بخش19 الهی نامه عطار

(۴) حکایت در ذمّ دنیا

چنین دادست صاحب شرع فتوی

که هر کو یک سخن گوید ز دنیی

به پانصد سال ره کانرا شمارست

ز جنّت دور افتد، این چه کارست

ز دنیا یک سخن، خود چون بوَد آن

که گر افزون بود افزون بود آن

کسی کو عمر در دنیی بسر برد

قوی مردی بوَد، در دین اگر مُرد

چو کُشتی در ره دنیا تو خود را

خری باشی که باشی گول و خود را

ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد

نمی‌دانی ز نادانی چه خیزد؟

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۵) حکایت در ذمّ دنیا

چنین گفتست آن پاکیزه گوهر

که دینی دوست از سگ هست کمتر

چو مرداریست این دنیای غدّار

سگان هنگامه کرده گردِ مردار

چو سگ زان سیر شد بگذارد آنرا

که تا یک سگ دگر بردارد آنرا

ذخیره نهد او از هیچ روئی

نیندیشد ز فردا نیز موئی

ولی هر کس که دنیاجوی باشد

همیشه در طلب چون گوی باشد

چو گوئی می‌دود دایم ز عادت

که تا یک دم کند دنیا زیادت

اُمید عمر یک روزش نه وانگاه

غم صد ساله بر جانش بیک راه

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۶) گفتار عبّاسۀ طوسی در دنیا

چنین گفتست عبّاسه که دینی

چو مُرداریست در گلخن بمعنی

چو زین مردار شیران سیر خوردند

پلنگان آمدند و قصد کردند

پلنگان چون بخوردند و رمیدند

سگان کُرد و گرگان در رسیدند

چو اندک چیز از وی بر سر آمد

کلاغ از هر سوئی جوقی درآمد

بخوردند آن کلاغان آن قدر نیز

بماند آخر ازیشان اندکی چیز

جُعَل نیز آمد و آن رَوث و آن خون

بگردانید هر سوئی دگرگون

چو ماند استخوانی بی کبابی

درو تابد بگرمی آفتابی

ازو اندک قدر چربی برآید

بسی مور از همه سوئی درآید

چو آن موران خورند آن چربی آنگاه

بماند استخوانی خشک بر راه

چنین گفت او که شاهانند شیران

ز بعد او پلنگانند امیران

سگ و گرگند اعونانِ ایشان

کلاغانند شاگردانِ اعوان

جُعَل آن عامل مالست در کار

ولیکن مور باشند اهلِ بازار

عزیزا می‌ندانم تو چه نامی

ببین تاتو ازینها خود کدامی

همه دنیا چو مرداریست ای دوست

وزو مردارتر آنک از پی اوست

کسی کو از پی مردار باشد

ز مرداری بتر صد بار باشد

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) گفتار جعفر صادق

چنین کردند اصحاب ولایت

ز لفظ جعفر صادق روایت

که ویرانیست این دنیای مردار

وزو ویران ترست آن دل بصد بار

که او ویرانهٔ دنیا گزیند

که تا در مسند دنیا نشیند

ولیکن هست عُقبی جای معمور

وزو معمورتر آن دل که از نور

نخواهد جز بعُقبی در عمارت

شود قانع دهد دنیا بغارت

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت در ذمّ دنیا

یکی پرسید ازان دانای فتوی

که چه بهتر بوَد از مالِ دنیی

چنین گفت او که مالی کان نباشد

که گر باشد بجز تاوان نباشد

که گر مالی ز دنیا افتد آغاز

ترا آن مال دارد از خدا باز

ولی کی ارزد آن مال جهانی

که از حق باز مانی تو زمانی

چو از حق باز می‌دارد ترا مال

پس آن بهتر که نبود در همه حال

ترا چون عیش دنیا راه زن شد

کجا در دین توانی بُت شکن شد

همه عمرت شبست ای خفتهٔ راه

نه از روزی نه از بیداری آگاه

چو روزت صبح گرداند بزودی

که تو در عشق بازی با که بودی

هر آن ساعت که نه در عشقِ دینی

حریف اژدهای آتشینی

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت شاهزاده و عروس

یکی شه زادهٔ خورشید فر بود

که بینائی دو چشم پدر بود

مگر آن شاه بهرِ شاه زاده

عروسی خواست داد حُسن داده

بخوبی در همه عالم مَثَل بود

سر خوبان نقّاش ازل بود

سرائی را مزّین کرد آن شاه

سرائی نه، بهشتی بهرِ آن ماه

سرائی پای تا سر حور در حور

ز بس مهر و ز بس مه نور در نور

ز بس شمع معنبر روی در روی

معیّن گشته آن شب موی در موی

ز بحر شعر وصَوت رود هر دم

خروش بحر و رود افتاده در هم

ز سوق سبع الوانش اتّفاقا

خَجِل سَبعَ سمواتٍ طِباقا

عروسی این چنین جشنی چنین خوش

چنین جمعی همه زیبا و دلکش

نشسته منتظر یک خلدِ پر حور

که تا شه زاده کی آید بدان سور

مگر از شادئی آن شاه زاده

نشسته بود با جمعی بباده

ز بس کان شب بشادی کرد می‌نوش

وجودش بر دل او شد فراموش

بجست از جای سرافکنده در بر

خیال آن عروس افتاده در سر

دران غوغا ز مستی شد سواره

براند او از در دروازه باره

نه پیدا بود در پیشش طریقی

نه همبر در رکاب او رفیقی

مگر از دور دَیری دید عالی

منوّر از چراغ او را حوالی

چنان پنداشت آن سرمستِ مهجور

که آن قصر عروس اوست از دور

ولی آن دخمه گبران کرده بودند

که از هر سوی خیلی مرده بودند

دران دخمه چراغی چند می‌سوخت

دل آتش پرستان می بر افروخت

نهاده بود پیش دخمه تختی

بدان تخت اوفتاده شوربختی

یکی زن بود پوشیده کفن را

چو شه زاده بدید از دور زن را

چنان پنداشت از مستیِ باده

که اینست آن عروس شاه زاده

ز مستی پای از سر می‌ندانست

ره بام از ره در می‌ندانست

کفن از روی آن نو مرده برداشت

محلّ شهوتش را پرده برداشت

چو زیر آهنگ را در پرده افکند

زبان را در دهان مرده افکند

شبی در صحبتش بگذاشت تا روز

خوشی لب بر لبش میداشت تا روز

همه شب منتظر صد ماه پیکر

نشسته تا کی آید شاه از در

چو ناپیدا شد آن شه زادِ عالی

پدر را زو خبر دادند حالی

پدر بر خاست با خیلی سواران

بصحرا رفت همچون بیقراران

همه ارکانِ دولت در رسیدند

ز دور آن اسپ شهزاده بدیدند

پدر چون دید اسپ شاه زاده

نهاد آنجا رخ آنگه شد پیاده

پسر را دید با آن مرده بر تخت

بدلداری کشیده در برش سخت

چو خسرو با سپاه او را چنان دید

تو گفتی آتشی در قعرِ جان دید

پسر چون پارهٔ با خویش آمد

شهش با لشکری در پیش آمد

گشاد از خوابِ مستی چشم حالی

بدید آن خلوت و آن جای خالی

گرفته مردهٔ راتنگ در بر

ستاده بر سر او شاه و لشکر

بجای آورد آنچ افتاده بودش

همی بایست مرگ خویش زودش

چو الحق قصّهٔ ناکامش افتاد

ز خجلت لرزه بر اندامش افتاد

همه آن بود میَلش از دل پاک

که بشکافد زمین او را کند خاک

ولیکن کار چون افتاده بودش

نبود از خجلت و تشویر سودش

مرا هم هست صبر ای مرد غم خور

که تا آید ببالین تو لشکر

دران ساعت بدانی و به بینی

که با که کردهٔ این هم نشینی

چو ابرهیم در دین بت شکن باش

بتان آزری را راه زن باش

که ابرهیم چون آهنگِ آن کرد

خداوند جهانش امتحان کرد

ترا گر امتحان خواهند کردن

نگونسار جهان خواهند کردن

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت ابرهیم علیه السلام

نوشته در قصص اینم عیان بود

که ابرهیمِ پیغامبر چنان بود

که بودی چل هزارش از غلامان

سگی آن هر غلامی را بفرمان

قلاده جمله را زرّین ولیکن

شمار گوسفندش نیست ممکن

ملایک چشم بر کارش گشادند

ز کارش در گمانی اوفتادند

که او مشغول چندین گوسفندست

خدا می‌گوید او پاک و بلندست

گر او مستغرق ربّ جلیلست

بنگذارد خلیلی چون خلیلست

بجبریل امین حق گفت برخیز

به پیش او زبان ز آواز کن تیز

که تا چون بینی او را در ره ما

چه زو بینی به پیش درگه ما

چو مردی گشت روح القدس محسوس

بآوازی خوش الحان گفت قدّوس

خلیل الله چون بشنیدش آواز

ز پای افتاد گفتی آن سرافراز

بدو بخشید ثُلثی گوسفندان

بدو گفت ای دوای دردمندان

بگو یکبار دیگر نام یارم

که این نامست دایم غم گسارم

دگر ره گفت روح القدس آنگاه

دگر ره اوفتاد از شوق در راه

بدو بخشید آن تاج بلندان

دوم ثلثی که بود از گوسفندان

دگر ره گفت نام حق دگر بار

بگو چون بِه ازین نبوَد دگر کار

دگر ره گفت قدّوسی بآواز

دگر ره بی‌خودش افتاد آغاز

بدو بخشید یکسر گوسفندان

کم از میشی، همی نگذاشت چندان

درآمد جبرئیل و گفت ای پاک

منم روح القُدُس در عالم خاک

مرا این گوسفندان نیست در خور

تراست این جمله ای پاک مطهّر

که جبریل امین در هیچ بابی

نبودست آرزومند کبابی

خلیلش گفت آگاهی ازین راز

که چیزی داده نستانم ز کس باز؟

بدو جبریل گفت از من شبانی

نیاید، من کنون رفتم تو دانی

خلیلش گفت من نیز این همه پاک

رهاکردم رها کردی تو بی باک

خطاب آمد ز حق سوی ملایک

که هان چون بود ابرهیم مالک

که چون جبریل نام ما ندا کرد

بنام ما همه نقدی فدا کرد

یقین تان شد که او جز بنده نبوَد

بما زنده بمالی زنده نبوَد

ملایک باز گفتند ای خداوند

مگر دل زندگی دارد بفرزند

پس آنگه کرد حق از راهِ خوابش

بتسلیم پسر کُشتن خطابش

پسر را چون برای کُشتن آورد

زمین را چون فلک در گشتن آورد

برآمد از ملایک بانگ و فریاد

که او از مال و فرزندست آزاد

ولیکن ایمنی او بخویشست

بسی آن زندگی از جمله بیشست

چنان تقدیر رفت از غیبِ دانش

که در آتش کنند از امتحانش

بآخر چون بآتش شد گرفتار

درآمد جبرئیل از اوجِ اسرار

که هان در خواه هر حاجت که داری

بتو، گفتا، ندارم چون نه یاری

اگر از غیر حاجت خواه باشم

پس از اغیارِ این درگاه باشم

من از غم فارغم بشنو سخن راست

خدا داند کند آنچش بوَد خواست

ملایک چون مقام او بدیدند

ز صدق او خروشی برکشیدند

کالهی، پاک جسم و پاک جانست

بهر چش آزمودی بیش ازانست

چنان در حکم تو دیدیم نرمش

که آتش سرد شد از عشق گرمش

بهشتی گشت دوزخ از دل او

زهی خِلّت که آمد حاصل او

گرش خوانی خلیل خویش شاید

گرش جلوه دهی زین بیش شاید

گر از دین خلیلت رهبری نیست

ترا پس جز طریق آزری نیست

گرت بی سیمیَست و بی زری هم

ترا نمرودیسَت و آزری هم

عجب داری که نمرودی چنان شد

که بهر حرب حق بر آسمان شد

که گر کاریت ناگه کوژ گردد

دلت نمرودِ ره آن روز گردد

چنان در چشم آید خشم و کینه‌ت

که بر گردون رسد صندوقِ سینه‌ت

ترا چون کر گس و صندوق هم هست

بنمرودیت در عالم علم هست

چو هر دم می‌رسد صد تیرِ انکار

چو نمرودت بدین گردنده پرگار

تو پس در کارِ خود نمرودِ خویشی

بنیک و بد زیان و سودِ خویشی

توئی در بندِ افزونی بمانده

ملایک غرقِ بی‌چونی بمانده

چوعمرت رفت آخر چون کنی تو

که بنشستی که زر افزون کنی تو

همه عمرت زیان بودست ای دوست

که تا یک جَو زرت سودست ای دوست

چو همت جای مردی یک قراضه‌ست

بسی کم از زنان مستحاضه‌ست

توانگر را پیمبر مُرده خوانده‌ست

کسی کو سیم دارد مرده مانده‌ست

چو سگ از پس مکن چندین جهانی

که این سگ را تمامست استخوانی

ترا این نفس همچون گبرِ زردشت

بزیر پای ناگه خواهدت کُشت

بکاری گر نمی‌داریش مشغول

شوی از دست او از کار معزول

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۲) حکایت حلّاج با پسر

پسر را گفت حلّاج نکوکار

بچیزی نفس را مشغول میدار

وگرنه او ترا معزول دارد

بصد ناکردنی مشغول دارد

که تو در ره نهٔ مرد قوی ذات

که تنها دم توانی زد بمیقات

ترا تا نفس می‌ماند خیالی

بوَد در مولشش دایم کمالی

اگر این سگ زمانی سیر گردد

عجب اینست کاینجا شیر گردد

شکم چون سیر گردد یک زمانش

به غیبت گرسنه گردد زبانش

چو تیغی تیز بگشاید زبانی

بغیبت می‌کُشد خلق جهانی

بسی گرچه فرو گوئی بگوشش

نیاری کرد یک ساعت خموشش

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۳) در معنی آن که غیبت گناهی بزرگ است

چنین نقلست در توراة کان کس

که او غیبت کند، آنگاه ازان پس

ازان توبه کند، آخر کسی اوست

که در صحن بهشتش ره دهد دوست

وگر خود توبه نکند اوّلین کس

که در دوزخ رود او باشد و بس

اگر تیغ زبانش چون زبانه

شود چون رمحِ خطّی راست خانه

نشان راستی دل بوَد آن

که دل را اوّلین منزل بوَد آن

درین مجلس بزرگان جهان را

چو خاموشی شرابی نیست جان را

...

0
بخش19 الهی نامه عطار نظر دهید...