بخش 7 الهی نامه عطار

(۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

چنین گفتست شیخ مهنه یک روز

که رفتم پیش پیری عالم افروز

خموشش یافتم دایم بغایت

فرو رفته به بحری بی‌نهایت

بدو گفتم که حرفی گوی ای پیر

که دل را تقویت باشد ز تقریر

زمانی سر فرو برد از سر حال

پس آنگه گفت ای پرسندهٔ قال

بجز حق هیچ دانی، زان چه جویم

گرانی گفت نکنم زان چه گویم

ولی آن چیز کان حق الیقینست

بنتوان گفت خاموشیم ازینست

چو نتوان گفت چندین یاد از چیست

چو نتوان یافت این فریاد از کیست

نه یاد اوست کار هر زبانی

نه خامش می‌توان بودن زمانی

چنین کاری عجب در راه ازان بود

که معشوقی بغایت دلستان بود

یکی عاشق همی بایست پیوست

که معشوقش کند گه نیست گه هست

میان عاشق و معشوق کاریست

که گفتن شرح آن لایق بما نیست

اگر تو در فصیحی لال گردی

سزد گر گرد شرح حال گردی

چو معشوق از نکوئی آنچنان بود

که خورشید زمین و آسمان بود

چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاق

بلاشک عاشقی بایست مشتاق

که چون معشوق آید در کرشمه

کند چشم همه عشّاق چشمه

اگر معشوق را عاشق نبودی

بمعشوقی خود لایق نبودی

نیامد عاشقی بسته ز مخلوق

که جز عاشق نداند قدر معشوق

جمالی آنچنان در روز بازار

ز شوق عاشقان آید پدیدار

چو معشقوست عاشق آور خویش

چو خود عاشق نبیند در خور خویش

اگر معشوق خواهد شد بعیّوق

نه بینی هیچ عاشق غیر معشوق

چو معشوقست خود را عاشق انگیز

بجز معشوق نبود عاشقی نیز

اگر عاشق شود جاوید ناچیز

وگر گم گردد از هر دوجهان نیز

اگر او نیست ور هستست او را

دل معشوق در دستست او را

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز

سحرگاهی مگر محمود عادل

ایاز خاص را گفت ای نکو دل

مرا امروز آهنگ شکارست

اگر تو هم بیائی نیک کارست

غلامش گفت من بس یک شکارم

که من اینجا شکاری کرده دارم

شهش گفتا شکار تو کدامست

جوابش داد کو محمود نامست

شهش گفت این همه چابک سواری

بچه بگرفتهٔ اینجا شکاری

غلامش گفت ای شاه بلندم

شکاری حاصل آمد از کمندم

شهش گفتا کمند خویش بنمای

سر زلف دراز افکند در پای

کمندم گفت زلف بیقرارست

شه عالم کمندم را شکارست

اثر کرد این سخن در جان محمود

فرو افکند سر می‌سوخت چون عود

گهی چون مار می‌پیچید بر خویش

گهی می‌زد چو گژدم از غمش نیش

یکی را گفت تا سرو بلندش

ز سر تا پای آرد در کمندش

چو گوئی آن سمن بر را فرو بست

ولی پنهان بصد جان دل درو بست

شهش گفت ای ایاز اینم تمامست

شکاری در کمند از ما کدامست

زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه

اگر جاویدم اندازی فرو چاه

وگر از من بریزی خون بزاری

تو خواهی بود جاویدم شکاری

شهش گفتا توئی افتاده در دام

مرا از چه شکاری می نهی نام

غلامش گفت تن فرعست و دل اصل

تمامست از دل پاک توام وصل

اگر یک دم تنم در دامت افتاد

دل اندر دام من مادامت افتاد

اگر زلفم بُبرّی یا بسوزی

دل خویشت نخواهد بود روزی

یقین می‌دان که زاغ زلفم اکنون

نخواهد خورد الا از دلت خون

اگر خاکی شود بیچارهٔ تو

بود آن خاک هم خون خوارهٔ تو

اگر معدوم اگر موجود باشم

همی خون خوارهٔمحمود باشم

چو پیوسته دلت باشد شکارم

شکار خویش دایم کرده دارم

اگر در شیوهٔ خویشت کمالست

دل از دستم برون کردن محالست

وگر بکشی مرا دانم که ناچار

چگونه خود کشی در ماتمم زار

اگر من هستم وگرنه درین راه

منم دلبر منم سرور منم شاه

ولیکن گر گدا ور خسروم من

بهر نوعی که هستم ازتوام من

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۴) حکایت دیوانه که سر بر در کعبه می‬زد

یکی دیوانهٔ گریان و دل سوز

شبی در پیش کعبه بود تا روز

خوشی می‌گفت اگر نگشائیم در

بدین در همچو حلقه می‌زنم سر

که تا آخر سرم بشکسته گردد

دلم زین سوز دایم رسته گردد

یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه

که پُر بت بود این خانه دو سه راه

شکسته گشت آن بتها درونش

شکسته گیر یک بت از برونش

اگر می بشکنی سر از برون تو

بتی باشی که گردی سرنگون تو

درین راه ازچنین سر کم نیاید

که دریا بیش یک شبنم نیاید

بزرگی چون شنید آواز هاتف

بدان اسرار شد دزدیده واقف

بخاک افتادو چشمش خون روان کرد

بسی جان از چنین غم خون توان کرد

چو با او هیچ نتوانیم کوشید

نمی‌باید بصد زاری خروشید

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۵) حکایت ایّوب علیه السلام

چنین نقلست کایّوب پیمبر

که عمری در بلائی بود مضطر

هم از گرگان دنیا رنج دیده

هم از کِرمان بسی سختی کشیده

درآمد جبرئیل و گفت ای پاک

چه می‌باشی، بنال از جان غمناک

که گر باشد ترا هر دم هلاکی

ازان حق را نباشد هیچ باکی

اگر عمری صبوری پیش آری

نهٔ حق گر صبوری بیش داری

چنان تقدیر گردانست پرگار

زوَی کس نیست یک نقطه خبردار

نه دل از دل خبر دارد نه جان هم

ولی کاری روان بی این و آن هم

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۶) حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة

چنین گفتست آن شمع دلفروز

همه دان یوسف همدان یکی روز

که یوسف را چنین گفتند احرار

که ای کرده زلیخا را دل افگار

زنی شد عاجز و بی یار مانده

زبی تیماریت بیمار مانده

ببردی دل ازو در زندگانی

اگر بازش دهی دل می‌توانی

چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز

نبردم من دل آن پیر عاجز

نه ازدل بردن او هستم آگاه

نه هم جستم بقصد دلبری راه

مرا نه با دل او کار بودست

نه در من هرگز این پندار بودست

مرا گوئی که اکنون بیست سالست

که دل گُم کرده‌ام این خود محالست

کسی کو از دل خود نیست آگاه

چگونه در دل دیگر برد راه

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت زلیخا

عزیزی از زلیخا کرد درخواست

که چون یوسف ببردت دل بگو راست

که گر این دل تو داری می‌کنی ناز

اگر می‌خواهی از یوسف تو دل باز

زلیخا خورد سوگندی قوی دست

که گر موئیم از دل آگهی هست

نمی‌دانم دلم عاشق چرا شد

وگر عاشق شد او باری کجا شد

چو یوسف هیچ دل محکم ندارد

زلیخا نیز این دل هم ندارد

چو نه این یک نه آن بر کار بودست

نه این دلبر نه آن دلدار بودست

کنون این دل کجا شد در میانه

چه گویم زین طلسم و این بهانه

زهی چوگان که گوئی را چنان کرد

که از مشرق سوی مغرب دوان کرد

پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک

بهش رَو تا نیفتی در گَو خاک

که گر تو کژ روی ای گوی در راه

بمانی تا ابد در آتش و چاه

چو سیر گوی بی چوگان نباشد

گناه از گوی سرگردان نباشد

اگرچه آن گنه نه کردن تست

ولیکن آن گنه درگردن تست

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) تمثیل

بزرگی گفت ازل همچون کمانست

هزاران تیر هر دم زو روانست

ز دیگر سو ابد آماجگاهی

نه زین سو و نه زان امکانِ راهی

همی هر تیر کآید از کمان راست

عنایت بود تیر انداز را خواست

ولی هر تیر کآید کوژ از راه

همی بر تیر نفرین بارد آنگاه

ازین حالی عجبتر می‌ندانم

دلم خون گشت دیگر می‌ندانم

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۹) حکایت ابوبکر سفاله

چنین گفتست بوبکر سفاله

که با او هست پیوسته حواله

همی گویند در آبم نشانده

که هرگز تر مگرد ای باز مانده

که گرچه غرقهٔ امّا چنانی

که گر تر گردی از تر دامنانی

مشو تر گر چه در آبی همیشه

درین معرض چه سنجد شیر بیشه

که داند تا درین اندوه مردان

چگونه زار در خونند گردان

اگر این درد بودی حاصل تو

جهانی خون گرفتی ازدل تو

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه

در آن ویرانه شد محمود یک روز

یکی دیوانهٔ را دید پر سوز

کلاهی از نمد بر سر نهاده

بدو نیک جهان بر در نهاده

بر او چون فرود آمد زمانی

تو گفتی داشت اندوه جهانی

نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد

نه از اندوه خود یک دم گذر کرد

شهش گفتا که چه اندوه داری

که گوئی بر دلت صد کوه داری

زبان بگشاد مرد از پردهٔ راز

که ای پرورده در صد پردهٔ ناز

گرت هم زین نمد بودی کلاهی

ترا بودی درین اندوه راهی

ولیکن در میان پادشائی

چه دانی سختی و درد جدائی

که مومی با عسل خفته بصد ناز

نه از آتش خبر دارد نه از گاز

ولی هرگه که از وی شمع سازند

ز سوزش روشنی جمع سازند

چو اشک از آتش آید افسر او

بداند آنچه آید بر سر او

تو هم این دم نهٔ از خویش آگاه

ولی آن دم که برگیرندت از راه

بهر یک یک نفس روشن بدانی

که مُرده بودهٔ در زندگانی

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت درخت بریده

درختی سبز را ببرید مردی

برو بگذشت ناگه اهل دردی

چنین گفت او که این شاخ برومند

که ببریدند ازو این لحظه پیوند

ازان ترّست و تازه بر سر راه

که این دم زین بریدن نیست آگاه

هنوزش نیست آگاهی ز آزار

شود یک هفتهٔ دیگر خبردار

ز حال خود خبر نه این زمانت

ولی چون بر لب آید مرغ جانت

بدام از دانه بینی مرغ جان را

که این دانه دهد مرغی چنان را

چو آدم مرغ جان را داد دانه

بیفتاد از بهشت جاودانه

ولی آدم اگر گندم نخوردی

همی مردم بجز مردم نخوردی

ز تو گر مرغ و حیوان می‌گریزند

چو زیشان می‌خوری زان می‌گریزند

...

0
بخش 7 الهی نامه عطار نظر دهید...