بخش 9 الهی نامه عطار

(۶) حکایت دیوانۀ که از حق کرباس می‬خواست

مگردیوانهٔ شوریده برخاست

برهنه بُد ز حق کرباس می‌خواست

کالهی پیرهن در تن ندارم

وگر تو صبر داری من ندارم

خطابی آمد آن بی‌خویشتن را

که کرباست دهم اما کفن را

زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر

که من دانم ترا ای بنده پرور

که تا اوّل نمیرد مرد عاجز

تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز

بباید مرد اول مفلس وعور

که تا کرباس یابد از تو در گور

دلاگرکشتهٔ این راه گردی

بیک دم زندهٔ الله گردی

چو تو خونی شدی از پای تا فرق

میان خاک شو در خون خود غرق

هر آن زن را که شیر آید پدیدار

ببندد خون حیضش بر سر کار

بگردانند خونش را نهانی

که تا خون می‌خوری و شیر دانی

چو آغاز تو بر خون خوردن آمد

چو انجامت بخاک آوردن آمد

کسی کو در میان خاک و خونست

چرا سر می‌کشد چون سرنگونست

اگر تو هیچکس دانی که چونی

بهم بِسرشته مشتی خاک و خونی

ز خون و خاک آنگه پاک گردی

که خونی می‌خوری تا خاک گردی

چو نبوَد کارِ تو جز اشک و سوزی

ز زلفش سایه افتد بر تو روزی

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت دیوانه که اشک می‬ریخت

یکی دیوانه می‌ریخت اشکِ بسیار

یکی گفتش چرا گرئی چنین زار

بگویم، گفت ازانم خون فشانی

که تا دل سوزدش بر من زمانی

یکی گفتش که او را دل نباشد

کسی کین گوید او عاقل نباشد

جوابش داد آن دیوانه پیشه

که او دارد همه دلها همیشه

همه دلها که او دارد شگرفست

چه گونه دل ندارد این چه حرفست

همه چیزی که اینجا هست از آنجاست

بدو نیک و بلند و پست از آنجاست

پس این دلهای ما ز آنجا بوَد نیز

دل تنها نمی‌گویم همه چیز

ترا گر خَیر و شرّ آید دوایت

از آنجا می‌توان کردن روایت

ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد

که قوم سامری را سرنگون کرد

ولی چون باد ازو در مریم آمد

ز روح الله حیات عالم آمد

بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست

اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست

تو زان رو بیخبر از قدس پاکی

که اندر تنگنای آب و خاکی

اگر تو زین خراب آزاد گردی

چو گنجی در خراب آباد گردی

هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی

بدل باری بحق پیوسته باشی

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه

درآمد واسطی را انتباهی

بدیوانه ستان در شد بگاهی

یکی دیوانهٔ را دید سرمست

که گاهی نعره زد گه دست بر دست

ز شادی می‌شدی او سرفکنده

میان رقص یعنی بر جهنده

به پاسخ واسطی گفت ای زره دور

میان سخت بندی مانده مقهور

چو در بندی تو این شادیت از چیست

شدستی بنده آزادیت از چیست

زبان بگشاد پیش شیخ مجنون

که گر در بند دارم پای اکنون

دلم در بند نیست واصلم اینست

چو دل بگشاده دارم وصلم اینست

یقین میدان که بس مشکل فتادست

که گر بستند پایم دل گشادست

دو عالم چیست بحری نام او دل

تو در بحری بمانده پای در گل

ببحر سینهٔ خود شو زمانی

که تا در خویش گم بینی جهانی

چو باشد صد جهان در دل نهانت

کجا در چشم آید صد جهانت

زمین و آسمان آنجا بدانی

که تو هم این جهان هم آن جهانی

نمی‌دانم جهان در تو عیانست

بجائی ننگرد کان یک زمانست

اگر خواهی برای تو جهانی

پدید آید ز قدرت در زمانی

جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب

نوشته هفت اقلیمش بهفت آب

در آن عالم نباشد مرغ از بَیض

سرای ازخاره و آنگه حور از حیض

نباشد انگبین آنجا ز زنبور

نه شیر از بز بود نه می ز انگور

نه از آتش گشاید مرغ بریان

نه از پختن برآید فرغ الوان

وسایط چون زره برخیزد آنجا

ز هیچی این همه می‌ریزد آنجا

زهر نوع آنچه تو باشی خریدار

شود از آرزوی تو پدیدار

بچشم خرد منگر خویشتن را

مدان هر دو جهان جز جان و تن را

توئی جمله ز آتش چند ترسی

دل تو عرش و صدرت هست کرسی

چو دل اینجا ز عشق او فروزی

کجا در آتش دوزخ بسوزی

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت پیر زال سوخته دل

مگر یک روز در بازارِ بغداد

بغایت آتشی سوزنده افتاد

فغان برخاست از مردم بیکبار

وزان آتش قیامت شد پدیدار

بره در پیر زالی مبتلائی

عصا در درست می‌آمد ز جائی

کسی گفتش مرو دیوانهٔ تو

که افتاد آتشی در خانهٔ تو

زنش گفتا توئی دیوانه تن زن

که حق هرگز نسوزد خانهٔ من

بآخر چون بسوخت آتش جهانی

نبود آن زال را ز آتش زیانی

بدو گفتند هان ای زالِ دمساز

بگو کز چه بدانستی چنین راز

چنین گفت آنگه آن زال فروتن

که یا خانه بسوزد یا دل من

چو سوخت از غم دل دیوانهٔ را

نخواهد سوخت آخر خانهٔ را

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت آتش و سوخته

چو سنگ و آهن افتادند درکار

زهر دو آتشی آمد پدیدار

درآمد سوخته کز سوز می‌زیست

زبان بگشاد آتش گفت هین کیست

جوابش داد آنجا سوخته باز

که هستم آشنا ای یار دمساز

پس آتش گفت کارم روشنائیست

تو تاریکی ترا چه آشنائیست

جوابش داد حالی سوخته خوش

که تاریک از که‌ام الا ز آتش

مرا تو سوختی در روشنائی

کنون گوئی نداری آشنائی

چنین چون سوخته من از توام زار

بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار

چو عجن سوخته بشناخت آتش

ز عالم دست با او کرد درکش

اگر تو نیز زین غم برفروزی

چو اینجا سوختی آنجا نسوزی

که خشت پخته گرچه از زمین زاد

ولیکن هست خشتی آتشین زاد

چو خشت پخته خشتی آتشینست

نشاید گور آن را کاهل دینست

چو شرعت این قدر جایز ندارد

برای آتشت هرگز ندارد

چراغی گر بچشم آید چمن را

کند پژمرده حالی یاسمن را

چراغی کز در حق نازنینست

مثالش چون چراغ یاسمینست

اگرچه در مشقّت می‌بوَد زیست

ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست

اگر برگ گلی افتد بما بر

ز ما کس را نه بینی بی‌نواتر

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت ابوعلی فارمدی

چنین کرد آن قوی جان نکو عقل

ز خواجه بوعلی فارمد نقل

که مردی را خدا فردا بمحشر

دهد نامه که هین بر خوان و بنگر

چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت

درو نه معصیت بیند نه طاعت

زبان بگشاید و گوید الهی

نوشته نیست در نامه چه خواهی

خطاب آید که من عشّاقِ خود را

بنامه در نیارم نیک و بد را

بدو نیک تو کم انگاشت جبّار

بهشت و دوزخی تو هم کم انگار

چو برخیزد بهانه از میانه

تو ما را ما ترا تا جاودانه

وگر اینت نمی‌باید چه پیچی

همه ما و همه ما پس تو هیچی

وگر وحشی صفت در پیش آئی

دهندت نامه تا با خویش آئی

چو ما را تابِ برگ گل نباشد

بهر جزوی حیات کل نباشد

چو باشد پیشوا امیِّ مطلق

نخواهد نامه بر خواندن زنا حق

که چون از نامه گفتی و شنودی

شوی گستاخ از معنی بزودی

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۲) حکایت گناه کار روز محشر

چنین نقلی درستست از پیمبر

که حق گوید بشخصی روز محشر

که ای بنده بیا و نامه برخوان

که تا چه کردهٔ عمری فراوان

چو بنده نامه برخواند سراسر

نه بیند جز معاصی چیز دیگر

چو در نامه نه بیند جز سیاهی

زبان بگشاید و گوید الهی

بدوزخ می‌روم زین عمر تاوان

حقش گوید که پشت نامه برخوان

چو پشت نامه برخواند بیکبار

چنان یابد نوشته آخر کار

بتوبه در پشیمان گشته باشد

همه دردیش درمان گشته باشد

بجای هر بدی دانندهٔ راز

بداده باشدش ده نیکوئی باز

بدی را چون پشیمان گشته باشد

خدا ده نیکوئی بنوشته باشد

چو بنده آن ببیند شاد گردد

زهی بنده که چون آزاد گردد

بحق گوید که ای قیّومِ مطلق

ندیدم ازکرام الکاتبین حق

که من دارم گنه زین بیش بسیار

که ننوشتند بر من آن دو هشیار

بگو کان بر من مسکین نوشتند

مگر آن می‌ستردند این نوشتند

که تا چندان که بد کردم ز آغاز

بهر یک ده نکوئی می‌دهی باز

اگر چه من گناه آلود مردم

ز فضلت بر گناهان سود کردم

پیمبر از چنین گفتار و کردار

بخندید و شدش دندان پدیدار

پس آنگه گفت ای دارندهٔ پاک

زهی گستاخی آخر از کفی خاک

ز سرّی کان میان جان پاکست

اگرآگه شوی بیم هلاکست

که می‌داند که این سر عجب چیست

چنین سری عجایب را سبب چیست

ترا در پیش چندین پیچ پیچی

نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی

ولی این جمله زان افتاد در راه

که تا از خویش گردی بو که آگاه

چو تو معشوق بودی او چنان کرد

که از چشم خود و خلقت نهان کرد

هزاران پردهٔ اسباب بنهاد

درون جمله تختِ خواب بنهاد

تو با معشوق زیر پرده بر تخت

توانی خفت بی غیری زهی بخت

چو نتوان دید سر تا پای معشوق

چنین بهتر که باشد جای معشوق

که جلوه دادن معشوق هرگز

مسلَّم نیست پنهان باید از عز

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۳) حکایت سلطان محمود و عرض سپاه

مگر سلطان دین محمود پیروز

سپه را خواست دادن عرض یک روز

نبود آنجایگه حاضر ایاسش

طلب می‌کرد شاه حق شناسش

کسی شاه از برای او فرستاد

که شاه اینجا برای تو باستاد

بیا کاینجایگه عرض سپاهست

غرض زین عرض آن روی چو ماهست

رسول شاه رفت و گفت این راز

جوابش داد ایاز سیمبر باز

روان شد مرد تا نزدیکِ محمود

شهش گفتا ندیدی روی مقصود

چنین گفت او که دیدم می‌نیاید

جوابی زو شنیدم می‌نیاید

بدو گفتم بیا چون شاهِ پیروز

سپه را عرض خواهد داد امروز

مرا گفتا بگو با شاهِ گُربز

که کس معشوق ندهد عرض هرگز

مرا گر عرض خواهی داد و گرنه

مده جز عرضهٔ خویش و دگر نه

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱) حکایت سلطان محمود با پیرزن

مگر سلطانِ دین محمودِ غازی

به تیزی با سپه میراند تازی

بره در بیوهٔ را دید جائی

ببسته رقعهٔ را بر عصائی

ز دست ظالمان او داد می‌خواست

وزان فریادرس فریاد می‌خواست

چو دید آن پیرزن را شاهِ عالی

نکردش التفات و رفت حالی

مگر محمود آن شب دید در خواب

که بود افتاده درچاهی بگرداب

همی آن پیرزن گشتی پدیدار

برای او عصا کردی نگونسار

بدو گفتی که دستی در زن ای شاه

برآی از قعرِ این گرداب و این چاه

زدی شه در عصای زال دستی

وزان چاه بلا آسان برستی

چو آمد روز دیگر شاه بر تخت

وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت

درگ ره پیر زن را دید مهجور

که می‌آمد برای داد از دور

عصا در دست و پشتش خم گرفته

چو ابر از گریه چشمش نم گرفته

بجست از جای شاه و خواند او را

به پیش خویشتن بنشاند او را

بلشکر گفت اگر دوش این نبودی

نهنگی مرگ جانم در ربودی

عصای او چو شد آویزگاهم

خلاصی داد از گرداب و چاهم

شما گر نیز می‌خواهید امروز

که گردید از خدا جاوید پیروز

زنید اندر عصای او همه دست

که دست آویزتان اینست پیوست

درافکندند لشکر خویش بر هم

گرفتند آن عصا در دست محکم

ز هر سوئی درآمد هر زمانی

برای آن عصا خلق جهانی

نشسته پیرزن بر تخت با شاه

گرفته آن عصار در دست آنگاه

عصا در دست دست آویز کرده

بسی بازار از وی تیز کرده

چو موسی زان عصا پشتش قوی کرد

که در دین چون عصای موسوی کرد

شهش گفتا که هان ای زال مسکین

تو بس بی قوتی و خلق چندین

بعجز خویش با یک چوب پاره

چه خواهی کرد چندین پشت واره

بسی خلقند از بهر تو در کار

تو نتوانی کشیدن این همه بار

زبان بگشاد زال و گفت ای شاه

کسی کو برکشد محمود از چاه

همه کس را تواند بر کشیدن

که ازتو این سخن نتوان شنیدن

کسی کو برکشد از چاه پیلی

ز مشتی پشه کی گردد بخیلی

چوآنجا جاه بخشان کم زنانند

همه یاری ده شاه زمانند

چرا باید بدان مغرور بودن

ز مجهولی چنین مشهور بودن

ز هر دونی فغانی نیز کردن

زهر شومی زیانی نیز خوردن

ز غیری چون زنی لاف و ولا غیر

اَنَا خَیری زهر دونی ولا خَیر

نمی‌دانی که چه در پیش داری

ازان پروای ریش خویش داری

اگر چون لام الف دستار بندی

بسی زان به اگر زنّار بندی

که چون دستار بندی لام الف وار

الف لام چلیپایست زنّار

دلت را نیست زان دستار آگاه

که بر تابوت پیچندت بناگاه

سر تو چون نشیمن گاه سوداست

سر تابوت را دستار زیباست

قصب بر فرق پیچیدن چه سودت

که آخر در کفن پیچند زودت

تو در دنیا بمقراضی نشین خوش

سزای تو دهد مقراض آتش

چرا جاهی و مالی محرم تست

که آن تا واپسین دم همدم تست

چو زان تو نخواهد بود هیچی

چرا همچون کفن در خود نه پیچی

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲) حکایت بهلول و گورستان

مگر بهلول چوبی داشت در دست

که بر هر گور می‌زد تا که بشکست

بدو گفتند ای مرد پر آشوب

چرا این گورها را می‌زنی چوب

چنین گفت او که این قومی که رفتند

دروغ بی‌عدد گفتند و خفتند

گه این گفتی سرای و منظر من

گه آن گفتی که اسباب و زر من

گه این گفتی که اینک کشت و کرمم

گر آن گفتی که اینک باغ و برمم

خدا گفت این همه دعوی روا نیست

که میراث منست آن شما نیست

چو ایشان جمله آن خویش گفتند

شدند و ترک جان خویش گفتند

ازین شان می‌زنم من بی‌خورو خواب

که بودند این همه یک مشت کذاب

چو انجام همه بگذاشتن بود

کجا دیدند ازان پنداشتن سود

کسی جمع چنان چیزی چرا کرد

که باید در پشیمانی رها کرد

چرا در عالمی بندی دلت را

که آخر خشت خواهد زد گِلت را

دو در دارد جهان همچون رباطی

ازین دَر تا بدان دَر چون صراطی

بدان ره گر نخواهی رفت هشیار

فرو افتی بدوزخ سر نگونسار

زمین را چون بیفتد سایه گاهی

کند تاریک مه را در سیاهی

اگرچه نیک روشن جرمِ ماهست

به پیشش از زمین آب سیاهست

زمین را چون عمل با ماه اینست

چه سازد آنکه او غرق از زمینست

بیک دم چون چنان نوری سیه کرد

بعُمری هم ترا داند تبه کرد

تبه گشتی و روی آن ندارد

که بِه گردی چو این امکان ندارد

نگونساری تو بیرون ز پیشست

که جانت را همه آفت ز خویشست

ترا کاری که از وی همچنانست

بدست خویش کردستی عیانست

...

0
بخش 9 الهی نامه عطار نظر دهید...