بخش10 الهی نامه عطار

(۱۳) مناجاة دیوانه با حق تعالی

بصحرا در یکی دیوانه بودی

که چون دیوانگیش اندر ربودی

بسوی آسمان کردی نگاهی

بدرد دل بگفتی یا الهی

ترا گر دوست داری نیست پیشه

ولی من دوستت دارم همیشه

ترا گر چه بوَد چون من بسی دوست

بجز تو من نمی‌دارم کسی دوست

چگونه گویمت ای عالم افروز

که یک دم دوستی از من درآموز

چنان می‌زی، که هر دم صد جهان جمع

ز شوق او چو پروانه‌ست زان شمع

اگرچه نه بعلت می‌توان یافت

ولیکن هم بدولت می‌توان یافت

اگر یک ذره دولت کارگر شد

به سوی آفتابت راهبر شد

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۴) حکایت زنان پیغامبر

زنان مصطفی یک روز با هم

بپرسیدند ازو کای صدر عالم

کرا داری تو از ما بیشتر دوست

اگر با ما بگوئی حال نیکوست

پیمبر گفت ای قوم دلفروز

شما را صبر باید کرد امروز

که تا فردا بگویم آنچه دانم

جواب جمله بدهم گر توانم

چو شب شد همچو روز هجر تاریک

جدا زان هر یکی را خواند نزدیک

نهانی هر زنی را خاتمی داد

همی از بهر حاجت مرهمی داد

ز هر یک حجتی بستد که یک دم

نگوید با زن دیگر زخاتم

پس پرده نهان می‌دارد آن راز

نبگذارد برون از پرده آواز

بآخر چون درآمد روز دیگر

رسیدند آن زنان پیش پیمبر

بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار

زبان بگشاد پیغمبر بگفتار

که آن را دوست تر دارم ز عالم

که او را داده‌ام در خفیه خاتم

زنان چون این سخن از وی شنودند

همه پنهان ز هم شادی نمودند

نگه کردند در یکدیگر آنگاه

ازان سِر کس نبود البته آگاه

جدا هر یک ز سر آن خبر داشت

ولی با عایشه کاری دگر داشت

اگر دل خواهدت ای مرد ناچار

که کاری باشدت در پرده زنهار

نواله از جگر کن شاد می‌باش

ولی درخون دل آزاد می‌باش

که تا تو خون ننوشی در جدائی

نیابی ره بسر آشنائی

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۵) حکایت رابعه رحمها الله

مگر چون رابعه صاحب مقامی

نخورده بود یک هفته طعامی

دران یک هفته هیچ از پای ننشست

صلوة وصوم بودش کار پیوست

چو جوع افتادگی در پایش آورد

شکستی سخت در اعضایش آورد

یکی مستوره بودش در حوالی

طعامش کاسهٔ آورد حالی

مگر شد رابعه در درد وداغی

که تا در گیرداز جائی چراغی

چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه

فکنده بود پست آن کاسه در راه

دگر باره برفت از بهر کوزه

که تا بگشاید آن دل تنگ روزه

بیفتاد آن زمانش کوزه از دست

جگر تشنه بماند و کوزه بشکست

ز دل آهی برآورد آن جگر سوز

که گفتی گشت عالم آتش افروز

بصد سرگشتگی می‌گفت الهی

ازین بیچارهٔ مسکین چه خواهی

فکندی در پریشانی مرا تو

بخون درچند گردانی مرا تو

خطاب آمد که گر این لحظه خواهی

بتو بخشم من از مه تا بماهی

ولی اندوه چندین سالهٔ خویش

ز دل بیرون بریمت این بیندیش

که اندوه من و دنیای محتال

نیاید جمع در یک دل بصد سال

گرت اندوه ما باید همیشه

مدامت ترک دنیا باد پیشه

ترا تا هست این یک روی آن نیست

که اندوه الهی رایگان نیست

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۶) حکایت بهلول

مگر شوریده دل بهلول بغداد

ز دست کودکان آمد بفریاد

پیاپی سنگ می‌انداختندش

ز هر سوئی بتگ می‌تاختندش

چو عاجز گشت سنگی خرد از راه

بایشان داد وخواهش کرد آنگاه

که زین سان خرد اندازید سنگم

ز سنگ مه مگردانید لنگم

که گر پایم شود از سنگ خسته

نمازم دست ندهد جز نشسته

چو سنگی سختش آخر کارگر شد

دلش ازدرد آن زیر و زبر شد

چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ

که خونین شد ز درد او دل سنگ

برای آنکه تا برهد ازیشان

به بصره رفت لنگان و پریشان

رسید القصّه در بصره شبانگاه

برای خواب یکسو رفت از راه

بکُنجی درشد آنجا کشتهٔ بود

میان خاک و خون آغشتهٔ بود

نمی‌دانست شد با کُشته در خواب

همه جامه زخونش گشت غرقاب

چو دیگر روز خلق آمد پدیدار

بدیدند اوفتاده کشتهٔ زار

برش بهلول را دیدند بر پای

بخون آغشته کرده جامه و جای

چنین کردند حکم آنگه بیکبار

که بهلول ای عجب کردست این کار

بدو گفتند ای سگ از کجائی

که در تو می نه بینیم آشنائی

من از بغداد گفت اینجا رسیدم

بر این کُشته خفتم و آرمیدم

مرا ازکُشته روشن گشت آنگاه

که روشن گشت عالم از سحرگاه

بدو گفتند کز بغداد شبدیز

به بصره تاختی از بهر خون ریز

دو دستش سخت بر بستند و بُردند

بزندان بان بی شفقت سپردند

بدل می‌گفت بهلول جگر سوز

که هان ای دل چه خواهی کرد امروز

ز سنگ کودکان بگریختی تو

ولی اینجا بخون آویختی تو

ببغدادت اگر تسلیم بودی

ببصره کی بجانت بیم بودی

بآخر شاه را کردند آگاه

بزاری کُشتن آمد امر از شاه

چو زیر دار بردند آن زمانش

نهاد آن مرد ظالم نردبانش

رسن در حلق او چون خواست افکند

به بالا کرد سرسوی خداوند

بزیر لب بگفت آنگاه رازی

بجست از گوشهٔ زین پاک بازی

فغان دربست و گفت او بی‌گناهست

منش کُشتم مرا کُشتن براهست

چنین باری کنون می بر نتابم

بیک گردن دو خون می‌برنتابم

ببردند آن دو تن را تا بر شاه

وزیر شاه حاضر بود آنگاه

شه بصره ز دیری گاه می‌خواست

که با بهلول بنشیند دمی راست

بروی او بسی بود آرزویش

ولی هرگز ندیده بود رویش

وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت

چو دیده بود رویش عیشها ساخت

زبان بگشاد کای شاه مبارک

اگر بهلول می‌جُستی تو اینک

شه از شادی بجست از جای حالی

به پیش خویش کردش جای خالی

سر و رویش ببوسید و بصد ناز

قبولش کرد و بنشاندش باعزاز

چو شرح قاتل و مقتول گفتند

وزان پس قصهٔ بهلول گفتند

شه بصره بفرمود آن زمان زود

که باید ریخت خون این جوان زود

بشه بهلول گفت ای شاه غازی

اگر سوز دلم را کار سازی

معاذالله که خون او بریزی

که گر خونش بریزی برنخیزی

چو برخاست از سر صدقی که اوداشت

فدای من شد از بهر نکو داشت

برای جان من در باخت جان را

چگونه خون توان ریخت این جوان را

کسان کشته را شه خواند آنگاه

بایشان گفت باید شد دیت خواه

وگر خواهید کُشت او را نکو نیست

بجای او منم این کار او نیست

اگرچه عاصیست اما مطیعست

برای آنکه بهلولش شفیعست

بزر آن چاره آخر زود کردند

همه خصمانش را خشنود کردند

بپرسید از جوان شاه زمانه

که چون برخاستی تو از میانه

چه افتادت که ترک جان بگفتی

نترسیدی، سخن آسان بگفتی

جوان گفتا که دیدم اژدهائی

که مثل آن ندیدم هیچ جائی

دهان بگشاده و آتش فشان بود

که سنگ خاره را زو بیم جان بود

مرا گفتا که برخیز و بگو راست

وگرنه این زمان گردی کم و کاست

بخونت درکشم در یک زمان من

بباشم در درونت جاودان من

بمانی در عقوبت جاودانه

کست فریاد نرسد در زمانه

ز هول و بیم او از جای جستم

بگفتم آنچه کردم تا برستم

پس از بهلول پرسید آن جهاندار

که تو باری چه گفتی بر سر دار

چنین گفت او که دست از جان بشستم

هلاک خویش شد حالی درستم

بر آوردم سر و گفتم الهی

ازین مسکین بی دل می چه خواهی

فراکرده توئی اینها بیکبار

اگر خواهند کُشت این ساعتم زار

من از تو خون بها خواهم نه زیشان

چه گیرم دامن مشتی پریشان

ترا دارم دگر کس را ندارم

که از حکم تو خالی نیست کارم

چو گفتم این سخن در پردهٔ راز

جوان برجست و پس در داد آواز

به آوازم فرود آورد از دار

به پاسخ برگرفت این پرده از کار

اگرچه محنتم از حق تعالی

مرا شوریده پیش آورد حالی

بخونم کر بگردانید اول

نیارم کرد با صد جان مقابل

چو ناکامی مرا در پیشگاهست

بصد جان پیش او رفتن ز راهست

ولیکن تا تو مردی غیربینی

همه از غیر شرّ و خیر بینی

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت لیث بوسنجه

برون شد لیث بوسنجه به بازار

قفائی خورد از ترکی ستمگار

یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست

مگر تو خود نمی‌دانی که اوکیست

فلانست او چو خورشیدی همه نور

که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور

شنیده بود ترک آوازهٔ او

چو آگه شد ازان اندازهٔ او

پشیمان گشت و چون صاحب گناهان

به پیش پیر آمد عذر خواهان

که پشتم از گناه خویش بشکست

ندانستم غلط کردم بدم مست

جوابش داد آن پیر دلفگار

که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار

که گر این از تو بینم جز سقط نیست

ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست

ز خضرت بین همه چیزی ولیکن

مشو از بندگی یک لحظه ساکن

نمی‌دانی که مردودی تو یانی

ز حکم رفته مسعودی تو یانی

ولی دانی که تا جان برقرارست

ترا بر امر رفتن عین کارست

تو این می‌دانی و آن می‌ندانی

یقین نتوان فکندن بر گمانی

خداوندی کبیرست و کریمست

ترا با بندگی کاریست پیوست

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت موسی و مرد عابد

یکی عابد نیاسودی ز طاعت

نبودی بی عبادت هیچ ساعت

شبانروزی عبادت بود کارش

بسر شد در عبادت روزگارش

بموسی وحی آمد از خداوند

که عابد را بگو ای مرد خرسند

چه مقصودست از طاعت مدامت

که در دیوان بدبختانست نامت

چو موسی آمد و او را خبر کرد

عبادت مرد عابد بیشتر کرد

چنان جدی دران کارش بیفزود

که صد کارش بیکبارش بیفزود

بدو گفتا چو تو از اشقیائی

چنین مشغول در طاعت چرائی

بموسی گفت آن سرگشتهٔ راه

که ای طوطی طور و مرد درگاه

چنان پنداشتم من روزگاری

که هیچم من نیم در هیچ کاری

چو دانستم که آخر در شمارم

بیک طاعت زیادت شد هزارم

چو نامم ز اشقیای او برآمد

همه کاری مرا نیکوتر آمد

اگرچه آب در آتش بود آن

ازو هر چیز کآید خوش بود آن

هر آن چیزی کزان درگاه آید

چه بد چه نیک زاد راه آید

اگر نورم بود از حق وگر نار

خدایست او مرا با بندگی کار

نمی‌اندیشم از نزدیک و دورش

که دایم این چنینم در حضورش

چو موسی سوی طور آمد دگر بار

خطابش کرد حق از اوج اسرار

که چون دیدم که این عابد چنین است

ز سر تا پای او مشغول دینست

پسندیدم ازو عهد عبادت

ولی شد در عمل جدش زیادت

چو او در بندگی خویش بفزود

خداوندی خدا زو بیش بفزود

کنون از نیک بختانش شمردم

ز لوح اشقیا نامش ستردم

رسانیدم بصاحب دولتانش

بدو از من کنون مژده رسانش

چو تو آگه نهٔ از سر انسان

سر موئی مکن انکار ایشان

سری از جهل پر اقرار و انکار

که فردا نقد خواهد شد پدیدار

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت پیر بخاری و مخنث

یکی پیری بخاری بود در راه

مخنث پیشهٔ را دید ناگاه

چو او را دید تر دامن بعالم

کشید از ننگ او دامن فراهم

مخنث گفت ای مرد بخارا

نشد نقد من و تو آشکارا

مشو امروز نقدت را خریدار

که فردا نقدها گردد پدیدار

چو مقبولی و مردودی عیان نیست

ترا از خویش سود از من زیان نیست

چو تو کوری خود می‌بینی امروز

چرا دامن ز من در چینی امروز

ولی امروز می‌باید مُقامت

که تا فردا رسد خطی بنامت

چو بشنید این سخن آن مرد از وی

بخاک افتاد دل پُر درد از وی

دلا امروز نقد تو که دیدست

که دل از وی بظاهر در کشیدست

تفحص گر کنی از نقد جانت

تحیّر بیش گردد هر زمانت

بفرمان رو چو داری اختیاری

دگر با هیچ کارت نیست کاری

ازینجا گر نکو ور بد برندت

چو بیخود آمدی بیخود برندت

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت غزالی و ملحد

بغزّالی مگر گفتند جمعی

که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی

بترسید و درون خانه بنشست

که تا خود روزگارش چون دهد دست

چو در خانه نشستن گشت بسیار

دلش بگرفت از خانه بیک بار

کسی نزدیک بوشهدی فرستاد

که ای در راه حق داننده اُستاد

ز بیم ملحدان در خانه ماندم

اگر عاقل بُدم دیوانه ماندم

چه فرمائی مرا تا آن کنم من

مگر این درد را درمان کنم من

ازان پیغام بوشهدی برآشفت

بدان پیغام آرنده چنین گفت

امام خواجه را گو ای زره دور

چو تو حق را نه هم رازی نه دستور

چو حق می‌کرد در اوّل پدیدت

نپرسید از تو چون می‌آفریدت

بمرگت هم نپرسد از تو هیچی

تو خوش می‌باش حالی چند پیچی

چو بی تو آوریدت در میانه

ترا بی تو برد هم بر کرانه

چو غزّالی شنید این شیوه پیغام

دلش خوش گشت و بیرون جست از دام

چو راهت نیست در ملک الهی

چنان نبود که تو خواهی، چه خواهی

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت دعاگوی و دیوانه

دعا می‌کرد آن داننندهٔ دین

جهانی خلق می‌گفتند آمین

یکی دیوانه گفت آمین چه باشد

که آگه نیستم تا این چه باشد

بدو گفتند آمین آن بود راست

کامام خواجه از حق هرچه درخواست

چنان باد و چنان باد و چنان باد

زبان بگشاد آن مجنون بفریاد

که نبود آن چنان و این چنین هیچ

کامام خواجه خواهد، چند ازین پیچ

ولیکن جز چنان نبوَد کم و بیش

که حق خواهد چه می‌خواهید ازخویش

گرت چیزی نخواهد بود روزی

نباشد روزیت جز سینه سوزی

اگر او خواهدت کاری برآید

وگرنه از گلت خاری برآید

...

0
بخش10 الهی نامه عطار نظر دهید...