بخش17 الهی نامه عطار

جواب پدر

پدر گفتش عزیزا چند گوئی

ز غفلت ملک فانی چند جوئی

چو باقی نیست ملکت جز زمانی

مکن در گردنت بار جهانی

چو بار خود بتنها بر نتابی

ببار خلق عالم چون شتابی؟

ز درویشی چو مردن هست دشوار

ز شاهی چون بمیری آخر کار؟

چو می‌بینی زوال پادشاهی

عجب می‌آیدم تا می چه خواهی

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱) حکایت گوسفندان و قصّاب

چنین گفت آن امیر دردمندان

که نیست این بس عجب از گوسفندان

که می‌آرند ایشان را بخواری

که تا بُرّند سرهاشان بزاری

که بی عقلند و ایشان می‌ندانند

ازان سوی مقابر چون روانند

ازان قصّاب می‌باید عجب داشت

که او هم علم دارد هم طلب داشت

چو می‌داند که او را نیز ناگاه

بخواهندش بریدن سر درین راه

چگونه فارغ و ایمن نشستست

نمی‌جنبد خوشی ساکن نشستست

نگه کن تا بآدم پُشت بر پشت

که چندین طفل عالم در شکم کُشت

بسی میرند جسم مور داده

بسی شیرند تن در گور داده

جهان را ذرّهٔ در مغز هُش نیست

که او جز رستمی سُهراب کُش نیست

چه می‌گویم خطا گفتم چو مستان

که او زالیست سر تا پای دستان

ترا می‌پرورد از بهر خوردن

بِنِه این تیغ را ناکام گردن

مکش گردن، فلک سیلی زن تست

که گر سیلی خوری در گردن تست

بسیلی کردنت پرورده گردی

که تا فربه شوی وخورده گردی

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲) حکایت باز با مرغ خانگی

ز مرغ خانگی بازی برآشفت

بمرغ خانگی آنگه چنین گفت

که مَردُم داردت تیمارخانه

دمی نگذاردت بی آب و دانه

نگه می‌دارد از اعدات پیوست

که تابر تو نیابد دشمنی دست

تو پیوسته ز مردم می‌گریزی

چنین بد عهد از بهر چه چیزی

وفای تست مردم را همیشه

ترا جز بی‌وفائی نیست پیشه

نیامیزی تو با مردم زمانی

چو تو نشنیده‌ام نامهربانی

مرا باری اگر مردم بصد بار

ز پیش خویش بفرستد بصد کار

درآیم عهد ایشان را بپرواز

بزودی هم بر ایشان رسم باز

وفایی نیست مرغ خانگی را

که پیشه می‌کند بیگانگی را

چو مرغ خانگی بشنید این راز

جواب باز داد اندر زمان باز

که ای بی دانش بی قدر و مقدار

نه بینی باز کُشته سر نگون سار

ولی صد مرغ بینی سر بریده

به پای آویخته سینه دریده

وفای آدمی گر این چنینست

ازان بیزار گشتم این یقینست

چنین عهد و وفا را در زمانه

چه بهتر، خاک بر سر جاودانه

چه گر این ساعتم می‌پرورد لیک

برای کشتنم می‌پرورد نیک

تو گر این را وفا دانی جفا بِه

بسی کفر از چنین مهر و وفا به

ز دیری گه ترا ای چرخ گردان

روانست آسیا برخون مردان

شگفتا کارِ تو ای چرخ ناساز

که در خاک افکنی پروردهٔ ناز

جهانا حاصل پروردن ما

چه خواهد بود جز خون خوردن ما

کس از خون خوردن تو نیست آگاه

که پنهان می‌کنی در خاک و در چاه

جهانا چون حیات تو مماتست

وفا ازتو طمع کردن وفاتست

جفات اوّل مرا در شور انداخت

وفات آخر مرا در گور انداخت

نمی‌دانم که تا این بی در وبام

برای چیست گردان بام تا شام

عجایب نامهٔ این هفت پرگار

مرا در خون بگردانید صد بار

ز سر تا پای رفتم هر زمان من

نمی‌دانم سراپای جهان من

چو گوئی بی سر و بی پای ازانم

که سر از پای و پای از سر ندانم

چو جان اینجا نفس از خود نهان زد

چگونه لاف دانش می‌توان زد

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۳) حکایت آن بیننده که از احوال مردگان خبر می‬داد

یکی بینندهٔ معروف بودی

که ارواحش همه مکشوف بودی

دمی گر بر سر گوری رسیدی

در آن گور آنچه می‌رفتی بدیدی

بزرگی امتحانی کرد خردش

بخاک عمر خیّام بردش

بدو گفتا چه می‌بینی درین خاک

مرا آگه کن ای بینندهٔ پاک

جوابش داد آن مرد گرامی

که این مردیست اندر ناتمامی

بدان درگه که روی آورده بودست

مگر دعویِ دانش کرده بودست

کنون چون گشت جهل خود عیانش

عَرَق می‌ریزد ازتشویر جانش

میان خجلت و تشویر ماندست

وزان تحصیل در تقصیر ماندست

بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد

ز دانش لاف آنجا کی توان زد

چو نه انجام پیداست و نه آغاز

نیابد کس سر و پای جهان باز

فلک گوئیست و گر عمری شتابی

چو گویش پای و سر هرگز نیابی

که داند تا درین وادیِ مُنکَر

چگونه می‌روم از پای تا سر

سراپای جهان صد باره گشتم

ندیدم چارهٔ بیچاره گشتم

سراپای جهان درد و دریغست

که گر وقتیت هست آن نیز تیغست

مرا این چرخ چون صندوقِ ساعت

ز بازیچه رها نکند بطاعت

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۴) حکایت جواب آن شوریده حال در کار جهان

یکی پرسید آن شوریده جان را

که چون می‌بینی این کار جهان را

چنین گفت این جهان پُر غم و رنج

بعینه آیدم چون نطعِ شطرنج

گهی آرایشی بیند بصف در

گهی بر هم زنندش چون دو صفدر

یکی را می‌برند از خانهٔ خویش

دگر را می‌نهند آن خانه در پیش

گهی بر شه درآیند از حوالی

بصد زاری کنندش خانه خالی

چنین پیوسته تا آنگه که دانند

که این نطع مزخرف برفشانند

چنان لهو و لعب کردست مغرور

شدی مشغولِ مال و ملک و منشور

تو شهبازی، گشاده کن پر و بال

بپر زین دامگاه لعب اطفال

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۵) حکایت سؤال کردن آن مرد دیوانه از کار حق تعالی

یکی پرسید ازان دیوانه ساری

که ای دیوانه حق را چیست کاری

چنین گفت او که لوح کودکان را

اگر دیدی چنان می‌دان جهان را

که گاه آن لوح بنگارد ز آغاز

گهی آن نقش کُلّی بسترد باز

درین اشغال باشد روزگاری

بجز اثبات و محوش نیست کاری

فغان از خلق و فریاد از زمانه

نفیر از نقش لوح کودکانه

نگاری کان زنان بر دست دارند

اگرچه زان نکوئی چون نگارند

دل آن بهتر کزان دربند نبوَد

که آن هم بیشِ روزی چند نبوَد

نگاری کان نخواهد ماند بر جای

نه بر دستست زیبنده نه بر پای

نگاری کان بسان درهم آید

چو زهر جانست جان زو پُر غم آید

اگرچه ذوقِ دنیا بی‌شمارست

ولیکن در بقا چون آن نگارست

سر مردان عالم مصطفی بود

ببین تا در ره دنیا کجا بود

چو اندر ملک درویشی سرافراخت

قبای مسکنت را در بر انداخت

طعام جوع را صد خوان بگسترد

بملک فقر شادروان بگسترد

چنان بر ملکِ دنیا خاک انداخت

که رخت از خاک بر افلاک انداخت

کمال ملک درویشی چنان داشت

که آن طاقت ندانم تا توان داشت

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۶) حکایت جهاز فاطمه رضی الله عنها

اُسامه گفت سیّد داد فرمان

که بوبکر و عمر را پیشِ من خوان

چو پیش آمد ابوبکر و عمر نیز

پیمبر گفت زهرا را دگر نیز

برو بابا جهازت هرچه داری

چنان خواهم که در پیش من آری

اگرچه نورِ چشمی ای دلفروز

بحیدر می‌کنم تسلیمت امروز

شد و یک سنگِ دست آس آن یگانه

برون آورد در ساعت ز خانه

یکی کهنه حصیر از برگِ خرما

یکی مسواک و نعلینی مطرّا

یکی کاسه ز چوب آورد با هم

یکی بالش ز جلد میشِ محکم

یکی چادر ولیکن هفت پاره

همه بنهاد و آمد در نظاره

پیمبر خواجهٔ انواع و اجناس

بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس

ابوبکر آن حصیر آنگاه برداشت

عمر آن بالش اندر راه برداشت

پس آنگه فاطمه نور پیمبر

بشد بر سر فکند آن کهنه چادر

پس آن نعلین را در پای خود بست

پس آن مسواک را بگرفت در دست

اُسامه گفت من آن کاسه آنگاه

گرفتم پس روان گشتم در آن راه

به پیش حجرهٔ حیدر رسیدم

ز گریه روی مردم می‌ندیدم

پیمبر گفت ای مرد نکوکار

چرا می‌گرئی آخر این چنین زار

بدو گفتم ز درویشیِ زهرا

مرا جان و جگر شد خون و خارا

کسی کو خواجهٔ هر دو جهانست

جهاز دخترش اینک عیانست

ببین تا قیصر و کسری چه دارد

ولی پیغمبر از دنیی چه دارد

مرا گفت ای اُسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پای و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگرگوشهٔ پیمبر را عروسی

چو زین سانست تو در چه فسوسی

شنودی حال پیغمبر زمانی

تو می‌خواهی که گرد آری جهانی

چو کار این جهان خون خوردن تست

چه گرد آری، که بار گردن تست

چو خورشیدت اگر باشد کمالی

بوَد آن ملک را آخر زوالی

اگرچه آفتاب عالم افروز

بتخت سلطنت بنشست هر روز

ز دست آسمان با روی چون ماه

کُلَه را بر زمین زد هر شبانگاه

اگر این پردهٔ نیلی نبودی

نه کوژی یافتی کس نه کبودی

فلک کوژست از سر تا به پائی

نیابی راستش در هیچ جائی

چو بگرفتست ازو کوژی جهانی

نیابی راستی از وی زمانی

فلک در خونِ مردان چرخ زن شد

زدلوش حلقِ مردان در رسن شد

زمین بر گاو افتادست مادام

ولی گردون ندارد هیچ آرام

نمی‌دانم چه کارست اوفتاده

که گردون می‌دود گاو ایستاده

فلک را قصدِ جان تو ازانست

که با تو پای گاوش در میانست

زمین بر گاو مانده دشمن تست

که دایم گاوِ او درخرمن تست

میان گاو چندینی چه خفتی

لُباده برفکن بر گاو و رفتی

گَوی، گاوی درو، گوئی برین گاو

فلک چوگان، که یابد یک نفس داو؟

ولی ازجسمِ دل مرده پریشان

شکم پُر کرده هم از پشتِ ایشان

بچرخ چنبری ره نیست هیچی

بخودبر چون رسن تا چند پیچی

اگر مهر فلک عمری بورزی

بدوزد یا بدرد همچو درزی

تنوری تافته‌ست از قرصِ آتش

که از خوانش نیابی گِردهٔ خوش

کجا ازماه سنگت لعل گیرد

که او هر ماه خود را نعل گیرد

که می‌داند که این گردنده پرگار

چه بازی می‌نهد هر لحظه در کار

سپهرا عمر مشتی بی سر و پای

بپیمای و بپیمای و بپیمای

ازین پیمانه پیمودن بادوار

نمی‌آرد ترا سرگشتگی بار؟

نکوکاری نکردی ای نگون کار

که در بازی کنی عالم نگونسار

چو طشتی خون به سر سرپوش می‌باش

پیاپی می‌کُش و خاموش می‌باش

چرا افسوس میداری همیشه

چو جز کُشتن نداری هیچ پیشه

سپهر پیر چون شش روزه طفلی

ز علو افکنده ناگاهت به سفلی

توئی ای شصت ساله تیره حالی

که این شش روزه کردت درجوالی

نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاه

که این شش روزه طفلت برد از راه

چه گرامروز پیر ناتوانی

ولی درگور طفل آن جهانی

بنیروی اسد تا چند نازی

که تو سرگشتهٔ گر سرفرازی

چو طفلی و ترا نه تن نه زورست

قِماط تو کفن، گهواره گورست

چو پنبه گشت مویت ای یگانه

که پنبه خواهدت کردن زمانه

جوان چون آتشست ای پیرِ عاجز

تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست

مگر پیری یکی دختر جوان خواست

نیامد کار این با کارِ آن راست

بخود می‌خواندش بهر بوسه آن پیر

نمی‌امیخت با او چون مَی و شیر

رفیقی داشست پیر سال خورده

بدو گفت ای بسی تیمار برده

بگو تا حالِ تو با زن چه گونه است

تو پیر و او جوان این باژگونه ست

چنین گفت او که گمراهم من از وی

که هر ساعت که بوسی خواهم از وی

مرا گوید ندارم موی تو دوست

که پنبه در دهان مرده نیکوست

چو تو در بوسه آئی هر زمانم

نهی چون پنبه موی اندر دهانم

برَو پنبه خوشی از گوش برکش

که پنبه گرد موی تو ترا خوش

مگر پنبه ز گوشت برکشیدی

که موی خویش همچون پنبه دیدی

ازان پشتت به پیری چون کمان شد

که چون تیر از گناهت سرگران شد

ز حق پیش از اجل بیدارئی خواه

چو مست غفلتی هشیارئی خواه

برافشان هرچه داری همچو مردان

چه سازی چون زنان با چرخ گردان

اگر داری گل اندر سر چه شوئی

سرت در گل نخواهد ریخت گوئی؟

حجابت از تن ویرانه بردار

طبق پوش از طبق مردانه بردار

که تا ویرانه جای شرک و علت

شود معمورهٔ دین، اینت دولت

اگر در شرک میری وای بر تو

که خون گریند سر تا پای بر تو

کسی عمری در ایمان ره سپرده

در آخر، چون بوَد، کافر بمرده

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۸) حکایت آن درویش با ابوبکر ورّاق

شبی در خواب دید آن مردِ مشتاق

که بس گریانستی بوبکر ورّاق

بدو گفتا که ای مرد خدائی

بدین زاری چنین گریان چرائی

چنین گفت او که چون گریان نباشم

ز پای افتاده سر گردان نباشم؟

که امروزی درین جائی نشستم

درین یکپاره گورستان که هستم

زده مُرده که آوردند امروز

یکی ایمان نبرد این بس بوَد سوز

کسی را دین بوَد هفتاد ساله

بکفرش چون توان دیدن حواله؟

کنون هم گریه و هم سوزم اینست

چه گویم، نقدِ امروزم هم اینست

عزیزا کار مشکل می‌نماید

ولیکن خلق غافل می‌نماید

ز خوف عاقبت هر کو خبر یافت

بنَو هر لحظه اندوهی دگر یافت

ز خوف ره میان کفر و ایمان

نه کافر خواند خود را نه مسلمان

میان کفر و دین بنشست ناکام

که تا آن آب چون آید سر انجام

...

0
بخش17 الهی نامه عطار نظر دهید...