقا کلی فناست

هر چه بینی جز یکی نبود ز کل

هیچ نبود اندر آنجا عین ذل

آن مقام عاشقانست ای پسر

آسیا برنه که آبت شد بسر

زان عدم گر خود نشانی باشدت

هر زمانی لامکانی باشدت

زان عدم گر با تو اینجا دم زنم

هر دوعالم بیشکی بر هم زنم

زان عدم هرگز نشد آگاه تن

کار جانست این که داند خویشتن

زان عدم بسیار گفتند در زمین

این نداند جز که مرد راه بین

چون قدم بیرون نهادی زین جهان

راه آنجا روشنت گردد عیان

پرتوی از نور باشد همرهت

تا کند ز انحضرت کل آگهت

هرچه بینی جز خیالی نبودت

هرچه گوئی جز محالی نبودت

آن عدم روشن ترست ازجسم و جان

آن عدم دارد نشان بی نشان

چون برفتی هیچ منگر سوی ره

تانباشد دیدنت عین گنه

ای بسا کس کو درین ره باز ماند

دیدها کلی ازین ره باز ماند

هر که اینجا باشد اندر عزّ و ناز

اندر آنجا اوفتد او درگداز

ای بسا کس کاندرینجا شد اسیر

ان هذا دیده شیی عسیر

هرکه اینجا خواری و محنت کشید

روح و راحت اندر آنجا او بدید

هرکه او اینجا بچیزی باز ماند

تو یقین میدان که بی اعزاز ماند

هرکه اینجا در طلب نشتافت او

اندر آنجا همچو یخ بگداخت او

هرکه اینجا حق نه بیند دم بدم

حق نه بیند در وجود و در عدم

هر که اینجا چشم دیده باز دید

هیچ غیری را در آنجا او ندید

او سبق برد از میان و وارهید

بعد از آن پیدا شدش هل من مزید

هر که او بر حال خود دیدار کرد

هر زمانی جان ودل افکار کرد

هرکه او ره پیش شد بر یک صفت

بگذرد از عقل و جان و معرفت

هر که آنجا عشق رویش وانمود

گوئیا در اول و آخر نبود

هر که اینجا محو گردد در عقول

بگذرد از گفتگوی بوالفضول

هر که اینجا تخم افشاند بخاک

بر دهد آنجا حقیقت روح پاک

تخم معنی تو بیفشان و برو

آنگهی آنجایگه بر میدرو

تخم معنی هر که افشاند بدل

بهره یابد از یقین بی آب و گل

تخم اگر در شوره کاری ندروی

تا سخن هرگز نگوئی نشنوی

کشت زارتست عالم جملگی

هم ز بهر تست عالم جملگی

تخم اینجا بهر تو برکشتهاند

راه بینان اندرین ره گشتهاند

بر تمامت داده است آنجایگاه

میکنی او را بنادانی تباه

تخم معنی بی شمارست ره ببین

بر ببر زینجا چو هستی راه بین

تخم بنشاندی که نوروزت نبود

جز دو چشم راه بین کورت نبود

این جهان و آن جهان هر دو یکیست

لیک اعداد از حسابش اندکیست

هر که این اندک حسابی آورد

در یکی معنی کتابی آورد

این حسابی از عدد مشکل ترست

ورنه مقصود تو زان حاصل ترست

گر فرومانی درین ره بی حساب

ترسم آنجا گه شود طولی کباب

صد هزاران بر یکی گیر و برو

از یکی پیداست اینها نو بنو

از یکی دو میشود تنها پدید

وزدو میگردد سه هم پیدا بدید

وز سر میگردد چهارم آشکار

پنج آنگه میشود باز از چهار

تا صد و سیصد هزاران یاد کن

آن عددها جملگی بر باد کن

چون برون آری تو از اول یکیست

میندانم تا کرا آنجا شکیست

چون یکی گردی یکی بینی همه

چون همه یکست یک بینی همه

این الف اول یکی باشد ز اصل

بعد ازآن پیدا کند اعداد وصل

چون شود کژ دال گردد درحساب

دال همچون راست گردد درحجاب

چون خمی بر خویشتن آرد دگر

را شود این جایگه ای بی خبر

چون الف از راست خم گردد چونی

هر دو سر کژ گردد آنگه هست بی

چون الف نعلی شود نونی بود

این سخن مرد خدا بین بشنود

جمله چون از اصل یکی باشدت

لیک هر نوعی همان بنمایدت

صدهزاران قطره یک باران بود

چون ز باران بگذرد عمّان بود

لیک این نقش از تو پی گم میکند

مر ترا بر هر صفت گم میکند

چون تو عورت بین شدی در اصل کار

چون یکی بینی عددها در شمار

هر که بینی یک صفت دارد چو تو

لیک ره گم میکند آنجا ز تو

هر که بینیشان دو دست و هم دو پاست

چشم دارد صورتش همچون شماست

آنچه تو داری در ایشان هست هم

لیک از روی معانی هست کم

عقل رنگ آمیز آمد بر خلاف

این سخن بشنو نه از روی گزاف

عقل اندر گفت و گوی عالمست

ورنه چون تو بنگری کل آدمست

از تفاوت آدمی حیران شود

چون عددها دید سرگردان شود

هر دم از راه دگر آید برون

کی برد راز معانی در درون

گر درونت با برون یکسان شود

این عددها جملگی یکسان شود

گر درونت گردد از صورت بری

اندرین معنی که گفتم ره بری

گر درونت همچو دل صافی بود

در عقول خویش کم لافی بود

این ره آنگه گرددت روشن چو نور

کز وجود خویشتن یابی حضور

این صور چون مختلف آید بکار

باز میماند ز فعل روزگار

چون تو راه خویشتن گم میکنی

صورت آهنگ مردم میکنی

این همه صورت یکی آمد بدید

لیک از صورت شکی آمد پدید

هرچه میبیند زرنگی دیگرست

هرچه مییابد ز سنگی دیگرست

هرچه میگوید از آن نه آن بود

هرچه میجوید از آن نه آن بود

هرچه آرد در ضمیر خویشتن

عاقبت گردد اسیر خویشتن

چون خلاف صورتی هم صورتی

زین همه دارم ترا معذورتی

ای دریغا رنج تو ضایع بماند

دفتر عشق این دلت یکدم نخواند

آب هر ساعت زرنگی دیگرست

بر سر هر شاخ ننگی دیگرست

آفتاب از گردش خود جای جای

میکند هر لحظه رنگی جانفزای

گاه رعد و گاه ابرو گاه میغ

گاه برق تیزرو بگشاده تیغ

این همه بر عکس کشته مختلف

همچو وصف راستی دال والف

هست این صورت فرومانده بخود

گاه در نیکی و گاهی مانده بد

چیست این صورت عجایب در عجب

گاه مکر و گاه زرق و گه تعب

چون تواند صورتی در مانده باز

کی شود بروی درتوحید باز

هست این صورت گرفتار نفس

کی بیابد در معانی دسترس

بازمانده از حقیقتهای خویش

تا که آرد لقمه دیگر به پیش

روز و شب در خوردن و در بردنست

خویش را در هر مجازی بردنست

گر کنم معنی این اسرار فاش

گر تو مرد راه بینی گل بپاش

صورت تو معنی جان گم بکرد

در خلاف این بسی اندیشه کرد

چون محمد صورت جان یک صفت

گرددآنگاهی برون از معرفت

دید اول دید آخر جمله خود

او خدا بود و خدا او در احد

جمله را در خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بد او هرسان بدید

از کمال عقل تقدیری نهاد

وز کمال جان رهی بر دل گشاد

هیچ غیری پیش او سر بر نزد

تا علم بر کاینات او بر بزد

چون یقین دانست صورت هیچ بود

درگذشت از وی که ره پر پیچ بود

چون یقین دانست صورت بر فنا

در فنای کل رسید اندر بقا

جمله اندر خویشتن یکسان بدید

نه چو تو صورت بهر دستان بدید

جان خود در راه حق کرد او نثار

سید و صدر رسل در هر دیار

خویش را کل دید گرچه بود کل

لیک از دست صور او دید ذل

عاقبت چون راه جانان خواست کرد

روی عالم از شریعت راست کرد

چون بدانست او رموز جملگی

پس از آنست او رموز جملگی

راه فقر انبیا کلی بدید

لیک راه خویش را بر کل گزید

راه و ترتیبی دگر بنیاد کرد

تا همه روی جهان آباد کرد

چون بدانست او که اصلی نیست جزو

هیچ ترتیبی ندید از جسم و عضو

راه خود بر فقر کرد او اختیار

کس ندید این سر که کرد او اعتبار

راه خود بر جاده کل زان نهاد

تا کسی دیگر رهی نتوان نهاد

راه خود را برتر از راه کسان

کرد ترتیبی حقیقت در عیان

شرع راه مصطفی آمد یقین

کس نبد ماننده او راه بین

آنچنان این شرع را کلی نهاد

تا شود پیدا بکلی هر نهاد

آنچنان کو دید راه حق ز حق

کس نداند راه او جز مرد حق

حق اگر حق بین شناسد آن اوست

جملگی حق دفتر دیوان اوست

اوست حق بین و دگر ره بین بدند

هر کسی بر کسوتی آئین بدند

لیک او این راه کلی باز یافت

او ز حق این رتبت و اعزاز یافت

اوست حق گر حق شوی دریابی این

ازگمان آئی برون سوی یقین

این رهی بر شرع اوآسان نهاد

او در معنی بکلی برگشاد

هرچه بودش او بکلی فاش کرد

لیک پنهان نقش او نقّاش کرد

هرکه اندر راه حق حق باز دید

خویش را اندر میان ناز دید

راه راه اوست گر تو عاشقی

در کمال راه او گر لایقی

راه او جوی و هوای او طلب

رتبت او و بقای او طلب

راه راه اوست دیگر راه نیست

لیک جان تو زره آگاه نیست

تاترا نوری کند همراه را

بدرقه باشد ترا در راه را

تا زخوف جاودان ایمن شوی

این سخن باید که ازجان بشنوی

گر نه او باشد شفاعت خواه تو

کی شود نور یقین همراه تو

اوست سلطان وهمه درویش او

جمله چون خوانی نهاده پیش او

گرنه او بودی که بودی راه بر

راه بودی دایماً پر از خطر

راه دین اواز خرابی پاک کرد

جمله کژ بینان درین ره خاک کرد

نور پاک اوست همراه همه

اوست کرده دل یقین گاه همه

چون وجود جملگی بیهوش یافت

از شراب صرف وحدت نوش یافت

آنچه آورد و بدادش کردگار

سر او با جملگی کرد آشکار

هر کسی فهمی د گر کردند از آن

لاجرم شد مختلف شرح و بیان

شرح او هرگز نداند خویش بین

شرح او در یافت مرد پیش بین

شرح او نه لایق هر ناکس است

کلکم فی ذاته حمقی بس است

شرح او بسیار کردند و بیان

شرح او آمد ز قران پس بخوان

چون محمد شرح حق بسیار گفت

هرچه بود از شرح شوق یار گفت

شرح او در شرح باشد بی خلاف

هرچه نه این باشد آن باشد گزاف

او ز نور و نور او نور حقست

هیچکس این سر نبیند مطلق است

شرح آن موسی چو در تورات دید

راه خود از شرح و وصفش باز دید

شرح او داود خواند اندر زبور

تا ره او جمله یکسر گشت نور

شرح او عیسی چو در انجیل یافت

لاجرم بر دانشش تعلیل یافت

شرح او جز حق نداند هیچ کس

شرح او داند یکی اللّه و بس

هرکه او را روی بنمود آن شروح

یافت او نور ذوی آلاف روح

اندرین ره جملگی چون حق بدید

حق بدید و حق بگفت و حق شنید

چون برفت از صورت حسّی برون

خود یکی دید او برون را با درون

جمله حق شد جمله حق گشت آن زمان

این نه راه صورتست اندر بیان

مرتضی را گفته بد او را ز خویش

تا بداند او از آن کل راز خویش

مرتضی دانسته بد اسرار او

مرتضی دانسته بد گفتار او

مرتضی او را بجان دلدار شد

لحمک لحمی از آن در کار شد

مصطفی و مرتضی هردو یکیست

من ندانم تا کرا اینجا شکیست

مرتضی اسرار احمد کل بیافت

گرچه در آخر از انسان ذل بیافت

مرتضی با او و او با مرتضی

یک نفس از هم نگشتندی جدا

مرتضی اورا بجان تصدیق کرد

جان خود در ورطه تحقیق کرد

مرتضی اسرار احمد در نهان

گفت با چاه آن حقیقت در نهان

مرتضی بیشک خدا را یافته

نه چو مادر شوق دنیا تافته

مرتضی اسرار سبحانی شده

آنگهی انوار ربّانی شده

گفت لو کشف الغطا او از یقین

مرتضی بود اندرین ره راه بین

مرتضی هر مشکلی را حل بکرد

مرتضی از بهر حق گردش نبرد

او همه شرح ره تحقیق کرد

تا جهانی در جهان توفیق کرد

گرنه او بودی نبودی نور حق

گرنه او بودی که بردی این سبق

گرنه او بودی نبودی مهر و ماه

راه و شروع مصطفی پشت و پناه

گر نه او بودی مصاف و جنگ را

بهر غیرت را و نام وننگ را

گر نه او بودی سخاوت را نشان

کی بدی در روی عالم مهرشان

گرنه او بودی به بخشش بحر جود

خود نبودی بخششی اندر وجود

بخشش و گفتار حیدر راست شد

تا همه روی زمین ز وراست شد

چون محمد رفت از این جای خراب

دید حیدر یک شبی او را بخواب

پیش او رفتی و کردی دست بوس

روی یک دیگر بدادندی ببوس

روی یکدیگر بدیدندی بخواب

خواب ایشان هست بیداری ناب

خواب و بیداریشان هر دو یکیست

خواب صورت بین همیشه در شکی است

مصطفی گفتا علی را آن زمان

ای مرا نور دل و دریای جان

ای من از تو تو ز من در کل حال

ای مرا کلی مراد لایزال

ای مرا سر دفتر جود و کرم

از تو دریای یقین بی بیش و کم

ای یکی بین ازل اندرابد

مثل تو هرگز نباشد تا ابد

چشم دوران همچو ما دیگر ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

راز حق من دیده وتو دیدهٔباز

آنچه من دیدم تو کلی دیده باز

هرچه ما دیدیم کس آن را ندید

آنچه ما دیدیم از دریای دید

آنچه ما دیدیم از دریای کل

بس کسان آوردهاند از عین ذل

این از آنسان راه هر دو دیدهایم

نه ز گفت دیگران بشنیدهایم

یا علی درنه قدم در معنیت

بگذر از صورت نگر در معنیت

یا علی یاری کن و بشتاب زود

تادگر با هم رسیم از بود بود

جمله‌ایاران ما را کن خبر

تا بیابند این معانی سر بسر

دید راه کل تو با ایشان بگو

چارهٔ درد دل ایشان بجوی

با ابوبکر و عمر آن راز کن

دیدهٔ ایشان بکلی باز کن

تا ز صورت سوی معنی دل نهند

آنگهی از بند صورت وارهند

هست این ره پر ز درد و پر ز رنج

رنج بگذاری در آیی سوی گنج

این جهان را ترک گیری درخوری

تا برون آئی ز نیکی و بدی

تا یکی گردیم جمله سر بسر

آنگهی نبود میان نقش بشر

تا یکی گردیم و گردید آشنا

وارهید از این بلا و این عنا

هست دنیامر شما را کرده بند

بند بردارید از خود بند بند

چند مانید اندرین صورت اسیر

چند باشید اندرین حبس و زحیر

چند در صورت شوید از هر صفت

معرفت آنجاست آنجا معرفت

معرفت را زین جهان حاصل کنید

خویشتن در آن جهان واصل کنید

آن جهان جاودانست از یقین

جمله زین راهید هریک راه بین

صورت خود در میان آرید کل

وارهید و بگذرید از عین ذل

این جهان را کل فرا خواهید دهید

منت حق در میان جان نهید

سوی ما آئید و با ما بنگرید

زود از این منزل بکلی بگذرید

این جهان را ترک گیرید یک سره

پس برون آئید از آن سوی دره

تا درین صورت نه بینی روی جان

بر کنارید از صفای صوفیان

روز دیگر حیدر کرّار باز

گفت با یاران خود آن جمله راز

گفت بوبکر نقی با من بگوی

چارهٔ درد مرا تو باز جوی

مصطفی بد کلی از حق راز دار

این سخن بشنو تو با من رازدار

هر چه از حق آمدی در سوی وی

فاش کردی در میان گفت وی

هر چه آن از حق یقین آمد بگفت

در معنی جملگی یکسر بسفت

رهبر او بودست ما را در جهان

او نهاده سر کلی در میان

او سراسر گفت هرچه راز بود

جمله یاران را تمامت وانمود

چون محمد رفت از صورت برون

جان ما افتاد در دریای خون

تو گرفتی عزلت از ما جملگی

ما فرو مردیم اینجا جملگی

گفت بوبکر نقی با مرتضی

کای محمد را تو یاری با وفا

ای محمد را تو یار جان شده

بر تو از سیدرهی با جان شده

رازدار مصطفی هر جایگاه

بودهٔ پیوسته تو نزدیک شاه

تو ز راز او بگیتی راز دان

راز او اکنون تو مارا بازدان

چون ندانستی تو کی داند کسی

رنج باید برد بی درمان بسی

چون نمیدانم چه گویم مرترا

تا یکی گردد ترا رای دوتا

روز و شب هم صحبت او بودهای

روز و شب در صحبتش آسودهای

مصطفی بد حق و حق بد مصطفی

زان مصفا بود گشته با صفا

ذات او با حق یکی بد در صفت

پربد از ادراک و علم و معرفت

ذات او حق بود اندر هر صفات

صورتش اندر صفت گشته بذات

صورت و معنی او یک بود یک

او خدابود و خدا بی هیچ شک

گفت درخواب این سخن با من براز

من بخواهم گفت این اسرار باز

گر بدانی پیش کس هرگز مگو

تا نباشد در میانه گفت و گو

چون بدانی هیچ نادانی مکن

تا توانی هرچه بتوانی مکن

راز پیغمبر توراز دوست دان

مغز دیگرهاست باقی پوست دان

گر تو این اسرار داری در نهان

روی بنماید حقیقت جاودان

گر تو این اسرار داری راهبر

بعد از آن در قرب جانت راه بر

همچو نابینای مادرزاد را

کو شود روشن بامر پادشاه

چشم بردارد دگر بینا شود

بار دیگر راز را گویا شود

تا نگردد چشم دل بینای راه

کی توانی کرد در رویش نگاه

چون بدانی راز تو جانان شوی

آنگه این دانی که کلی جان شوی

راز حق هرگز نداند این سخن

جز کسی کو یافت این سرّ کهن

سر حق هم حق بداند در جهان

سر حق حق بین نداند در عیان

تانگردی تو ز صورت بی نشان

کی توانی کرد این ره با بیان

راز را دریاب آنگه باز شو

از مقام زاغ تو شهباز شو

راز را دریاب آنگه باز بین

آنچه گم کردی هم اکنون باز بین

راز حق دریاب و سر از من متاب

راز حق، بیخویشتن از من بیاب

راز خودآنجا تمامت باز جوی

آنچه دریابی بخود آن بازگوی

تا ترا آئینه آید در نظر

آنگهی سیبی نهی در رهگذر

سیب در آئینهها پیدا شود

همچو جان و جسم ودل یکتا شود

چون در این و آن شود پیدا هم اوست

هر دو یک سیب است بی شک مغز و پوست

آینه با سیب یک بینی همه

نیست جز دیدار یک بینی همه

این جهان و آن جهان دو آینه است

لیک یک بین داند آن دو آینه است

چون تو آئینه یقین بشناختی

خویشتن را سوی حق انداختی

گرنه ائینه ترا حاصل شود

کی دل تو اندر آن واصل شود

هست این آئینه دایم حق نما

بلکه آن آئینه حق شد رهنما

چون تو عکس آئینه بینی همه

کی ترا پیدا شود این زمزمه

چون تو در آئینه هرگز ننگری

از همه کون و مکانی برتری

چون همه آئینه هستی در میان

جان تو گردد بکلی جان جان

چون تو آئینه بکلی بشکنی

پنج وسواس طبیعت بر کنی

خانه را خالی کنی از مکر دیو

محو گردانی همه بی مکر و ریو

پس جهان جاودان بنمایدت

آنگهی در هیچ جا نگذاردت

کل یکی بینی تو محو اندر احد

اندر آنجانیست اعداد عدد

آنگهی روی معانی کل شود

هرچه بودت باصفای دل شود

چون یکی اندر یکی مقصود ماست

هم یکی اندر یکی معبود ماست

این یکی اندر یکی یکی بود

این سخن جز مرد معنی نشنود

جمله را یک دید و از یک بازگفت

گوهر اسرار معنی باز سفت

جمله ذرّات از خود یکرهست

هر کسی بر وصف خود زان آگه است

آنچه میباید نمیداند کسی

این سخن را چون بداند هر کسی

ای ترا نادیده دیده همچو تو

نی دگر هرگز شنیده همچو تو

ای چو دیده تو ترا دیده ندید

از تو پیدا گشته کلی دید دید

هر که درتو کم شود او گم شود

همچو یک قطره که در قلزم شود

قطره را پیوسته استسقا بود

در درون قطره صد دریا بود

قطرهٔ باران اگرچه پر بود

بحر را در عمرها یک در بود

در شود آنگاه در توی صدف

تا زند تیر مرادی بر هدف

در چو قطره بود آنگه گشت در

بشنو این گفتار را مانند در

زیر هر حرفی ازین درّ نفیس

کی بداند این سخن مرد خسیس

درّ دریای حقیقی یک بود

در بحار عشق راه اندک بود

درهایی کز کمال جسم و جان

هرزمانی میشود دل بی نشان

این ز اسرارست رمزی پر عجب

ره تواند برد مرد ره طلب

با ادب گر سوی این دریا شوی

هست آوازی همی چون بشنوی

هست ملّاحان درآنجا بی شمار

در همی جویند ایشان در کنار

هر که سوی بحر اوشد در بیافت

بر کنار بحر هرگز درنیافت

سالها باید که تا یک قطره آب

در بن دریا شود در خوشاب

گر همه درّی بدی درّ یتیم

هر یتیمی مصطفی بودی مقیم

بر کنار بحر این دربود و بس

همچو او درّی نه بیند هیچکس

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت

بر لب دریا همی شد عارفی

صاحب در گشته بر سر واقفی

دید مردی را مگر در پیش بحر

استاده بود با جانی بزهر

این سخن میگفت او با خویشتن

ای دریغا ای دریغا ما و من

ار دیغا باز ماندم این زمان

بر لب دریا شده خشکم زبان

ای دریغا از کجا اینجا بدید

آمدم پیدا درین گفت و شنید

ای دریغا درّ من اینجایگاه

اوفتاده سرنگون در قعر چاه

ای دریغا درّمن گم شد ز من

من کجا دریابم آن خویشتن

همچنان دری که از من فوت شد

ای دریغا آرزویم موت شد

گفت آن صاحب دل او را از یقین

در کجا گم کردهٔ درّی چنین

گفت اینجا در من گم شد ز من

در میان بحر شد آن درّ من

ناگهان از دست من افتاده شد

گوییا دردست من هرگز نبد

سالها آن در بچنگ آوردهام

بر بساط او خوشیها کردهام

بر لب بحرم دگر جویای آن

تا مگر در باز یابم این زمان

گر به بینم در رفته ازکفم

رتبتی آید دگر در رفرفم

رفرف دولت دگر پیدا شود

ورنه جانم اندرین شیدا شود

مرد گفتش بر لب دریا کنون

گر بیابی در تو هستی در جنون

بر لب دریا کسی در یافتست

بر لب دریا کجا در یافتست

در درون بحر جان غوطه زند

راه دریا بی هراسی بسپرد

چون درون بحرگردد راه جوی

این نداند جز که مرد راه جوی

چون درون بحر آید مردوار

درّ معنی از صدف گردد نثار

چون درون بحر دل بشتابد او

هم صدف بادرها دریابد او

رنج باید برد تا درآورد

بلکه نه اندک که او پرآورد

رنج برو بحر درش بر سرست

بعد از آن درجستن آن گوهرست

وصف در اول بکن دریاب آن

سوی بحر لامکان بشتاب هان

سوی دریا شو تو درّ خود طلب

چون بیابی در معنی بی تعب

از طلب آن در ترا حاصل شود

ورنه این گفتار از تو نشنود

گر تو جویای دری در بحر شو

غوطه خور اندر درون بحر رو

تا بیابی تو در از بحر معان

گر تو جویای دری اندر عیان

هست درّی اندرین بحر نفیس

کی تواند یافت آن نفس خسیس

هست درّی و طلبکارش شدند

جملگی خلق جویایش شدند

جمله میجویند در را در کنار

کی تواند گشت آن در آشکار

بر کنار بحر درناید پدید

در میان بحردرآید بدید

در معنی حقیقی لاجرم

آن بیابد اندرین دریای غم

آن بیابد او که از خود بگذرد

چون بیابد سوی درهم ننگرد

تامرادخویشتن حاصل کنی

در طلب باید که دل واصل کنی

هرکه میبینی تو جویای درست

مشتری در درین معنی پرست

هست درّی نه سرش پیدا نه پای

در میان بحر استغناش جای

درمیان بحر هست از نور او

کس نداند هیچ ره بردن بدو

این چه دریائیست قعرش ناپدید

آن دری دارد ابی قفل و کلید

قومی اندر گفتگوی آن درند

لاجرم خر مهره در عالم برند

چون تو خر مهره ز در نشناختی

خویشتن در چاه غم انداختی

قیمت خرمهره کی چون دربود

چون همه بازار از وی پر بود

در ز بحر آید نه از سرچشمه سار

در نباشد جز که در قعر بحار

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت

دید مردی را یکی در چشمهٔ

در بر چشمه بکرده رخنهٔ

اندران رخنه نشسته بود او

در ز مردم بررخ خود بسته او

هر زمان در سوی چشمه تاختی

خویشتن در چشمه میانداختی

در میان چشمه خوردی غوطهٔ

بسته بد اندرمیانش فوطهٔ

چون بکردی او شنا از پیش و پس

بازگردیدی از آن ره در نفس

اندران چشمه عجب نگریستی

دمبدم از خود بخود بگریستی

دست را بر سر زدی از درد و خشم

خون بباریدی در آن چشمه و چشم

آن عزیز از وی بپرسیدی براز

کز برای چیست این سختی و آز

خود چه بودست از برای چیست این

گریهات را از برای کیست این

گفت سی سالست تا من اندرین

چشمهام بنشسته دل زار و حزین

هست درّی اندرین چشمه عجب

از برای این برم اینجا تعب

از برای دُر درین زاری منم

اندرین جا بر چنین خواری منم

در همی جویم من اندر چشمه باز

بو که اندر آورم در چنگ باز

هردم اندروی شنائی میبرم

وز لب این چشمه آبی میخورم

تا مگر آن در شود روزی مرا

باز آید بخت و پیروزی مرا

حال من اینست که گفتم اندکی

گر نمیدانی بگفتم بیشکی

این سخن بر راستی بشنفتهٔ

یا چو من تو نیز بس آشفتهٔ

گفت او را کای عزیز کامکار

کی شود در چشمهٔ در آشکار

در ز بحر آرند و در کانها برند

بلکه پیش زینت جانها برند

گر تواندر چشمه درجوئی همی

رنج باید برد از بیش و کمی

گر ترا از چشمه در حاصل شود

رنج برد تو عجب باطل شود

کس نشان در درین چشمه نداد

خود کسی که در درین چشمه نهاد

تا کسی ننمایدت در نفیس

ورنه این کار تو میبینم خسیس

ازکسی دیگر بیابی ناگهان

تو نظر کن اندر آن در یک زمان

تادل تو برقرار آید مقیم

وارهی زین رنج و زین درد الیم

تا چو دریابی زمانی بنگری

بعد از این بر راه خود خوش بگذری

تا چو در بینی و سودا کم شود

این همه زحمت در آنجا کم شود

ورنه اندر چشمه هرگز دربود؟

یا کسی این راز هرگز بشنود؟

خیز و اندر بحر شو این دربیاب

خیز این بشنو ز من زین سر متاب

گر بسی اینجا بیابی در کنون

عاقبت آید بتو صرع و جنون

این زمان در اولین پایهٔ

یا جنون را تو کنون همسایهٔ

این زمان درکار رنجی میبری

غم بسی در پرده دل میخوری

تا مگر بوئی بیابی از یقین

لیک هستی این زمان اندر پسین

آنکه او در برد او غوّاص بود

در میان خاص و عام او خاص بود

آنکه او دریافت جانش زنده شد

در میان خلق اوداننده شد

سالها باید درون آب را

قطرهٔ باید که آرد تاب را

سالها باید که دری شب چراغ

در صدف پیدا شود گردد چراغ

سالها باید که تادرّی چنین

آورد بیرون و گردد مرسلین

در بحر کایناتست مصطفی

بر همه خلق جهان او پیشوا

او که خود دریست از دریای جود

همچو او دری نیاید در وجود

چون تمامت جزو و کل دریافت او

بر کنار بحر این دریافت او

در درون بحر در حاصل کند

یا مگر از جان مراد دل کند

دُرّ او اندر کنار بحر بود

همچو درّ او دگر دری نبود

هم نباشد همچو او درّی نفیس

قیمت او کی کند مرد خسیس

قیمت او جان جانان کرده است

بر لعمرک او قسمها خورده است

ای در دریای وحدت آمده

کام خود از در معنی بستده

ای تمامت غرقهٔ دریای تو

در همی جویند از سودای تو

جوهری بهتر ز دری لاجرم

میخورد بر جوهر پاکت قسم

جوهر بحر نبوّت آمدی

خلق عالم را تو رحمت آمدی

جوهری همچون تو کی بیند جهان

جوهر پیدا و ازدیده نهان

جوهری و جوهری در کان دل

بلکه هستی جوهر هر جان و دل

ای ترا بحر عنایت در وجود

آفرینش پیش تو کرده سجود

لاجرم در سر رغبت یافتی

در دریای حقیقت یافتی

در دریای صور کم قیمت است

آن زهر کس میتوان آورد دست

در دریای تو هرگز کس نیافت

دیدن جان تو هرگز کس نیافت

هم توئی روشن شده بحر یقین

دُر تمکین رحمة للعالمین

ای تو در دریای عز غرقه شده

گرچه مذهب گونه گون فرقه شده

تو درین ره در مکنون آمدی

خرقه پوش هفت گردون آمدی

ای دل ازدرد وصالش شوق بین

هر زمانی صد هزاران ذوق بین

در درون بحراو درها بسی است

لیک آن درها نه لایق هر کسی است

گر شوی یاران او را دوستدار

در کفت آرند دُرّ شاهوار

گر کنی این دُر او در گوش تو

دایما باشی ز کل بیهوش تو

گرچه او درهاست بیرون از شمار

گرچه او دریست از حق پایدار

هرکه در دریای او آید بحق

در بیابد از وصالش در سبق

چون درین دریا شوی بی خویشتن

کم شود آنجا ترا این ما و من

بر کنار بحر بسیارند خلق

هر کسی در غوص رفته تا بحلق

در او جویند تا آگه شوند

از یقین در او آگه شوند

گر ترا شه در دهد زین بحر راز

وارهی یکسر ز زهر و قهر باز

گر ز شاه آمد ترا دری بدست

جهد کن تا ندهیش آسان ز دست

چون شود گم آنگهی از دست تو

غم بود پیوسته هم پیوست تو

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت

رفت پیش شاه محمود از یقین

ناگهی از عشق آن دریای دین

معرفت با شاه بحر و بر بگفت

هرچه بود ازوی به پیدا ونهفست

شاه دادش آنگهی درّی نفیس

برگرفت ورفت آن شیخ خسیس

خویشتن را در بر مردم فکند

در میان راه آن در هم فکند

درز دست او برفت و شد فنا

آنگهی درویش مسکین از قضا

ایستاد اندر میان راه او

خلق را زان کار کرد آگاه او

گفت ای خلقان مرا دری نفیس

اندرینجا گشت گم ماندم خسیس

اندرینجا در شه گم شد زمن

گم شد از من جان و عمر و دل ز تن

هر دو چشمم گشت تاریک اندرو

با که گویم این زمان من گفتگو

شه مرا در داد از من فوت شد

جان من زین درد اندر موت شد

هر که آن دُر باز یابد مرو را

بدهمش گنجی در آنجا بی بها

عاقلی گفتش که تو شوریدهٔ

تو مگر در خواب گنجی دیدهٔ

گنج حق تو از کجا آوردهٔ

در مجو اکنون چو در گم کردهٔ

نام گنج از خویشتن دیگر مجوی

چون نکونیست این سخن دیگر مگوی

گر کسی این سر ز گفتن بشنود

اندرین آنگه ترا تا و آن بود

گوید این گنج از کجا آورده است

یا مگر این گنج از شه برده است

مر ترا از کار رنج آید پدید

از کجا آنگاه گنج آید پدید

گفت ای عاقل مرا زین رمز خود

هست اسرار نهان دور از خرد

تو ندانی این سخن اسرار ماست

از کجا آیدترا در دیده راست

مرمرا صد گنج دیگر هست بیش

بامنست آن گنج لیکن هست پیش

مرمرا صد گنج زر حاصل شدست

جان من زین گفت و گو واصل شدست

که من آن در را ربایم گنج چیست

اندر آنجا گنج و زر از بهر کیست

چون مرا زر باشدم گنجی بگیر

اندرین سودا مرا رنجی مگیر

چون مرا در گشت پیدا آن زمان

گنج گوهر چه و گنج آسمان

گنج معنی بی شمارست از عدد

لیک کمتر باشدم دراز عدد

در بعمری آید از بحر برون

لیک گنجم هست بسیاری برون

مرد از گفتار او خیره بماند

چشم او از این سخن تیره بماند

عاقلان در سوی کل حیران شدند

بر مثال ذرّه سرگردان شدند

راه عشق آمد جنونی بی فنون

تو ندانی این سخن ای ذوفنون

زانکه این رمز از مکانی دیگرست

گفت ما از ترجمانی دیگرست

ای ز تو گمگشته درّی بی بها

تو ندانستی و کردی آن فنا

شه ترا گنجی بداد از گنج خویش

گم بکردی گرچه بردی رنج خویش

در شه در راه تو گم کردهٔ

در میان صد هزاران پردهٔ

گنج معنی میدهی بر باد تو

میپزی سودای همچون باد تو

ای دریغا درّ حق درباختی

در معنی را دمی نشناختی

ای دریغا رنج برد وسعیها

در زمانی گشت منثور و هبا

ای دریغا رنج برد تو غمست

اندرین خانه گرفته ماتمست

کس ندید آن در تو از خود بازیاب

بار دیگر اندر این ره بازیاب

هم امیدی دار بر امید حق

تا مگر آید ترا در ره سبق

در او چون باز دیدی دار گوش

بعد از آن آن در شود حلقه بگوش

حلقهٔ آن در تو در گوشت مکن

هر دو عالم را فراموشت مکن

شاه چون دری ترا بخشیده بود

بر امیدی بی بها بخشیده بود

قیمت درّش عیان نشناختی

عاقبت از دست خود انداختی

هم بخواهی در راه در بحر او

در میان راه آن دریا مجو

آن در از آنجا که آمد باز رفت

همچنان در رتبت و اعزاز رفت

رو بر شاه و دگر دربازیاب

دیدن او را دگر اعزاز یاب

چون ترا باری دگر بخشد همان

میشود آن در درجانت نهان

در جان چون گم شود در راه او

بعد از آن گردد بجان آگاه او

هم از آن دریا که آمد پیش تو

هم به آن دریا شود خود پیش تو

هم از آن دریا بیابی باز دُر

بیش ازین آخر مگو بسیار پر

ای چو تو دری دگر در نامدست

از چه این گفتار تو برآمدست

هست این گفتار تو بهتر ز دُر

زانکه بحر و بر پرست از سلک در

این چه درهایست مکنون آمده

از بُن در مایه بیرون آمده

این چنین درها که هست در قعر جان

حاصل آن گشت این کون و مکان

این چنین درها که به از جوهرست

از معانی آن همه پر زیورست

ای خزینه پر ز درها کردهٔ

آنگهی تو قصد اعلا کردهٔ

در های تو همه پر گوهرست

از برای تو همه پر زیورست

درهای توعجب پرجوهرست

مر ترا در بحر دل در دفترست

در چکاند لفظ گوهر بار تو

این در اکنون هست اندر بار تو

قیمت این در نداند هیچکس

جز نفخت فیه من روحی و بس

قیمت در تو هر دوعالم است

جوهر مثل تو در عالم کمست

جوهری بس بی نهایت آمدست

تا ابد بی حد و غایت آمدست

تو ز دست خویش آسان دادهٔ

در طلب بسیار تو جان دادهٔ

شاه دری مر ترا داد از کرم

گم بکردی باز دیدی لاجرم

شاه اندر عاقبت بارت دهد

منت آن نیز هم خودبر نهد

ای بداده جوهر در رایگان

جوهر تو بی نشان و با نشان

هست جویای تو بسیاری درین

تا ورا بدهی تو این در ثمین

هر کرا خواهی دهی در اصل کار

آنگهی گوئی تو این در گوش دار

چونکه بستاند دراز تو گم شود

همچو یک قطره که با قلزم شود

بعداز آن در راه تو گم میشود

با وجود جسم هم گم میشود

دُر کند گم باز یابد پیش تو

گرچه بسیاری بود هم پیش تو

رنج باید برد تا گنج آیدت

گنج در دست تو بی رنج آیدت

رنج باید برد تا درمان بود

جان دهی امید هم جانان بود

رنج بی حد میبرم در هر نفس

یک زمان زین رنج فریادم برس

رنج برد کوی تو رنجی خوشست

درد تو در کنج جان گنجی خوشست

دادیم دری و آن گم کردهام

خون دل اندر طلب پرخوردهام

گرمرا بار دگر آید بدست

جان دهم از شوق و گردم مست مست

آن نشان هم پیش ذاتت میدهند

صورت و معنی حیاتت میدهند

بازده از روی بخشش در من

ای تو نور چشم و روح و جان تن

بازده آن در که بخشیدی نخست

تا شوم بار دگر من تندرست

اندرین ره زار و حیران ماندهام

روز و شب از عشق گریان ماندهام

در تو میجویم دُر از دریای تو

اوفتاده اندرین سودای تو

هم درین بازار خواهم گشت من

تا مگر در باز یابم پر ثمن

هم نشان در مرا دیگر دهی

تا شود پیدا مرا از وی بهی

درّ تو هر گه که باشد پیش من

مرهمی یابد دگر این ریش من

دُر خود را باز جو ای دل شده

پای کرده هر زمان در گل شده

بس که خود را چون چراغی سوختم

اندرین سودا دلم افروختم

خواهم آمد سوی بازار تو من

تا مگر پیدا شود در بی سخن

سرسوی بازار تو خواهم نهاد

گریه و فریاد درخواهم نهاد

هم نظر افکن مرا بر جان و دل

پای این بیچاره بیرون کن ز گل

در تو من بازجویم در تو

من طلب کارم بجویم در تو

در تو در قعردارندش نشان

میروم اندر طلب من هر زمان

زینت در آن کسی داند که او

در معانی آورد این گفت و گو

مشتری چون دید او را پیش در

پس بهای در شود ز آن بیشتر

چون طلب کار درآید مشتری

در بهای او نهد سر بر سری

هرکه آن درخواست جان دادش بها

بعد از آن سر بر سران دادش بها

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت

بود بیچاره دلی مجنون شده

دایماً شوریده چون گردون شده

بینوائی مفلسی بیچارهٔ

گشته او از خان و مان آوارهٔ

ناتوانی بیدلی سودا زده

هر دو عالم را بکل او پازده

عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف

غرقه دیرینه این بحر ژرف

نور از رویش بگردون میشدی

هر زمان حالش دگرگون میشدی

بود یک روزی دوان در شهر او

سوی بازار جواهر رفت او

دید آنجا گه پر از مردم شده

هر یکی بهر متاعی آمده

دید آنجا که بسی جوهر ز دور

هر یک از نوعی دگر میتافت نور

قیمت هر جوهری چیزی دگر

بود در هر جوهر انگیزی دگر

پربها و کم بها بر حسب حال

میزدند از بهر خرجی قیل و قال

هر یکی درگفت و گوئی آمده

هر یکی درجست و جویی آمده

کرد دیوانه بهر سوئی نگاه

دید آن خلقان همه آنجا یگاه

از فضایل مجمعی دیگر بدید

رفت آنجا و در آنجا بنگرید

در میانه دید پیر جوهری

داشت روئی همچو ماه و مشتری

جوهری در دست خود بگرفته بود

راه از آن سودا همه بگرفته بود

بانگ میزد بهر جوهر جوهری

تا شود پیدا مر او را مشتری

گفت این جوهر از آن پادشاست

قیمت این دُر در این جا پربهاست

کی طمع دارد که او این را خرد

هرکه این بخرید آنکس جان برد

مردمان آنجا ستاده بیشمار

اندر ان جوهر همی کردند نظار

هیچکس زان مردمان نخرید آن

مرد دیوانه چو خود بشنید آن

در میان جمع آمد در خروش

گفت در من بنگر ای جوهر فروش

این بهای جوهرت چند آمدست

کاین چنین این راه دربند آمدست

هیچکس نخرید این من میخرم

هرچه آید در بهایش میدهم

گفت مرد جوهری یاوه مگوی

روی خود هرگز بخاک ره مشوی

تو کجا و این سخنها از کجا

هست این جوهر از آن پادشا

تو برو ورنه لگد ز اینجا خوری

گشت دیوانه از آن پس جوهری

گفت یک نان تهی او را دهید

از غم این مرد مفلس وارهید

تا شود او سیر از این گشنگی

گفت دیوانه مکن آخر سگی

گشت دیوانه عجایب بی قرار

در میان خلق او بگریست زار

گفت آخر من چواینهای دگر

گم شوم مانند ایشان بی خبر

سعی باید کرد تا این نیز من

جان فشانم چون ندارم چیز من

جوهر سلطان بچنگ آرم دمی

نیست کس اندر جهانم همدمی

گرچه بسیاری زدندش تازیان

او نهاده بود جان اندر میان

جوهری گفتا که ای دیوانه مرد

این چرا کردی و این هرگز که کرد

آن کسی باید که این بستاند او

کو ز مال و زر بسی بفشاند او

در جهان چیزی نداری ای ضعیف

از کجا حاصل شود دری لطیف

جوهر شه از کجا حاصل شود

یا کسی همچون تو زین بیدل شود

این خبر ناگه بسوی شاه شد

شاه از آن احوال دل آگاه شد

مرد بفرستاد کو را آورید

مشتری شاه را میبنگرید

شش کس آمد مرد را اندر طلب

چار کس کردند جانش پرتعب

بیشمارش لت زدند آنجایگاه

پس کشانش آوریدند نزد شاه

مرد دیوانه چو پیش شاه شد

شاه هم از راز او آگاه شد

دید درویشی ضعیفی ناتوان

بیدلی حیران و مشتی استخوان

جملهٔ سر تا قدم مجروح بود

صورتی نامانده یعنی روح بود

جوهری اندر جنون مجنون شده

از پی جوهر دلش پرخون شده

عشق جوهر از دلش برده قرار

تن ضعیف و دل نحیف و جان نزار

زیر پایش چرخ گردون پست بود

در غم جوهر نه نیست و هست بود

پای تا سر عین رسوائی بد او

در جنون عشق شیدائی بد او

شاه چون او را بدید و بنگرید

از غم او جان شه اندر دمید

شاه چون درویش را دیدش بغم

شاه معنی بود گفتش لاجرم

گفت ای درویش دوراندیش من

دعوی این راز کردی پیش من

در جراحت دیدهٔ چندین جفا

از برای جوهری بس بی بها

من خریداری چو تو میخواستم

مشتری همچون توئی میخواستم

راست برگو گر تو مرد راستی

تا ازین جوهر چه معنی خواستی

جوهری کان کس خریدارش نبود

تو طلب کردی درینت سر چه بود

جوهر من چند کس میخواستند

روبسی در پیش میآراستند

صد هزاران جان بدین کرده فنا

تا مگر از شاه آید اقتدا

جان خود ایثار جوهر کردهاند

این چنین جوهر نه آسان بردهاند

هرکه دعوی کرد آمد پیش من

اولش باید بخوردن نیش من

هر که دعوی کرد معنی بایدش

تا در معنی بکل بگشایدش

هرکه دعوی کرد باید جانش داد

جان بشکرانه میان باید نهاد

هر که دعوی میکند از جوهرم

من ازین گفتار خود مینگذرم

هر که دعوی کرد و جوهر خواست کرد

کار خود زین شیوه اول راست کرد

هر که جوهر خواست او خود بگذرد

تا بکلی او ز جوهر برخورد

هر که جوهر خواست بردار آید او

تا که جنّت را سزاوار آید او

جوهر معنی اگرداری قبول

چند خواهی بود آخر بوالفضول

جوهر معنی نبد بی قیمتی

تا کجا یابی تو در بی قیمتی

جوهر شه گشتهٔ تو خواستار

زود باید خود ترا کردن بدار

گر تو جوهر از شه جان خواستی

کار خود در هر دو کون آراستی

گر تو جوهر یافتی از پیش شاه

بگذری از کون و باشی فرق ماه

گر تو جوهر پیش شه دریافتی

این زمان بر سوی کشتن تافتی

جان خود اندر میان نه بهر او

چند باشی پیش شه در گفت و گو

بیش ازین دعوی هشیاری مکن

بعد ازین گفتی میفزا در سخن

زود سوی دار شو تا بنگری

جوهری کز هر دو عالم برتری

زود سوی دار شو ای بی قدم

تا ببینی این وجودت با عدم

هر دو یکسان گشته درذات صفات

چون کنم این دامن این ساعت صفات

جوهری بینی زعالم بی نشان

اولین وآخرین هم بی نشان

جوهری بینی عجایب در نفس

هر دو عالم نیست شد زین دسترس

نیست کس را سوی این جوهر رهی

تا بیابد کل جوهر ناگهی

جان بده از عشق جوهر این زمان

تاترا جوهر بود آن رایگان

جان بده تا جوهرت حاصل شود

وین دل اندر جوهرت واصل شود

ای ز عشق جوهر خود بی قرار

دایما اندر قراری بیقرار

این چنین از عشق جوهر سرنگون

اوفتاده در میان خاک و خون

از کمال سرّ او آگاه شو

بر سر راهی دمی در راه شو

سوی بازار زمانه کن گذر

خوش همی رو تا مگر بینی اثر

جوهری را اندرین بازار بین

جمله دلها را از آن بازار بین

جوهر عشقت نظر دارد نهان

تا ببینی کین همه خلق جهان

جوهر عشقت نظر کن یک دمی

گرد آن استاده بینی عالمی

عالمی بینی در آن جوهر نگاه

میکند آن را بشیدائی نگاه

تا مگر این جوهرم حاصل کنند

خویشتن در روی من واصل کنند

تا مگر جوهر فتد دردست شان

این چنین صیدی فتد در شستشان

چند سال است تا که این جوهر ز من

خواستند او را همه شاهان ز من

جوهری این را کجا داند بها

من همی دانم که چیست این را بها

تو نمیدانی که من از بهر این

چند کس را کشتهام بر قهر این

هر که این جوهر ز من درخواست کرد

از سر جان جهان برخاست کرد

هرکه این جوهر ز من دارد طلب

پیش من آید ز اول در تعب

گر چنان کو مرد ره باشد درین

این یکی عاشق بود بر راستین

جوهر من راز من خواهد بجان

تا بیابد او مگر جوهر نهان

گر بجان جوهر شود او خواستار

سرّ جوهر بس کند او آشکار

من بدست جوهری زان دادهام

عشق خود زین راز خود بگشادهام

تا به بازار زمانه آورند

هر کسی بر نقش جوهر بنگرند

جوهری آنرا کند بر جان بها

گر بیابد مشتری نکند رها

جوهر من بینهایت آمدست

تا ابد بیحد و غایت آمدست

جوهری این را چو در بازار کرد

بس دل و جان را که او ایثارکرد

هیچ خلقی مشتری این را نبود

این سخن جز مرد ره نتوان شنود

تو ز بهر چه خریدار آمدی

مشتری این را پدیدار آمدی

از کجا این سر من دریافتی

اندرین اسرار چون بشتافتی

زین سئوال من جوابی بازگوی

تانگردد مر ترا فتنه بروی

گفت آن دیوانه مرد با ادب

من چو تو ای شاه بودم در عجب

بر سر این جوهرت جانم رسید

ناگهان این را درین بازار دید

عزم جوهر داشتم من در ازل

جان خود را زین ندارم در حیل

جوهرت را من بدستم مشتری

جوهری را هم توئی چون بنگری

جوهرت را من خریدار آمدم

از پی جستن به بازار آمدم

زر ندارم مال دنیا نیستم

در طلبکاری عقبی نیستم

در طلب کاری جانان آمدم

در خریداری بدینسان آمدم

هیچکس این محنت و خواری ندید

آنچه امروز این بجان من رسید

خلق ما را سرزنش کردند ازین

لیک توفیقست شاها اندرین

آنچه تو دانی که دریابد بکل

هرکه باشد در بُن اسرار کل

مشتریم مشتریم مشتری

زر ندارم جان نهادم بر سری

مینهم گر میکنی از من قبول

تا چه فرمائی درین ای با اصول

جوهری تو گر مرا خواهی بداد

تاج بر فرق گدا خواهی نهاد

پادشاهان مر گدایان نشکنند

بل گدایان را زخود خرم کنند

پادشاهان جهان تا بودهاند

جان و دلها را ز خود آسودهاند

پادشاهان زیر دستان را برحم

بخششی بروی کنند از روی رحم

گر تو امروزم بجان رحمی کنی

رنج و اندوهم تو از دل برکنی

سر نهادم در میان برخیز و رو

بیش ازین با من چنین مستیز ورو

سر بر و جوهر مرا ده این زمان

تا کنم حاصل مراد خود ز جان

شاه با او گفت ای مرد اسیر

این سخن از تو عجب دیدم فقیر

چون سر تو من بریدم در جهان

کی تو جوهر باز بینی در عیان

گفت شاها این سخن با من مگوی

بیش ازین آزار بیچاره مجوی

کم مکن ما را درین میدان خاک

زانکه ماکردیم جان خود هلاک

زندگی خود دلم در مرگ دید

جان من کلی در آنجا برگ دید

هرچه بودم ترک کردم در هلاک

از هلاک خود ندارم هیچ باک

من ز بهران کنم این را طلب

تا کسی این را نباشد در طلب

هرکه این جوهر طلبکار آمدست

اولش منزل سردار آمدست

جوهر تو آنکه دارد دوستش

مغز باید بد نه جسم و پوستش

مغز دارم نه چو ایشان پوستم

شاه عالم دان که جوهر دوستم

قدر او جوهر تو میدانی و من

بیش ازین دیگر چرا گویم سخن

شاه گفتش هم سر خود گیر و رو

آنچه خود گفتی ز خود هم میشنو

گفت شاها این سخن باری ز چیست

این سخن از بهر ما یا بهر کیست

سر رود بر باد و آنگه من روم

زین سخن باری جوابی بشنوم

شاه گفتا من چنین گفتم بتو

درّ این معنی چنین سفتم بتو

زیردارت رفت باید این زمان

پس بشکرانه نهی جان در میان

از سر خود بگذر و جوهر بیاب

آنچه میجوئی تو از جوهر بیاب

سرّ جوهر آن زمان دریاب تو

بیش ازین اندر سخن مشتاب تو

گفت درویش آن زمان کای شهریار

زود فرما تا برندم سوی دار

طاقت جانم نماند از گفت این

از گمان آیم مگر سوی یقین

شاه گفتا حاجبان خویش را

زود جلادی بخوان درویش را

زود باشید و ببازارش برید

آنگهی او را ابردارش کشید

تا کسی دیگر نباشد مشتری

زانکه این درویش شد نیک اختری

این ز اسرار منست آگاه و بس

چون شود هرگز کسی در راه بس

این کنون اسرار من دریافتست

پس سوی کشتن چنین بشتافتست

سرّ من آنگه بداند از جهان

کو رسد از جان خود کلّی بجان

جان خود در باز اندر راه او

تا شوی شایستهٔ درگاه او

جان خود در راه او قربان کند

روی اندر جوهر تابان کند

عاقبت درویش بردند پیش دار

شه عجایب ماند از آن احوال کار

خلق عالم گردآن درویش بود

گرچه او مسکین دل و دلریش بود

راز او را کرد بر خود آشکار

بعد از آن او عاشق آمد پیش دار

آمده بر رسم عشق خویشتن

کرد ایثار از میانه جان و تن

سرّ جوهر از شه او دریافته

از برای او بکل بشتافته

کشتن خود کرد زان رو اختیار

کم فتد زین گونه عاشق زیردار

کم فتد زین گونه صاحب دولتی

در میان عشق جانان قربتی

گر بیایی جوهر او عاشقی

در کمال عشق جانان لایقی

یافته جان در نهاده در میان

ترک کرده او بکلی جسم و جان

میندانم دولتی زین بیش من

وصف این هرگز نگفته هیچ تن

چون بزیر دار آمد آن اسیر

جمع گشتند خلق هر جائی کثیر

جملگی از بهر اودر گفت و گوی

آمده هر کس در آنجا جست و جوی

ناگهان درویش زیردار شد

آن زمان آنجای برخور دار شد

چونکه آن درویش مرد راه شد

بی دل و بی صبر پیش شاه شد

پیش شاه آمدزمین را بوسه داد

دست او بر دست دیگر برنهاد

شاه را گفتا مرا تو جسم وجان

زود باش از گفت خلقم وارهان

ای بتو نور دلم رخشان شده

ای چو ماه اندر دلم تابان شده

وارهان ما را و جوهر ده بمن

تا نگویم بعد ازین من ما و من

وارهان بیچاره را از گفت خلق

زانکه جان من رسید اینجا بحلق

وارهان ما را تو از جور فراق

در میانه من شدم بر اشتیاق

وارهان گر میکنی بیخ تنم

جوهر اصلی بده تو روشنم

شاه از بالای اسب آمد نشیب

تیغ اندر دست با سهم و نهیب

دست آن درویش بگرفت و ببست

نامراد آنجا بکلی در شکست

بر سر پایش نشاند آنجایگاه

تیغ محکم کرد آنگه تیز شاه

زود آن درویش را بر پا نشاند

گرد او برگشت تا در وی براند

چون که آن درویش شد تسلیم شاه

ناگهان آمد عنایت در پناه

از سوی حضرت هدایت در رسید

شوق او بی حد و غایت در رسید

شاه شمشیر آنگهی بر هم شکست

ناگهان شمشیر بفکند او ز دست

دست او بگشاد و چشمش بوسه داد

تاج خود آنگاه بر فرقش نهاد

روی خود بر پای او مالید زار

خوش خوشی بگریست شاه نامدار

خلعت بی حد ببخشید آن زمان

هم ببخشید او همه بر مردمان

زرّ ودرّ و نعمتش بر فرق ریخت

هر زمان از بار دیگر غرق ریخت

هرچه شه او را بدادی بیش و کم

قسم کردی او بمردم لاجرم

شاه شد آنگاه سوی بارگاه

بر سر تختش نشاند آنگاه شاه

شاه پیش او ستاده آنگهی

گفت ای جان و جهانم تو شهی

شاه این تخت و ممالک تو شدی

شاه این دور و زمانه تو بُدی

گفت تا جوهر بیاوردند باز

شاه دست خود بکرد آنگه دراز

جوهر آنگه شه بدست خود گرفت

در کف دستش نهاد اندر شگفت

گفت ما را هیچ دیگر پیش ازین

در خزانه نیست جوهر بیش ازین

جوهر آن تست و من آن توام

تو شهی و من بفرمان توام

جوهر آن تو ممالک آن تو

شهریار این لحظه در فرمان تو

جوهر آن تست و ملک و مال هم

این زمان آن تو شد کل لاجرم

هرکه او در پیش شاه آید قبول

او شود در عشق کل صاحب قبول

هر که از جان و جهان و دل گذشت

شاه او رادر زمان واصل بگشت

هرکه صاحب دولت هر دوجهانست

در نظر گاه خداوند اونهانست

درگذشت از بود و از نابود و جان

بازیان جسم کرد او سود جان

هر که او را شاه آنجا عز دهد

همچو عزّ او کسی هرگز دهد؟

هر که آنجا پیش شه دولت گرفت

بعد از آن در پیش جان عزّت گرفت

ای ترا هر لحظه رنجی بیشتر

چندخواهی خورد بر جان نیشتر

نیشتر باری سبکباره بخور

آنگهی کلّی بیکباره ببر

گر ترا جوهر نباشد پیش شاه

کی توانی کرد در رویش نگاه

جوهر خود باز جو از پیش شاه

تا ترا جوهر دهد آنجایگاه

جوهری بدهد که در روی جهان

همچنان جوهر نه بیند کس عیان

جوهر شاهت کند خدمت به پیش

بازیابی جوهر آنجا بیش بیش

جوهری کز بحر لاهوتی بود

آن ترا پیوسته ناسوتی بود

شاه دنیا گر وفاداری کند

یکدمی دیگر گرفتاری کند

شاه عالم مر ترا دردل نمود

روی خود در جان تو در گل نمود

شاه جوهر در دلت گشته مقیم

تو چنین افتاده اینجا ای سقیم

شاه و جوهر مر ترا حاصل شدست

زین جهان راه تو زان واصل شدست

چند باشی بر تن و برجان خویش

بیش ازین منشین تو سرگردان خویش

چند لرزی تو برین صورت کنون

کی توانی گشت هرگز ذوفنون

جوهر عشقش چو در بازار کرد

هرکه خواهد جان بران ایثار کرد

جوهر عشقش عجایب جوهرست

قیمت آن از دو عالم برترست

جوهر عشقش کسی بشناختست

کین دو عالم را بکل درباختست

جوهر عشقش کسی حاصل کند

کو درین عالم تنش بیدل کند

ترک جان گیرد بجوهر در رسد

چون ز خود بگذشت در جوهر رسد

هرکه از خودبگذرد جوهر بیافت

گرچه بسیاری بهر جانب شتافت

یک زمان در سوی بازار آی تو

ازوجود خویشتن باز آی تو

جوهر عشقش بجان درخواست کن

از کژی این راستی را راست کن

جوهر عشقش نظر ناگه کند

تاترا از سرّ حق آگه کند

گر تو مرد راه بینی بگذری

آنگهی آیی بسوی جوهری

جوهر شاه جهان آری بدست

بگذر از وی تا شوی در نیست هست

جوهر شه را بخواه از جوهری

جوهر شه را بجان شو مشتری

جوهر شه را ازو درخواست کن

قیمت جوهر بجانت راست کن

تا بر شاهت برد از پیش خلق

ورنه شیداگردی اندر پیش خلق

خلق دنیا چون طلبکار آمدند

از پی جوهر ببازار آمدند

جمله جوهر را خریدار آمدند

اندرین معنی گرفتار آمدند

هر کسی بر کسوهٔ و شیوهٔ

بر سر هر شاخ همچون میوهٔ

در طلبکاری دیگر آمدند

هر یکی در راه رهبر آمدند

جمله یک ره بود در بازار او

مختلف افتاده راه جست و جو

عاقبت چون سوی بازار آمدند

هر یک از نوعی بگفتار آمدند

جملگی جویای این جوهر شدند

نیز بعضی یار همدیگر شدند

تا مگر جوهرابا دست آورند

پای چرخ پیر را پست آورند

جمله را مقصود جوهر آمدست

جوهری را کرده شان دامن بدست

جوهری عشق میگوید ترا

چند پیچی خویش رادر ماجرا

شاه ما این جوهر او داند بها

پیش شه رو تا کند قیمت ترا

خویشتن از خلق کم مقدار کن

جان خود را غرقه اسرار کن

پیش شه شو تا ترا جوهر دهد

بعد از آن بر جان تو منّت نهد

جوهرت را پیش کش کن جان نثار

بعد از آن مردانه شو در زیر دار

تا مراد خود بیابی در جهان

بگذری از این جهان و آن جهان

شاه هر چیزی که میفرمایدت

عاقبت مقصود ازو برآیدت

تو ز کشتن رو مگردان بر خلاف

که همه کارت بود کلی گزاف

تو ز کشتن جان خود ایثار کن

بعد از آن جوهر تو با خود بارکن

این سخن از ترجمانی دیگرست

مرغ این از آشیانی دیگرست

گر ترا سهمی دهد آن جایگاه

جان خود ایثار کن در پیش شاه

گر ترا سهمی دهد تو زان مترس

بیش از این نادان مشو از جان مترس

گرترا او آزمایش میکند

در فناآنگه فزایش میکند

گر ترا آنجایگه سهمی دهد

بعد از آنت تاج زر بر سر نهد

او ترا هرگز نخواهد رنج تو

این سخن را یک بیک بر سنج تو

او ترا شد جان کنی پیشش فدا

او ترا گردد بکلی پیشوا

هرچه داری جملگی در باز تو

از وصال شه بکل می ناز تو

جوهر کلی چو روشن گرددت

جملهٔعالم چو جوشن گرددت

جملگی یک حلقه باشد بیشکی

این همه حلقه نباشد جز یکی

جملگی یکی شود چه نیک و بد

این سخن دریاب دورست از خرد

جملگی یکی شود بر اصل ذات

یک یکی اندر یکی گردد صفات

جوهری شاهت دهد درحال هم

تا نیفتی آن زمان در قال هم

جوهری یابی ز استغنای حق

تا بگردی این زمان شیدای حق

جان جانت را شود کلی پدید

آن زمان پیدا شود از دید دید

جوهری کز بحر بی همتا بود

یابدش غوّاص اگر بینا بود

جوهر دریا یکی باشد همه

آب دریا میشود جوهر همه

جوهرذاتست بیشک در صفات

اندرین دریا بود آب حیات

جوهر ذاتست در کلی همه

جمله عالم زین سخن بردمدمه

اسم جوهردان نفخت فیه را

پیش ره دانی بجان تنبیه را

گر تو این راز اندرین جا پی بری

در زمان از هر دو عالم برخوری

این جهان و آن جهان کل جوهرست

از وجود شاه اسمی مضمرست

این جهان و آن جهان اسمی بود

اولین اسم آن رسمی بود

موی در مویست این راه عجب

گر فرومانی بمانی در تعب

مو بمو بر هم شکاف آنجا بخود

دور گردان وهم و فهم آنگه زخود

نفی نیک و بد بکن تا کل شوی

ورنه تو زین راه عین ذل شوی

هر سه میدان تو یکی بی قیل وقال

ماضی و مستقبل و آنگاه حال

هرچه بینی نیک بین چه نیک و بد

نیک و بد چه از عیان چه از خرد

چون که مرد راه بین آید تمام

نه بد و نه نیک ماند و السّلام

چون تو مرد راه بین آیی بحق

در جهان جاودان گیری سبق

هرکه از بیعلّتی در حق فتاد

در خوشی جاودان مطلق فتاد

هر که او جز نیک بینی بد ندید

از کمال سرّ جانان خود بدید

گر ترا سهمی کند گر خواریی

آن ز عزّتست نه از بیزاریی

چند در پندار مانی مبتلا

چندخواهی بود در عین بلا

چند خود را خوار و سرگردان کنی

چند خود را چون فلک گردان کنی

هر دم از نوعی دگر آیی برون

زان بمانده بر برون بی درون

هرچه اندیشی بلای جان تست

نیک و بد درد تو و درمان تست

این زمان در صورتی از هر صفت

میزنی دستها در معرفت

معرفت شد خوار از گفتار تو

شرم میدارد وی از کردار تو

هرچه میگویی محالی بیش نیست

هرچه میبینی خیالی بیش نیست

در تو آزو آرزو تلبیس تست

صورت حسّی بکل ابلیس تست

گر تو زین ابلیس خوددوری کنی

گردن صورت بکلی بشکنی

هست این ابلیس ما جمله به بین

مرد را بشناس از روی یقین

هست این ابلیس اندر بند تو

لیک بگرفتست یک یک بند تو

طوق خود در گردن تو کرده است

همچو تو در صد هزاران پرده است

در هوای کام و شهوت میرود

در مقام کبر و نخوت میرود

هر دم از نوعیت سرگردان کند

هر زمان تلبیس دیگر سان کند

انبیا را ره زد این ملعون سگ

زود زو بگریز تا نفتی بشک

گر تو اندر شک بمانی مانده باز

کی رسی آنجایگه در پرده باز

صورت نقش مجوسی قید کن

یک دم این صیاد بدرا صید کن

آنچه او کردست هرگز کس نکرد

یک زمان با او درای اندر نبرد

گر تو بر وی چیره گردی در زمان

صورت و معنی بیابد زو امان

گر تو او را پیش از خود بر زنی

گردن او را بمعنی بشکنی

این خیال فاسدت باطل شود

هرچه میجوئی ترا حاصل شود

چند اندیشی خیال نیک و بد

خود همی دانی تو خود را پرخرد

این خیال لا محال از دل برون

کن که گردی در زمانه ذوفنون

هرچه اندیشی خیالی باشدت

هرچه برگوئی محالی باشدت

از خیال خویشتن تو دور شو

پر صفا اندر میان نور شو

از خیال صورت اشیا بگرد

بعد از این در گرد این صورت مگرد

هرچه دیدی در زمانه نیک و بد

آن تویی لیکن تو دوری از خرد

چون خیال از پیش خود برداشتی

آنچه آنجا دیدهای بگذاشتی

چون خیال تو بکلی گم شود

قطرهٔ تو آن زمان قلزم شود

چون خیالت در زمان صافی کنی

در میان عرصه کم لافی کنی

در خیال خویشتن چندین مشو

هر زمانی بیش ازین غمگین مشو

از خیال خویش چون فانی شوی

هرچه میگوئیی هم از خود بشنوی

از خیال تست هم خواری تو

هم بلا و رنج و بیماری تو

هر چه آن در دهر آید از خیال

هست پیش عارفان عین محال

همچو نقّاشی خیال انگیز تو

همچو شاعر در خیال آمیز تو

رمل زن چون در خیال خود شود

هرچه میگوید هم از خود بشنود

در خیال خویش یک یک میروند

خواه پیر و خواه کودک میروند

چون خیالست این سپهر پرخیال

هست پیش عاشقان عین محال

کل دنیا چون خیالی آمدست

در بر وحدت محالی آمدست

هر کتابی را که پنهان ساختند

از خیال خویش برهان ساختند

حرفها آنجا خیال آمد به بین

هرچه برخوانی خیالی برگزین

جملگی تصنیف عقلست و خیال

جز معانی جملگی آمد و بال

ازخیالست این که هر روزی فلک

بر خیال خویش گردد چون سمک

گرداین عرصه چنان گردان شده

از خیال خویش سرگردان شده

کوکبان اندر خیال آفتاب

گاه بی نور و گهی با نور و تاب

ماه هر دم چون خیالی میشود

ازخیالش چون هلالی میشود

گاه در دوری گهی اندر کمی

گاه در افزون و گاهی در کمی

جمله اشیا در خیالی ماندهاند

جمله در نور جلالی ماندهاند

عقل تنها در خیال آورده است

زان تمامت در وبال آورده است

روز و سال و ماه و شب جمله یکیست

از خیال این جمله را با خود شکیست

از خیال این چرخ آمد بر دُور

از دُور پیدا شود کلی صور

ماه و خورشید و کواکب بی محال

بیخبر از خود شده اندر خیال

از خیال خویش کلی بیخبر

گرچه زیشانست عالم سر بسر

این همه از فوق و تحت آمد پدید

هر یکی اندر خیالی در رسید

جمله یکسان بود اما از خیال

گشت پیدا این حقیقت لامحال

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

حكایت استاد نقاش

بود استادی عجایب ماه وسال

هردم ازنوعی ببازیدی خیال

پردیی در پیش رویش بسته بود

در پس آن پرده او بنشسته بود

از صورها مختلف او بی شمار

کرده اندر هر خیالی او نگار

ریسمانی بسته بد بر روی نطع

از صورها جمع کردی پیش نطع

جمله اندر ریسمان دانی فنون

بود نقّاشی عجایب ذوفنون

هرچه در عالم بدی از خیر و شر

جملگی کردند آنجا سر بسر

نقش انسانات هم بر کرده بود

نقش حیوانات بی مرکرده بود

از وحوش و از طیور و هرچه هست

کرده بود از نیست آنجا گاه هست

از برون پرده آن میباختی

در درون آن کار را میساختی

بر سر آن نطع چابک دست بود

هرچه بود او را همه در دست بود

هرچه در فهم آید و عقل و خیال

کرده بود از نقشها خود بی محال

جمله از یک رنگ امّا مختلف

در عبارت گشته کلی متّصف

جمله یکسان بود اما اوستاد

هریکی بر گونهٔ دیگر نهاد

داشت صندوقی درون پرده او

جملگی پردخته آنجا کرده او

چون برون کردی صورها را از آن

اوفکندی اندران بند روان

هر یک از شکلی مر آنرا جملهٔ

شاد کردی بی محابا جلوهٔ

هر یک از نوعی دگر میباختی

هر صور از گونهٔ میساختی

گاه صورت گاه حیوان گاه خود

ساختی او صورتی از نیک و بد

نقش رنگارنگ او بر لون لون

آوریدی او برون بی عون عون

چون ببازیدی بهر کسوت بران

درکشیدی بند آن در خود روان

بگسلانیدی صورها اوستاد

پس بدادی هم در آن ساعت بباد

پس نهادی آن بصندوق اندرون

او فکندی آن بزرگ رهنمون

اندران صندوق افکندی ورا

کس نمیپرسید ازو این ماجرا

هرکه کردی این سئوال از اوستاد

کز برای چه چنین دادی بباد

از برای چه تو این ها ساختی

خرد کردی عاقبت در باختی

از برای چه تو بر بستی ورا

وز برای چه تو بشکستی ورا

از برای چیست این با ما بگوی

تا چرا کردی و افکندی بگوی

هیچکس او سعی خود باطل کند؟

هیچکس او رنج خود عاطل کند؟

هیچکس هرگز کند انصاف ده

راست برگو آنگهی بنیاد نه

هرکه میکردی سؤال از اوستاد

او جواب هیچکس را مینداد

چون جواب کس ندادی اندر آن

آن همه راز نهانی بد عیان

خلق را از روی دل دیوانه گشت

آشنا بودند اگر بیگانه گشت

زان صورها لون لون بی عدد

او برون کردی عجایب بی مدد

دیگران مردم شدندی پیش او

گرچه دل خونی بدی از نیش او

آن همه نقش عجایب در بساط

اوفکندی اندران عین نشاط

دیگران یکسر همه کردی تباه

صورت و صندوق میکردی نگاه

هم تباهی آوریده اندرو

دیگر آن قوم آمده در گفت و گو

هیچکس را مر جواب اونبود

هرچه گفتندی صواب او نبود

عاقبت چون کس نیامد مرد او

جمله میبودند دل پر درد او

اندران مردم همه میسوختند

هر زمانی آتشی افروختند

بود مردی کامل و بسیار دان

در حقیقت گشته بود او راز دان

بود مردی با کمال و فرّ و هوش

کرده بود او از شراب شوق نوش

صاحب اسراردانش بود او

صاحب عقل و توانش بود او

کار این استاد آنکس فهم داشت

نه چو عقل دیگران او وهم داشت

او رموز و راز اودانسته بود

هرچه بد اسرار اودانسته بود

یک شبی رفت او بنزد اوستاد

کرد اکرامی و پیشش ایستاد

تاکمال خویشتن حاصل کند

خویش را در نزد او واصل کند

نزد آن صاحب رموز راز شد

یک دمی با او بخلوت ساز شد

از طریق عزّت او کردش سلام

تا بماند دولت کل احترام

پیش استاد جهان او راز گفت

هرچه یکسر بود یکره باز گفت

این سؤال از اوستاد آنگاه کرد

تادل خود او از آن آگاه کرد

گفت ای استاد راز کاردان

از حقیقت جمله تو بسیار دان

این رموز تو کسی نایافته

هریک از نوعی دگر بشتافته

چشم عالم همچو تو دیگر نیافت

هردم از نوعی دگر گرچه شتافت

راز صورت را بمعنی جان شدی

با رموز کلّ خود شادان شدی

خلق اندر گفت و گوی تو روند

گرچه اندر جست و جوی تو روند

جملگی در ماجرای خویشتن

جملگی اندر بلای خویشتن

جز خیال تو نمیبینند آن

لیک راز تو نمیدانند آن

در مقالات تو گفتار هوس

میپزند و مینداند هیچکس

کین چنین راز تو از یدّ تو است

این همه نقش از قلم مدّ تواست

می نداند هیچکس اسرار تو

می نهبیند هیچکس هنجار تو

می چه داند هر کسی رمز و رموز

کین نه اسراریست پیدایی هنوز

جمله در کار تو حیران آمدند

جمله همچون چرخ سرگردان شدند

واقف راز تو چون هرگز نبود

زانک دانائی ترا دیده نبود

این زمان بر من رموز تو ز تو

گشت پیدا هر زمانی تو بتو

نی من از تو باز خواهم گفت راز

این حدیث از تو نخواهم گفت باز

آنچه من دیدم ز تو از دید تو

هم ز دید تو بگویم دید تو

از تو دیدم آنچه میبایست دید

از تو خواهم گفت دیدم آنچه دید

این همه ازتو بکلی با تواند

باتو گویااند و بی تو با تواند

هم کمال تو تو دانی بی شکی

هم ز تو خواهم بگفتن اندکی

آنچه بینی راز تو باشد بکل

پس مرا بیرون فکن زین نقش ذل

من بدانستم ز بازی های تو

از مقام عشق بازیهای تو

هرچه کردی هم ز تو دیدم ترا

نزد دید خویشتن دیدم ترا

هر چه کردی آوریدی در بساط

جملهٔ آن نقش کردم احتیاط

احتیاط نوع نوعت کردهام

همچو پرده مانده اندر پردهام

جمله دیدم هرچه کردی بی خلاف

من یقین دانم نباشد این گزاف

جملهٔ صورت ز یکسان کردهای

جمله را یک رنگ همسان کردهای

جملهٔ ترکیب هر انواع را

کردهای بر هر صفت اصناع را

چون که تو کردی برآوردی برون

از برای دید این نقش فنون

بر بساط مملکت کردی روان

از صفت هر جایگه آن را روان

عاقبت چون از تمامت باختی

از برای چه تو آن را ساختی

چون کنی در عاقبت آن خرد تو

از چه باشد عاقبت دست برد تو

سعی چندینی تو بردی اندران

از چه کردی خرد آنرادر جهان

اول کردن چه بودت ساختن

عاقبت هم خویش آن را باختن

کردن از چه بود و بشکستن ز چه

آوریدن چه و بر بستن ز چه

از چه سعی خود کنی باطل چنین

بازگو این راز با این راز بین

تا بگویم من بدین خلق جهان

وارهند از گفت و گویش این زمان

عاقبت استاد از اسرار حال

مر جوابی گفت از کشف سؤال

گفت ای پرسندهٔ زیبا سخن

کار عالم نیست پیدا سر زبن

نیک کردی این سؤال لامحال

من بگویم درجواب این سؤال

این سؤال تو نکو کردی ز من

من جواب تو بگویم بی سخن

گوش هوشت باز کن سوی سؤال

تا جوابت بشنوی در کل حال

این سؤال از من که کردی زین همه

راز من یک جزو بودی زین همه

نیک فهمی داری و خوش گفت تو

وین در اسرار کردی سفت تو

اول اصل من ز من تو گوش کن

گر توانائی ازین می نوش کن

اول کار خود از من بازدان

آنگهی تو از حقیقت راز دان

اول از پندار عقل آیی برون

تابدانی سرّ اسرارم کنون

اول این اصل باید کرد حل

تا نباشد کار کلی برحیل

اول این ترتیب اگر حاصل کنی

تا چو آنها خویشتن بیدل کنی

همچو ایشان تو مشو در گفتگو

لیک مر این سر شنو باجستجو

این چنین اسرار مشکل حل بکن

چون شکر در آب خود را حل بکن

سرّ اسرارت ز من گردد یقین

هم ز من بشنو ز من ای راز بین

این همه نقش مخالف از صور

من بکردم هر یک از لونی دیگر

هر یک از لونی دگر برساختم

هر یک از نقشی دگر پرداختم

هریک از شانی دگر آوردهام

هر یک از نوعی دگر من کردهام

هر یکی برکسوتی کردم روان

هر یکی بر یک صفت کردم عیان

هرچه رنگ آنجا مخالف آمدست

در همه جمله موالف آمدست

رنگ آنجا مختلف بر مختلف

صورت و معنی بیاید متّصف

من همه ترکیب کردم از قیاس

جمله بر ترتیب کن آن را قیاس

من همه پرداختم از بهر کار

تا تماشایی بود در روزگار

چون تماشا بود هم آمد به علم

از تماشا گشت کلی راه علم

هرچه علمست آن و جهلست از یقین

علم و جهل از یکدگر آمد به بین

جهل و علم از یکدگر آمد پدید

این بدان و آن بدین آمد پدید

تا نباشد جهل علم آنگه نبود

علم از جهل آمدت اندر نمود

گرچه علم و جهل حاضر آمدند

هر یکی در کار ناظر آمدند

علم باید گرچه مرد اهل آمدست

تابدانی کاخرش جهل آمدست

علم صورت هیچ باشد بی خلاف

علم معنی هست معنی بی گزاف

علم معنی آن نگردد مختلف

علم معنی میشود زین متّصف

این همه صورت که من آراستم

این همه از دید خود پیراستم

این همه صورت که اعیان کردهام

هر یکی رنگی دگرسان کردهام

این همه صورت ز معنی فاش شد

بود معنی نقش صورتهاش شد

سالها ترتیب کردم جمله را

تا بدانستم اساس جمله را

سالها بنیاد اینها کردهام

سعی بی حد اندرین ها بردهام

چون منم نقّاش هم صورت گرم

هرچه سازم آن به بینم بنگرم

چون منم نقّاش از روی حساب

آورم شان میبرم اندر حجاب

چون منم نقّاش هم استاد هم

من کنم این جمله را بنیاد هم

چون همه من میکنم من باشم او

این همه پیدا ز من شد گفتگو

من چه غم دارم از اینهای دگر

بهتر از لونی کنم لونی دگر

چون منم سازندهٔ کار نخست

بشکنم آنگه کنم کلی درست

چون منم دانندهٔ این کار را

کی بود ترسی ز هر گفتار را

چون منم بر جزو و کل این صور

حاضر و پیدا کننده سر بسر

پرده من دارم درون پرده هم

پا و سر در پردهام گم کردهام

من برون آرم بهر نوعی که هست

هم بیارم هم کنم آن جمله پست

هم بگویم راز و هم گویم بتو

سرّ خود را باز گویم هم بتو

هم منم هم خود مرا معلوم گشت

راز من هم مر مرا مفهوم گشت

هیچکس رازم نمیداند یقین

در گمان افتاده کی یابد یقین

درگمان این راز هرگز پی نبرد

آنکه یابد عاقبت او پی ببرد

در زمان این راز گردد فاش تو

آنگهی پیدا شود نقّاش تو

در یقین آنگه به بینی روی وی

چون بری این راز را کلی بوی

راز ما را کژ مبین ره گم مکن

خویشتن را در صف مردم بکن

هرکه رازم یافت او دیوانه گشت

از خرد یکبارگی بیگانه گشت

کار من از راز من پیدا بشد

این زمان جانها ازین شیدا بشد

من همی دانم چه کردم چون شدم

من ازین پرده همه بیرون شدم

بشکنم آن را به آخر من همان

بار دیگر من برون آرم از آن

این نه اینست و نه آنست آن بدان

رمز من کس را نباشد ترجمان

رمز من اینجا ز اسرار قدم

آمده تا تو بدانی زد قدم

رمز من ز اسرار من گردد عیان

از شکستن هم مرا آید بیان

این عیان صورت تو بشکنم

بردن و آوردن آن روشنم

روشنم آمد نباشد روشنت

تا نه پنداری بکلی جوشنت

تو سفر داری کنون در گفت و گو

حالیا میباش اندر جست و جو

روشن آنگه میشود کو بشکند

زین همه گشتن از آنجا وارهد

روشن آنگه میشود کو خرده گشت

هم بصورت هم بمعنی مرده گشت

روشن آنگه میشود کو خود نبود

آن زمان پیدا شود نابود و بود

اوستاد آبگینه گر ببین

زو ببین اسرار و آنگه زو ببین

چون کند یک شیشه آنگه بشکند

آنگهی بازش بپرده در برد

شیشه دیگر برون آرد لطیف

جوهری شفّاف بس نغز و شریف

جوهر دیگر برون آرد دگر

ور دگر خواهی دگر آرد دگر

جملگی یک آبگینه بود آن

هر یک از نوعی دگر بنمود آن

هر یک از لونی دگر آرد برون

اوستاد جلد سازد پر فنون

جوهرش یکیست اما بیشها

میکند هر نوع نوعی شیشه ها

چون همه یکیست اندر اصل کار

شیشهها آرد تفاوت بی شمار

شیشههای بی تفاوت آورد

ور بخواهد او بکلی بشکند

ور بخواهد همچنان بگذاردش

باز از نوعی دگر باز آردش

هرچه زینسان میکند او کرده است

رنج بی حد اندر آن او برده است

چونکه خود سازد یقین داند که اوست

از چه این کلی زبانها گفتگوست

چون همه من کردم و کردم خراب

هم من از من مر مرا گویم جواب

من همی دانم که این اسرار چیست

نقش این پرده درین پرگار چیست

خرد گردانم تمامت نقش ها

هیچ انجا باز مینکنم رها

راز خود با تو بگویم زین همه

تاترا مقصود جویم زین همه

تا جهان بر گفتگوی من شود

جملگی در جستجوی من شود

تا مرا بشناسد این عقل فضول

گرچه آن جا میکند ردّ و قبول

تا مراد خود ز خود باقی کنم

عاقبت آن جمله در باقی کنم

رازهای دیگرم در پرده است

هیچکس آن را زحل ناکرده است

آنچه من بنمودم آن جا اندکی

بیش ازین دیگر نباشد اندکی

آنچه ما را در نهان پرده است

پرده اندر پرده اندر پرده است

از پس پرده اگر یابی همه

راز ما را کل تو دریابی همه

لیک این معنی مکن بر کس تو فاش

معنیم بنگر تو صورت بین مباش

صورتت بشکن که تا تو بنگری

آنگهی از راز ما تو برخوری

گر تو از راز درون آگه شوی

گرچه بی راهی ولی یاره شوی

راز من چون بر تو گردد جمله فاش

از عذاب جان و دل ایمن مباش

دست من بر دست خود نه استوار

بعد از آن تو سرّ ما کن آشکار

یک زمان در پردهٔ ما در خرام

یک زمانی بگذر از این ننگ و نام

نام و ننگ خود بکلی در فکن

صورت خود خرد اندر هم شکن

این صورت را کن بکلی خرد تو

تا که بر شیطان نماند عضو تو

از خیال خویشتن آیی برون

در درون پرده آیی از برون

آن خیال آنجا که تودیدی همی

آن خیال از نقل آمد یک دمی

در درون آیی همه آهنگ کن

نام خود بردار و خود بی ننگ کن

در درون پرده شو واقف ز ما

تات بنمائیم هر دم جایها

در درون پرده عزّت خرام

در درون پرده وحدت خرام

خاص آنجا شو اگر خواهی خلاص

تا شوی اندر درون پرده خاص

پرده بردار و بیا اسرار بین

هر دم از نوعی دگر گفتار بین

پرده بردار و ببین راز مرا

این همه تمکین و اعزاز مرا

در درون پرده صاحب راز شو

آنگهی در سوی ایشان باز شو

آن همه صورت که دید آن زمان

دیگر از نوعی دگر بینی عیان

آن دگر از صورت دیگر ببین

کل طلب کل جوی کل شو کل ببین

صورت خود از میان برداریی

راز خود آنگه بکل دریابی

راز ما در پرده دل باز بین

آنگهی تو معنی و اعزاز بین

در زمان و در مکان آی و برو

در مکان اندر زمان آی و برو

از مکان و از زمان شو تو برون

تا بیابی راز ما بی چه و چون

راز ما دریاب آنگه کل بباش

چون شوی تو کل بکل بی دل بباش

هر که کل شد جزو را با او چه کار

و آنکه جان شد عضو را با او چه کار

کل شوی آنگاه چون بینی تو راز

اولین یابی بآخر هم تو باز

هرکه ساز کوی ما سازد بکل

اول از پندار افتد او بذل

هر که خواهد از وصال ما دمی

حیرت جان سوز بیند عالمی

یک زمان اندر درون پرده آی

پردهٔ راز خود از پرده گشای

مرد ره بین چون زاستاد این شنید

روی استاد حقیقی باز دید

روی او میدید و او پنهان شده

در پس آن پرده او حیران شده

گفت ای استاد دور از انقلاب

از چه افکندی مرا در اضطراب

راه ده اندر درون پردهام

زانکه بی توراه را گم کردهام

راه ده تا من درآیم سوی تو

چون درآیم من ببینم روی تو

گر دهی راهم بیابم دور چرخ

چون دهی را هم رسم در غور چرخ

پرده عشق ترا دوری کنم

بیخ غم از جان و ازدل برکنم

حاجبی آمد برون از پرده او

ایستاد ودست او بگرفت او

گفت بسم اللّه که استاد جهان

میبرد اینجا ترادر میهمان

یک زمان در اندرون آی از برون

تاترا باشم در آنجا رهنمون

دست او بگرفت وشد در پرده باز

اوفکند آن لحظه از هم پرده باز

چون درون پرده شد بیخویشتن

درگذشته ازوجود و جان و تن

عالم صغری چو در کبری فتاد

راز او کلّی در آن عالم گشاد

راه کلی پرده اندر پرده بود

لیک آن راه از صفت گم کرده بود

حاجب از چشمش نهان شد در زمان

مرد را لرزی درآمد در نهان

ناگهان الحاح استاد او شنید

لیک مر استاد را آنجا ندید

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده اول

میبرید او راه خود در پرده باز

تا مگر پیدا شود در پرده راز

اولین پرده ز نور تاب دید

چون نظر کرد اندران پرتاب دید

بود نوری شعله زن در پرده در

گر نبینی آن تو باشی پرده در

بود نوری سبز با او تاب دار

در صفت مانند حوضی آب دار

گفت ای استاد ای تو پرده در

چیست با من تو بیان کن این خبر

گفت ای مسکین مترس و اندر آی

تا ترا بر فرق افتد نور ورای

چند ترسان باشی و بیخود شوی

نیک میبین تا نباشی در بدی

خود مبین تا این همه کم گرددت

قطره دریا بهم کم گرددت

در سلوک آتش طبعی ممان

سرّ ما را هم ز ما تو بازدان

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده دوم

برگذشت و پرده دیگر بدید

گشت پیدا درد چشم او پدید

پردهٔ بس بی نهایت بی حجاب

پردهٔ کانرا نباشد خود حساب

بود خرگاهی ز نور آن را طناب

از طناب او جهان پر آفتاب

خرگه نوری که پرنور آمدست

لیک گه نزدیک و گه دور آمدست

هر دم از نورش نظر بگداختی

بار دیگر نور هم بر ساختی

نور آن پرده عجب چون روح بود

نه کسی هرگز ز کس آن را شنود

کرد زان نور معظّم نورها

داده جلوه زان میان طنبورها

جملگی در روشنی او شده

کام نور از کام کامش بستده

کرد از استاد اودیگر سؤال

گفت ای استاد دیگر گوی حال

راز این نور دگر تو باز گوی

با من مسکین دگر این راز گوی

گفت استادش که این خرمن گه است

روشنی راه را این در رهست

روشنی پرده زین نور آمدست

گر نداند عقل معذور آمدست

بگذر از این نور و بگذار و برو

نور او بر او تو بسپار و برو

نور نور از نور این آمد پدید

از گمان اینجا یقین آمد پدید

برگذشت و شد بسوی پرده باز

تا چه بیند بار دیگر پرده باز

میگذشت و راه را در مینوشت

هرچه پیش آمد از آنجا میگذشت

راز پرده مرو را حاصل نشد

رنج برد او و در آن واصل نشد

میگذشت او تا بپیری در رسید

روی آن مرد دگر در راه دید

دید پیری روی او مانند نور

دختری در پیش و گشته با حضور

بود پیری صاحب رأی و خرد

بر همه دانا و واقف از خرد

آنچه او را از کتب حاصل شده

بر کمال عشق او واصل شده

سالها در خواندن او بیقرار

با همه در کار لیکن بردبار

سالها دانست اسرار مرا

خوش همی خندید پیر نیک را

رفت پیش پیر پس کردش سلام

تا که پیرش کرد آنجا احترام

پیش پیر آمد بلب خاموش شد

در صفای پیر او مدهوش شد

پیر گفتش این رموز و راز ما

کرده آهنگ یقین از جابجا

از چه مدهوش آمدی نزدیک من

پیش آی اکنون تو در ره یک ز من

پخته باش و اندرین پرده مترس

گرچه هستی راه گم کرده مترس

پرده رازست و استادان زمن

کرده هر یک بر صفت بشنو ز من

گرچه ترسان گشتهٔ زین پرده تو

زود باشد تا شوی گم کرده تو

خود مکن گم لیک پرده گم بکن

هرچه بینی بشنو از من این سخن

میگذر میبین و میرو پیشتر

زانکه این راهیست بیش از بیشتر

بنگر و بگذر بپرس از اوستاد

کاین همه اسرار ما را او نهاد

چون ترا استاد زین آگه کند

هر چه بینی با تو آن همره کند

گفت ای پیر نکو رأی لطیف

باز ده ما را جوابی تو ظریف

من ندانستم درین ره این چنین

کز کجا گردد ترا این سر یقین

این چه دفتر باشد و این از چه چیز

هست رمز این رموزت ای عزیز

رمز حال خود بگو با ما تو باز

تا ببینم رمز تو بازاز نیاز

گفت ای پرسنده حال من بدان

بگذر و بگذار ما را زین جهان

راز من هرگز کجا داند کسی

راز من استاد داند بی شکی

گر تو خواهی مرد راز و راز دان

رو ز استاد این حقیقت باز دان

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده سیم

در گذشت از وی بساعت برق وار

جان خود در راه کرده او نثار

تا بسیم پرده او اندر رسید

ناگهان یک ماه روی نغز دید

دید او یک صورتی بس با کمال

رأی و دانش ذات او صافی جمال

خرمن نورش طنابی کرده بود

ز آب چشمش چشمه آبی کرده بود

صورتاو معنی روح و حیات

روشنی او ز صنع کاینات

پرنشاط و خنده لب با رأی و هوش

درّها آویخته بر روی و گوش

رفت پیش او سلامی کرد خوش

ماه روی او را جوابی داد خوش

ایستاد و پس زبانی برگشاد

سرّ او با خود دگر رمزی نهاد

چون شنود احوال او آن ماه روی

از سر عشق آمد او در گفت و گوی

گفت ای داننده اسرار بین

هم بنور طلعت ما راه بین

راه میبین وروان شو مردوار

جهد کن تادل نماند در غبار

اوستاد ما در آنجا راز بین

آنگهی اسرار کلی باز بین

راز تو از پیر آمد پای دار

گر تو اکنون مرد عقلی پای دار

درگذر از پرده و او را نگر

کز پس پرده بسی راز دگر

میشود پیدا و خود بینی براه

جهد کن تا بازآیی با پناه

گفت اکنون تو چه کس باشی بگوی

با من بیچاره اکنون راست گوی

گفت ای بیچاره کامی گیرو دو

این سخن از گفت من بپذیر ورو

سعی خود این جایگه باطل مکن

زود بگذر خویشتن واصل مکن

برگذشتم زو شدم در پرده باز

پرده دیگر دریدم هم بناز

...

اشترنامه عطار نظر دهید...

رسیدن سالك با پرده چهارم

چارمین پرده عجایب پرده بود

پردههای دیگران گم کرده بود

پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ

بی صفت دید او عجایب پردهٔ

در میان پردهٔ خضرا صفت

برتر از ادراک و وهم و معرفت

بود نوری ساطع و آتش نهاد

نور او بر سالک حیران فتاد

شعلههای تیغ گون بر هر صفت

میزدندی هر زمانی یک صفت

برق استغنای او افروخته

جملهٔ عالم ازو افروخته

نور او بودی ز تحقیق و یقین

کی شود این سر بر هرکس یقین

بود نوری نه سرش پیدا نه بن

کی درآید وصف او اندر سخن

از کمال صنع و از تف نظر

راه او شد در زمان نزدیک تر

بود نوری رنگ رنگ از هم شده

جملهٔ‌عالم ازو معظم شده

بود نوری از تجلّی در وصول

این مگر فهمی کند صاحب قبول

بود نوری زینت عالم شده

پرتوش تمکینی آدم شده

نور تحقیقی و یقین تر زان ندید

لال شد سالک چو آن هیبت بدید

رفت پیش پیر چون راهش بُد آن

تا شود نور یقین او را عیان

در میان نور پیری زنده دید

ذات او اندر یقین پاینده دید

بود پیری در میان نور در

زو نباشد در جهان مشهور تر

صاحب اسرار کلّی گشته او

لیک هم در پرده بد در جست و جو

سالها گردیده در شیب و فراز

لیک هم مانده درون پرده باز

اوستاد او را بکلی کرده کل

او یقین خود بُده در راه کل

هم بنور او منور پردهها

هم بطرح او مدوّر پرده ها

هم یقین او گمان برداشته

شعلههای نور را بفراشته

هم منیت در هویت باخته

سرمدی در سر مدیت تاخته

راز اشیا را شده او پایدار

هر دم از پرده شد و آشکار

جملهٔ پرده ازو پر نور بود

بود نزدیک و بمعنی دور بود

سبز خنگی زیر ران او بدید

چشم عالم همچو او دیگر ندید

سبز خنگی بر نهاده لاجورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

نور پرده تابداری کرده بود

از نهیب او خماری کرده بود

خیمه نوری طناب اندر طناب

پردههای او حباب اندر حباب

پس سلامی کرد اندر روی او

آنگهی آمد روان بر سوی او

دید رویش را تمامی همچو ماه

از تف رویش نمیکرد او نگاه

چشم ره بین اندران حیران شده

هم ز دیده روی او تیره شده

ذات او هر دم کمالی بیش داشت

هر دم از نوعی جمالی مینگاشت

یک قلم در دست و لوحی پیش او

اندر آن جا آمده در جست و جو

هر زمان آن پیر میکردی نظر

در نظر کردن شده در رهگذر

ذات عیسی را درینجا گه بیان

گر نمیدانی درین منزل نشان

در صفت هر دم فروتر آمدی

از سوی بالا فرو تر آمدی

هر نشیبی را بود ذاتی فراز

هر فرازی را بود در عین راز

مرد ره بین چون چنان راهی بدید

همچنان میرفت تا او آرمید

گفت ای معنی و صورت جمله تو

در برونی و درونی جمله تو

عکس نور تو شده هر دوجهان

از تو پیدا گشته این راز نهان

ای تمامت پرده ازتو روشنی

عکس نعلت داده مه را روشنی

نور تو بگرفته در کون و مکان

این زمان هستی تو درعین عیان

ذات تو آمد صفات راهبر

مر مرا راهی نما ای راهبر

عکس تو بر جان من شوقی نهاد

این زمانم گوییا ذوقی نهاد

راه من بنمای در این جایگاه

زانکه استادم بود در ره پناه

گفت ای پرسنده مجنون صفت

اوستاد آنجا بداند معرفت

راه از من برتر آمد پیش او

راه پیدا میشود در نور او

راه میرو هر زمان واپس ممان

تا مگر یابی امان اندر امان

راه دورست اندرین ره دار پای

چون درین ره آمدی میدار پای

راه دورست و پر آفت ای عزیز

هست اندر راه تو بسیار چیز

راه دورست وهمی بین و مترس

اندرین ره آی و میبین و مترس

چست رو تا روی استاد جهان

باز بینی راه جویی این زمان

تو اگر از راز من داری خبر

بازگویی راز با من سر بسر

سیرت استاد با من بازگوی

آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی

کام این مسکین بیچاره برآر

زانکه اندر راه گشتم سوگوار

اوستادم این زمان خودتم ز دست

ذات من گویی در آنجا گم بدست

هم تو آخر رمزی از استاد گوی

تا بدانم حال خود در جست و جوی

گفت ای پرسنده بشنو تو جواب

انقلاب پرده میکن انقلاب

این زمان بسیار سالست ای عزیز

تا بدانستم درین بسیار چیز

صنعت استاد دیدم سالها

هم ازو معلوم کردم حالها

راز استادم عیانی چند شد

گرچه پای من کنون در بند شد

راز استادم عیان چندی نمود

عاقبت آنجایگه بندی نمود

پرده را از سوی بالا مینگر

آن زمان از سوی پرده درگذر

تا شوی واقف ز راز اوستاد

کاین همه ترتیب کلی اونهاد

تو تماشای برون کن راه بین

راه میبین آنگهی شو راه بین

آنچه اول دیدهٔ در پرده باز

تو چه دیدی اولین پرده باز

حال ایشان جملگی با او بگفت

راز راز ودر زمان اندر نهفت

گفت ایشان بازمانده در رهند

جملگی خدمت گزار در گهند

ماندهاند حیران درین پرده عجب

بازمانده گشتهاند از این سبب

نورافشان جمله از نور منست

راه کلّی هم ز نورم روشنست

هم ز بالا نور از من میرود

کار گاه نور از من میرود

لیک من هم نیز ازین حیران ترم

در میان پرده سرگردان ترم

هر زمان از منزلی آیم بره

نیست مارا هیچ منزل از بنه

گاه در شیبم گهی اندر فراز

باز میجویم ز استاد این نیاز

باز میجویم همی استاد خود

تا مگر او را به بینم تا ابد

گر مرا در گردش آید در نهاد

من نخواهم این همه بی اوستاد

سالها مقصود من او بوده است

تا مرا استاد خود کی بوده است

اوستادم اوستاد جمله است

از خودی خود همه ترتیب بست

این همه ترتیب پرده اوستاد

از برای دیدن خود او نهاد

اوست جمله لیک ناپیدا بمن

زان شدستم این چنین شیدا بمن

اوست جمله لیک میآید خطاب

هر دم از استاد کلی این جواب

نور خود را راز پنهانی مکن

جز براه من تو گردانی مکن

جز براهم پرده دیگر مگرد

آنچه من گویم رهی دیگر مگرد

در ره و در پرده سرگردان شدم

من چو تو در پردهها حیران شدم

معنیء داری ز من بالاتری

این زمان در آب تو تشنهتری

گرهمی خواهی که بینی اوستاد

اندرین راهت قدم باید نهاد

در چنین پرده ممان هر جای باز

ورنه مانی از برون پرده باز

من بسی این راه را طی کردهام

لیک اکنون بازمانده بر درم

هرکه این پرده بکلی راه برد

بعد از آن این پرده را از ره سپرد

در زمان زان پرده بیند اوستاد

کاین همه ترتیب و قانون اونهاد

جهد کن ای رهبر پاکیزه رای

تا نمانی همچو من اینجا بجای

راه رو در ره ممان ای پرده باز

تا نگردد در عقوبت ره دراز

زود بگذر رو درآنجا راه جوی

گر تو هستی مرد راهش راه جوی

گفت ای پیر مبارک روی من

یک زمان دیگر نگه کن سوی من

بازگوی احوال را هم بر تمام

تا که چندین پرده دارد احترام

چند پرده بایدم زینجا گذشت

تا مرا گردد ازین اسرار گشت

چند دیگر پردهها اندر رهست

کاین نه راهی خرد و رای کوتهست

گفت چارت پرده دیگر برو

هم چنین میرو تو راه و میشنو

غلغل و تسبیح پیران اندران

تا به بینی آن زمان عین عیان

جایگاهی خوفناک اندر رهست

ره گذارت این زمان آنجاگهست

تا نه پنداری که راهی خرد شد

ای بسا کس کاندرین ره مرد شد

همچو تو بسیار کس من دیدهام

در مقام عشق صاحب دیدهام

آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای

تو کجا همچون من اینجا دیدهای

راه تو بر سقف این پرده درست

در پس این پرده یک پرده درست

جهد کن تا خود ازو داری نگاه

تا نگردد رنج برد تو تباه

جهد کن تا تو ازو میبگذری

ور بمانی باز ازو غافل تری

زانکه سهمی با سیاست در رهت

تا نه پنداری که راهی کوتهست

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

هر کسی را زین سخن بویی دهند

هرکسی از معنیش شویی دهند

کی بیابد بوی این عقل فضول

زانکه اسرایست بی فصل و فضول

راه بینا این ره از ایشان بپرس

هر که دیده باشدش آسان بپرس

بگذر از این پرده و کبر منی

گر تو مرد راه بین روشنی

بگذر و بگذار استاد ازل

تو طلب کن تا بیابی بی حیل

گر تو استاد ازل بشناختی

از همه کردارها پرداختی

ای دریغا درد مردانت نبود

روزی مردانت میدانت نبود

ای دریغا قدر خود نشناختی

عمر هرزه در صور در باختی

ای دریغا رنج تو ضایع شده

اندر اینجا کار تو ضایع شده

اوستاد چرخ آنجا باز جوی

آنچه گم کردی هم از خود باز جوی

اوستادت برد اندر پرده باز

آمدی اندر درون پرده باز

پرده خود بر دریدی بی خبر

هم ز استادت ندیدی هیچ اثر

پرده برداری باستادت رسی

تو چنین در پرده مانده واپسی

ای دریغا در درون پردهٔ

لیک خود را این زمان گم کردهٔ

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

همچو ماهی این زمان در زیر میغ

ای دریغا گر از این بیرون شوی

خرقه پوش گنبد گردون شوی

زود بگذر هیچ آرامی مگیر

اندرین ره هیچ انجامی مگیر

بگذر ای دل تا نمانی باز پس

زود بنگر راه و منگر باز پس

بگذر ای دل پرده از خود باز کن

اوستاد خرقه را آواز کن

تا مگر رویش ببینی در گذار

تا شود اسرار کلی آشکار

بگذر این ره تو ممان در پرده باز

گرنه بازیها کند این پرده باز

هرچه دیدی آن خیالی بود و بس

هرچه گفتی آن محالی بود و بس

بازجوی استاد و بگذر شادوار

چند باشی خوار و سرگردان نزار

چند مانی در نهاد خویشتن

بگذر از این پردههای جان و تن

چون شنید این راز از استاد پیر

هم نظر آمد مرو را دستگیر

پس قدم در راه بنهاد و برفت

برق وار اندر ره افتاد و برفت

میشد اندر ره عیان اندر نهان

باز میگردید او در هر زمان

راه را میدید و میبرّید راه

تا مگر جایی رسد زان جایگاه

خود بخود میگفت این راز او براه

میگذشت و مینوشت آنگاه راه

زار و حیران ناتوان و مستمند

بازمانده دل نزار و تن به بند

بند راه او همین صورت شده

راه کرده بی حد و ماتم زده

گفت این خود کردهام اندر عیان

این چنین هرگز که کرد اندر جهان

من چنین حیران در این راه دراز

تن ضعیف و دل نزار وجان گداز

این که من کردم که کردست او بخود

دور افتادم دریغا از خرد

دور افتادم چنین بیچاره من

زار و محروم وزخان آواره من

ای دریغا راه من دور اوفتاد

از چه سر تا پای مهجور اوفتاد

من چه دانستم درین راه دراز

تا مرا باشد قرین کار ساز

من نه تنها زار اندر ره شدم

من کجا اینجای مرد ره شدم

ای دریغا رنج برد و سعی من

صرف شد اندر چنین راه فتن

ای دریغا هیچکس آگه نشد

هیچکس با من کنون همره نشد

آن بلا را هم بخود برداشتم

خلق بدگو را بخود بگماشتم

این بلای خلق بر من جور کرد

این چنین از پردهام در دور کرد

من ندانم تادگر ره باز من

باز بینم روی خویشان ووطن

کی بیاران دگر من در رسم

این چنین حیران بمانده در پسم

کی شود دیدار استادم یقین

تا گمان من شود کلّی یقین

کی سپارم راه کلّی را تمام

تا شود زان حضرتم حاصل تمام

این مرادم حاصل آید یا نه خود

بازماندم این چنین حیران بخود

کار من در عاقبت پیدا شود

تا درین راهم رهی پیدا شود

این همه سعی تو گردد ناپدید

کی در آن حضرت همی خواهی رسید

برتر از عقلست راه پیچ پیچ

راه دور و چون به بینی هیچ هیچ

در کمال عزّ هرگز کی رسم

من ندانم تا در آنجا کی رسم

حاصلم گردد ز راز بی نشان

ترجمان من شود این ترجمان

حاصلم گردد ندانم تا که چون

مر مرا آنجا که باشد رهنمون

رهنمایم کیست در راه یقین

تا مگر بیرون شوم از کفر و دین

...

اشترنامه عطار نظر دهید...