بخش15 الهی نامه عطار

(۹) حکایت محمود با درویش بر سر راه

مگر محمود می‌شد با سپاهی

رسیدش پیش درویشی براهی

سلامی کرد شاه او را دران دشت

علیکی گفت آن درویش و بگذشت

بلشکر گفت شاه پاک عنصر

که بینید آن گدا با آن تکبّر

بدو درویش گفت ار هوشمندی

گدا خود چون توئی بر من چه بندی

که در صد شهر وده افزون رسیدم

بهر مسجد گدائی تودیدم

چو جَوجَو نیم جَو بر هر سرائی

نوشتند از پی چون تو گدائی

ندیدم هیچ بازار و دکانی

که از ظلمت نبود آنجا فغانی

کنون گر بینش چشمت تمامست

ز ما هر دو گدا بنگر کدامست

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۰) حکایت سنجر که پیش رکن الدین اکّاف رفت

مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف

بخلوة پیشِ رکن الدینِ اکّاف

زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه

کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه؟

که هرگز پیر زالی پُر نیازی

نسازد خویشتن را پی پیازی

که تا زان پی پیاز آن زن زال

بنستانی تو چیزی در همه حال

شهش گفتا که شیخا من ندانم

که چون از پی پیازی می‌ستانم

چنین گفت او که زالی ناتوانی

بخون دل بریسید ریسمانی

چو بفروشد باندک سیم ای شاه

خرد پیه و پیاز و هیزم آنگاه

هم از بازار ترّه می‌ستانی

هم از هیزم هم پِی، می ندانی؟

ز یک یک بُز مواشی می‌بخواهی

گدائی بِه بسی زین پادشاهی

شه آفاق نقد خویشتن یافت

ز کوة از پی پیاز پیرزن یافت

دل سنجر ازان تشویر خون شد

ببخشید از سر ناز و برون شد

گدا در راهِ او چون پادشاهست

شه دنیا گدای خاک راهست

گدای راهِ او با هیچ در دست

بدان ماند که در دستش همه هست

شهی کورا هزاران گنج کم نیست

بدان ماند که نقدش یک درم نیست

درین ره سیم و زر حرمت ندارد

که حرمت جز قوی همّت ندارد

برای یک درم درمانده باشد

ولی دست ازجهان افشانده باشد

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۱) حکایت آن مرد که صرّۀ در میان درمنه یافت

برای درمنه برخاست آن پاک

درمنه چون برون می‌کرد از خاک

برون افتاد حالی صرّهٔ زر

ازان غم دست می‌زد سخت بر سر

بحق گفتا که کردی تیره روزم

چه خواهم از تو؟ چیزی تا بسوزم

چرا چیزی دهی از پیشگاهم

که در حالم بسوزد، می‌نخواهم

من از تو عدل می‌خواهم ستم نه

درمنه بایدم امّا درم نه

اگر تو همّتی داری چو مردان

بهمّت خویشتن را مرد گردان

ز شاهت گر امید زرّ و سیمست

دل و جان ترا پیوسته بیمست

چرا باید طلب کردن زر و سیم

چو آخر جانت باید کرد تسلیم

بترک سیم و زر گو، جان نگه دار

که جان بهتر بسی از سیمِ بسیار

چنین آوازهٔ محمود ازان یافت

که جان او ز درویشی نشان یافت

که گر در ملک کردی کِبر پیشه

نکردی خلق ذکر او همیشه

چو سلطان می‌شود از فقر مذکور

توانی شد تو هم در فقر مشهور

که شاهانی که سِرّ فقر دیدند

پناه از سایهٔ زالی گزیدند

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱۲) حکایت سلطان محمود با پیرزن

مگر یک روز محمود نکو روی

ز لشکر اوفتاده بود یک سوی

بره در پیشش آمد پیرزالی

عصائی چون الف قدّی چو دالی

یکی انبان بگردن برنهاده

که سوی آسیا می‌شد پیاده

شهش گفتا چو در تو زور و تگ نیست

که در انبان رگست و در تو رگ نیست

بیار انبان چو سر محکم ببستی

به پیش اسبِ من نِه باز رستی

نهاد آن پیرزن انبانش در پیش

چو بادی شد روان یک رانش از پیش

چو پیشی یافت اسب شاه ازان زال

زبان بگشاد وشه را گفت در حال

که گر با من نه اِستی ای شه امروز

نه اِستم با تو من فردا در آن سوز

چو اَبرَش گرم کردی در دویدن

که در گرد تو می نتوان رسیدن

اگر فردا بسی مرکب بتازی

تو هم در گردِ من نرسی چه سازی

مکن امروز این تعجیل ای شاه

که تا فردا بهم باشیم در راه

شه از گفتارِ آن زن خون فشان شد

عنان بر تافت با او هم عنان شد

اگر درس وفا تعلیق داری

چو محمودت دهد توفیق یاری

کَرَم اینست و عهد این و وفا این

نکوکاری و تسلیم و رضا این

اگر زین نافه هرگز بوی بردی

ز نُه چوگانِ گردون گوی بردی

وگر نه اوفتادی در ندامت

که هرگز برنخیزی تا قیامت

تو ای مرد گدا احسان درآموز

گدائی از چینن سلطان درآموز

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

المقالة الخامس عشر

درآمد پنچمین فرزندِ هشیار

پدر راگفت کای دریای اسرار

من آن انگشتری خواهم باخلاص

که در ملکت سلیمان گشت ازان خاص

پری و دیو در فرمانش آمد

بساط ملک شادروانش آمد

زنام آن نگینش شد نه از غیر

رموز مور کشف و منطق طیر

گر آن انگشتری در دستم آید

فلک با این بلندی پستم آید

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

جواب پدر

پدر گفتش چرا ملکت بکارست

که گر دستت دهد ناپایدارست

چنین ملکی چنان بِه، هم تو دانی،

که در باقی کنی چون هست فانی

وگر در ملک ظلمی کرده باشی

که تا یک گِرده روزی خورده باشی

جهان چون حسرت آبادیست جمله

کفی خاکست یا بادیست جمله

مشو غِرّه بملک باد و خاکی

بجانی کرده پیوند هلاکی

کرا آن زندگی با برگ باشد

که انجامش بزاری مرگ باشد

جهان پُر نوش داروی الهی

مکُش خود را بزهر پادشاهی

اگرچه روستم را دل بپژمرد

چه سود ازنوش دارو چون پسر مرد

طلب کن ای پسر ملکی دگر را

که سر باید بُرید آنجا پسر را

جهان را پادشاهانی که بودند

که سر در گنبد گردنده سودند

بملک اندر نبودی پشتشان گرم

مگر بر پشتی آن پارهٔ چرم

همه در زیرِ چرم آرام کرده

درفش کاویانش نام کرده

ز ملکی چون نمی‌گیری کناره

که بر پایست از یک چرم پاره؟

چو شاهی از درفش لختِ چرمست

بغایت کفشگر زان پشت گرمست

مرا ملکی که اصلش چرم باشد

بدان گر فخر آرم شرم باشد

چو سِرّ کارها معلوم گردد

بسا آهن که در دم موم گردد

در آن موضع که عقل آنجاست مدهوش

اگر کوهست گردد عِهنِ منفوش

چو ملک این جهانی بس جَهانست

چو نیکو بنگری ملک آن جهانست

زهی آدم که پیگ عشق دریافت

بیک گندم ز ملک خلد سر تافت

اگر خواهی که یابی ملکِ جاوید

ترا قرصی ز عالم بس چو خورشید

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۱) حکایت سلطان محمود در شکار کردن

مگر محمود می‌شد در شکاری

جداماند او ز لشکر برکناری

بنزدیکش یکی ده بود می‌دید

بجائی بر سر ده دود می‌دید

فرس می‌راند شه تا پیش آن زود

نشسته دید زالی پیشِ آن دود

بدو گفت آمدت مهمان خلیفه

چه آتش میکنی هان ای عفیفه

چنین دادش جواب آن زال آنگاه

که خود را مُلک می‌جوشم من ای شاه

شهش گفتا بگو ای پیرِ عاجز

که مُلکم می‌دهی؟ گفتا نه هرگز

که من مُلک از برای خویش جوشم

بمُلکت مُلکِ خود را کی فروشم

نَیَم ملک ترا هرگز خریدار

که مُلک من به از ملک تو صد بار

جهانی خصم دارد ملکت از پس

مرا بی آن همه غم مُلکِ خود بس

چو شه در مُلک پیر زال نگریست

بسی از ملک خود برخویش بگریست

بآخر یافت مشتی مُلک ازان زال

بدادش بدرهٔ و رفت در حال

چو جَوجَو در حساب آرند یکسر

ز مُلک زال ملکی نیست برتر

اگرچه روستم صاحب کمالیست

ولی در آرزوی ملکِ زالیست

طریقت چیست، عین راه دیدن

سبکباری کم آزاری گزیدن

بمشتی مُلک پُر کردن شکم را

جَوی انگاشتن ملک و حشم را

چو ملک بی زوالی نیست امروز

چه جوئی چون کمالی نیست امروز

درین عالم کمال امکان ندارد

که گرماهست جز نقصان ندارد

در اول می‌فزاید تا دو هفته

دو هفته نیز می‌گردد نهفته

تو اکنون زین مثال آگاه گردی

که دایم ناقصی گر ماه گردی

ندارد هیچ اینجا پایداری

پس اینجا خواه عزّت خواه خواری

چو ملک این جهان ناپایدارست

ترا در بیقراری چون قرارست؟

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۲) حکایت شیخ و مرغ همای

مگر می‌رفت شیخی کاردیده

بره در دید طاقی برکشیده

همائی کرده از کج بر سر او

بگسترده ز هم بال و پر او

زبان بگشاد و گفت ای مرغ ناساز

تو بی شرمک بدینجا آمدی باز

بهر یک چند بگشائی پری تو

نشینی پس بقصر دیگری تو

نیاید از تو کس را سایه داری

که نا پایندگی سرمایه داری

اگر پایندگی بودی جهان را

هویدائی نبودی عقل و جان را

همه دنیا سرابی می‌نماید

جهانی ملک خوابی می‌نماید

خرت در گِل ازان سخت اوفتادست

که در تعبیر خر بخت اوفتادست

چو خر باشد کسی را بخت اینجا

بلاشک کار باشد سخت اینجا

اگر غربال پندار خود از آب

برآری عالمی بینی همه خواب

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۳) حکایت محمد غزالی با سلطان سنجر

بسنجر گفت غزّالی که ای شاه

برون نیست از دو حالِ تو درین راه

اگر بیداری اینجا چون نشینی

که تا برهم زنی دیده، نه بینی

وگر تو خفتهٔ این پادشائی

نه بینی هیچ تا دیده گشائی

بملکی چَند نازی چند خندی

که تا چشمی گشائی و ببندی

ازو آثار در عالم نه بینی

کم از هیچی بوَد آن هم نه بینی

تو گر خود یزدجرد پادشائی

بکشته عاقبت در آسیائی

اگر آگه نهٔ زان آسیا تو

یکی بنگر بدین چرخ دو تا تو

چو افتادی بدین چرخ دو تا در

شوی آخر بپای آسیا در

درین آتش چه عودی چه گیائی

بخسپد شب چه شاهی چه گدائی

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...

(۴) حکایت سلطان محمود با آن مرد که همنام او بود

مگر محمود می‌شد با سپاهی

ز هامون تا بگردون پایگاهی

سپه می‌راند هر سوئی شتابان

که تا صیدی بیابد در بیابان

خمیده پشت پیری دید غمناک

برهنه پای و سر با روی پُر خاک

درمنه می‌کشید و آه می‌کرد

میان خار خود را راه می‌کرد

شه آمد پیشش و گفت ای گرامی

زبان بگشای و بر گو تا چه نامی

چنین گفتا که من محمود نامم

چو هم نام تو ام این خود تمامم

شهش گفتا که ماندم در شکی من

تو یک محمود باشی و یکی من

تو یک محمود و من محمودِ دیگر

کجا باشیم ما هر دو برابر

جوابش داد پیر و گفت ای شاه

همی چون هر دو برخیزیم از راه

رویم اول دو گز زینجا فروتر

بمحمودی شویم آنگه برابر

برابر گر نیم با تو که خُردم

برابر گردم آن ساعت که مردم

تو خوش بر تخت رَوکین نیلگون سقف

کند از چوبِ تختت تختهٔ وقف

چه خواهی کرد ملکی درجهانی

که نتوانی که خوش باشی زمانی

بنتوانی شدن تنها براهی

نه کارت راست آید بی سپاهی

نه هم بی چاشنی گیری خوری آب

نه شب بی پاسبانی آیدت خواب

غم ملکی چرا چندان خوری تو

که نتوانی که در وی نان خوری تو

اگر همچون کیانت تختِ عاجست

وگر برتر ز نوشروانت تاجست

نصیبت زان چنان تاجی و تختی

نخواهد بود الّا خاک لختی

چه ملکست این و تو چه پادشائی

که با میر اجل برمی نیائی

اگر یک گِرده هر روزت تمامست

چو تو دو گرده می‌جوئی حرامست

...

0
بخش15 الهی نامه عطار نظر دهید...