بخش18 الهی نامه عطار

(۶) حکایت پیر خالو سرخسی

سرخسی بود پیری خالوش نام

بسی بردی بسر با خضر ایّام

مگر جائی جوانی گرم رَو بود

که او نو بود و جانش نیز نو بود

دلی بود از حقیقت غرق نورش

نبودی هیچ کاری جز حضورش

خضر می‌شد بر آن پیرِ درویش

بره بر آن جوان را برد با خویش

جوان بنشست و پیر از بهر یاری

بدو گفت ای جوان تو در چه کاری

جوان گفتش جوان اینجا کدامست

که اکنون قربِ ده سال تمامست

که تا من لحظهٔ ز اندیشهٔ دوست

نه از مغزم خبر دارم نه از پوست

چو بشنید این سخن زو پیر دانا

بدو گفت ای جوانمرد توانا

مرا اندیشه کردن زو محالست

من این دانم که اکنون شَست سالست

که تا دایم چنان در عَیب خویشم

که یکدم نر نمی‌خیزد ز پیشم

چو خود را جمله ننگ و عیب بینم

چگونه در نجاست غیب بینم

مرا این گر نکو و گر نکو نیست

دمی از ننگ خود پروای او نیست

اگر مبرز بپردازم ز مردار

روا باشد که یار آید پدیدار

ولیکن با چنین مردار در بر

نیاید دولت این کار در بر

اگر پاکیت باید پاک گردی

وگرنه خون خوری در خاک گردی

چه خواهی کرد آخر این ریاست

چو خورشیدی که تابد بر نجاست

نخستین پاک گرد آنگاه بنگر

مرو بر جهل، چاه و راه بنگر

کسی کو در نجاست مشک جوید

میان بحر خاک خشک جوید

جوان را این سخن در دل چنان شد

که گفتی از دلش زان ننگ جان شد

بلرزید و بغرّید و نگون گشت

چنان شد کین چنین سرگشته خون گشت

خضر گفتش که ای پیر دلفروز

مزن او را بدین تیغ جگرسوز

که این کار بزرگان جهانست

نه کار نازنینان جوانست

بلا شک مست را باید امان داد

کمان بر قوّت بازو توان داد

تو این دم مست عشق دلنوازی

گهی سرمست و گاهی سرفرازی

مئی باید ز مخموران خاصت

که تا از خود دهد کلّی خلاصت

همی هرچت کند از خویشتن دور

می تو آن بوَد نه آبِ انگور

کسی چون مستئی یابد برو دست

چنانداند که فانی گشت هر هست

چو از مستی فنا بشناختی باز

تو مستی در فنا سر بر میفراز

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت شیخ یحیی معاذ با بایزید رحمهما الله

ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلام

خطی آمد به سوی پیرِ بسطام

که شیخ دین چه می‌گوید در آنکس

که خورد او شربتی پاک مقدّس

که سی سالست تا لیل و نهارش

سری بودست بگرفته خمارش

رسید از بایزید او را جوابی

که اینجا هست مردی را شرابی

که دریا و زمین و عرش و کرسی

بیکدم خورد، ازو دیگر چه پرسی

هنوزش نعرهٔ هَل مِن مَزیدست

گر او را می‌ندانی بایزیدست

چرا ناخورده مَی از دست رفتی

که هشیار آمدی و مست رفتی

بسی خود را تهی دستی نمائی

که ازجام تهی مستی نمائی

هزاران بحر نقد این جهانست

سراسر پر برای خاص جانست

چو اینجا مست از یک مَی توان شد

بدریا نوش کردن کی توان شد

اگر تو مستِ عشق دلفروزی

بیک فرمان بمیری و بسوزی

وگرنه، مستِ خویشی همچو مستان

بره رفتن چه برخیزد ز مستان

بفرمان رَو اگر داری مقامی

که گر مستی نیاری رفت گامی

که هر عاشق که بر فرمان نباشد

اگر دردش بوَد درمان نباشد

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت شیخ علی رودباری

چنین گفتند جمعی هم دیاری

ز لفظ بوعلیّ رودباری

که در حمّام رفتم من یکی روز

جوانی تازه دیدم بس دلفروز

برخساره چو ماه آسمان بود

به بالا همچو سرو بوستان بود

سر زلفش بپای افکنده دیدم

بروی او جهانی زنده دیدم

چو خورشید رخش تابنده گشتی

نگشتی آسمان تا بنده گشتی

بزلفش صد هزاران پیچ بودی

اگر بودی درو جان هیچ بودی

نظر می‌خواند بر رویش ز دو عَین

بلا و رنج خود چون از صحیحَین

ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار

صحیحت کی شود این رنج و تیمار

چو بیماریش در عَین اوفتادست

صحیحَینم سقیمَین اوفتادست

بجان و دل خطش را خط روان بود

بلی باشد روان چون روی آن بود

خطش سر سبزی باغ ارم داشت

لب او سرخ روئی نیز هم داشت

بدندان استخوانی لُولُوَش بود

که مروارید کمتر هندوش بود

بکش آورده پای آن سیم اندام

نشسته از تکبّر سوی حمّام

یکی صوفی بخدمت ایستاده

نظر بر روی آن برنا گشاده

زمانی بر سرش می‌ریخت آبی

زمانی سرد می کردش شرابی

گهی دست و قفای او بمالید

گهی بر سنگ پای او بمالید

چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام

چو خورشیدی برون آمد ز حمّام

دوید آن صوفی و او را درآورد

برای خشک کردن میزر آورد

مصلّی نماز آنگاه خرسند

بزیر پای آن دلخواه بفکند

پس آنگه جامه اندر بر فکندش

بخور عود در مجمر فکندش

گلاب آورد و پس بر روی او ریخت

ذریره بر شکنج موی او بیخت

بزودی باد بیزن هم روان کرد

چو بادی بر سر آن گل فشان کرد

اگرچه خدمتش هر دم فزون بود

ولی درچشمِ آن زیبا زبون بود

زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه

چه می‌خواهی تو زین صوفی گمراه

چه باید تا پسندت آید از من

بگو کین خشم چندت آید از من

بمن می ننگری از ناز هرگز

چه سازد با تو این مسکین عاجز

چو از صوفی پسر بشنید این راز

بدو گفتا بمیر ورستی از ناز

چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه

یکی آهی بکرد و مرد ناگاه

چنان مُرد از کمال عشق زود او

که گفتی در جهان هرگز نبود او

تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت

چگونه خواهی اندر آن زمین رفت

اگر تو این چنین مُردی برستی

وگرنه تا قیامت پای بستی

بآخر بوعلی او را کفن ساخت

وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت

مگر می‌رفت روزی بوعلی خوش

میان بادیه تنها چو آتش

جوان را دید با دلقی جگر خون

رخی چون زعفران حالی دگرگون

بر شیخ آمد و گفت آن جوانم

که از دعوی کُشنده آن فلانم

بکُشتم آن چنان مردی قوی را

چنین گشتم کنون از بدخوئی را

کنون عهدیست با حق این جوان را

که هر سالی کند حجّی فلان را

برای او کنم حجّی پیاده

دگر بر گورِ او باشم فتاده

دریغا مرد زرّ و زور بودم

کمال او ندیدم کور بودم

کنون هر دم ازان دردم دریغست

شبانروزی ازان مردم دریغست

اگر تو ذرّهٔ داری ازین درد

زمان عشق بازی این چنین گرد

چه می‌گویم تو چه مرد نبردی

که تو در عاشق نه زن نه مردی

درین مجلس نیاری جمع مُردن

مگو دل سوخته چون شمع مُردن

ز پیش خویشتن بر بایدت خاست

نیاید عاشقی با عافیت راست

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت سلطان محمود با مرد دوالک باز

مگر محمود با اعزاز می‌شد

بره مردی دوالک باز می‌شد

شهش گفتا که ای طرّار ره زن

ترا می‌بیند اینجا چشم دَرمَن

که بنشینی میان خاک در راه

دوالک بازی آموزی تو با شاه

دوالک باز گفتش ای جهاندار

برَو بنشین چه می‌خواهی ازین کار

نخواهد گشت چون پروانه با شمع

دوالک بازی و کوس و عَلَم جمع

مجرّد گرد و پس این پیشه می‌کن

وگر نه همچنین اندیشه می‌کن

درین منزل که کس نه دل نه جان یافت

کمال از پاک بازی می‌توان یافت

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز

بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه

گروهی گرم رَو را دید در راه

که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای

ازار پای چرمین کرده در پای

یکی را شاد بر گردن گرفته

بسی رندانش پیرامن گرفته

مگر پرسید آن شیخ زمانه

که کیست این مرد، گفتند ای یگانه

امیر جملهٔ اهل قمارست

که او در پیشهٔ خود مردِ کارست

ازو پرسید شیخ عالم افروز

که از چه یافتی این میری امروز

جوابش داد رند نانمازی

که من این یافتم از پاک بازی

بزد یک نعره شیخ و گفت دانی

که دارد پاک بازی را نشانی

امیرست و سرافراز جهانست

که کژبازی بلای ناگهانست

همه شیران که مرد راه بودند

جهان عشق را روباه بودند

بهُش رَو، نیک بنگر، با خبر باش

بلا می‌بارد اینجا، بر حذر باش

اگر داری سر گردن نهادن

برای جان فشانی تن نهادن

مسلَّم باشدت این پاک بازی

وگر نه ناقصی و نانمازی

اگر چون پاک بازان میکنی کار

چو عیسی سوزنی با خود بمگذار

اگر جز سوزنی با تو بهم نیست

جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت مجنون و لیلی

مگر یک روز مجنون فرصتی یافت

بر لیلی نشستن رخصتی یافت

ز مجنون کرد لیلی خواستاری

که ای عاشق بیاور تا چه داری

زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه

نه آبم ماند در عشق تو نه چاه

ندارم در جگر آبی که باشد

نه در دیده شبی خوابی که باشد

چو عشقت کرد نقد عقل غارت

کنون جانیست وز تو یک اشارت

اگر جان خواهی اینک می‌دهم من

یقین می‌دان که بی شک می‌دهم من

زبان بگشاد لیلی دلاور

کز اینت کی خرم، چیزی بیاور

یکی سوزن بلیلی داد مجنون

که از دو کَون این دارم من اکنون

مرا در جملهٔ اقلیمِ هستی

همین نقدست و دیگر تنگدستی

من این نیز از برای آن نهادم

که در صحرا بسی می اوفتادم

بسی در جُست و جوی چون تودلدار

شکستی همچو گل در پای من خار

بدین سوزن من افتاده بر جای

برون می‌کردمی آن خار از پای

چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون

که این می‌جُستم از تو تا باکنون

اگر در عشق صادق بوده‌ای تو

بدین سوزن چه لایق بوده‌ای تو

اگر در جستن چون من نگاری

شود در پایت ای شوریده خاری

بسوزن آن برون کردن روا نیست

وگر بیرون کنی باری وفا نیست

یکی خاری که چندانش کمالست

که دایم چاوش راه وصالست

بسوزن آن برون کردن دریغست

ترا جز خون دل خوردن دریغست

چو در پای تو خار از بهر ما شد

گُلی می‌دان که با تو در قبا شد

کمی تو از درخت گل درین کار

که سالی بر امید گل کشد خار؟

ز لیلی خار در پایت شکسته

به از صد گل ز غیری دسته بسته

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱) حکایت بلُقیا و عفّان

برای خاتم ملک سلیمان

بَلُقیا رفت و با او بود عفّان

میان هفت دریا بود غاری

بدانجا راه جُستن سخت کاری

چو ماری یک پری آمد پدیدار

زبان بگشاد با عفّان بگفتار

که آب برگِ شاخی در فلان جای

اگر جمع آری و مالی تو بر پای

چنان گردی روان بر روی دریا

که مرد تیز تگ بر روی صحرا

بدان موضع شدند آن هر دو همراه

به پای آن آب مالیدند آنگاه

چنان رفتند هر دو بر سر آب

که از شَستی بقوّة تیرِ پرتاب

بآخر چون میان هفت دریا

بکام دل رسیدند آن دو شیدا

یکی غاری پدید آمد سرافراز

بهیبت تیغِ کوه او سرانداز

اگرچه آن دو همره یار بودند

ولی آنجا نه یار غار بودند

نهاده بود پیش غار تختی

جوانی خفته بر وی نیک بختی

در انگشتش یکی انگشتری بود

که نقدش بیشتر از مشتری بود

به پای تخت خفته اژدهائی

شده حلقه، نه سر پیدا نه پائی

چو دید آن مرد را بیدار گشت او

دمی بدمید و آتش بارگشت او

چنان عفّان بترسید از نهیبش

که پیدا گشت دردی ناشکیبش

به یار خویشتن گفتا مرو پیش

مخور زنهار بر جانت، بیندیش

مده جان د رغم مُهر سلیمان

چو مُردی چه کنی ملک ای مُسلمان

نبردش هیچ فرمان و روان شد

به پیش تخت سلطان جهان شد

بدان انگشتری چون کرد آهنگ

شد آن ثعبان چو انگشتی سیه رنگ

بجست از بیم عفّان و هم آنگاه

تفکر کرد تا زان سر شد آگاه

خطابش آمد از درگاهِ ایمان

که گر می‌بایدت ملک سلیمان

قناعت کن که آن ملکیست جاوید

که زیر سایه دارد قرص خورشید

سلیمان با چنان ملکی که اوداشت

به نیروی قناعت می فرو داشت

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲) حکایت سلیمان علیه السلام و شادروانش

مگر یک روز می‌شد با سپاهی

ولی بر روی شادروان براهی

درآمد خاطرش از ملک ناگاه

که کیست امروز در عالم چو من شاه

فرو شد گوشهٔ زان قصرِ عالی

سلیمان بانگ زد بر باد حالی

که شادروان چرا کردی چنین تو

کرا افکند خواهی بر زمین تو

نیم گفت ای سلیمان من گنه کار

تو زان اندیشهٔ کژ دل نگه دار

چنین دارم من از درگاه فرمان

که چون دل را نگه دارد سلیمان

نگه می‌دار شادروان او را

وگرنه سر منه فرمان او را

بسوی ملک چون کردی دمی رای

ز شادروانت شد یک گوشه از جای

قناعت بایدت پیوسته حاصل

که تا بر تو نگردد ملک زایل

که مغز ملک و ملک استطاعت

نخواهد بود چیزی جز قناعت

ولی مغز قناعت فقر آمد

تو شاهی گر بفقرت فخر آمد

اگر خواهی تو هم ملک جهانی

مکن کبر و قناعت کن زمانی

قناعت بود آن خاتم که او داشت

بخاتم یافت آن عالم که او داشت

چنان ملکی عظیمش بود صافی

که قانع بود در زنبیل بافی

ازان خورشید سلطانی بلندست

که از آفاق یک قرصش پسندست

ازان در ملک مه را احترامست

که او را گردهٔ ماهی تمامست

چو پای از دست دادی پی چه خواهی

ملک چون هست مُلک وی چه خواهی

تراگر بی مَلک ملک جهانست

ازاین شومیت و هردم بیم جانست

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۳) حکایت مأمون خلیفه با غلام

غلامی داشت مأمون خلیفه

کزو مهمل نماندی یک لطیفه

چو خورشیدی به نیکوئی جمالش

خلایق جمله مایل بر وصالش

خَم زلفش که دام عنبرین داشت

همه هندوستان در زیر چین داشت

بلی گر زلفِ او در چین نبودی

نثارش نافهٔ مشکین نبودی

چه گویم ز ابروی همچون کمانش

که زاغی بود زلف دلستانش

ز عشق ثُقبهٔ لعلش ز لولو

هزاران ثُقبه در دل مانده هر سو

در آن ثُقبه چرا و چون نگنجد

که از تنگی نَفَس بیرون نگنجد

ز دیری گه مگر می‌خواست مأمون

که آید آن غلام از پوست بیرون

که تا مأمون بداند کان پری چهر

قدم چون می‌زند با شاه در مهر

دلش در مهر مامونست یا نه

ز خطّ عهد بیرونست یا نه

بمعشوقی وفای عشق دارد

باستحقاق جای عشق دارد

مگر قومی دلی پُر درد و پُر سوز

به بغداد آمدند از بصره فریاد

کامیر المؤمنین ما را دهد داد

که ماراست از امیر بصره فریاد

نه چندان ظلم کرد و ما کشیدیم

که دیدیم از کسی یا ما شنیدیم

اگر نستانی از وی داد ما تو

مشوّش گردی از فریادِ ما تو

نهان آن قوم را فرمود مأمون

که خواهید این غلامم را هم اکنون

مگر او در پذیرد این امیری

کند زین پس شما را دستگیری

ز شه درخواستند آن قوم آنگاه

که ما را این غلامت گر بود شاه

همه از حکم او دلشاد گردیم

ز ظلم آن امیر آزاد گردیم

نگه کرد آن زمان سوی غلام او

که تا در عهد عشق آید تمام او

غلام سیمبر را گفت مأمون

درین منصب چه می‌گوئی تو اکنون

اگر مرکب سوی آن خطه رانی

خطی بنویسمت در پهلوانی

غلم آنجایگه می‌بود خاموش

دلش آمد ز شوق بصره در جوش

بدانست آن زمان مأمون که آن ماه

بغایت فارغست از عشقِ آن شاه

دل مأمون ازان دلبر بگردید

ز کار آن نگارش سر بگردید

ز عشق او پشیمانی برآورد

وز آن حاصل پریشانی برآورد

بدل می‌گفت عشق من غلط بود

چه دانستم که معشوقی سقط بود؟

بدست خویشتن در جای خالی

بعامل نامهٔ بنوشت حالی

که چون آید غلام من بآنجا

خطی آرد بنام خود بر آنجا

چنان باید که کوی شهر و بازار

همه بصره بیارائی بیکبار

جُلاب آرید و در وی زهر آنگاه

برو ریزید و برگیریدش از راه

منادی گر زهر سو برنشانید

که می‌گویند واسپش می‌دوانید

که هرکش بر مَلِک مُلک اختیارست

سزای او بتر زین صد هزارست

چو حق از بهر خویشت آفریدست

برای قربِ خویشت آوریدست

بنگذارد تو مرد بی خبر را

که باشی یک نَفَس چیزی دگر را

وگر بگذاردت کارت فتادست

که صاعی خفیه در بارت نهادست

چرا می‌آید این رفتن گرانت

که می‌گوید خداوند جهانت

که گر آئی به پیش من رونده

باستقبالت آیم من دونده

خدا می‌خواندت تو خفته آخر

چرا می‌پائی ای آشفته آخر

کم از اشتر نهٔ ای مردِ درگاه

که بر بانگ درائی می‌رود راه

...

0
بخش18 الهی نامه عطار نظر دهید...