بخش 3 الهی نامه عطار

(۲) حکایت شیخ گرگانی با گربه

جهان صدق شیخ گورگانی

که قطب وقت خود بود از معانی

یکی گربه بدی در خانقاهش

که دیدی شیخ روزی چند راهش

مگر در دست و در پای از ادیمش

غلافی کرده بودندی مقیمش

که تا چون می‌رود هر لحظه از جای

نه دست او شود آلوده نه پای

زمانی در کنار شیخ رفتی

زمانی بر سر سجّاده خفتی

چو بودی ساعتی در دادی آواز

که تا خادم بر او آمدی باز

بدست خود ببستی دستوانش

وز آنجا آن زمان کردی روانش

بمطبخ بود مأواگه گرفته

نبودی گوشتی از وی نهفته

نبُردی هیچ چیز از پخته و خام

مگر چیزی که دادندی بهنگام

امین خانقاه و سفره بودی

ندیدی کس که چیزی در ربودی

مگر یک روز در مطبخ شبانگاه

زتابه گوشتی بربود ناگاه

به آخر خادم او را چون طلب کرد

بسی گوشش بمالید و أدب کرد

بیامد گربه پیش شیخ دیگر

نشست از خشم در کُنجی مجاور

طلب کردش ز خادم شیخ آنگاه

بگفتش خادم آنچ افتاد در راه

بخواند آن گربه را شیخ وفادار

بدو گفتا چرا کردی چنین کار

مگر آن گربه بود آبستن آنگاه

شد و آورد سه بچّه به سه راه

به پیش شیخشان بنهاد برخاک

درختی دید آنجا سخت غمناک

ز خشم خادم آنجا رفت و بنشست

نظر بگشاد و لب از بانگ در بست

چو شیخ آن دید از خادم برآشفت

تعجّب کرد شیخ و خویش را گفت

که گربه معذور بودست

ز خورد خویشتن بس دور بودست

ازو این که ترک ادب بود

ولی از احتیاجش این طلب بود

کسی را در ضرورة گر مقامست

شود حالی مُباحش گر حرامست

برای بچّه کم از عنکبوتی

برآرد از دهان شیر قوتی

ز گربه آنچه کرد او نه غریبست

که پیوند بچه کاری عجیبست

ترا تا بچّهٔ ظاهر نگردد

غم یک بچّه در خاطر نگردد

بخادم گفت شیخ کار دیده

که هست این بی‌زبان تیمار دیده

ز چشم تو باستادست بر شاخ

باستغفار گردد با تو گستاخ

همی خادم ز سر دستار بنهاد

بر گربه باستغفار استاد

نه استغفار او را هیچ اثر بود

نه در وی گربه را روی نظر بود

به آخر شیخ شد حرفی برو خواند

شفاعت کرد و از شاخش فرو خواند

فرود آمد ز بالا گربه ناگاه

به پای شیخ می‌غلطید در راه

خروشی از میان جمع برخاست

زهر دل آتشی چون شمع برخاست

همه از گربهٔ هم رنگ گشتند

به شُکر آن شَکَر هم تنگ گشتند

اگر صد عالمت پیوند باشد

نه چون پیوند یک فرزند باشد

کسی کو فارغ از فرزند آمد

خدای پاک بی‌مانند آمد

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۳) حکایت ترسا بچه

یکی ترسای تاجر بود پر سیم

که او را خواجگی بودی در اقلیم

یکی زیبا پسر او را چنان بود

که آن ترسا بچه شمع جهان بود

بنفشه زلف مشک افشان ازو یافت

گل نازک لب خندان ازو یافت

نقابش چون ز رخ باز اوفتادی

بشب در روز آغاز اوفتادی

چو شست زلف مشکین تار بستی

همه عشّاق را زنّار بستی

ز بس کژی که زلف او نمودش

سر یک راستی هرگز نبودش

چو کردی حرب مژگانش بحربه

فرو دادی دو گیتی را دو ضربه

چو ابرویش بزه کردی کمان را

ز تیرش بیم جان بودی جهان را

شکر پاشیدن از لب مذهبش بود

که دارالملک شیرینی لبش بود

کنار عاشقان از لعل خندانش

چو دریائی شده از دُرِّ دندانش

مگر بیمار شد آن زندگانی

بمُرد القصّه در روز جوانی

پدر از درد او می‌کُشت خود را

بدر افکند هم جان هم خرد را

به آخر چون بشُست و کرد پاکش

مسلمان گشت و بُرد آنگه بخاکش

چنین گفت او که گشت امروز ما را

ز مرگ این پسر دین آشکارا

که البتّه خدا را نیست فرزند

مبرّاست از زن و از خویش و پیوند

که گر او را یکی فرزند بودی

بداغ من کجا خُرسند بودی

بدانستم که جز بی‌علّتی نیست

کسی کو نیست مؤمن دولتی نیست

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۴) حکایت پیر که پسر صاحب جمال داشت

یکی پیری چو ماهی یک پسر داشت

که با روی نکو خُلق و هنر داشت

پدر کو را چنان پنداشته بود

حساب از وی بسی برداشته بود

به آخر مرد و جان آن پدر سوخت

چه می‌گویم جگر کو صد جگر سوخت

پدر بی‌خود پی تابوت می‌شد

که هم حیران و هم مبهوت می‌شد

چو خاک افشاند بسیار و فغان کرد

دلی پُر درد سر بر آسمان کرد

چنین گفت ای که پیوندت نبودست

تو معذوری که فرزندت نبودست

فراغت داری از درد من آنگه

که هستی از پس پرده منزّه

گر استغفار بی پایان ندیدی

حدیث کلبهٔ احزان شنیدی

پسر را چاه و زندانست آنجا

پدر را بیت الاحزانست اینجا

اگر همچون تو پیوندش نبودی

نبودی شک که مانندش نبودی

پسر را با پدر چل سال پیوست

چرا سعی بدو ندهد دمی دست

اگر خطّی بود آن جز خطا نیست

وگر حرفی بوَد آن هم روا نیست

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۵) حکایت یعقوب و یوسف علیهما السلام

چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلدار

بهم دیگر رسیدند آخر کار

پدر گفتش که ای چشم و چراغم

چو از گریه بپالودی دماغم

مرا در کلبهٔ احزان نشاندی

جهانی آتشم در جان فشاندی

بچندین گاه خوش دم درکشیدی

تو گوئی هرگزم روزی ندیدی

چرا کردی چنین بیدادی آخر

بمن یک نامه نفرستادی آخر

پدر در درد چندین گاه از تو

دلت می‌داد، بی آگاه از تو

بخادم گفت یوسف ای تناور

برو آن نامها نزد من آور

شد آن مرد و برفتن کرد آهنگ

هزاران نامه بیش آورد یکرنگ

نوشته جمله بسم الله بر سر

ولی چون برف آن باقی دیگر

پدر را گفت ای شمع بهشتم

من این جمله بسوی تو نوشتم

ز شرح حال و احوال سلامت

چو من بنوشتمی جمله تمامت

بجز نام خدا بالای نامه

نماندی خط ز سر تا پای نامه

همه نامه برنگ برف گشتی

که بی خط ماندی و بی حرف گشتی

رسیدی جبرئیل آنگه ز جبّار

که نفرستی بدو یک نامه زنهار

که گر نامه فرستی سوی آن پیر

شود خط چو قیر نامه چون شیر

کنون عذر من مشتاق این بود

که نامه نافرستادن چنین بود

اگرچه خواستم من حق نمی‌خواست

ازان کاری بدست من نشد راست

اگر مهر پسر حاصل کنی تو

چگر خوردن بسی در دل کنی تو

پسر گرچه چو یوسف خوب باشد

ترا غم خوردن یعقوب باشد

که خواهد یافت فرزندی چو یوسف

بسی یعقوب خورد از وی تأسف

پدر هرگز نباشد همچو یعقوب

بسی خون خورد بی آن یوسف خوب

اگر هستی پسر جانت پدر سوخت

وگر هستی پدر چشمت پسر دوخت

ترا حجّت درین کُنه ولایت

تمامست ای پسر این یک حکایت

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۶) حکایت یوسف و ابن یامین علیهما السلام

چو پیش یوسف آمد ابن یامین

نشاندش هم نفس بر تخت زرّین

نشسته بود یوسف در نقابی

که نتوانی نهفتن آفتابی

چه می‌دانست هرگز ابن یامین

که دارد در بر خود جان شیرین

گمان برد او که سلطان عزیزست

چه می‌دانست کو جان عزیزست

اگر او در عزیزی جان نبودی

عزیز مصر جاویدان نبودی

چه گر یوسف نشاندش در بر خویش

ز حرمت بر نیاورد او سر خویش

سخنها گفت یوسف خوب آنجا

خبر پرسید از یعقوب آنجا

یکی نامه بزیر پرده در داد

ز سوز جان یعقوبش خبر داد

چو یوسف نامه بستد نام زد شد

وز آنجا پیش فرزندان خود شد

چه گویم نامه بگشادند آخر

بسی بر چشم بنهادند آخر

دران جمع اوفتاد از شوق جوشی

برآمد از میان بانگ و خروشی

بسی خونابهٔ حسرت فشاندند

وزان حسرت بصد حیرت بماندند

بآخر یوسف آنجا باز آمد

بتخت خود بصد اعزاز آمد

زمانی بود و خلقی در رسیدند

میان صُفّه خوانی برکشیدند

چنین فرمود یوسف شاه محبوب

که جمع آیند فرزندان یعقوب

ولی هر یک یکی را برگزینند

بیک خوان دو برادر در نشینند

چنان کو گفت بنشستند با هم

نشاندند ابن یامین را بماتم

چو تنها ماند آنجا ابن یامین

ز یوسف یادش آمد گشت غمگین

بسی بگریست از اندوه یوسف

بسی خورد از فراق او تأسّف

ازو پرسید یوسف شاه احرار

که ای کودک چرا گرئی چنین زار

چنین گفت او که چون تنها بماندم

ازین اندوه خون باید فشاندم

که بودست ای عزیزم یک برادر

من و او هم پدر بودیم و مادر

کنون او گُم شدست از دیرگاهی

بسوی او کسی را نیست راهی

اگر او نیز با این خسته بودی

بخوان با من بهم بنشسته بودی

بگفت این و یکی خوان داشت در پیش

همه پر آب کرد از دیدهٔ خویش

نچندانی گریست از اشک دیده

که هرگز دیده بود آن اشک دیده

چو یوسف آنچنان گریان بدیدش

چو جان خود دلی بریان بدیدش

بدو گفتا که مگوی ای جوان تو

مرا چون یوسفی گیر این زمان تو

که تا هم کاسه باشم من عزیزت

ز من هم کاسهٔ بهتر چه چیزت

زبان بگشاد خوانسالار آنگاه

که این کاسه پر اشک اوست ای شاه

بگو کین اشک خونین چون خوری تو

روا داری که نان با خون خوری تو

چنین گفت آنگهی یوسف که خاموش

که خون من ازین غم می‌زند جوش

دلم گوئی ازین خون قوت جان یافت

چنین خونی بخون خوردن توان یافت

یتیمست او و جان می‌پرورم من

اگر خونی یتیمی می‌خورم من

چنین گفتند فرزندان یعقوب

که خُردست او اگرچه هست محبوب

نداند هیچ آداب ملوک او

بخدمت چون کند زیبا سلوک او

ازان ترسیم ما و جای آنست

که خردی پیش شاه خرده دانست

چنین آمد جواب از یوسف خوب

که شایسته بود فرزند یعقوب

کسی کو را پدر یعقوب باشد

ازو هرچیز کآید خوب باشد

پس آنگه گفت هان ای ابن یامین

چرا زردست روی تو بگو هین

چنین گفت او که یوسف در فراقم

بکشت وزرد کرد از اشتیاقم

بدو گفتا که گر شد زرد رویت

پشولیده چرا شد مشک مویت

چنین گفت او که چون مادر ندارم

پشولیدست موی و روزگارم

پس آگه گفت چون دیدی پدر را

که می‌گویند گُم کرد او پسر را

چنین گفت او که نابینا بماندست

چو یوسف نیست او تنها بماندست

جهانی آتشش بر جان نشسته

میان کلبهٔ احزان نشسته

ز بس کز دیده او خوناب رانده

ز خون و آب در گرداب مانده

چو از یوسف فرا اندیش گیرد

دران ساعت مرا در پیش گیرد

چگویم من که آن ساعت بزاری

چگونه گرید او از بیقراری

اگر حاضر بود آن روز سنگی

شود در حال خونی بی درنگی

چو از یعقوب یوسف را خبر شد

بیکره برقعش از اشک تر شد

نهان می‌کرد آن اشک از تأسف

که آمد پیگ حضرت پیش یوسف

که رخ بنمای چندش رنجه داری

که شیرین گوئی و سر پنجه داری

چو از اشک آن نقاب او بر آغشت

ز روی خود نقاب آخر فرو هشت

چو القصّه بدیدش ابن یامین

جدا شد زو تو گفتی جان شیرین

چو دریائی دلش در جوش افتاد

بزد یک نعره و بیهوش افتاد

بصد حیلة چو باهوش آمد آنگاه

ازو پرسید یوسف کای نکو خواه

چه افتادت که بیهوش اوفتادی

بیفسردی و در جوش اوفتادی

چنین گفت او ندانم تو چه چیزی

که گوئی یوسفی گرچه غریزی

بجای یوسفت بگزیده‌ام من

تو گوئی پیش ازینت دیده‌ام من

به یوسف مانی از بهر خدا تو

اگر هستی چه رنجانی مرا تو

من بی کس ندارم این پر و بال

نمی‌دانم تو می‌دانی بگو حال

کسی کین قصّه‌ام افسانه خواند

خرد او را ز خود بیگانه داند

ترا در پردهٔ جان آشنائیست

که با او پیش ازینت ماجرائیست

اگر بازش شناسی یک دمی تو

سبق بردی ز خلق عالمی تو

وگر با او دلی بیگانه داری

یقین طور مرا افسانه داری

دل تو گر ندارد آشنائی

نگیرد هیچ کارت روشنائی

کسی کز آشنائی بوی دارد

همو با قرب حضرت خوی دارد

چو او با حق بود حق نیز جاوید

ازان سایه ندارد دور خورشید

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت جوان گناه کار و ملایکۀ عذاب که برو موکّلند

چنین خواندم که در محشر جوانی

درآید وز خدا خواهد امانی

بغایت جُرمِ او بسیار باشد

ولی قاضی فضلش یار باشد

ملایک می‌کنند آنجا شتابش

که پیش آرند در دوزخ عذابش

همی حالی خطاب آید ز درگاه

که از چه می‌کشید او را درین راه

چنین گویند می‌تازیم او را

که تا در دوزخ اندازیم او را

خطاب آید دگر امّا معمّا

که هستیم ای عجب با او بهم ما

شما را این نمی‌باید شنودن

که ما هر دو بهم خواهیم بودن

ملایک این سخن نشنیده باشند

نه هرگز این کرامت دیده باشند

ازین هیبت همه خاموش گردند

بلرزند آنگهی بیهوش گردند

خطاب آید جوان را کای پریشان

چه می‌پائی هلا بگریز ازیشان

جوان گوید خدایا در چنین جای

که نه سر دارد این وادی ونه پای

کجا یارم شدن از رستخیزی

که نیست این جایگه راه گریزی

خطاب آید که ای در عین مستی

بیا در ما گریز از جمله رستی

جوان گوید مرا این یارگی نیست

که نقد من بجز بیچارگی نیست

مگر تو فضل خود در کار آری

مرا در پردهٔ اسرار آری

خداوندش بپوشد از کرامت

کند پنهانش از خلق قیامت

بدولت جای اسرارش رساند

بخلوتگاه دیدارش رساند

ملایک چون بهوش آیند آنگاه

نه بینند آن جوان را بر سر راه

بجویندش بسی امّا نیابند

بهر سوئی بمردی می‌شتابند

بحق گویند خصم ما کجا شد

مگر در عالم باقی فنا شد

بهشت و دوزخ این ساعت بجُستیم

نمی‌بینم و از وی دست شستیم

تو میدانی الهی کو کجا شد

اگر با ما نگوئی جان ما شد

خطاب آید که این از حکمت ماست

که در پرده سرای عصمت ماست

چو او را هست پیش ما قراری

شما را نیست با او هیچ کاری

کنون او داند و ما جاودانه

شما را رفت باید از میانه

عنایت چون ز پیشان یار باشد

کجا اندر میان اغیار باشد

ولی اوّل نبی را در هدایت

نماید آفتابی در عنایت

عنایت گر ترا با خاص گیرد

همه نقصان تو اخلاص گیرد

کند دیدار خویشت آشکاره

که تا کارت نباشد جز نظاره

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت جوان صاحب معرفت وبهشت و لقای حق تعالی

چنین نقلست در اخبار کان روز

که برخیزد قیامت وان همه سوز

جوانی در میان آید مزیَّن

بگرد او هزاران مقرعه زن

زهر سو راه می‌جویند آنگاه

جهانی می‌دهند از بهر او راه

بخازن پس خطاب آید ز جبّار

که او را در فلان قصری فرود آر

دران قصرش فرود آرند دلشاد

همه حوران ز شوق او بفریاد

دریچه باشد آن قصر نکو را

هزار و دو هزار از هر سو او را

بهر درکان جوان می‌بنگرد راست

خدای خویش را بیند که آنجاست

هزاران درگشاید هر زمانی

زهر دو ظاهرش گردد جهانی

ولی در هر جهان از مرد و زن او

نه بیند جز خدای خویشتن او

دوعالم را تمّنای وصالست

ولیک آن جمله سودای محالست

نه هر کس را رسد بوئی از آنجا

نه هر چوگان زند گوئی از آنجا

دلی باید ز حق ترسان و بریان

زبانی از رهش پُرسان و ترسان

ترا گر با توئی آنست پیشه

که می‌ترسی و می‌پُرسی همیشه

نهادت جمله این اندیشه گیرد

همه شهر دلت این پیشه گیرد

که تا یک لحظه بوی آن توان برد

ولیکن از مشام جان توان برد

ترا عمر حقیقی آن زمانست

که جانت در حضور دلستانست

وگر عمر تو بیرون زین حسابست

بهر دم در حسابت صد حجابست

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست

مگر پرسید درویشی ز مجنون

که چندست ای پسر سن تو اکنون

جوابش داد آن شوریده احوال

که سن من هزارست و چهل سال

بدو گفتا چه می‌گوئی تو غافل

مگر دیوانه‌تر گشتی تو جاهل

پس او گفتا بسی سر وقت بودست

که لیلی یک نفس رویم نمودست

چل عمر منست و این زیانست

ولی عمر هزاران آن زمانست

چو این چل سال من با خویش بودم

ز نقد عمر خود درویش بودم

ولی آن یک زمان سالی هزارست

که با لیلی مرا خود بی‌شمارست

هزاران سال یک دم باشد آنجا

چه می‌گویم کزین کم باشد آنجا

چو دریابد وجود بی‌نهایت

دو عالم را عدم ماند ولایت

ببین ای دوست تا این چه وجودست

که یک یک ذره آن را در سجودست

وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد

درو خواهد همه چیزی عدم شد

زهی عالی وجودی کین وجودات

درو معدوم خواهد شد بلذّات

چو مرد آنجایگه نابود گردد

زیانش جمله آنجا سود گردد

اگر دست آورد خلق جهانی

یکی بر دامنش نرسد زمانی

چو نه این کس بود نه دامن او

که گردد یک زمان پیرامن او

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...

المقالة الثالثة

پسر گفتش که زن زانست مقصود

که فرزندی شود شایسته موجود

که چون کس راست فرزند یگانه

بماند ذکر خیرش جاودانه

اگر فرزند من آگاه باشد

مرا فردا شفاعت خواه باشد

چو فرزند خلف آید پدیدار

بصد جانش توان گشتن خریدار

همه کس را چنین فرزند باید

به فرزندم چنین پیوند شاید

...

0
بخش 3 الهی نامه عطار نظر دهید...